- تاریخ ثبتنام
- 3/5/26
- نوشتهها
- 88
شب پیش از جشن نامزدی
نیمههای شب بود. پشت پنجرههای بلند اتاق، شاخههای درختان با وزش نسیمی آرام، سایههایی لرزان روی دیوار میانداختند.
ماریا در خواب عمیقی فرو رفته بود، اما ناگهان از خواب پرید. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. چشمهای خوابآلودش در تاریکی اتاق چرخیدند. دستش ناخودآگاه به سمت دیگر تخت رفت. انگشتانش روی ملحفهی سرد کشیده شدند... خالی بود.
ابروهایش درهم رفت. آرام سرش را برگرداند. جای چارلز خالی بود.
ماریا کمی خودش را بالا کشید و نشست.
با صدایی خوابآلود و آهسته گفت: چارلز...؟
جوابی نیامد.
چند ثانیه صبر کرد.
ـ چارلز؟
باز هم سکوت...
نگرانی آرامآرام در دلش نشست. پتو را کنار زد و پاهای برهنهاش را روی کف سرد اتاق گذاشت. سرمای سنگ زیر پاهایش باعث شد لحظهای مکث کند. نگاهش به سمت حمام رفت؛ شاید آنجا بود.
آرام از تخت پایین آمد و چند قدم برداشت...
درِ حمام نیمهباز بود. آن را بیشتر باز کرد.
ـ چارلز؟
حمام خالی بود.
ماریا لحظهای همانجا ایستاد. قلبش بیدلیل تندتر میزد. به اتاق برگشت و نگاهش را در تاریکی چرخاند. پنجره بسته بود، در اتاق هم بسته بود.
پس کجا رفته بود؟
به طرف در اتاق رفت، دستگیره را گرفت و آرام پایین کشید.
راهرو در تاریکی فرو رفته بود.
تنها چند مشعل دیواری، نور ضعیفی روی سنگهای سرد میریختند.
ماریا شال نازکی روی شانههایش انداخت و از اتاق بیرون آمد. نمیدانست چرا اینقدر بیقرار شده است، فقط میدانست که باید چارلز را پیدا کند...
وقتی به نزدیکی اتاق کار چارلز رسید، ناگهان ایستاد.
صدایی میآمد.
صدای چارلز...
ماریا لبخند خیلی کوچکی زد.
پس آنجا بود.
یک قدم دیگر برداشت، اما ناگهان صدای دیگری شنید.
صدای یک زن...
لبخند از روی لبهای ماریا محو شد.
آرامتر نزدیک شد. در کاملاً بسته نبود. ماریا چند لحظه مردد ماند، سپس سرش را کمی جلو برد و گوشش را به در چسباند.
صدای چارلز واضحتر شد، اما پیش از آنکه جملهای را کامل بشنود، صدای زنی در اتاق پیچید.
ماریا آن صدا را میشناخت.
ویکتوریا، زنعموی چارلز...
صدایش سرد و جدی بود.
ـ چارلز، این همه مدت باهاش بودی... فردا قراره رسماً به عنوان ملکهی آیندهی کالدونیا معرفیش کنی، اما هنوز خبری از بچه نیست؛ مطمئنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟ اگر نتونه برات وارثی بیاره چی؟ تا الان هم نتونسته باردار بشه. تو باید وارث داشته باشی.
ماریا دستش را روی دهانش گذاشت.
صدای چارلز بعد از چند ثانیه سکوت بلند شد: میدونم، اما نمیخوام نگران این موضوع بشی، زنعمو... فردا شب بعد از مراسم، میبرمش خونهی جنگلیم... این مدت روزهای سخت و پراسترسی داشتیم، مطمئنم جایی که احساس امنیت و آرامش داشته باشه، میتونه...
جملهاش نیمهتمام ماند.
ـ باشه، ببرش... تا عروسی فقط یک ماه مونده. اگر تا اون موقع خبری نشه...
صدای چارلز محکمتر شد: میشه...
ویکتوریا با لحنی که حالا تهدید در آن موج میزد، پرسید: اگر نشه چی؟
سکوت کوتاهی برقرار شد.
ـ اگر نتونه باردار بشه، باید دوباره به کاترین برگردی... درسته، یک بار بچهتون از دست رفت، اما اون دوباره میتونه باردار بشه.
نفس ماریا بند آمد.
کاترین... اسم دخترعموی چارلز مثل تیغهای سرد از میان قلبش گذشت.
چارلز با صدایی که خشم در آن موج میزد، گفت: خودتو گول نزن، زنعمو... اون بچهی من نبود. کاترین بهم خیانت کرد، جزاشو با از دست دادن بچهاش کشید. جونشم به خاطر تو بهش بخشیدم؛ اون خائنی هم که باهاش بود، دیدی چه بلایی سرش آوردم.
چارلز ادامه داد: من دیگه هیچوقت به کاترین برنمیگردم. هیچوقت...
ویکتوریا پس از لحظهای سکوت گفت: باشه، برنگرد... اما اگر تا ماه بعد اون دختر باردار نشه، میفرستمش پیش قبلیا...
ماریا دیگر چیزی نشنید.
نه جواب چارلز را... نه صدای ویکتوریا را... نه حتی صدای قلب خودش را...
فقط چند کلمه در ذهنش میچرخیدند: 'اگر تا ماه بعد باردار نشه، میفرستمش پیش قبلیا...'
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
یک قدم عقب رفت، بعد یک قدم دیگر.
نمیخواست بداند چارلز چه جوابی خواهد داد. نمیتوانست...
با دست لرزان دهانش را پوشاند و قبل از آنکه صدای هقهقش از گلویش بیرون بیاید، برگشت.
دوید...
فقط میخواست از آنجا دور شود؛ از آن صداها، از آن اتاق، از حقیقتی که تمام دنیایش را در چند جمله فرو ریخته بود.
به اتاق رسید، در را بست، پشتش را به در تکیه داد و چند ثانیه همانجا ماند.
اشکهایش حالا بیوقفه میریختند.
با صدایی شکسته زمزمه کرد: نه...
سرش را تکان داد.
ـ نه... امکان نداره.
ذهنش بیرحمانه تمام لحظاتی را که با چارلز گذرانده بود، جلوی چشمش آورد...
نگاههایش، لبخندهایش، دستهایی که دور کمرش حلقه میشدند، حرفهایی که از عشق زده بود و حالا...
شاید تمام آنها دروغ بودند.
ماریا با قدمهایی لرزان خودش را به تخت رساند و روی آن افتاد. صورتش را در بالش فرو برد. هقهقش در بالش خفه شد.
ـ یعنی... تمام این مدت نقش بازی میکرد؟
اشکهایش بالش را خیس کردند.
ـ یعنی عاشقم نیست؟ یعنی واقعاً فقط منو برای وارث میخواست؟
دستش را روی شکمش گذاشت؛ حرکتی که حتی خودش هم نمیدانست چرا انجام داده است. انگار میخواست چیزی را در وجود خودش پیدا کند؛ چیزی که شاید بتواند جانش را نجات دهد.
ـ خدای من...
چشمانش را بست.
تصویر ویکتوریا دوباره در ذهنش ظاهر شد.
ـ اگر باردار نشم چی؟
نفسش بریدهبریده شد.
ـ اگر نتونم چی؟
برای اولین بار، آیندهای را تصور کرد که در آن دیگر جایی برایش وجود نداشت؛ نه در قصر، نه در کنار چارلز، نه حتی در این دنیا...
اشک از روی گونهاش سر خورد.
ـ اگر منو بکشن چی؟
بدنش از ترس میلرزید. دستانش را دور خودش حلقه کرد.
فردا قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگیاش باشد.
قرار بود به عنوان نامزد و ملکهی آیندهی کالدونیا معرفی شود.
قرار بود آیندهاش با چارلز آغاز شود.
اما حالا... همان آینده برایش شبیه حکم مرگ بود.
ماریا صورتش را از بالش بیرون آورد و به پنجره خیره شد. ماه هنوز در آسمان بود.
ـ من حتی نمیدونستم...
اشکش دوباره سرازیر شد.
ـ نمیدونستم برای زنده موندن باید بچهای به دنیا بیارم.
چند لحظه سکوت کرد، بعد آهستهتر گفت: و اگر نتونم...
صدایش در میان گریه گم شد.
ماریا چشمهایش را بست.
همه قرار بود فردا از عشق پادشاه و ملکهی آینده حرف بزنند، اما ماریا حالا در سکوت اتاق، با قلبی شکسته، به این فکر میکرد که شاید همان مردی که قرار بود فردا رسماً به عنوان عشق زندگیاش کنارش بایستد...
در پشت درهای بستهی همین قصر، آیندهی زندگی او را با یک کلمه تعیین کرده باشد: وارث.
نیمههای شب بود. پشت پنجرههای بلند اتاق، شاخههای درختان با وزش نسیمی آرام، سایههایی لرزان روی دیوار میانداختند.
ماریا در خواب عمیقی فرو رفته بود، اما ناگهان از خواب پرید. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. چشمهای خوابآلودش در تاریکی اتاق چرخیدند. دستش ناخودآگاه به سمت دیگر تخت رفت. انگشتانش روی ملحفهی سرد کشیده شدند... خالی بود.
ابروهایش درهم رفت. آرام سرش را برگرداند. جای چارلز خالی بود.
ماریا کمی خودش را بالا کشید و نشست.
با صدایی خوابآلود و آهسته گفت: چارلز...؟
جوابی نیامد.
چند ثانیه صبر کرد.
ـ چارلز؟
باز هم سکوت...
نگرانی آرامآرام در دلش نشست. پتو را کنار زد و پاهای برهنهاش را روی کف سرد اتاق گذاشت. سرمای سنگ زیر پاهایش باعث شد لحظهای مکث کند. نگاهش به سمت حمام رفت؛ شاید آنجا بود.
آرام از تخت پایین آمد و چند قدم برداشت...
درِ حمام نیمهباز بود. آن را بیشتر باز کرد.
ـ چارلز؟
حمام خالی بود.
ماریا لحظهای همانجا ایستاد. قلبش بیدلیل تندتر میزد. به اتاق برگشت و نگاهش را در تاریکی چرخاند. پنجره بسته بود، در اتاق هم بسته بود.
پس کجا رفته بود؟
به طرف در اتاق رفت، دستگیره را گرفت و آرام پایین کشید.
راهرو در تاریکی فرو رفته بود.
تنها چند مشعل دیواری، نور ضعیفی روی سنگهای سرد میریختند.
ماریا شال نازکی روی شانههایش انداخت و از اتاق بیرون آمد. نمیدانست چرا اینقدر بیقرار شده است، فقط میدانست که باید چارلز را پیدا کند...
وقتی به نزدیکی اتاق کار چارلز رسید، ناگهان ایستاد.
صدایی میآمد.
صدای چارلز...
ماریا لبخند خیلی کوچکی زد.
پس آنجا بود.
یک قدم دیگر برداشت، اما ناگهان صدای دیگری شنید.
صدای یک زن...
لبخند از روی لبهای ماریا محو شد.
آرامتر نزدیک شد. در کاملاً بسته نبود. ماریا چند لحظه مردد ماند، سپس سرش را کمی جلو برد و گوشش را به در چسباند.
صدای چارلز واضحتر شد، اما پیش از آنکه جملهای را کامل بشنود، صدای زنی در اتاق پیچید.
ماریا آن صدا را میشناخت.
ویکتوریا، زنعموی چارلز...
صدایش سرد و جدی بود.
ـ چارلز، این همه مدت باهاش بودی... فردا قراره رسماً به عنوان ملکهی آیندهی کالدونیا معرفیش کنی، اما هنوز خبری از بچه نیست؛ مطمئنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟ اگر نتونه برات وارثی بیاره چی؟ تا الان هم نتونسته باردار بشه. تو باید وارث داشته باشی.
ماریا دستش را روی دهانش گذاشت.
صدای چارلز بعد از چند ثانیه سکوت بلند شد: میدونم، اما نمیخوام نگران این موضوع بشی، زنعمو... فردا شب بعد از مراسم، میبرمش خونهی جنگلیم... این مدت روزهای سخت و پراسترسی داشتیم، مطمئنم جایی که احساس امنیت و آرامش داشته باشه، میتونه...
جملهاش نیمهتمام ماند.
ـ باشه، ببرش... تا عروسی فقط یک ماه مونده. اگر تا اون موقع خبری نشه...
صدای چارلز محکمتر شد: میشه...
ویکتوریا با لحنی که حالا تهدید در آن موج میزد، پرسید: اگر نشه چی؟
سکوت کوتاهی برقرار شد.
ـ اگر نتونه باردار بشه، باید دوباره به کاترین برگردی... درسته، یک بار بچهتون از دست رفت، اما اون دوباره میتونه باردار بشه.
نفس ماریا بند آمد.
کاترین... اسم دخترعموی چارلز مثل تیغهای سرد از میان قلبش گذشت.
چارلز با صدایی که خشم در آن موج میزد، گفت: خودتو گول نزن، زنعمو... اون بچهی من نبود. کاترین بهم خیانت کرد، جزاشو با از دست دادن بچهاش کشید. جونشم به خاطر تو بهش بخشیدم؛ اون خائنی هم که باهاش بود، دیدی چه بلایی سرش آوردم.
چارلز ادامه داد: من دیگه هیچوقت به کاترین برنمیگردم. هیچوقت...
ویکتوریا پس از لحظهای سکوت گفت: باشه، برنگرد... اما اگر تا ماه بعد اون دختر باردار نشه، میفرستمش پیش قبلیا...
ماریا دیگر چیزی نشنید.
نه جواب چارلز را... نه صدای ویکتوریا را... نه حتی صدای قلب خودش را...
فقط چند کلمه در ذهنش میچرخیدند: 'اگر تا ماه بعد باردار نشه، میفرستمش پیش قبلیا...'
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
یک قدم عقب رفت، بعد یک قدم دیگر.
نمیخواست بداند چارلز چه جوابی خواهد داد. نمیتوانست...
با دست لرزان دهانش را پوشاند و قبل از آنکه صدای هقهقش از گلویش بیرون بیاید، برگشت.
دوید...
فقط میخواست از آنجا دور شود؛ از آن صداها، از آن اتاق، از حقیقتی که تمام دنیایش را در چند جمله فرو ریخته بود.
به اتاق رسید، در را بست، پشتش را به در تکیه داد و چند ثانیه همانجا ماند.
اشکهایش حالا بیوقفه میریختند.
با صدایی شکسته زمزمه کرد: نه...
سرش را تکان داد.
ـ نه... امکان نداره.
ذهنش بیرحمانه تمام لحظاتی را که با چارلز گذرانده بود، جلوی چشمش آورد...
نگاههایش، لبخندهایش، دستهایی که دور کمرش حلقه میشدند، حرفهایی که از عشق زده بود و حالا...
شاید تمام آنها دروغ بودند.
ماریا با قدمهایی لرزان خودش را به تخت رساند و روی آن افتاد. صورتش را در بالش فرو برد. هقهقش در بالش خفه شد.
ـ یعنی... تمام این مدت نقش بازی میکرد؟
اشکهایش بالش را خیس کردند.
ـ یعنی عاشقم نیست؟ یعنی واقعاً فقط منو برای وارث میخواست؟
دستش را روی شکمش گذاشت؛ حرکتی که حتی خودش هم نمیدانست چرا انجام داده است. انگار میخواست چیزی را در وجود خودش پیدا کند؛ چیزی که شاید بتواند جانش را نجات دهد.
ـ خدای من...
چشمانش را بست.
تصویر ویکتوریا دوباره در ذهنش ظاهر شد.
ـ اگر باردار نشم چی؟
نفسش بریدهبریده شد.
ـ اگر نتونم چی؟
برای اولین بار، آیندهای را تصور کرد که در آن دیگر جایی برایش وجود نداشت؛ نه در قصر، نه در کنار چارلز، نه حتی در این دنیا...
اشک از روی گونهاش سر خورد.
ـ اگر منو بکشن چی؟
بدنش از ترس میلرزید. دستانش را دور خودش حلقه کرد.
فردا قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگیاش باشد.
قرار بود به عنوان نامزد و ملکهی آیندهی کالدونیا معرفی شود.
قرار بود آیندهاش با چارلز آغاز شود.
اما حالا... همان آینده برایش شبیه حکم مرگ بود.
ماریا صورتش را از بالش بیرون آورد و به پنجره خیره شد. ماه هنوز در آسمان بود.
ـ من حتی نمیدونستم...
اشکش دوباره سرازیر شد.
ـ نمیدونستم برای زنده موندن باید بچهای به دنیا بیارم.
چند لحظه سکوت کرد، بعد آهستهتر گفت: و اگر نتونم...
صدایش در میان گریه گم شد.
ماریا چشمهایش را بست.
همه قرار بود فردا از عشق پادشاه و ملکهی آینده حرف بزنند، اما ماریا حالا در سکوت اتاق، با قلبی شکسته، به این فکر میکرد که شاید همان مردی که قرار بود فردا رسماً به عنوان عشق زندگیاش کنارش بایستد...
در پشت درهای بستهی همین قصر، آیندهی زندگی او را با یک کلمه تعیین کرده باشد: وارث.
آخرین ویرایش: