انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

ماریا نفسی کوتاه و لرزان کشید؛ انگار دلش می‌خواست چیزی بگوید اما جمله‌ها در تنگنای سینه‌اش گیر کرده بودند، خودش را جمع‌وجور کرد، نگاهش را آرام روی چهره‌ی چارلز لغزاند و گفت: گرسنه‌ای؟ برات چیزی برای خوردن میارم، بعدش هم… باید دوباره پانسمان زخمتو عوض کنم.
کلامش ساده بود، اما زیر هر واژه لرزشی از عشق جریان داشت.
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ نگاهی حیرت‌زده.
چارلز تمام دنیای ماریا بود اما قلبش هنوز از او شکسته بود، با این وجود هنوز هم نگران او بود.
از کنار تخت دور شد؛ صدای قدم‌هایش روی تخته‌های چوبی کهنه‌ی زمین آرام بود.
از کنار پنجره عبور کرد، نور سپیده‌دم روی چهره‌اش خستگی شب را بیشتر نمایان می‌کرد.
در حالی که به طرف قفسه‌ی کوچک گوشه‌ی کلبه می‌رفت، چند بار بی‌اختیار پشت سرش را نگاه کرد.
انگار می‌ترسید اگر از او چشم بردارد، چارلز دوباره در بیهوشیِ فرو برود.
چارلز انگار چیزی در عمق گلویش گیر کرده باشد، نفس کوتاهی بیرون داد؛ از چیزی شبیه شرمندگی که بلد نبود چطور پنهانش کند، گفت: الا… لازم نیست خودتو به زحمت بندازی.
صدایش آن‌قدر آرام و شکسته بود که بیشتر شبیه درخواست بود تا اعتراض.
ماریا گفت: تو بخاطر من زخمی شدی… زحمتی نیست.
لحظه‌ای مکث کرد، دستش روی لبه‌ی میز لرزید.
کمی نان، تکه‌ای پنیر و کاسه‌ای کوچک از حریرهٔ جوِ گرم را که هنوز بخار لطیفی از آن بلند می‌شد روی سینی چید، عطر دارچین روی حریره در هوای سرد صبح پیچید و کلبه را گرم‌تر کرد.
ماریا با سینی آرام به او نزدیک شد؛ کنار تخت نشست و سینی را روی پاهایش گذاشت.
نگاهش روی لب‌های نیمه‌خشک چارلز لغزید.
چارلز نیم‌خیز شد، درد از پهلویش بالا جهید اما نگاهش را لحظه‌ای هم از ماریا نکند.
ماریا کاسه‌ی چوبی را برداشت، دست لرزان چارلز بالا آمد، اما نه برای گرفتن کاسه، او فقط انگشتانش را به دستش نزدیک کرد، ماریا لحظه‌ای مکث کرد، نفسش لرزید، اما دستش را عقب نکشید. گرمای دست چارلز از آن فاصله‌ی کوتاه انگار تا عمق قلب ماریا رفت.
چارلز لبخند کم‌رنگی زد؛ لبخندی که در آن ضعف بود، درد بود و یک التماس خاموش برای بخشیده‌شدن.
ماریا قاشقی از حریره را برداشت به لب‌های او نزدیک کرد، او خورد، در همان لحظه پلک‌هایش لرزید؛ از طعم، از گرما، از حس مسیر تازه‌ای که بین‌شان شکل گرفته بود اما نمی‌دانست نامش چیست.
- زمزمه کرد: خوشمزست…
برای لحظه‌ای هیچ‌کدام حرفی نزدند، نفس‌های کند چارلز و بخارِ حریره که از میان‌شان بالا می‌رفت.
چارلز آهسته گفت: الا… چرا این‌قدر… با من مهربونی؟ بعد از همه‌چی؟
ماریا سرش را پایین انداخت، نگاهش را به ظرف دوخت، صدایش به سختی از میان لب‌هایش گذشت: چون… نمی‌تونم ازت متنفر باشم.
سکوتی سنگین و مقدس بر فضای کوچک کلبه افتاد؛ سکوتی که انگار قلب هر دو را برای لحظه‌ای در یک ریتم مشترک فرو برد.
 
آخرین ویرایش:
نور صبح حالا گسترده‌تر از لابه‌لای الوارهای کهنه‌ی قاب پنجره های کوچک عبور می‌کرد و وارد کلبه می‌شد.
- باید پانسمانتو عوض کنم.
ماریا این را گفت، اما در صدایش ریشه‌ای از تعهد می‌لرزید، همراه با اضطرابی پنهان… و شاید شوق یا هیجانی ناگفته از نزدیکی اجتناب‌ناپذیری که برای رسیدگی به زخم او تجربه‌ می‌کرد.
چارلز آهسته سر تکان داد.
ماریا پارچه‌ های تمیز را آماده کرد و کنار هم گذاشت و مثل طبیبی ماهر مشغول آماده‌ کردن مرهم شد؛ گیاهان دارویی را میان انگشتانش سایید؛ بویشان در کلبه پیچید، ترکیبی درست کرد که باعث بهبودی زخم و تسکین دردهای چارلز می‌شد، این مهارت را از مادرش یاد گرفته بود، هنوز لرزش خفیفی از شب گذشته در انگشتانش مانده بود. پارچه ها و ظرف مرهم را برداشت و آمد کنار تخت نشست.
لحظه‌ای کوتاه نگاهی به چشم های آبی اقیانوسی چارلز کرد، چشمانی که می‌توانست هر زنی را در خودش غرق کند، پیش از آنکه احساسش از کنترل خارج شود و تسلیم آن چشم ها شود نگاهش را دزدید، نفسی عمیق اما لرزان کشید و گفت: آماده‌ای؟
چارلز لبخند محوی زد؛ لبخندی که شاید حتی خودش هم نمی‌دانست چقدر می‌تواند آرامبخش باشد گفت: با تو برای هر چیزی… آماده‌ام.
ماریا گونه‌اش گرم شد، اما فقط لبخند کوتاهی زد و بعد پتو را کنار زد. آرام پیراهن چارلز را از تنش درآورد، انگشتانش برای باز کردن پارچه‌های دور بازو و سینه‌اش از روی پوست گرم و تب‌دار او رد می‌شدند و هر تماس، انگار فاصله‌ی میان‌شان را کوتاه‌تر می‌کرد. لحظه‌ای بعد، زخم‌ها خودشان را آشکار کردند. جهان برای یک لحظه در نگاه ماریا متوقف شد. کبودی‌ها گسترده‌تر شده بودند، التهاب در امتداد دنده‌هایش بالا آمده بود و رنگ آن پوستِ زخمی، قلبش را خراش داد و اشک، بی‌دعوت، ته چشمانش جمع شد.
چارلز نگاهش را به چهره‌ی او دوخته بود، لرزش پلک‌های ماریا و اشکی را که ته چشمانش حلقه زده بود را دید.
- انقدر بده... صدای او، برخلاف بدن زخمی‌اش، نرم بود.
ماریا نتوانست نگاهش را بالا بیاورد، زخم‌های چارلز مثل موجی تا عمق قلبش را سوزاند.
- اگه... درد گرفت، بگو. صدای لرزانش شبیه زمزمه‌ای شکسته بود.
وقتی ماریا ترکیب دارویی را روی زخم ها گذاشت، چارلز ناگهان نفسش برید و تمام عضلاتش منقبض شد. پلک‌هایش را محکم بست، فکش را قفل کرد و با چنگ‌زدن به ملافه تخت سعی کرد فریادی را که نمی‌خواست بکشد را در خودش نگه دارد.
ماریا روی تخت خم شد، به صورت چارلز نزدیک‌تر شد، با دستمالی عرق پیشانی اش را پاک کرد، انگشتانش را آرام میان موهای به‌هم‌ریخته‌ی چارلز فرو برد، همانطور که اشک‌هایش روی گونه‌اش می‌غلتید با صدایی لرزان آرام گفت: تموم شد عشق من، تموم شد؛ تا چند روز دیگه خوب میشی...
حواسش نبود که گفت عشق من، چارلز اما شنید. حتی در اوج درد.
پارچه ها را در دست گرفت و به چارلز گفت: می‌تونی یکم دیگه طاقت بیاری، باید اینارو روی زخمات ببندم.
چارلز نفسش از درد بالا نمی‌آمد فقط آرام سرش را تکان داد.
ساعتی بعد مرهم اثر کرد، درد فروکش کرد و چارلز کمی آرام‌تر شد، به خواب رفت اما هنوز تب داشت.
ماریا تا ساعاتی بعد از ظهر با کاسه ی آب سرد و دستمالی که مدام خیس می‌کرد و روی پیشانی اش می‌گذاشت تونست تبش را پایین آورد.
هوا کم‌کم تاریک شد، از پنجره نسیم خنکی در کلبه می‌پیچید، ماریا خسته و بی‌رمق دستش در دست چارلز، سرش را روی تخت کنار دست چارلز گذاشت و خوابش برد.
شب فرا رسید، چارلز آهسته پلک‌هایش را گشود و نگاهش به موهای ریخته‌شده‌ی ماریا روی ساعد خودش افتاد… به چهره‌ای آرام که کنار او، در همان فاصله‌ی کوتاه، خوابیده بود. نفس‌های گرم و آرامش روی پوستش می‌خزید، دستان ظریفش هنوز دست او را گرفته بود؛ حتی در خواب هم نمی‌توانست رهایش کند.
چارلز برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. در سکوت آن شب، زیر نور اندک ماه، فهمید که هیچ دردی دردناک‌تر از لحظه‌ای نیست که او را از دست بدهد.
 
نیمه‌های شب بود، باد؛ شمع‌ها را خاموش کرده بود و کلبه را در تاریکی فروبرده بود. تنها روشنایی داخل کلبه، بازتاب نور ماه بود که از پشت شیشه می‌درخشید.
چارلز دست ماریا را که هنوز در دست او بود، به آرامی لمس کرد. انگشتانش گرم بودند، اما لرزش خفیفی در آن‌ها حس می‌شد؛ لرزشی که شاید از خستگی بود، شاید هم از ترسی ناپیدا. سرش را به آرامی خم کرد و به چهره‌ی ماریا خیره شد. نور ماه از پنجره به صورتش می‌تابید و خطوط ظریف خستگی را در اطراف چشمانش نمایان می‌کرد. موهای خرمایی اش مثل ابریشمی ژولیده روی دست چارلز ریخته بود و نفس‌های آرامش، ریتمی دلنشین به سکوت کلبه می‌بخشید.
چارلز دستش را تکان نداد. نمی‌خواست خوابِ آرام او را بر هم بزند. اما در دلش، موجی از احساسات غریب شروع به جوشیدن کرد.
این زن، با تمام عشقی که بی‌وقفه نثار او می‌کرد، در این کلبه‌ی دورافتاده، در این دنیای پر از درد و آشوب، تنها پناهگاه او بود.
او به زخم‌هایش فکر کرد. به درد طاقت‌فرسایی که ساعاتی پیش او را از پا درآورده بود. به ترسِ ماریا، به اشک‌هایش. اما حالا، با دیدن او که این‌چنین در کنارش آرام گرفته بود، درد زخم‌ها رنگ می باخت. چیزی قوی‌تر، چیزی عمیق‌تر، جای آن را گرفت.
چارلز به آرامی، بسیار آرام نیم‌خیز شد و دست ماریا را بوسید. بوسه‌ای کوتاه، اما پر از سپاس، پر از عشقی که در این دو روزِ سخت، ریشه‌هایش عمیق‌تر شده بود.
ماریا، انگار که از لمسِ او بیدار شده باشد، با تکانی خفیف از خواب پرید، نگاه خسته و خواب آلودش با نگاه چارلز تلاقی کرد. به آرامی پلک زد.
- چارلز؟ چی شده؟ درد داری؟ صدایش گرفته بود.
- نه؛ من فقط داشتم نگاهت می‌کردم. صدای چارلز آرام بود، اما در آن قدرت و اطمینان موج می‌زد.
چارلز دستش را کمی بالا آورد و به آرامی گونه‌ی ماریا را نوازش کرد و گفت: ازت ممنونم. برای همه‌چیز.
ماریا آهسته دستش را از میان انگشتان او بیرون کشید، از زمین بلند شد و کنار تخت نشست و پشت دستش را به پیشانی و گونه‌های چارلز کشید، نفس راحتی کشید و گفت: تبت پایین اومده… حالت بهتره؟
لبخندی کمرنگ روی لب‌های چارلز نشست: بهترم، فقط، خیلی تشنمه...
ماریا آرام بلند شد و گفت: الان برات آب میارم.
اما وقتی سراغ کوزه‌ی سفالی روی میز رفت، جز ته‌نشینی خشک‌شده چیزی در آن نبود. برگشت، در تاریکی به چارلز نگاه کرد.
- آب تموم شده. از بیرون میارم… الان برمی‌گردم.
چارلز با نگرانی نیم‌خیز شد، لحظه‌ای درد در سینه اش پیجید و نفسش را برید، با صدایی گرفته گفت: الا، نه، نرو بیرون..‌. جنگل پر از راهزنه.
ماریا با قدم‌های آرام اما مصمم به سمت در رفت.
- نگران نباش، جای دوری نمیرم… کنار کلبه یه ظرف آب گذاشتم، میرم همونو بیارم.
چارلز لحظه‌ای مکث کرد، سپس روی تخت نشست و پاهایش را روی زمین گذاشت؛ با تمام ضعفش تلاش می‌کرد بایستد.
- صبر کن… من میرم.
ناگهان صدای خش‌خشی از پشت کلبه آمد.
ماریا هراسان به چارلز نگاه کرد. چارلز چهره‌اش در هم رفت و گفت: کسی اینجاست…
چشم‌های ماریا به چاقوی کوچک کنار میز افتاد. آن را برداشت و با قدم‌هایی سبک اما بی‌صدا به سمت در رفت. سایه‌ای از لای شکاف دیواره‌ی چوبی دیده می‌شد، حرکتی آهسته، محتاط و مشکوک.
دست ماریا می‌لرزید اما چاقو را محکم‌تر گرفت.
در را کمی باز کرد. تنها کمی… اما همان فاصله‌ی کوتاه کافی بود.
درست همان لحظه، مردی با صورتی زخمی و خشن و چشمانی وحشی به داخل هجوم آورد.
دست بزرگش روی دهان ماریا نشست و او را محکم به دیوار فشرد. چاقو از دستش افتاد. صدای نفس بریده‌ اش در گلویش خفه شد.
راهزن، با صدایی خشن در گوشش گفت: ساکت باش، فقط می‌خوام بدونم اون مردی که دیشب دوتا از آدم‌هامو کشت کجاست؟
ماریا با وحشت به دست او چنگ زد، تقلا کرد خودش را آزاد کند، اما بی‌فایده بود. دست او به سختی سنگ بود.
مرد ادامه داد: می‌دونم تو بهش پناه دادی…می‌دونم اینجاست… می‌دونم تو کمکش کردی.
صدای کشیده شدن فلزی از پشت سر آمد.
راهزن برگشت.
چارلز، با شمشیرش ایستاده بود، بدنش از درد خم شده بود و نفس‌هایش سنگین بود، ماه از پشت او نور انداخته بود و لبه‌ی شمشیرش مثل خطی از نور سرد در هوا می درخشید. با صدایی گرفته اما محکم گفت: ولش کن.
مرد راهزن پوزخندی زد، چارلز شمشیر را بالا گرفت و قدمی جلو آمد. دردی شدید در چهره‌اش دوید.
- گفتم… ازش دورش شو.
ماریا با چشمانی وحشت‌زده به چارلز نگاه می‌کرد.
لحظه‌ای بعد، مرد راهزن ماریا را به عقب پرت کرد و خودش با خشم به سمت چارلز حمله‌ور شد، شمشیرها به هم خوردند. ماریا نقش زمین شده بود، اما بلافاصله بلند شد و دنبال چاقو گشت. قلبش از ترس از دست دادن او مثل طبل به سینه اش می‌کوبید. مرد راهزن با قدرت و بی‌رحمانه می‌جنگید.
چارلز با زخم‌های تازه و کهنه، توان زیادی نداشت. راهزن ضربه‌ای سنگین به پهلویش زد و چارلز فریادی خفه کشید و به زانو افتاد.
ماریا با وحشتی جیغ زد: چارلز...
راهزن شمشیرش را به سمت گردن چارلز بلند کرد. ماریا فکر نکرد، بدون ترس، به سمت مرد دوید و چاقویش را با تمام قدرت در بازوی او فرو کرد. فریاد راهزن در کلبه پیچید، چاقو را بیرون کشید. در همان لحظه، چارلز تمام توانش را جمع کرد و شمشیرش را در سینه‌ی مرد فرو برد. همه‌چیز در چند ثانیه تمام شد. راهزن روی زمین افتاد و بی‌حرکت ماند.
ماریا نفس‌نفس‌زنان به چارلز نگاه کرد. خون از بازوی چارلز جاری بود. دستش را به دیوار گرفت تا نیفتد. ماریا خودش را به او رساند.
با صدایی که بیشتر شبیه گریه بود تا حرف، گفت: چارلز… چارلز… عشقم… با من بمون…
چارلز لبخندی محو زد، دردی ویرانگر در چهره‌اش موج می‌زد: تو… نجاتم دادی.
ماریا، با چشمانی پر از اشک و نفس‌هایی لرزان، پاسخ داد: تو هم منو نجات دادی.
ماریا دست‌هایش می‌لرزید و نگاهش به خون‌هایی دوخته شده بود که از زیر انگشتانش که روی بازوی چارلز بود می‌گذشت و روی زمین می‌چکید.
خارج از کلبه، جنگل همچنان صدای زندگی می‌داد اما درون این دیوارهای چوبی، سرنوشت ماریا و چارلز به لبه‌ای خطرناک نزدیک شده بود.
 
آخرین ویرایش:
سکوت پس از نبرد، سنگین‌تر از هر فریادی بود.
ماریا کنار چارلز زانو زده بود؛ در حالی که سعی می‌کرد نفس‌های بریده‌ی او را تسکین دهد، نگاهی به جسد راهزن انداخت. آن مرد، پایان دردناکی داشت، اما خطر اصلی هنوز از چارلز دور نشده بود. نگاهش به خونِ جاری از بازوی او خیره مانده بود. چارلز نفس‌های کوتاه می‌کشید و هر نفس، سایه‌ی دیگری بر چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش می‌انداخت.
- چارلز… ماریا با صدایی که انگار از عمق وجودش بیرون می‌کشید، زمزمه کرد: بخیه زخمت باز شده، باید جلوی خونریزی رو بگیرم… باید دوباره بخیه بزنم، لرزش صدایش قابل پنهان کردن نبود. چارلز به سختی سرش را تکان داد، درد شدید در سینه اش توانش را گرفته بود.
ماریا موهایش را بالای سرش جمع کرد و با نگاهی مصمم، دنبال چیزی گشت. سپس پارچه‌ی پایین پیراهنش را پاره کرد و زخمش را محکم بست.
چشمان چارلز به کنار پیشانی ماریا افتاد و گفت: تو… صدایش قطع شد، سرفه‌ای کوتاه کرد و ادامه داد: زخمی شدی.
ماریا انگشتانش را کنار پیشانی اش کشید، خودش تازه متوجه شد، وقتی راهزن هلش داد و زمین خورد، سرش محکم به دیوار خورده بود. زخمش دردناک بود، اما در مقایسه با خونریزی چارلز، انگار خراشی سطحی بود؛ گفت: چیزی نیست، فقط زخمی سطحیه.
ماریا با تلاشی مضاعف، بلند شد. درد در سرش می‌پیچید.
چارلز دست ماریا را گرفت و گفت: الا... بعدا به زخمامون می‌رسیم، اول بیا از شر این حرومزاده خلاص بشیم.
الا گفت: باشه، بگو چیکار کنم؟
چارلز گفت: یه ملافه یا پارچه ای بیار، میپیچیمیش و میندازیمش تو رودخونه...
ماریا کاری را که چارلز گفت انجام داد و با هم جسد راهزن را کشیدند تا لب رودخانه و به آب انداختنش، رودخانه، جنازه را با خودش برد؛ مثل اینکه بخشی از این شب نفرین‌شده را از زمین پاک کند.
دوباره به کلبه بازگشتند، چارلز به سختی خودش را تا تخت رساند و نشست؛ انگار تمام وزن دنیا را با خود می‌کشید. زیر لب، با صدایی که از اعماق دردناک وجودش بالا می‌آمد، گفت: باید… از اینجا بریم، اگه افرادش پیدامون کنن…
ماریا نزدیک آمد و همان‌طور که سرش را به آرامی تکان می‌داد، گفت: میریم… ولی الان نه. الان باید استراحت کنی.
به سمت قفسه‌ی کوچک گوشه‌ی کلبه رفت؛ همان قفسه‌ای که همیشه بوی گیاهان دارویی معطر می‌داد. وسایل بخیه و پانسمان و مرهم چارلز را برداشت و برگشت، کنارش نشست و نوک انگشتش را به آرامی روی گونه‌ی چارلز کشید.
چارلز چشمانش را بست، انگار همین لمس او، تسکینی بود بر تمام دردها که دارو از پسش برنمی‌آمد.
ماریا دست‌های لرزانش را ثابت کرد و کارش را شروع کرد؛ زخمش را تمیز کرد و اولین سوزن بخیه را وارد بازوی چارلز کرد. حرکاتش را با دقتی وسواس‌گونه انجام می‌داد؛ انگار با زدن هر بخیه تلاش می‌کرد چارلز را از لبه‌ی مرگ عقب بکشد. هر حرکتش با دقت و عشق بود؛ انگار که هر قطره خون که از چارلز می‌رفت، بخشی از جان ماریا بود.
چارلز از حرکت دردناک سوزن بخیه روی پوستش ناله‌ های کوتاهی می‌کرد.
دقایقی بعد، ماریا دستش را به شانه‌ی چارلز کشید و با صدایی که لرزش خفیفی در آن موج می‌زد و اشکی که در چشمانش حلقه زده بود، گفت: تموم شد… تموم شد عزیزم.
بازویش را با پارچه‌ای تمیز بست و چارلز نفس عمیق‌تری کشید.
سپس، دستش را پشت سر او گذاشت و با ملایمت به او کمک کرد روی تخت دراز بکشد تا بتواند سراغ دنده‌ها و پهلوی کبودش برود. نور لرزان چراغ روغنی روی پوست زخمی او می‌رقصید، ماریا مرهم را روی جراحاتش پخش می‌کرد که ناگهان چارلز گفت: الا، به پیشنهادی که صبح بهت دادم فکر کردی؟
ماریا لحظه‌ای مکث کرد و با تردید پرسید: کدوم پیشنهاد؟
چارلز، با صدایی گرفته از درد پاسخ داد: ازدواج.
ماریا نفس لرزانی کشید و گفت: چرا می‌خوای با من ازدواج کنی؟ تو عاشق من نیستی...
چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند. در جنگل، از دور صدای شغال‌ها و کلاغ‌ها به گوش می‌رسید.
چارلز آرام گفت: درسته؛ نیستم، اما یه حسی بهت دارم، حسی که نمی‌تونم اسمی روش بذارم، انگار سال‌هاست می‌شناسمت، انگار وقتی بهت نگاه می‌کنم تکه ای گمشده از خودمو می‌بینم، شاید روزی، وقتی بچه دار شدیم...
ماریا لبخند کوتاه و تلخی زد: پس منو می‌خوای فقط برای اینکه وارثی برات به دنیا بیارم. بعد چی چارلز؟ اگر تا اون موقع هم عاشقم نشدی چی؟ بچمو ازم می‌گیری و تبعیدم می کنی...
سکوتی سنگینی بینشان حکم‌فرما شد. ماریا نگاهش را از چشمان چارلز دزدید، منتظر پاسخی به ترس‌ها و نگرانی هایش ماند که می‌توانست سرنوشتش را در همین لحظه رقم بزند.
 
چارلز با چهره‌ای ناباور، متعجب و حیرت زده از پاسخ ماریا با چشمانی اشک‌آلود پرسید: چطور می‌تونی… چطور می‌تونی این‌ حرفو بزنی؟ من، دوستت دارم... شاید، هیچوقت نتونم تمام نیازاتو برآورده کنم و عشقمو بهت بدم، اما زندگی‌مو، عمرمو… همه‌شو برات می‌ذارم.
صدایش لرز داشت؛ لرزشی از جنس ترسِ از دست دادن.
- بهت قول می‌دم هیچ‌وقت ترکت نکنم. هیچ‌وقت.
دست چارلز، مثل کلافی در میان انگشتان ماریا گره خورد.
برخلاف رفتار سرد و بی‌ رحمانه ی گذشته‌اش که در ذهن ماریا مانده بود، لمسش چنان گرم و صمیمانه بود که گویی تمام ترس‌های ماریا، تمام سال‌های تنهایی اش، زیر فشار این گرمای غریب، رنگ باختند. نگاهش به عمقِ چشمانِ آبیِ چارلز کشیده شد که حالا غرق در موجی از احساسات بود؛ از اشتیاقِی مردانه گرفته تا نیازی عمیق که در نگاهش موج می‌زد.
- قول می‌دی؟ ماریا پرسید، صدایش به سختی از میان بغضی که گلویش را چنگ انداخته بود، عبور کرد.
- قول می‌دم. چارلز با قاطعیت پاسخ داد. حتی اگر مجبور باشم با تمام دنیا بجنگم، ازت محافظت می‌کنم. تو تنها کسی هستی که برای من اهمیت داره. تو تنها لنگر من توی این دنیای پر تلاطمی. تنها دلیلِ نفس کشیدنِ من، مثل نوری تاریکیِ وجودمو روشن می‌کنی.
اشک‌های ماریا، که تا این لحظه انگار جایی در اعماق وجودش حبس شده بودند، حالا مانند بارانی از احساسات، همراه با ترس و امید سرازیر شدند.
- نمی‌دونم چارلز، من… من می‌ترسم. خیلی. می‌خوام بهت اعتماد کنم، اما نمی‌دونم، من خانواده ای ندارم، اگر روزی تو هم منو ترک کنی...
چارلز با حرکتی ناگهانی، اما نرم، نیم‌خیز شد. دستش را آرام کنار صورت او گذاشت سپس، گویی می‌خواست تمام فاصله‌های فیزیکی و روحی میانشان را از بین ببرد، پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد. نفس کوتاهی کشید، ضربانِ قلبشان در سکوتِ نیمه شب به گوش می‌رسید. لحظاتی بعد گفت: می‌دونم، می‌دونم هنوز نمی‌تونی بهم اعتماد کنی. درکت می‌کنم. نیاز به زمان داری. من منتظرت می‌مونم، هرچقدر که طول بکشه... الا، تو… تنها کسی هستی که نمی‌خوام از دست بدم.
انگشت شصتش را آرام روی گونه‌ی خیس ماریا کشید.
- من نمی‌تونم قول بدم کامل باشم… آخه کی هست؟ لبخند کوچکی زد. ولی می‌تونم قول بدم تا آخرین نفسم کنارت باشم.
ماریا پلک زد، اشک‌های تازه‌ای روی گونه‌اش لغزید.
- اگه یه روز ازم خسته شدی چی؟
چارلز پیشانی‌اش را محکم‌تر به پیشانی او چسباند.
- امکان نداره، چون تو تنها کسی هستی که من خودِ واقعیم رو توش پیدا می‌کنم. تو خونه‌ی منی، تنها آرزوی منی، حتی اگر خودت هنوز باورش نکنی. دوستت دارم… الا.
ماریا احساس کرد تمام دیوارهای نامرئی که دور قلبش ساخته بود، شروع به لرزیدن کرد.
چارلز با لطافت انگشتانش را به آرامی روی گونه‌ی ماریا کشید، ردِ اشک‌هایش را پاک کرد. لبخندی بر لبانش نشست و در نهایت بوسه‌ای بر پیشانی ماریا زد. بوسه‌ای پر از معنا که دروازه‌ای به دنیایی جدید برایشان گشود. آرامش، دلگرمی و عشق، همه در آن بوسه‌، به هم آمیختند.
ماریا، طعمِ این عشقِ پاک را حس کرد، طعمی که به اندازه‌ی تمامِ تلخی‌هایِ گذشته، شیرین بود. احساس کرد که تمامِ ترس‌هایش ذره‌ذره آب می‌شوند و جای خود را به احساسِ امنیتی می‌دهند که مدت‌ها بود در آرزویش بود.
سرش را به شانه‌ی چارلز تکیه داد و چشمانش را بست.
او نمی‌دانست آینده چه در سر دارد، اما در آن لحظه، در آغوش چارلز، احساس امنیت و آرامش می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
سکوت دوباره کلبه را فرا گرفت، اما این بار سکوتی متفاوت. سکوتی پر از احساسات ناگفته...
ماریا نمی‌دانست چه بگوید. نمی‌دانست این حرف‌ها را باور کند یا نه. در فاصله‌ای که میان تردید و نیازِ عمیق گیر کرده بود، نگاهش را به چارلز دوخت. چیزی در نگاه چارلز بود، چیزی که او را مجذوب خود کرده بود.
- چارلز… چرا من؟ ماریا پرسید، صدایش به سختی شنیده می‌شد.
- چرا منو انتخاب کردی؟ من یه دختر معمولی‌ام… هیچ‌ چیز خاصی ندارم که… که بخوام دلیلی باشم برای انتخاب تو.
چارلز لبخندی زد.
- تو همه چیز داری، الا. مهربونی که باعث شد بعد از سال‌ها بتونم دوباره به کسی اعتماد کنم… شجاعت و قدرتی داری که حتی خودت باورش نداری… تو باعث شدی من دوباره احساس کنم. تو نور زندگی من شدی. نوری که منو از تاریکی بیرون کشید.
بیرون، باد شاخه‌ها را تکان می‌داد و شاخه‌های درختان به پنجره‌های کوچک کلبه می‌خورد.
چارلز با چشمانی که انگار یک ستاره‌ی کوچک در آن‌ها روشن شده بود، آهسته گفت: اینو می‌خوام یادم بمونه...
ماریا، که دستش هنوز در دست چارلز بود، لبخندی زد. لبخندی که انگار تمامِ تردیدها و ترس‌هایش را آب کرده بود گفت: چی رو؟
- اینکه… چطور وقتی دستم رو می‌گیری، انگار تمامِ دردهای دنیا از تنم میره. اینکه… صدای نفست، آرومم می‌کنه. اینکه، کنارمی...
ماریا، با گونه‌هایی که از شرم و عشق رنگ گرفته بود، گفت: تو هم آرامش منی، چارلز.
چارلز انگشتان ماریا را بوسید، آن نوع بوسه‌ای که مردها فقط وقتی می‌زنند که چیزی را عمیقاً می‌پرستند و نمی‌دانند چطور بگویند.
- پس… دیگه لازم نیست از آینده بترسی.
ماریا سرش را به آرامی تکان داد.
- تا وقتی کنارم باشی… نه.
چارلز گونه‌ی ماریا را نوازش کرد.
کلبه حالا دیگر تبدیل شده بود به قلمروی کوچکشان. قلمرویی که ساخته شده از شجاعت، عشق و خونی که برای محافظت از یکدیگر ریخته بودند.
چارلز روی تخت دراز کشید، ماریا کنارش جای گرفت. سرش را روی سینه چارلز گذاشت و به ضربان قلب او گوش سپرد؛ ضربانی که حالا منظم و آرام بود، ضربانی که نوید روزهای بهتری را می‌داد. ضربانی که آرامشی بود که تنها در آغوش او، معنا پیدا می‌کرد.
انگار بعد از سال‌ها جنگیدن، بالاخره تونسته بود به چیزی تکیه کند که نمی‌ترسید از دست دهد.
تا طلوع آفتاب، در آغوش هم، به خواب رفتند.
 
روز با آرامش گذشت، خورشید به آرامی پشت کوه‌های دوردست غروب می‌کرد، کلبه در سایه‌ای آرام فرو رفته بود و تنها نور لرزان شمعی که ماریا روی میز گذاشته بود، فضا را روشن می‌کرد. بوی چوب سوخته با عطر سبزی‌های تازه در هوا پیچیده بود و نویدبخش شامی ساده بود.
کلبه شاید برای اولین‌بار، معنای واقعیِ احساس "امنیت" را تجربه می‌کرد.
ماریا آهسته سوپ سبزیجات را در دو کاسه‌ی سفالی ریخت و با کمی نان روی میز گذاشت. چارلز روی تخت نشسته بود، چشمانش با نوری تازه می‌درخشید؛ نوری که از حضور ماریا قوت می گرفت.
- خیلی خسته‌ات کردم. صدای چارلز آرام بود.
ماریا لبخندی زد؛ لبخندی که انگار تمام خستگی‌اش را در خود حل می‌کرد.
- تو هیچ‌وقت من رو خسته نمی‌کنی، چارلز.
این را گفت و نگاهش را به شمع دوخت؛ انگار می‌خواست ببیند آیا شعلهٔ آن شمع، بازتابی از شعلهٔ درون خودش را دارد یا نه.
چارلز آهسته گفت: وسایلتو جمع کردی؟ امشب حرکت می‌کنیم.
ماریا به سمتش قدم برداشت؛ هر قدمش مثل یک نت موسیقی بود در سمفونیِ آرامِ غروب. کنار تخت ایستاد و دستش را آرام روی پیشانی چارلز گذاشت. پوستش هنوز گرم بود، اما نه به داغیِ قبل.
- جمع کردم. زیر لب گفت.
چارلز آرام دستش را بالا آورد و انگشتان ماریا را گرفت.
نگاه ماریا در نگاه چارلز گره خورد. در آن نگاه ایمانی بود که ماریا مدت‌ها بود در خودش گم کرده بود، ایمانی به آینده، به عشقی که ترس را شکست داده، به دوباره ساختن.
ماریا با صدایی آرام و مهربان گفت: شام بخوریم.
چارلز دستش را کمی فشرد، مثل یک تشکرِ بی‌کلام، بعد لبخند زد و گفت: باشه.
ماریا نفس عمیقی کشید، کمکش کرد تا بلند شود و پشت میز نشستند. نور شمع روی صورت ماریا می رقصید و سایه‌هایی ظریف پدید می‌آورد.
چارلز بی‌اختیار در سکوت نگاهش کرد، انگار می‌خواست هر ثانیه را در ذهنش ثبت کند.
برای لحظه‌ای، هر دو حس کردند که تمام جهان در همان کلبه خلاصه شده است؛ در گرمای دست‌هایشان، در سکوتی که دیگر ترسناک نبود بلکه پر از امید بود. امید به عشقی که شاید از دل خاکستر برخیزد و دوباره بدرخشد.
قاشق ها در کاسه‌ی سوپ آرام می‌چرخید، صدای چوبِ لطیفی که به کاسه ی سفالی می‌خورد، مثل ضربه‌ی ریتمِ آهسته‌ی قلبشان بود.
بیرون، باد شاخه‌های خشک را می‌رقصاند، ماه از میان ابرها آشکار شد.
چارلز چند جرعه از سوپ خورد، بعد دست‌هایش را روی میز گذاشت. نگاهش به ماریا افتاد، نه از روی عادت، از روی نیاز.
- مدت زیادیه که طعمِ چیزی رو با خیال راحت نمی‌چشم.
صدایش آرام بود، ولی در سکوتِ کلبه پخش شد.
ماریا سرش را بالا آورد و لبخند مهربانی زد و چند لحظه نگاهش کرد.
شمع روی میز لرزید، شعله‌اش خم شد و چند قطره از موم روی میز چکید.
چارلز آهسته دستش را دراز کرد، انگشتانش روی دست ماریا لغزیدند و ایستادند. ماریا چیزی نگفت؛ لبخندش خودش جواب بود. نگاهش به شعله‌ی شمع افتاد؛ نور روی پوستِ گونه‌ی چارلز می‌رقصید و او فهمید که دارد چهره‌ی کسی را می‌بیند که نمی‌خواهد دیگر از گذشته‌اش بگریزد.
بعد از شام ماریا آرام بلند شد و ظرفها را جمع کرد، بعد به سمت صندوق کوچک کنار دیوار رفت. پارچه‌ای که وسایلش در آن بسته شده بود برداشت و روی تخت گذاشت. بعد برگشت، ایستاد و به او نگاه کرد.
- تا آخر راه باهاتم، حتی اگه تمومش تاریکی باشه.
چارلز از پشت میز بلند شد و به آرامی نزدیک شد، سرش را خم کرد، پیشانی‌اش را روی پیشانی او گذاشت و در گوشش آرام گفت: پس بریم.
شمع آخرین نفسش را کشید، نورش لرزید و خاموش شد.
کلبه در تاریکی فرو رفت، اما دو سایه تصمیم گرفتند در مسیر عشق قدم بردارند، حتی اگر دنیا زیر پاهایشان بلرزد.
 
آخرین ویرایش:
مه روی زمین نشسته بود. ماریا فانوسش را پایین گرفت، نور زرد و لرزانش روی خاک افتاد. دستش را زیر بازوی چارلز حلقه کرد و با احتیاط از کلبه بیرون رفتند. در را آهسته پشت سرشان بست. صدای بسته شدنش در دل جنگل پیچید؛ صدایی که مثل نقطه‌ای بود بر پایان یک فصل.
چند قدم که دور شدند، ماریا آهسته پرسید: از کدوم راه بریم؟
چارلز به اطراف نگاه کرد. چشمانش مثل کسی بود که هم مسیر را بلد است و هم از آن می‌ترسد.
- سمت رودخونه، اونجا رد گم کردن راحت‌تره. ولی باید مواظب باشیم…
چارلز لحظه‌ای ایستاد. چکمه‌هایش در خاک مرطوب صدا دادند.
ماریا نگاهش کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود حالش خوب است، اما بدون اینکه بپرسد.
چارلز نفس عمیقی کشید.
- هوا… بوی زندگی می‌ده.
لبخند کمرنگی روی لب‌های ماریا نشست.
- یا شاید… ما بعد از مدت‌ها داریم زندگی رو نفس می‌کشیم.
فانوس کوچکی که ماریا همراه داشت، نور طلایی کم‌جانی پخش می‌کرد. جنگل تاریک بود. میان درخت‌ها قدم برمی‌داشتند. شاخه‌ها به نرمی تکان می‌خوردند، هر صدایی، هر شاخه‌ی خشکی که زیر پا می‌شکست، باعث می‌شد قلب ماریا فرو بریزد.
چند دقیقه در سکوت راه رفتند. چارلز ناگهان مکث کرد. ماریا هم ایستاد. صدای جغدی از دور آمد.
- حواست به اطراف باشه. باید از این مسیر پایین بریم تا به رود برسیم.
ماریا فقط سر تکان داد. چشمانش در تاریکی می‌درخشیدند، مثل چشم‌های یک شکارچی و آماده‌ی جنگیدن برای کسی که دوستش دارد.
مسیر به سمت رودخانه سخت و ناهموار بود. چارلز به قدری ضعیف بود که بیشتر وزنش روی شانه‌های ماریا افتاده بود. نفس‌هایش سنگین و بریده بود، نه از خستگی، از نگرانی برای او.
وقتی به کنار رودخانه رسیدند، صدای جریان آب آرامش‌بخش بود.
چارلز گفت: باید از رودخونه رد بشیم.
بعد به آرامی وارد آب سرد شدند. آب تا کمرشان بالا می‌آمد. چارلز با هر قدم، ناله‌ای خفه می‌کرد. ماریا با تمام توان سعی می‌کرد او را نگه دارد.
وقتی به آن سوی رودخانه رسیدند، هر دو از خستگی به زمین افتادند. نفس‌نفس می‌زدند. ماریا نگاهی به اطراف انداخت. جنگل در سکوت فرو رفته بود. بعد نگاهی به چارلز انداخت، صورتش از درد سفید شده بود.
- چارلز… از این مسیر تا قصر خیلی راهه؟ می‌تونی ادامه بدی؟ چرا با اسبت نرفتیم؟
چارلز به سختی سرش را بلند کرد.
- با این حال نمی‌تونستم اسب سواری کنم، نگران نباش تا قبل از طلوع آفتاب می‌رسیم.
ماریا دستش را در دست او گذاشت. انگشتان‌شان سرد بود… اما آن تماس، گرم‌تر از هر آتشی. نگاهش به چشمان او گره خورد. عشقی که در میان درد متولد شده بود، حالا قوی‌تر از همیشه بود. اما آیا این عشق، از پسِ آنچه در انتظارشان است، برمی‌آید؟
 
آخرین ویرایش:
باد سرد سحرگاهی می‌وزید و موهای ماریا را پریشان می‌کرد. سرمای آب رودخانه هنوز در استخوان‌هایشان حس می‌شد.
صدای دیگری آمد. صدای سم اسب‌ها، چارلز چشم‌هایش تیز شد.
- پیدامون کردن…
ماریا دستش را محکم‌تر گرفت و فانوسش را خاموش کرد.
- باید حرکت کنیم.
چارلز، با تکیه به ماریا، به سختی بلند شد. دیگر نمی‌توانست سریع برود. با هر قدم، گویی وزنه ای سنگین را جابجا می‌کرد.
به چشمان نگران ماریا نگاه کرد و گفت: من خوبم، فقط... کمی خسته‌ام.
اما ماریا می‌دانست که خوب نیست. صداها نزدیک‌تر شدند. نور مشعل‌ها میان درخت‌ها می‌لرزید. ماریا او را به سمت سایه‌ی یک درخت کهنسال کشید و پشتش پنهان شدند.
چارلز آرام گفت: اگه منو بگیرن… تو برو.
ماریا سرش را با قدرت تکان داد.
- نه، دیگه این حرفو نزن، من نمیزارم اتفاقی برات بیفته، تا آخرین نفسم ازت محافظت می‌کنم.
- الا، خواهش می‌کنم، برو...
نور مشعل‌ها نزدیک‌تر شد، درست در همان لحظه، اولین نورِ کم‌رنگِ سپیده دم از دوردست، خطی باریک روی افق کشید.
ماریا زیر لب گفت: ببین… داره صبح میشه
چارلز به افق نگاه کرد. مشعل‌ها هنوز در تاریکی می‌درخشیدند… با تکیه به تنه‌ی درخت ایستاد.
- از اینجا تا قصر… یه مسیر قدیمی هست. کمتر کسی می‌شناسه.
ماریا زیر بازویش را گرفت.
- پس همون راهو می‌ریم.
آن‌ها دوباره راه افتادند. مه، پایین و چسبیده به خاک حرکت می‌کرد. هر قدم، صدای خفه‌ای داشت؛ انگار جنگل هم نمی‌خواست ردشان را لو بدهد.
شاخه‌ای به شانه‌ی ماریا کشیده شد. او لحظه‌ای مکث کرد، گوش داد. هیچ‌چیز… جز صدای نفس‌هایشان به گوش نمی‌رسید.
چارلز آهسته گفت: اگه از تپه رد بشیم، مستقیم می‌رسیم به دیوار جنوبی قصر.
ماریا سر تکان داد، شیب تند شد. بالا رفتن سخت‌تر. چارلز چند بار لغزید. هر بار، ماریا محکم‌تر نگهش داشت. چارلز نفسش را با درد بیرون داد.
بالاخره به بالای تپه رسیدند؛ قصر با دیوارهای سنگی و برج‌های بلندش روبرویشان بود.
ماریا بی‌اختیار ایستاد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شد، هنوز باورش نمیشد؛ بعد از سالها رنج و دوری، به جایی که روزی برایش خانه بود و سرنوشتش آنجا گره خورده بود بازگشته بود.
 
دروازه‌ی عظیم و بلوطی‌رنگِ قصر باز بود.
نور خورشید، از لبه‌ی دیوار بالا آمد. اولین پرتو، روی صورت‌شان افتاد.
زیر نور طلایی خورشید که حالا کامل بر زمین می‌تابید، در آغوش امن او، ماریا سرش را بر شانه‌ی چارلز تکیه داد، هردو نفس عمیقی کشیدند.
قصر دیگر پناهگاه نبود، بلکه شاهدی شد بر عشقی که از دل تاریکی‌ها گذشت، در اوج سختی‌ها آزموده شد؛ حالا قوی‌تر و پایدارتر از همیشه، ریشه دوانده بود.
آن‌ها حالا، آماده‌ی آغاز فصلی نو بودند.
از چارچوبِ دروازه‌ی جنوبی گذشتند و داخل حیاط قصر شدند.
دو نگهبان در سکوتِ صبحگاهی زیر سایه‌ی برج ایستاده بودند.
با شنیدنِ صدای کشیده شدنِ چکمه‌های خسته چارلز روی سنگفرش، یکی از نگهبانان مثل فنر از جا پرید. جلو آمد.
در حالی که دستش روی قبضه ی شمشیر بود پرسید: کی اونجاست؟ همان‌جا بایستید.
ماریا، قدمی به عقب برداشت؛ اما دستِ چارلز، هنوز محکم دورِ انگشتانش بود. چارلز، یک قدم به جلو برداشت.
نور کم‌جان سپیده دم، آرام روی صورت چارلز افتاد.
نگهبان مکث کرد. شمشیرش نیمه‌کشیده، در دستش ماند.
با صدایی که در گلویش خشک شده بود، زمزمه کرد: اعلی… اعلیحضرت؟
دیگری هم جلو آمد. باورش نمی‌شد. دوباره نگاه کرد و بعد…هر دو همزمان تعظیم کردند.
نگهبانان هنوز نگاهشان روی صحنه‌ای که می‌دیدند، گیر کرده بود.
پادشاه… زخمی، در آغوش یک دختر!
در همین هیاهو، صدای برخوردِ چکمه‌ها بر سنگفرش، خبر از هجومِ شوالیه‌ها می‌داد.
یکی از آن‌ها جلوتر از بقیه ایستاد. مردی با چهره‌ای سخت، قدم برداشت. نزدیک‌تر شد. باور نمی‌کرد. در حالی که نگاهش میانِ پادشاهِ زخمی و دخترِ غریبه‌ی کنارش در رفت و آمد بود، زمزمه کرد: اعلیحضرت… ما… ما فکر کردیم شما… شوالیه‌ها همه جا دنبال شما میگردنند، چه بر سرتان آمده؟
چارلز نگاهش را از او گرفت و به افق دوخت، سپس دستش را سنگین روی شانه‌ی آن شوالیه نشاند.
صدایش بم و خش‌دار، اما پر از صلابتِ یک پادشاه بود، گفت: من خوبم. حالا دیگه برگشتم.
شوالیه فوراً سرش را خم کرد. اما این بار، احترامش آمیخته با شوک بود. یک لحظه طولانی نگاهش به ماریا افتاد. بعد ناگهان برگشت و با صدایی بلند فریاد زد: سریع! به قصر خبر بدید، اعلیحضرت بازگشته‌اند!
 
عقب
بالا