انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

تکمیل شده دلنوشته‌ی چشمان اقیانوس| نگین قاسم پور کاربر انجمن آوای رمان

استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
اُقیانوس در میان رگ‌های خشکیده‌اش می‌درخشید... .
پژواک ناکامی‌اش، ستارگان را به رقص درآورد.
وازده از تجلی لاژورد، با چشم خویش دید که جانش می‌رود!
 
این چنین وامانده از خود که حتی آینه‌ها هم پس می‌زنند!
چه کابوسی را بافتم مادامی که لب‌هایم می‌خندید؟!
چنین بی‌چشم شدن در باورم نبود، در باورم نبود که تنهاترین آینه‌ای باشم که انعکاس ندارد.
 
تمام خود را به آغوش بگیر، چرا که در این مرداب تو تنها کنده‌ی خشکیده‌ای که به انتظار باران می‌خشکد.
حتی بهترین هیزم‌ها هم تلخ‌ترین ناگفته‌ها را در خود دارد.
می‌گفتند: "هنگامی که سینه‌اش را دریدند، اُقیانوسی از اشک آزرم او را غرق کرد و با خود برد!"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غم در اذهان غریب شروع به رقصیدن کرد، فریاد آسمان و نجوای چکیدن باران در پس کوچه‌های بی‌کسی چه سمفونی قشنگی است.
چه زیبا می‌گریست، پریشانی که در میان صورتک‌ها بی‌نشان بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
هق هق‌ات را آرام کن و آسوده بخواب.
بگذار دستانت را بگیرند و به اُقیانوسی که از سوی چشمانت رویید، ببرند.
تو آزادی، حال که از کالبدت جدا شدی؛
با وال‌ها برقص و با ماهی‌های آرزو جشن بگیر، کف این زندگی هنوز هم خاطرت را در دل دارد.
پریشانا! حال بخواب و بگذار سکوت درخشش چشمانت، این شهر را به خامُشی برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وامانده از هیاهوی سرسرای غفلت، تاریکی‌هایم را به آغوش کشیدم.
دردِ بغض‌های اشک نشده در بند بندِ وجودم می‌پیچید و نقش‌های نگارین بر قلب فروخورده‌ام می‌زد.
نفس‌هایی که فریادِ خامُشی سر داده بودند تا به کی می‌توانند مُهر لبخند را از آن چهره‌‌ی نمادین پاک کنند؟


پایان
 
picsart_01-25-05.28.34_n6p1.jpg

از اینکه انجمن ما را برای عرضه آثار خود برگزیده‌اید، صمیمانه سپاسگزاریم rose
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nazanin
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا