- تاریخ ثبتنام
- 1/25/26
- نوشتهها
- 265
- موضوع نویسنده
- #191
از اینکه پاسخی به او ندهم، میخواستم نگاهی از او بدزدم که او نیز با تندی رد نگاهم را در شکار چشمانش گرفت. سپس، از ته چشمانش
نگاهش را به من عمیق کرد و بی آن که پلکی بزند، گفت:
- من که میدانم از کسی به تازگی چنین حقیقتی شنیدهای که این گونه با اطمینان این اسامی را یافتی؛ چرا که به جز ما، گویا کس دیگری از این موضوع آگاهی داشت که تو را خبر داده! بانو.
من نیز دیگر تکان گریختن از نگاه و حرفهایش نداشتم. به همین خاطر، به نشانهی تأیید آرام سری تکان دادم و گوشهی لبم را با نگاه کشدارم به او جویدم. سپس، با کج کردن اندک سرم به راست، ملتمسانه لب زدم:
- تو که پاسخ را تا نیمهاش بر زبان آوردی؛ نیمهی دیگرش را به دلایلی که آن شخص برایم گفته، پس از مدتی خواهم گفت.
از آن جایی که آن مرد سیاهپوش مرموز برای این کار به من اعتماد کرده بود، توانایی گفتنش را دربارهی او به فرشاسب نداشتم؛ پس، لبی دوختم و او هم با انتظاری که از او نداشتم، لبخندی بر چهرهی دلنگرانم پاشید و گفت:
- از اینکه تا به امروز برای رنجیده خاطر شدنم از بابت پدرم لب باز نکردهای، سپاسگزارم. از طرفی... .
لبخند روی لبان مردانهاش را از پشت آن تهریش نهچندان کوتاهش بیشتر کش داد و ادامهی حرفهایش را پی گرفت:
- امروز به یاد گردنبندهای مکمل هم که شده، توانستی مرا به عنوان محرم رازهایت حساب کنی. این بزرگترین گنجینهی یک مرد است که یک زنی آن را در قلب آن مرد قرار میدهد تا از آن پاسبانی کند. به همین دلیل هم که شده برای گفتن چیزی که هنوز صلاحاش را در آن نمیبینی، شکیبایی میورزم و میدانم که آن شخص، برای در میان گذاشتن چنین کمربند مخفی برایت فردی باورمند به توست.
او در همان هنگام جملات زیبا و اعتمادبخشی را از عمق قلبش به من روانه کرد و شوق زنانهام را برانگیخت. دلم را با شوری بیپایان داشت زیر و رو میکرد. تپشهای قلبم ریزریز تندتر میشد و چهرهام رنگ به رنگ میشد. دوباره همانند آهویی گریزپا شده بودم تا از اسارت نگاهی که هنوز به نگاهم بند کرده بود، بگریزم. بی آنکه که درنگی کرده باشم، در برابرش لبخندی بر لبان برجسته و صورتیفامام زدم و با نگاهی زیرچشمی و کرشمهوار، زیر لب سپاسی حوالهاش کردم.
ثانیهای نگذشت تا از داخل کمربند طلاییرنگ خودم، کمربند پارچهای طلایی رنگ دیگر که سالم بود درآوردم. به فرشاسب برای بستن کمربندِ در دستم به دور کمر پادشاه با ابرو اشارهای کردم. ما بستن آن کمربند را به دور کمر پادشاه برای شک نبردن کسی به برداشتن کمربند اصیلاش انجام دادیم. فرشاسب پس از اتمام کار، رو به من با اطمینان سری تکان داد و هر دو از اتاق پادشاه بیرون زدیم.
نگاهش را به من عمیق کرد و بی آن که پلکی بزند، گفت:
- من که میدانم از کسی به تازگی چنین حقیقتی شنیدهای که این گونه با اطمینان این اسامی را یافتی؛ چرا که به جز ما، گویا کس دیگری از این موضوع آگاهی داشت که تو را خبر داده! بانو.
من نیز دیگر تکان گریختن از نگاه و حرفهایش نداشتم. به همین خاطر، به نشانهی تأیید آرام سری تکان دادم و گوشهی لبم را با نگاه کشدارم به او جویدم. سپس، با کج کردن اندک سرم به راست، ملتمسانه لب زدم:
- تو که پاسخ را تا نیمهاش بر زبان آوردی؛ نیمهی دیگرش را به دلایلی که آن شخص برایم گفته، پس از مدتی خواهم گفت.
از آن جایی که آن مرد سیاهپوش مرموز برای این کار به من اعتماد کرده بود، توانایی گفتنش را دربارهی او به فرشاسب نداشتم؛ پس، لبی دوختم و او هم با انتظاری که از او نداشتم، لبخندی بر چهرهی دلنگرانم پاشید و گفت:
- از اینکه تا به امروز برای رنجیده خاطر شدنم از بابت پدرم لب باز نکردهای، سپاسگزارم. از طرفی... .
لبخند روی لبان مردانهاش را از پشت آن تهریش نهچندان کوتاهش بیشتر کش داد و ادامهی حرفهایش را پی گرفت:
- امروز به یاد گردنبندهای مکمل هم که شده، توانستی مرا به عنوان محرم رازهایت حساب کنی. این بزرگترین گنجینهی یک مرد است که یک زنی آن را در قلب آن مرد قرار میدهد تا از آن پاسبانی کند. به همین دلیل هم که شده برای گفتن چیزی که هنوز صلاحاش را در آن نمیبینی، شکیبایی میورزم و میدانم که آن شخص، برای در میان گذاشتن چنین کمربند مخفی برایت فردی باورمند به توست.
او در همان هنگام جملات زیبا و اعتمادبخشی را از عمق قلبش به من روانه کرد و شوق زنانهام را برانگیخت. دلم را با شوری بیپایان داشت زیر و رو میکرد. تپشهای قلبم ریزریز تندتر میشد و چهرهام رنگ به رنگ میشد. دوباره همانند آهویی گریزپا شده بودم تا از اسارت نگاهی که هنوز به نگاهم بند کرده بود، بگریزم. بی آنکه که درنگی کرده باشم، در برابرش لبخندی بر لبان برجسته و صورتیفامام زدم و با نگاهی زیرچشمی و کرشمهوار، زیر لب سپاسی حوالهاش کردم.
ثانیهای نگذشت تا از داخل کمربند طلاییرنگ خودم، کمربند پارچهای طلایی رنگ دیگر که سالم بود درآوردم. به فرشاسب برای بستن کمربندِ در دستم به دور کمر پادشاه با ابرو اشارهای کردم. ما بستن آن کمربند را به دور کمر پادشاه برای شک نبردن کسی به برداشتن کمربند اصیلاش انجام دادیم. فرشاسب پس از اتمام کار، رو به من با اطمینان سری تکان داد و هر دو از اتاق پادشاه بیرون زدیم.