انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

در همان زمان، آن سوی قصر... چارلز تازه وارد اتاقش شده بود. دستش را بالا برد تا ردای سنگینش را باز کند که ناگهان درد تیزی در پهلویش پیچید. نفسش برای لحظه‌ای برید، صورتش درهم رفت و ناخودآگاه دستش را روی پهلو گذاشت. لکه‌ای از خون روی پیراهنش نقش بسته بود.
ماریا که پشت سرش وارد اتاق شده بود، همان لحظه متوجه تغییر چهره‌اش شد.
ـ چارلز؟
چارلز چیزی نگفت. ماریا جلو آمد و با دیدن لکه‌ی خون روی پیراهنش، رنگ از صورتش پرید.
ـ خدای من... بخیه‌هات باز شده؟
ـ چیز مهمی نیست.
ماریا نگاهش کرد.
ـ چیز مهمی نیست؟!
صدایش بلند نبود، اما نگرانی آن‌قدر در لحنش موج می‌زد که عصبانیتش را آشکار می‌کرد.
ـ گفتم نباید از تخت پایین بیای... گفتم هنوز زخمت خوب نشده. چرا هیچ‌وقت گوش نمی‌دی؟
چارلز خواست جواب دهد، اما ماریا اجازه نداد.
ـ باید پانسمانت رو عوض کنم.
چارلز با وجود درد، لبخند خسته‌ای زد.
ـ ارزشش رو داشت.
ماریا چند لحظه نگاهش کرد، بعد آهی کشید و سرش را تکان داد.
ـ تو یه روز منو از نگرانی پیر می‌کنی، اعلیحضرت...
در اتاق را از داخل بست و به طرف میز رفت. جعبه‌ی داروها و وسایل پانسمان را برداشت.
چارلز آرام روی تخت نشست. هنوز آن لبخند محو روی لبش بود.
دست‌های ماریا، با همان دقت و مهربانی همیشگی، دوباره مشغول درمان مردی شدند که نه فقط پادشاه سرزمینش، بلکه تمام قلبش بود.
با اخم نگاهش کرد.
ـ چرا لبخند می‌زنی؟
چارلز شانه‌ای بالا انداخت.
ـ چون کنارمی...
ماریا نگاه تندی به او انداخت.
ـ لطفاً امروز دیگه از این حرف‌های قشنگ نزن... بذار ببینم چه بلایی سر زخمت آوردی.
چارلز آرام خندید.
ماریا کنار تخت نشست و با احتیاط بندهای پیراهنش را باز کرد و از تنش درآورد. تقریباً تمام پانسمان سرخ شده بود و خون تازه از کنار یکی از بخیه‌ها بیرون زده بود.
ماریا برای چند ثانیه چشم‌هایش را بست و نفس لرزانی کشید. قلبش فشرده شد.
آرام گفت: زخمت تحمل این همه راه رفتن رو نداشت.
چارلز خواست چیزی بگوید، اما ماریا انگشتش را آرام روی لب او گذاشت.
ـ نه... الان فقط من حرف می‌زنم.
چارلز لبخند زد و تسلیم‌وار سر تکان داد.
ماریا ظرف آب گرم را جلو کشید، پارچه‌ی سفیدی را در آب فرو برد، آب اضافی‌اش را گرفت و با نهایت احتیاط شروع کرد به پاک کردن خون‌های اطراف زخم.
هر بار که پارچه به قسمت حساس زخم نزدیک می‌شد، عضلات شکم چارلز ناخودآگاه منقبض می‌شد. سعی کرد چیزی نشان ندهد، اما ماریا او را بهتر از هر کسی می‌شناخت.
آرام پرسید: درد داره؟
چارلز لبخند زد.
ـ نه اون‌قدر.
ماریا بدون اینکه سر بلند کند، گفت: دروغ نگو.
سکوت کوتاهی میانشان افتاد.
چارلز بالاخره آهسته اعتراف کرد: باشه... یه کم.
ماریا دست از کار کشید و سرش را بالا آورد. چشم‌های سبزش پر از نگرانی بود.
ـ لازم نیست همیشه قوی باشی، چارلز... گاهی می‌تونی بگی درد دارم، می‌تونی بگی خسته‌ام... قرار نیست همیشه بار همه‌چیز رو تنهایی به دوش بکشی.
چارلز چند لحظه در سکوت به چشمان ماریا نگاه کرد.
آرام گفت: از وقتی اومدی توی زندگیم... حس می‌کنم باید بتونم، باید بتونم از پس همه‌چیز بربیام.
ماریا دستش را گرفت و انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
ـ دیگه نه، چارلز.
با صدایی آرام، اما محکم ادامه داد: اگه منو واقعاً شریک زندگیت می‌دونی... از این به بعد منو در جریان تمام دردها و مشکلاتت هم می‌ذاری، باشه؟
لبخند محوی زد.
ـ من فقط برای روزایی که همه‌چیز خوبه کنارت نیستم؛ وقتی خسته‌ای، وقتی می‌ترسی، وقتی یه چیزی اذیتت می‌کنه... همون موقع‌ها هم می‌خوام کنارت باشم.
دست چارلز را کمی محکم‌تر فشرد.
ـ من نه فقط توی شادی‌هات... توی درد و غم و مشکلاتت هم می‌خوام کنارت باشم، عشقم...
در چشم‌های ماریا چیزی بود که تمام مقاومتش را آرام‌آرام از بین می‌برد؛ اطمینان، محبت و وعده‌ی اینکه دیگر لازم نیست همیشه پادشاه باشد؛ فقط می‌تواند یک مرد باشد... مردی که گاهی خسته می‌شود و دلش می‌خواهد کسی دستش را بگیرد.
چارلز چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد لبخندی روی لب‌هایش نشست. خم شد و بوسه‌ای آرام و عاشقانه بر پیشانی ماریا نشاند، سپس پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و چشم‌هایش را بست.
با صدایی آرام و صمیمی گفت: باشه...
دست ماریا را محکم‌تر فشرد.
ـ قول می‌دم دیگه هیچ‌چیزو تنهایی به دوش نکشم.
ماریا لبخند زد.
ـ همینو می‌خواستم.
برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند؛ فقط پیشانی‌هایشان را به هم تکیه داده بودند و انگشت‌هایشان در هم گره خورده بود.
چارلز بعد از تمام آن جنگ‌ها و زخم‌ها و سال‌ها تنهایی، بالاخره فهمید عشق فقط شریک شدن در روزهای روشن نیست؛ عشق یعنی کنار هم ماندن، درست در تاریک‌ترین شب‌ها...
دقایقی بعد، ماریا مشغول بررسی بخیه‌ها شد. نخ بخیه‌ها هنوز سالم بودند، اما یکی از گره‌ها بر اثر فشار کمی کشیده شده بود. ماریا با دقت اطراف زخم را بررسی کرد، بعد از مرهم گیاهی‌اش روی زخم گذاشت و بانداژ تمیزی دور پهلوی او بست.
وقتی کارش تمام شد، کف دستش را چند ثانیه روی بانداژ نگه داشت.
ـ تا چند روز دیگه نباید از تخت پایین بیای.
چارلز با لحنی شیطنت‌آمیز گفت: این یعنی زندانی شدم؟
ـ دقیقاً.
ـ زندانبانم کیه؟
ماریا لبخندش را پنهان کرد.
ـ خودم.
ـ اگه بخوام فرار کنم؟
ماریا دستش را کنار صورت او گذاشت.
ـ کاری نکن دستاتو به تخت زنجیر کنم.
چارلز آرام خندید، دستش را دور کمر ماریا حلقه کرد و با احتیاط او را نزدیک‌تر کشید.
ـ پس بهتره فرار نکنم.
ماریا سرش را روی شانه‌ی او گذاشت...
برای چند لحظه، هر دو در سکوت ماندند؛ سکوتی که بعد از آن همه ترس، برایشان ارزشمندتر از هر کلمه‌ای بود.
چارلز دستش را روی موهای ماریا کشید. هیچ‌کدام نمی‌خواستند این لحظه تمام شود.
ماریا بعد از مدتی آرام گفت: خب، حالا باید لباس‌هات رو عوض کنیم.
با کمک ماریا، چارلز لباس تمیزی پوشید و آرام روی تخت دراز کشید.
همین که ماریا خواست از تخت فاصله بگیرد، چارلز دستش را گرفت.
ـ کجا میری؟
ـ به اتاقم... یه حمام کنم و لباسامو عوض کنم.
چارلز دستش را محکم‌تر گرفت.
ـ لازم نیست تا اتاقت بری، عشقم.
ماریا نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ همین‌جا حمام کن.
لبخند کوچکی زد.
ـ به خدمتکارها می‌گم لباساتو بیارن، حتی وسایلت رو هم از اتاقت بیارن.
ماریا آرام کنارش نشست.
چارلز دست او را بالا آورد و روی قلب خودش گذاشت.
ـ دیگه طاقت حتی یه لحظه دوریتو ندارم.
نگاهش جدی و پر از احساس بود.
ـ همین‌جا بمون، عشقم... کنارم.
ماریا با چشمانی اشک‌آلود نگاهش کرد.
ـ تا کی؟
چارلز لبخند زد.
ـ تا ابد.
اشکی از گوشه‌ی چشم ماریا پایین آمد.
ـ باشه...
چارلز با ناباوری پرسید: واقعاً؟
ماریا لبخند زد.
ـ واقعاً.
دستش هنوز روی قلب چارلز بود.
ـ منم دیگه طاقت دوریتو ندارم... عاشقتم، چارلز.
چارلز آرام دستش را گرفت و سر ماریا را روی قلبش تکیه داد. بوسه‌ای نرم روی موهایش نشاند.
ـ منم عاشقتم.
ماریا چشم‌هایش را بست. صدای منظم قلب چارلز زیر گوشش می‌پیچید. برای اولین بار، آن صدا دیگر یادآور ترس نبود؛ یادآور زندگی بود.
ساعتی بعد، پس از یک حمام گرم و آرام‌بخش، ماریا با لباس خواب تازه‌ای که برایش آورده بودند، کنار چارلز برگشت.
چارلز خوابیده بود. ماریا آرام کنار چارلز دراز کشید.
چارلز حتی در خواب دستش را پیدا کرد و انگشت‌هایش را میان انگشتان خود گرفت.
ماریا لبخند زد و چشم‌هایش را بست.
چند دقیقه بعد، خستگی بر هر دویشان غلبه کرد و در سکوت، خوابشان برد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
نیمه‌شب... سکوت، تمام قصر را فرا گرفته بود.
آدرین روی نیمکت چوبی خوابیده بود. نفس‌هایش آرام و منظم بود. چهره‌ای که زمانی پر از غرور و خشم بود، حالا در خواب خسته و شکسته به نظر می‌رسید.
نور ماه از روزنه‌ی باریک بالای سلول به داخل می‌تابید و سایه‌ی میله‌ها را روی دیوار انداخته بود.
در راهرو، صدای قدم‌هایی آرام شنیده شد. قدم‌هایی سبک... مردد... انگار صاحبشان بارها در ذهنش تصمیم گرفته بود برگردد، اما هر بار چیزی در قلبش مانعش شده بود.
کلید آهسته در قفل چرخید. درِ آهنی سلول، بی‌آنکه صدای بلندی ایجاد کند، باز شد. پیکری ظریف وارد شد و در را آهسته پشت سرش بست.
سلول تقریباً در تاریکی فرو رفته بود؛ فقط نوار باریکی از نور ماه، روی کاه‌های کف زمین و صورت آدرین افتاده بود.
آنابل چند لحظه همان‌جا ایستاد؛ نگاهش روی مردی ماند که روزی تمام دنیایش بود.
شش سال... شش سال دوری، انتظار، اشک و دلتنگی، حالا در فاصله‌ی چند قدم خلاصه شده بود.
آنابل نفس لرزانی کشید. کاه‌های کف سلول زیر قدم‌هایش خش‌خش کردند. به کنار نیمکت رفت و آهسته زانو زد.
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
چهره‌ی آدرین تغییر کرده بود. خطوط صورتش خشن‌تر شده بود، موهایش آشفته و صورتش لاغرتر از گذشته به نظر می‌رسید.
دست لرزانش را بالا آورد و نوک انگشتانش را روی گونه‌ی آدرین کشید. زمزمه‌ای از میان لب‌هایش بیرون آمد: چقدر عوض شدی...
قطره‌ای اشک روی گونه‌اش لغزید.
در همان لحظه... آدرین ناگهان چشم‌هایش را باز کرد. غریزی مچ دست او را گرفت. آنابل از ترس تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
ـ آه...
آدرین با شتاب روی نیمکت نشست. چند ثانیه طول کشید تا نگاه خواب‌آلودش در تاریکی، چهره‌ی او را بشناسد. چشم‌هایش از ناباوری بازتر شد. دستش فوراً شل شد.
با صدایی لرزان گفت: آنابل...؟ خدای من، معذرت می‌خوام. ترسوندمت... فکر کردم یکی از نگهبان‌هاست.
آنابل آرام از روی زمین بلند شد، دامن لباسش را تکاند و بی‌آنکه نگاهش کند، گفت: من... نمی‌دونم چرا اومدم اینجا. نباید می‌اومدم، باید برم.
برگشت تا از سلول خارج شود. آدرین بی‌اختیار از جا بلند شد و آرام بازوی او را گرفت.
ـ شاید... قلبت تو رو تا اینجا آورده.
آنابل چشم‌هایش را بست و سعی کرد بغضش را فرو ببرد.
ـ ولم کن، آدرین...
صدایش محکم بود، اما می‌لرزید.
آدرین آرام‌تر گفت: فقط... فقط چند لحظه نگام کن.
آنابل آهسته برگشت. چشم‌های هر دو از اشک برق می‌زد.
صدای لرزان آدرین در سکوت سلول پیچید: چارلز... همه‌چیزو بهم گفت.
آنابل لبخند تلخی زد.
ـ دیره، خیلی دیر...
ـ حق با توئه... حق داری ازم متنفر باشی، حق داری حتی نگامم نکنی، اما به خدا قسم من نمی‌دونستم بارداری...
آنابل نگاهش کرد.
ـ اگر می‌دونستی... می‌موندی؟
این سؤال، مثل شمشیری در قلب آدرین فرو رفت.
بی‌درنگ گفت: آره... به جون لوکاس قسم، می‌موندم.
ـ قسم... شش سال پیش هم قسم خوردی که هیچ‌وقت تنهام نمی‌ذاری. می‌دونی سخت‌ترین قسمت چی بود؟ اینکه هر شب از دخترمون می‌شنیدم... 'مامان، بابام کجاست؟'
صدای آدرین شکست.
ـ بس کن... خواهش می‌کنم.
آنابل انگار صدایش را نشنید.
ـ وقتی مریض می‌شد، باباشو صدا می‌زد... وقتی اولین کلمه‌شو گفت، من هیچ جوابی نداشتم.
اشک از گونه‌های آدرین پایین می‌ریخت.
ـ ببخش... فقط همین یه کلمه رو بلدم بگم، ببخش.
آنابل آرام سر تکان داد.
ـ دیره...
ـ آنابل، تو تبعید... یه روز هم نبوده که دلتنگت نباشم.
ـ آدرین...
ـ بذار بگم... یه شب هم نبوده که با یاد تو نخوابم. کاش زمان به عقب برمی‌گشت تا اون اشتباه لعنتی رو هیچ‌وقت انجام ندم.
آنابل لبخند تلخی زد.
ـ اما انجامش دادی و من موندم، موندم با هزار تا سؤال... با یه دختر کوچیک که می‌پرسید: 'بابام چرا نمیاد؟ چرا؟ چرا؟ چرا...؟'
آنابل نفسش را لرزان بیرون داد.
ـ می‌دونی جواب دادن به اون سؤال‌ها چقدر سخت بود؟
آدرین سرش را پایین انداخت.
ـ می‌دونم...
صدایش پر از شرم بود.
ـ هیچ مجازاتی برای من سنگین‌تر از این نیست که بدونم خودم باعث همه‌ی اون دردها شدم.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
آنابل اشک‌هایش را پاک کرد.
ـ می‌خواستم ازت متنفر باشم. سال‌ها تلاش کردم، اما هر بار به یادم می‌اومدی... قلبم علیه عقلم می‌ایستاد.
آدرین با تردید نگاهش کرد.
ـ هنوز... هنوز دوستم داری؟
آنابل چند ثانیه به چشم‌های او خیره ماند، بعد آرام گفت: اگه دوستت نداشتم... شش سال منتظرت نمی‌موندم. اگه دوستت نداشتم... اون روز جلوی چارلز زانو نمی‌زدم تا جونت رو نجات بدم.
اشک از چشم‌های آدرین جاری شد.
آنابل ادامه داد: اما همون عشقی که یه روز زندگیم بود... بزرگ‌ترین زخمش هم شد. دیگه نمی‌تونم مثل قبل بهت نگاه کنم؛ نه بعد از این همه سال، نه بعد از این همه انتظار...
آنابل نفس لرزانی کشید و ادامه داد: حالا ازت متنفرم... از مردی که رفت و منو تنها گذاشت، از کاری که با زندگیم کردی، از تمام شب‌هایی که تنهایی به‌خاطرت گریه کردم.
آنابل چند ضربه روی قلبش زد.
ـ اما هنوز این قلب لعنتی... با هر تپشش اسم تو رو صدا می‌زنه. از اینکه هنوزم دوستت دارم، از خودم هم متنفرم...
اشک از گونه‌اش پایین آمد.
آدرین دیگر نتوانست چیزی بگوید. فقط آرام جلو رفت و بوسه‌ای عاشقانه بر لب‌های آنابل نشاند.
لحظاتی بعد، دستانش را کنار صورت آنابل گذاشت و پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد. چشم‌های هر دو بسته شد و اشک از چشم‌هایشان جاری بود.
آنابل بعد از چند لحظه سرش را روی شانه‌ی آدرین گذاشت و آرام زمزمه کرد: هنوز عاشقتم... اما دیگه اون دختر ساده‌ی شش سال پیش نیستم. اگر می‌خوای دوباره جایی در زندگیم داشته باشی، باید با عمل ثابتش کنی، نه با حرف...
آدرین چشم‌هایش را بست و بوسه‌ای بر موهای طلایی آنابل زد.
ـ قسم می‌خورم...
صدایش از بغض می‌لرزید.
ـ اگر یه فرصت دیگه بهم داده بشه، باقی عمرم رو صرف جبران همون شش سالی می‌کنم که ازت گرفتم.
هر دو برای لحظاتی طولانی یکدیگر را در آغوش گرفتند؛ آغوشی که نه گذشته را پاک می‌کرد و نه زخم‌ها را... اما نوید می‌داد شاید هنوز راهی برای ساختن آینده‌ای متفاوت باقی مانده باشد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
نور ماه از دریچه‌ی باریک سلول به داخل می‌تابید و بخشی از چهره‌ی آدرین و آنابل را روشن کرده بود. صدای نفس‌هایشان تنها صدایی بود که میان دیوارهای سنگی می‌پیچید.
آدرین با صدایی آرام و گرفته پرسید: دخترمون... اسمش چیه؟
لبخند محوی روی لب آنابل نشست.
ـ السا.
آدرین نام دخترش را زیر لب تکرار کرد.
ـ السا...
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست؛ لبخندی که بیشتر از شادی، درد داشت.
ـ قشنگه...
آنابل دستش را آرام روی گونه‌ی آدرین گذاشت. شش سال تمام آرزو کرده بود یک بار دیگر صورت مردی را لمس کند که تمام زندگی‌اش بود؛ مردی که با وجود تمام تلاش‌هایش، هیچ‌وقت نتوانسته بود واقعاً از قلبش بیرونش کند.
آدرین چشم‌هایش را بست و صورتش را اندکی به کف دست او تکیه داد. صدایش به زمزمه‌ای تبدیل شد: دلم این لمس رو از یاد نبرده بود.
ـ اما من سعی کرده بودم فراموشت کنم.
آدرین آرام سر تکان داد.
ـ موفق نشدی.
آنابل نفس لرزانی کشید.
ـ نه... موفق نشدم؛ هر بار که السا می‌خندید، تو رو می‌دیدم... هر بار که به چشم‌های خاکستریش نگاه می‌کردم، یاد چشم‌های تو می‌افتادم.
اشکی از گونه‌اش پایین آمد.
ـ وقتی درباره‌ی تو ازم می‌پرسید... دوباره دلتنگت می‌شدم.
آدرین نگاهش را پایین انداخت. بغض سنگینی گلویش را فشرد. انگشتان آنابل را میان دست‌هایش گرفت.
ـ کاش می‌شد زمان برگرده...
چشم‌هایش را بست.
ـ کاش هیچ‌وقت رهات نمی‌کردم.
آنابل آهسته سر تکان داد.
ـ کاش...
نگاهش برای لحظه‌ای به زمین افتاد.
ـ اما زمان برنمی‌گرده، آدرین.
سکوتی میانشان نشست؛ سکوتی پر از تمام حرف‌هایی که در شش سال گذشته گفته نشده بود.
آنابل یک قدم جلو آمد. فاصله‌ی میانشان حالا کمتر از همیشه بود. نگاهش را در چشم‌های آدرین ثابت نگه داشت و با صدایی لرزان گفت: یه سؤال دارم... بعد از تمام این سال‌ها، هنوز هم همون‌قدر که من عاشقتم، عاشقمی؟
آدرین بدون کوچک‌ترین مکث پاسخ داد: من با عشق تو نفس می‌کشم.
آنابل لبخند محوی زد.
ـ همیشه بلد بودی با حرفات قلبمو بلرزونی.
آدرین این بار لبخند نزد.
ـ این بار فقط حرف نیست.
نگاهش جدی شد.
ـ دیر فهمیدم که انتقام فقط آدم‌های بی‌گناه رو زخمی می‌کنه.
نگاهش روی صورت آنابل ماند.
ـ تو زخمی شدی... دخترمون زخمی شد.
نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ و آخرش خودمم نابود شدم.
آنابل سرش را پایین انداخت. چند لحظه بعد دوباره نگاهش کرد، دستانش را بالا آورد و صورت آدرین را میان دست‌هایش گرفت. هیچ‌کدام چیزی نگفتند؛ فقط به هم نگاه کردند، نگاهی که شش سال حرف ناگفته در خودش داشت.
آرام به هم نزدیک شدند. لب‌هایشان برای لحظه‌ای در بوسه‌ای کوتاه و آمیخته با اشک به هم رسید؛ بوسه‌ای که بیشتر از آنکه شور داشته باشد، دلتنگی داشت.
وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانی‌هایشان هنوز به هم تکیه داشت.
آنابل لبخند کوچکی زد.
ـ فکر نمی‌کردم بعد از این همه سال... هنوز کنار تو احساس خونه داشته باشم.
آدرین چشم‌هایش را بست.
ـ خونه برای من همیشه جایی بوده که تو باشی.
آنابل دیگر نتوانست مقاومت کند. خودش را در آغوش او انداخت. آدرین بازوهایش را دور او حلقه کرد. دیگر هیچ‌کدام حرفی نزدند؛ فقط گرمای آغوشی را حس می‌کردند که شش سال از آن محروم مانده بودند.
وقتی آنابل آرام از او فاصله گرفت، آدرین دستش را بالا آورد و چند تار موی طلایی او را که روی پیشانی‌اش ریخته بود، کنار زد. بوسه‌ای طولانی و پر از دلتنگی بر پیشانی‌اش نشاند.
چند ثانیه گذشت. آدرین آرام گفت: دلم خیلی برات تنگ شده بود.
لبخند کم‌رنگی روی لب‌های آنابل نشست. دستش را آرام روی بازوی بزرگ و عضلانی آدرین کشید؛ همان دستی که روزی برایش امن‌ترین پناه دنیا بود.
با صدایی آرام گفت: منم... اما هنوز نبخشیدمت.
لبخند آدرین محو شد. آرام سر تکان داد.
ـ می‌دونم... حق داری.
آنابل نگاهش را از او نگرفت.
ـ هر شب جای خالیت رو کنارم حس می‌کردم. السا هر روز بزرگ‌تر شد و تو، توی هیچ‌کدوم از اولین‌های زندگیش نبودی؛ اولین قدمش، اولین کلمه‌اش، اولین روزی که مریض شد، هیچ‌کدومش...
آدرین چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
ـ هر بار که ازش حرف می‌زنی، بیشتر می‌فهمم چی رو از دست دادم.
آنابل آرام دستش را روی گونه‌ی او گذاشت.
ـ عشق، همه‌چیز رو درست نمی‌کنه... اعتماد، خیلی سخت‌تر برمی‌گرده.
آدرین دست او را میان دستانش گرفت و آرام بوسه‌ای بر پشت دستش نشاند.
ـ ازت نمی‌خوام امشب منو ببخشی، فقط... یه فرصت بده تا ثابت کنم اون مردی که شش سال پیش ترکت کرد، دیگه وجود نداره.
آنابل چند لحظه در سکوت به چشم‌هایش خیره ماند، بعد سرش را دوباره روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ نمی‌دونم آینده چی می‌شه... اما امشب، فقط می‌خوام با تو باشم.
آدرین بازویش را آرام دور شانه‌های او حلقه کرد، لبخند ملایمی زد و بوسه‌ای عاشقانه بر پیشانی آنابل زد.
ـ با چارلز حرف می‌زنم... ازش می‌خوام یه فرصت دیگه بهم بده. می‌دونم بعد از کاری که کردم، حق ندارم چیزی بخوام... اما برای تو... برای السا... تا آخرین نفسم التماس می‌کنم.
نگاهش را از چشم‌های آنابل برنداشت.
ـ فقط... یه شانس دیگه بهم بده، عشقم... قول می‌دم از این به بعد، برای السا بهترین پدری باشم که می‌تونم باشم و برای تو... بهترین همسری بشم که شش سال پیش باید می‌بودم.
آنابل با چشمانی اشک‌آلود و متعجب به او خیره ماند، انگار باور نمی‌کرد این حرف‌ها را از زبان آدرین بشنود.
ـ چی...؟
آدرین نفس عمیقی کشید، چشم در چشم او گفت: با من ازدواج کن، آنابل... بیا همه‌چیز رو از نو شروع کنیم.
اشک از گوشه‌ی چشم آنابل سرازیر شد. با صدایی لرزان گفت: بعد از همه‌ی این اتفاقا... هنوز فکر می‌کنی می‌شه از نو شروع کرد؟
آدرین لبخند تلخی زد.
ـ نمی‌دونم. نمی‌تونیم گذشته رو عوض کنیم؛ شاید هیچ‌وقت نتونم زخم‌هایی رو که بهت زدم کاملاً درمان کنم... اما می‌دونم که تا آخرین نفس، برای تو و دخترمون می‌جنگم. اگر آخرش هم جوابت «نه» باشه... باز هم از جنگیدن دست نمی‌کشم.
آنابل چند لحظه فقط به چشم‌هایش خیره ماند. لبخندی آمیخته به اشک روی لب‌هایش نشست.
ـ نمی‌تونم همین الان جواب بدم.
آدرین سرش را به آرامی تکان داد.
ـ منتظر می‌مونم... هر چقدر که لازم باشه؛ یک ماه... یک سال... حتی تمام عمرم... فقط بدون... این بار، دیگه هرگز تنهات نمی‌ذارم.
آنابل پاسخی نداد، فقط نگاهش کرد؛ در آن نگاه، هم عشق بود، هم رنج، هم امید و هم ترسی که هنوز از بین نرفته بود.
اما پشت همه‌ی آن‌ها، چیزی تازه شکل گرفته بود؛ فرصتی کوچک برای دوباره ساختن چیزی که یک روز، با یک تصمیم اشتباه، فرو ریخته بود.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
آنابل چند لحظه در سکوت به چشمان آدرین خیره ماند. نور نقره‌ای ماه از دریچه‌ی باریک بالای دیوار روی صورتش افتاده بود و اشک‌هایی که آرام از گوشه‌ی چشمش پایین می‌لغزیدند، در آن نور مثل مرواریدهای کوچکی می‌درخشیدند...
لب‌هایش را به هم فشرد؛ انگار گفتن چیزی که در دل داشت، برایش از تمام اعتراف‌های امشب سخت‌تر بود.
ـ می‌دونی از چی بیشتر از همه می‌ترسم؟
آدرین نگاهش را از او برنداشت.
ـ از چی؟
آنابل نفس لرزانی کشید.
ـ از اینکه دوباره یه روز از خواب بیدار شم و تو نباشی.
نگاهش برای لحظه‌ای روی زمین افتاد.
ـ شش سال پیش، یه صبح چشم باز کردم و فهمیدم همه‌ی زندگیم رفته... نه نامه‌ی خداحافظی‌ای بود، نه توضیحی... فقط یه جای خالی که هر روز بزرگ‌تر می‌شد. بعد فهمیدم باردارم... وقتی السا به‌دنیا اومد، مجبور شدم یاد بگیرم هم مادر باشم، هم پدر... هم تکیه‌گاه یه بچه‌ای که هیچ تقصیری توی هیچ‌کدوم از اتفاق‌هایی که افتاده بود نداشت.
آدرین پلک‌هایش را بست. هر جمله‌ی آنابل، زخمی تازه روی وجدانش می‌نشاند. آرام گفت: حق داری بهم اعتماد نکنی، اما یه چیزو باور کن... اگر از این زندان بیرون بیام... دیگه هیچ قدرتی توی این دنیا نمی‌تونه منو از تو و السا جدا کنه.
آنابل لبخند محوی زد.
ـ هنوزم مثل قبل حرف می‌زنی... همون‌قدر مطمئن.
آدرین لبخند تلخی زد.
ـ نه... قبلاً مغرور بودم؛ الان یه مرد پشیمونم که فقط می‌خواد هر کاری از دستش برمیاد بکنه تا خانواده‌شو به دست بیاره.
آنابل آهسته سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. آدرین بازویش را آرام دور شانه‌های او حلقه کرد.
چند دقیقه هیچ‌کدام حرفی نزدند. صدای نفس‌هایشان با سکوت زندان درهم آمیخته بود.
آدرین زیر لب گفت: می‌دونی السا؟
آدرین لبخند زد.
ـ عاشق قصه‌ست، درسته؟
آنابل سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهش کرد.
ـ از کجا فهمیدی؟
آدرین لبخند کمرنگی زد.
ـ نامه‌ای که بهش دادم و گفتم بده به چارلز... دیدم با چه دقتی گوش می‌داد. حتی وقتی نمی‌فهمید چرا اون نامه رو بهش دادم، توی چشم‌هاش کنجکاوی بود... فهمیدم دختر باهوشیه.
آنابل آرام خندید.
ـ درست گفتی، هر شب تا براش قصه نگم، خوابش نمی‌بره؛ یه مدت خودش قصه می‌ساخت.
آدرین با کنجکاوی نگاهش کرد.
ـ چه قصه‌ای؟
لبخند آنابل آرام محو شد.
ـ درباره‌ی یه دختر کوچولو که یه روز پدرش برمی‌گرده خونه... یه شب ازم پرسید... 'مامان، بابام اگه برگرده، منو بغل می‌کنه؟'
آدرین با صدایی گرفته پرسید: تو چی بهش گفتی؟
اشک دوباره در چشم‌های آنابل نشست.
ـ گفتم... اگر بابات برگرده... اولین کاری که می‌کنه اینه که محکم بغلت می‌کنه؛ اون‌قدر محکم که همه‌ی سال‌هایی که کنارت نبوده رو جبران کنه.
آدرین دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
ـ خدایا... چقدر از زندگیش جا موندم.
آنابل آرام دستش را روی موهای او کشید.
ـ هنوز دیر نشده... اگر واقعاً همون مردی باشی که امشب می‌بینم... می‌تونی بهترین پدر براش باشی.
آدرین بی‌درنگ گفت: قول می‌دم... دیگه حتی یه روز از کودکیش رو هم از دست ندم.
آنابل لبخند زد، آرام دستش را در دست آدرین گذاشت و گفت: پس از همین امشب شروع کن... اول، اعتماد منو به دست بیار، بعد... می‌ذارم خودت دل السا رو به دست بیاری.
آدرین انگشتانش را دور دست او فشرد و با نگاهی سرشار از امید گفت: قبول.
چند لحظه به دست‌های درهم‌گرفته‌شان نگاه کرد.
ـ این بار، همه‌چیز رو از اول، قدم‌به‌قدم اما درست، می‌سازیم.
برای نخستین بار در تمام آن شب، لبخند واقعی و آرامی روی صورت هر دو نشست.
پشت دیوارهای سرد زندان، جایی که قرار بود پایان زندگی آدرین باشد، چیزی کاملاً متفاوت داشت آغاز می‌شد: یک فرصت دوباره برای پدر شدن، برای همسر شدن... و برای ساختن خانواده‌ای که شش سال پیش خودش با دست‌های خودش از دست داده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
آدرین لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از آنکه نشانه‌ی شادی باشد، بوی خاطره می‌داد. آرام گفت: یادته اولین بار کجا دیدمت؟
آنابل خندید؛ خنده‌ای کوتاه و گرم...
ـ کنار رودخونه... تو ادعا می‌کردی ماهیگیر ماهری هستی.
آدرین زیر لب خندید.
ـ ادعا نمی‌کردم... بودم.
ـ واقعاً؟ پس چرا تنها ماهی‌ای که اون روز گرفتی، از دستت افتاد و دوباره پرید توی آب؟
خنده‌ای روی لب‌های آدرین نشست.
ـ خب... حواسم پرت زیباترین دختر موطلایی شده بود که به عمرم دیده بودم.
آنابل با خنده مشت کوچکی به سینه‌اش زد.
ـ دروغگو... از همون اولم فقط بلد بودی حرفای قشنگ بزنی. هنوز همون مردی هستی که با دو تا جمله می‌تونه آدمو خجالت‌زده کنه.
آدرین به دیوار سنگی سلول تکیه داد و گفت: نه... همون مرد نیستم. شش سال پیش، خشمم از عشقم بزرگ‌تر بود... از امشب، قراره عشقم از اشتباهام بزرگ‌تر باشه... چون از همون اول فقط یه حقیقت وجود داشت.
آنابل با کنجکاوی نگاهش کرد.
ـ چه حقیقتی؟
لبخند کم‌رنگی روی لب آدرین نشست.
ـ اینکه از همون لحظه‌ای که دیدمت، فهمیدم می‌خوام تا آخر عمرم هر صبح اولین کسی باشی که می‌بینم.
لبخند آنابل محو شد. چند ثانیه نگاهش کرد، بعد آرام پرسید: پس چرا ترکم کردی؟
آدرین چند ثانیه به زمین خیره ماند، بعد آرام گفت: چون اجازه دادم نفرت، جای عقلم تصمیم بگیره...
نفس عمیقی کشید.
ـ وقتی لوکاس مرد، دیگه خودم نبودم؛ فقط یه مرد عصبانی بودم که فکر می‌کرد چارلز همه‌چیزشو ازش گرفته. نفهمیدم... خودم با دستای خودم، زندگی تنها آدمایی رو که برام مونده بودن، نابود کردم.
آنابل آهسته نفسش را بیرون داد.
ـ کاش زودتر این حرفا رو می‌فهمیدی...
آدرین سرش را پایین انداخت.
ـ کاش...
سکوت دوباره میانشان نشست.
بعد از چند لحظه، آنابل با لبخندی محو گفت: می‌دونی السا شبیه کیه؟
آدرین بی‌درنگ گفت:
ـ شبیه تو...
آنابل خندید.
ـ نه، لجبازیش دقیقاً مثل توئه.
ـ من لجبازم؟
ـ خیلی... اونم اگر یه چیزی رو بخواد... دیگه هیچ‌کس حریفش نمی‌شه تا به‌دستش بیاره.
خنده‌ی آدرین دوباره بلند شد؛ خنده‌ای زلال که حتی دیوارهای سرد زندان هم انگار برای لحظه‌ای گرم شدند.
در همان لحظه، صدای ناقوس قصر از دور در راهروهای سنگی پیچید؛ پنج ضربه... پنج صبح شده بود.
آنابل با نگرانی بلند شد.
ـ خدای من، اگر نگهبانا بفهمن من اینجام...
آدرین هم آرام از جا بلند شد.
ـ باید بری.
آنابل با حسرت به او نگاه کرد، انگار دلش نمی‌خواست دوباره از او جدا شود. آدرین دستش را گرفت و بوسه‌ای کوتاه روی آن نشاند و گفت: به السا بگو... پدرش از این به بعد برای دیدنش زندگی می‌کنه.
آنابل سر تکان داد.
ـ وقتی زمانش برسه... خودت بهش خواهی گفت.
آدرین نگاهش را به دریچه‌ی کوچک سلول دوخت.
ـ از امروز باید ثابت کنم هنوز ارزش اعتماد کردن دارم.
آنابل آرام گفت: پس ثابتش کن، اول به خودت...
دستش را بالا آورد و آرام میان موهای آدرین کشید.
ـ موهات یه کم سفید شده...
آدرین با لبخند گفت: تقصیر توئه.
آنابل با تعجب خندید.
ـ من؟
ـ آره.
لبخندش شیطنت‌آمیزتر شد.
ـ شش سال دلتنگی، آدمو زودتر پیر می‌کنه.
آنابل خندید... خنده‌اش در آن سلول کوچک پیچید.
چند لحظه بعد، سرش را روی شانه‌ی آدرین گذاشت. آدرین بازویش را دور او حلقه کرد و پیشانی‌اش را به موهای طلایی‌اش تکیه داد. آرام گفت: دلم برای این آرامش تنگ شده بود.
آنابل نگاهش را بالا آورد و مستقیم در چشم‌های آدرین خیره شد.
ـ منم، اما یادت نره... دوست داشتنت با بخشیدنت فرق داره. هنوز باید ثابت کنی همون مردی نیستی که یه روز من و دخترمون رو تنها گذاشت.
آدرین با جدیت سر تکان داد.
ـ ثابتش می‌کنم.
آنابل لبخند محوی زد.
ـ امیدوارم، چون السا بیشتر از هر کسی لایق یه پدر خوبه...
آدرین دست او را آرام فشرد.
ـ از امروز، هر نفسی که می‌کشم برای ساختن دوباره‌ی خانواده‌مونه...
آنابل با صدایی آرام گفت: قبل از اینکه تو با چارلز صحبت کنی، بذار اول من باهاش حرف بزنم.
آدرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ نه، آنابل...
آنابل اجازه نداد جمله‌اش تمام شود. با لحنی محکم، اما آمیخته به التماس گفت: فقط گوش کن. اگر قرار باشه برای نجات مردی که هنوز عاشقشم غرورمو کنار بذارم، بدون لحظه‌ای تردید این کارو می‌کنم... شده دوباره جلوی پاش زانو می‌زنم... شده التماسش می‌کنم... ازش می‌خوام به خاطر من... به خاطر السا و به خاطر همه‌ی خوبی‌هایی که هنوز می‌تونی انجام بدی، تو رو مشمول عفو سلطنتی کنه.
صدای آنابل در آخرین جمله لرزید. اشک در چشم‌هایش حلقه زد.
ـ نمی‌خوام السا یه بار دیگه پدرشو از دست بده... دیگه طاقت ندارم دوباره از کسی که دوستش دارم جدا بشم.
آدرین آهسته سرش را تکان داد.
ـ نه... نمی‌خوام برای گناه‌های من التماس کنی. گناهکار منم...
آنابل یک قدم جلو آمد. دو دستش را روی گونه‌های آدرین گذاشت و صورتش را بالا آورد تا دوباره به چشم‌هایش نگاه کند. با قاطعیت گفت: اگر پای خانواده‌م وسط باشه، غرور برام هیچ ارزشی نداره... برای نجات جون پدر دخترم... برای مردی که هنوز با تمام وجود دوستش دارم و برای آینده‌مون، هر کاری لازم باشه می‌کنم.
آدرین دوباره نگاهش را پایین انداخت.
ـ من قاتل پدرتونم، آنابل... هرچند از روی خشم و سوگ از دست دادن لوکاس بود، اما حقیقت عوض نمی‌شه. اون هیچ دِینی به من نداره.
ـ شاید نه... اما چارلز مردی نیست که با خشم تصمیم بگیره. برادرم هنوز همون پسریه که قبل از پادشاه شدن بود؛ دلش از چیزی که نشون می‌ده، مهربون‌تره...
آدرین لبخند تلخی زد.
ـ اگر قبول نکرد چی؟
آنابل دستش را روی سینه‌ی او گذاشت؛ درست روی قلبش...
ـ قبول می‌کنه. بهت قول می‌دم از اینجا میارمت بیرون، عشقم.
اشک در چشم‌های هر دو جمع شده بود.
ـ قول می‌دم.
آنابل دستش را از روی سینه‌ی او بالا آورد و آرام دور گردنش حلقه کرد. بوسه‌ای عاشقانه و کوتاه میانشان نشست.
وقتی از هم فاصله گرفتند، آدرین با صدایی لرزان گفت: بعد از همه‌ی دردایی که بهت دادم... هنوز این‌قدر دوستم داری؟
آنابل لبخند تلخی زد.
ـ من دوستت ندارم...
آدرین برای لحظه‌ای متعجب نگاهش کرد. لبخند آنابل عمیق‌تر شد.
ـ دیوونه‌تم.
آدرین خندید؛ خنده‌ای کوتاه، اما شیرین...
پیشانی‌اش را آرام به پیشانی آنابل تکیه داد و چشم‌هایش را بست.
ـ اگر آزاد شدم... قسم می‌خورم هیچ روزی نباشه که از انتخاب دوباره‌ات پشیمون بشی.
آنابل صورتش را در گودی گردن او پنهان کرد و چشم‌هایش را بست. بوی آشنای آدرین... همان بویی که شش سال فقط در خاطراتش مانده بود، دوباره واقعی شده بود.
آدرین بی‌درنگ دستانش را دور کمر او حلقه کرد و محکم در آغوشش گرفت؛ سرش را خم کرد و بوسه‌ای آرام بر موهای طلایی آنابل نشاند.
ـ کاش زمان همین‌جا متوقف می‌شد.
آنابل بیشتر خودش را به سینه‌ی او چسباند.
ـ کاش...
ـ اصلاً دلم نمی‌خواد حتی یه لحظه‌ی دیگه ازت جدا شم.
آدرین گونه‌اش را به موهای او تکیه داد.
ـ منم، عشقم... منم.
لحظه‌ها یکی پس از دیگری گذشتند. هیچ‌کدام دل کندن را بلد نبودند، اما واقعیت پشت همان در آهنی منتظرشان ایستاده بود.
بالاخره آنابل آهسته از آغوش آدرین فاصله گرفت، سعی کرد لبخند بزند... چند ثانیه‌ی دیگر به چشم‌های آدرین نگاه کرد، انگار می‌خواست تک‌تک جزئیات چهره‌اش را دوباره در حافظه‌اش حک کند.
بعد آرام جلو رفت و بوسه‌ای کوتاه و عاشقانه‌ی دیگر بر لب‌هایش نشاند. وقتی فاصله گرفت، لبخند محوی روی لب‌هایش نشست.
ـ عاشقتم.
آدرین بی‌درنگ پاسخ داد: منم...
او درِ سلول را آرام باز کرد.
پیش از آنکه از آستانه‌ی در عبور کند، یک بار دیگر برگشت. نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد. آنابل لبخند محوی زد، اما خیلی زود رنگ غم روی چهره‌اش نشست. اشکش را پاک کرد و از سلول خارج شد.
از راهرو دور شد.
آدرین تا زمانی که صدای قدم‌هایش در راهروی سنگی محو شد، همان‌جا ایستاد؛ با امیدی که بعد از شش سال، برای نخستین بار در قلبش زنده شده بود.
راهروی سنگی زندان در سکوتی سنگین فرو رفته بود. آنابل آرام قدم برمی‌داشت، اما با هر قدم دلش بیشتر جا می‌ماند.
وقتی به انتهای راهرو رسید، بی‌اختیار ایستاد. برگشت و لبخند تلخی زد، دستش را آرام روی قلبش گذاشت و زیر لب گفت: منتظرم بمون...
بعد از پله‌های سنگی بالا رفت و از زندان خارج شد.
او قرار بود برای آزادی آدرین بجنگد؛ حتی اگر مجبور می‌شد در برابر برادر خودش بایستد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
آدرین همان‌جا، بی‌حرکت ایستاده بود. چشم‌هایش هنوز به دری دوخته شده بود که آنابل لحظه‌ای قبل از پشت آن ناپدید شده بود.
انگار اگر چند ثانیه‌ی دیگر همان‌طور نگاهش کند، دوباره در باز می‌شد و آنابل با همان لبخند شیرینش برمی‌گشت... اما خبری نشد؛ فقط سکوت بود و صدای دور شدن قدم‌های زنی که تمام زندگی‌اش بود.
آدرین آرام پلک‌هایش را بست. بوی عطر آنابل هنوز در سلول مانده بود. دستش را بالا آورد و نوک انگشتانش را روی لب‌هایش گذاشت؛ همان‌جایی که آخرین بوسه‌ی آنابل هنوز مثل گرمای آتش باقی مانده بود.
لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشست.
زیر لب زمزمه کرد: هنوزم همون عطرو می‌زنی... شش سال گذشته، اما هنوز همون آنابلی... آنابلِ من...
آرام به دیوار سنگی تکیه داد و سرش را بالا گرفت. نگاهش به دریچه‌ی کوچک سلول افتاد... تکه‌ای از آسمان، میان میله‌های آهنی دیده می‌شد. نور کم‌رنگ سپیده‌دم آرام‌آرام جای نور ماه را می‌گرفت؛ صبح داشت از راه می‌رسید.
آرزوی تازه‌ای در دل آدرین جوانه زده بود...
می‌خواست آزاد شود؛ نه فقط از این سلول... از مردی که شش سال پیش بهش تبدیل شده بود.
می‌خواست دوباره کنار آنابل زندگی کند، السا را بشناسد... می‌خواست زندگی‌ای را بسازد که خودش با دست‌های خودش ویران کرده بود.
ـ چقدر دیر فهمیدم نفرت... از هر شمشیری بُرنده‌تره.
دست‌هایش را روی زانو گذاشت و چشم‌هایش را بست؛ اما به محض بسته شدن چشم‌هایش، گذشته برگشت.
تصویر لوکاس مقابل چشمانش جان گرفت، با همان لبخند همیشگی‌اش... بعد چهره‌ی چارلز و بعد آنابل... باردار، وسط حیاط قصر زانو زده بود و با چشمانی پر از اشک به چارلز التماس می‌کرد جان آدرین را نگیرد.
قلبش فشرده شد.
ـ خدایا... من با یه انتقام کور... زندگی چند نفر رو نابود کردم؟ چارلز، آنابل، السا و آخرش، خودم...
اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
برای اولین بار بعد از سال‌ها، برای برادرش گریه نمی‌کرد... برای تمام سال‌هایی گریه می‌کرد که دیگر برنمی‌گشتند؛ برای صبح‌هایی که می‌توانست کنار آنابل از خواب بیدار شود، برای شب‌هایی که می‌توانست قصه‌ای برای دخترش تعریف کند.
شش سال از کودکی دخترش را از دست داده بود.
اشک دیگری از گونه‌اش پایین آمد. صدای خیالی خنده‌ی السا در ذهنش پیچید.
با صدایی گرفته زمزمه کرد: السا، دخترم... چقدر دلم می‌خواست اولین باری که راه رفتی کنارت باشم... اولین باری که زمین خوردی، بلندت کنم... اولین باری که خندیدی، صدای خنده‌تو بشنوم... اولین باری که گفتی 'بابا'...
چشم‌هایش را محکم بست.
تمام آن لحظه‌ها را از دست داده بود و هیچ قدرتی در دنیا نمی‌توانست زمان را به عقب برگرداند...
مشتش را از شدت حسرت گره کرد.
ـ لعنت به این نفرت...
آرام سرش را به دیوار کوبید.
ـ لوکاس، کاش اون روز زودتر می‌رسیدم... اون‌وقت الان، نه تو مرده بودی... نه پادشاه کشته می‌شد... نه آنابل این همه درد می‌کشید... نه السا شش سال بدون پدر بزرگ می‌شد.
اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
چند لحظه فقط صدای نفس‌های سنگینش شنیده می‌شد.
آرام سرش را بالا آورد. نگاهش دوباره به دریچه‌ی کوچک سلول افتاد. خورشید آرام‌آرام از پشت کوه‌های اِدن‌هارت بالا می‌آمد. اولین پرتوهای طلایی از میان میله‌های آهنی عبور کردند و روی صورت خسته‌ی آدرین نشستند...
برای لحظه‌ای، گرمای خورشید را روی پوستش احساس کرد و لبخند زد.
ـ اگر خدا و چارلز یه فرصت دیگه بهم بدن... بقیه‌ی عمرم رو صرف جبران می‌کنم.
نفس عمیقی کشید.
ـ می‌خوام خودم هر شب قصه‌ی خواب برات بگم. می‌خوام دستت رو بگیرم و اسب‌سواری یادت بدم. می‌خوام برای تو پدری نمونه و برای مادرت بهترین همسر دنیا و برای چارلز و الا... بهترین دوست باشم.
سرش را به دیوار تکیه داد و چشم‌هایش را بست.
تنها یک آرزو در قلبش مانده بود...
اینکه درِ سلول باز شود و آن سویش، آنابل و السا ایستاده باشند؛ برای بردن او به خانه...
سرش را به دیوار تکیه داد و لبخند محوی زد. چشم‌هایش را بست و میان دیوارهای سردی که بوی امید در آن‌ها پیچیده بود، آرام‌آرام به خواب رفت.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
هوای سحرگاهی قصر، خنک و مه‌آلود بود. خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود و نور کم‌رنگ سپیده‌دم، برج‌های سنگی قلعه را روشن کرده بود.
آنابل از راهروی سنگی زندان بالا آمد. هنوز گرمای دست‌های آدرین را روی انگشتانش حس می‌کرد. هر قدمی که از آن سلول دورتر می‌شد، دلش بیشتر به عقب کشیده می‌شد...
وقتی از زندان بیرون آمد، هوای خنک به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید، اشک‌های باقی‌مانده روی گونه‌هایش را با پشت دست پاک کرد و خودش را مجبور کرد محکم باشد...
باید برای آدرین می‌جنگید.
مستقیم به سمت ساختمان اصلی قصر رفت. راهروهای قصر در سکوت فرو رفته بودند و نور کم‌رنگ صبح از پنجره‌های بلند روی سنگ‌های کف می‌افتاد.
وقتی به اتاق چارلز رسید، دو نگهبان جلوی در ایستاده بودند. همین که او را دیدند، محترمانه تعظیم کردند.
یکی از آن‌ها گفت: بانوی من...
آنابل بی‌آنکه منتظر پایان جمله بماند، پرسید: چارلز بیداره؟
نگهبان مکث کوتاهی کرد.
ـ خیر، بانوی من... هنوز خواب هستند. دیشب زخمشون دوباره خونریزی کرد.
رنگ از صورت آنابل پرید.
ـ چی؟!
یک قدم جلو رفت.
ـ حالش خوبه؟ چرا به من خبر ندادید؟
نگهبان فوراً گفت: حالشون خوبه... خودشون دستور داده بودند. بانو الا از دیشب کنارشونن.
آنابل چند لحظه چشم‌هایش را بست و نفسش را آرام بیرون داد.
ـ خدا رو شکر...
بعد نگاهش را به در اتاق دوخت.
ـ باشه، پس بیدارش نکنید؛ اما وقتی بیدار شد، حتماً بهم خبر بدید. باهاش کار خیلی مهمی دارم.
ـ حتماً، بانوی من.
آنابل به اتاق خودش رفت. همین که در را پشت سرش بست، آرامشی که جلوی نگهبان‌ها حفظ کرده بود فرو ریخت.
چند دقیقه بی‌هدف در اتاق قدم زد. یک بار کنار پنجره ایستاد، بار دیگر نشست، بعد دوباره بلند شد. هر بار که صدایی از راهرو می‌آمد، سرش را به سمت در برمی‌گرداند.
در ذهنش فقط یک جمله می‌چرخید: چارلز، خواهش می‌کنم آدرین رو ازم نگیر...
سرانجام خستگی بر بدنش غلبه کرد. کنار تخت نشست، بعد آرام دراز کشید. قرار بود فقط برای چند دقیقه چشم‌هایش را ببندد، اما بی‌خوابی تمام شب، بالاخره کار خودش را کرد. پلک‌هایش سنگین شدند و خوابش برد.
چند ساعت بعد، چند ضربه‌ی آرام به در، او را از خواب پراند. چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست.
ـ بانوی من؟
صدای نگهبان را شناخت. فوراً از تخت پایین آمد و در را باز کرد. همان نگهبان جلوی در ایستاده بود.
ـ اعلیحضرت بیدار شدند. بهشون گفتم شما خواستید ببینیدشون، ایشون در اتاق کارشون منتظرتونن...
آنابل بی‌اختیار نفس لرزانی کشید.
ـ باشه... ممنون.
نگهبان کنار او در راهروی قصر به سمت اتاق کار چارلز حرکت کرد. هرچه به اتاق نزدیک‌تر می‌شدند، ضربان قلبش تندتر می‌شد...
از چیزی که قرار بود از او بخواهد، می‌ترسید.
جلوی در ایستاد. دستش را روی دستگیره گذاشت، اما چند ثانیه مکث کرد. بعد در را باز کرد.
چارلز کنار پنجره ایستاده بود. پیراهن سفید و نازکی به تن داشت و بانداژ زیر لباس، از کنار یقه کمی پیدا بود. هنوز رنگ صورتش پریده بود و هر چند لحظه یک‌بار ناخودآگاه دستش را روی زخمش می‌گذاشت.
با شنیدن صدای در برگشت.
همین که چشمش به آنابل افتاد، ابروهایش در هم رفت. صورت خواهرش خسته بود و زیر چشم‌هایش از گریه پف کرده بود.
ـ آنابل...
چند قدم به طرفش برداشت.
ـ چی شده؟
آنابل جواب نداد. فقط به طرفش رفت و ناگهان خودش را در آغوش برادرش انداخت.
چارلز جا خورد، اما بلافاصله دست‌هایش را دور شانه‌های خواهرش حلقه کرد.
ـ هی، آروم...
دستش را روی موهای آنابل کشید.
ـ چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟
همین سؤال کافی بود. بغضی که از نیمه‌شب در گلوی آنابل مانده بود، شکست.
ـ چارلز...
صدایش لرزید.
ـ خواهش می‌کنم...
چارلز آرام‌تر موهایش را نوازش کرد.
ـ اول نفس بکش، بعد برام تعریف کن.
چند لحظه طول کشید تا آنابل توانست خودش را جمع کند. از آغوش برادرش فاصله گرفت و اشک‌هایش را پاک کرد.
چارلز با نگاهی که حالا جدی‌تر شده بود، گفت: رفتی دیدنش... درسته؟
آنابل سرش را پایین انداخت...
همین سکوت، جواب تمام سؤال‌ها بود.
چارلز آهسته نفسش را بیرون داد.
ـ می‌دونستم میری.
آنابل با چشمانی پر از التماس نگاهش کرد.
ـ چارلز، اون عوض شده، واقعاً عوض شده... تمام شب فقط از اشتباه‌هاش حرف زد؛ از لوکاس... از بابا... از تو... از من... از السا.
چارلز چند لحظه به صورت خواهرش خیره ماند، بعد آرام به سمت صندلی رفت و نشست. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
آنابل جلو رفت و کنار او زانو زد. دست برادرش را گرفت.
ـ تو رو خدا...
صدایش دوباره لرزید.
ـ به خاطر من نه، به خاطر السا...
چارلز چشم باز کرد.
ـ اون دختر شش ساله بدون پدر بزرگ شده، چارلز... تا کی باید بچه‌ها تاوان اشتباه‌های ما رو بدن؟
چارلز نگاهش را از او گرفت و به پنجره دوخت. چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام پرسید: اگه جای من بودی... چی کار می‌کردی؟
آنابل حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
ـ می‌بخشیدم.
لبخند تلخی روی لب چارلز نشست.
ـ اون قاتله پدرمونه، آنابل.
اشک دوباره در چشم‌های آنابل جمع شد.
ـ می‌دونم.
دست چارلز را محکم‌تر گرفت.
ـ فرق عدالت و انتقام رو تو بهم یاد دادی، حالا نوبت خودته، چارلز...
چشم در چشمش دوخت.
ـ نذار نفرت، از عدالتت بزرگ‌تر باشه.
اتاق در سکوت فرو رفت.
چارلز به صورت خواهرش نگاه کرد. همان دختربچه‌ای را می‌دید که سال‌ها پیش، هر وقت چیزی می‌خواست، با همین چشم‌های خیس سراغش می‌آمد.
لبخند بسیار کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.
ـ هنوزم بلدی چطور منو گیر بندازی، نه؟
آنابل با وجود اشک‌هایش لبخند کوچکی زد.
ـ چون می‌دونم ته دلت از چیزی که نشون می‌دی مهربون‌تری...
چارلز با مهربانی پیشانی خواهرش را بوسید.
ـ بذار فکر کنم.
آنابل آهسته پرسید: یعنی هنوز تصمیم نگرفتی؟
چارلز به افق خیره شد.
ـ نه، هنوز نه...
لحظه‌ای سکوت کرد.
ـ اما یه چیزو مطمئنم... این بار، می‌خوام به حرف قلبم هم گوش بدم.
چارلز مدتی طولانی چیزی نگفت. فقط از پنجره به حیاط قصر خیره ماند. چند شوالیه مشغول تمرین بودند و صدای برخورد شمشیرها از دور به گوش می‌رسید.
آنابل می‌دانست این جمله برای چارلز ساده نبود.
چند دقیقه بعد، چارلز گفت: می‌دونی، هرچی به آدرین فکر می‌کنم، بیشتر یاد اون روزایی می‌افتم که سه‌تایی از دیوارهای همین قصر بالا می‌رفتیم.
آنابل لبخند زد.
ـ یادمه... هر بار هم بابا دنبالتون می‌کرد.
چارلز خندید.
ـ آدرین همیشه تقصیرها رو گردن خودش می‌گرفت تا من و لوکاس تنبیه نشیم.
آنابل آهسته سر تکان داد.
خنده از لب چارلز محو شد. نگاهش دوباره به پنجره رفت.
ـ لعنتی... چرا باید همه‌چیز به اینجا می‌رسید؟
آنابل دستش را روی دست برادرش گذاشت.
ـ چون آدم‌ها وقتی عزادارن، بدترین تصمیم‌های زندگیشونو می‌گیرن.
چارلز نگاهش کرد.
ـ داری ازش دفاع می‌کنی؟
ـ نه، دارم سعی می‌کنم بفهممش؛ همون‌طور که تو این همه سال سعی کردی بفهمیش...
چارلز نفس کوتاهی کشید.
ـ می‌دونی اون شب، وقتی شمشیرم رو روی قلبش گذاشته بودم... فقط با یه فشار، همه‌چیز تموم می‌شد.
آنابل با نگرانی نگاهش کرد.
ـ ولی نتونستم... هر بار که می‌خواستم ضربه‌ی آخر رو بزنم، صورت لوکاس جلوی چشمم می‌اومد.
چشمانش خیس شد، اما اجازه نداد اشک پایین بیاید.
ـ اون دشمنم نبود، آنابل... بهترین دوستم بود؛ دوستی که خودش رو توی نفرت گم کرده بود.
آنابل آرام اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد.
ـ پس هنوزم برات مهمه.
چارلز لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ مهم بودن با بخشیدن فرق داره، خواهر کوچولو...
بعد جدی‌تر ادامه داد: من فقط برادر تو نیستم، پادشاه این سرزمینم... اگر قاتل پادشاه رو بدون دلیل ببخشم، دیگه هیچ قانونی معنا نداره.
آنابل چند لحظه فکر کرد، بعد ناگهان نگاهش تغییر کرد.
ـ چارلز...
ـ هوم؟
ـ اگه به جای عفو کامل... یه فرصت بهش بدی چی؟
ـ چه فرصتی؟
ـ بذار اشتباه‌هاشو جبران کنه.
آرام‌تر ادامه داد: شمشیرشو برای مردم این سرزمین به کار ببره، هر جا که خودت صلاح دونستی خدمت کنه، مأموریت‌هایی بهش بده... بذار خودش ثابت کنه آدم سابق نیست.
چارلز به فکر فرو رفت.
پیشنهاد خواهرش فقط از روی احساس نبود؛ راهی بود میان انتقام و بخشش... راهی که هم عدالت را حفظ می‌کرد و هم شاید فرصتی برای جبران می‌ساخت.
آرام از جا بلند شد و چند قدم در اتاق راه رفت. کنار پنجره ایستاد، بعد گفت: شاید...
آنابل هم از جا بلند شد.
ـ یعنی داری بهش فکر می‌کنی؟
چارلز برگشت.
ـ آره... ولی قبل از هر تصمیمی، باید یه نفر دیگه رو هم ببینم.
آنابل فوراً فهمید.
ـ آدرین؟
چارلز بی‌درنگ گفت: آدرین... یه سؤال دارم که شش ساله جوابشو نگرفتم.
آنابل آرام پرسید: چه سؤالی؟
چارلز نگاهش را به پنجره دوخت.
ـ می‌خوام بدونم اگه زمان به عقب برگرده... باز هم پدر رو می‌کشه؟
پاسخ آن سؤال می‌توانست سرنوشت آدرین را برای همیشه تغییر دهد.
آنابل با دقت به چهره‌ی برادرش نگاه کرد. لبخند محوی زد.
ـ باشه.
چارلز نگاهش کرد.
ـ فقط یه خواهش دارم.
ـ چی؟
آنابل چند لحظه مکث کرد.
ـ وقتی رفتی پیشش... مثل همون چارلزی باهاش حرف بزن که یه روز بهترین دوستش بود؛ شاید اون‌وقت، بعد از شش سال، جواب واقعی رو بشنوی.
چارلز چند ثانیه به خواهرش خیره ماند، بعد آرام سر تکان داد.
ـ باشه.
نگاهش دوباره به پنجره رفت.
آنابل لبخند بسیار کمرنگی زد. برای اولین بار، در دلش جرقه‌ای از امید روشن شده بود.
شاید قرار بود فرصتی برای جبران، آغاز فصل تازه‌ای از زندگی او باشد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
چند ساعت گذشته بود. آفتاب از میانه‌ی آسمان گذشته و نور طلایی‌اش از پنجره‌های بلند قصر روی کف سنگی راهروها افتاده بود.
چارلز مقابل پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و به حیاط قصر نگاه می‌کرد. شنل تیره‌رنگش را روی شانه انداخت و بند آن را بست. لرد استفان کنار در منتظرش بود.
ـ چارلز، مطمئنی حالت خوبه؟ می‌تونی چند روز دیگه...
چارلز لحظه‌ای به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد.
ـ نه... هرچی بیشتر عقبش بندازم، سخت‌تر می‌شه.
چارلز به طرف در رفت و دستش را روی دستگیره گذاشت، در را باز کرد و بیرون رفت. استفان هم پشت سرش راه افتاد.
دقایقی بعد، از پله‌های سنگی به سمت زیرزمین قصر رفتند. هرچه پایین‌تر می‌رفتند، هوا سردتر می‌شد... مشعل‌های دیواری با شعله‌هایی لرزان، سنگ‌های نم‌کشیده‌ی دیوار را روشن می‌کردند.
وقتی به انتهای راهرو رسیدند، نگهبان با دیدن چارلز فوراً ایستاد و تعظیم کرد.
ـ سرورم.
چارلز با اشاره‌ی کوتاهی جواب داد. چند لحظه به در آهنی سلول خیره ماند، بعد گفت: در رو باز کن.
نگهبان جلو آمد. چارلز اضافه کرد: هیچ‌کس داخل نیاد.
نگهبان مکث کوتاهی کرد، اما بلافاصله سر خم کرد.
کلید در قفل چرخید. صدای خشک فلز در سکوت راهرو پیچید. در سنگین سلول با ناله‌ای آهسته باز شد.
داخل سلول، آدرین روی نیمکت چوبی نشسته بود. سرش پایین بود و دستانش روی زانوهایش قرار داشت. با شنیدن صدای در، سر بلند کرد. چشم‌هایش ابتدا به نگهبان افتاد... بعد به استفان... و در نهایت روی چارلز ثابت ماند.
چارلز بدون حرف وارد شد. نگهبان در را بست.
حالا فقط دو دوست قدیمی، دو برادر، در آن سلول بودند؛ دو نفری که زمانی در میدان جنگ پشت به پشت هم می‌ایستادند و حالا شش سال بود میانشان دیواری از خون، خشم و سوءتفاهم کشیده شده بود.
چارلز چند قدم جلو رفت.
آدرین نگاهش کرد.
ـ می‌دونی... اولین باری که وارد این سلول شدم، فقط یه سؤال توی سرم بود؛ اما الان...
نگاهش روی دیوارهای سنگی چرخید.
ـ ده‌ها سؤال دارم.
آدرین آهسته گفت: هرچی می‌خوای بپرس.
صدایش خسته بود.
ـ دیگه چیزی برای پنهون کردن ندارم.
چارلز چند لحظه نگاهش کرد.
ـ آنابل دیشب پیشت بود؟
آدرین برای لحظه‌ای ساکت ماند، بعد خیلی آرام گفت: آره.
چارلز لبخند محوی زد.
ـ از بچگی همین بود؛ هر وقت کسی رو دوست داشت... تا آخرش کنارش می‌ایستاد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی زمین افتاد.
ـ حتی وقتی خودش بیشتر از همه زخمی شده باشه...
سکوت کوتاهی میانشان افتاد.
ـ یه سؤال دیگه ازت دارم. فقط می‌خوام حقیقت رو بشنوم.
ـ بپرس.
چارلز چند ثانیه مکث کرد، بعد آرام گفت: اگه زمان برگرده به شش سال پیش... اگر دوباره به همون شب برگردی... باز هم همون کارو می‌کنی؟
نگاه آدرین آرام روی زمین افتاد.
ـ نه...
سرش را بلند کرد. چشم‌هایش از اشک می‌درخشید.
ـ اگه زمان برگرده... قبل از اینکه شمشیرمو بکشم، میام جلوت، یقه‌تو می‌گیرم، حتی با مشت می‌زنم تو صورتت، فریاد می‌زنم، هر کاری می‌کنم، اما پدرت رو نمی‌کشتم.
چارلز همچنان ساکت بود.
آدرین دستش را روی صورتش کشید.
ـ با کشتن پدرت، لوکاس برنگشت، درد من هم کمتر نشد. فقط یه برادر دیگه از تو گرفتم... یه همسر از خودم و یه پدر از دخترم...
اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین آمد. لبخند تلخی زد.
ـ انتقام، تنها چیزی بود که همه‌چیزو ازم گرفت، جز جونم...
چارلز شش سال تمام منتظر شنیدن همین اعتراف بود، اما حالا که بالاخره آن را می‌شنید، هیچ حس پیروزی‌ای نداشت.
شش سال تمام، بارها این گفت‌وگو را در ذهنش تصور کرده بود. بارها خیال کرده بود اگر روزی دوباره روبه‌روی هم بایستند، آدرین با همان خشم همیشگی از کارش دفاع خواهد کرد، اما حالا...
مردی روبه‌رویش ایستاده بود که انگار تبدیل به همان آدرین همیشگی شده بود.
چارلز آهسته سرش را پایین انداخت. لبخند تلخ و کوتاهی روی لبش نشست و آرام گفت: می‌دونی... همین جوابو می‌خواستم.
آدرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی...
ـ هنوز نه... هنوز همه‌چیز تموم نشده.
چند قدم در سلول راه رفت. دستش را روی دیوار سنگی کشید. سنگ سرد بود.
ـ این شش سال...
نگاهش را به آدرین دوخت.
ـ منم زندانی بودم.
آدرین اخم کرد.
ـ تو؟
چارلز سر تکان داد.
ـ آره.
لبخند تلخی زد.
ـ فرقش فقط این بود که زندان من دیوار نداشت.
هر شب قبل از خواب، آخرین تصویری که می‌دیدم، صورت تو بود.
چارلز نگاهش را پایین انداخت.
ـ همون روزی که تو کلیسا، سربازها داشتن می‌بردنت... یادت میاد چی گفتی؟
آدرین چند لحظه فکر کرد، بعد آرام زمزمه کرد: یه روز همه‌چیزتو ازت می‌گیرم، اول قلبتو، بعد جونتو...
ـ آره، همون جمله... از اون روز به بعد، هر بار که چشمامو می‌بستم، از خودم می‌پرسیدم... نکنه یه جایی من هم مقصر بودم؟
آدرین با ناباوری نگاهش کرد.
چارلز ادامه داد: باید قبل از اینکه نفرت تو این‌قدر ریشه بدوونه، می‌بردمت سر قبر لوکاس... باید هر کاری می‌کردم تا باور کنی؛ اما... من هم غرور داشتم. فکر می‌کردم زمان، همه‌چی رو درست می‌کنه. اشتباه کردم.
آدرین آهسته گفت: نه... منم هیچ فرصتی برای شنیدن حرفات بهت ندادم. هر نامه‌ای که فرستادی... هر پیغامی... همه رو آتیش زدم. حتی یه بار هم نخوندمشون.
چارلز خنده‌ی کوتاه و حسرت‌آمیزی کرد.
ـ می‌دونم.
چند لحظه هر دو سکوت کردند. سکوت دو مردی بود که تازه داشتند می‌فهمیدند شش سال گذشته را چطور از دست داده‌اند.
چارلز آرام جلو رفت. حالا تنها یک قدم با آدرین فاصله داشت.
ـ یه چیز دیگه هم هست که هیچ‌وقت بهت نگفتم.
آدرین سر بلند کرد.
ـ هر سال، روز سالگرد لوکاس، خودم تنها می‌رفتم سر مزارش. براش گل می‌بردم.
چشم‌های آدرین آرام‌آرام پر شد.
ـ ساعت‌ها اونجا می‌نشستم، باهاش حرف می‌زدم.
بعد با بغض گفت: ازش معذرت می‌خواستم.
آدرین زمزمه کرد: برای چی؟
ـ چون نتونستم از برادرت محافظت کنم.
اشک از چشم آدرین پایین افتاد.
ـ چرا... چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟
چارلز لبخند غمگینی زد.
ـ چون فکر می‌کردم هیچ‌وقت باورم نمی‌کنی.
سکوت دوباره میانشان نشست.
چارلز دستش را داخل جیب شلوارش برد. کیسه‌ی کوچکی از چرم بیرون آورد. بند کیسه را باز کرد و چیزی را بیرون آورد؛ زنجیر ظریف نقره‌ای که آویز سنگی کوچک اما زیبایی به رنگ آبی با رگه‌های سبز از آن آویزان بود.
چارلز آن را مقابل آدرین گرفت.
ـ اینو می‌شناسی؟
چشم‌های آدرین روی گردنبند ثابت مانده بود. نفسش بند آمد.
ـ این... این گردنبند لوکاسه.
چارلز سر تکان داد.
ـ تو میدونِ جنگ، چند لحظه بعد از اینکه بردنش، از گردنش افتاده بود. چشمم بهش افتاد و برداشتمش. می‌خواستم همون موقع بهت پسش بدم، اما نمی‌دونم چرا... نتونستم. شش سال نگهش داشتم، به امید روزی که خودم به دستت برسونمش.
آدرین دستش را جلو آورد. دست‌هایش می‌لرزید. گردنبند را گرفت.
همین که زنجیر سرد میان انگشتانش نشست، سرش پایین افتاد. شانه‌هایش لرزید، بعد هق‌هقش در سلول پیچید.
گردنبند را در مشتش فشرد و آن را به سینه‌اش چسباند.
اشک، یکی پس از دیگری، روی گونه‌هایش می‌لغزید و روی سنگ‌های سرد سلول می‌چکید.
چارلز سرش را پایین انداخت... چیزی نگفت.
این لحظه متعلق به آدرین بود. شش سال بود که تصویر لوکاس برایش فقط در خون و مرگ خلاصه شده بود؛ حالا برای اولین بار، برادرش را نه در میدان جنگ... بلکه در قالب یک خاطره‌ی زنده، یک لبخند، یک تکه از گذشته، در آغوش گرفته بود.
چند دقیقه گذشت...
آدرین با آستین لباسش صورتش را پاک کرد. نگاهش دوباره به چارلز افتاد. صدایش گرفته بود.
ـ منو ببخش...
چارلز آرام پرسید: بابت چی؟
آدرین خنده‌ی تلخی کرد.
ـ بابت همه‌چی...
گردنبند هنوز در مشت بسته‌اش بود.
ـ بابت اینکه حرفت رو باور نکردم.
نفس لرزانی کشید.
ـ بابت اینکه پدرت رو ازت گرفتم.
چشم‌هایش را بست.
ـ بابت اینکه خواهرت رو شش سال تنها گذاشتم و بابت اینکه السا رو از داشتن یه پدر محروم کردم.
مکث کرد، بعد با صدایی که از درد می‌لرزید گفت: بابت اینکه بهترین دوستم رو دشمن خودم کردم.
چارلز چند ثانیه نگاهش کرد، بعد خیلی آرام گفت: یه چیز رو هیچ‌وقت نفهمیدی.
لبخند بسیار کمرنگی روی لب چارلز نشست.
ـ من هیچ‌وقت دشمنت نشدم؛ فقط... هر روز بیشتر از روز قبل دلم برات تنگ می‌شد.
چشم‌های آدرین دوباره پر شد.
چارلز ادامه داد: می‌دونی بدترین قسمت این شش سال چی بود؟
آدرین آهسته گفت: چی؟
ـ اینکه هر وقت پیروز می‌شدیم... هر جنگی رو می‌بردیم... یا هر اتفاق خوب دیگه‌ای که می‌افتاد... ناخودآگاه دنبال تو می‌گشتم. می‌خواستم برگردم و بهت بگم...
چارلز خندید، اما چشم‌هایش خیس شده بود. دیدی؟ بردیم.
آدرین سرش را پایین انداخت.
چارلز آرام ادامه داد: بعد یادم می‌افتاد... دیگه کنارم نیستی.
آدرین زیر لب گفت: لعنتی...
اشک از گونه‌اش پایین آمد.
ـ چرا این‌قدر دیر فهمیدم؟
چارلز نگاهش کرد.
ـ مهم اینه که بالاخره فهمیدی.
سکوتی کوتاه میانشان افتاد، بعد چارلز نفس عمیقی کشید.
ـ آدرین... من نمی‌تونم گذشته رو پاک کنم؛ نه مرگ پدرم... نه مرگ لوکاس... نه اشک‌های آنابل... هیچ‌کدوم فراموش نمی‌شن.
آدرین سرش را پایین انداخت.
ـ می‌دونم.
چارلز ادامه داد: اما... اگه فقط چارلز بودم... الان همین‌جا بغلت می‌کردم.
آدرین چشم‌هایش را بست، اما چارلز ادامه داد: ولی من پادشاه این سرزمینم. نمی‌تونم فقط با قلبم تصمیم بگیرم.
آدرین آرام سر تکان داد.
ـ می‌دونم و برای اولین بار واقعاً می‌فهمم چه باری روی شونه‌هاته...
چارلز گفت: حکم نهاییت رو امروز اعلام می‌کنم. شورای سلطنت تشکیل می‌شه، همه‌ی حقیقت، از روز مرگ لوکاس تا امروز، بررسی می‌شه... بعد، حُکمت صادر می‌شه.
چارلز به سمت در رفت، اما پیش از خروج مکث کرد. برنگشت، فقط گفت: اینو به عنوان چارلز... نه به عنوان پادشاه، بهت می‌گم. تمام توانمو می‌ذارم که از اینجا بیارمت بیرون. قول می‌دم، میارمت بیرون...
صدایی که شش سال در خاطرات چارلز دفن شده بود، از پشت سرش آمد: چارلی...
چارلز دستش هنوز روی دستگیره بود. شش سال بود کسی او را با آن اسم صدا نزده بود.
آرام سرش را پایین انداخت. لبخندی ناخواسته گوشه‌ی لبش نشست. چشم‌هایش برای لحظه‌ای خیس شد، اما برنگشت. فقط گفت: خیلی وقت بود کسی این‌جوری صدام نکرده بود.
آدرین لبخند تلخی زد.
ـ ازت ممنونم، برادر...
چارلز چشم‌هایش را بست. بعد از چند ثانیه، در را باز کرد و از سلول بیرون رفت.
آدرین دوباره تنها ماند. گردنبند لوکاس را به سینه فشرد، چشم‌هایش را بست و برای نخستین بار بعد از شش سال... خاطره‌ی برادرش نه با تصویر مرگش، بلکه با لبخند در ذهنش زنده شد.
پشت در...
چارلز چند لحظه همان‌جا ایستاد. چشم‌هایش را بست و لبخند محوی روی صورتش نشست.
چارلی...
گاهی یک اسم قدیمی کافی‌ست تا یادآور شود... بعضی آدم‌ها را حتی سال‌ها دشمنی هم نمی‌تواند از قلب بیرون کند؛ چون بعضی رابطه‌ها با خون آغاز نمی‌شوند... اما آن‌قدر عمیق می‌شوند که از خون هم به هم نزدیک‌ترند.
آن‌ها برادر بودند.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
درِ آهنی سلول با صدایی سنگین بسته شد. چارلز نفس عمیقی کشید و از کنار سلول فاصله گرفت. استفان چند قدم پشت سرش حرکت کرد. صدای قدم‌هایشان در راهروی سنگی می‌پیچید.
چارلز آخرین پله‌های زندان را بالا رفت. همین که به حیاط رسید، نور آفتاب بعد از تاریکی زیرزمین برای لحظه‌ای چشم‌هایش را زد. ایستاد، صورتش رو به آسمان بود و هوای تازه را عمیق به ریه‌هایش کشید.
استفان چند قدم جلوتر آمد، اما چیزی نگفت.
سال‌ها وزیر و نزدیک‌ترین مشاورش بود. چارلز را در خشم دیده بود، در جنگ، در پیروزی و حتی در لحظه‌هایی که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به او را نداشت، اما حالا...
چهره‌ی چارلز برایش عجیب بود؛ نوعی آرامش سنگین در نگاهش نشسته بود.
استفان بالاخره آرام پرسید: چارلز... حالت خوبه؟
چارلز چند ثانیه جواب نداد. نگاهش هنوز به آسمان بود، بعد آهسته گفت: نمی‌دونم... فکر می‌کنم امروز یکی از سنگین‌ترین بارهای زندگیم از روی شونه‌هام برداشته شد.
استفان با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی... حرف‌هاشو باور کردی؟
چارلز نگاهش را از آسمان گرفت و به باغ‌های دوردست قصر دوخت.
ـ نه، آدم می‌تونه دروغ بگه، استفان... می‌تونه داستان بسازه، می‌تونه حقیقت رو جوری تعریف کنه که بی‌گناه به نظر بیاد... اما اشکی که برای برادرش ریخت... برای دخترش...
سرش را پایین انداخت.
ـ اون اشک‌ها دروغ نبود.
استفان آهسته نفسش را بیرون داد و چند قدم دیگر کنار چارلز برداشت.
ـ پس... تصمیمت چیه؟
چارلز لحظه‌ای ایستاد.
ـ شورای سلطنت امروز تشکیل می‌شه، تمام حقیقت گفته می‌شه... بعد حکم صادر می‌کنم.
استفان کمی مکث کرد.
ـ اگر شورا حکم اعدام بخواد؟
چارلز ایستاد، چرخید و مستقیم در چشم‌های وزیرش نگاه کرد.
ـ اون‌وقت... برای اولین بار در عمرم، با شورای سلطنت مخالفت می‌کنم.
استفان ناباورانه نگاهش کرد.
ـ سرورم...
چارلز نگاهش را به حیاط دوخت.
ـ عدالت با انتقام فرق داره، استفان.
بعد آرام‌تر ادامه داد: آدرین باید تاوان اشتباه‌هاشو بده، اینو انکار نمی‌کنم، اما نه با مرگ... مرگ ساده‌ترین مجازاته.
استفان به او خیره ماند.
چارلز ادامه داد: سخت‌تر از مردن اینه که زنده بمونی، اشتباهت رو به دوش بکشی و هر روز مجبور باشی برای جبرانش زندگی کنی.
استفان آرام سر خم کرد.
ـ متوجه شدم.
هر دو دوباره به سمت قصر راه افتادند.
در همان زمان... در اتاق چارلز، آنابل کنار پنجره ایستاده بود. انگشتانش در هم گره خورده بودند و نگاهش بی‌قرار حیاط را می‌کاوید. از زمانی که چارلز و استفان به زندان رفته بودند، حتی یک لحظه هم آرام نگرفته بود.
ماریا روی صندلی نشسته بود. آهسته پرسید: هنوز نیومدن؟
ماریا از جا بلند شد و کنارش رفت.
ـ نه...
آنابل آهی کشید.
ـ نمی‌دونم چرا این چند ساعت انقدر طولانی می‌گذره.
ماریا دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ نگران نباش.
آنابل لبخند تلخی زد.
ـ آسونه برات بگی...
بعد دوباره به حیاط نگاه کرد.
ـ از وقتی آدرین رفته زندان، هر دقیقه برام اندازه‌ی یه سال گذشته...
ماریا آرام گفت: مطمئنم چارلز هرکاری از دستش برمیاد می‌کنه که از شورا حکم عفشو بگیره.
آنابل لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ امیدوارم...
چشم‌هایش خیس شد.
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق بلند شد. هر دو هم‌زمان برگشتند.
چارلز وارد اتاق شد. رنگ صورتش هنوز کمی پریده بود، اما چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.
آنابل بی‌اختیار چند قدم جلو رفت.
ـ چارلز...
چارلز لبخند خسته‌ای زد.
ـ تموم شد.
آنابل با اضطراب پرسید: چی شد؟
چارلز نگاهی کوتاه به ماریا انداخت، بعد رو به خواهرش کرد.
ـ بعد از شش سال... برای اولین بار من و آدرین دوباره مثل گذشته‌ها با هم حرف زدیم؛ نه مثل دو دشمن... مثل دو برادر که خیلی دیر فهمیدن هر دو قربانی یک تراژدی بودن.
چشم‌های آنابل پر از اشک شد.
ـ یعنی... هنوز امیدی هست؟
چارلز چند لحظه فقط به صورت خواهرش نگاه کرد، بعد لبخند آرامی زد.
ـ آره، فکر می‌کنم بعد از شش سال... بالاخره امید راه این قصر رو پیدا کرده.
آنابل دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. لبخندی زد که ماه‌ها بود روی صورتش دیده نمی‌شد، اشک‌هایش را پاک کرد و خودش را در آغوش برادرش انداخت.
ـ ممنونم...
چارلز دستش را روی سر خواهرش گذاشت.
ـ هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، آنابل...
آنابل سرش را روی سینه‌ی برادرش گذاشت. ماریا از چند قدم آن‌طرف‌تر به آن دو نگاه می‌کرد. در دلش دعا می‌کرد این امید واقعاً همان چیزی باشد که شش سال منتظرش بودند.
چارلز از آغوش خواهرش بیرون آمد.
ماریا پرسید: یعنی می‌خوای شورا رو تشکیل بدی؟
چارلز سر تکان داد.
ـ آره.
بعد رو به استفان که تازه وارد اتاق شده بود، کرد.
ـ تا عصر، همه‌ی اعضای شورای سلطنت رو به تالار شورا دعوت کن.
استفان تعظیم کوتاهی کرد.
ـ اطاعت می‌شه.
خبر با سرعتی عجیب در سراسر قصر پیچید. امروز شورای سلطنت تشکیل می‌شود؛ همه حدس می‌زدند موضوع به زندانی تازه‌دستگیرشده مربوط است.
عصر...
تالار شورای سلطنت در نور نارنجی خورشید غرق شده بود.
تالاری عظیم با سقفی بلند، ستون‌های سنگی، دیوارهایی پوشیده از پرچم‌های خاندان سلطنتی و پنجره‌های رنگی که آخرین نور روز را روی کف مرمرین می‌پاشیدند.
اعضای شورا یکی‌یکی وارد شدند.
دوک ویلیام، لرد رابرت، اسقف اعظم، فرمانده ارتش، دوک ادوارد، پیرترین عضو شورا و چند تن از قدیمی‌ترین مشاوران تاج و تخت... همه سر جای خود نشستند.
چارلز وارد شد، اما برخلاف همیشه، به سمت تخت سلطنت نرفت. روی صندلی ساده‌ای کنار میز شورا نشست.
همین حرکت، نگاه‌های متعجبی میان اعضای شورا رد و بدل کرد.
استفان در جایگاه خود ایستاد.
ـ جلسه آغاز می‌شود.
سکوت بر تالار نشست.
چارلز آرام از جایش بلند شد و نگاهش را میان تک‌تک اعضا چرخاند.
ـ همه‌ی شما می‌دونید شش سال پیش چه اتفاقی افتاد... پدرم کشته شد، قاتلش فرار کرد، سه روز بعدش پیداش کردم، دستگیرش کردم و بعد از محاکمه تبعید شد. تا چند روز پیش، بعد از شش سال دوباره برگشت، الا رو گروگان گرفت، نزدیک بود هردومون کشته بشیم.
چند زمزمه در تالار پیچید.
چارلز ادامه داد: بقیه‌ی ماجرا رو هم می‌دونید.
دوک ویلیام با اخم گفت: پس تکلیف روشنه، سرورم.
چارلز نگاهش کرد.
ـ آدرین جرائم زیادی مرتکب شده، ملکه‌ی آینده‌ی کالدونیا رو گروگان گرفت، جان شما رو به خطر انداخت و مهم‌تر از همه... قاتل پادشاهه.
چند نفر با سر حرفش را تأیید کردند.
ویلیام ادامه داد: حتی اگر تمام اتفاقات اخیر رو نادیده بگیریم، مجازات قاتل پادشاه فقط یک چیزه... اعدام.
چند عضو شورا آرام گفتند: درست می‌گه، قانون روشنه، باید مجازات بشه.
چارلز دستش را بالا آورد. همه ساکت شدند.
ـ هنوز حرفم تموم نشده.
نگاهش را روی اعضای شورا چرخاند.
ـ آدرین پدرم رو کشت، این حقیقتیه که انکارش نمی‌کنم.
بعد آرام گفت: اما قبل از اینکه حکم بدیم، باید بدونیم چرا...
لرد رابرت با تعجب گفت: انگیزه چه اهمیتی داره؟ قتل، قتله.
چارلز نگاهش را به او دوخت.
ـ اگر فقط نتیجه رو ببینیم و علت رو نبینیم... اون‌وقت بین عدالت و انتقام هیچ فرقی نیست.
اسقف اعظم پرسید: منظورتون چیه، سرورم؟
چارلز نفس عمیقی کشید و برای نخستین بار... تمام حقیقت را برای اعضای شورا تعریف کرد.
از لوکاس، از سوءتفاهمی که شش سال آدرین را بلعیده بود، از نامه‌هایی که هرگز خوانده نشدند، از نفرتی که از یک حقیقت ناقص متولد شده بود و از گفت‌وگویی که امروز در زندان داشت.
وقتی حرفش تمام شد...
تالار در سکوت مطلق فرو رفته بود.
دوک ویلیام سرانجام گفت: با تمام احترامی که برای شما قائلم، سرورم... اگر امروز قاتل یک پادشاه بخشیده بشه، فردا هر کسی تصور می‌کنه می‌تونه دوباره قانون رو زیر پا بذاره.
فرمانده ارتش نیز گفت: مطمئنم مردم هم انتظار اجرای عدالت رو دارن.
چارلز آرام پاسخ داد: عدالت اجرا می‌شه، اما نه با بستن چشم‌هامون روی حقیقت.
دستانش را روی میز گذاشت.
ـ آدرین شش سال به سردترین و پست‌ترین نقطه‌ی این سرزمین تبعید و زندانی شد.
نگاهش را به اعضا دوخت.
ـ می‌دونم شاید برای بعضی از شما کافی نباشه... اما از نظر من، اون شش سال جزاش رو کشیده.
زمزمه‌ها دوباره بلند شد.
استفان که تمام این مدت ساکت بود، از جا بلند شد.
ـ اجازه می‌دید من هم چیزی بگم؟
چارلز سر تکان داد.
استفان رو به شورا کرد.
ـ من روز دستگیری آدرین اونجا بودم. دیدم پادشاه با وجود زخمی بودن، می‌تونست همون‌جا آدرین رو بکشه... اما نکشت.
دوباره رو به شورا کرد.
ـ امروز هم دیدم که آدرین می‌تونست دروغ بگه... اما نگفت.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ شاید وقتشه به جای اینکه فقط بپرسیم چه مجازاتی سزاوارشه؟... از خودمون بپرسیم چه حکمی هم حق کشته‌شده‌ها رو حفظ می‌کنه، هم به انسانی که واقعاً پشیمونه اجازه می‌ده باقی عمرش رو صرف جبران کنه؟
سؤال استفان در تالار پیچید و برای نخستین بار، حتی مخالف‌ترین اعضای شورا نیز پاسخی فوری برای آن نداشتند.
چند ثانیه...
سکوت، تمام تالار را در بر گرفت.
اعضای شورا به یکدیگر نگاه می‌کردند.
در نهایت، پیرترین عضو شورا، دوک ادوارد، عصایش را آرام روی سنگ مرمر کوبید و از جا بلند شد.
ـ من پنجاه ساله عضو این شورام...
همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.
ـ سه پادشاه رو دیدم، جنگ‌های زیادی دیدم.
دستش را روی عصا فشرد.
ـ اما یه چیز رو بیشتر از همه یاد گرفتم؛ عدالت وقتی سخته که مجبور باشی بین قانون و انسانیت یکی رو انتخاب کنی.
نگاهش را به چارلز دوخت.
ـ اگر انتخاب آسون باشه... دیگه اسمش عدالت نیست.
چارلز با احترام به او نگاه کرد.
ادوارد ادامه داد: آدرین قاتله... هیچ‌کس اینو انکار نمی‌کنه؛ اما قاتلیه که از کارش دفاع نمی‌کنه، قاتلیه که خودش اعتراف کرده اگر زمان برگرده، شمشیرش رو از غلاف بیرون نمی‌کشه.
لرد رابرت پرسید: یعنی باید آزادش کنیم؟
دوک ادوارد سرش را تکان داد.
ـ نه، آزادی بدون تاوان، بی‌عدالتیه... اعدام هم شاید فقط یه شکل دیگه از انتقام باشه.
استفان پرسید: پس پیشنهادتون چیه؟
پیرمرد چند لحظه فکر کرد.
ـ حبس ابد... اما با حق خدمت.
چند نفر با تعجب نگاهش کردند.
ـ هر جا پادشاه صلاح بدونه، برای مردم کار کنه؛ در بازسازی شهرهای جنگ‌زده... دفاع از مرزها... آموزش شوالیه‌های جوان... هر روز از باقی عمرش صرف جبران اشتباهی بشه که یک شب مرتکب شد. اگر روزی ثابت کرد حقیقتاً تغییر کرده، آن روز... پادشاه می‌تونه درباره‌ی بخشش یا آزادی دوباره تصمیم بگیره.
زمزمه‌ای در تالار پیچید. این اولین پیشنهادی بود که هم قانون را نادیده نمی‌گرفت و هم راهی برای جبران باقی می‌گذاشت.
چارلز سرش پایین بود و به میز خیره شده بود. چند لحظه بعد... آرام از جایش بلند شد.
همه ساکت شدند.
ـ آدرین به جرم قتل پادشاه، مجرم شناخته می‌شه، اما به دلیل شرایط این پرونده، اعتراف صادقانه، پشیمانی آشکار و نقشی که یک سوءتفاهم طولانی در آغاز این فاجعه داشته... حکم اعدام صادر نمی‌شه.
پشت در تالار، آنابل دستش را روی دهانش گذاشت. اشک بی‌اختیار از چشم‌هایش سرازیر شد.
چارلز ادامه داد: از امروز، آدرین تحت نظارت مستقیم تاج و تخت باقی می‌مونه... حق خروج از قلمرو بدون اجازه نداره، آزادی کامل هم تا زمانی که شورای سلطنت و من تشخیص ندیم جبرانش کامل شده، بهش داده نمی‌شه؛ اما از امروز...
نگاهش را به تمام اعضای شورا دوخت.
ـ دیگه زندانی نفرت گذشته نیست؛ فرصت داره نگهبان آینده‌ی این سرزمین باشه.
دوک ادوارد آرام لبخند زد.
استفان سرش را با رضایت پایین آورد.
حتی لرد رابرت، که هنوز کاملاً قانع نشده بود، دیگر مخالفتی نکرد.
چارلز نفس عمیقی کشید.
آخرین نگاهش را به اعضای شورا انداخت و گفت: این حکم، نه از سر ضعف صادر شده... نه از روی احساس. این حکم به احترام لوکاسه، به احترام پدرم و برای آینده‌ی کالدونیاست.
نگاهش برای لحظه‌ای روی در تالار ماند؛ جایی که می‌دانست آنابل پشت آن ایستاده است.
ـ هیچ‌کدوم از اون‌ها با یک مرگ دیگه برنمی‌گردند، اما شاید... با یک فرصت برای جبران، این چرخه‌ی خونریزی برای همیشه پایان پیدا کنه.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
درِ تالار شورا آرام باز شد.
صدای سنگین لولاهای چوبی در سکوت تالار پیچید و اعضای شورا، یکی‌یکی از جا برخاستند، هرکدام تعظیمی کوتاه در برابر پادشاه کردند و بی‌آنکه حرف دیگری بزنند، تالار را ترک کردند.
لرد استفان آخرین نفر بود. پیش از خروج، چند لحظه همان‌جا ایستاد و به چارلز نگاه کرد.
پادشاه هنوز پشت میز نشسته بود؛ نگاهش روی شعله‌های شومینه ثابت مانده بود و نور نارنجی آتش، خستگی عمیق چهره‌اش را آشکارتر می‌کرد.
استفان آرام پرسید: می‌خواید خودم حکم رو به زندان ببرم؟
چارلز چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش را از آتش گرفت و گفت: نه... این خبر رو باید خودم بهش بدم.
استفان سرش را پایین آورد، از تالار خارج شد. در بسته شد و چارلز تنها ماند.
دستش را روی زخمی گذاشت که هنوز زیر لباسش درد می‌کرد و نفس عمیقی کشید.
ساعتی بعد...
صدای قدم‌هایشان در راهروی سنگی زندان پیچید.
چارلز جلوتر از همه حرکت می‌کرد، ماریا کنار او بود و استفان چند قدم عقب‌تر.
نگهبان با دیدن پادشاه فوراً جلو آمد و کلیدها را از کمربندش بیرون کشید.
ـ سرورم...
چارلز فقط سر تکان داد.
ـ در رو باز کن.
کلید داخل قفل چرخید. درِ سلول باز شد.
آدرین روی نیمکت چوبی نشسته بود. گردنبند لوکاس هنوز در مشت او بود. با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بلند کرد. نگاهش ابتدا روی چارلز نشست، بعد روی ماریا...
وقتی لبخند محو ماریا را دید، جرقه‌ای از امید در دلش روشن شد.
چارلز وارد سلول شد. ماریا نیز پشت سرش ایستاد. استفان بیرون ماند.
چند ثانیه سکوت میان دو مرد سنگینی کرد.
چارلز چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: شورای سلطنت تصمیمش رو گرفت.
آدرین نفس لرزانی کشید.
چارلز ادامه داد: حکم اعدام صادر نشد.
چشم‌های آدرین از خوشحالی برق زد.
ماریا لبخند زد و اشکی گوشه‌ی چشمش نشست، اما چارلز هنوز تمام حرفش را نزده بود.
ـ ولی آزاد هم نمی‌شی. سال‌ها باید برای این سرزمین خدمت کنی، برای جبران اشتباهاتت... هر روز، هر قدم، هر کاری که انجام می‌دی باید ثابت کنه اون آدرینِ گذشته دیگه وجود نداره.
سکوت، سلول را پر کرد.
آدرین چند لحظه فقط به چارلز خیره ماند، بعد آرام سرش را پایین انداخت.
ـ قبول می‌کنم.
ـ حتی بدون اینکه بدونی چند سال؟
لبخند تلخی روی لب آدرین نشست.
ـ مهم نیست.
نگاهش را به گردنبند لوکاس دوخت.
ـ اگه آخرش بتونم یه شب سرمو بذارم روی بالش و بدون شرمندگی چشمامو ببندم... ارزشش رو داره.
ماریا دیگر نتوانست بی‌تفاوت بماند. یک قدم جلو آمد و لبخند زد.
ـ آدرین... خوشحالم که قراره بخشی از خانواده بشی.
آدرین نگاهش کرد و لبخند محوی زد.
ـ منم... ولی هنوز راه زیادی مونده تا بتونم خودمو ببخشم.
چارلز گفت: برای شروع می‌تونی از امروز، با اختیار خودت بار اشتباهاتت رو به دوش بکشی. این آزادی نیست، آدرین... این آخرین فرصته.
آدرین به دست‌های خودش نگاه کرد، بعد گردنبند لوکاس را میان انگشتانش فشرد. صدایش آرام و لرزان بود.
ـ قول می‌دم... تا آخرین روز عمرم کاری نکنم که از این تصمیم پشیمون بشی.
چارلز چند ثانیه نگاهش کرد، بعد دستش را جلو آورد.
آدرین به دست او خیره شد؛ همان دستی بود که سال‌ها پیش، بارها در میدان جنگ او را از زمین بلند کرده بود.
لحظه‌ای تردید کرد، بعد دستش را جلو برد.
دست‌های دو مرد محکم در هم قفل شد؛ مثل دو دوست قدیمی که پس از سال‌ها، نخستین آجر دیوار فرو ریخته‌ی اعتمادشان را دوباره روی هم گذاشته بودند.
ماریا با آسودگی لبخند زد، اما درست در همان لحظه، صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای در راهرو پیچید.
همه برگشتند.
آنابل نفس‌نفس‌زنان از پله‌ها پایین آمد. وقتی چشمش به آدرین افتاد، ایستاد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد اشک از چشم‌هایش سرازیر شد، دوید و خودش را در آغوش آدرین انداخت.
آدرین محکم او را در آغوش گرفت و چشم‌هایش را بست.
آنابل صورتش را روی سینه‌ی او گذاشت و میان گریه گفت: خیلی خوشحالم... خیلی... فکر می‌کردم هیچ‌وقت این روزو نمی‌بینم.
آدرین گونه‌اش را روی موهای او گذاشت.
ـ منم فکر می‌کردم همه‌چی تموم شده... اما تو هیچ‌وقت دست از تلاش برنداشتی.
نگاهش به چارلز رفت.
ـ تو و چارلز... نجاتم دادید.
آنابل آرام عقب رفت و صورت آدرین را میان دو دستش گرفت. اشک‌هایش دوباره جاری شد.
ـ خیلی درد کشیدی...
آدرین لبخند تلخی زد.
ـ نه...
چشم‌هایش پر از اندوه شد.
ـ درد واقعی وقتی بود که حقیقت رو فهمیدم.
آنابل نگاهش را پایین انداخت.
ـ به السا گفتم...
آنابل لبخند غمگینی زد.
ـ چی بهش گفتی؟
آنابل لبخند زد.
ـ گفتم بابات شجاع‌ترین مردیه که می‌شناسم، فقط... یه روز راه خونه رو گم کرد، اما عشقش بهمون راهو نشونش داد و بالاخره پیدامون کرد.
چشم‌های آدرین پر از اشک شد.
سکوتی سنگین اما آرام میانشان نشست.
چارلز و ماریا بی‌صدا به آن دو نگاه می‌کردند. ماریا دست چارلز را گرفت.
ـ نگاهشون کن...
چارلز لبخند کم‌رنگی زد.
ـ آره، شش سال دیر شد، ولی بالاخره بهم رسیدن...
آدرین چند لحظه دیگر آنابل را نگاه کرد، سپس به سمت چارلز برگشت.
ـ چارلز... یه خواهش دیگه دارم.
صدایش می‌لرزید.
ـ می‌شه امروز... فقط برای چند دقیقه... السا رو ببینم؟
چارلز چیزی نگفت. فقط به آنابل نگاه کرد. اشک هنوز روی گونه‌های او بود.
سپس لبخند آرامی زد و گفت: فکر کنم وقتشه السا بالاخره پدرش رو بشناسه.
آدرین چشم‌هایش را بست. اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
آنابل دستش را گرفت.
ـ الان میارمش.
آدرین ناگهان گفت: آنابل...
او برگشت.
ـ بهش نگو مجبور منو ببینه، بذار خودش انتخاب کنه.
آنابل با مهربانی نگاهش کرد.
ـ السا دختر باهوشیه... مطمئنم اونم برای دیدنت لحظه‌شماری می‌کنه.
چند دقیقه بعد...
آدرین با همراهی دو نگهبان از زندان بیرون آمد. دو سرباز همچنان چند قدم پشت سرش حرکت می‌کردند.
حیاط پشتی قصر آرام و خلوت بود. نسیم خنکی میان درختان می‌وزید.
چارلز به نیمکت چوبی کنار باغ اشاره کرد.
ـ همین‌جا منتظر بمون.
آدرین سر تکان داد.
چارلز، ماریا و استفان کمی دورتر ایستادند.
آدرین روی نیمکت نشست. دستانش را به هم قفل کرده بود. قلبش چنان می‌تپید که خودش صدای ضربانش را می‌شنید.
او بارها در میدان جنگ مقابل صدها سرباز ایستاده بود، بارها مرگ را چند قدمی خودش دیده بود، اما هیچ‌کدام به اندازه‌ی همین چند دقیقه ترسناک نبود؛ چون این بار قرار نبود با دشمنش روبه‌رو شود... قرار بود با دخترش روبه‌رو شود.
صدای خنده‌ای کودکانه از دور آمد.
آدرین سر بلند کرد.
آنابل دست السا را گرفته بود و آرام به سمت باغ می‌آمدند.
السا پیراهن آبی روشنی پوشیده بود و موهای طلایی‌اش تا روی شانه‌هایش می‌رسید.
السا با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد.
ـ مامان... گفتی یه سورپرایز داری.
آنابل دست کوچکش را فشرد.
ـ آره، عزیزم.
چند قدم مانده به آدرین، ایستاد.
زانو زد و روبه‌روی دخترش قرار گرفت.
ـ السا...
دخترک به صورت مادرش نگاه کرد.
ـ یه نفر هست که خیلی دوست داره ببینتت.
السا برگشت. چشم‌هایش روی مردی افتاد که چند متر آن‌طرف‌تر نشسته بود.
آدرین احساس کرد نفسش بند آمده...
آنابل آرام گفت: عزیزم... این... پدرته.
السا چند ثانیه بی‌حرکت ماند، بعد نگاهش را از آنابل گرفت و دوباره به آدرین خیره شد.
با صدای آرام و کودکانه‌ای پرسید: پدر من...؟
آنابل با چشمانی خیس سر تکان داد.
ـ آره، همونی که همیشه برات ازش قصه می‌گفتم.
آدرین آرام روی یک زانو نشست تا هم‌قد دخترش شود.
ـ سلام...
السا به مادرش نگاه کرد.
ـ مامان...
ـ جانم؟
ـ می‌تونم برم پیشش؟
آنابل لبخند زد و موهای دخترش را نوازش کرد.
ـ این انتخاب خودته، عزیزدلم.
السا چند قدم برداشت، مکث کرد، بعد ناگهان دوید.
آدرین هنوز فرصت نکرده بود واکنشی نشان بدهد که دختر کوچکش خودش را در آغوش او انداخت.
ـ بابا...
آدرین چشم‌هایش را بست. دستانش با احتیاط دور دخترش حلقه شد؛ گویی گران‌بهاترین امانت دنیا را در آغوش گرفته است.
صورتش را در موهای السا پنهان کرد. اشک‌هایش بی‌صدا روی موهای دخترش ریخت.
ـ ببخش که این‌همه دیر رسیدم...
السا دست کوچکش را بالا آورد و گونه‌ی خیس او را لمس کرد.
ـ اشک نریز... دیگه پیدامون کردی.
آنابل دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش بلند نشود.
کمی دورتر، چارلز آرام به ماریا گفت: فکر کنم این قشنگ‌ترین حکمی بود که توی عمرم دادم.
ماریا با چشمانی پر از اشک لبخند زد.
ـ بعضی زخم‌ها رو فقط عشق می‌تونه درمان کنه.
آدرین هنوز السا را در آغوش داشت؛ انگار اگر رهایش می‌کرد، دوباره همه‌چیز به یک رویا تبدیل می‌شد.
السا با کنجکاوی صورتش را نگاه کرد، انگشت کوچکش را روی ریش او کشید و خندید.
ـ ریشت قلقلکم می‌ده.
آدرین میان اشک خندید.
ـ آره؟
السا سر تکان داد.
ـ مامان می‌گفت بابام خیلی قویه.
کمی فکر کرد.
ـ تو واقعاً قوی‌ای؟
آدرین لبخند زد.
ـ قبلاً فکر می‌کردم قوی بودن یعنی خوب شمشیر زدن... ولی حالا فهمیدم قوی‌ترین آدم کسیه که از خانواده‌ش محافظت کنه.
السا با جدیت پرسید: یعنی از منم محافظت می‌کنی؟
آدرین بدون لحظه‌ای تردید گفت: تا آخرین نفسم...
السا لبخند زد و دوباره خودش را به سینه‌ی او چسباند.
چند لحظه بعد، آدرین آرام او را روی زمین گذاشت. دست دخترش هنوز در دست او بود.
با تردید پرسید: می‌تونم یه چیزی ازت بپرسم؟
السا با ذوق سر تکان داد.
ـ ازم ناراحت نیستی؟
السا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا باید ناراحت باشم؟
آدرین نگاه کوتاهی به آنابل انداخت، بعد دوباره به دخترش نگاه کرد.
ـ چون این همه سال کنارت نبودم.
السا چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت: مامان می‌گفت آدما گاهی راه خونه رو گم می‌کنن، ولی اگه واقعاً دوسِت داشته باشن، بالاخره پیدات می‌کنن.
لبخند کوچکی زد.
ـ تو هم پیدامون کردی.
السا دستش را فشرد.
ـ همین کافیه.
آدرین دیگر نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.
آنابل صورتش را برگرداند. دیدن این صحنه برای او هم آسان نبود.
السا ناگهان دست آدرین را کشید.
ـ بابا...
آدرین خندید.
ـ جانم؟
ـ فردا میای باهام بریم اسب‌ها رو ببینیم؟
آدرین نگاهش ناخودآگاه به چارلز رفت. او هنوز طبق حکم شورا زندانی بود و حق نداشت آزادانه در قصر رفت‌وآمد کند.
چارلز سکوت او را فهمید. چند قدم جلو آمد.
ـ فردا صبح، با همراهی دو سرباز، فقط داخل محوطه‌ی قصر...
چشم‌های السا برق زد.
ـ واقعاً؟
چارلز سر تکان داد.
ـ واقعاً.
السا از خوشحالی دوید و خودش را در آغوش چارلز انداخت.
ـ ممنون دایی چارلز!
چارلز خندید و او را بلند کرد.
ـ خواهش می‌کنم، پرنسس کوچولو...
السا با شیطنت گفت: من که پرنسس نیستم!
چارلز خندید.
ـ برای ما هستی.
همه خندیدند.
خنده‌ی السا در حیاط قصر پیچید؛ صدایی ساده و کودکانه...
چارلز به آدرین، آنابل و السا نگاه می‌کرد. نگاهش را از آن‌ها گرفت و آرام به آسمان دوخت.
نسیم ملایمی از میان شاخه‌های درختان گذشت و برگ‌ها را به نرمی به حرکت درآورد.
چارلز نفس عمیقی کشید و در دلش گفت: 'لوکاس... امیدوارم اگر ما رو می‌بینی، بدونی که تا آخرین نفسم سر قولی که بهت دادم می‌مونم.'
نگاهش دوباره به آدرین افتاد.
'قول داده بودم مراقبش باشم...'
لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
'شاید دیر شد... خیلی دیر، اما از امروز دیگه نمی‌ذارم تنها بمونه.'
نسیم بار دیگر وزید. چارلز سرش را کمی پایین آورد و با صدایی که فقط خودش می‌شنید، آخرین جمله را زمزمه کرد: برادرت رو برمی‌گردونم، لوکاس... نه به گذشته، بلکه به زندگی‌ای که هنوز فرصت داره بسازه. این بار، مراقب آدرین خواهم بود؛ تا آخرین نفسم...
بعد آرام دستش را روی قلبش گذاشت؛ گویی عهدی قدیمی را دوباره در همان‌جا، زیر آسمان، مهر می‌کرد.
برای نخستین بار پس از شش سال، نام لوکاس در قلب چارلز دیگر فقط بوی فقدان نمی‌داد... بوی آرامش می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا