انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شاهنامه فردوسی| داستان بیژن و منیژه

Nazanin

مدیر کل آوا
کادر مدیریت
مدیر کل آوا
فیلم باز آوا
سیسی آوا
تاریخ ثبت‌نام
10/4/24
نوشته‌ها
631
  • موضوع نویسنده
  • #1
بخش اول:
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را به زنگار و گرد


سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرّ زاغ
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
نموده ز هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن

چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر

هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد

چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار

فرو ماند گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون

جهان از دل خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس

نه آوای مرغ و نه هُرّای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد

نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز

بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ

مرا گفت شمعت چه‌ باید همی
شب تیره خوابت بباید همی

بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب

بنه پیشم و بزم را ساز کن
به چنگ آر چنگ و می آغاز کن

بیاورد شمع و بیامد به باغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی

مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار

نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه

جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد

بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگوی

که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر

مرا مهربان یار بشنو چه‌ گفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت

بپیمای می تا یکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ

بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر

ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم ز هرگونه کار

نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ

نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی

پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی

همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
بخش دوم:

چو کیخسرو آمد به کین خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن

ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
برآمد به خورشید بر تاج شاه

بپیوست با شاه ایران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر

زمانه چنان شد که بود از نخست
به آب وفا روی خسرو بشست

به جویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب

چو بهری ز گیتی برو گشت راست
که کین سیاوش همی باز خواست

به بگماز بنشست یک روز شاد
ز گردان لشکر همی کرد یاد

به دیبا بیاراسته گاه شاه
نهاده به سر بر کیانی کلاه

نشسته به گاه اندرون می به چنگ
دل و گوش داده به آوای چنگ

به رامش نشسته بزرگان به هم
فریبرز کاوس با گستهم
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
چو گرگین میلاد و شاپور نیو

شه نوذر آن طوس لشکرشکن
چو رهام و چون بیژن رزم‌زن

همه بادهٔ خسروانی به دست
همه پهلوانان خسروپرست

می اندر قدح چون عقیق یمن
به پیش اندرون لاله و نسترن

پریچهرگان پیش خسرو به پای
سر زلفشان بر سمن مشک‌سای

همه بزمگه بوی و رنگ بهار
کمر بسته بر پیش سالاربار

ز پرده درآمد یکی پرده دار
به نزدیک سالار شد هوشیار

که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان

همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه

چو سالار هشیار بشنید رفت
به نزدیک خسرو خرامید تفت
 
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
به پیش اندر آوردشان چون سزید

به کش کرده دست و زمین را به روی
ستردند زاری‌کنان پیش اوی

که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی

ز شهری به داد آمدستیم دور
که ایران ازین سوی زان سوی تور

کجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانیان نزد خسرو پیام

که نوشه زی ای شاه تا جاودان
به هر کشوری دسترس بر بدان

به هر هفت کشور تویی شهریار
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار

سر مرز توران در شهر ماست
ازیشان به ما بر چه مایه بلاست

سوی شهر ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه اندیشه بود

چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور همه میوه‌دار
 
عقب
بالا