انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دل‌نوشته «برشی از نامه»| رحیمه محرابی کاربر انجمن آوای رمان

می‌گویند: «زاویه‌ی دیدت را عوض کن، نگرشت را تغییر بده، آن‌گاه جهان دگرگون خواهد شد.»
اما من باور ندارم که صرفاً با تغییر نگاه، واقعیت‌های بنیادین نیز دستخوش دگرگونی شوند؛ چون این بازی نور و سایه، جادوی حقیقت را می‌فریبد!

آیا می‌توانی جوشیدن آب را در دمایی کمتر از صد درجه سلسیوس به حقیقتی دیگر بدل کنی، بی‌آن‌که فشار جو را تغییر دهی؟
آیا می‌توانی چرخش زمین را انکار کنی، فقط چون دیدگاهت به آن فرق دارد؟
آیا می‌توانی قانون گرانش را با نادیده‌گرفتن، از میان برداری؟

علوم اعصاب ثابت می‌کند که تغییر "زاویه دید" تنها پردازش اطلاعات در قشر پیش‌پیشانی مغز را تعدیل می‌کند، نه خود واقعیت را.
واقعیت، برخلاف ذهن، نرم و انعطاف‌پذیر نیست.
حقایق مطلق، مستقل از باورها و برداشت‌های شخصی‌اند.
ذهن، می‌تواند تفسیر کند، تحمل کند، زیبا جلوه دهد یا زشت‌تر؛ اما ذات یک حقیقت، نه با میل ما زایل می‌شود و نه با مهربانی‌ ذهن ترمیم.
 
پندِ تلخ، ولی ضروری:

عقل آن نیست که
پیِ معجزه بدوی؛
عقل آن است که
پایانِ راه‌های تکراری را
پیش از آغاز، بخوانی...
وگرنه،
خرد در چاه‌ی تکرار،
پروانه‌وار می‌سوزد!
 
آه از این گذرِ سریعِ ایام...
که زنده‌بودن را با زیستن اشتباه گرفته‌ایم!
چه شد که این‌همه نقابِ شعف بر چهره زدیم
با آن‌که دل، تکه‌تکه از غمِ جهان است
اما در جمع، خنده را به دندان می‌گیریم
انگار شادی، جامه‌ای‌ست که باید با آن
تنِ روحِ خسته بپوشانیم!
و آه از این دروغِ مصلحتی دیگر...
 
عشق، مثل شراره‌ای‌ست که
ناگهان از سینهٔ کوهی خاموش سر می‌کشد
و بی‌هشدار بر جانت می‌ریزد.
جریانش آرام و گاهی طغیانی است.
بعد از نوک انگشت‌هایت
تا ژرفای قلبت نفود می‌کند.
نمی‌دانی چه‌زمان و چطور
فقط می‌فهمی در آتش کسی می‌سوزی
که تا دیروز برایت تنها یک اسم بود
یا شاید یک حضور عادی...
اما امروز؛ بود و نبودش با نفس‌هایت گره خورده.
هیچ قدرتی نداری مهارش کنی،
اراده‌ات بی‌اثر است
و تو در سکوت، نظاره‌گر سوختن خودی.
نه فریاد می‌زنی، نه می‌خواهی خاموشش کنی
چون این سوختن، تلخ نیست.
درد دارد، بله، اما دردی از جنس لذت...
از همان‌ها که دلتنگت می‌کنند بی‌قرارت می‌کنند
ولی باز مشتاقی بیشتر و بیشتر شعله بگیرد...
این عشق، شکنجه نیست
یک جور جنون شیرین است که تو را می‌گیرد و تا ته خط می‌برد
بی‌آنکه بخواهی حتی لحظه‌ای ازش فرار کنی.
 
کاش هر انسانی آشیانه‌ای می‌داشت؛ جایی که او را از تیغِ بُرّانِ روزهای تکرار شونده برهاند.
این روزها، این مأمن برایم به رویایی می‌ماند که در مه‌ی نفس‌های بی‌قرارم گم شده. کاسه‌ی تحملم، مانند ظرفِ چینیِ کهنه‌ای، پر از ترک‌های ریز است. هر درزش را اگر نزدیک ببینی، ردی از اشک و خستگی ست که مثل نقره در شیارهایش جاری شده. نمی‌دانم کدام نسیمِ بی‌مقدار، آخرین ضربه را خواهد زد تا این کاسه یکباره فرو ریزد و به غبارِ هزاران ذره‌ی بی‌نام تبدیل شود...

سخت است وقتی می‌بینی چگونه هر سپیده‌دم، رشته‌های امید را از تاروپود وجودت می‌دزدند. انگار زمان، دارِ تاریکِ خود را برپا کرده و تارهای زندگیت را یکی یکی پنبه می‌کند. سکوت می‌کنی و می‌بینی، انگار که قاصدکی در بیابانِ بادها هستی و هر نسیمی تو را به سمتی می‌کشد، بی‌آنکه بدانی آخرین برگِ وجودت کی و کجا بر خاک خواهد افتاد...
 
امروز در قلبم شوری غریب می‌تپد، مثل آهنگِ بی‌قراری که رگ‌های وجودت را به رقصی بی‌اختیار فرا می‌خواند.
و این که سرچشمه‌اش را نشناسی... این ندانستن، خود جرعه‌ای دیگر از آن جامِ بی‌کران است.
هر چه بیشتر در پیِ «چراییِ» این آتش بگردی، هزاران چرای دیگر چون اخگری از خاکستر برمی‌خیزند و شعله‌اش را فروزان‌تر می‌سازند.
مثلِ شوقِ دیداری که هنوز رخ نداده یا انتظارِ لحظه‌ای که چون غنچه‌ای ناشکفته در انتظارِ بوسه‌ای از نور است...

فرجام این راه را کسی نمی‌داند؛ شاید به باغی از بهشت رسد، شاید در گردابی از حسرت فرو رود...
اما همین اکنون، در این دمِ فروزانی که می‌سوزد و می‌سازد، حسی است شیرین و ژرف، انگار پروانه‌ای از نور در تاریکی‌های ناشناخته‌ات بال می‌زند.
این شور، این انتظار، این لرزشِ ناشناخته... خود، زیباترین رازِ زنده‌بودن است.
و پایانش؟
پایانش را مهِ صبحگاهیِ فردا پنهان کرده...
 
ای سایه‌ی گمشدهٔ من در جهانِ آیینه‌ها!
آیا تو هم وقتی باران می‌بارد، صدای قدم‌هایم را روی پل‌های موازی می‌شنوی؟
شاید تو همان نیمه‌ی گمشدهٔ افسانه‌ها هستی که جهان، پیدایت نکرده؛ اما من با تمامِ ناتوانی‌هایم تو را در مرز خیالم حفظ کردم؛ گمشدهٔ که گم‌تر از خودِ گم‌گشتگی‌ست...

گاهی دلم چنان تنگ می‌شود که گویا تمامِ اقیانوس‌ها در سینه‌ام فشرده‌اند. تو که در جزیره‌ای ناشناخته‌ات نشسته‌ای، آیا کشتی‌سوخته‌ی به ساحلت رسید؟ آن کشتی‌ بغض‌های بی‌صدای من بود...

گاهی فکر می‌کنم: اگر در آن دنیا، من انتخاب کرده بودم که نترسم، تو انتخاب کرده بودی که بمانی، آن‌گاه آیا اکنون این نامه را تو به من می‌نوشتی؟
با همین واژه‌ها؟
با همین حسرتِ سفید روی کاغذ سیاه؟

اگر دستت به نورِ مهتاب رسید… این کاغذ را به آینه‌ای کهنه بگیر‌! می‌گویند در زوایایِ موازی، سایه‌های عاشقان می‌توانند یک ثانیه همدیگر را لمس کنند...
 
مکالمه:

– «انگار دیشب خواب خوشی دیده‌ای، دخترم! صبح زود بیدار شدی؟»
+ «بله پدرجان... دیروز خیلی خسته بودم.»
– «گاهی کارهای تکراری، روح آدم را مثل آب، از حرکت می‌اندازند. چیزهایی که روزی شادی را در رگ‌هایت جاری می‌کردند، کم‌کم رنگ می‌بازند. اما یادت باشد رحیمه... زندگی، با همان معنایی که تو به آن می‌دهی، دوباره زنده می‌شود. باید در هر کاری که می‌کنی، اگر کوچک باشد؛ دانه‌ای لذت و ذره‌ای عزت نفس پیدا کنی. آن‌وقت است که زندگی، همان جام پُر می‌شود که تو سزاوارش هستی.»
 
من اگر خاکم، تو جانم را گل می‌کنی…
من اگر گل باشم، تو بارانی!
من اگر بارانم، تویی که بهار را به جانم می‌تابانی.
من اگر ترانه‌ام، تو آنی که واژه‌هایم را نوا می‌بخشی.
همان‌گونه‌ که زنبورعسل شهدش را مدیون گل‌هاست، من واژه‌هایم را مدیون تو هستم.
 
من اگر هستم
از بودنِ توست…
همان‌گونه که رود
از چشمه معنا می‌گیرد
و باران
وام‌دارِ آغوشِ ابر است.
 
عقب
بالا