Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
او سری به نشانهی نفی به بالا تکان داد و با جدیت این بار نگاهش را برایم شماتتبار کرد و با لحنی خشدار گفت:
- نگرانیام از بابت تو بود. نمیدانم از چه دردسری نطق میکنی و مفهوم سخنانت چیست اما چنین کارهایت بیش از تصوری که داری، مرا نسبت به دوری کردنت کنجکاوتر میکند!
من که ناخودآگاه به چشمان جدیاش نگاه میکردم، او هم نگاهش را عمیق به چشمانم بالا داد و در فاصلهی دو انگشتی از من آرام گفت:
- هر چند میدانم برای روان شدن همین مهر جوشیدهشدهی بینمان، دستکمی از من نداری و چشمهایت گواه ادامهی این رابطه است!
گویا بیاختیار با تمام حرکاتم، میل قلبیام را نسبت به او فاش کرده بودم و همین، از نگاه تیزبیناش پنهان نمانده بود.
آری، حتی آن شب که خبر ناگوار پدر و مادرم را از زبانش شنیدم؛ تنها او بود که دل طوفانزده و آشوبشدهام را به ساحل آرامش رساند.
چگونه به پیشگاه پروردگار جهانیان انباشتههای دلم را بازگو کنم که بخش تاریک زندگیام با بوییدن عطر یاسهای فرشاسب، خورشید وجودم رنگینکمانی از پرتوهایی زیبا میشود و تازه مفهوم نامام؛ آناشید*، رنگ واقعی به خود میگیرد.
در افکارم سرگردان بودم و تا به خود بیایم، قطرهای اشک از بیم دوری فرشاسب از گوشهی چشمام به گونهام راه یافت. در همان حین، سرانگشت فرشاسب نیز در حال پیشروی به سمت گوشهی چشم راستم بود که با چپ و راست کردن سرش، اخمی کرد و از اینکه به دلیل محدودیت تماسی که با من داشت، از کلافگی آهی از گلویش به بیرون راند.
با بیحرکت ماندن سرانگشتاش در حوالی چشم راستم، پلکهای چشمانم را بستم و این بار بوی خیال یاسهایش را بیشتر به مشامام رساندم و عاجزانه به صدایم خش انداختم:
- فرشاسب. دیدی که چگونه ارتش تاریکی ما را رصد میکنند و با هشدارهایی ما را به دوری از همدیگر فرامیخوانند! نمیدانم رابطهی بینمان چه خواهد شد ولی همین رابطه برای مقام پدرت نیز خوشایند نخواهد بود!
او با دهانی نیمهباز مرا مینگریست که دیدگانم را در برابرش گشودم و او هم کلافه دستش را از بالا تا پایین صورتش و روی تهریشاش کشید. سپس، بلافاصله تک قدمی به سمتم برداشت و بیاختیار مرا وادار به عقبنشینی کرد. قلبم تند میزد. زیرا که او با هر قدمی نزدیک شدن به من، من یک قدم به عقب میرفتم تا اینکه با نگاهِ گوشهی چشمی به فرشاسب به تنهی درخت چناری از پشت برخوردم .
آخی گفتم و با عرقی که به جان تیغهی کمرم نشسته بود، رد نگاهم در تاریکی به سیبک گلویش افتاد.
نفسهایش از هیجانی که قفسهی سینهی پهناش را دچار کرده بود، بالا و پایین میشد. چهرهی گندمگوناش هم از سخنی که شنیده بود، به سرخی میزد. چون از شنیدن کلمهی پدرش یکّه خورده بود.
او نفسهایش را عمیق میکشید و نفسهای من هم نامنظمتر شده بود.
لحظهای دو دستش را با نفسی عمیق که به درونش فرستاد، بر تنهی بزرگ چنار تکیه داد و از آنجایی که چند سانتی قامتش از من بلندتر بود، سرش را به سمت بالا کج کرد. سپس، لحن مردانهاش را برایم بمتر کرد و گفت:
- این رشتهکلافهای بیربط چیست که به همدیگر ربط میدهی؟ چرا فکر میکنی مقام پدرم، مانعی برای رسیدنمان به همدیگر باشد؟
* آناشید= خورشیدی که باعث دلگرمی زندگی مادر میشود.
با این کارش، اشکهای دیگری از چشمانم باریدن گرفتند و او با دیدن اشکهایم، دوباره اخم کرد و سگرمههایش را بر پیشانیاش کشید. سپس، حرصآلود؛ پوفی کشید و هر دودستش را لای گیسوان زبر حالتدارش برد و گفت:
- میدانم؛ گفتههای نیشدار فریماه همانند خنجر هشدارگونه و کذایی آن شب برای دور کردنمان تدارک دیده شده بود ولی نباید کوچکترین اهمیتی به آنها دهیم!
از طرفی او با گفتههای حق به جانبش، تیر هدف را به زه کرده بود و به چنین فرماندهی در دل میبالیدم.
داشتم در برابرش فقط پلک میزدم و اشکهایم، پردهای تار و مبهم را در برابر دیدگانم ایجاد کرده بود. از طرفی، برخورد هرم گرم نفسهایش به زیر چانهام داشت مرا داغ میکرد و در خلسهی شیرینی فرو میبرد.
زیر گوش چپم همانگونه که مرا در میان دستانش و تکیه زده به تنهی درخت محاصره کرده بود، با صدایی لرزان گفت:
- اینک که با ماجراجویی امشبات توانستیم پادشاه اصیل و محل دعای ضد طلسم را بیابیم، راهی بس دراز در پیش رو داریم. بانو.
سپس، اندکی خود را با من فاصله داد و زیرچشمی به من نگاهی کرد و گفت:
- آناشید. هیچگاه شعلهی مهرت در وجودم خاموش نخواهد شد.
اشکهایم آرامآرام بر روی گونههایم میریخت و او هم با گفتههایش، مرا به حیاطخلوت احساساتش میبرد و این برایم پسندیده نبود. بنابراین، برای گریختن از چنگش با پشت دستانم تندتند قطرات اشکم را پاک کردم و او نیز دستانش را از حصارم باز کرد. سپس، از کلافگی دست راستش را بر روی تهریشاش کشید و تکسرفهای از قصد کرد.
من هم با گوشهی چشمی که از شرم به گونههایم گل انداخته شده بود، به او نظری افکندم. او همین که بارش اشکهایم را دید، سیبک گلویش را به پایین تکان داد و آرام زمزمه کرد:
- از اینکه هر چه سریعتر میتوانی مرواریدهای چشمانت را اینچنین درمان کنی، زیباترین تصویر یک زن را برایم نشان میدهی، پوربانو!
سپس، بلافاصله سر تاپایان چهرهی آرام یافته و حیاگونهام را برانداز کرد و لبخندی کوتاه و مستانهای بر گوشهی لبش زد.
گونههایم از شرم لذت انداختن بادی در غبغباش نسبت به من، بیشتر سرخ شدند. به همین خاطر، نگاهم را به چکمههای مشکیرنگش دادم و با شادی که از لحنم موج میزد، گفتم:
- از اینکه این گونه یک زن را توصیف میکنی، سپاسگزارم. فرشاسب.
همین را که گفتم؛ بی آنکه نگاه دیگری به او افکنم، برای ترک کردنش عزم کردم. او هم متوجه شرم دخترانهام گشت و از حرص ادامه ندادن بحثمان که داشت به جاهای باریکی کشیده میشد، دستانش را مشت کرد و آنها را محکم بر تنهی درخت چنار کوبید.
من که در حال دور شدن از او بودم، جملهی خواهشگونهاش را از پشت سر با صدایی رسا شنیدم که گفت:
- بانو. هر چند امشب از پدرم سخن به میان آوردی ولی در همین چند روز، قرارداد جور کردن قفل و کلید مِهرِمان با میانجیگری پدرم بسته خواهد شد!
او داشت با این جملهی پایانیاش، خبر خواستگاری رسمیاش را از من میداد و سرخوشانه، دنیای جدیدی برای زندگی مشترکمان میساخت.
بیاختیار بغض، گلویم را سد کرد و این بار با حلقه زدن اشکهایی دور چشمانم، توان اشک ریختن از من ربوده شد. با تمام اشتیاقی که نسبت به او داشتم، از کنارش آرام گذر کردم و او را با امیدهای سرشارش تنها گذاشتم.
به راستی که چه بیرحمانه در آن سکوت پرابهت شب او را شکنجه دادم؛ شکنجهای غریب که همانند طعم گس خرمالوی پاییزی که میشد پس از حس حلاوتاش در زیر زبانش چشید!
صبح روز بعد، خروسخوان فرا رسیده بود. سرمای صبحگاهی آن روز همراه با شعاعهای آفتابی نه چندان گرم آذرماه که از لابهلای ابرهای پراکندهی آسمان بر زمین تابیده میشد، نوید شروع زمستانی سرد را میداد.
از نوشآفرین زمان دقیق حضور فریماه را در درزیخانهی* سلطنتی پرسوجو کرده بودم. به همین خاطر، پیش از هر کاری، خود را برای ملاقات با فریماه آماده کرده بودم.
دقایقی سپری شده بود که فریماه با همان پیراهن سرخابیرنگش؛ بقچهسفید به دست از دو پلهی ورودی درزیخانه به سمت پایین محوطه پا گذاشت. از آن جایی که محوطهی درزیخانه آکنده از درختان بلندقامت سرو بود، سریع با بیرون کشیدن شمشیرم از غلاف که در پهلویم نگه داشته بودم، خود را سریع به او رساندم.
او که صدای نزدیک شدن ناگهانی قدمهایم را از پشت سرش شنید، به یکباره به سمتم سر چرخاند. با تماس لبهی تیز شمشیرم به پوست گردن گندمگوناش، نگاهی بیمناک به چهرهام انداخت. از تعجب، رنگ رخسارش پرید و ابروانش را به بالا پراند. از ایستادن سیبک گلویش در گلو، متوجه بغض چشمگیرش در چهرهاش شدم.
اخمهای غلیظ در جایجای صورتش پیدا شده بود که با حیرانی و دهانی نیمهباز خود را به آهستگی عقبعقب به تنهی درخت سرو پشتاش حرکت داد.
من فرصت را غنیمت شمردم و نگاهم را در چشمان کهربایی و درشتاش قفل کردم و زیر لب با جسارت و قاطعانه گفتم:
- این بار شما هستید که زیر تیغ این شمشیر، به محاصره کشیده میشوید! بانو.
و او با شنیدن سخنانم، همچنان سگرمههایش بر چهرهاش نشسته بود و داشت با آن چشمانش که اکنون رنگ ترس به خود گرفته بود، نگاه جدیام را میپایید و نفسی از خشم به بیرون داد. سپس، ابرواتش را در هم کرد و پرسید:
- میخواهی با چنین تهدیدی، انتقام آن شب انباری را از من بگیری؟ بانو آناشید.
من هم دست دیگرم را بر روی ابروانم از کلافگی کشیدم و اندکی سرم را به سمت گوشاش کج کردم و با پوزخندی کوتاه بر لب گفتم:
- اگر همین تهدید را به عنوان بازگشتی جبرانپذیر برای خودتان و خواهرتان؛ ملکه آزرمدخت قلمداد کنی، بهتر است! بانوی من.
او از اینکه این جملات مبهم را در آن وقت سحرگاه از من می شنید، آنچنان از تعجب چشمانش را برایم درشت کرد که داشت از حدقه در میآمد. از طرفی، کنجکاوانه به من که هنوز شمشیرم را بر روی پوست گردنش نشانده بودم، زل زده بود و با رنگپریدگی که از ترس نصیبش شده بود، بغض اش را فروخورد و گفت:
- تو از کجا میدانی که ملکه؛ خواهرم است؟
او همچنان چشم در چشمان میشیرنگم برای یافتن پرسشاش میچرخاند که لحنم را برایش جدیتر کردم و گفتم:
- از آن جایی که شما در دل گروه سپیدافشان، دست به مخفیکاریهای خاص خود میزنید؛ من هم به سبک و سیاق خود از گوشهدنجهای پنهانتان خبردار میشوم! بانوی من.
او که انتظار چنین پاسخی را از سویم نداشت، حرصآمیز گوشهی لبش را جوید و با بیمی که از کارهایش داشت و در جانش رخنه کرده بود، نفسی در گلویش خفه کرد و گفت:
- اگر به دنبال گردنبندهای مکمل آمدهای، آماده برای پس دادن به تو هستم. آناشید.
علیرغم حرص و خشم آمیخته شده در چهرهاش، انگار کمکم با جاری کردن چنین کلماتی بر زبانش رام میشد!
او که تا چند وقت پیش به خاطر رابطهی خونی که با ملکه داشت، در برابرم بادی در غبغب میانداخت اما اکنون با گفتههای معکوساش، تعجبام را برانگیخته بود! ابرویی به بالا کشیدم و با آرامشی که از صدایم موج میزد، چشم در چشمانش گفتم:
- بانو، مگر نمیگفتی که برای ارتش نور خدمت میکنی...
او با جملهام، کنجکاوی به خرج داد و چشمانش را برایم ریزتر کرد که افسار باقی جملهام را به دست گرفتم:
- پس، برای اثباتاش، نیاز به هموار شدن مسیر ناهموار ایرانشهر داریم!
او با چشم چرخاندن به سمت شمشیر کنار گردنش، با زبان بی زبانی برای برداشتنش اشاره کرد تا مشتاقانه؛ خواهان شنیدن خواستههایم باشد!
من نیز بیوقفه، شمشیر را از گردنش کنار زدم و به امتداد پهلویم پایین آوردم. سپس، به نشانهی رضایت سری تکان دادم و خیره به او، لبی جنباندم:
- با نفوذ چندین ساله که در میان بانوان ملازم چهلمنار داری، میتوانی با همکاریشان؛ دستنوشتههایی چندتاخورده تا مدتی که میگویم، به آنها دهی تا در میان مردم شهر پخش کنند!
نگرانیاش را به وضوح در آن صورتاش دیدم که اخمی غلیظ بر چهرهی گندمگوناش نشاند و پرسید:
- آناشید. این دیگر چه روشی است که میخواهی در پایتخت پیش بگیری؟ اگر اندکی اعضای این ارتش خبیث تاریکی بویی از چنین ماجراهایی ببرند، تمام برنامههایمان بر هم خواهد ریخت.
من نیز با اطمینان در پاسخ به او ابروانم را تاب دادم و گفتم:
- برای آگاه سازی مردم، نیاز مبرمی به چنین کاری در ایرانشهر دیده میشود. پایتخت، باید آغازگر چنین کارهایی باشد تا خبرهای درِگوشی این دستنوشتههای ناشناخته به گوشهگوشههای ديگر شهرهایمان برسد. میخواهم این گونه واکنش افراد را در برابر کارهای چهلمنار و سبک زندگی روزمرهشان ببینم که چه میکنند! هر چند دیگر شهرها از طریق دستهایی ناشناخته از این دستنوشتهها بینصیب نخواهند ماند!
او که اندکی خشماش را فروکاسته بود، نگاهش را عمیق به من داد و پوزخندی بر گوشهی لبش نشست و پرسید:
- چه شد که رفتارت را نسبت به من تغییر دادی؛ حال آن که گویا خاری بر چشمانت میماندم!
او که میخواست به نوعی پاسخی را از زیر زبانم بکشد، به ناچار گفتم:
- چون میدانم که شما و ملکه در صدد جبران گذشتهی خود و ایرانشهر به پا خاستهاید!
او که از حرفهایم رنگ رخسارش پرید، کمندهای کشیدهاش را از حیرت به هم پیوند داد و مردمک چشمانش را به نشانهی فهمیدن، تنگ کرد و آهی کشید و گفت:
- پس، شبانه تو بودی که در کتابخانهی مرکزی نفوذ کرده بودی و به سخنانمان گوش فرا میدادی؟!
من هم به نشانهی تایید، سری تکان دادم و با ابروانی گره کرده، نگاه پرسشگرم را به او دوختم و سرم را به گوشاش تمایل دادم:
- بهتر است نام آن شخصی را که شما و ملکه را در سم خوراندن پادشاه یاریتان کرد، بر من بگویید تا با چارهجویی کردنتان در کنارش، گره مشکلات ایرانشهر را بیش از این محکمتر نکنید!
فریماه بی آنکه پاسخی دهد، با جدیت ابرویی به بالا برد و لبی کج کرد و در برابر پرسشم، پرسش دیگر طرح کرد:
- مگر خودت نمیگفتی زمزمهی طبل جنگ تورانیان در سرزمینمان طنینانداز خواهد شد؛ پس، نمیاندیشی که چنین دستنوشتههایی میتواند ذهن مردم را به تلاطم بکشد و مسیر ایرانشهر را به سوی آشوب هدایت کند؟
هر چند داشت از پاسخ به پرسشام طفره میرفت ولی چنین طرح پرسشی، به جا ترین چالشی بود که در میان میگذاشت! من هم اخمی کرده و لب باز کردم:
- از آن جایی که چنین کارهایی ماهها و شاید چندین سال به طول بینجامد؛ چنین اطلاعرسانیها جرعهجرعه و پنهانی به صورت دستنوشته در اختیار مردم قرار خواهد گرفت. پس، نگرانی در کار نخواهد بود. بانوی من.
او نیز تعجبزده، رنگ رضایت به چهرهاش نشاند و سری با تحسین تکان داد ولی هیچ جوابی برای همکاری با من نداد. به همین دلیل، برای گرفتن پاسخی مطمئن از سویش گلویی صاف کردم. سپس، با قاطعیت لبی حرکت دادم و به چهرهی منتظر و نگرانش چشم دوختم:
- گویا خبر نداری پسرتان؛ هرمز را شبانه در کنار پسرخالهاش؛ شاهزاده پوریا به زندان بردهاند!
همین جمله کافی بود تا بیقرار شود و نگرانی آمیخته با ترس، در ته چشمانش لانه کند و حیران به من چشم بدوزد. رنگ سیمایی گندمگوناش دوباره پریده بود.
از سویی، حس مادرانهاش در آن میان بیش از پیش جریحهدار گشته بود؛ سری به نشانهی ناباوری به راست و چپ تکان داد و ابروانش را غلیظ در هم کرد. زیر لب با نگاه به من زمزمه کرد:
- چطور ممکن است؟ او که شب پس از ترک کردن خانه، خود را برای کاری به چهلمنار رسانده بود!
او یک دستش را به تنهی درخت سرو از بهت تکیه داد و آرام نگاهش را از من گرفت و به زمین مسیر نگاهش را تغییر داد. نفسهایش نامنظم شده بود و با اخمهایی بر پیشانی، بغض کرده بود. هنوز در آن مردمک چشمان زیبایش، ناباوری موج میزد و سکوت به راه انداخته بود. از طرفی، عصبانیت هم نفسهایاش را بیشتر به هم گره میزد که گویا عنان اختیار از زبانش در رفت؛ همزمان با پیدا شدن حلقههایی از اشکها دور آن چشمانش، در صدایش هم لرز پیدا شد و گفت:
- عجب نمک به حرامانی هستند که باز با خوشخدمتی به آنها، آدمی را از کردهی خود پشیمان میکنند!
سپس، بلافاصله گردنش را با حرکتی ناگهانی به سمتم حرکت داد و در آن چشمان درشت کردهاش، بغضاش را ترکاند؛ قطرهای اشک از گوشهی چشمش چکید و از شدت ناراحتی، به سختی آب دهانی فرو خورد و این بار گفت:
- آنها با گروگانگیری پسرانمان، به خیال خود اهرم تهدیدی برایمان ایجاد میکنند تا برای خدمت به آنها، خطایی از ما سر نزند! هر چند تا به اینک من نیز از این کارها هم سود بردهام ولی اینبار... .
نگاهش را بیشتر در چهرهی کنجکاوم عمق داد
و با خشمی که از صورتش شعله میکشید، گفت:
- ولی اینبار دُم به تله نخواهم داد!
از حرفهایش کمکم بوی همراهی میآمد که با همان چهرهی ملتهب و سرخ شدهاش، با اطمینان سری خم کرد و لب زد:
- باشد. هر وقت ارادی کردی، میتوانی تمام دستنوشتهها را برای این کار چندین ساله به من تحویل دهی تا آگاهسازی مردم به اوج خود رسد.
من که از عزماش برای همراهی کردنم لبخندی کوتاه بر لبان برجستهام زدم، بلافاصله جدیگونه رو به او سر بالا گرفتم و نگاهم را در دیدگان کهرباییاش قفل انداختم:
- با کمال احترام از اکنون به شما میگویم که اگر کوچکترین خطایی از جانبات در گامهای همراهیات در چنین مسیر پرنوری ببینم، بیشک دیگر بخششی در کار نخواهد بود و دیگر گروه سپیدافشان، توان پر کردن شکافی دیگر از زنجیرهی ارتباط تو با اهداف مبارزهگریمان نخواهد داشت.
او هم به نشانهی فهمیدن، برای اطمینان بخشی به من محکم چشمی باز و بسته کرد و محکم نفسی بیرون داد.
من با رخ کردن چنین اتفاق دهشتناکی برایش که برای هر مادری چالشبرانگیز است، توانستم او را وادار به خودافشاگری کنم. از طرفی، معاملهی پایاپایاش با ارتش تاریکی که به گفتهی خودش هم از آن سود جسته، مرا به شدت کنجکاو کرده بود و ذهنم را میآزرد؛ به همین علت، سرم را لختی به سمتش متمایل کردم و با ریز کردن چشمانم، نگاه سوالبرانگیزم را به او دادم:
- این چه معاملهایست که شما هم از آن سود جستهای؟ بانو.
او دوباره با خیره شدن به من، زبان به کام گرفت و سکوت کرد و من نیز، همچنان به او برای دریافت پاسخی زل زده بودم که همزمان با کشیدن ابرویی به بالا، پشت چشمی نازک کردم و قاطعانه گفتم:
- بانو. فکر میکنم که در چنین شرایط اسفناکی که برای همگی پیش آمده، بهتر است راه راستین را به پیش گیریم و جوابهایی درخور به همدیگر حواله کنیم تا اندکی بتوانیم گذشته را جبران کنیم.
سپس، لبی کج کردم و لبانم در همان حالت کش آمد که گفتم:
- در گذشته هر چه که انجام داده باشی، در همان زمان میماند و با اینک خلط* نمیشود.
او با گفتهام، رنگش پرید و شرمسار، چشمانش را در همان حالت به زمین دوخت و به لکنت افتاد:
- از آن جایی که... من... تنها کسی بودم که از شمسهی ما... مادرت خبر داشتم، قره... قرهناز را برایشان لو دادم تا... .
همین که دیگر کلامش را برای ادامه ندادن برید، دیدگان پرنورم به سیاهی نشست و چشمانم رو به تیرگی رفت. نفسم هم همراه با چشمانم خاموش شد و به بند آمد. خیره در چشمانش، نایی برای جنباندن خود پیدا نکردم. گویا تمام جهانم به یکباره فروریخت و آب یخی بر تمام تنم ریختند.
او با من و سرنوشتم چه کرده بود؟ قلبم یخ بسته بود. از شدت عصبانیت، آنچنان چشمانم را برایش درشت کردم که داشت به کبودی میزد. دستانم را سخت در امتداد پهلوهایم مشت کردم و نگاه سنگینی بینمان حکمفرما شد.
او که خشمام را پیشبینی کرده بود، بیمناک قدمی به عقب برداشت و با تنهی درخت سرو محکم برخورد. من به او عمیق مات مانده بودم و خشمناک نفسهای تندی میکشیدم.
چینهای زيادی بر پیشانیام افتاده بود و بغضی عجیب بر گلویم چیره گشت. گویا کسی بر گلویم طنابی آویخته بود و محکم فشارش میداد تا جانم را بگیرد. از سویی، ضربات قلبم بر دیوارههایش آنچنان میکوبید که مرا وادار به خیز برداشتن به سمت او میکرد ولی به دشواری توانستم شعلهی خشمام را فروکش کنم؛ نفسی عمیق به ریههایم فرستادم و اندکی از التهاب و گرمای دور چشمانم کاسته شد. لبانم از فرط خشم شعله کشیده در درونم، خشکیده بود. به سختی سیب گلویم را به پایین فرستادم و بغضآلود لبم را تر کردم و با صدایی لرزان گفتم:
- تو با من چه کردی؟ فریماه. تو با نهال حسدی که در درونت پرورش داده بودی، سرمایهی روحم؛ خانوادهام را از من ستاندی و اکنون با افشای حقیقت، وجودم را به آتش کشیدی.
باد صبحگاهی، هر چند ملایم میوزید اما در بندبند وجودم طوفانی بس بزرگ آغاز کرده بود و انگار ذرهذرات اعضای بدنم را به طور فجیعی خراش میداد و خون انتقام را در سراسر رگهایم میجوشاند.
دلتنگی عجیبی به پدر و مادرم سراغم را گرفت؛ اخمی غلیظ میان ابروان پرپشتام نشست. فریماه هم با وحشتی که در پس چشمانش پیدا شده بود، رو به من زیرچشمی و شرمسارانه به من نگاه دوخت و زیر لب تاسفبار گفت:
- ولی اینک نتیجهی کارهایم را میبینم! آناشید. گروگانگیری فرزند، عواقب کمی برای یک مادر نیست!
او از طرفی حقیقتی را بیان میکرد و از طرفی دیگر، شاید کارهای گذشتهاش را توجیه میکرد. من هم با عصبانیت خود را به نزدیک کردم و دو دستم را به هر دو طرفش بر روی تنهی درخت تکیه دادم و به حالت تهدید، به او غریدم:
- آری، همین طور است ولی مگر استخوانهای پدر و مادرم با دیدن عواقب کارهایت از استودونها برخواهند گشت که این چنین برایم ناله میکنی!
او که عصبانیتام را دید، از ترس شانههایش را تکان داد و در خود جمع کرد. سپس، تندتند سرش را به نشانهی تأیید سخنانم حرکت داد و نفسهای نامنظمی را از گلویش خارج کرد. صورتش به شدت برافروخته شده بود که این بار با جسارت تمام، سینه ستبر کرد و گفت:
- بانو. حالا که شما چشمانم را به دروازههای حقیقت گشودید، چارهای جز افشای حقیقت برایتان نداشتم. زیرا که پشیمانی نه تنها سراغ ملکه را، بلکه سراغ مرا نیز گرفته و میخواهیم جبران کنیم!
داشتم دشوارترین لحظات عمرم را سپری میکردم؛ چرا که میتوانستم آتش انتقامام را که اینک به شعله کشیده شده، سرد سازم و قلب زخمدیدهام را با بخشیدن و اعتماد کردن به فریماه که روزی یار و یاور مادر و خالهام بود، التیام دهم؟
پاسخ به چنین پرسشی شاید زمانبر باشد ولی در شرایط پرآشوب ایرانشهر نباید درنگ میکردم. زیرا که سنگینی مسئولیت اش بر دوش زنانهام عجیب سنگین شده بود!
با این حال، از غم این واقعهی جانگداز که از خودی خورده بودیم، چنان برایم سهمناک بود که در آن هنگام یارای هیچ تصمیمی پیدا نکردم؛ به همین خاطر، لب فرو بستم و با خیره شدن به او، چند ثانیهای سکوت به راه انداختم. سپس، مژههای بلندم را محکم بر روی هم نهادم و با بیرون دادن نفسی حرصآمیز، سرم را به سوی گوشاش خم کردم و برایش تندی پیشه کردم:
- از کجا معلوم که تصمیمات برای همراهی کردنمان، نقشهای بیش نباشد؟
سپس، بی هیچ ابایی نگاهم را به چهرهی ترسانش بالا دادم و با لبهایی لرزان و صدایی گرفته گفتم:
- اعتماد به تو سختتر از هر چیز دیگریست! بانو فریماه.
آری، راست میگفتم... . راست میگفتم؛ چون دیگر حنای رنگ گرفتهی فریماه برایم هیچ رنگی باقی نگذاشته بود تا اندکی هم که شده، قلب شکستهام را به آن بند زنم و دلخوش باشم!
همین که آهی حسرتگونه از گلویم خارج شد، او بیوقفه دستی به کمربند پیراهن سرخابیرنگش برد و چیزی از آنجا به بیرون کشید. نگاهم به دستانش که سُر خورد، آن گردنبندهای بدل در قاب چشمانم جان گرفت و با ناراحتی لب زد:
- شاید ابتدای بحث امروزمان با تهدید بود ولی مرا توانستی از خواب چندین سالهام بیدار کنی. پس، از تو میخواهم برای محکمسازی حلقهی گروه سپیدافشان به من فرصت دهی تا خود را اثبات کنم.
نگاه نافذ و آکنده از اطمینانش را به دست چپم داد و صدایش را برایم خشدار کرد:
- در اولین قدم میخواهم گردنبندهایت را که با دستور کسی به من فرمان داده شده بود، به خودت تحویل دهم تا کمک حالی در این راه باشم!
من کنجکاوانه نگاهم را به چهرهی مصمماش عمق دادم و او هنوز برایم گفتههایش را بیان میکرد:
- هنوز به کسی که از او برای این کار دستور گرفته بودم، ندادم؛ پس، به من رخصت ده تا همین کارم نشانهی دوستیمان باشد! من به او موضوع این گردنبندها را به نوعی دست به سر خواهم کرد. از این بابت، جای نگرانی برایمان نخواهد بود.
من داشتم سگرمههایم را از شنیدههایم در هم میکشیدم که با اندکی آرامش که از لحنم پیدا شده بود، پرسیدم:
- مگر او کیست که این گونه از او سخن میگویی؟
او دوباره آب دهانی به پایین فرستاد و چشم در چشمانم قفل کرد و به ناچاری گفت:
- فردی که ما را در سم خوراندن پادشاه یاری کرد، همانیست که به من چنین دستوری داد!
هنوز خشم نگاهم در چشمانم بیداد میکرد که سری به سمتش کج کردم و گفتم:
- برای اثبات بیشتر خود برایمان، باید بتوانی بدون لو دادن هیچ اطلاعاتی از جانب ما، خبرهایی از او برایمان بیاوری تا به اهداف خود سامان ببخشیم.
من نگاه منتظرم را برای گرفتن پاسخی از سویش به او دادم که با فروخوردن بغضاش، قاطعانه برای تایید سری تکان داد.
من عمیق به او نگریستم و گفتم:
- برای جان دادن به اعتماد بینمان فرصت هایی باید صورت گیرد!
او هم دوباره به نشانهی تأیید با احترام سری خم کرد و گردنبندهای بدل را در کف دستانم که به سویاش دراز کرده بودم، قرار داد و زیر لب، با صدایی لرزان به من گفت:
- از گذشتهام که باعث تلخکامیات گشته، شرمسارم. امیدوارم سینهی شرحهشرحهشدهات را برایم با مرور زمان نرمتر کنی!
او که این را گفت، من نیز فرصت را برای ارضای کنجکاویام غنیمت شمردم؛ زیرا که کنجکاوی بیشتر گریبان ذهنم را گرفته بود که ابروانم را از تعجب به بالا کشیدم و متفکرانه گفتم:
- میخواهم این بار از پاسخم دیگر طفره نروی!
نگاهم در چشمان نگرانش که بقچه را محکم به تنش چسبانده بود، گره خورد و با مردمکهایی تنگ کرده پرسیدم:
- او کیست؟
با پرسشام سریع نگاه نگرانش را دزدید و به جایی پشت سرم دوخت و چیزی نگفت.
من هم با خشمی که دوباره از چهرهام سربرآورده بود، خود را به او نزدیک کردم و در فاصلهی دو انگشتی از او، زیر گوشش آرام پچ زدم:
- نگذار برای ادامهی رابطهی دست و پا شکستهمان دست به شمشیرم ببرم که سزاوار رابطهای نیست که بنا داریم آن را بازسازی کنیم!
من که داشتم با کلام نیشدارم برایش خط و نشان میکشیدم، نفس حرصآمیزم به پوست گردن گندمگوناش برخورد. او هم با دیدن خشم شعله کشیدهام، سر از ناچاری گوشهی چشمی به من نگاهی کرد و با صدایی لرزان در بیخ گوشم آرام لب زد و با دشواری به لکنت افتاد؛ طوری که برای گفتن هر حرفش، جان کَند:
- جناب... مشا.. مشاور؛ کیا...کیارخ.
او همین نام را که بر زبان جاری کرد، با ناباوری چشمانم از حدقه درآمد و مبهوتوار گردنم را به سمتش در همان حوالی چرخاندم. خشکم زده بود. قلبم دیگر داشت از جای درمیآمد. توان هیچ واکنشی را برایش نداشتم.
این بار رنگ چهرهی سپیدرنگ من بود که پریده بود. او داشت چهها برای خود ورّاجی میکرد؟! ابروانم را غلیظ به هم گره زدم و نفسهای خشمناکام بر روی سینهی بیقرارم در حال جوشیدن بود. دلآشوبهای عجیب، وجودم را فرا گرفته بود. بیقراری امانم را بریده بود. تمام جانم گُر گرفته بود. گرمای تنم از شنیدن نام جناب کیارخ، داشت بدنم را میسوزاند و جایجای روحم را تکهتکه میکرد. میدانستم که صورتم سرخ گشته بود و نبض شقیقههایم به شدت برجسته شده بود و سرم را به درد میآورد.
پلکهای چشمانم را محکم بر روی هم نهادم و برای تسکین سردردم، نفسی عمیق به بیرون کشیدم. این امکان نداشت!
از آنجایی که فریماه، پروندهی تلخیهای بیشماری را در نزد من به ودیعه گذاشته، این حرف بیسر و تهاش هم یک مشت از نمونه خروارهای آن تلخیهاست!
او که این را گفت، برای ترک کردنم خود را بقچه به دست حرکت داد که من با عصبانیت و تندی بازویش را محکم گرفتم و همانند شیر غرّان بر سرش فریاد زدم:
- بانو. میدانی که نمیتوانی با شکرآب کردن روابط خویشاوندیام با جناب فرمانده؛ فرشاسب نام پدرش را اینگونه بر زبان آوری؛ پس، برای دامن زدن به جملهی خطرناک بودن جفتمان که در انباری گفته بودی، بیخود صابون به شکم نزن!
او انتظار چنین گفتهای از جانبم نداشت، سگرمههایی در هم کشید و با چرخاندن سرش به پشت، نگاه عصبانیاش را به من داد و نیشخندی حرصدار بر گوشهی لبش زد و با لحنی محکم گفت:
- شاید به قولی پروندهی رفتارهایم در نزدت سیاه و خدشهدار باشد ولی... .
ابرویی از خشم به بالا پراند و عمق چشمان کهرباییاش را در نگاه ناباورم قفل کرد و صدایش را برایم بلندتر کرد:
- ولی روزی به تمام حرفهایی که از جانب من میشنوی، خواهی رسید و ... .
در همان دم با عصبانیت گوشهی لبش را به دندان گرفت و با نگاهی که بغض در ته چشمانش رخنه کرده بود، ادامهی حرفش را از قصد برید. سپس، در کمال حیرت بازویش را از خشم از حصار دستانم رها داد و تأسفبار سری تکان داد و از من دور شد.
رد نگاهم هنوز به مسیر پاتند کردهاش بود و همانند گیاهی خشکیده، از حرفهایش درماندم. قلبم از حرکت ایستاد و دستانم را به تنهی خالی شده از تن فریماه تکیه دادم. درد سرم بیشتر شده بود و احساس سنگینی میکرد. سرم را با ضرب به پایین حرکت دادم و آهی حسرتبار از گلویم بیرون دادم.
از افکار پریشانام، سینهام سنگین شد و نفسم در سینهام خفه شد.
چشمانم از ناباوری، داشت به سیاهی میرفت. لحظهای دیدگانم تار شد و قلبم تیر کشید. این حجم از اندوه برای من بیچاره در صبحگاه سنگین بود. آن از خبر دست داشتن فریماه در مرگ پدر و مادرم و این هم از نقش ناباورانه و بیبدل جناب کیارخ در ماجراهای پرآشوب ایرانشهر!
نمیدانستم غم کدام سر این ماجراها را در دلم تسکین دهم و افکار در هم ریختهام را سامان؟
جهان در نظرم تار گشته بود و از سخنان فریماه، سینهام عجیب فشرده میشد. بیتابی، دلم را آزار میداد. مگر ممکن بود جناب کیارخ با آن همه سوابق درخشان خود در تشکیلات سپیدافشان و مسیر پرپیچ و خم ایرانشهر،چنین کارهایی از او سر زند؟!
دیگر توانی برای فکر کردن از من به یغما برده شده بود. فشردگی افکار در سرم، نفسم را به بند آورده بود.
این فریماه بود که با چنین حرفهایی، میخواست مرا سردرگم کند و در وادی شبهههای ایرانشهر رها سازد تا برای خاموشسازی آتش فتنهی ارتش تاریکی سنگاندازی کنند!
از پشیمانی که به سراغم آمده بود، اخمی بر چینهای پیشانیام انداختم و در دل به خود نهیب زدم؛ از اینکه کاش شرح ماجرای دستنوشتهها را پس از اطمینان یافتن کامل از او، به کف دستش میگذاشتم. از کلافگی، پوفی حسرتانگیز کشیدم و سری به راست و چپ تکان دادم.