انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان کوتاه رمان کوتاه باران خاک خورده| فاطمه یوسفی کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TELMA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

حالا زمانش رسیده بود که بپرسد: آیا از دست دادن خصلت‌های انسانی واقعاً اتفاق بدی به حساب می‌آید؟ خودش که هیچ، انگار کل دنیا دست از آدم بودن کشیده بودند و گوشه‌ای، غرق در سکوت سرد و بی‌رحم، منتظر بودند تا بدبختی‌های یکدیگر را تماشا کنند.

صدای ساعت دیواری توی اتاق کوچک و دلگیر مطب، به کندی تیک‌تاک می‌کرد. نور کم‌رمق لامپِ قدیمی سقف، سایه‌های بلند و کشیده‌ای روی دیوارهای ترک‌خورده می‌انداخت که به سختی از غبارهای قدیمی پاک شده بود. بوی ضدعفونی‌کننده و کاغذهای زرد شده، فضای بسته را پر کرده بود؛ جایی که زمان انگار آهسته‌تر از همیشه می‌گذشت.

_نبات؟!
صدای علی از گوشه اتاق، مثل وزش باد سردی وسط یک زمستان بی‌رحم بود. نبات برگشت و نگاهی به سمت صندلی انداخت؛ با دیدن علی، چشم‌هایش گرد شد و از روی صندلی بلند شد.
_کی اومدی؟! خانم عبداللهی کو؟

چشم‌های قرمز و خسته علی، که به خاطر بی‌خوابی و استرس، سرتاپایش را از نظر گذراند، روی دست چپش متمرکز شد؛ دستی که تا همین چند دقیقه پیش به خاطر ناخن‌های کمی بلند، پوست ترک خورده و رگه‌های قرمز خونش به وضوح دیده می‌شد. او در جایش تکان خورد و لبخندی نیمه‌تلخ زد؛ لبخندی که نمی‌توانست درد و خستگی پشتش را پنهان کند.
_تازه اومدم، مشغول نوشتن بودی و متوجه نشدی.

نبات روبه‌رویش نشست، مقنعه‌اش را کمی جلو کشید، پا روی پا انداخت و نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست به خودش جرأت بدهد.
_آره، مریض قبلم یکم اوضاعش رو به راه نبود، همین ذهنم رو درگیر کرد.

علی ابرویی بالا انداخت و با خنده‌ای تلخ و تیز، کاغذی از جیبش بیرون کشید و گفت:
_واقعاً؟ اوضاع اون زن از تو روبه‌راه‌تر به نظر می‌رسید که!

نبات تلاش کرد به این حرف‌ها بی‌تفاوت باشد، خودش را جمع و جور کند و آرامش‌ش را حفظ کند. نمی‌خواست هیچ چیزی، حتی یک کلمه، باعث شود کنترلش را از دست بدهد؛ همین که توانسته بود اینجا بنشیند و چند دقیقه آرام باشد، برایش یک پیروزی کوچک بود.
 
آخرین ویرایش:
بی‌تفاوت کاغذ را سمتش گرفت و گفت:
_ این متن رو بخون، بحث این جلسه رو جور کردم.

نبات کاغذ را گرفت؛ کاغذی تقریباً کهنه و مچاله شده که گویی سال‌ها درد و رنج را به دوش می‌کشید. با تردید و به سختی، تایش را باز کرد و شروع به خواندن کرد:

«دکتر، اون در رو می‌بینی؟! چقدر طول می‌کشه تا بلند شی و بری بیرون؟ گمون نمی‌کنم بیشتر از یک دقیقه! اما برای من خیلی، بیشتر از چند سال. فکر می‌کنم چرا؟ چرا بیرون برم؟ اونایی که بیرونن چه خیری دیدن؟ قراره با بیرون رفتن چه مشکلی رو حل کنم و چه اتفاق جدیدی رو وارد زندگیم کنم؟

می‌دونی دکتر؟ انگار همه جا سرده، از اون سرد نمور و نفوذی که اجازه نمی‌ده از جا بلند شم، من رو به این تخت زهوار در رفته چسبونده. اما همه چی که فقط بلند شدن نیست. از شما چه پنهون؟ واقعاً نمی‌خواستم الان اینجا باشم. خیلی وقته که دیگه حرف‌های عَن‌گیزشی و جملات انگیزشی چاره‌ی درد من نیست. اگر بود که سه سال گوشه این اتاق نمی‌افتادم.

اینم دارم میگم که بس کنید، کمتر برید و بیاید. باور کنید آخرین چیزی که دلم می‌خواد ببینم و بشنوم، شما و حرف‌های شما هست.»

به این‌جای متن که رسید، نبات سرش را بالا گرفت و چشم در چشم علی دوخت. ذهنش از هم گسیخته بود و نمی‌توانست بفهمد نویسنده این متن کیست. می‌دانست خودش نیست! جلسات قبلی علی متن‌هایی نوشته بود که خیلی زهرآلودتر از این کاغذ بودند؛ نوشته‌هایی که هر بار دلیل لبخند زدن نبات را کمتر و کمتر می‌کردند، نوشته‌هایی که سایه سیاه‌شان روی روح نبات سنگینی می‌کرد.

_خانم دکتر! تو فکر نرو، ادامه بده.
 
آخرین ویرایش:
سری تکان داد و جابه‌جا شد. این‌بار با دقت بیشتری چشم به برگه دوخت:

«اما شما چیزی نمی‌فهمین، خوشحالین که دارو می‌دین و ما رو خواب می‌کنین، یادمون میره؟ بهتر میشیم؟ ما فقط و فقط با اون داروهای لعنتی گیج می‌شیم جوری که دفعه بعد دلمون می‌خواد سرتاپاتون رو با همین دست‌بندها ببندیم، نمی‌دونم، خواستم مودب بگم چیزی جز این به ذهنم نرسید. مشکل ما نیستیم، کاش بفهمید. اون‌هایی که مریضن اصلا نمیان، پیش شما نمیان. ما کسایی هستیم که بخاطر اون‌ها مریض شدیم. ... زنم خیا*نت کرد، با پسر برادرم! یه پسر بچه! می‌تونی بفهمی چه بلایی سرمون اومد؟ فکر می‌کنی چرا نصف صورتم سوخته؟ موقعی که زن داداشم، بنزین ریخت رو تشکمون و آتیش زد بازم طاقت نیاورد، زنم رو کشت ولی نتونست بیخیال من بشه. همون پسرش چی شد؟ حتی فکرش هم نمی‌کنی. خیلی چیزها گفتن نداره، از اون خانواده بزرگ فقط من موندم و پدربزرگی که مواد فروش شد. الان چهل سالمه ولی احساس می‌کنم دیگه خیلی دیره، برای همه چی! فکر نکن من قربانی بقیه شدم، آدم بودن خیلی کار کثافتیه... حسرت می‌خورم به اون خیال راحتی که گذاشته اینجا بشینی و به شعرهای من گوش بدی»

پلک‌های نبات روی هم قرار گرفت، بی‌اختیار ذهنش سمت آن مردک مزخرف رفت، هادی! تمام کتک‌هایی که خورده بود جلوی چشمش آمد، وقتی خوب می‌کشید و سرحال می‌شد نبات را زیر باد کتک می‌گرفت، ولی بعضی وقت‌ها هم هوایش را داشت و همین نبات را دلخوش کرده بود، هادی را با پدرش مقایسه می‌کرد و فکر می‌کرد هنوز جایی برای بهتر شدن روابطشان هست.
 
آخرین ویرایش:
صدای خنده‌اش بلند شد و چند بار روی پایش کوبید، آن حسی که فکر می‌کنی کمی رنج‌ها را کنار گذاشته‌ای، کمی هوای آزاد برای نفس کشیدن داری و یک‌باره به گریه می‌افتی، می‌دانی در جای نامناسبی اما نمی‌توانی جلوی اشک‌هایت را بگیری و با حجوم سوال پرسیدن دیگران تازه موقیعت را درک می‌کنی. فکر می‌کنی نه تنها چیزی بهتر نشده، بلکه تمام مدت حتی عقب‌تر از خانه اول هم رفته‌ای. همین حس‌ را داشت تجربه می‌کرد اما سوال پرسیدنی درکار نبود، پسر روبه‌رویش با چشمانی ریز شده بهش زل زده و مدام به کاغذ اشاره می‌کرد. نبات که فقط چشمش به ادامه کاغذ خورده بود، دیگر نمی‌توانست خواندنش را از سر بگیرد، کاغذ را روی میز انداخت و از بین دندان‌هایش غرید:

_ خب! ممنون که آگاهم کردی کارم ارزشی نداره. چی می‌خوای اینجا پس؟

لبخند علی پررنگ‌تر شد و خودش را جلو کشید، به‌همراه نگاه برازنده‌اش گفت:

_ خودت رو! تو برای من جذاب‌ترین آدم روی زمینی، وقتی این‌طور می‌لرزی، وقتی چشم‌هات دو دو می‌زنه و نمی‌فهمی این‌قدر ل*ب‌هات رو دندون گرفتی که خون اومده. من اومدم خودت رو برای خودت معرفی کنم.

دست نبات ناخودآگاه کنار لبش رفت و باز اخم‌هایش را درهم کشید؛ اما علی نگذاشت حرفی بزند.

_ این دوستم بود، تو نامه رو کامل نخوندی ولی وقتی تمام داستانش رو برای روانشناسش تعریف کرد، با گوشه‌ی ورق قرصی که چندماه زیر تختش نگه داشته بود، هم خودش رو راحت کرد هم روانشناسش رو!
 
آخرین ویرایش:
از جا بلند شد و دستی در موهای آشفته‌اش کشید؛ آن‌ها هنوز بوی محیط کلینیک را می‌دادند، بویی که انگار میان عرق سرد استرس و عطر ملایم مواد ضدعفونی‌کننده معلق بود. نفس عمیقی کشید، انگار که بخواهد چیزی را قورت دهد، و زمزمه کرد:

_ البته که من زیاد خوشحال نشدم... دلم می‌خواست منم یه گفت‌وگوی درست و حسابی باهاش داشته باشم. اما خب... همیشه همه‌چی طبق خواسته‌ی آدم پیش نمی‌ره. ولی درباره تو... خیالت راحت، تو فرق داری. برای تو، همه‌چیز خوب پیش می‌ره...

روپوش سفیدش را آرام از تن درآورد و بی‌هدف آن را روی دسته‌ی صندلی انداخت. چشمش به کاکتوس‌های روی طاقچه افتاد. برگ‌ها هنوز زنده بودند، هنوز سرپا، درست بر خلاف چیزی که درون خودش حس می‌کرد. حس خستگی در رگ‌هایش می‌دوید، آن‌قدر سنگین که جان بیرون رفتن را نداشت. گوشی‌اش را برداشت، پیام کوتاهی برای زهرا فرستاد و بعد، بدون اینکه منتظر پاسخ باشد، روی صندلی نشست و زل زد به نور زرد چراغ سقف که حالا در چشمش بی‌رحمانه سوسو می‌زد.

تقه‌ای به در خورد. صدایی نه چندان غریبه و نه چندان صمیمی، فضای اتاق را برید. پسر جدید وارد شد؛ همان روان‌شناس تازه‌وارد که یک لیوان قهوه در دست داشت.

_ سلام.

نبات با شنیدن صدا، کمی جا خورد. تکانی به خودش داد، انگار از خواب پریده باشد، و نگاهش را به زمین دوخت. هنوز دستانش می‌لرزیدند. نمی‌توانست ضعفش را نشان دهد، نه حالا، نه جلوی کسی که از همان اول، حضورش بوی خودنمایی می‌داد. بی‌آنکه به چشمانش نگاه کند، با صدایی سرد گفت:

_ بذارش روی میز. ممنون.

پسر مکثی کرد. اخم‌ میان ابروهایش نشست و صدایش کمی تند شد:

_ من آبدارچی نیستم، وقتی اینجا استخدام شدم شما نبودی. فکر کردم تازه‌کاری، ولی مشخص شد قدیمی‌ای. اومدم صرفاً برای عرض ادب، نه برای خدمت.

نبات سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به او انداخت. برق نگاهش سرد بود، بی‌احساس، مثل شب‌هایی که چراغ‌ها خاموش‌اند و فقط صدای تیک‌تاک ساعت، زورکی آدم را زنده نگه می‌دارد.

_ باشه. عرض ادب رسید. حالا می‌تونی بری و در رو پشت سرت ببندی.

پسر بی‌آنکه از لحنش عقب بکشد، قدمی به عقب رفت و با لحنی که انگار میان طعنه و همدلی سرگردان بود گفت:

_ اتاق من همون‌طرف راهروئه. اگه مراجعه‌کننده‌هات سنگین بودن، می‌تونم چندتاشون رو قبول کنم. کمک خواستی، در زدن کافیه.

همین یک جمله کافی بود تا نبات به‌ناگاه از جا بلند شود. لیوان قهوه را از دستش قاپید، بی‌توجه به داغی‌ای که کف دستش را سوزاند. دندان‌هایش را روی هم فشار داد و صدایش را بلند کرد:

_ من خودم از پس مریض‌هام برمیام. نقش منجی لازم ندارم. مخصوصاً نه از کسی که هنوز حتی بوی این اتاق‌ها رو هم نشناخته!

سکوت کوتاهی بین‌شان افتاد. پسر نفسش را بیرون داد، شانه بالا انداخت و بی‌کلام بیرون رفت. در آرام بسته شد. اما صدای کشیده‌شدن دستگیره، هنوز توی گوش نبات زنگ می‌زد.
 
آخرین ویرایش:
نمی‌توانست آن لحظه به سوزش مچ دستش فکر کند؛ نه به نگاه نگران زهرا که از پشت شیشه‌ی در، ثانیه‌ای بیشتر مکث کرده بود، نه به امید که احتمالاً تا حالا گزارش این درگیری را برای مدیر کلینیک نوشته بود، و نه حتی به اخراجی که مثل شبح، در راهروهای ذهنش پرسه می‌زد.
فقط یک چیز برایش مهم بود: فرار از آن اتاق خفه، از نفس‌های کوتاه‌شده، از صدای زمزمه‌وار و تمسخرآمیز علی که مثل پژواک در جمجمه‌اش چرخ می‌زد و نمی‌خواست دست از سرش بردارد.

ساعاتی بعد بی‌صدا، کنار جزیره‌ی آشپزخانه نشست. نورِ کم‌رنگ چراغ، سایه‌ی او را روی کابینت‌ها انداخته بود. چشمش افتاد به قفسِ مرغ‌عشق. چند روز پیش بلاخره دانه‌ها را پیدا کرده بود، اما حالا کیسه‌ی دانه‌ها با فضله‌ی موش آغشته شده بود. نگاهی بی‌احساس به بسته انداخت، بعد به پرنده.
پوزخندی زد، سرد، تهی.
دو بار کف دستش را محکم روی سقف قفس کوبید. پرنده فقط لرزید.

ـ بیا... بیا سهم غذات رو از دستای من بگیر. بیا، منتظر چی‌ای؟

کف دستش را محکم‌تر کوبید. صدای قفس و لرزش میله‌ها در آشپزخانه پیچید. خنده‌ای عصبی، خفه و زخمی از گلوش بیرون آمد. صدایی که بیشتر از گریه می‌لرزید.

ـ تو هیچ کاری از دستت برنمیاد. غذا‌ت آغشته به کثافت شده، صاحبت یه عوضیِ پدرخرابه، خونه‌ای که توشی یه روزم برات امن نبوده.

مکث کرد. دستش را آرام روی قفس گذاشت. صدایش دیگر بالا نبود، آهسته شده بود؛ جوری که انگار داشت برای خودش اعتراف می‌کرد.

ـ زنده‌ای؟ شک دارم بفهمی. از اولش همین بودین... می‌خورین، می‌خوابین، بعد یهو همه‌چی رو ازتون می‌گیرن.
من حتی نتونستم جلوی تو رو بگیرم که پرهات رو نَکنی.
حتی نتونستم یه مثقال مرغ‌عشق رو از افسردگی نجات بدم...

لبش لرزید. چیزی میان بغض و خشم توی چشمانش می‌جوشید. پرنده آرام خزیده بود گوشه‌ی قفس، بی‌حرکت، مثل تکه‌ای از سکوت.
 
آخرین ویرایش:
اونوقت چی میگن به من؟ حق داره پسر، حق داره اون!

این چیزا که نمی‌فهمیدم منِ نفهم! دست می‌کردم تو کیسه لباسم و غصه در میآوردم، می‌خوردم! هسته که نداشت تف کنم ولی همچین گیر می‌کرد تو گلوم! یهو وسط اون‌همه غصه دیدم کتفم می‌سوزه، برگشتم نگاه کردم بهش. دیدم اِ زخمی هم شدم. مزه غصه‌ها رو نمی‌داد ولی خورده بودم دیگه... خوب نمی‌شه ولی چاره‌ای ندارم، فعلاً ندارم اما اینجوری که نمی‌مونه. دوتامون درست می‌شیم! من بلندت می‌کنم تا ببینی زندگیت خیلی هم گل و بلبله...

کسی جوابش را نمی‌داد، حالا که دهان باز کرده بود، گوش شنوایی نیود! منتظر ماند تا جوری سکوت خانه شکسته شود اما پاسخی دستش را نگرفت. کلافه مقنعه را از سرش بیرون کشید و بغضش را پایین فرستاد، فقط یکم پایین! زیر ل*ب فحشی به مرغ عشق داد و بلند شد؛ با خود فکر کرد که کاش همه حرف‌هایش را فهمیده باشد، فهمیده باشد که از او بدبخت‌تر هم هست و دست از شکنجه کردن خودش بردارد. آن مرغ عشق برای یارش بیشتر از نبات برای هادی گریه زاری کرده بود... .



روزش را به شب می‌دوخت و شب را به روز و همین‌طور عقوبتش را دنبال خودش می‌کشید. نه کاری داشت که انجام دهد نه حوصله‌ای داشت که کاری برای انجام دادن پیدا کند!

آشپزخانه‌اش را فقط در حد یک جای راه رفتن مرتب و به آن نامه فکر کرد. همین که می‌آمد کمرش را صاف کند، حرف‌های آن مرد و دوست و نامه، نبات را در خودش حل می‌کرد، بعد از چند روز در خانه ماندن، به وضوح کم شدن علاقه‌اش را احساس می‌کرد اما نمی‌دانست به چی! نمی‌دانست به چی دیگر علاقه ندارد.

دستش را لبه تخت گرفت و بلند شد، سوزش چشمانش بهتر از ساعات قبل شده بود. نگاه کردن مستقیم به تاریکی محض آن‌ هم تمام شب، باعث شده بود سرگیجه‌ای وحشتناک دامن‌گیرش شود.
 
آخرین ویرایش:
همان‌طور که ملحفه را از روی تخت جمع می‌کرد، تکه بسکوییت روی میز آرایش را برداشت و در دهانش گذاشت.

ملحفه را در لباس‌شویی کنار دستشویی انداخت و در آیینه نگاهی به خودش کرد؛ با دیدن ل*ب‌های پوسته پوسته شده سری تکان داد و برق ل*ب را روی آن‌ها کشید. چین و چروک‌های جدید صورتش هیچ تازگی برایش نداشت، پیر شدن را خیلی وقت پیش پذیرفته بود.

بعد از کشیدن برق ل*ب، آبی به صورتش زد و دوباره به اتاق برگشت، صدای موبایلش که بلند شد، آن را از روی تخت برداشت و با دیدن اسم زهرا پوفی کشید.

_ صبحم رو با تو شروع کردم، خدا به‌خیر کنه!



گوشه چشمی به سمت ناخن‌گیر انداخت و روی زمین نشست، بعد از چند دقیقه با خود کلنجار رفتن بلاخره راضی شده بود به دست‌هایش سروسامانی بدهد. وقتی به قبل فکر می‌کرد، اوضاع برای خودش خیلی خنده‌دار تر می‌شد، کسی بود که در اوج مشکلاتش دست از تمیز بودن نمی‌کشید، تنها گاف آن‌ موقع‌ها آب ندادن به کاکتوس‌هایش بود و حالا؟ حتی به حالا نمی‌خواست فکر کند!

_ ساعت ده هست خانم خانم‌ها! امروز ظهر یه مراجعه کننده داری که از شهرستان میاد. اون پسر بچه که یادت هست درسته؟

ابروهایش را به یک‌دیگر نزدیک کرد و سری تکان داد، پسر بچه؟

_ پرونده جدید دارم؟

_ خانم موسوی. اون دختره... اون رو آرش قبول کرد برای همین امید بهت یه پرونده جدید داد که خودت رو زیاد درگیر نکنی. یکم جلو بری این هم آ...
 
آخرین ویرایش:
ناخن‌گیر را با خشمی کور به سمت دیوار پرتاب کرد. صدای برخوردش با کاشی‌ها، تیزی تنش فضا را شکافت. نبات، میخکوب، وسط اتاق ایستاد. صدایش، که به خش و دورگه بودن کشیده بود، مثل چیزی زخمی از گلویش بیرون زد:

ـ خوبه دیگه! این آرش فلان‌شده کیه که تا پاشو گذاشته تو کلینیک، شده همه‌کاره؟! گفتی بهش که اعصاب این خاله‌زنک‌بازیا رو ندارم؟ اومده دایه‌ی دلسوزتر از مادر بشه یا دنبال ترفیع و چاپلوسی؟

صدای زهرا از آن‌سوی خط آمد؛ آرام، ولی با طنین دلخوری‌ای که قابل چشم‌پوشی نبود:

ـ چه مرگته تو؟ همیشه پرونده‌ها رو عوض می‌کردیم اگه مشکلی پیش میومد، چرا این‌قدر گارد گرفتی؟ اصلاً می‌دونی این بنده خدا کیه؟ کجا کار کرده؟ چی بلده؟

نبات پوزخند زد. تلخ، بریده و بی‌حوصله.

ـ بلده بره سر جاش بشینه و کاری به کار من نداشته باشه. مگه چه مشکلی پیش اومده؟ همه مراجعه‌ کننده‌هام، سرحال و راضی می‌رن بیرون!

زهرا سکوت کوتاهی کرد و بعد، با لحنی که بیشتر به بیدارباش می‌مانست گفت:

ـ نبات... این تویی؟ از کی راضی بودن آدم‌ها شد ملاک؟ مگه همیشه خودت نمی‌گفتی مهم اینه که خوب شن، حتی اگه ازت متنفر شن؟ ببین... این‌جا همون‌جاست که باید نگران شی.

نبات نفسش را تند بیرون داد، رفت سراغ کمد. دستی لای موهایش کشید، نه برای مرتب کردن، که بیشتر شبیه این بود که بخواهد فکرهایش را از ریشه بیرون بکشد. مانتوی زرشکی‌اش را با شلوار بگ خاکستری از رگال بیرون کشید و مقابل پنجره، همان‌طور که نور کم رمق صبح صورتش را خط می‌انداخت، لباس‌ها را تن کرد.

ـ میام. برای ناهار اونجام. حرف می‌زنیم.

زهرا شروع کرد چیزی گفتن که صدایش گنگ در گوش نبات ماند:

ـ باشه، امروز بچه‌ها هم هستن ا...

نبات سریع تماس را قطع کرد. به مکالمه‌های طولانی آلرژی پیدا کرده بود؛ چند کلمه هم کافی بود که نای بقیه‌ی روزش را بگیرد.

گوشی را در کوله انداخت، همراه با یک کش مو و دستمال جیبی. پوتین‌هایش را پوشید، در را کوبید و از خانه بیرون زد، بی‌آن‌که حتی نگاه کند به پرنده‌ای که گوشه‌ی قفسش مچاله خوابیده بود.
 
آخرین ویرایش:
بدون نگاه کردن به جاکفشی اولین کفش دم دستش را پوشید و در را قفل کرد. هوای داخل ماشین دمع شده بود و موهایی که به سختی سعی داشت در آن کش کوچک جا بدهد، مدام دور گردنش می پیچید و کلافه ترش می‌کرد. نمی‌دانست دلیل آن گر گرفتگی و گرما، لج کردن آن موهای کوتاه برای رفتن به داخل کش چیست اما این را خوب می دانست که اگر تا چند دقیقه‌ی دیگر حرکت نکند، سر آن دو پسر بچه‌ی فضول که دور تا دور ماشینش را با بستنی‌های آب شده تزیین کرده و حالا پشت دیوار جا خوش کرده بودند؛ را مهمان سی*نه هایشان می کرد!

استارت ماشین را زد و بدون پوشیدن مقنعه مشکی اش حرکت کرد. این بار مسیرش را عوض کرد و بیخیال چهارراه همیشگی شد.

به طرف تعمیرگاهی که ملیکا حسابدارش بود، حرکت کرد. در همان نزدیکی کارواشی می‌شناخت؛ البته واسطه آن شناخت هم ملیکا بود.

وارد منطقه که شد، با ملیکا تماس گرفت. دنده را به سختی جا به جا کرد و گوشی را روی بلندگو گذاشت. هنوز به بوق سوم نرسیده بود که صدای خواب آلود و سنگین ملیکا در گوشش پیچید:

_ چیه اول صبحی؟!



نبات نگاهی گذرا با ساعت چوبی روی دستش انداخت و همان طور که ماشین را جلوی در کارواش پارک می‌کرد، گفت:

_ اول صبح نیست و ساعت یازده هست. اومدم در کارواش رلت. هنوز باهاشی دیگه؟

صدای ملیکا حالا واضح تر به گوش می رسید:
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا