- تاریخ ثبتنام
- 1/25/26
- نوشتهها
- 489
- موضوع نویسنده
- #371
هر سه در حال نگاه کردن به او بودیم که لحظهاین صدای شمشیرها متوقف شد و تن و چهرهی جناب کیسان لحظه به لحظه تغییر مییافت.
حتی آن شش نفر هم دیگر شمشیر نمیزدند و در حال نگریستن به او بودند.
از نهایت کنجکاوی و با چشمانی درشت کرده، قدمی به جلو رفتم که به یکباره، چهرهاش را در جهتمان برگرداند و او را با چهرهای سفید و نمکی دیدیم. تناش کامل نمکین شده بود و داشت با آن چشمان مشکیرنگش با بیتفاوتی ما را میدید.
قلبم از دیدناش ناگهانی ایستاد و خونهای در رگم نیز در لحظه یخ بستند. از پاهایم توان حرکت ربوده شد و انگار تمام جانم قندیل بست.
هر سه در کمال ناباوری به همدیگر نگاه کردیم و من با دهانی باز، خطاب به فرشاسب سر چرخاندم و زبانم به لکنت افتاد:
- او مردی نمکیست؛ نه عمویات. فرشاسب.
او که هنوز با گیجی در چشمانم زل زده بود، اخمی ریز میان ابروان پرش نشست و مبهوتزده، سیبک گلویش تکان خورد و آب دهنی قورت داد.
توماج نیز از پشت سرم به جایمان جدیگونه گفت:
- خواهر. از آن جایی که حسن خلقی جناب کیسان را از شما شنیده بودم؛ باید از ابتدای این ماجرا پی به طرحریزی زیرکانهی اینها میکردیم که داشتند اینگونه ما را میفریفتند.
قلبم دیگر داشت از فرط آب زیر کاه بودنشان فشرده میشد و در هوای سرد دریاچه، نفس کم میآوردم که دمی عمیق گرفتم تا اندکی هوایی تازه به ریههایم راه یابد.
آری. از قرار معلوم حتی در گروه سپیدافشان هم نفوذ کردهاند و دیگر اعضا را هم با خود برای اهدافشان همراه کردند و خود را به جای جناب کیسان و نمایندهی پادشاه جا زدند.
ابروانم را از خشمی که بیشتر در جانم شعلهور کرده بود، محکم در هم گره زدم و با جان و دل هر سه مان در برابرشان شمشیر میزدیم.
اما هنوز از وجود جناب کیسان در بیخبری بودیم و نمیدانستیم در کدامین گوشه از ایرانشهر چه میکند؟!
از طرفی، در دل خوشحال بودم که این نمایندهی پادشاه، همان جناب کیسانی نیست که همیشه سرِ نیکسرشتیاش سوگند میخوردیم. بنابراین، در دلم جوانهای از امید و وفاداری سر برآورده بود و بیش از هر چیز، از بابت فرشاسب نگرانیام رفع گشته بود؛ چرا که دیگر تاب دیدن خیانتی دیگر را از سمت عزیزانش نداشتم!
توماج در حال شمشیرزدن با آن چند تن بود که دیو نمکی با آن شمایل کریهاش چند ضربهای پیدرپی به شمشیر من و توماج نواخت و خود را اندکی تکاند. سپس، با پرخاشگری که از وجناتش دیده میشد، ذراتی از نمک بر سر و صورت هر سهمان پاشید.
حتی آن شش نفر هم دیگر شمشیر نمیزدند و در حال نگریستن به او بودند.
از نهایت کنجکاوی و با چشمانی درشت کرده، قدمی به جلو رفتم که به یکباره، چهرهاش را در جهتمان برگرداند و او را با چهرهای سفید و نمکی دیدیم. تناش کامل نمکین شده بود و داشت با آن چشمان مشکیرنگش با بیتفاوتی ما را میدید.
قلبم از دیدناش ناگهانی ایستاد و خونهای در رگم نیز در لحظه یخ بستند. از پاهایم توان حرکت ربوده شد و انگار تمام جانم قندیل بست.
هر سه در کمال ناباوری به همدیگر نگاه کردیم و من با دهانی باز، خطاب به فرشاسب سر چرخاندم و زبانم به لکنت افتاد:
- او مردی نمکیست؛ نه عمویات. فرشاسب.
او که هنوز با گیجی در چشمانم زل زده بود، اخمی ریز میان ابروان پرش نشست و مبهوتزده، سیبک گلویش تکان خورد و آب دهنی قورت داد.
توماج نیز از پشت سرم به جایمان جدیگونه گفت:
- خواهر. از آن جایی که حسن خلقی جناب کیسان را از شما شنیده بودم؛ باید از ابتدای این ماجرا پی به طرحریزی زیرکانهی اینها میکردیم که داشتند اینگونه ما را میفریفتند.
قلبم دیگر داشت از فرط آب زیر کاه بودنشان فشرده میشد و در هوای سرد دریاچه، نفس کم میآوردم که دمی عمیق گرفتم تا اندکی هوایی تازه به ریههایم راه یابد.
آری. از قرار معلوم حتی در گروه سپیدافشان هم نفوذ کردهاند و دیگر اعضا را هم با خود برای اهدافشان همراه کردند و خود را به جای جناب کیسان و نمایندهی پادشاه جا زدند.
ابروانم را از خشمی که بیشتر در جانم شعلهور کرده بود، محکم در هم گره زدم و با جان و دل هر سه مان در برابرشان شمشیر میزدیم.
اما هنوز از وجود جناب کیسان در بیخبری بودیم و نمیدانستیم در کدامین گوشه از ایرانشهر چه میکند؟!
از طرفی، در دل خوشحال بودم که این نمایندهی پادشاه، همان جناب کیسانی نیست که همیشه سرِ نیکسرشتیاش سوگند میخوردیم. بنابراین، در دلم جوانهای از امید و وفاداری سر برآورده بود و بیش از هر چیز، از بابت فرشاسب نگرانیام رفع گشته بود؛ چرا که دیگر تاب دیدن خیانتی دیگر را از سمت عزیزانش نداشتم!
توماج در حال شمشیرزدن با آن چند تن بود که دیو نمکی با آن شمایل کریهاش چند ضربهای پیدرپی به شمشیر من و توماج نواخت و خود را اندکی تکاند. سپس، با پرخاشگری که از وجناتش دیده میشد، ذراتی از نمک بر سر و صورت هر سهمان پاشید.
آخرین ویرایش: