انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه رمان کوتاه باران خاک خورده| فاطمه یوسفی کاربر انجمن آوای رمان


ماشین را روشن کرد و در صندلی نشست، خودش را محکم به خود چسباند؛ انگار تنها پناهش بود. آب‌ریزش بینی‌اش کم‌کم بهانه‌ای برای اعلام آمدن پاییز بود، همان فصل خاکستری و مرطوب که حالش را آشفته‌تر می‌کرد.

ناگهان ذهنش غرق شد در تصویری دور...

_نبات مامان! اون چند تا نخ رو گوشه پنجره بیار... .

زن ناگهان تکانی به خودش داد، فرمان را چرخاند و ماشین را متوقف کرد. نگاهش را به آینه‌ی کوچک انداخت، موهای کوتاه و به‌هم‌ریخته‌اش را دید که هنوز بوسه‌های شوهرش رویشان مانده بود. بدون هیچ حرفی، روسری‌اش را محکم دور سرش بست و قدم به سوی آشپزخانه گذاشت، که سمت چپ بود؛ اما همین که در قابلمه را برداشت، صدای مرد از پشت سرش در فضا پیچید.

گذشته، این‌گونه به ذهنش بازمی‌گشت...

_مرجان! مرجان کجایی؟!

قبل از هر چیز، خودش را به سرعت به سمت نبات رساند و محکم در آغوش گرفت؛ صدای لرزانش در خانه پیچید و فضای سنگین‌تری را ساخت.

حالا دوباره به حال برگشت...

مرد گیج و پرخشم در چهارچوب در ظاهر شد. نگاهش که به سر باندپیچی شده مرجان افتاد، سریع نبات را به پشت فرستاد و کلماتش را یکی پس از دیگری بیرون ریخت:

_سرت چی شده؟ چرا مواظب نبود؟ از دیوار افتادی؟

بدون انتظار برای جواب، جلو آمد و موهای مرجان را در دست گرفت. صدایش، زخمی و پر از خلط، از گلویش بیرون زد، دندان‌های زرد و کثیفش بیشتر از همیشه نمایان بود.

_همه چی تقصیر اون پدر حروم... هست. اگه همون موقع گردن گرفته بود، من این‌همه سال سختی نمی‌کشیدم. مجبور نمی‌شدم این همه وقت ریخت تو...

لحظه‌ای مکث کرد، نگاهی سرد به نبات انداخت و شلوار خیس دخترک را بررسی کرد. لبخندی بی‌رحمانه زد و لگدی محکم به پهلوی کوچک نبات زد؛ نخ‌ها به آرامی روی زمین پخش شدند.

صورت کوچک دخترک از درد جمع شد، اما دستش را جلوی دهان گرفت تا مبادا صدایی از گلو بیرون بیاید.

خاطره‌ای تلخ که هنوز تازه بود...

_ریخت خودت و این دخترت رو تحمل کنم؟ این اصلاً دختر منه؟ کجاش شبیه منه؟

مرجان جیغی وحشتناک کشید، سریع خودش را در آغوش نبات فرو برد و بدون توجه به خیس شدن لباس‌هایش غرّید:

_کثافت! کثافت! حداقل طلاقم بده... دلت به حال من نمی‌سوزه، به حال دخترت بسوزه!

صدایی که از گذشته می‌آمد و حال را زیر و رو می‌کرد...

مرد با خنده‌ای بلند و نفرت‌انگیز پاسخ داد و شلوار کردی چرکش را بالا کشید:

_طلاق؟ طلاقت بدم بری زندگی کنی؟ نه. چند سال نگهت داشتم و هر ماه یه سکه ندادمت که حالا بیخیالت بشم! تا وقتی دندونات سفید بشه نگهت می‌دارم و می‌زنمت؛ هم خودت، هم دختر بی‌نام و نشونت، تا بابای لاشخورت بیاد و به گه خو*ردن بیوفته... .
 
آخرین ویرایش:

صدای تقه‌ای آرام به پنجره ماشین خورد و نبات از دنیای پر از فکر و دلشوره‌اش بیرون کشیده شد. دستش را آهسته روی صورتش کشید، قطره اشکی که به زحمت راهش را باز کرده بود، پاک کرد. چشمش به امید افتاد و ناگهان دلهره‌ای در دلش پیچید؛ بدون معطلی شیشه را پایین کشید و با صدایی نرم و کمی لرزان گفت:

_سلام... حالتون چطوره؟ داشتم می‌رفتم که شما رو دیدم، گفتم وایستم یه سلام و احوال‌پرسی کنم...

انگشتانش دور فرمان محکم گرفت و اخم‌های عمیق امید را با دقت نگاه کرد. سکوتی سنگین میانشان بود.

_نیم ساعته توی ماشین نشستی، چرا حرف نمی‌زنی؟ مشکلی هست؟

نبات به خودش نگاه کرد، به زندگی‌ای که گاهی چنان پیچیده و سخت می‌نمود که فکر می‌کرد بزرگترین مشکل دنیاست.

_نه... فقط یه کمی خسته بودم. سرم گیج می‌رفت، نمی‌تونستم رانندگی کنم. واسه همین یه دقیقه نشستم تا بهتر شم...

امید آرام سرش را تکان داد و دکمه کت‌اش را بست. نگاهش به سمت پیرمردی که گوشه حیاط مشغول نگریستن به درخت کاج بود دوخته شد. پیرمرد با قدم‌هایی سریع به طرفش آمد و گفت:

_جانم پسرم!

_در رو باز کن تا خانم استخری برن...

امید با نگاهی پر از نگرانی به نبات که سردرگم و چشمانی خیس داشت، گفت:

_حالت خوب نیست انگار، اگه می‌تونی برسونشون خونه...
 
آخرین ویرایش:

نبات سریع روی صندلی جا به جا شد و بلافاصله استارت زد. همان‌طور که با حرص کمربند را به قفل فشار می‌داد، با سردی گفت:
_نه، ممنونم. حالم خوب شده. من دیگه می‌رم!

شیشه را بالا کشید و زیر لب، بی‌حوصله فحشی به امید حواله کرد. در داشبورد را با خشمی بی‌هدف گشود، دستش را فرو برد و تکه‌ای آدامس عسلی را در دهانش گذاشت. مزه شیرین، مثل وصله‌ای موقت روی طعم تلخ دهانش نشست.

پشت چراغ قرمز، چشم‌چرخانی میان خیابان زد. همان موقع، پسرک آشنا با دیدن پراید سفید همیشه، بی‌خیال شستن شیشه سانتافه شد و سراسیمه به سمت او دوید. اما نبات، بی‌تفاوت‌تر از همیشه، حتی شیشه را پایین نکشید. فقط با یک حرکت دست اشاره کرد کنار برود.
او حوصله خودش را هم نداشت، چه برسد به بقیه.
روزهایش یکی یکی جان می‌دادند، اما اگر این روند ادامه می‌یافت، نوبت خودش هم می‌رسید.

ماشین را گوشه‌ی دیوار نم‌کشیده‌ی قهوه‌خانه پارک کرد. در را زد، پیاده شد و کیفش را همان‌جا رها کرد. موهای کوتاهش را با پشت دست از پیشانی پس زد و قدم داخل گذاشت.

بوی تنباکوی میوه‌ای، صدای قل‌قل قلیان و نور زرد و کدر لامپ سقف، فضای خفه‌ی قهوه‌خانه را آغشته کرده بود. تخت وسط، همان جای همیشگی، با حصیری نامرتب، دو سایه‌ی آشنا به خود می‌دید. دو دختر، هرکدام با دنیایی متفاوت، هرکدام با پوسته‌ای که دیگر برای نبات غریبه نبود.

پسرک افغان با دیدن او، بی‌درنگ به پشت پیشخوان چوبی، که رنگش از شدت سایش پوست‌پوست شده بود، دوید و با سرعت مشغول آماده‌کردن قلیان آدامس نعنا شد. خوب می‌دانست نبات وقتی ساکت است، یعنی آتشی زیر خاکستر دارد. بارها خودش را از همین آتش سوزانده بود.

نبات، بدون آنکه قدمی بیشتر به درون بردارد یا پاهایش از خط کاشی خاکستری رد شوند، کنار تخت ایستاد. ناخن‌هایش را روی لبه‌ی چوبی کشید؛ صدای خشکی ایجاد کرد و بی‌صدا گفت:
_سلام.

سلامش تنها به خودش رسید؛ اما همان‌قدر هم برایش کافی بود.

دختر مو آبی، که بی‌وقفه آدامس می‌جوید، نیم‌خیز شد، دستش را پشت نبات گذاشت و با خنده‌ای بلند گفت:
_سلام بانوی بداخلاق! چی شده یادی از ما کردی؟

اما آن یکی دختر، آرام‌تر و با نگاهی پخته‌تر، قاشق را در بستنی‌اش فرو برد.
_خوبی؟ اتفاقی افتاده؟

نبات نگاهش را روی میز لغزاند، بدون ذره‌ای مکث گفت:
_ملی و سلی! مثل همیشه همین‌جایین... حتی دلم نمی‌خواد بپرسم زندگی‌تون چطوره.

سلنا، همان دختر مو آبی، کمی جابه‌جا شد، آدامسش را ترکاند و ابرویی بالا انداخت.
 
آخرین ویرایش:
_مثل همیشه کات کردیم. ما با حماقتمون تا آخر نمی‌ریم، وسط راه...

سلنا حرفش را نصفه برید، چشمکی به ملیکا زد و با لحن کوچه‌بازاری و صدای بلندتر، گفت:

_همون وسطاش، سیک‌شونو می‌زنیم!

خنده‌ای کوتاه و گذرا، مثل بادی ملایم در شبی پرتنش، روی لب نبات نشست. نه به خاطر شوخی، بلکه از تلخی واقعیت پشت آن.

او حتی اندازه‌ی همین دخترهای به‌قول زهرا "خراب"، بلد نبود از خودش دفاع کند. بلد نبود وسط راه، ترمز بکشد، یا حتی مسیر را کج کند.

با طعنه‌ای گنگ، زیر لب گفت:
_من زود بندو آب دادم، نه؟

ملیکا همان‌طور که قاشق بستنی را با بی‌حوصلگی در دهان می‌چپاند، سری تکان داد و تأیید کرد:

_آره، البته شما روان‌شناسا واسه هر دردی یه شعر تحویل ملت می‌دید! الانم لابد می‌خوای بگی این شکستنا و زخما محترمن، که هر کدوم یه درسی دارن، که باید بپذیری و نمی‌دونم چی چی...

دستش را در هوا تکان داد، با بی‌میلی، ابروهایش را درهم کشید و ادامه داد:

_بی‌خیال بابا. دلت خوشه واقعاً. ماها که تو تعمیرگاه زندگی می‌کنیم، بیشتر وقتا حتی تعمیر هم نمی‌شیم! من خودم که دیگه اولویت‌مو گذاشتم روی تعویض. می‌گن لاستیکت پنچره، من نمی‌ذارم جمله‌اشون تموم شه! همون‌جا می‌گم: بنداز دور، نو بنداز!

سلنا از ته دل خندید، با صدای بلند و بی‌تعارف. قلیان را از دست پسر افغان گرفت، بوی آدامس‌نعنا مثل نسیمی شیرین در هوا پخش شد. آن را جلوی نبات گذاشت و بعد از مکثی کوتاه، بالاخره همان حرفی را زد که باعث شده بود دیشب پیام بدهد و از نبات خواهش کند بیاید.

_می‌گم... انگار حماقت تو، دوباره پای خودش رو کشونده اینجا...

سکوت. لحظه‌ای سرد و سنگین.

نبات، انگار که چیزی درونش شکسته باشد، بی‌درنگ از جا بلند شد. همه چیز برایش تار شد؛ نور زرد قهوه‌خانه، صدای قل‌قل قلیان، بخار بستنی توی ظرف… همه مثل مهی غلیظ دور سرش چرخیدند.

چشم‌هایش بی‌جهت اطراف را کاویدند، اما چیزی نمی‌دید. بغض مثل توده‌ای سخت به گلویش چسبید و نفسش را بند آورد.
خاطرات دوباره به سرش هجوم آوردند.

_م... می‌دونی؟ اون مامان بابای پفیوزت اصلاً منو دوست نداشتن!
_اون عوضی... کیف منو با کیف دوستم اشتباه گرفت که شماره انداخت. وقتی فهمید، هم کار از کار گذشته بود، هم طمع افتاد به جونش. همین‌که فهمید بابای بی‌پدر من چیکاره‌ست، گلوی گشادش باز شد و پاهاشو توی زندگی من سفت کرد...
 
آخرین ویرایش:

مغزش از صدای مادر پر شده بود. صداها از اعماق می‌آمدند، بی‌رحم و واقعی، انگار همین حالا از دهن زنی زخم‌خورده بیرون ریخته بودند.

_...می‌دونی چرا اون هیچ‌وقت تو رو بچه‌ش ندونست؟ چون وقتی حامله‌ت شدم، اون تو زندون بود. هر چی قسم خوردم، هر چی گفتم تو هفت‌ماهه‌ای، انگار نه انگار. می‌گفت نه، این بچه‌ی من نیست... واسه اون، جثه‌ت زیادی کوچیک بود... مثل اعتمادش... مثل مغزش...
هیچ‌وقت حتی نخواست اون خالِ پشت گردنتو ببینه. همونی که از خودش گرفتی.

صداها تندتر شدند، کوبنده‌تر.

_زیاد با بابات کل کل نکن مامانی... چی می‌خوای؟ خودم برات می‌گیرم. بیا... بیا رو پشتم سوار شو، مثل قدیما، بازی کنیم...

کلمات، شیرینی عجیبی داشتند؛ ولی نبات ته‌شون را تلخ‌تر از زهر مزه می‌کرد. چون خوب می‌دانست اون «بازی»‌ها همیشه قبل یه شب لعنتی بودند... .

_امشب حوصله نداره. برو تو اتاقت. برو رو تشکت بخواب... شام‌تو برات میارم.

طه جمله‌ی آخر، خالی از نوازش، پر از بی‌پناهی بود. تو ذهن نبات می‌چرخید، مثل صدای قدم‌های بی‌کس در یک خانه‌ی خالی.

مادرش همیشه می‌گفت:
«آدمیزاد، حسرتِ سرگردونه...»
و نبات، یک حسرت راه‌رفته بود. چیزی که نه به عقب برمی‌گشت، نه به جلو می‌رفت. فقط بود.
یک حسرتِ زنده...

و آن‌طرف قهوه‌خانه، مردی نشسته بود با نیشخند کثیف همیشگیش. خیره به نبات، همان طور که شکارچی به شکار خسته نگاه می‌کند.

وقتی نبات قدم برداشت، مرد لیوان نسکافه‌ش را رو پا گذاشت، سرش را به جلو خم کرد.

_هادی... این‌جا چی می‌خوای؟

پوزخندش کج شد و نگاهش برنده‌تر...

_سلامت کو، فندق؟ یه هفته‌س این‌جام... منتظرتم.

خنده‌ی نبات ناگهان از گلویش پرید. خنده نبود، بیشتر شبیه یک انفجار. هم تلخ، هم تحقیرآمیز.

_فندق؟! کدوم مادر خرابی رو می‌گی؟ من نباتم! و تا حالا یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم جوری صدام بزنی که انگار چیزی بینمون بوده!

کلماتش تیز بودند. مثل چاقویی که نه برای تهدید، که برای بُریدن گذشته از ریشه کشیده می‌شوند.
 
آخرین ویرایش:
هادی بی‌هیچ تردیدی زهرش را ریخت، بی‌مکث، بی‌ملاحظه.
_تو اجازه‌ی چیزای دیگه هم بهم دادی عزیزم. که بی‌مصرف بودنت رو خودم کشف کردم، مگه نه؟

نبات انگار چیزی درونش شکست، چیزی که از قبل هم ترک برداشته بود. فکش لرزید، بی‌اختیار، بی‌دفاع. چشم‌هایش مثل شیشه‌ای خیس، می‌سوختند. دست‌هایش جلو رفتند، بی‌اجازه‌ی عقل، بی‌فکر به اطراف.

انگشتانش دور گردن کشیده‌ی هادی حلقه زد. فشار، کند اما مصمم بالا رفت. نفسش تند بود و تار، اما صدایش بلند، واضح، پر از زخمی کهنه:

_من دستگاه جوجه‌کشی نیستم و هیچ‌وقت نمی‌خواستم باشم! اون که سرش کلاه رفت، تو و اون مادر گرسنه‌تر از خودت بودید. من صد سال هم راضی به آوردن بچه نمی‌شدم... حتی اگه هیچ مشکلی نداشتم!

چند ثانیه‌ای در سکوت گذشت؛ سکوتی که صدای تنفس‌ها را به ضربان بدل می‌کرد.
هادی نگاه گیج و خشم‌آلودش را به لب‌های خشک نبات دوخت. گردنش را کمی چرخاند، تلاش برای نفس کشیدن، تلاش برای حفظ تسلط.

زن روبه‌رویش تغییر کرده بود، اما نه آن‌قدر که او بترسد. هنوز از آن شکننده‌هایی بود که کافی‌ست فشار را درست وارد کنی. نفسش را بیرون داد و دستان نبات را آرام، اما با قاطعیت، از دور گلویش باز کرد. عقب رفت. لبخند تمسخرآمیزش را به زور بر لب نشاند، پنهان در چیزی مثل ترس یا دلخوری.

خم شد، به چشمان نبات نزدیک‌تر. صدایش آرام‌تر، اما نیش‌دارتر:

_فکر نکن جوابی برای حرفات ندارم. فقط اجازه می‌دم خودت رو خالی کنی. اینجوری خالی کردن خودت خیلی بهتره، نه؟

مکثی کرد، لبخندش پررنگ‌تر شد، پر از تحقیر:

_نیومده بودم واسه بحث. اومدم دوباره جمعت کنم. من تو جمع کردن آشغال مهارت خاصی دارم…
و این مهارتم، همیشه با تو تقویت می‌شه.
 
آخرین ویرایش:
تیر آخر که پرتاب شد، نبات دیگر توان حرف زدن نداشت. دهان نیمه‌بازش را نمی‌توانست ببندد و قدمی هم عقب نمی‌کشید. فقط وقتی هادی با تنه‌ای آرام از کنارش کنار رفت و به سرعت از قهوه‌خانه بیرون زد، به خود آمد. با چشم‌های مات و پر از شوک، پشت سرش را نگاه کرد.

می‌دانست، کاملاً می‌دانست معنای آن حرف‌ها را. بعد از آن‌که جواب آزمایش‌شان آمد و مشخص شد مشکل از خودش است، هادی بارها گفته بود که چند ماه دیگر با او می‌ماند، تا آواره نشود.

چند ماه ماندن او با نبات اما چه ماندنی بود! خانواده‌اش از مشکل نبات باخبر بودند و به محض کوچک‌ترین بهانه، سرکوب و تحقیرش را شروع می‌کردند.

حالا چرا برگشته بود؟ بعد از این همه مدت؟

نبات نتوانست جلوی هجوم فکرهای تلخ را بگیرد. آیا آمده بود که دوباره او را پس بزند؟ یا اینکه بخواهد پیش آن دوستانِ مفنگی‌اش، یک سوژه برای خنده و سرزنش داشته باشد؟

دستش را روی موهای پریشانش کشید و نگاهش را به سمت ملیکا دوخت که هاج و واج گوشه‌ی تخت نشسته بود. بی‌آن‌که جواب بدهد، قهوه‌خانه را ترک کرد.


نگاهش به سمند کهنه و قدیمی افتاد و ذهنش باز به سوی خاطرات پرواز کرد.
_این ماشینی که توش نشستی رو می‌بینی؟
_من به خاطر این ننه‌ات خریدمش... آقای پفیوزت این ماشین رو داشت و گفت می‌زنه به نامم، ولی چی شد؟!
 
آخرین ویرایش:
به این‌جای حرفش که رسید، دندان‌های زرد و پوسیده‌اش را به هم سایید. دستش را محکم در موهای نبات فرو برد و با خشم غرید:

_اون کثاف*فت گفته بود تمام موادها برای خودم بود، یه مثقال هم گردن نگرفت! من موندم بی‌وجدان، با ده دوازده کیلو مواد!

دست دیگرش فکش را محکم گرفت و با تحکم ادامه داد:

_همین من نبودم که اومدی وسط ماجرا؟ ننه‌ات دم در آورد؟ دم که هیچی! تیکه تیکه بدنش رو می‌چینم...

دخترک، بعد از همه هق‌هق‌ها و جیغ‌های پی‌درپی، تنها یک شلوار خیس برایش مانده بود. کنترل ادرارش را از دست داده بود؛ او فقط یک دختر بچه بود.

حالا نبات سی و چند ساله، با یادآوری آن خاطرات تلخ، دوباره درگیر همان مشکلات می‌شد. اما فرقش فقط یک چیز بود؛ دیگر برای شلوار خیس‌اش اهمیتی قائل نبود. نه خودش، نه هیچ‌کس دیگر... یعنی اصلاً کسی نبود. فقط پشت فرمان می‌نشست و راه خانه را در پیش می‌گرفت.

اگر می‌توانست افکارش را کنار بگذارد، زندگی خیلی ساده‌تر می‌شد. اما افکارش مثل طعمی تلخ و زننده بودند. تلخ‌تر از بوی ماهی گندیده. حتی تلخ‌تر از کبابِ مانده‌ای که بعد از مسواک زدن هم هنوز مزه‌اش توی دهانت می‌ماند.
 
آخرین ویرایش:

کسل، کوفته و بغض‌آلود کلید را روی در چرخاند. وارد خانه شد، کفش‌هایش را درآورد و شلوار و جورابش را همان کنار در که لباسشویی بود پرت کرد. آرام به سمت آشپزخانه رفت.

نگاهی به پرنده‌اش انداخت. دنبال پلاستیک ارزن گشت اما پیدا نکرد. تکه‌های مانده نان خشک روی سفره را که نمی‌دانست برای چه روزی باقی مانده‌اند، داخل کاسه ریخت و در قفس گذاشت.

پله‌ها را آهسته بالا رفت و وارد اتاقش شد. روبه‌روی آیینه کوچک روی دیوار ایستاد، به چشم‌های خودش نگاه کرد. لبخند تلخی زد و فکر کرد: «خیلی وقته افسار زندگی‌ام از دستم در رفته... چه سیاه‌بخت‌اند کسانی که به من دلخوش کردند.»

لباسش را کند و بی‌حوصله بیرون آورد، کفش را گوشه تخت قهوه‌ای‌رنگ پرت کرد و روی تخت دراز کشید. بوی متعفن و کهنه تخت، خنده‌اش را به زور بلند کرد. چاره‌ای داشت؟ نه! خودش بود و خودش. باید به خودش می‌رسید؛ همین و بس...

یاد خواب دیشبش افتاد، خندید، بلند! خواب مادرش بود. فکر می‌کرد روز خوبی خواهد بود، اما چه شد؟ روزی کثیف‌تر از همیشه. بوی تعفن، زرد و کج، سیاه و کبود...

یاد حرف دخترکی افتاد که صبح پیشش آمده بود. گفته بود: «هر چی به عقب نگاه می‌کنم، چیزی جز کثافت و لجن نمی‌بینم. نمی‌دونم قراره کی یکم به جلو حرکت کنم. حاضر بودم از خانواده طرد بشم اما این‌طوری زندگی نکنم. من همیشه‌ی خدا کسی رو داشتم که توی سرم بزنه... از همون بچگی، با معلم کلاس دومم شروع شد...»

گاهی خودش را مثل همین دختر سی و چند ساله‌ای می‌دید که به خاطر گرفتن توجه از خانواده‌اش، دست به خودکشی زد. آن دختر حتی جلوی ماشین دوست پسرش پرید؛ چون پسر آن روز چکش برگشت خورده بود و نتوانسته بود آن طور که باید به او توجه کند. دختری که حالش هر لحظه تغییر می‌کرد و با تشخیص اختلال شخصیت مرزی، دیگر کارش از روانشناسی گذشته بود و نبات مجبور شد آن را برای بستری شدن معرفی کند.
 
آخرین ویرایش:
صدای باد از پشت پنجره سرد می‌آمد، سرش را به سمت نور کم‌جان و لرزان آن لامپ قدیمی چرخاند که به زور خودش را نگه داشته بود و لحظه‌ای روشن و لحظه‌ای خاموش می‌شد. دیگر آن نور لرزان هم برایش ترسناک نبود، بیشتر مثل نشانه‌ای از خستگی بود، خستگی که تا عمق جانش رفته بود. غلت زد و پتوی نخ‌نما و سرد مسافرتی را روی سرش کشید. شب‌هایی بود که حالش چنان بد می‌شد که انگار ممکن بود فردا دیگر بیدار نشود، همان شب‌هایی که مثل آوار رویش سنگینی می‌کرد. آن موقع‌ها حتی جرات نمی‌کرد لامپ را خاموش کند؛ نور کم‌رنگ آن، تنها چیزی بود که مثل دست یک دوست سرد و لرزان بالای سرش نگهش می‌داشت.

خواب کجا بود؟ نمی‌دانست فقط می فهمید که آمده مطب و حالا صدای زن هپی‌وار و شلخته‌ای، کلمات نامفهوم و صدای فحش‌هایی که مثل خوره به ذهنش می‌خورد، آرام آرام در گوشش پیچید. می‌دانست که روی صندلی خشک و چوبی نشسته، خشکیده و شکسته، خسته از این همه بار سنگین که روی دوشش گذاشته‌اند. آن زن هنوز از دست پیرمردی که قصد داشت سرش کلاه بگذارد عاصی بود؛ پیرمردی که نه تنها به او خیانت کرده بود، بلکه همه را هم به تمسخر گرفته بود؛ به چند نفر دیگر که جلوی او مانده بودند خندیده بود، اما زخم این زن عمیق‌تر بود. ماه‌ها گذشته بود، اما آن زن هنوز نمی‌توانست لرزش دست‌هایش را کنترل کند، هنوز کابوس‌های شبانه و فریادهای بی‌صدا و فحش‌های ناتمام را با خود می‌کشید.

همان‌طور که ذهنش درگیر این صحنه بود، تصویرهای بیشتری جلوی چشمش رژه رفتند؛ آدم‌هایی که مثل خودش قربانی اعتمادهای نابجا شده بودند. آن پسر بچه‌ای که فکر می‌کرد پیرمرد کنارش پدر واقعی‌اش است و با تمام وجود به او اعتماد کرد، اما تنها چیزی که دریافت کرد خیانت و بی‌رحمی بود. دختری که بعد از فقط یک هفته آشنایی، اولین قرارش را در یک کوچه خلوت گذاشت؛ دختری که هنوز نمی‌دانست به چه کسی اعتماد کند، ولی ناگهان در آن خلوت تاریک، خودش را در دام کسانی یافت که هیچ رحمی نداشتند. زنی که بخاطر ضعف و تنهایی با پیرمردی آشنا شد و دل به او بست، غافل از اینکه آن پیرمرد نقشه‌های تاریکی در سر داشت و از نیات او خبر داشت، اما بازی را به نفع خود چیده بود.

و بعد آن مادر که بدترین ضربه را خورده بود؛ به برادر پدوفیلش اعتماد کرده بود، کسی که به ظاهر برادر بود، ولی روحش تاریک‌تر از هر دشمنی. او حتی دختر سه ساله‌اش را برای چند روز دست آن آدم گذاشته بود؛ کودکی معصومی که نمی‌دانست چه عذابی در انتظارش است، چه رنجی را باید تحمل کند.

روانش خسته بود، نه فقط از جسم و فکر خودش، بلکه از همه آن اعتمادهای شکسته و خراب. بار سنگینی که روی دوشش گذاشته بودند، وزن تمام دردها و بی‌رحمی‌ها، و صدای فریادهای خاموشی که در دلش گیر کرده بود. خسته بود از تظاهر به کسی که نبود، از لبخند زدن‌های اجباری، از این‌که باید نقابی به چهره می‌زد تا دردهایش را پنهان کند.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا