Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نبات حرفهایش را نادیده گرفت و سعی کرد آرامشش را حفظ کند، اما ذهنش مثل موجهای پرتلاطم دریا توفانی بود. دلش میخواست خودش را قوی نشان دهد، ولی هر کلمهی علی مثل سنگی بزرگ در عمق وجودش فرو میرفت. با اینکه دلش نمیخواست، تردید و نگرانی آرام آرام از گوشه ذهنش بالا میآمد و در گوشهای از مغزش زمزمه میکرد: «آیا واقعاً میتوانم از پس این پرونده برآیم؟»
_توهین نکنید لطفاً.
صدای علی مثل تیری از تاریکی به قلبش خورد.
_داریم صحبت میکنیم فقط! میدونی، تحمل کردن خیلی سخته. یکی میره، یکی میاد، بازم میره... اینکه همش خودم رو قوی نشون بدم خیلی سختتره، چون هیچی رو نمیفهمم. خدا رو دیگه آفریننده نمیدونم. با کسیام که رفته، با کسیام که قراره بیاد، ولی با کسی نیستم که هست. متعلق نیستم به هیچ زمانی و این دست خودم نیست. پوچی شاخ و دم نداره.
نبات در حالی که دستانش به آرامی روی پرونده مشت شده بود، حس کرد تمام نیرویش دارد از او میگریزد. ذهنش درگیر شده بود؛ انگار همه چیز با صدای علی در هم میشکست و او در میان این تلاطم سردرگم میماند. چشمانش از روی صفحه به سمت مرد دوید، در جستجوی آنچیزی که شاید بتواند تکیهگاهی باشد، اما جز نگاه خسته و سرد علی چیزی ندید. صدای خودش در ذهنش میپیچید: «میتوانم بهش کمک کنم؟ اصلاً از پسش برمیآیم؟»
حسی غریب از تنهایی و بیکسی در دل نبات چنگ میزد. انگار یک صدا زیر گوشش زمزمه میکرد: «پوچی عزیز، این حجم از حسهای بیگانه هم در کنار تو مرا در آغوش گرفتند، کمی از آنها را به تو میدهم تا شاید ذرهای درک کنی و از من فاصله بگیری!»
_دوست عزیز، دوست دارم دلیل اصلی ناراحتیت رو بدونم تا بتونم کمکت کنم!
اما پسر، با چشمانی که حالا از شدت عصبانیت برق میزد، لبهایش را محکم فشرد.
روحم یه گوشه نشسته، به دیوار تکیه داده، بدنم یه گوشه دیگه. داره فکر میکنه بیاد بغلشکنه؟ بهش دست بده یا نه؟ میگه هنوز برای آشتی زوده یا نه؟ شاید هم دیگه کار آشتی کردن گذشته باشه؟ نمیتونم این دو رو به هم نزدیک کنم و مطمئنم الان منظورم رو میفهمی. هیچوقت حال بد یه دلیل مشخص نداره، حداقل برای من! همه چی تلنبار شد و اینجوری شدم.
نبات نفس عمیقی کشید و نگاهش را به زمین دوخت. در درونش، انگار صدها سوال بیجواب سرگردان بودند؛ اما بیرون، چهرهای آرام و مصمم نشان میداد که آماده شنیدن است، حتی اگر دلش پر از دود و تاریکی باشد.
نبات تلاش میکرد تا آن هجوم بیرحم فکرهای درهم و پراکنده را از ذهنش بیرون براند، اما هر بار که میخواست آرام گیرد، خاطرات و حرفهای علی مثل تیغی بر زخمهای تازه مینشستند. با سختی از جای خود بلند شد، نفس عمیقی کشید؛ نفسی که انگار نه تنها فشار جلسه را سبک میکرد، بلکه تا حدی وزن بار سنگین درونش را هم کم مینمود. دست لرزانش را به سمت در برد و با اشارهای سرد و بیحوصله، پسر را بدرقه کرد.
_امیدوارم توی جلسهی بعد، موضوعهای واضحتری برای صحبت داشته باشیم.
چشمان سرگردان علی، نگاه نبات را تا آخرین لحظه تعقیب کردند. سرش را کمی خم کرد؛ آن ترکیب سردرگمی و امید کمرنگی که در چشمانش موج میزد، نبات را نگران کرد. حس میکرد او به زودی کنترل خود را به دست خواهد گرفت، روزی که این لحظه چندان دور به نظر نمیرسید بلکه جلو چشم نبات نقش بسته بود، شفاف و واضح.
روپوش سفیدش را بیهدف روی صندلی رها کرد و با قدمهایی سنگین و ناپیوسته میان اتاق قدم زد. سردردی که از نیمرخش به پشت سرش خزیده بود، همچون وزنهای سنگین روی شقیقههایش فشار میآورد. دستش را به پیشانیاش برد و به خود لعنت فرستاد که چرا نمیتواند بیشتر کمک کند. وسایلش را در دست گرفت، بدون توجه به چیزی یا کسی دیگر، بیهیچ حرفی کلینیک را ترک کرد.
نفهمید چگونه خیابانهای شلوغ و خاک گرفته را پشت سر گذاشت؛ فقط وقتی به خود آمد که احساس کرد دستش روی دسته ویلچر مادرش قرار دارد. زانو زده بود روبروی ویلچر، چشمهای خستهاش به نقطهای مبهم و سرد در فضای اتاق دوخته شده بود، انگار به دنبال راهی بود که درد و غم جانکاه را سبک کند.
خانه بود؛ مکانی که این روزها بیشتر به زندانی از خاطرات و اندوه بدل شده بود. رفتن ناگهانی مادرش، درست وقتی که نبات کمی توانسته بود به نبودش عادت کند، او را شکستهتر و شکنندهتر از همیشه ساخته بود. حالا هر نفس کشیدنی همراه بود با سنگینی بار تنهایی و احساس بیپناهی.
ویلچر را آرام به گوشهای از سالن هل داد، مشت کوچکی از دانههای ارزن را به سمت قفس مرغ عشقش پرتاب کرد، شاید برای لحظهای هم که شده، زندگی رنگی دیگر بگیرد. ناخنهایش را در پوست سرش فرو برد، حس میکرد پوست سرش از فشار و استرس سفت شده و درد میگیرد. بدون آنکه حتی یک بار به فکر تعویض آب چایساز بیفتد، آن را روشن کرد و در سکوتی سنگین کنار آن سر خورد، روی زمین نشست؛ تنهاییاش در آن سکوت، غریبانهتر از همیشه بود.
بهمحض آنکه پلکهایش روی هم افتادند، تصویر آخرین مراجعهکنندهاش مثل لکهی سمجی روی پردهی ذهنش نشست؛ همان پسری که طی تنها یک ساعت، بارها روی اعصابش راه رفته بود. با بازی موذیانهای مدام از اصل ماجرا طفره میرفت، و چیزی در لایههای پنهانش نبات را به هم میریخت بیآنکه خودش بفهمد چرا.
با بیحوصلگی نسکافه را درون ماگ سرمهای ریخت و پاکت پلاستیکیاش را گوشهی کابینت رها کرد. زیر لب گفت: «امکان نداره همون اول کاری یه پرونده پرگره رو بندازن گردنم.» و با همین خیالِ خودساخته، کوشید دلش را آرام کند. هیچ پشیمانیای بابت نخواندن پرونده احساس نمیکرد؛ گویی از قبل تصمیم گرفته بود جدیاش نگیرد.
جرعهای از نسکافهی تلخ بیشکر نوشید و در سکوت، شانههای خستهاش را با انگشتان خود ماساژ داد. پنجرههای دوجداره نداشت، و حالا آشپزخانهاش پر بود از همهمهی بیرون. آن خانهی جمعوجور و خوشچیدمان که روزی امنترین پناهش بود، این روزها بیشتر به جهنمی نقبدار شبیه شده بود. خندههای بلند دو کودک از کوچه، نهتنها مرهمی برای اعصابش نبود، بلکه مثل سوهانی کند، ذهن و روانش را میخراشیدند. دلش میخواست برود، نیشگونی از بازوهای تُپلشان بگیرد، اما یادش آمد دفعهی قبل چه شد؛ چطور مجبور شد دهانبهدهانِ دو مادر خشمگین عذرخواهی کند. همین تصویر کافی بود تا فعلاً بیصدا بماند.
لباس کار را از تن کند و با بیحوصلگی، پیراهنی بلند پوشید. دکمههای بالای آن را شل و ول بست و با اینکه بوی عرق زیر پوستش خزیده بود، تنها چند پاف اسپری به مچهایش زد. در اتاق خواب خالی اما نسبتا وسیعش را محکم بست و دوباره به سالن برگشت.
بدنش را روی کاناپهی خاکستری رها کرد و شروع به جویدن گوشهی ناخنش کرد؛ عادتی قدیمی که با هر استرس احیا میشد. در این چند روز خانهنشینی، تنها سرگرمیاش خیره ماندن به عقربههای ساعت و شمردن ثانیهها بود. با آنکه خوب میدانست این ریختنِ عمر میان دقایق بیمصرف است، باز هم دلش میخواست تا ته تهِ این هدررفت را تجربه کند.
تمام مدت حس میکرد از قطاری جا مانده که مقصدش چیزی حیاتی بوده؛ انگار کبوتری زخمی از لای انگشتانش سُر خورده، یا نهنگی درمانده است که از اعماق اقیانوس رها و بیکس، به ساحلی دور افتاده. سنگینی این تشبیهها روی سینهاش بود، بیآنکه بخواهد، بیآنکه راه فراری باشد.
با خودش فکر میکرد که دقیقاً شبیه آرزوهایش شده؛ همانهایی که همیشه وقت خستگی از پدری سختگیر، معتاد و بیمسئولیت، از مادری فلج که زندگی از پا انداخته بودش، و از شوهری دمدمیمزاج که گاهی حتی سایهاش هم آزاردهنده بود، زیر لب تکرارشان میکرد. آرزو میکرد کسی کاری به کارش نداشته باشد. مسئولیتی نباشد که بدوش بکشد. تمام آن دویدنهای بینتیجه، همهی سگدو زدنها، تمام شوند. فقط آرامش. حتی اگر به بهای خاموش شدن خودش باشد، حتی اگر تمام زندگیاش خاموش بماند...
و حالا همین را داشت، نه؟ تنهایی، سکوت، تاریکی. همینها را خواسته بود دیگر؟ لذ*تی هم میبرد؟ یا این، فقط پوچی با لباسِ آرزو بود؟
به مغزش نگاه کرد، در ذهن خودش. چطور هنوز فعال مانده بود؟ چطور با این همه فکر، هنوز از پا درنیامده بود؟ مریض نشده بود؟ دیوانه نشده بود؟ با بیقراری دماغش را گرفت، نفسش را حبس کرد، شاید بتواند ذهنش را برای چند لحظه خاموش کند؛ اما فایدهای نداشت. مثل فشردن دکمهای خراب بود، هیچ چیز متوقف نمیشد.
بالاخره گوشهی دستهی کاناپه را گرفت، انگار آنجا، تهِ آن تکهی پارچهی رنگپریده، اکسیژنی تازه پنهان بود. نفس عمیقی کشید. ذهنش میدانست دیگر تاب مهار این افکار را ندارد. کوسن را روی صورتش فشرد. صداهای عقربهها مثل طبلهای خفهی جنگی در گوشش کوبیده میشدند. تلاش کرد بخوابد؛ برای چند ساعت، برای چند لحظه، فقط بخوابد... شاید.
اوضاع و احوالش؟
او، غم، و تنهایی—سه همخانهی تمامعیار. بعد از آنهمه تقلا، هرکدام گوشهای از دلش را اشغال کردهاند؛ بیدعوت، بیاجازه، اما ریشهدار.
جسمش بیمار است، اما هنوز نفس میآید و میرود، کشدار، بیرمق. منتظر باران پاییزیست؛ نه برای التیام، که برای سنگینتر شدن حالش. همان نمنمِ لعنتی که حال آدم را از آنچه هست هم خرابتر میکند.
گوشهی اتاقش کز کرده، سر در گریبان، در انتظار جلسهی سوم با آن پسر خرافهگو.
اخبار همین بود: کوتاه، گزیده، کافی!
مدتی بود با همان لباسهای دیروز به کلینیک رسیده بود، گوشهی همیشگی پارک کرده و بدون خوش و بش کردن با کسی وارد اتاق تاریک شده بود؛ اینبار انتظارش زیاد طول نکشید. درست سر وقت، پسر از راه رسید. نبات نفس بلندی کشید—نفس یک کسی که تمام حوصلهاش را جمع کرده تا امیدوار بماند. امیدوار که اینبار، پسر تنها با سکوت زل نزند. آن نگاههای ممتد، بیکلام، بیشتر از فرو رفتن میخ در هرجای بدن درد داشت.
_میدونی خانم استخری، دیشب داشتم به چی فکر میکردم؟
نبات با زبانش ضربهای نرم به نگین کوچک روی دندانش زد، حرکتی از سر مکث، تمرکز، یا شاید خویشتنداری. همزمان، بیحرارت اما مؤدبانه، با اشارهی دستی علی را به نشستن دعوت کرد.
_چه فکری بوده که حتی سلام کردن رو ازتون گرفته؟
علی تکخندهی کوتاهی کرد، آنقدر کوتاه که نمیشد فهمید واقعیست یا تحقیرآمیز. روی صندلی جا گرفت، دستی به شلوار لیِ تنگش کشید تا راحتتر بنشیند.
_وقتی خواهر کوچیکم میخواست بره ترکیه، من توی بیمارستان بستری بودم. تقریباً پنج سال پیش بود. اومد منو دید، گفت نمیتونه بچهدار بشه... گفت میره اونجا دنبال دوا و درمون...
حالا وارد جزئیات نشیم... چون اصلاً شوهر نداشت! وقتی رفت، من از همیشه تنهاتر شدم. فقط همون بود که هر از گاهی سر میزد. مادرم وقت نمیکرد، پدرم هم که پا نداشت بکشه بیاد، اونم برای ده دقیقه دیدن پسر دیوونهاش!
دستهایش را از هم باز کرد، لحنش بین تمسخر و خستگی در نوسان بود.
همه چی رو گذاشتم کنار. فقط یه جمله تو ذهنم چرخ میخورد. نمیدونم کی گفته بود... ولی شنیده بودم: چون تعداد کسایی که بیرونن بیشتره، یعنی اونا سالمان و ما دیوونهایم؟
لحظهای مکث کرد. ادامه داد:
چند وقت طول کشید تا از اون بیمارستان راحت بشم. خب، مطمئناً تو پروندهم هست، خوندیش و بهتر از خودمم میدونی.
نبات اما، در همان لحظهای که کلمهی «بچه» از دهان علی بیرون پرید، از جریان مکالمه جدا شده بود. ذهنش سکندری رفت و فرو رفت در جایی عمیق. چقدر بود از آخرین باری که این کلمه به گوشش خورده بود؟ چرا تنش لرزید؟ چرا گلویش ناگهانی خشک شد و نگاهش مات ماند میان کلمات پسر؟
صدای علی که دوباره حرفش را تکرار کرد، او را به خود آورد. دستش را بالا آورد و با اشارهای بیحوصله به برگههای روی میز، ذهن نبات را به حال بازگرداند. او هم با حالتی عصبی سری تکان داد، انگار خودش را مجبور میکرد برگردد سر نقش.
آره، مطالعه کردم. بهمرور حالتون بهتر شد. گوشهگیریتون کم شد، بهتر ارتباط گرفتین، و همین باعث شد با شرط ادامه جلسات رواندرمانی، مرخصی صادر کنن.
حتی خودش هم تعجب کرده بود از اینکه دیشب، درست همان لحظهای که برای مرغعشق ارزن میریخت، حس کنجکاویاش گل کرده و سری به پروندهی علی زده بود. البته فقط چند صفحهی اول. شاید برای گریز از حال خودش، شاید هم برای کشف چیزی از آن پسر که درک نمیکرد.
علی مشتاقانه روی صندلی جابهجا شد. انتظار نداشت اینقدر زود روانشناس معروفی مثل او به حرفهایش واکنش نشان دهد. ولی او، فقط خودش، میدانست آن لقبی که در ذهنش برای نبات انتخاب کرده بود، چقدر خاص و شخصیست. فقط کافی بود چشمش به او بیفتد؛ همان لحظه، همه صداها خاموش میشدند، تصویر دور و تار میشد، و انگار بدنش، مغزش، حواسش، همه و همه داوطلبانه در خدمت دیدنش درمیآمدند.
– کلاً بعد از مرخصی، روزهام جوری میگذره انگار یه فیلمو با اینترنت ضعیف زدم به دانلود و لحظه آخر، دقیقاً موقع هیجانش، لغوش کردم... یا مثلا عجله دارم و کلیدمو جا گذاشتم روی در. روانشناسها بیشتر از من مشکل داشتن. من فقط حرف میزدم. حالا که فکر میکنم، حتی اون حساسیت عجیبم به صداها هم کمتر شده... صدای نخودکوب از سقف اتاقم دیگه واسم اهمیتی نداره.
مکثی کرد، چشمانش را جمع و کلمات را سنگین بیرون داد:
– ولی هنوز یه چیزی مبهمه. نمیدونم چیه، فقط میدونم باید بهش فکر کنم. همین فکر کردن باعث میشه سه روز یه گوشه بشینم، بدون حرکت... یا وسط خندههام، یهو گریهم بگیره و توی ذهنم یه صدا داد بزنه: «واسه چی خوشحالی؟ دردات کم شدن؟»
نبات میان حرفش پرید؛ بیاختیار، بیمحابا، مثل موجی که بر ساحل بیهوا فرود میآید:
– رفتن اونم برای من همینجوری بود... انگار شب قبل اردو مریض شدم و نرفتم، یا گوشیمو به شارژری زدم که به پریز وصل نبوده... یا همه اسکرینشاتهام یهو پاک شدن! رفتنش از تمام اتفاقهای زندگی من، چه اونایی که میشه باورشون کرد، چه اونایی که نه، سختتر بود...
علی لحظهای مکث کرد. خوب میدانست او درباره که صحبت میکند. خودش، روز سالگرد، از دور در مراسم خاکسپاری شرکت کرده بود. تمام آنروز چشم از دخترکی که گوشه قبر نشسته بود برنداشته بود؛ همانی که بیحرکت، ساعتی در سکوت با خودش حرف میزد. علی فقط خدا میداند چطور خودش را کنترل کرده بود که جلو نرود. فقط کمی عقبتر، پشت یک درخت، ایستاده بود. آن لحظه، نبات استخری برایش فقط یک روانشناس نبود؛ یک نشانه بود، یک نقطهی درخشان در ذهن تاریکش. کسی شبیه هیچکس دیگر. شاید حریف؟ شاید حتی چیزی فراتر از آن…
اوایل فکر میکرد دلش را باخته، به دختری که چیزی نداشت جز یک چهره عبوس، یک ذهن پر رمز و رازی که پشت عینک تهاستکانیاش که هرازگاهی چشمانش را میگرفت، پنهان شده بود. اما هرچه بیشتر پیش رفت، فهمید ماجرا چیز دیگریست. دلباختگی نبود؛ نه، این هم مثل باقی آدمهای قبلیاش بود. تفاوتش فقط در ماجراهای اطرافش بود، در داستانهایی که علی بارها به شکل پچپچه از دیگران شنیده بود. همینها این زن را برایش جذابتر کرده بود، نه لزوماً دوستداشتنیتر.
دلش میخواست همه آن روایتهای نصفهنیمه را از زبان خودش بشنود. یک جور میل کنجکاوانه، خارش فکریِ آزاردهندهای که ته دلش قلقلکش میداد. اما نبات… سفت و بسته بود. محکمتر از آنکه گول بازیهای زبانیاش را بخورد. یا شاید فقط منتظر تلنگری شدیدتر بود تا دهان باز کند. علی مطمئن نبود، اما یک چیز را میدانست: اگر بتواند خوب با نبات راه بیاید، شاید این بازی برایش به پایان برسد. شاید عطشش برای دانستن، بالاخره فروکش کند.
برای همین ادامه داد. بیتفاوت به نگاه نیمهمات دختر، میان راست و دروغ، کلمات را مثل کارتهای بازی، بیوقفه روی میز میریخت. یک جمله حقیقت، میان صفحهای از اغراق و مهملات؛ آنقدر روان و قابل باور که تشخیصشان سخت شود.
نبات، بیآنکه خودش بداند، کمکم واکنش نشان میداد. چشمانش دیگر آن سکون همیشگی را نداشتند. روی صندلیاش کمی جلوتر آمده بود و رد نگاهش، کنجکاوی محوی را حمل میکرد.
علی، که متوجه این تغییرات ظریف شده بود، لبخند کمرنگی زد و گفت:
– پدرم، مادرم رو وقتی با یه خواننده دیده بود، دقیقاً ساعت یازده شب، توی آرایشگاه. هیچ کاری نکرد، فقط برگشت و گربهشو بغل کرد. یه جورایی انگار به گربههه گفت "بیا، فقط تو برام موندی." بعد از اون دیگه هر بار میدیدمش، داغونتر شده بود. مطمئن بودم خودش رو مقصر میدونه. یه بار بهش پیشنهاد دادم براش کسی رو بیارم خونه، فقط برای اینکه از تنهایی دربیاد... ولی تنها کاری که کرد این بود که یه سیلی محکم بهم زد.
حرف که تمام شد، سکوت افتاد. سنگین. نبات نفهمید چرا، اما دلش لرزید. شاید از تصویر مردی که گربهای را به جای همسرش در آغوش میکشید. شاید هم بخاطر لحنی که علی این بار، کمی آرامتر و بینقابتر ادا کرده بود.
اما حتی اگر دروغ بود، چیزهایی از خودش لو داده بود؛ علی استاد لابهلای حرفها افشا کردن بود. و نبات، خوب میدانست خطر اصلی آنجاست؛ جایی که حقیقت و خیال آنقدر ماهرانه با هم قاطی میشوند که آدم خودش هم نمیفهمد چه چیزی را باید باور کند.
پشت حرفش بلند خندید. خندهای که نه شوخ بود، نه بیدلیل؛ مثل کشیدن چاقوی کند روی استخوان. صدایش توی اتاق پیچید و نفس در سینهی نبات گیر کرد. حس کرد گلویش میسوزد. او چه؟ باید خودش بلایی سر پدرش میآورد؟ پدری که او و مادرش را سالها در زجر مدفون کرده بود؟ ذهنش مثل حباب ترکید، اما تنها واکنشش پلک زدنهای کند بود.
– همیشه دلم میخواست زندگی بقیه رو بشنوم. یهجورایی فکر میکردم کسی اندازه من مشکل نداره. میدونی… من کلی وقت پیش، دو بار اقدام کردم به خودکشی. ناموفق بودن، ولی چون خیلی گذشته، دیگه جاشون روی بدنم مشخص نیست. نمیتونم نشونت بدم…
نبات هیچ واکنشی نشان نداد. فقط سرش را کمی کج کرد و آن دروغ همیشگی را با لحنی رسمی به زبان آورد؛ همان جملهای که سالهاست تبدیل به سنگر شده بود برای پنهان شدن پشتش. بیاختیار نگاهی به ساعت انداخت. علی هم نگاهش را دنبال کرد و با دیدن زمان گذشته، ابرویی بالا انداخت، لبخند بیمعنایی زد، از جا برخاست و مثل دفعههای قبل نه تشکری گفت و نه خداحافظی. فقط سری به نشانه احترام تکان داد و در را بست. صدای بسته شدن در برای نبات مثل خط پایان یک مسابقهی خستهکننده نبود، بیشتر شبیه آغاز انفجاری بیصدا درون سینهاش بود.
نبات هنوز از جایش تکان نخورده بود. میدانست اگر حتی یک سانت بلند شود، تعادل آن جسمِ سنگین و فرسودهاش را از دست میدهد. انگار ذهنش شمشیر کشیده بود علیه روحش. و حالا روح، بعد از فهمیدن این خیانت، گوشهای قهر کرده بود. هیچکدام حرف نمیزدند. و نبات… فقط نظارهگر بود. تماشاگر این دعوای ساکت.
لحظهای بعد، صدای باز شدن در اتاق و ورود زهرا، منشیاش، او را از حالت بیحرکت بیرون کشید. انگار ناگهان چیزی از پشت، او را به حرکت وا داشت. دستش را پشتش گذاشت، کمی مانتویش را پایین کشید، و با بیتفاوتی گفت:
– بعدی رو نفرست… با دوستام قرار دارم.
صدای خندهی همراه با پوزخند زهرا بلند شد. نبات ایستاد. حرکتی متوقفشده برای پوشیدن مانتو. اخم کوچکی میان ابروهایش نشست.
– چیه؟
زهرا دستهایش را در هم قلاب کرد و با لحنی که سعی میکرد آرام باشد اما نتوانست تمسخر را پنهان کند، گفت:
– اولین باره که یه مریض بیشتر از زمانش توی اتاقت مونده… خیلی بیشتر.
نبات چیزی نگفت. آستین چروکشدهی مانتویش را توی مشتش گرفت و نچی کرد. مثل کسی که هنوز نمیداند دلیل لرزش پاهایش، خشم است یا ترس. و شاید چیزی فراتر از هر دوی اینها: درگیری با گذشتهای که حالا در قالب بیماری باهوش و پیچیده، مقابلش نشسته بود.
دستی به لباسش کشید تا کمی مرتبتر به نظر برسد. لعنتی! این روزها حتی عادت همیشگی هر روز شستن و اتو کردن را هم به کلی فراموش کرده بود؛ انگار آرام آرام خودش را در گرداب بیتوجهی غرق کرده باشد.
_حواسم نبود. متوجه نشدم، نه، خیلی پسره پرحرفه! برای همین...
زهرا دستی دور لبش کشید و با آرامشی سرد، آیینه کوچکی را از جیبش بیرون آورد. بدون آنکه ذرهای حس بدی به کلماتش راه دهد، گفت:
_گفتی دوستات. منظورت دوستای قبل مادرت هست یا بعد مادرت؟
اینبار دست نبات کنار چوب لباسی خشک و بیجان ماند؛ انگار همه چیز برای لحظهای متوقف شده بود. هیچکس تا حالا اینطور بیرحمانه تغییراتش را به چشمش نکوبیده بود. نبات نمیتوانست خردهای به آن دختر بدهد، چون خودش هم میدانست حق با اوست. اعتقادات الانش در حد عسل نجابت بعد از تجاوز بود...
نبات بیآنکه جوابی بدهد، از اتاق خارج شد. پشت سرش قدم برداشت و در راهرو به آن پسر جدید کلینیک برخورد کرد. قبل از اینکه چشم در چشم شوند، دستش را سریع به بند چتریهای بههم ریختهاش برد و زیر لب با صدایی گرفته گفت: «خسته نباشیدی.» بلافاصله مسیرش را کج کرد و وقتی صدای آرام پسر که گفت «فازش چیه؟» به گوشش رسید، فقط شانه بالا انداخت.
ماشین را روشن کرد و در صندلی نشست، خودش را محکم به خود چسباند؛ انگار تنها پناهش بود. آبریزش بینیاش کمکم بهانهای برای اعلام آمدن پاییز بود، همان فصل خاکستری و مرطوب که حالش را آشفتهتر میکرد.