انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شاهنامه فردوسی| داستان بیژن و منیژه

چو گرسیوز آمد بنزدیک در
از ایوان خروش آمد و نوش و خور

غریویدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ایوان افراسیاب

سواران در و بام آن کاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه

چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید

سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوی بسته درش

بزد دست و برکند بندش ز جای
بجست از میان در اندر سرای

بیامد بنزدیک آن خانه زود
کجا پیشگه مرد بیگانه بود

ز در چون به بیژن برافگند چشم
بچوشید خونش برگ بر ز خشم

در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود

بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا
 

نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور

ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس

کجا گیو و گودرز کشوادگان
که سر داد باید همی رایگان

همیشه بیک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون

بزد دست و خنجر کشید از نیام
در خانه بگرفت و برگفت نام

که من بیژنم پور کشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان

ندرد کسی پوست بر من مگر
همی سیری آید تنش را ز سر

وگر خیزد اندر جهان رستخیز
نبیند کسی پشتم اندر گریز

تو دانی نیاکان و شاه مرا
میان یلان پایگاه مرا

وگر جنگ سازند مر جنگ را
همیشه بشویم بخون چنگ را
 
ز تورانیان من بدین خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا

گرم نزد سالار توران بری
بخوبی برو داستان آوری

تو خواهشگری کن مرا زو بخون
سزد گر بنیکی بوی رهنمون

نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی

بدانست کو راست گوید همی
بخون ریختن دست شوید همی

وفا کرد با او بسوگندها
بخوبی بدادش بسی پندها

بپیمان جدا کرد زو خنجرا
بخوبی کشیدش ببند اندرا

بیاورد بسته بکردار یوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز

چنینست کردار این گوژپشت
چو نرمی بسودی بیابی درشت

چو آمد بنزدیک شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا
 
برو آفرین کردکای شهریار
گر از من کنی راستی خواستار

بگویم ترا سربسر داستان
چو گردی بگفتار همداستان

نه من بزرو جستم این جشنگاه
نبود اندرین کار کس را گناه

از ایران بجنگ گراز آمدم
بدین جشن توران فراز آمدم

ز بهر یکی باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را

بزیر یکی سرو رفتم بخواب
که تا سایه دارد مرا ز آفتاب

پری دربیامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر

از اسبم جدا کرد و شد تا براه
که آمد همی لشکر و دخت شاه

سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مایه عماری بمن برگذشت

یکی چتر هندی برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور
 
یکی کرده از عود مهدی میان
کشیده برو چادر پرنیان

بدو اندرون خفته بت پیکری
نهاده ببالین برش افسری

پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
میان سواران درآمد چو باد

مرا ناگهان در عماری نشاند
بران خوب چهره فسونی بخواند

که تا اندر ایوان نیامد ز خواب
نجنبید و من چشم کرده پر آب

گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست

پری بی‌گمان بخت برگشته بود
که بر من همی جادوی آزمود

چنین بد که گفتم کم و بیش نه
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه

چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بخت بدت کرد بر تو شتاب

تو آنی کز ایران بتیغ و کمند
همی رزم جستی به نام بلند

کنون چون زنان پیش من بسته دست
همی خواب گویی به کردار مست

بکار دروغ آزمودن همی
بخواهی سر از من ربودن همی

بدو گفت بیژن که ای شهریار
سخن بشنو از من یکی هوشیار

گرازان بدندان و شیران بچنگ
توانند کردن بهر جای جنگ

یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
توانند کوشید با بدگمان

یکی دست بسته برهنه تنا
یکی را ز پولاد پیراهنا
 
بخش چهارم:
ببخشود یزدان جوانیش را
بهم برشکست آن گمانیش را

کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت

چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید

یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند

ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست

بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست

بزد اسب و آمد بر بیژنا
جگر خسته دیدش برهنه تنا

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ

بپرسید و گفتش که چون آمدی
از ایران همانا بخون آمدی

همه داستان بیژن او را بگفت
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
 

ببخشود پیران ویسه بروی
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی

بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار

بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه

بکاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست کرده بکش

بیامد دمان تا بنزدیک تخت
بر افراسیاب آفرین کرد سخت

همی بود در پیش تختش بپای
چو دستور پاکیزه و رهنمای

سپهبد بدانست کز آرزوی
بپایست پیران آزاده خوی

بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی

اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا

ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش
 
چو بشنید پیران خسرو پرست
زمین را ببوسید و بر پای جست

که جاوید بادا ترا بخت و جای
مبادا ز تخت تو پردخته جای

ز شاهان گیتی ستایش تراست
ز خورشید برتر نمایش تراست

مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست

مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست

بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر کار بی‌سرزنش

که من شاه را پیش ازین چند بار
همی دادمی پند بر چند کار

بفرمان من هیچ نامد فراز
ازو داشتم کارها دست باز

مکش گفتمت پور کاوس را
که دشمن کنی رستم و طوس را

کز ایران بپیلان بکوبندمان
ز هم بگسلانند پیوندمان
 
سیاوش که بود از نژاد کیان
ز بهر تو بسته کمر بر میان

بکشتی بخیره سیاوش را
بزهر اندر آمیختی نوش را

بدیدی بدیهای ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان

ز ترکان دو بهره بپای ستور
سپردند و شد بخت را آب شور

هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نیاسود اندر نیام

که رستم همی سرفشاند ازوی
بخورشید بر خون چکاند ازوی

بآرام بر کینه جویی همی
گل زهر خیره ببویی همی

اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین

خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا

نگه کن ازان کین که گستردیا
ابا شاه ایران چه بر خوردیا
 
هم آنرا همی خواستار آوری
درخت بلا را ببار آوری

چو کینه دو گردد نداریم پای
ایا پهلوان جهان کدخدای

به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را

چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ

چو برزد بران آتش تیز آب
چنین داد پاسخ پس افراسیاب

که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد

نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم

همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن

کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم

 
عقب
بالا