انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

چارلز آرام دستش را به گونه‌ی ماریا کشید، بوسه‌ای به پیشانی‌اش زد و گفت: یکم استراحت کن عزیزم...
صدایش آن‌قدر نرم بود که می‌توانست آدم را به خواب ببرد.
ماریا دستش را روی مچ او گذاشت و با صدایی که نگرانى در آن موج می‌زد، پرسید: کجا میری.
چارلز لبخند کم‌رنگی زد، اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.
- یه کاری دارم؛ برای شام می‌بینمت.
ماریا چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد. در آن نگاه نگرانی بود؛ نگرانیِ کسی که تازه معشوقش را از مرگ پس گرفته و می‌ترسد دوباره او را از دست بدهد.
چارلز آخرین بار موهایش را نوازش کرد و قبل از آن‌که ماریا سؤال دیگری بپرسد، از اتاق بیرون رفت.
به محضِ اینکه از اتاق خارج شد دیگر خبری از آن چارلزِ عاشق‌پیشه‌یِ لحظاتی قبل نبود، با قدم‌هایی سنگین به سمتِ بال غربی قصر، جایی که اقامتگاهِ خصوصیِ کاترین بود، حرکت کرد. خدمتکاران با دیدنِ چهره‌یِ وحشتناکِ او، خودشان را به دیوارهایِ راهرو می‌چسباندند تا از مسیرِ طوفانِ خشمِ پادشاه دور بمانند.
درِ اتاقِ کاترین را باز نکرد؛ با یک ضربه‌یِ سهمگینِ در را هول داد، در محکم به دیوار خورد.
کاترین کنار پنجره ایستاده بود. فنجان چای در دستش بود و بخار نازکش در نور عصر بالا می‌رفت، فنجان در دستش لرزید.
- چارلز؟ این چه رفتاریه؟ ترسیدم...
چارلز بدون پاسخ وارد شد. کاترین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، چارلز در دو قدمیِ او ایستاد.
- بازیِ کثیفت رو تموم کن، کاترین. فکر کردی من نمی‌فهمم؟
کاترین فنجانش را روی میز گذاشت و با ظرافتِ خاصی جلو آمد، نگاهش را به چشمانِ چارلز دوخت.
- واقعاً؟ فکر می‌کنی من اون‌قدر احمقم که بخوام جلویِ چشمات، به عزیزدردونه‌ت آسیب بزنم؟
چارلز آن‌قدر نزدیک شده بود که کاترین می‌توانست خشم را در نفس‌هایش حس کند.
ـ خوب گوش کن، اگه حتی یک تارِ مو از سرِ الا کم بشه، قسم می‌خورم حتی نفس کشیدن رو هم تو این قصر برات به یک رویا تبدیل کنم؛ فکر نکن که مادرت یا جایگاهت، تو رو از خشمِ من حفظ می‌کنه، قسم می‌خورم کاری کنم آرزو کنی هرگز به دنیا نمی‌اومدی.
کاترین پوزخندی زد.
- تو برایِ اون دختر، عقلت رو از دست دادی چارلز... داری با دست‌هایِ خودت، تاج و تخت رو به آتیش می‌کشی.
چارلز سرش را نزدیک‌تر برد، طوری که صدایش فقط در گوشِ او زمزمه شد: اگه لازم باشه، برایِ اون، حتی خودمم به آتیش می‌کشم، این آخرین هشدارِ منه. نزدیکش نشو...
چارلز برگشت و از اتاق خارج شد، خشم هنوز در رگ‌هایش می‌جوشید اما به محض رسیدن به راهرو، قدم‌هایش ناگهان متوقف شد. ماریا را دید که با وجودِ دردِ بازویش، کنارِ در ایستاده بود. رنگ از صورتش پریده بود، وقتی نگاهِ چارلز به او افتاد، تمامِ خشمش مثلِ برف در آفتابِ ظهر آب شد؛ چارلز آرام به طرفش رفت.
ـ الا...
صدایش دوباره همان صدای گرم چند دقیقه قبل شد.
ـ اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم استراحت کن؟
ماریا نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را در هم گره کرد و چند لحظه چیزی نگفت بعد خیلی آرام زمزمه کرد: نتونستم.
خستگی در صدایش بود، اما چیزی عمیق‌تر از خستگی هم وجود داشت؛ ترسی که از صبح رهایش نکرده بود، سرش را بلند کرد و مستقیم به چشم‌های چارلز نگاه کرد.
- واقعاً کار کاترین بود؟
چارلز برای لحظه‌ای سکوت کرد، بعد آهسته گفت: نمی‌دونم، ولی مطمئنم این یه سوءقصد بود.
- بیشتر از اینکه بخوان منو بکشن... می‌خوان به تو آسیب بزنن.
ماریا نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ من نمی‌فهمم... چرا باید این‌قدر از من متنفر باشن؟ من که کاری نکردم.
چارلز آرام به او نزدیک‌تر شد، آن‌قدر نزدیک که می‌توانست لرزش نفس‌هایش را حس کند.
- نه...
سرش را کمی تکان داد.
- مشکل تو نیستی.
نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد.
- مشکل اینه که از چیزی که نمادش شدی می‌ترسن. از قدرتی که عشقت به من می‌ده...
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
چارلز ادامه داد: سال‌هاست این سرزمین با ترس اداره می‌شه. با معامله، با منفعت، با آدم‌هایی که فقط زبان زورگویی و ظلم رو می‌فهمن.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
- حالا ناگهان دختری از بیرون این دیوارها اومده، بدون مقام، بدون ثروت، بدون نام خانوادگی بزرگ، تونسته به جایی برسه که هیچ‌کس نتونسته...
صدایش آرام‌تر شد.
- به قلب پادشاه.
ماریا پلک زد، قلبش درد گرفت، نه از ناراحتی... از حجم احساسی که در آن جمله بود.
لبخند تلخی زد و گفت: پس مشکل من نیستم... جایگاهمه؟
چارلز هم لبخند محوی زد، در نگاهش اندوهی قدیمی موج می‌زد.
- مشکل اینه که نمی‌تونن قبول کنن بالاخره یکی منو بخاطر خودم انتخاب کرد... نه برای تاج و تختم. این دقیقاً چیزیه که نمی‌تونن هضمش کنن.
سکوتی میانشان نشست، پشت پنجره، باد شاخه‌های درختان باغ را تکان می‌داد، چند لحظه فقط صدای نفس‌هایشان بود، ماریا آرام گفت: من از خطر نمی‌ترسم چارلز.
اشک در نگاهش می‌درخشید.
- از این می‌ترسم که هر بار بخوای از من محافظت کنی... خودت بیشتر آسیب ببینی.
چارلز لحظه‌ای سکوت کرد. بعد دستش را بالا آورد و خیلی آهسته، گونه‌ی ماریا را لمس کرد.
- الا...
صدایش پایین‌تر از همیشه بود.
- تو نمی‌فهمی.
پلک‌هایش را بست و لبخند محوی زد.
- تو تنها دلیلی هستی که هر صبح از خواب بیدار می‌شم.
نگاهش را از او نگرفت.
- تنها دلیلی که باعث می‌شه هنوز اینجا بمونم و این تاج لعنتی رو روی سرم نگه دارم.
صدایش لرزید، برای اولین بار نه مثل یک پادشاه... بلکه مثل مردی خسته حرف می‌زد.
- قبل از تو... سال‌ها بود که فقط نفس می‌کشیدم؛ زندگی نمی‌کردم.
اشکی کوچک در گوشه‌ی چشمش درخشید.
- تو تنها دلیل انسانیت باقی‌مونده‌ در منی.
ماریا احساس کرد قلبش فشرده می‌شود.
چارلز پیشانی‌اش را آرام به پیشانی او تکیه داد، چشم‌هایش را بست، نفسی عمیق و لرزان کشید، وقتی دوباره حرف زد، صدایش رنگ زخمی قدیمی را داشت.
دست ماریا را محکم میان دستانش گرفت و برای اولین‌بار زخم گذشته اش را برای ماریا باز کرد، آرام گفت: یک بار... یک بار نتونستم از کسی که دوستش داشتم محافظت کنم، سال‌هاست هر شب با اون شکست می‌خوابم.
نفسش لرزید.
- سال‌هاست با این فکر بیدار می‌شم که اگر چند دقیقه زودتر رسیده بودم... اگر بیشتر جنگیده بودم... اگر قوی‌تر بودم...
چشم‌هایش را باز کرد، در نگاهش اندوه سال‌هایی بود که هیچ‌کس ندیده بود.
- اما بار دوم تکرار نمی‌شه.
بعد سرش را خم کرد و بوسه‌ای آرام بر موهای ماریا نشاند، از سر عشقی که بعد از رنج متولد شده بود.
لب‌هایش کنار موهای او زمزمه کردند: تا وقتی نفس می‌کشم...
دستانش را دور دست‌های ماریا محکم‌تر کرد.
- دیگه نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه، نمی‌ذارم تو رو هم از من بگیرن.
 
عقب
بالا