Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
از اینکه پاسخی به او ندهم، میخواستم نگاهی از او بدزدم که او نیز با تندی رد نگاهم را در شکار چشمانش گرفت. سپس، از ته چشمانش
نگاهش را به من عمیق کرد و بی آن که پلکی بزند، گفت:
- من که میدانم از کسی به تازگی چنین حقیقتی شنیدهای که این گونه با اطمینان این اسامی را یافتی؛ چرا که به جز ما، گویا کس دیگری از این موضوع آگاهی داشت که تو را خبر داده! بانو.
من نیز دیگر تکان گریختن از نگاه و حرفهایش نداشتم. به همین خاطر، به نشانهی تأیید آرام سری تکان دادم و گوشهی لبم را با نگاه کشدارم به او جویدم. سپس، با کج کردن اندک سرم به راست، ملتمسانه لب زدم:
- تو که پاسخ را تا نیمهاش بر زبان آوردی؛ نیمهی دیگرش را به دلایلی که آن شخص برایم گفته، پس از مدتی خواهم گفت.
از آن جایی که آن مرد سیاهپوش مرموز برای این کار به من اعتماد کرده بود، توانایی گفتنش را دربارهی او به فرشاسب نداشتم؛ پس، لبی دوختم و او هم با انتظاری که از او نداشتم، لبخندی بر چهرهی دلنگرانم پاشید و گفت:
- از اینکه تا به امروز برای رنجیده خاطر شدنم از بابت پدرم لب باز نکردهای، سپاسگزارم. از طرفی... .
لبخند روی لبان مردانهاش را از پشت آن تهریش نهچندان کوتاهش بیشتر کش داد و ادامهی حرفهایش را پی گرفت:
- امروز به یاد گردنبندهای مکمل هم که شده، توانستی مرا به عنوان محرم رازهایت حساب کنی. این بزرگترین گنجینهی یک مرد است که یک زنی آن را در قلب آن مرد قرار میدهد تا از آن پاسبانی کند. به همین دلیل هم که شده برای گفتن چیزی که هنوز صلاحاش را در آن نمیبینی، شکیبایی میورزم و میدانم که آن شخص، برای در میان گذاشتن چنین کمربند مخفی برایت فردی باورمند به توست.
او در همان هنگام جملات زیبا و اعتمادبخشی را از عمق قلبش به من روانه کرد و شوق زنانهام را برانگیخت. دلم را با شوری بیپایان داشت زیر و رو میکرد. تپشهای قلبم ریزریز تندتر میشد و چهرهام رنگ به رنگ میشد. دوباره همانند آهویی گریزپا شده بودم تا از اسارت نگاهی که هنوز به نگاهم بند کرده بود، بگریزم. بی آنکه که درنگی کرده باشم، در برابرش لبخندی بر لبان برجسته و صورتیفامام زدم و با نگاهی زیرچشمی و کرشمهوار، زیر لب سپاسی حوالهاش کردم.
ثانیهای نگذشت تا از داخل کمربند طلاییرنگ خودم، کمربند پارچهای طلایی رنگ دیگر که سالم بود درآوردم. به فرشاسب برای بستن کمربندِ در دستم به دور کمر پادشاه با ابرو اشارهای کردم. ما بستن آن کمربند را به دور کمر پادشاه برای شک نبردن کسی به برداشتن کمربند اصیلاش انجام دادیم. فرشاسب پس از اتمام کار، رو به من با اطمینان سری تکان داد و هر دو از اتاق پادشاه بیرون زدیم.
سرمای زمستان، تن درختان شهر را عریان کرده بود و کمکم بساط برگهای نارنجی آنها را هم از سطح شهر برچیده بود. دو ساعتی از نیمروز سپری شده بود و من همراه با آمیتیس، پشت آن سکوی سنگی همیشگی در آشپزخانهی سلطنتی سرگرم بودیم؛ سرگرم تهیهی شاهدانهی* بوداده با پی گوسفندی که همیشه پادشاه در فصل سرد سال برای بالا بردن نیروی جسمیاش درخواست میکرد، بودیم.
در دل به شاهدانهای که همان بنگدانه بود، پوزخندی میزدم که مقدار زیادش در زادروز شاهنشاه مرا زمینگیر کرده بود. بی آنکه کسی در آشپزخانه باشد، در احوالات خود سیر میکردم که ناگهان با شنیدن آوایی دخترانه از مقابلم با تعجب سری به بالا گرفتم که با سر خم کردنی، احترامی به جای آورد:
- بانو. این نامه از جانب بانو فریماه برای شماست.
من نیز با دیدن فروزان؛ همان دختر چشم آبی و پیراهن یاسیرنگ به تن فهمیدم که کار مهمی در پیش روی من خواهد بود. با دستی که آغشته به شاهدانههای نمکین بود، لبخندی کوتاه بر لب زدم و گردنی به راست چرخاندم و رو به آمیتیس گفتم:
- آمیتیس. نامه را از فروزان بگیر.
من پس از گرفتناش توسط آمیتیس، به نشانهی سپاس سری تکان دادم و فروزان با روی گرداندن، ما را ترک کرد. نگاهم به شال یاسی رنگ بر سرش از پشت بود که آمیتیس بی هیچ حرکتی، با در دست گرفتن دستنوشته رو به من کرد و از عمد گلویی صاف نمود:
- بانو. پیش از آن که کسی از راه رسد، بهتر است دستهایتان را پاکیزه کنید و خوانش این نامه را شروع کنید.
من هم با شستن دستانم، آن را از او ستاندم و با خواندن سریعاش، پی به فراخواندن فوری ملکه آزرمدخت بردم. بیوقفه، گردنی به سمتش کج کردم و گفتم:
- آمیتیس. شبانه باید مخفیانه همراه با جناب فرشاسب به دیدار ملکه آزرمدخت رویم؛ آن هم در انبار تاریک کاخ صدستون!
آری، همان انباری که فریماه به ظاهر من و فرشاسب را به گروگان گرفته بود. صورت تعجبزدهام را از دعوت ناگهانی ملکه این گونه به آمیتیس دادم و او هم به نشانهی احترام سری خم کرد و خود را مشغول آغشته کردن شاهدانههای خام به نمک کرد.
آن شب، ماه کامل با درخشش تمام و کمال خود در آسمان یکه تازی میکرد. سرمای شبانگاهی زمستان هم از همان شب در آن سال به خوبی خودنمایی میکرد.
ساعتی پس از زمان خواب ملکه، هر سه بر جلوی در همان انباری ایستاده بودیم. هیچ مشعلی برای روشنایی تا چند متری انباری روشن نبود. در تاریکی نهچندان مطلقی فرو رفته بودیم. فرشاسب در برابرم از کنجکاوی بر زیر چانهاش برد و خاراند. سپس، سرش را اندکی به سمت من و آمیتیس که در کنارم ایستاده بود، خم کرد و با سگرمههایی بر پیشانی گفت:
- حالا که ما و ملکه از همین اتفاقات اخیر اطلاع یافتیم، بهتر است با پشتیبانی از مقام بلندپايهای همچون بانو ملکه به کارهایمان سرعت بخشیم.
*شاهدانه= یا همان بنگدانه است= گیاهی که برای مصرف خوراکی، دارویی، صنعتی به کار میرود.
همین که به نشانهی تأیید، سری خم کردم؛ از پشت سرمان صدای بانو ملکه در سکوت شب خطاب به فریماه طنینانداز شد:
- سریعتر قفل انباری را بگشای تا داخل شویم.
من و آمیتیس نیز با سر چرخاندن به پشت و گرفتن هر دو گوشهی پیراهنهایمان، ادای احترامی به او کردیم و سپس، همگی پشت سر بانوفریماه وارد انباری گشتیم.
فرشاسب پس از بستن درِ انباری از پشت سر به ما پیوست و فریماه نزد ملکه، مقابل ما سه نفر شمعی از لای کمربند سرخابیرنگش به بیرون کشید و با برافروختناش، چهرههای همگیمان در تاریکی انبار در نظر دیدگانمان آشکار شد.
در همان لحظات اولیه، ملکه آزرمدخت بود که گلویی صاف کرد و مردمکهای قهوهایرنگش را به نگاه کنجکاوم دوخت و قاطعانه گفت:
- بانوآناشید. از فریماه؛ خواهرم شنیدهام که برای به پیوستن دوبارهی تشکیلات سپیدافشان فرصتی پیش رو داریم تا به گونهای از شاهنشاه بدلی که همگی فریبش را خوردهایم، خلاصی یابیم.
از اینکه فریماه را در حضور ما سه نفر به عنوان خواهرش نامیده بود، تعجبزده ابرویی به بالا بردم و با سر چرخاندن به سمت چپ، فریماه را با چهرهای پریشان که داشت ابرویی نازک میکرد، دیدم و گفتم:
- آری اما از این سو باید تا پیش از بهمنماه که مصادف با باز شدن دروازهی ستارهای طبس است، دستنوشتهها را همگیمان در میان مردم ایرانشهر پخش کنیم.
فرشاسب هم در سمت راستم سری به نشانهی اطمینان دادن حرکت داد و دمی عمیق گرفت. سپس، دستی به تهریش گونهاش کشید و با لحنی مردانه، رو به ملکه گفت:
- من در این مدت همراه با برادران بانوآناشید و برادر بانوآمیتیس؛ جناب برزین.... .
او با نگاهی کوتاه به سیمای گندمگون و قلبیشکل آمیتیس پی حرفاش را گرفت:
- اعضای دیگر سپیدافشان را که به اسامیشان دست یافتیم، این کار را از فردا آغاز خواهیم کرد.
همین جمله کافی بود تا فریماه هم لب باز کند و اندکی خود را به جلو بکشد و بگوید:
- من نیز با بانوان ملازمی که در چهلمنار به آنها اطمینان کامل دارم، بین مردم پایتخت این کار را پیش میگیرم.
ملکه که نگاهش در امتداد ابروان کشیدهی فریماه بود، سری تکان داد و با نفسی کوتاه، لب زد:
- از طرفی، پسرانمان هم در گرو این بیصفتان هست و هنوز نتوانستیم برای آزادسازی آنها چارهای بیندیشیم.
در همان موقع، فرشاسب زودتر از من پاسخی درخور تحویل بانو ملکه داد و با حرکت دادن پلکهای بلند چشمانش گفت:
- اگر در این شرایط حساس ایرانشهر که حمایت شما را به عنوان ملکهی این سرزمین مقدس نیازمندیم، برای آزادسازی شاهزاده پوریا و جناب هرمز بجنبیم؛ شبهات زیادی در میان ارتش تاریکی از بابت شما و اهداف گروهمان ایجاد خواهد شد. بنابراین، در نظرم این است که هنوز برای پیشبرد اهدافمان اندکی صبر مادرانههایتان را خرج کنید!
ملکه سکوتی کرد و اندکی بعد، با نگاهی طولانی و متفکرانه به فرشاسب سکوت را شکست:
- آری. بنابراین، پس از بیداری پادشاه آریوسلم آنها را با کمک شما؛ فرمانده فرشاسب از بند اسارت آزاد میکنیم.
سپس، آمیتیس پیراهن زرشکیرنگش را از زیر پاهایش آزاد کرد و رو به من که در سمت راستش ایستاده بودم، سری چرخاند و گفت:
- پس، باید طوری در چهلمنار نشست و برخاست داشته باشیم تا هیچ بویی از کارهایمان نبرند!
ملکه یک دور نگاهی به ما انداخت و اندکی با بالا بردن لحن صدای نازک و با صلابتش، گفت:
- آری. باید احتیاط کرد که شاهنشاه به تخت نشسته و... .
او سخنش را برید و با نگاهی کوتاه و شرمزده به فرشاسب حرفش را ادامه داد:
- و مشاور کیارخ از اهدافمان سر درنیاورند!
نمیدانم از اینکه ملکه در آن هنگام چنین سخنی را در این ميان به پیش کشید؛ در دل به حال فرشاسبی که پدرش این گونه خطاب شده بود، میسوخت. نگاهی زیر چشمی به فرشاسب انداختم تا ببینم چه واکنشی در برابر ملکهای که تا چندین روز پیش به عنوان یک خیانتکار در نگاهمان دیده میشد، خواهد داشت! فرشاسب با تاسفی که از چهرهی رنگ پریدهاش پیدا شد، اخمی غلیظ میان ابروانش نشاند و بیهیچ حرفی، چشمان بغضآلودش را به زمین دوخت و گوشهی لبش را به دندان گرفت. سپس، نفسی عمیق بیرون داد و با جلو بردن دست مردانهاش در مرکز جمعمان، توجه همگی را به خود جلب کرد.
فرشاسب با این کارش، میخواست پیمان گروه سپیدافشان را به جمع یادآوری کند که با صدایی گرفته اما جسورانهای که در لحنش موج میزد، گفت:
- ما در هنگامهی شبی که مردم ایرانشهر در خواب بیآگاهی خفتهاند، ما با بیداری آگاهانهمان پیمان میبندیم که پیامآور بیداری برای تکتک مردمان ایرانزمین شویم. بنابراین، اگر هر خطایی از یکی از اعضای گروه سپیدافشان که در دل تاریکیها قدم میگذارد؛ سر زده شود، عواقب سختی در انتظارش خواهد بود!
کلمات دلیرانهاش چنان در وجودم نفوذ کرد که نگاهم به سیمای جسورانه و تحسینبرانگیزش کشیده شد. هر چند از رخسار مردانهاش بارانی از شجاعت میبارید ولی بغضی پنهان در پس آن چهرهی مردانهاش به خاطر پدرش آشکار بود. با این حال، من با دلی آکنده از عزمی پولادین، سری تکان دادم و سپس، با دراز کردن دستم به جلو، دستم را بر روی دستش گذاشتم و به عنوان اولین نفر، برای بستن پیمان پیشدستی کردم.
او با دیدن همراهیام سری به سمتم چرخاند و نگاهمان در آن هنگام با هم تلاقی خورد. همین که زلف نگاه پرشور هر دویمان به همدیگر گره خورد، گویا قلبمان به همدیگر پیوند داشت؛ تپشهای بیامان قلبهایمان در سینههایمان حکایت نزدیکی دلداده و دلربا را داشت. در آن جمع از حس نزدیکی دلهایمان به همدیگر، گُر گرفته بودم. به همین خاطر، برای فرار از آن موقعیت، گلویی صاف کردم و بلافاصله سرم را در جهت دستانمان تغییر دادم و دیگران یک به یک، دستهایشان را بر روی دستانمان نهادند.
نفسهایمان آن چنان در هم تنیده شده بود که دیگر نفسی برای کشیدن در فضای انبار حس نمیشد. ملکه با گفتهای که دربارهی جناب کیارخ بر زبان آورده بود، آخرین کسی شد که دستش را بر روی دستانمان گذاشت و با نگاهی زیرچشمی به فرشاسب که اندکی شرم در آن پیدا بود، با صدایی ضعیفتر لب زد:
- امیدوارم بتوانم با شروع چنین تصمیم بزرگی، اندکی از تلخیهای ایرانشهر که حلاوت همگیمان را ربوده، بکاهم تا ذرهای آرامش به ایرانزمین برگردد.
آن شب با تمام عزمی که تکتکمان راسخانه برای سرآغاز فصلی جدید از ایرانشهر جزم کرده بودیم، سپری شد و سپیدهدم از آن سوی شب فرا رسید.
طلوع آفتاب از کرانههای آسمان، پرتوهای طلایی خورشید را در سرمای زمستان به زمینیان میپراکند و اندکی از سوز دیماه را میکاست.
صبحگاه، برای پخش دستنوشتهها و متحد کردن دیگر اعضای سپیدافشان، فرشاسب و هر یک از برادرانم به گوشهای از ایرانشهر با اسبهایشان روانه شدند. از طرفی دیگر، فریماه هم پنهانی برای پخش دستنوشتهها نیز دست به کار شد.
من نیز آن شب برای سر و گوشی آب دادن به دالانهای زیر کاخ صدستون تصمیم گرفته بودم. هر چند دیگر فرشاسبی برای منحرف کردن نگهبانان کاخ صدستون نبود ولی پیش از رفتنام به کوه شویشگان باید سر از باقی ماجرای دالانها درمیآوردم.
مشعلهای روی دیوارهای سنگی کاخ صدستون، روشنایی چشمگیر و زردرنگی را در شبی سرد به نمایش گذاشته بودند. پشت دو درخت چنار محوطهی کاخ که در چند قدمی و سمت راست بنای کاخ بود، پنهان گشته بودم. در حال دید زدن دو نگهبان کلاه به سر بودم که در ایوان باشکوه صدستون قدمرو حرکت میکردند و ده پلهی کوتاه و کمارتفاع کاخ در جلوی ایوان که مسیر آن دو نگهبان بود، به طور عجیبی حرصم را درمیآورد. چرا که باید راه چارهای میاندیشیدم تا برای راه یافتن به داخل، آنها را دست به سر کنم!
در همان احوالات خود سیر میکردم که ناگهان صدایی مردانه و آرام از پشتم شنیده شد:
- در این وقت شب بانویی چون شما اینجا چه میکند؟
همین گفتهی ناگهانی مرا لحظهای در ورطهی ترس انداخت و دلم هرّی به پایین ریخت. صدایش چنان آهسته و ناآشنا به نظرم آمد که ابروانم از نگرانی به هم نزدیک گشت و دستم ناخودآگاه به سمت قلبم نشانه رفت.
همین که زیر سایهی تاریک شاخ و برگهای درختان چنار، سرم را به عقب چرخاندم؛ با ناباوری فرشاسبی را دیدم که داشت با چهرهای آرام و شمشیر به دست مرا با لبخند مینگریست.
او چنان با لبخندی آرام مرا در آن پاسی از تاریکی آشفتهتر کرده بود که حرص چند لحظه پیشام را بیشتر برمیانگیخت!
اندکی آرام گرفتم ولی حرصآمیز، پوزخندی بر لب زدم و از تعجب با بالا بردن ابروان پرپشت و کمانیام، آرام پرسیدم:
- مگر تو نیز همچون برادرانم برای کار دستنوشتهها نرفته بودی؟ پوربانو.
من پشتم را به درخت چنار تکیه داده بودم که فرشاسب نگاهش در پی نگهبانان بود تا اینکه خود را بیشتر به سمتم کشید و در مقابلم، چشم در چشمام مرا به نگریستن واداشت.
قلبم از حرکت تیزی که ناگهانی از او سر زد، به تپش افتاد و خون در رگهای تنم به تندی به جریان افتاد. او داشت با خونسردی نفس میکشید و من زیر نگاههایی که داشت چشمان میشی رنگم را به سلاخی میکشید، جان میدادم و عرق بر تیغهی کمرم از زیر پیراهن زردرنگم مینشست.
نفسهایم تند شده بودند که ناگهان صدای مردانهاش را برایم به آهستگی بم تر کرد و در پاسخ گفت:
- برای پیشبرد اهدافمان نباید بیگدار به آب دهم؛ پس، اندکی برای کار دستنوشتهها باید شکیبایی به خرج دهم!
مفهوم جملهی کنایهآمیزش را نمیفهمیدم؛ چینی بر پیشانیام انداختم و تعجبآمیز، پرسیدم:
- منظورت چیست؟ مگر چه شده؟ فرشاسب.
او این بار با نگرانی که از وجناتش پیدا شد، ابروانش را درهم کرد و همزمان با تکیه دادن دست راستش بر تنه ی درخت؛ بیخ گوشام، لب زد:
- از قضا از جانب پادشاه، فردا برای رفتن به دروازهی ایساتیس* عازمام.
سپس، با کشیدن پوفی از کلافگی سری تکان داد و با حسرت ادامه داد:
- باید کارهایم را به تاخیر بیندازم تا هیچ شکی برای پادشاه و کابینه ی دولت انگیخته نشود!
من که ماجرا را از بیخ فهمیدم، مردمکهایم را با نگرانی به این سو و آن سو حرکت دادم و رو به او چشمانم را در تاریکی ریز کردم و گفتم:
- پس، طبل جنگ میان ایرانزمین و توران زده شد و از این پس، زمین و زمان ما ایرانیان را از هر سو به باد تهاجم خواهند گرفت؛ چرا که دنیای تاریکی هم با سردمداریشان با تورانیان برای تاختن به ما دست به یکی خواهند شد!
او نیز به نشانهی تایید، خشمگین سری تکان داد و با کوبیدن دست مشت شدهاش بر تنهی پشتم، آهسته کنار گوشم نجوا کرد و گفت:
- آری اما پیش از رفتنام باید کار نیمهتماممان را در دالانها خاتمه دهیم و با آسودگی عازم ایساتیس شوم!
بیاختیار بغضی عجیب بر گلویم چیره شد؛ از فراقش غمی سنگین بر جانم آوار گشت و با خمودگی، نگاهی اندوهناک بر او انداختم. او که متوجه نگاه محنتبارم شده بود، با لبخندی ریز بر لبش چشمانش را محکم بر روی هم فرو بست و گفت:
- میدانم که با همین نگاه نالانات در پی چه هستی... .
گونههایم از بیمحابا سخن گفتناش گلگون شد؛ چرا که او دوباره داشت ذهن زنانهام را با زیرکی میخواند و شرم دخترانهام را نشانه میگرفت. او بی هیچ فرصتی برای واکنش دادنم، حرفش را ادامه داد:
- اما در این ميان کوشش خواهم کرد تا مخفیانه پخش دستنوشتهها را در بحبوحهی جنگ در همان ایساتیس به سرانجام رسانم. بانو.
من نیز از نهایت مسئولیتپذیریاش در این ميان خوشام آمد؛ لبخندی حیاگونه بر لبهایم جاری کردم و با نگاهی زیرچشمی لب زدم:
- پس، بهتر است هر چه سریعتر برای حواس پرتی آن نگهبانان چارهای بیندیشیم!
او نیز با اطمینان خاطری، سری به نشانهی تأیید خم کرد و دستش را به آهستگی از روی تنهی درخت پشتم برداشت.
روشنایی در حوالی ایوان کاخ صدستون به خوبی دیده میشد. فرشاسب هم با ترفندی، خودش را در دورهمی سه نفرهای با آن دو نگهبان جای داد و در نهایت، خود را از پشت آن دو نگهبان به آهستگی داخل کاخ کردم و فرشاسب هم با نیمنگاهی ریز به من، سری به نشانهی تأیید تکان داد. قلبم از نگرانی ریزریز به تپش افتاده بود که پس از راه یافتن به داخل کاخ، چشمانم را محکم بر روی هم بستم و با آسودگی، نفسی به بیرون دادم.
با قدمهایی آرام پا بر روی کف تالار صدستون گذاشتم. دیوارهای مرمرسنگی تالار با مشعلهایی نیمهروشن دیده میشدند. صد ستون به طور منظمی با فاصلههای یکسانی از هم در فضای تالار ساخته شده بودند که بزرگی و ارتفاعشان چهار برابر جثهی من به نظر میرسید؛ به طوری که دهها ستون در دهها ردیف از همدیگر قرار گرفته بودند و از شکوه به رخ کشیدهشان، حیران مانده بودم.
در حال جستجوی هفتادمین ستون کاخ بودم تا همان دریچهی فلزی را که برای اولین بار به طور ناگهانی در بالای سرمان مواجه شده بودیم، بیابم. سری به پایین افکندم و چشمان کنجکاوم، کف سنگی تالار را میپایید تا اینکه در کنار آن ستون نگاهم به جای دریچه، با سنگی شیریتر از کف تالار تلاقی خورد.
باید هم به سازندهی چنین تالاری در دل آفرین میگفتم که برای پنهانکاری چنین دریچهای از دید عموم به چنین کاری دست زده بود! لبخندی از شوق بر لبانم نشست که ناگهان صدای قدمهای بلندی از پشت در فضای تالار شنیدم.
سری به عقب چرخاندم و فرشاسب را با چهرهای خوشحال یافتم که با ترفندش، توانسته بود نقشهمان را به مرحلهی اجرا دربیاورد. او هم سری خم کرد و با همدیگر، پس از گشودن دریچه خود را سریع به دالانها رساندیم.
به قسمت کتیبه رسیده بودیم. هر دو بر روی سنگ دایرهای شکل که در کنار کتیبه تعبیه گشته بود، چمباتمهوار نشستیم. اینک که پاسخ معمای کتیبه را فهمیده بودیم، فرشاسب شمع سفیدی را در نزدیکی من برافروخت و به من برای نوشتن پاسخ کتیبه با سرش اشارهای کرد.
همین که انگشت اشارهام برای نوشتن نامِ ( زن ) بر روی کتیبه لمس گشت، به طور عجیبی صدای گوشخراشی از زیر پایمان شنیده شد. به ناگه تشویشی در دلم طنینانداز شد و قلبم با ضرباتی کوبنده در سینهام تقلا کرد. لحظهای دیگر گردن هر دویمان هم به سمت همدیگر چرخ خورد و ترسان نگاهمان به هم نیز، گره زده شد.
در فروغ کمنور شمع، نگاههایمان هنوز از ترس به همدیگر بود که همان صدای گوشخراش ناباورانه ادامه یافت و احساس کردیم که زیر پاهایمان در حال خالی شدن است. فرشاسب هم دست کمی از من نداشت؛ رنگ از رخاش پریده بود که زیر لب زمزمه کرد:
- آناشید. گویا معمای کتیبه به درستی حل شده که با رفتن به پایین، به دالانهای دیگری راه مییابیم!
آری، او راست میگفت! قلبم از نگرانی در سینهام به شدت میکوبید و بی هیچ حرکتی در کنار فرشاسب، نشسته بودم. از اینکه اندک روشنایی سفیدرنگ شمع در میانمان بود، ذرهای امید در دلم جاری شده بود. چند ثانیهای به همان منوال در حال پایین رفتن بودیم که ناگهان سنگ دایرهای زیر پایمان از حرکت ایستاد و ابروانم از تعجب به بالا پرید.
انگار به مقصد رسیده بودیم که فرشاسب با نیمنگاهی رو به من کرد و به پشت سرم با ابرویی اشاره کرد و گفت:
- بانو. رسیدیم.
سقف دالان اندکی کوتاهتر از قد هر دویمان بود. به همین خاطر، پس از برخاستن از جایمان کمرهایمان را اندکی خم کردیم و فرشاسب همقدم با من، نور شمع را پیش رویمان گرفت.
دالان باریک و کاهگلی بود و بوی نموری میداد. از نهایت رطوبت آن دالان زیرزمینی، پره.های بینیام به هم چسبیده بود. تپشهای قلبم لختی آرام گرفته بودند.
چند دقیقهای گامهایمان را در سکوتی مطلق در دالان طی میکردیم که اندکی بعد، با فضایی گشادتر روبرو گشتیم. هر دو با سر چرخاندن به همدیگر، همزمان شادی نقشبسته را در چهرههایمان دیدیم.
شعفی ناخواسته در جایجای چشمانم موج میزد و دریچهی قلبمان به روزنهی نوری حمکتآمیز گشوده شده بود. بیوقفه قدمهایی بلند برداشتیم و به سمت انتهای دالان حرکت کردیم.
پنج قدمی به سمت جلو برداشتم که ناگهان نور سپیدرنگ شمع، دیدگانم را به صندوقچهای بزرگ و مسی روشن ساخت. ابروانم از حیرت به هم نزدیک شد و نفسی عمیق از بیرون به سینهام راه دادم.
در همان هنگام بود که فرشاسب نیز از تعجب، صدایش لرز گرفت و گفت:
- این دیگر چه صندوقچهایست که در دالانی خفقانآور همچون اینجا به انتظارمان مانده؟!
برای یافتن پاسخی برای چنین پرسشی، قدمی به جلو رفتیم و با برانداز کردن صندوقچهی بزرگ، به دنبال جای باز شدنش گشتیم.
ضربات ریزریز قلبم بر دیوارهاش حکایت از هیجان گشوده شدنش را برایم میداد. فرشاسب در کنارم بود و با عرقی که بر پیشانیام نشسته بود، نگاهی دیگر بر صندوقچهی مستطیلیشکل که درش نیمدایرهای بود، انداختیم. بر روی تمام قسمتهای صندوقچهی قهوهای رنگ و مسی، خاکی هزاران ساله نشسته بود.
همین که دستی بر روی سر صندوقچه کشیدم، غباری در فضا پخش گردید و هر دویمان را به سرفههایی واداشت. دستم را برای نهادن بر دهان و بینیام نهادم که ناگهان ردّ نگاهم به جاقفلی گوددار صندوقچه افتاد؛ جاقفلی که در میان بخش بالایی و پایینی صندوقچه تعبیه شده بود، عجیب دیدگانم را در آن روشنایی اندک گرفته بود.
سری به پایین و سمتش کج کردم که فرشاسب با صدای گرفتهای که ناشی از ورود ریزگردهای روی صندوقچه به گلویش بود، گفت:
- آناشید. این جاقفلی شبیه گردنبندهای مکمل ماست!
با گفتهاش، چشمانم را ریزتر کردم و دقیق محل جاقفلی را وارسی کردم. ثانیهای نگذشت که کنکاشانه دستی بر کمربند طلاییرنگم بردم و گردنبندها را برای آزمودن به بیرون کشیدم.
با انداختن گردنبندها به داخل قعر جاقفلی، به طور عجیبی گردنبندها در آن جاقفلی جا شد. با حیرانی، دهانم باز ماند و چینهایی از تعجب بر پیشانیام خط انداخت. قلبم از هیجان یکبارهای که بر قلبم هجوم آورده بود، عرق نشسته بر پیشانیام را چندین برابر کرد.
نفسی عمیق که به بیرون دادم، فرشاسب با خندهای صدادار برای گشودن در صندوقچهی مستطیلی به پیشواز گنجینههایش رفت. از خوشحالی نفسهای هر دویمان در هم گره خورده بود تا اینکه فرشاسب با تکیه دادن پشت در صندوقچه به دیوار کاهگلی، فضای داخلش در تیررس نگاههایمان قرار گرفت.
نفسهایم تندتر شده بودند. بی آن که فرصتی را از دست دهیم، سرهایمان را به داخل آن بردیم. از طرفی فرشاسب، نور لرزان شمع را که همراه با سرش به داخل صندوقچه برد، با تندی گفت:
- پیش از تمام شدن پیهی این شمع باید هر چه سریعتر سر از کار این گنجینهها دربیاوریم!
از آن جایی که بوی ناخوشایند شمع که ناشی از پیهی حیوانیاش بود، با بوی خاک صندوقچه گلویم را به شدت میخاراند. خارش گلویم، مرا میآزرد و داشتم چهرهام را جمع میکردم که با نور شمع، نگاهم به قالی تاخوردهای افتاد.
دستم را برای برداشتناش دراز کردم و با باز کردن تاخوردگیهایش، قالی کهن و گردی زیر دستانم پهن گشت؛ قالی که الیافش با نقش و نگاری جانوری به چشم میآمد. تار و پود زیبایش با طرح پرندهای افسانهای رج گشته بود.
قالی که رنگ سرخ و قهوهایاش در هم آمیخته گشته بود و تن پرنده همچون سگی بود که بالهایش را برای پرواز گشوده بود. هیبت پرنده، آنچنان چشم آدمی را مینواخت که گویا خودش بود؛ بی آن که بافندهاش بر روی قالی نقشاش را ببافد. از طرفی، طرح ماهی همراه با گل و گیاههای نقش بسته در دور آن پرنده بیشتر توجهم را جلب کرد. به طوری که سرخی ماهیان و سفیدی گل و گیاهان بافته شده بر دور قالی، دروازه قلبم را به سمت حیات انسانی و راه پر فراز و نشیب زندگی میبرد تا اندکی هم که شده، طبیعت به جان آدمی نفوذ کند و راوی قصههای طبیعت در روح آدمی باشد.
فرشاسب ابروانش را همچون من بهتآمیز به بالا کشید و سری به جلوی قالی خم کرد و گفت:
- به پنجههای قدرتمندش نگاهی بینداز که انگار مرغی تنومند در عمق چشمانت رخنمایی میکند.
پوزه و گوشهای تیز همان مرغ غولآسا، حکایت از محوّل گشتن کاری مهم به او را داشت. هنوز داشتم به شمایل نیرومندش که لحظه به لحظه لرزه بر اندام هر کسی میانداخت، میدوختم که بیاختیار زبان چرخاندم وگفتم:
- شاید بافنده، این رنگ پرقدرت آتشین و سرخرنگ پرنده را در این قالی بافته تا مفهوم نیروی جسمی مرغ را این چنین به ما بفهماند؛ چرا که خاستگاه این نوع تار و پودهای قالی در هیچ سرزمینی جز آذربایگان نیست!
هنوز قالی گرد، زیر دستانم بود که سرم را از آن به سمت چپ چرخاندم و با چین انداختن به گوشهی چشمان کشیدهام، رو به فرشاسب گفتم:
- این طرح قالی، متعلق به افشاریههای بخش تیکانتپهی* آذربایگان است.
سپس، انگشت اشارهام را به سمت گل و گیاهان و ماهیان دور آن مرغ ناشناخته بردم و با صاف کردن گلویم گفت:
- نمیدانم این چه نوع مرغیست که از دار قالی بافندهاش بر روی این قالی نقش بسته ولی خوب میدانم که رج به رج این تار و پودهای ماهیان و گل و گیاه، رازهای طبیعت ایرانشهر را هزاران سال است که در جان خود به یدک میکشند! فرشاسب.
او هم با کشیدن کف دست مردانهاش بر روی پرزهای دستبافت قالی، لبخندی بر گوشهی لبش نشست و نگاه تحسینبرانگیزش را بر روی چشمان میشرنگم قفل کرد و با لحنی آرام گفت:
- بانو. این قالی هر پیامی هم که داشته باشد، شاید مربوط به سیمرغی باشد که قرار است با او ملاقات داشته باشی! هر چند از گفتههای مادرم این طرح سیمرغی نیست که در مقابل دیدگانمان اینک نمایان شده!
من نیز سری به نشانهی تأیید سری خم کردم و قالی گرد را لوله کردم و به دستش دادم. سپس، بلافاصله دوباره سری به داخل صندوقچه بردم و با نور لرزان شمع به دنبال گنجینههای دیگرش گشتم.
*تیکانتپه= تکاب قدیم( شهری در آذربایجان غربی امروزی و نزدیک آتشکدهی آذرگشنسب)