Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
از خستگی پشتم را به پنجره برای گریز از باریکهی پرتو مهتاب چرخاندم و با خواندن دعایی از اوستا زیر لب، روح پرتلاطمام را به پنجههای قدرتمند خواب سپردم و دیدگانم برای خفتن گرم شد و پلکهایم به آهستگی بر روی همدیگر افتادند.
در خوابی شیرین فرو رفته بودم که احساس کردم لحظهای کسی مرا در دریایی نمکین و آشنایی با امواج پر قدرتی افکنده است. کرانههای آسمان در نظر چشمانم رنگ سرخی به خود گرفته بود و چهرهی طلایی خورشید در پس رنگهای آتشین غروب، آسمان خوابم را زیبا جلوه داده بود. هوای خوش آنجا، خنکیِ اندکی را هم به خاطر وجود دریا در خود داشت. زیبایی غروب دلم را غریبانه تنگ کرده بود.
هنوز به آسمان دلانگیز چشم دوخته بودم که با افتادن در آب، صدای بلند تالاب تولوب بر هم خوردگی امواج در گوشم طنینانداز شد و با خیس شدن گیسوان باز شدهام که هیچ شالی بر روی آن نکشیده بودم، قطرهای از آب شور بر چشمان بازم پخش شد.
همین حل شدن آن قطره درون کاسهی چشمانم کافی بود تا ناگهان سوزشی دردناک در دیدگانم حس کنم و فوری پلکهایم را با کشیدن آهی سوزناک بر روی هم ببندم. آنچنان از شدت سوزش، چشمانم را فشردم که دیگر توانی برای بیشتر فشردنش در عضلات حوالی چشمانم باقی نماند و ضعف در چشمانم چیره گشت اما همچنان دیدگانم را فرو بسته بودم. بیقرار شده بودم. با نفسی که نمیتوانستم از حنجره به بیرون آورم، با صدایی گرفته لکنت گرفتم:
- دا...دارم...خف...خفه...می...شوم.
از شدت فشاری که به ریههایم آمد، قلبم در حال جا آمدن از سینهام بود. نفسهای کوتاه و پیدرپی میکشیدم. دستانم را از آب به بیرون بردم و با فریاد کمک خواستم:
- کمک...کمک...کمک.
در همان حین بود که بویی آشنا و دلنواز همانند بوی مینویی* بیدمشک بر مشامام خورد. هنوز چشمانم بسته بود. با شنفتن بوی آشنا، بیقراریام افزون شد و با گرهکردن ابروانم از نگرانی، دلم به طور عجیبی بر هم پیچید. با حرکت دادن پرههای بینیام در آن اوصاف، دست ظریف کسی به آرامی بر روی گیسوان خیس و انداخته شده بر روی شانههایم کشیده شد و با لبخندی که از لحنش پیدا بود، گفت:
- دخترم، بیتاب چه هستی که اینگونه همانند امواج خروشان این دریاچه به آشوب کشیده شدی؟
آه، چقدر نوای دلنشیناش یادآور صدای زنانه و دلکش مادرم بود!
اینک خارش هم به سوزش چشمانم افزوده شده بود و بیقراری زیادی را در جانم انداخته بود. خارش چشمانم داشت امانم را میبرید و نفس تنگی گرفته بودم و برای تقلا کردن از چنگ احساسات ناخوشایندی که دریاچه در همین لحظات برایم به ارمغان آورده بود، با چشمانی بسته تندتند دستانم را به امواج آب میزدم تا اینکه مادرم با خیاری که از میانهاش بریده بود، سریع بر روی چشمان بستهام مالید و در فاصلهی یک وجبی از من زمزمه کرد:
- آناشید جان. عصارهی این خیار، خارش و سوزش چشمانت را اینک از بین خواهد برد.
آری، تنها کسی که میتوانست مرا به چنین آرامشی وصفناپذیر فراخواند، مادرم بود. مگر به غیر از او، کس دیگری یارای آرام کردنم در میان سختیها را داشت؟!
آوای زیبا و گوشنوازش، ذرات شادی را در جایجای تنم پراکند و همین که عصارهی خیار از روی پوست پشت چشمانم به داخل نفوذ کرد، از اثر خارش و سوزش دیدههایم به شدت فروکاسته شد. لحظه به لحظه نفسهایم که دور تند به خود گرفته بودند، کمتر شدند و سینهام از تقلا برای نفس کشیدن بیشتر افتاد.
با بازگشت تپشهای قلبم به حالت عادی، چشمانم را به آهستگی گشودم و با لبخندی که بر گوشهی لبان برجستهام نقش بست، مادرم را با همان لباس سفید در فاصلهی یک وجبی از خودم درون آب دیدم. او را آخرین بار با همان پیراهن در غار تیلهداغ دیده بودم که حالا گیسوان مشکیاش را از پشت بافته بود و بر یک طرف شانهاش به جلو انداخته بود؛ چهرهاش همچون شب ماه چهارده میدرخشید و در غروب آفتاب، همچون الههها به نظر میرسید.
او که مرا با چشمانی برقزده و متعجب از دیدارش دید، لبخندی گرم بر صورتم پاشید و اندکی خود را در آب به سمتم کشید و صدای حرکت موج آب در گوشم پیچید. با دو دستش، صورتم را در نگاه مهربانش قاب گرفت و بوسهای کوتاه بر پیشانیام کاشت و به چشمانم نگاهی عمیق دوخت:
- آناشید. دردهای زندگی یار همیشگی ما هستند. در زیر بار این طوفانهای دردآور دوام آوردن میخواهد. عزیزکم.
او داشت با جملات مادرانهاش، در خواب هم از پند دادن به من دست نمیکشید که من با گوشهی چشمی نگاه کنجکاوم را در آن هوای دلفریب غروب به او دوختم و با گره کردن ابروانم از او پرسیدم:
- مادر، اینجا کجاست؟ اینک که توانستیم پس از مدتها همدیگر را ببینیم تا در کنارت باشم و دوباره همگی در کاشانهی قرهنازمان دور هم باشیم و تخمههای آفتابگردان حیاطمان را بشکنیم!
من هنوز با نگاهی ممتد یک نفسه از هیجان دیدارش، برایش پرگویی میکردم:
- با همدیگر بر روی پلهی آجری ورودی خانهمان بنشینیم و با نگاه کردن به درخت سیبمان، از قصهی دلدادگیهای مشی و مشیانهی* ایرانزمین بگویی و از سیب ممنوعه و رازآلود مینویی آن دو دلباخته سخن باز کنی!
او داشت به لبانم که از حرکت نمیایستادند و چانهام را برای حرف زدن گرم کرده بودم، زل زده بود . من هم با بغضی که راه گلویم را تا مرز خفه شدن میبرد، پرسیدم:
- مادر، چرا نمیگویی اکنون که در خوابی شبانه به سر میبرم؛ پس در غروب این دریاچهی شور چه میکنم؟
او هم لبخندی به پهنای صورتش زد و با برق انداختن به آن مردمکهای مشکیرنگ و کوچکش دستش را بر روی شانهی ظریفم گذاشت و گفت:
- اینجا دریاچهی چیچست* آذربایگان است که فَروِهَران* نور در برابر تاریکی مقاومت میکنند؛ همان جایی که آب نمکیناش، بهانهی خوبی برای راندن اهریمنان ایرانزمین است.
* مشی و مشیانه= آدم و حوا
* دریاچهی چیچست= دریاچهی ارومیه
* فروهران= نگهبانان
با فهمیدنش، ذهنم به کوی خاطرات دوری پر کشید و با بالا انداختن ابروان کمانیام، شورانگیز و آرام دستی بر سطح امواجی که افتان و خیزان در حوالیمان حرکت میکردند، کشیدم و گفتم:
- مادرجان. به یاد داری که هر تابستان خود را برای آبتنی کردن در اینجا مهیا میکردیم و افشرههایی از نعناع و بادرشم* برای خنک کردنمان مینوشیدیم.
او هم به نشانهی تأیید، با آرامش سری تکان داد و ناخودآگاه نگاهم به بالا؛ سمت آسمان کشیده شد و گذر چشمانم به افق زیبایش که در حال تیرهتر شدن بود، افتاد. از سویی، صدای امواج همچنان طربانگیز به گوشم میرسید که مادرم پشتبند لبخند ریزش، نظرم را به خودش جلب کرد و دستانم را از درون آب به بیرون کشید. سپس، با در دست گرفتن دستان چروکیدهام که حاصل تمیزی آب بود، به سمت خود کشید و لحن صدایش را برایم جدیتر کرد:
- در آن سوی آذربایگان که به سمت گیلان راه دارد؛ اطراف کوه سبلان چشمههای جوشانی خودنمایی میکند. به راستی که در فواصل بین آبهای سبلان و این دریاچهی چیچست*، ایرانویج*؛ همان بهشت راستین الهی* وجود دارد که رفتهرفته دنیای تاریکی برای از یاد بردنش از پندار ما ایرانیان به چه ترفندهایی که دست نخواهد زد! میترسم از... .
با آن کلمهی پایانیاش، بیاختیار لحظهای از حرف زدن ایستاد و ابروانش را غلیظ درهم کرد. پس از اندکی مکث، نگاه نگرانش را با مردمکهای لرزانش به من دوخت و دنبالهی جملهاش را پی گرفت:
- میترسم از اینکه چنین فرهمندیهای سرزمینهایمان در ایرانشهر به باد فراموشی سپرده شود؛ تا جایی که هیچ هویتی از ما ایرانیان در قلبهای آکنده از شور حماسه و تاریخمان باقی نماند. آناشید.
مادرم از آشفتگیهای آیندهی کهنسرزمینمان برایم میگفت؛ تا آن جایی که پریشانحالی چهرهی مادرم مرا به یاد جنگ پیشِ رو با تورانیان انداخت. دمی اندوه شعلهی جنگ، جانسوزانه وجودم را به آتش کشید و با دستانی که هنوز در بند دستان مادرم بود، خود را به سمتش نزدیکتر کردم و اخمکرده گفتم:
- مادر، طبل جنگ تورانیان با ما در سراسر ایرانشهر زده شده و اینک باید برای مقابله با آنها آماده شویم؛ هر چند ارتش تاریکی درون ایرانشهر هم برای چنگ انداختن به گنجینههای ایرانشهر هم دندان تیز کردهاند!
او هم با شنیدن سخنانم، بیشتر ابروانش را در هم فرو برد و با نگاهی طولانی در عمق چشمانم، گویا هزاران واژه را در برِ خود داشت؛ مکثی کرد و سپس، با بی شکیبی، لحنش را هراسناک کرد و دستانم را محکم فشرد:
- در همان ایرانویچی که گفتم؛ آب حیاتی هست که اگر این تورانیان به آن دست یابند، میتوانند ایرانزمین را به سلطهی خود درآورند و به آگاهی اهورایی دست یابند و آن را در راه اهداف شوم خود بکار بَرند.
مادرم داشت از چه سخن میگفت؟! در لابهلای سخنانش مرا گیج کرده بود. از حرفهایش چندان سر در نمیآوردم که با چین انداختن بر پیشانیام، نگاه پرسشگرم را به او دادم و پرسیدم:
- مگر در آن آب حیاتی که سخن میگویی، چه چیزی نهفته است؟
* بادرشم= گیاهی گلدار و خوشبو که خواص درمانی و خنککننده دارد.
* دریاچهی چیچست= دریاچهی ارومیه
* ایرانویچ= سکونتگاه اصلی آریاییها و ایرانیان در همان حوالی آذربایجان که جمشیدشاه در آنجا برای امان ماندن موجودات از زمستان یخبندان دستور ساخت وَرِجمکرد( دژ جمکرد) را داد.
* بهشت راستین الهی= باغ عدن که آدم و حوا در آن میزیستند.
او هم نگاهش را به نقطهای دوردست در جایی پشت سرم خیره کرد و با همان ابروان گره انداختهاش، گفت:
- آن آب حیات* در میان تاریکیها قرار دارد و رازهای کیهان با خوردنش، انسان را به آگاهی کامل میرساند. فقط کسانی که از تعلقات زمین و این دنیا فاصله میگیرند و پندارشان را با چنین چیزهایی خیلی سرگرم نمیکنند، میتوانند به چنین آب حیاتی دست یابند.
من هم از تعجب، پرسشی در ذهنم چرخ خورد؛ تک ابرویی به بالا دادم و مردمکهای میشیرنگم را بر ابروان کمانیاش ریز کردم:
- مادر. با چنین وصفی که از آن کردی، تورانیان با صفات مادیگرا بودنشان که نمیتوانند به ایرانزمین چیره شوند؛ پس چرا با چنین هدفی میخواهند جنگی دیگر به راه بیاندازند؟
او هم به نشانهی تاسف سری تکان داد و با ناراحتی، نگاه غمآلودش را به من چرخاند و گفت:
- چون گوهر نایابی همچون آب حیات که تنها در ایرانشهر است، آنچنان ارزشمند است که برای رسیدن به آن، جنگ را بهانه میکنند و خود را به آب و آتش میزنند و هزاران ایرانی هم در این ميان با بیگناهی کشته میشوند! از طرفی،هر کسی از این آب حیات بنوشد، به جاودانگی هم دست خواهد یافت و عمری پایدار به دست خواهد آورد. به همین خاطر است که ایرانویچ به جایی فراسوتر از این زمین به کرانههای بلند هفت آسمان راه دارد و اَنیرانیها* در پیاش هستند.
من نیز با بغضی گرفته در گلو، نگاهم را در چشم و ابروی مشکیرنگش چرخاندم و پرسیدم:
- انیرانیها چگونه به چنین اطلاعاتی دست یافتهاند که چنین قصدی پیدا کردهاند؟
او هم با غمی که در چهرهاش پیدا شد، چشمان بغضآلودش را فرو بست و با لحنی تاسفبار زیر لب گفت:
- از آنجایی که نفوذیان زیادی از خودمان در ارتش تاریکی خدمت میکنند... .
و دیگر سکوت کرد و در پس همان سکوتش، هزاران مفهوم را برایم حواله کرد.
اندکی بعد، او آرامشی عجیب را جایگزین نگرانی چند لحظه پیشاش کرد و نفسی عمیق به بیرون فرستاد. با نیمنگاهی هم دستانم را فشرد و گفت:
- آناشید. راهی را که آغاز کردهای، پایانبندی مبهمی انتظارت را میکشد. در این ميان، بدان که با رفتنم برای ادامهی زندگی در این زمین، باید زنانگیهایت را به رخ بکشی تا حتی اگر نورت پرفروغتر هم نباشد، با همان نور کمات نیز بتابی و گوشهی سرنوشتات را بر دست بگیری.
او بیآنکه بر من فرصتی برای بازخورد دهد، دستم را که در دستش بود؛ به سمت سینهاش برد و با رخسار پرنورش، پلکی زد و ادامه داد:
- تاریکی گزینهایست که با بودنش، هالهی وجودی پرنورت را نمایان میکند. پس، از تاریکی هراسی هم نداشته باش.
سپس، در حالی که با لبخندی گرم؛ چشمانش را مهرانه در میان چهرهی بهتزدهام از حرفهایش حرکت میداد، دستم را بر روی سینهاش فشرد و با همان بغضاش، گفتهاش را به پایان رساند:
- تو با خورشید تابناک درونت، مایهی دلگرمی زندگیام هستی و حیاتبخش زندگی زنانی که رنج زمین مردسالارانهی این جهان را بر دوش میکشند.
سخنانش مرا بیتاب و بیقرار کرده بود. گوشهی لبم را با تشویشی که همانند سیر و سرکه میجوشید، میجویدم. او دوباره در لفافه سخن گفته بود. با گرفتن سرم به بالا؛ به چهرهی گندمگوناش نگاه انداختم و با پوزخندی حرصدار گفتم:
- مادر، تو که دوباره در لفافه حرف زدی و از جداییها میگویی! دیگر بس است. خون به جگر شدم.
*آب حیات= از جمله کسانی که از آب حیات نوشیدهاند و جاودانهاند و نامیرا: حضرت خضر، کیخسرو؛ پادشاه کیانی ایرانزمین، گرشاسب(پهلوان ایرانی) که همگی به یاری سوشیانت(موعود نهایی) خواهند آمد.
مادر آشیل(از بزرگترین قهرمانان یونانی اثر حماسی ایلیاد به نوشتهی هومر است)، آشیل را زمانی که نوزادی بیش نبوده، در آب حیات شستشو داده به غیر از پاشنهاش که ناخواسته با آب حیات برخورد نکرده و همین پاشنهاش، به نقطه ضعفی برای کشته شدنش در جنگ بدل شده است.
در شاهنامه، اسفندیار رویین تن هم به دلیل اینکه در کودکی زرتشت، تنش را با آب حیات شست و شو داده است، به رویین تن بودن مشهور گشته است اما اسفندیار در حین این کار، ناخودآگاه چشمانش را بسته و آب حیات با چشمانش تماسی پیدا نکرده و همین چشمانش، بعدها در جنگ با رستم؛ پهلوان ایرانزمین به نقطه ضعفش بدل شده است و رستم با تیرهایش، چشمان او را نشانه گرفته و کشته است.
او دستانش را از لای دستانم به بیرون کشید و صورت سپید رنگم را در میان دستانش گرفت. او با قاب گرفتن نگاهم، در چشمان عسلی رنگم غرق شد و اخمی مهربانانه بر من کرد:
- تو که دوباره برای دیدنم آشفتگی به خرج میدهی! اندکی صبری داشته باش، عزیزکم.
مادرم باری دیگر از زیر پاسخی که میخواستم، طفره رفته بود. من با نگاهی اعتراضآلود، به او اخم کردم و او هم سریع، دستانش را از دور صورتم رها کرد و گفت:
- تو هنوز راهی دراز در پیش داری. در این افکار باش که چگونه میخواهی به نگهبانی فرشاسب در قبال گنجینهی مهر آتشینات پاسخ دهی؟ این را خواهرم؛ سانای هم از من خواست تا آن را با تو در میان بگذارم! زیرا که انتخاب توست سرنوشت زمین را تغییر خواهد داد. حتی اگر فرشاسب را به عنوان همسر پذیرا هم نباشی، باز جریان زندگی ادامه خواهد داشت. چون کیفیت پیمودن راه زندگی بستگی به انتخابهایمان دارد و هیچ انتخابی را نمیتوان به طور کامل درست دانست. پس... .
با کمی سکوت، تیر آخرش را به من زد:
- پس، هر تصمیمی که بگیری، با جان و دل پذیرایش هستیم.
مادرم که همین جمله را بر زبان آورد، با لبخندی شوقانگیز، موهای بافته شدهاش را از روی شانهاش به پشت راند و بی هیچ حرفی، رویاش را از من برگرداند و از مقابلم در آن غروب دلتنگ ناپدید شد.
با روی گردانیاش، شادی همانند فوارهای از وجودم رخت بربست و تمام غمهای جهان بر سرم آوار گشت. او با رفتنش، شادیام را با خودش به دنیایی دیگر؛ در کنار سانایبانو برد و عرقی سرد بر تنم نشست.
لرز، در جانم رعشه انداخت و قلبم از شدت آوار غم، قندیل بست. دیگر خونی برای جریان افتادن در رگهایم نماند و یخ بست. همانند درخت چروکیده، ناامید بر صحنهی مقابلم مبهوت ماندم و ابروانم عجیب، در هم گره خورد.
ناگهان از خواب پریدم و با قطرههای عرق نشسته بر پیشانیام، بر روی تشک دراز کشیدهام نشستم. همراه ترس آمیخته شده با هجوم تاریکی شب، زانوانم را با لرز چمباتمهوار در آغوش گرفتم و نگاهم به نقطهای تاریک در دیوار مقابلم دادم که سایهی تکان خوردن شاخ و برگهای درخت بنه بر روی دیوار افتاده بود. به آن نقطه چشمان ترسانم را با قلبی که تپش گرفته بود، زل داده بودم که بغضی خفقانآور بر گلویم چنگ انداخت و پنجهی دست راستم را سریع بر گلویم محکم فشردم تا بلکه از چنگ این بغض ناگهانی خلاصی یابم. قلبم آنچنان بر سینهام میکوبید که قصد بیرون جهیدن از جایش را داشت. عجب کابوس شیرینی سراغم را گرفته بود!
در این پندار بودم که همین کابوس، شیرینی وصال مادرم را با رفتنش بیرحمانه به کامام تلخ کرد و هنوز، یک به یک واژگانش را در احوال پریشانم چرخ میخورد و مرا در برکهی تفسیرها انداخته بود؛ از بهشت و مینوی راستین گرفته تا فرشاسبی که جسمش در اتاقی دیگر آرمیده بود و روحش، در بیخبری به سر میبرد.
به سرعت با پریشانحالی روبان کوتاه و پارچهای بنفشرنگم را از کنار تشک برداشته و گیسوان خرمایی بلندم را از بالای سرم با آن بستم. سپس، با دستپاچگی، شالام را از بالای سر به موهای جمعشدهام وصل کرده و در پاسی از آن شب، به سمت حیاط پاتند کردم.
آنچنان خواهان رهایی از کابوس شبانه بودم که گیوههای سرخرنگم را از ورودی در سراسیمه به پا کردم و خود را در کسری از ثانیه به سمت چاه کنار درخت بنه رساندم.
آماندا را دراز کشیده زیر درخت بنه دیدم که از فرط خستگی، سر بر روی زمین گذاشته و در زیر شاخههای نیمه عریاناش که کمکم برگهای پاییزیاش به زمین ریخته میشد، داشت دلی از عزا درمیآورد. بقیهی اسبهای اهالی خانه هم در همان اصطبل غربی و سرپوشیدهی حیاط به خواب رفته بودند اما آماندا از همان ابتدا با فضای حیاط خانه خو گرفته بود و هر شب در زیر سایهی درخت بنه میآرمید.
بادی نهچندان سرد به طور فجیعی، شروع به وزیدن گرفته بود و داشت برگهای ریخته شده بر زمین را در هوای آزاد جولان میداد؛ به طوری که گیسوانم همراه با شال از برکت ابن باد ناخوانده بینصیب نماندند!
دستانم را که بر آجرهای دور چاه که ارتفاعات از زمین به یک متر میرسید، تکیه دادم و سر به آسمان بالا گرفتم و به پهنهی ستبر و بیصدای شبانهاش چشم دوختم. هالهی اندکی از فروغ رخ ماه را دیدم که بی هیچ نشانهای از ستارهای به تنهایی توانسته بود قرعهی کرسی آسمان را به نام خود ثبت کند!
لحظهای بیش از پیش دلم گرفته شد؛ از ستارههای پنهانی که ابرها مقابلشان را گرفته و قرار است در این هوای ابری که بادها آغازگرش هستند بگریند و اشکهایشان بر زمین فرود آیند. حتی شده به حال منِ بینوا که در این هنگامه ی شبانه از این کابوس شبانه برخاسته و میخواهد کلامی با پروردگارش خلوت گزیند!
دمی اشکی از گوشهی چشم راستم بر روی گونهام لغزید و با کشیدن آهی کوتاه، چشمانم را محکم بر روی هم بستم تا بلکه اندکی اهورامزدا در این لحظات پاکی که به نیایش صبحگاهی نزدیک است، مرا یاری کند.
طناب چاه از سمت خودم که به قسمت قرقرهی چاه وصل شده بود؛ با نیروی دستم کشیدم تا سطلی از آب را برای انجام پادیاب* به بالا آورده شود که همزمان با شنیدن صدای بمگونهای از عقب، پشتم توسط پشمینهای گرم لمس شد:
- بانو. در پاسی از این شب طوفانی چه بر سرت گذاشته که خود را زودتر از نیایش صبحگاهی برای مناجات با ایزد یکتا آماده میکنی؟
بیشک این ندای فرشاسب بود که از من پاسخ میخواست. بیدرنگ با چرخاندن خودم از جلوی چاه به سمت عقب، در مقابلش دستانم را برای گرفتن آن پشمینهی طوسی رنگ در تاریکی که نور مهتاب تصویر چهرهاش را در چشمانم منعکس میکرد، بر روی شانههایم انداختم. با لبخندی ساختگی ناشی از غمناکی چند لحظه پیشام به او که پیراهن سادهی سفید و بلندی که تا مچ پایش میرسید، نگاهی انداختم و شرمزده گفتم:
- از اینکه در این نیمهشب دلنگرانی را برایت به ارمغان آوردم، پوزش میخواهم. گویا سراسیمگی شبانهام تو را هم به بیداری کشانده!
*پادیاب= همان وضو یا دستنماز که در آیین زرتشتی به آن پادیاب یا دستشو میگویند.
او با نشاندن لبخندی کوتاه بر لبانش، سرش را که در یک قدمیام ایستاده بود؛ با مهربانی به سمتم اندکی کج کرد و زلف چشمان نافذ و مشکیرنگش را به چهرهی غمناک و پریشانام گره زد و گفت:
- همین که با سراسیمگی به حیاط پاتند کردی، با دلنگرانی تو را پاییدم. بانو. جسارت مرا پذیرا باشید.
او داشت با چنین کلام دلنشیناش که موجی از راستگویی در آن پیدا بود، لحظهبهلحظه شرمسارم میکرد. به همین دلیل، این بار نه با لبخندی ساختگی؛ بلکه با لبخندی حقیقی، سفرهی دل غمدیدهام را کم و بیش برایش در آن نیمهشب پهن کردم:
- پوربانو. نمیخواهم از دلواپسیهایم که اینک سراغم را گرفته، تو را هم در آن سهیم کرده باشم. چرا که سردرگمیها و دوراهیهای زندگی، چارهای جز انتخاب مسیر برای رسیدن به اهداف باقی نمیگذارد.
در آن هنگام بود که بیاختیار لبانم را محکم بر روی هم فشار دادم و با فرو خوردن بغضی که در گلویم راه یافته بود، نگاهم را به چهرهی کنجکاوش دقیقتر کردم و گفتم:
- و اینک زمان انتخابم فرا رسیده! فرشاسب.
او که با سخنان سرپوشیدهام متوجه شده بود که نمیخواهم بیش از این درددلهای معماگونه ام را برایش بگشایم، با نشستن در کناردست چپم بر روی سکوی آجری چاه گفت:
- هر چه که در پندارت برای تصمیمگیری باشد، خود برای مسیرهای زندگیات صاحب اختیار هستی. آناشید.
من هم با برگشت و نشستن در کنارش به چوب کنار چاه که طناب و قرقره به آن وصل بود، دست بردم و سرم را به چپ که فرشاسب داشت مرا مینگریست، چرخاندم. با تکان دادن سری به نشانهی تأیید گفتهاش، لبخندی نیز بر لبانم نقش بست.
او چند ثانیهای با زیر چشمی نگریستن به من، از عمد سکوت کرد و پس از چرخاندن مردمکهای نگرانش در جایجای چهرهام که میدانستم در شُرُف گفتن چیزی است؛ با نفسی بریده و از ته چاه برآمده، لب به سخن گشود:
- میخواهم خبری مهم را برایت بازگو کنم.
متمایل به او چشمانم را تنگ کرده و چشمان منتظرم را به چهرهی بغضکردهاش دوختم که چطور با اندک لب جنباندنش، هر دو دستش را بر صورتش میکشید و با بی قراری، ابروان مشکیاش را در هم فرو برد و ادامه داد:
- با چنین دلآشوبهای که آرام و قرار از تو اکنون ربوده شده، آمادهی شنیدناش هستی. بانو؟
من نیز با آشفتگی، چشمان بیتابم را به مردمکهای لرزانش که در زیر نور ماه برق میزد، تلاقی دادم و برایش سری خم کردم:
- آری. هر چه باشد، با جان و دل میپذیرم. فرشاسب.
اما او همچنان با بیتابی دستان مردانهاش را پیدرپی بر ریشهای روی سیمای گندمگوناش با سکوتی که کرده بود، میکشید و من هم در دل به لب دوختناش مینالیدم که اخمی غلیظ، خطوط درهمی را بر پیشانیام انداخت و با صدایی گرفته؛ با درماندگی شکایت بردم:
- فرشاسب، به حد کفایت مادرم با آن سخنان دو پهلو اش مرا به کنجکاوی واداشته و هماکنون کاسهی صبرم لبریز گشته! پس، تو با بریدن این کنجکاویهای از هم گسیخته، به دلشورگیهایم دامن نزن.
او که شجاعت مرا در شنیدن حقیقت دید، به تقلای خود پایان داد و با زل زدن در چشمان بیقرارم، به ابروانش گره انداخت. سپس، با هزاران زحمت، سیبک گلویش تکان خورد:
- پیکی که برای آوردن خبر از آذربایگان به آنجا رفته بود، خبر آورده که مادر و پدرت... .
از حرفی که در حال بیاناش بود، لرزی بر وجودم نشست. پریشانحالی، وجودم را دربرگرفت. برای شنیدن دنبالهی سخنش، بر لبانش مات ماندم. بغضی، گلویم را گرفت و در پیاش، پوست لبانم دمی خشک شد. ابروانم را با نگرانی گره کردم و زبانم را بر روی لبانم کشیده و تر کردم. با کلافگی، سرم را تند تند برای گفتن خبر نهاییاش تکان میدادم که او هم با فرو بردن پنجههایش در لای موهای خوش حالت زبرش، پریشانشان کرد و با بیرون دادن نفسی کوتاه و سریع از عمق سینهاش، تیر خلاصی را زد و به لکنت افتاد:
- هر... دو... در آتشکدهی... آذرگشنسب... جان دادند.
نفساش را به شدت از سینهاش به بیرون پرتاب کرد و آهکشان، با همان چشمان بغضآلود دستانش را پس گردنش قلاب کرد.
به ناگه رنگ چهرهام پرید و بند بند تنم به یکباره کرخت شد. بغض گلویم، دمی نفسم را گرفت و در سینهام گره خورد. دست عرق کردهام را که به چوب کنار چاه بند کرده بودم، با کندی به پایین سُر دادم و چشمان بغضآلودم را میخ چشمانش کردم. در بهت حرفهایش مانده بودم و کز کرده، هر دو دستم را بر روی رانهایم قرار داده و محکم مشت کردم.
چشمانم از نهایت هجوم غم بر من سنگین شدند و ناخواسته، همزمان با لبهایم بر روی هم فشردم. قلبم که از اندک خونهای جریان یافته در رگهایم تهی شد؛ سرمایی سوزناک به مغز استخوانهایم نفوذ کرد و خنکای نیمهشب هم در برابر سوز سرمای استخوانهایم هیچ شد.
از طرفی، هیچ صدای هوهوی جریان تندبادی که در فضا تشدید یافته بود را نمیشنیدم. قلبم از شدت دلتنگی که به سراغم آمده بود، فشرده میشد؛ لبهایم از بغض لرزیدند و هر دو دستم را به سختی بر روی قلبم بالا آوردم. هنوز دیدگانم را از دلشورهای که به واقعیت بدل گشته بود، فرو بسته بودم که محکم پنجهی دستانم را بر روی قلبم فشار دادم و با آهی پرسوز و گداز، بغضم ترک خورد و هق زدم. اشکهایی از گوشهی چشمانم بر گونهام ریخت و بیمهابا در برابر فرشاسب سیل اشک به راه انداختم.
در هنگامهی هق زدنهایم که کوه غم بر روحم سنگینی میکرد، بی هیچ اهمیتی به خط قرمزهایمان، دلی به دریا زد؛ با انداختن دستی بر شانهی افتادهام مرا به آهستگی ندا داد:
- آناشید. میخواهی برای آرام کردنت، حکیم شاپور را به اینجا فراخوانم؟
نه، این از آن دردهایی بود که هیچ حکیمی توان مداوایش را نداشت! قلبم از سنگینی و سرد شدن، از تپش افتاده بود و رمقی برای اندک حرکتی از من سلب گشته بود. حتی نبض مچهای دستم از کار افتاده بودند. همچنان هق میزدم و به حال خود زار میزدم. قلبم، دوباره ماتمکدهی عزیزانم گشته بود و داشتم برای سوگشان اشک میریختم.
اشکهایم لبهای خشکم را که ترک برداشته بودند، تر کرد و فرشاسب با نگرانی نیمنگاهی به من انداخت و آهسته لب زد:
- اما جای نگرانی برای توماج و خانوادهاش و همچنین؛ اهل و عیال اصلان وجود ندارد. او همراه با دیگر جنگجویان آذربایگانی در حال مبارزه با دیوان انساننما هستند.
به یاد خوابی که چند دقیقه پیش مادرم از فصل جداییها برایم میگفت، افتاده بودم. گویا که گفتههای مادرم با دادن همین خبر ناگوار توسط فرشاسب به نهال حقیقت پیوند خورده بود و تعبیر گشته بود.
آهی عمیق از فراق پدر و مادرم کشیدم؛ آهی جانسوز که از جنس هیچ نوع آتشی نبود تا برای خاموش کردنش، آبی بیابم و به خاکسترش بدل کنم! چه غریبانه، همانند اتابک از دنیایم رخت بر بستند و جانفشانیهایشان را تا ابدیت در صحیفهی روحم نگاشتند. انگار که وجود مهربانشان را این دنیا برنمیتابید؛ برای همین برایش گران آمد و آنها را از حضورم به بهشت برین برد و مرا در گداختههای آتش دوری انداخت که هزاران سال باید سوختنم را به تماشا بنشیم و دم نیاورم!
او دستش را از روی شانهام برداشت و با کلافگی، بر پشت گردنش کشید و نگاهش را از من به سمت روبرو؛ خانهی تاریک که اهلش در خواب هفت پادشاه و بیخبری سر میبردند، داد و سکوتی عجیب بینمان حکمفرما گشت.
من هم در پیاش، تنم را که با فاصلهی یک وجبی از او نشسته بودم، به روبرو چرخاندم و غرق در افکار در هم ریختهام به سکوتمان بیشتر دامن زدم.
هوای طوفانی شب، عجیب قدرتش را به رخمان میکشید و شال رقصانم را در فضا با خود همراه کرده بود.
هنوز گریهام بند نیامده بود که با پشت دستانم، اشکهای جاری شدهام را تندتند پاک میکردم که متوجه سر چرخاندن فرشاسب به سمتم شد و دوباره ، سرش را به سمت مقابل صاف کرد. میدانستم که با این کارش، برای گفتن خواستگاری کردن از من نزد توماج؛ بزرگترین برادرم تلاش میکرد که با دیدن حال شوریدهام، زبان به کام گرفت و من هم نکتهسنجیاش را در این شرایط ستودم و در دل سپاسی نثارش کردم.
نفسم به سختی بالا میآمد؛ با این حال، سری به سمت آسمان بلند کردم و آسمان تاریک و بیستاره را نظاره کردم که داشت با همدستی چرخش باد نیمهشب، مرا بیمهابا در تندباد حوادث روزگار میانداخت و آخرسر، زبانم را برای ریختن تلنباری از غمگساریهایم چرخاند و به صدایم خش افتاد:
- پدرم اتابک را خیلی دوست داشت؛ شاید پدرم با دلتنگیهایش تحمل دوریاش را نداشت و به همینخاطر... .
دیگر بغضم ته کشید و با هقهقی دیگر، صدایم لرز گرفت و اشکهایم دوباره روی گونهی لطیفم راه گرفتند:
- به همین خاطر، بی سر و صدا در همان زندان دهشتناک به آرامی جان سپرد و روحش در کنار اتابکی که به مزاحهایش در میانمان شناخته میشد، پر کشید تا دیگر دلتنگی شوخطبعیهای برادرم نشود!
اشکهایم داشتند به سرعت از هم بر روی گونههایم سبقت میگرفتند و در کمال تعجب، فرشاسب بی هیچ شکایتی از گریستنام که همیشه قلبش را میآزرد؛ سکوت کرده بود و گوش جان به گفتههای گلایهآمیزم سپرده بود.
او آهی سوزناک کشید و همانند من سری به آسمان بالا برد. دستانش را مشت کرد و در امتداد پهلوهایش، بر روی لبهی آجری چاه تکیه زد. در حال چشم دوختن به هالهی سفید و مبهم مهتاب بر فراز گنبد کبود شب بود که صدایش خراش برداشت و آرام با لحنی غمآلود زمزمه کرد:
- غم از دست دادن عزیز، سختترین بلای ممکن است که بر سر هر آدمی فرود میآید اما... .
اما او پس از همین کلمهی پایانیاش، لب گزید و دوباره در حسرت نداشتن مادرش، آهی کشیده از سینهی داغدیدهاش برخاست و با محکم کردن گره دستانش، یکی از آنها را با ضربهای به سینهاش کوبید و بغضی غلیظ در آن چشمان تخساش پدیدار شد.
من نیز در حالی که به روبرو خیره مانده بودم، نم اشکهایم را با انگشت شستام بر روی گونههایم گرفتم و با دلی آکنده از خشمی که داشت از نهادم همانند شعلهای آتشین زبانه میکشید، چشمانم را ماتمزده و محکم بستم. سپس، با صدایی لرزان گفتم:
- مادرم همین دقایقی پیش به خوابم آمد و از فراقش با من گفت!
همین که سرم را به سمت چپ چرخاندم، او هم گردنش را به سمتم برگرداند و نگاه بغضآلودمان به همدیگر گره خورد و با چشمانی اشکآلود، اشکهایمان در زیر نور ماه درخشیدند. در کمال ناباوری، چند قطره اشکی از گوشهی چشمانش پیدا شده بود و خودش را همگام با اشکریختنهایم کرده بود.
قلبم داشت از داغ غمی که روحم را سوزانده بود، شرحهشرحه میشد. دیگر تاب اشکهایم هم تمام گشته بود؛ از سستی که بر وجودم چیره گشته بود، در همان تلاقی نگاههایمان به چهرهاش خشک ماندم و او برای ادامهی گفتههایم کنجکاوانه گوش تیز کرده بود که لبهایم لرزیدند:
- با رفتن مادر از کنارم، ادامهی زندگی به عنوان یک بازمانده چه مشقتبار است! فرشاسب. اینک میدانم که منبع قدرت هر کسی، از مادرش هست که همیشه با مِهر بیپایانش به فرزندش مهربانی و زندگی میبخشد.
او نیز از غمی که بر قلبش سنگینی میکرد، بیقرار دستی بر چهرهاش کشید و آرام، آخی گفت و نالید:
- ما در مسیری قدم نهادهایم که با چنین خنجرهای زهرآلود این ارتش تاریکی، همچنان باید رفت و تا از پای درآوردن این گرگ صفتانی که نام گرگ هم برازندهشان نیست، از پای ننشست.
پس از لحظاتی دیگر، از فرط سنگینیِ ماتم بر جان داغدیدهام؛ با تنی خستهحال خود را روی رختخواب پهن مانده در کنار نوشآفرین رساندم تا این شب را هم با عزای عزیزان دیگرم به سپیدی صبح رسانم.
میدانستم که فردا با ناله و مویه کردنهای برادرانم، خانه بوی عزای پدر و مادرم را خواهد گرفت؛ آن هم زمانی که همهمان بذر امید زندهماندهشان را در دلمان کاشته بودیم اما با کمال تاسف، همان بذر امید در دل طوفانهای سهمگین غرور این ارتش تاریکی به ناامیدی بدل شد و در منجلاب دردی دیگر فرو رفتیم.
من و برادرانم سه روز تمام برای بست نشستن برای سوگ پدر و مادرمان از مرکز اداری چهلمنار رخصت گرفتیم تا اندکی هم که شده، از بیقراریهایم کم شود؛ هر چند، چنان داغی بر دلمان نشست که تا ابدیت سرد شدنش سخت خواهد شد.