انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

شب پیش از جشن نامزدی
نیمه‌های شب بود. پشت پنجره‌های بلند اتاق، شاخه‌های درختان با وزش نسیمی آرام، سایه‌هایی لرزان روی دیوار می‌انداختند.
ماریا در خواب عمیقی فرو رفته بود، اما ناگهان از خواب پرید. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. چشم‌های خواب‌آلودش در تاریکی اتاق چرخیدند. دستش ناخودآگاه به سمت دیگر تخت رفت. انگشتانش روی ملحفه‌ی سرد کشیده شدند... خالی بود.
ابروهایش درهم رفت. آرام سرش را برگرداند. جای چارلز خالی بود.
ماریا کمی خودش را بالا کشید و نشست.
با صدایی خواب‌آلود و آهسته گفت: چارلز...؟
جوابی نیامد.
چند ثانیه صبر کرد.
ـ چارلز؟
باز هم سکوت...
نگرانی آرام‌آرام در دلش نشست. پتو را کنار زد و پاهای برهنه‌اش را روی کف سرد اتاق گذاشت. سرمای سنگ زیر پاهایش باعث شد لحظه‌ای مکث کند. نگاهش به سمت حمام رفت؛ شاید آنجا بود.
آرام از تخت پایین آمد و چند قدم برداشت...
درِ حمام نیمه‌باز بود. آن را بیشتر باز کرد.
ـ چارلز؟
حمام خالی بود.
ماریا لحظه‌ای همان‌جا ایستاد. قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد. به اتاق برگشت و نگاهش را در تاریکی چرخاند. پنجره بسته بود، در اتاق هم بسته بود.
پس کجا رفته بود؟
به طرف در اتاق رفت، دستگیره را گرفت و آرام پایین کشید.
راهرو در تاریکی فرو رفته بود.
تنها چند مشعل دیواری، نور ضعیفی روی سنگ‌های سرد می‌ریختند.
ماریا شال نازکی روی شانه‌هایش انداخت و از اتاق بیرون آمد. نمی‌دانست چرا این‌قدر بی‌قرار شده است، فقط می‌دانست که باید چارلز را پیدا کند...
وقتی به نزدیکی اتاق کار چارلز رسید، ناگهان ایستاد.
صدایی می‌آمد.
صدای چارلز...
ماریا لبخند خیلی کوچکی زد.
پس آنجا بود.
یک قدم دیگر برداشت، اما ناگهان صدای دیگری شنید.
صدای یک زن...
لبخند از روی لب‌های ماریا محو شد.
آرام‌تر نزدیک شد. در کاملاً بسته نبود. ماریا چند لحظه مردد ماند، سپس سرش را کمی جلو برد و گوشش را به در چسباند.
صدای چارلز واضح‌تر شد، اما پیش از آنکه جمله‌ای را کامل بشنود، صدای زنی در اتاق پیچید.
ماریا آن صدا را می‌شناخت.
ویکتوریا، زن‌عموی چارلز...
صدایش سرد و جدی بود.
ـ چارلز، این همه مدت باهاش بودی... فردا قراره رسماً به عنوان ملکه‌ی آینده‌ی کالدونیا معرفیش کنی، اما هنوز خبری از بچه نیست؛ مطمئنی می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟ اگر نتونه برات وارثی بیاره چی؟ تا الان هم نتونسته باردار بشه. تو باید وارث داشته باشی.
ماریا دستش را روی دهانش گذاشت.
صدای چارلز بعد از چند ثانیه سکوت بلند شد: می‌دونم، اما نمی‌خوام نگران این موضوع بشی، زن‌عمو... فردا شب بعد از مراسم، می‌برمش خونه‌ی جنگلیم... این مدت روزهای سخت و پر‌استرسی داشتیم، مطمئنم جایی که احساس امنیت و آرامش داشته باشه، می‌تونه...
جمله‌اش نیمه‌تمام ماند.
ـ باشه، ببرش... تا عروسی فقط یک ماه مونده. اگر تا اون موقع خبری نشه...
صدای چارلز محکم‌تر شد: می‌شه...
ویکتوریا با لحنی که حالا تهدید در آن موج می‌زد، پرسید: اگر نشه چی؟
سکوت کوتاهی برقرار شد.
ـ اگر نتونه باردار بشه، باید دوباره به کاترین برگردی... درسته، یک بار بچه‌تون از دست رفت، اما اون دوباره می‌تونه باردار بشه.
نفس ماریا بند آمد.
کاترین... اسم دخترعموی چارلز مثل تیغه‌ای سرد از میان قلبش گذشت.
چارلز با صدایی که خشم در آن موج می‌زد، گفت: خودتو گول نزن، زن‌عمو... اون بچه‌ی من نبود. کاترین بهم خیانت کرد، جزاشو با از دست دادن بچه‌اش کشید. جونشم به خاطر تو بهش بخشیدم؛ اون خائنی هم که باهاش بود، دیدی چه بلایی سرش آوردم.
چارلز ادامه داد: من دیگه هیچ‌وقت به کاترین برنمی‌گردم. هیچ‌وقت...
ویکتوریا پس از لحظه‌ای سکوت گفت: باشه، برنگرد... اما اگر تا ماه بعد اون دختر باردار نشه، می‌فرستمش پیش قبلیا...
ماریا دیگر چیزی نشنید.
نه جواب چارلز را... نه صدای ویکتوریا را... نه حتی صدای قلب خودش را...
فقط چند کلمه در ذهنش می‌چرخیدند: 'اگر تا ماه بعد باردار نشه، می‌فرستمش پیش قبلیا...'
اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
یک قدم عقب رفت، بعد یک قدم دیگر.
نمی‌خواست بداند چارلز چه جوابی خواهد داد. نمی‌توانست...
با دست لرزان دهانش را پوشاند و قبل از آنکه صدای هق‌هقش از گلویش بیرون بیاید، برگشت.
دوید...
فقط می‌خواست از آنجا دور شود؛ از آن صداها، از آن اتاق، از حقیقتی که تمام دنیایش را در چند جمله فرو ریخته بود.
به اتاق رسید، در را بست، پشتش را به در تکیه داد و چند ثانیه همان‌جا ماند.
اشک‌هایش حالا بی‌وقفه می‌ریختند.
با صدایی شکسته زمزمه کرد: نه...
سرش را تکان داد.
ـ نه... امکان نداره.
ذهنش بی‌رحمانه تمام لحظاتی را که با چارلز گذرانده بود، جلوی چشمش آورد...
نگاه‌هایش، لبخندهایش، دست‌هایی که دور کمرش حلقه می‌شدند، حرف‌هایی که از عشق زده بود و حالا...
شاید تمام آن‌ها دروغ بودند.
ماریا با قدم‌هایی لرزان خودش را به تخت رساند و روی آن افتاد. صورتش را در بالش فرو برد. هق‌هقش در بالش خفه شد.
ـ یعنی... تمام این مدت نقش بازی می‌کرد؟
اشک‌هایش بالش را خیس کردند.
ـ یعنی عاشقم نیست؟ یعنی واقعاً فقط منو برای وارث می‌خواست؟
دستش را روی شکمش گذاشت؛ حرکتی که حتی خودش هم نمی‌دانست چرا انجام داده است. انگار می‌خواست چیزی را در وجود خودش پیدا کند؛ چیزی که شاید بتواند جانش را نجات دهد.
ـ خدای من...
چشمانش را بست.
تصویر ویکتوریا دوباره در ذهنش ظاهر شد.
ـ اگر باردار نشم چی؟
نفسش بریده‌بریده شد.
ـ اگر نتونم چی؟
برای اولین بار، آینده‌ای را تصور کرد که در آن دیگر جایی برایش وجود نداشت؛ نه در قصر، نه در کنار چارلز، نه حتی در این دنیا...
اشک از روی گونه‌اش سر خورد.
ـ اگر منو بکشن چی؟
بدنش از ترس می‌لرزید. دستانش را دور خودش حلقه کرد.
فردا قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی‌اش باشد.
قرار بود به عنوان نامزد و ملکه‌ی آینده‌ی کالدونیا معرفی شود.
قرار بود آینده‌اش با چارلز آغاز شود.
اما حالا... همان آینده برایش شبیه حکم مرگ بود.
ماریا صورتش را از بالش بیرون آورد و به پنجره خیره شد. ماه هنوز در آسمان بود.
ـ من حتی نمی‌دونستم...
اشکش دوباره سرازیر شد.
ـ نمی‌دونستم برای زنده موندن باید بچه‌ای به دنیا بیارم.
چند لحظه سکوت کرد، بعد آهسته‌تر گفت: و اگر نتونم...
صدایش در میان گریه گم شد.
ماریا چشم‌هایش را بست.
همه قرار بود فردا از عشق پادشاه و ملکه‌ی آینده حرف بزنند، اما ماریا حالا در سکوت اتاق، با قلبی شکسته، به این فکر می‌کرد که شاید همان مردی که قرار بود فردا رسماً به عنوان عشق زندگی‌اش کنارش بایستد...
در پشت درهای بسته‌ی همین قصر، آینده‌ی زندگی او را با یک کلمه تعیین کرده باشد: وارث.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ویکتوریا هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که سکوتی سنگین بر اتاق کار حاکم شد.
ـ باشه، برنگرد... اما اگر تا ماه بعد اون دختر باردار نشه، می‌فرستمش پیش قبلیا...
چند ثانیه گذشت.
چارلز چیزی نگفت. سرش پایین بود و هر دو دستش دو طرف میز، مشت شده بودند. رگ‌های برجسته‌ی ساعدش از زیر پوست بیرون زده بودند.
ویکتوریا اما بی‌خیال به نظر می‌رسید؛ گویی چیزی جز آینده‌ی تاج‌وتخت برایش اهمیت نداشت. انتظار داشت مثل همیشه سکوت کند. انتظار داشت بپذیرد که در دنیای آن‌ها، عشق همیشه در برابر وظیفه شکست می‌خورد.
اما سکوت چارلز این بار جنس دیگری داشت.
سکوت مردی بود که داشت آخرین ذره‌ی خویشتن‌داری‌اش را نگه می‌داشت.
ـ چیزی نمی‌گی؟
چارلز آهسته سر بلند کرد. خشمی عمیق در نگاهش نشسته بود.
با صدایی آرام گفت: دوباره بگو.
ویکتوریا اخم کرد.
ـ چی رو؟
چارلز از پشت میز بیرون آمد. قدم‌هایش آهسته بود، اما هر قدم سنگینیِ تهدیدآمیزی داشت.
ـ همون حرف آخرت رو...
ـ چارلز...
ـ گفتم تکرارش کن.
ویکتوریا برای لحظه‌ای در چشمان او خیره ماند. سپس با لحنی بی‌تفاوت گفت: گفتم اگر تا ماه دیگه باردار نشه...
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که چارلز در چند قدم خودش را به او رساند و بازویش را محکم گرفت.
ـ دفعه‌ی آخر باشه.
صدای چارلز پایین بود، اما چنان خشمی در آن می‌جوشید که انگشتانش دور بازوی ویکتوریا محکم‌تر شد.
ـ دفعه‌ی آخر باشه که درباره‌ی الا این‌جوری حرف می‌زنی.
ویکتوریا با ناباوری نگاهش کرد.
ـ من فقط دارم به آینده‌ی تاج‌وتخت فکر می‌کنم.
ـ نه!
چارلز بی‌درنگ حرفش را برید.
ـ تو داری درباره‌ی زنی حرف می‌زنی که برای من از تاج‌وتخت مهم‌تره...
ویکتوریا تلاش کرد دستش را آزاد کند.
ـ چارلز، عقلت رو از دست دادی؟ تو پادشاهی! نمی‌تونی احساساتت رو به آینده‌ی کشور ترجیح بدی.
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ الا مثل پنج دختر قبلی نیست.
دستش را از بازوی ویکتوریا برداشت، اما همچنان روبه‌رویش ایستاده بود.
ـ اون جونه منه... پنج زن قبل از اون اومدن و رفتن، اما هیچ‌کدوم نتونستن چیزی رو در من تغییر بدن.
چارلز نگاهش را از او گرفت. چند لحظه به کف اتاق خیره ماند، انگار کلمات بعدی را از جایی بسیار دور درون خودش بیرون می‌کشید.
ـ تا وقتی الا اومد.
صدایش آرام‌تر شد، اما خشم هنوز در عمق آن موج می‌زد.
ـ می‌دونی بعد از ماریا چه اتفاقی برای من افتاد؟
ویکتوریا ساکت ماند.
چارلز لبخند تلخی زد.
ـ من دیگه هیچ‌چیز حس نمی‌کردم.
نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار دوخته شد.
ـ نه عشق... نه امید... حتی دلم نمی‌خواست فردا رو ببینم. فکر می‌کردم قلبم برای همیشه مرده... نمی‌دونم چطور... اما اون کاری کرد که فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت ممکن نیست.
نگاهش دوباره در چشمان ویکتوریا قفل شد.
ـ دوباره عاشق شدم.
چارلز قدمی عقب رفت.
ـ الا تنها کسی بود که باعث شد بعد از ماریا دوباره عشق رو حس کنم.
ویکتوریا برای نخستین بار جوابی نداشت.
چارلز نگاهش کرد.
ـ فهمیدی؟
ـ اما اگر...
ـ هیچ 'اما'یی وجود نداره.
چارلز یک قدم به او نزدیک شد.
ـ حتی اگر الا هیچ‌وقت نتونه بچه‌دار بشه...
چشمانش محکم در چشمان زن‌عمویش قفل شد.
ـ من بازم باهاش ازدواج می‌کنم.
ویکتوریا مات نگاهش کرد.
ـ چارلز...
ـ بچه برای من مهمه، وارث برای تاج‌وتخت مهمه. اینو انکار نمی‌کنم. می‌دونم چه مسئولیتی روی دوشم گذاشته شده...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: اما نه به قیمت از دست دادن زنی که دوستش دارم.
صدایش قاطع‌تر شد.
ـ اگر قرار باشه بین تاج‌وتخت و الا یکی رو انتخاب کنم... الا رو انتخاب می‌کنم.
ویکتوریا فقط نگاهش می‌کرد؛ انگار برای نخستین بار مردی را روبه‌رویش می‌دید که حاضر بود چیزی را در برابر تاج‌وتخت انتخاب کند که هیچ پادشاهی پیش از او جرئت انتخابش را نداشت.
چارلز از کنار او عبور کرد و به سمت در رفت. دستش روی دستگیره نشست، اما پیش از آنکه در را باز کند، برگشت و آخرین بار به ویکتوریا نگاه کرد.
ـ این آخرین تذکرمه، زن‌عمو...
صدایش آرام بود، اما این بار هیچ جایی برای بحث باقی نمی‌گذاشت.
ـ دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی الا این‌طوری حرف نزن.
دستگیره را پایین کشید. در باز شد و چارلز از اتاق بیرون رفت.
او نمی‌دانست ماریا فقط چند دقیقه قبل، وقتی جمله‌ی ویکتوریا را شنیده بود، از در فاصله گرفته و با قلبی شکسته به اتاقشان برگشته بود.
با این حال، تمام حقیقت را نشنیده بود.
او نشنیده بود که چارلز گفته بود: 'اون جونه منه...'
نشنیده بود: 'حتی اگر هیچ‌وقت بچه‌دار نشیم، بازم باهاش ازدواج می‌کنم.'
نشنیده بود: 'الا تنها کسی بود که باعث شد بعد از ماریا دوباره عشق رو حس کنم.'
چند دقیقه قبل... درست پشت همان در، ماریا ایستاده بود و تمام حقیقت را از دست داده بود.
او فقط بخش اول گفت‌وگو را شنیده بود؛ فقط همان چند جمله‌ای که مثل خنجر در قلبش فرو رفته بودند.
او فقط همان چند جمله‌ی اول را با خود برده بود: 'اگر نتونه وارثی بیاره چی؟' 'تا الان هم نتونسته باردار بشه.' 'اگر تا ماه دیگه باردار نشه... می‌فرستمش پیش قبلیا.'
همین برای شکستن قلبش کافی بود.
تا تمام خاطرات زیبایش رنگ دیگری بگیرند؛ تمام نگاه‌های چارلز، تمام لمس‌هایش، تمام شب‌هایی که ماریا با خیال دوست داشته شدن، در آغوش او به خواب می‌رفت.
شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین بود.
حقیقت فقط چند ثانیه آن‌طرف‌تر ایستاده بود، اما ماریا از آن دور شده بود.
نتوانسته بود صبر کند و پاسخ چارلز را بشنود.
با قلبی شکسته... با چشمانی پر از اشک...
پیش از آنکه صدای گریه‌اش پشت در لو برود، آرام از آن فاصله گرفته بود؛ با این باور که تمام آنچه میان او و چارلز وجود داشته، چیزی جز یک بازی حساب‌شده برای به‌دنیا آوردن وارثی برای تاج‌وتخت نبوده است.
حالا تنها یک سؤال در ذهنش داشت: اگر فقط برای به‌دنیا آوردن وارث انتخاب شدم، پس کدام لحظه‌ی عشقشمان واقعی بود؟
چارلز در راهرو به سمت اتاق خوابش قدم برداشت. دست‌هایش هنوز از خشم می‌لرزید، اما کم‌کم فکرش به ماریا رفت.
قرار بود فردا شب یکی از مهم‌ترین شب‌های زندگی‌شان باشد.
قرار بود نامزدی‌شان را جشن بگیرند.
قرار بود ماریا در برابر دربار، رسماً به عنوان ملکه‌ی آینده‌ی کالدونیا معرفی شود.
چارلز فقط یک چیز می‌خواست؛ اینکه بعد از تمام فشارها، برای چند روز از قصر و نگاه‌های سنگین دربار دور شوند.
خانه‌ی جنگلی...
جایی دور از سیاست، دور از تاج‌وتخت؛ جایی که فقط خودش باشد و ماریا.
با این امید ساده که شاید آنجا، در آرامش، بتواند ترس‌ها و فشارهایی را که روی شانه‌های ماریا سنگینی می‌کرد، از میان بردارد.
با همین فکر، قدم‌هایش را تندتر کرد.
نمی‌دانست چند در آن‌طرف‌تر، زنی که قرار بود فردا شب با لبخند کنار او بایستد، اکنون برای عشقی که فکر می‌کرد دروغ بوده، صورتش را در بالش فرو کرده بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.
او برای مردی اشک می‌ریخت که تصور می‌کرد هرگز دوستش نداشته است؛ برای عشقی که فکر می‌کرد از ابتدا یک معامله بوده...
برای آینده‌ای که ناگهان در برابر چشمانش به چیزی تاریک و ترسناک تبدیل شده بود و چارلز... درست به سمت همان اتاق می‌رفت.
او نمی‌دانست زنی که می‌خواست فردا تاج آینده را در برابر مردم بر سر بگذارد، امشب در سکوت از ترس فرو ریخته است و نمی‌دانست ماریا، پیش از آنکه حقیقت را بشنود، تصمیم گرفته بود دیگر هیچ‌وقت به مردی که عاشقش بود اعتماد نکند.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا