انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
هر سه در حال نگاه کردن به او بودیم که لحظه‌این صدای شمشیرها متوقف شد و تن و چهره‌ی جناب کیسان لحظه‌ به لحظه تغییر می‌یافت.
حتی آن شش نفر هم دیگر شمشیر نمی‌زدند و در حال نگریستن به او بودند.
از نهایت کنجکاوی و با چشمانی درشت کرده، قدمی به جلو رفتم که به یکباره، چهره‌اش را در جهت‌مان برگرداند و او را با چهره‌ای سفید و نمکی دیدیم. تن‌اش کامل نمکین شده بود و داشت با آن چشمان مشکی‌رنگش با بی‌تفاوتی ما را می‌دید.
قلبم از دیدن‌اش ناگهانی ایستاد و خون‌‌های در رگم نیز در لحظه یخ بستند. از پاهایم توان حرکت ربوده شد و انگار تمام جانم قندیل بست.
هر سه در کمال ناباوری به همدیگر نگاه کردیم و من با دهانی باز، خطاب به فرشاسب سر چرخاندم و زبانم به لکنت افتاد:
- او مردی نمکی‌ست؛ نه عموی‌ات. فرشاسب.
او که هنوز با گیجی در چشمانم زل زده بود، اخمی ریز میان ابروان پرش نشست و مبهوت‌زده، سیبک گلویش تکان خورد و آب دهنی قورت داد.
توماج نیز از پشت سرم به جای‌مان جدی‌گونه گفت:
- خواهر. از آن جایی که حسن خلقی جناب کیسان را از شما شنیده بودم؛ باید از ابتدای این ماجرا پی به طرح‌ریزی زیرکانه‌ی این‌ها می‌کردیم که داشتند این‌گونه ما را می‌فریفتند.
قلبم دیگر داشت از فرط آب زیر کاه بودنشان فشرده می‌شد و در هوای سرد دریاچه، نفس کم می‌آوردم که دمی عمیق گرفتم تا اندکی هوایی تازه به ریه‌هایم راه یابد.
آری. از قرار معلوم حتی در گروه سپیدافشان هم نفوذ کرده‌اند و دیگر اعضا را هم با خود برای اهدافشان همراه کردند و خود را به جای جناب کیسان و نماینده‌ی پادشاه جا زدند.
ابروانم را از خشمی که بیشتر در جانم شعله‌ور کرده بود، محکم در هم گره زدم و با جان و دل هر سه مان در برابرشان شمشیر می‌زدیم.
اما هنوز از وجود جناب کیسان در بی‌خبری بودیم و نمی‌دانستیم در کدامین گوشه از ایرانشهر چه می‌کند؟!
از طرفی، در دل خوشحال بودم که این نماینده‌ی پادشاه، همان جناب کیسانی نیست که همیشه سرِ نیک‌سرشتی‌اش سوگند می‌خوردیم. بنابراین، در دلم جوانه‌ای از امید و وفاداری سر برآورده بود و بیش از هر چیز، از بابت فرشاسب نگرانی‌ام رفع گشته بود؛ چرا که دیگر تاب دیدن خیانتی دیگر را از سمت عزیزانش نداشتم!
توماج در حال شمشیرزدن با آن چند تن بود که دیو نمکی با آن شمایل کریه‌اش چند ضربه‌ای پی‌در‌پی به شمشیر من و توماج نواخت و خود را اندکی تکاند. سپس، با پرخاشگری که از وجناتش دیده می‌شد، ذراتی از نمک بر سر و صورت هر سه‌مان پاشید.
 
آخرین ویرایش:
با پاشیدن نمک بر صورتمان، سوزش عجیبی در چشمانمان آغاز شد و انگار جگرهایمان را از درون می‌بریدند. درد چشمانمان در آن هنگام چنان افزون شد که نفس در سینه‌هایمان گره خورد و در همان نقطه از سینه‌هایمان که هوا بینش رد و بدل می‌شد، ماند.
توان نفس کشیدن در جان نداشتم و جفت چشمانم از شدت سوزناکی و درد به یک آن محکم بسته شد. می‌دانستم اگر همین‌گونه برای نبرد با او دست‌دست کنیم، او همراه با آن شش نفر گنجینه‌ها را با خود خواهد برد و تمام زحماتمان یک شبه به باد خواهد رفت.
تا به این دم، هرگز در چنین منجلابی فرو نرفته بودم که در شبانگاه قره‌ناز این چنین دچارش شدم. با این حال، سعی در گشودنش کردم ولی هر بار با شمشیر زدنم در برابرشان به سختی چشمانم را می‌گشودم.
آن چنان فشار سوزش به دیدگانم می‌آمد که سیلی از اشک از چشمانم به پایین گونه‌هایم سرازیر می‌شد و با سختی مواجه می‌شدم.
هر از گاهی از دشواری آهی ریز به بیرون می‌فرستادم و دندان‌هایم را هم بر روی هم از فشاری که بر چشمانم می‌آمد، فشار می‌دادم. قلبم فشرده می‌شد و تنم را حین شمشیر زدن بر هم جمع می‌کردم.
از سمت چپم توماج هم به چشمانش فشار می‌آمد که با یورش بردن به دیو نمکی، فریاد زد:
- حالا با نمک‌پراکنی برایمان، ما را دست می‌اندازی؟ بلافاصله پس از گفتن‌اش، نفس‌هایش را که نامنظم شده بود، نفسی هم بیرون فرستاد و با یک حرکتی نیرومندانه‌تر بر او شمشیر زد و گفت:
- این هم جبران فریبی که ما را دادی!
من که اندکی چشمانم را باز کرده بود، لحظه‌ای آن شش تن را در هاله‌ای از ابهام و تار دیدم ولی به سوی دو تن از آنها قدم برداشتم و با نواختن شمشیرم به سمت گردنشان، رگ‌هایشان به ناچار زده شد و خون‌هایی از گردن‌هایشان به بیرون جهید.
با جهیدن خون‌هایشان، قطراتی از آنها بر روی پوستینه‌ی ضخیم‌ام پخش شد و آنها بر زمین نمکین افتادند.
فرشاسب که اندکی از سوزش چشمانمان کاسته شده بود، با دیدنم به سمتم سریع قدم برداشت و در پی آن چهار تن دیگر که به سمتمان می‌آمدند، رفت تا آنها را سرگرم کند.
من که نفس‌هایم به شماره افتاده بود، تنم هم به شدت گُر گرفت و گویا از جانم گلوله‌های آتش شروع به باریدن کرده بود.
پیش از ملحق شدن به برادرم؛ توماج، فرشاسب شمشیر به دست به عقب گردنی کج کرد و رو به من با صدایی بلند گفت:
- بانو. این چهار تن را هم به من بسپار تا آنها را به جرگه‌ی دوستان‌شان پیوند دهم.
من که به زحمت در حال چشم گشودن بودم، نگاهی به فرشاسب کردم و لبخندی از امیدواری بر گوشه‌ی لبم نشاندم و تحویل‌اش دادم. سپس، بی آنکه درنگی کرده باشم؛ به سوی توماج برگشتم و در کنارش شمشیرم را برای مبارزه با آن دیو پلید نمکین رو کردم.
 
عقب
بالا