انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

تکمیل شده دلنوشته‌ی چشمان اقیانوس| نگین قاسم پور کاربر انجمن آوای رمان

استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
قطره‌ای مرکب. بی‌هوا بر روی نامه‌ی زندگی چکید و سیاه شد... .
روز و شب، ثانیه و ساعت!
قطره‌ی سیاه، دریا شد و بغض‌ها را در هم تنید و رویاهایش را درید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قطره‌های خون، اُقیانوسی سهمگین از وهم‌هایش را به تصویر کشید... .
چشم‌هایش زندگی برای ماهی‌ها بود!
چه کسی چشمانش را درید؟
 
پریشان‌دل!
عمق کلمات را نمی‌توانی بسنجی، مگر این‌که واژه‌ها را لمس کرده باشی.
پریشان‌دل شدم، مادامی که خواستم از خود بگویم و واژه‌ها سکوت کردند!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کسی در میان گورها فریاد می‌زند؛
هرگز نخواهم فهمید، شیون‌های گوش خراش، در کدام روز از خورشید و در کدام شب از ماه در مدفن من آرام می‌گیرد.
از کنار قبرها که می‌گذری، اشک‌هایت را روانه‌ی آسمان کن.
بگذار حتی برای یک‌بار هم شده، ابرها از غم در سینه‌ات خیس از اشک شوند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تلخ‌ترین خالِ زمین در تلالوی درخششِ طناب داری‌ست که انتهایش رسیدن به بیوسیدن اُقیانوسی غرق در اشک است.
 
بغض که از راه می‌رسد، مانع نباشد، بهتر است.
درد که بر دل می‌نشیند، درمان نباشد، بهتر است.
منون که رخ می‌گشاید، احدی نباشد، بهتر است... .
وامانده‌ی این سرسرام!
می‌خواهم، درگیر نسیانی باشم که نامم نماند بر ذهن؛
چون ماهی بر بیکرانگی اُقیانوس، سمفونی غم را با شادی برقصم!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بی‌بهانه گریستن‌ها هرگز انتها ندارد... .
خط‌های موازی در امتداد یک‌دیگر می‌گریند، گویا وصالی نیست.
مات و مبهوت بودن را از کالفته‌ای به یاد دارم که در میان قفس، دلش را پرنده کرد و بی‌هوا پرید!
پریشانا!
در پیِ معنا نگرد، واژه‌ها بی‌وجودند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سدها را بشکن؛ اشک‌هایت را دریا کن، طغیان کن.
زمزمه‌ها را سمفونی منونی پر از تلالوی درد کن!
بگذار ذره‌ ذره‌ی اندوهت را درک کنند؛ تو در بی‌نهایتی آدمک‌ها، تنهایی را معنا می‌کنی.
بغض، اندوه، درد، آشفتگی... .
گویا مهمانی در چشم‌ها نهفته.
 
غرق اندروایی‌ام که پر از خلسه‌ی شیرین بی‌تفکریست... .
دنیا جای بهتری بود اگر افکار، خامُش بودند و لب‌ها خندان.
نبین!
نگو!
نشنو!
بگذار این ساعت شنی به پایان برسد؛ تو در این ورطه، غرق در کابوس بی‌رویایی‌هایی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
رزهای سرخ را غرق نسیان کردند، جرح سر باز کرد و سیلی از فراموش نشده‌ها، روانه‌ی افکار شدند.
کولیا!
قایقت را در میان خون اشک‌هایم به رقص دربیار، آزادی‌ات زنجیر رویاها شدند.
کولیا! تو بخند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا