Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
صدای بم و آشنایش که در سراسر گوشم پیچید، دل بیتابم را بیقرارتر کرد و خون در رگهایم یخ بست. گویا که سرمای زمستان در وجودم زودتر از موعدش شروع به قندیل بستنهای خونهایم کرده بود!
همین که با چشمانی گرد شده و سرخ گشته، مسیر نگاهم را به یکباره از سمت انگشتان دستش به سوی چهرهاش برداشتم؛ همان نگاه مهربان همیشگیاش را به من ارزانی کرد.
دستانم در امتداد پهلوهایم از خوشحالی به لرزه درآمدند و نگاه حیرانم لرز گرفت. هنوز در بحبوحهی شلوغیها نگاه لرزانم در پی چشمان سیاه و محجوبش بود که با لبخند بیحرکت ایستاده بود و بی هیچ ابایی مرا دید میزد.
خودش نیز از دیدنم بغض کرده بود و حلقهای از اشکها دور چشمانش به صف نشسته بودند تا نظارهگر بغض من هم باشند. بغضی که از بدو ملاقاتش به خوشی در گلویم نشسته بود و تعجبزده در برابرش ایستاده بودم.
از حضور ناگهانیاش در عصرگاه زمستانی آن روز، انگشت به دهان مانده بودم. آن چنان وجودش برایم خوشایند بود که لبهایم نیز از فرط شوق دیدارش لرزیدند و به لکنت افتادند:
- فرشا... فرشا... فرشاسب.
او نیز لبخندی کوتاه بر نگاه لرزان و بغضکردهام پاشید و خودش هم با بغضی عجیب به سمتم قدمی برداشت.
دل بیتابم با دیدنش، بیقرارتر شد و از شادی ناگهانیام که دیگر قندیلهای خونم را گرم کرده بودند، دستم را بر جلوی دهانم گذاشتم.
با بهتی سرشار، ابروانم را به هم نزدیک کردم و از ذوق، دندانهایم را از پشت لبهای بستهام به هم ساییدم.
او هنوز همان حلقهی سرخرنگ و زیبا را که رگههای سیاهرنگ در لایاش دیده میشد، در دستش گرفته بود که به سمتم نشانه گرفت و با نگاهی عمیق به چشمان میشی رنگم، جدیگونه لب زد:
- نوشآفرین گفت که در غیابم چهها بر سرت گذشته ولی بدان که تحمل دوریها ارزش این را داشت تا پیوندمان به حقیقت بپیوندد و آرامش، جای خود را به بیقراریهای این روزها دهد! بانو.
سپس، بلافاصله نگاهش را به حلقهی در دستش داد و با لبخندی کشدار گفت:
- برادرت؛ اصلان را نیز با خود آوردهام تا شاهد پیوند خواهرش نیز باشد. چرا که شاهد اتفاقات خوب ازدواج دو برادرش بود و.... .
با بریدن کلامش، ابروانش را با شادی در هم گره کرد و با همان لبخند کشدارش، یک تای ابرویی به بالا داد. سپس، بیمحابا ادامهی حرفش را با نگاهی نافدانه به من گفت:
- اینک، هنگامهی وصال خواهرش فرا رسیده تا اندکی هم که شده، دلی از عزای منِ بینوا درآورد!
پس، این همه مدت دوریام از پایتخت چه اتفاقات زیبایی رقم خورده بود که بیاطلاع گشته بودم. چه خوب که دیگر سایمان از نگاههای گاه و بیگاهاش نسبت به نوشآفرین فرار نمیکند و دست در دست دختری ظریف و چالگونهدار، زندگی مشترکش را آغاز خواهد کرد.
همین که باشکان هم با اولین دیدارش در انباری آشپزخانهی سلطنتی دلش را به آمیتیس باخته بود و اکنون با آسودگی میتوانست او را به همسری برگزیند و نگهبان مهر بیپایان آمیتیسی باشد که از همان نگاه اول، عاطفهاش را برایم نشان داد.
از تعجب، به این سو و آن سویش نگاهی انداختم و چینی بر پیشانیام افزودم. سپس، نگاه پرسشگرم را به او دوختم و گفتم:
- مگر نگفتی همراه با اصلان آمدی؟ پس، چرا او را در کنارت نمیبینم؟ فرمانده.
کمکم غروب داشت در سینهی پهن آسمان رنگهای سرخ و نارنجیاش را به رخ آفتاب میکشید که از پشتاش، نگاهم به اصلانی افتاد که با همان جثهی درشتاندامیاش دواندوان به سمتم میآمد.
با دیدن چهرهی جدی و بیضی شکلاش، لبخندی بر لب زدم و قدمی به سمتش رفتم. او نیز با لبخندی شوقانگیز مرا در آغوش خود کشید و زیر گوش چپم زمزمه کرد:
- از اینکه در نبودمان به اسارت گرفته شدی و رنجهایی کشیدهای، شرمسارم. آناشید.
برادرم داشت دوباره لب از لب برای نثار محبتهای بیدریغاش به من میگشود تا اینکه در همان حالت باقی ماند و گوشهی چشمی به من نگریست و به آهستگی گفت:
- همگیمان از ماجرای ربوده شدنت توسط جناب کیارخ آگاه شدیم. حتی، نوشآفرین. میدانی که... .
اندک ثانیهای کلامش را از قصد برید و سپس، در ادامه گفت:
- پس، این ماجرا را هرگز به روی فرشاسب نیاور تا آبها از آسیاب بیفتند. بانوی من.
آری. دوباره به دلایل خویشاوندی چارهای جز فرو بستن زبان در کام نداشتم! چرا که راهحلی جز این در پیشِ رویم نبود و نخواهد بود!
فرشاسب که از حرفزدنهای آهستهی خواهر برادریمان پی به سخنانی برده بود؛ برای آسودگیمان سری به سمت انگشترهای روی میز چرخانده بود تا با فراغبالی با همدیگر باشیم. به همین خاطر، اصلان هم چهرهی بیضی و گندمگوناش را به سمت چپش کرد و پس از اطمینان یافتن از فرشاسب، به من نگاهی کرد و بر روی شانههای ظریفم دستی انداخت و با صدایی زیرتر از صدای همیشگی به من گفت:
- او با کلافگی به اینجا آمده. چرا که رابطهاش با جناب کیارخ شکرآب گشته و به روی خود نمیآورد. از طرفی، ... .
اصلان با لبخندی نگاهی عمیقتر به من کرد و در ادامه گفت:
- از طرفی، اصرار داشت هر چه زودتر تو را به همسری خود درآورد تا دیگر نگران دوریها و دلتنگی هایت نباشد.
او دوباره به سمتش نگاهی چرخاند و این بار لبخندش را عمیقتر کرد و گفت:
- او میداند برای عمری زندگیکردن و پا به پای کسی چون تو بودن، چهها از جانب پدرش بر سرش خواهد آمد اما امروز زلف عقل و احساساش را به همدیگر گره زده تا دیگر زیبایی را در صحنهی زندگی مشترکتان به تصویر کشد. پس... .
اصلان در میان جمعیت، برادریاش را برایم بیش از پیش اثبات کرد و با حرکتی ناگهانی، بوسهای آرام بر پیشانیام زد و زیر گوشم نجوا کرد:
- پس، قدردان مهر و محبتهای بیپایانش باش تا آهنگ شوق وصالتان تا ابدیت در قلبهایتان نواخته شود و ذرات مهرش در رگهایتان جاری!
من با چنین سخنانش خشکم زده بود و نگاهم به چهرهی خونسرد و مهربانش مات مانده بود. پس، فرشاسب پیش از آمدنشان نزد من با پدرش درگیریهایی ناخواسته داشته و دل به خواستهی قلبش سپرده تا راهی اینجا شود و آینهی دلش را به جان منتظرم بند زند!
با چشمانی حیرت زده، نگاهم را به سمت اصلان بالاتر بردم و ترس را در چشمانش ریختم و گفتم:
- پس از گریختنام از زندان غار، جناب کیارخ زنده بودنم را تا به اینک فهمیده است. پس، حتم دارم که فرشاسب با درگیریاش بر سر دلدادهای چو من، پدرش دست از سر ما برنخواهد داشت و به دنبالمان خواهد آمد!
اصلان که وهم و ترس را در ته چشمانم خواند، دستش را بر شانهام به آرامی زد و با اطمینان، ابروانش را به نشانهی نفی حرکت داد و گفت:
- فکر نمیکنم. چرا که ما تا رسیدنمان به اینجا مراقبت کردیم. پس، نگرانی را به جایگاه قلبت راه نده. خواهر.
من هم چارهای جز تکان دادن سرم برای فیصله دادن به موضوع نداشتم.
کمکم غروب در آسمان خودی نشان داد و کرانههای رنگینی را در جایجای گنبد کبود شهر درنوردید. هوا رو به سردی میرفت و هر سهمان از مسیر دکانها همگام با هم شروع به قدم زدن کردیم. به طوری که اصلان در میان من و فرشاسب قدم برمیداشت و فرشاسب هم در سمت راست اصلان به تماشای دکانها مشغول بود.
به خاطر لحظات خواستگاری رسمی که قرار بود فرشاسب به واسطهی اصلان از من کند، حیای دخترانهام زیادی به من رخصت همصحبتی با فرشاسب را نمیداد و گونههایم نیز از چهرهی خونسرد فرشاسب رنگ میگرفت. بنابراین، رو به اصلان که در سمت راستم بود، گفتم:
- من شنیدهام برای یافتن آن مرد فرهمند و پرس و جو دربارهی دعای ضد طلسم دروازهی ستارهای طبس، باید به محلهی آهنگران سری زد!
فرشاسب هم به نشانهی تایید سری تکان داد و رو به من نگاه مهربانش را دوخت و گفت:
- آری. باید از همین سمت راست رفت که پیش از ملاقاتمان با همدیگر پرس و جو کردهام.
حالا هر سه از پیچ برزنی خشتی به سمت راست پیچیدیم و خود را به برزن تنگ و باریکتری رساندیم که صدای چکش زدنها، فضای برزن را در غروب پر میکرد.
از ابتدای سمت راست آن برزن، دکانهای آهنگری آغاز میشد. در جهت چپ برزن، جز دیواری بلند دیده نمیشد. در همان هنگام پرسشی در ذهنم پیچ خورد و با چشم چرخاندن به سمت فرشاسب پرسیدم:
- چگونه ممکن است از میان آهنگران او را یافت؟ ما که نه نامش را میدانیم و نه چهرهای از او دیدهایم؟ جناب فرمانده.
او که گویا مطرح کردن چنین پرسشی را از جانبم انتظار داشت، نگاهی به اصلان کرد و اصلان هم بیوقفه نگاهی به من انداخت و در پاسخ گفت:
- گویا از جناب کیسان شنیدهایم خالی زیر چشم راستش پیداست و نامش شهراَسب است.
از شنیدن نام کیسان، نگاهم به اصلان رنگی از تعجب گرفت و با گره کردن ابروان کمانیام، از فرشاسب پرسیدم:
- پوربانو. چطور برادرم نام جناب کیسان را میشناسد؟
فرشاسب نیز همزمان با کج کردن لبخندش، تای ابرویی به بالا داد و رو به من گفت:
- از آنجایی که پیش از آمدنمان در حاشیهی پایتخت با همدیگر قرار ملاقات گذاشتیم و هر چه لازم بود، درموردش گفت.
پس، فرشاسب در چنین شرایطی برای اصلان صلاحتر دیده بود تا او هم از عمویش خبری داشته باشد. با خوشحالی سری تکان دادم و راهمان را ادامه دادیم.
به انتهای برزن تنگ و باریک خشتی رسیده بودیم که در آخرین دکان، نورهایی زردرنگ و درخشان از فاصلهی نهچندان نزدیک دیده شد. اندکی که نزدیکتر شدیم، آهنگری قدکوتاه با ریشی سفید و بلندتر دیدیم.
او در حال گداختن فولادی دراز در کورهای داغ که در دیوار جای گرفته بود، بود.
آن مرد پیراهنی شیریرنگ همچون اصلان به تن کرده بود. سیمایی نورانیترش هم نسبت به دیگر آهنگرانی که چند لحظه پیش از کنار دکانهایشان عبور میکردیم، توجهم را بیشتر به خود جلب کرد. همانطور که جناب کیسان از پیشینهی نیایشهایش برای من و فرشاسب شرح داده بود، خود با همین چشمانم داشتم چهرهی پرنورش را میدیدم.
لبخندی ناخواسته از ذوق یافتناش بر لبانم نشست و قلبم با دیدن خال زیر چشم راستش، بیشتر آرام گرفت.
او ابروان سفید و پری را بر چهره داشت و سخت با بیتوجهی به محیط اطرافش، سرگرم کارش بود.
من نیز با یک دور نگاهی به اصلان و فرشاسب، لبخندی بر لبم جاری کردم و با تکان دادن سرم به آنها برای پیشقدم شدن اشارهای کردم.
فرشاسب برای چنین کاری پیشدستی کرد و به نشانهی ادب سری خم کرد و نزدیکش شد. سپس، گلویی صاف کرد و به آرامی از لای کمربند آبیرنگش نشان چوبی بته جقهای که از جنس چوب اُرُسِ آذربایگان است، به سمتش نشانه گرفت و گفت:
- درود اهورامزدای بزرگ بر جناب شهراَسبی که در میان ارتش نور سپیدافشان سرآمد میباشد.
او با چنین جملهاش، کوتاه و مختصر هدفمان را از پیدا کردنش بیان کرده بود. با نگاه تحسینبرانگیزم به چهرهی گندمگون و جدی فرشاسب، او را متوجه خود کردم و وِی هم برایم به نشانهی تأیید سری تکان داد.
در همان موقع بی آنکه من و اصلان وقتی تلف کرده باشیم، نشان چوبی بته جقهمان را از لای کمربندمان درآوردیم و به سمت پیرمرد نشان دادیم.
او هم با نگاهی انداختن به نشان هرسهمان، از تعجب ابرویی بالا کشید و با حیرت به سوی چهرهی تکتکمان سری بالا گرفت.
پس از دوختن نگاه کنجکاوش به اصلان، نگاهی به سمت راستش که فرشاسب ایستاده بود، کرد. سپس، گردنش را به سمتم چرخاند و در چشمانم خیره ماند. چنان به مردمک چشمانم زل زده بود که با شرمساری، نگاهم را ریز از او گرفتم و به پایین چشم دوختم ولی او هنوز نگاهش را در چشمان میشیرنگم قفل انداخته بود و با جدیت چهرهام را وارسی میکرد.
از تعجب، ترسی ناگهانی در دلم ایجاد شد و حسی عجیب و آمیخته با نگرانی در جانم رخنه کرد. به طوری که تمام تنم از نگاه کنجکاو برانگیزش در آن هوای نهچندان سرد زمستانی لرز گرفت و عرقی سرد بر تیغهی کمرم نشست.
او که از رفتارم متوجه دلشورههایم گشته بود، شرمزده توانست نگاهش را از من بدزدد و دوباره به فرشاسب نگاهش را بچرخاند.
همین که به فرشاسب چشم دوخت، بی آنکه نگاهی دوباره به من کند؛ شرمگین از من زمزمه کرد:
- از اینکه این چنین نگاهم را به تو دوخته بودم، پوزش میخواهم. دخترم.
سپس، آب دهانی از گلویش به پایین داد و به فرشاسب گفت:
- از اینکه زمانش فرا رسید و شما به دکان آهنگریام راه یافتید، از ایزد یکتا سپاسگزارم.
او که این را گفت، تمام اندامهای تنم به لرزه درآمدند و موهای بدنم مورمور گشتند. او انگار با این جملهاش، به پیشبینیهایش مهر تایید زده بود.
همزمان با خم کردن ابروانم از تعجب، فرشاسب و اصلان هم نگاه تعجبزدهشان را به پیرمرد دوختند و با دهانی باز به چهرهی مصمم و خونسردش خیره ماندند.
سکوتی خفقانآور با همین جملهاش در میانمان جریان گرفت. چند ثانیهای به همان منوال هر چهار نفر به همدیگر زل زده بودیم تا اینکه خود جناب شهراسب سکوت را شکست و به آسمان نیمهتاریک سرش را بالا برد و گفت:
- دیگر وقت رفتن به سمت کوه شیوشگان و نیایشگاه سوشیانت است. بیایید که سخنان زیادی باید بینمان زده شود.
کلمات پرصلابت و آکنده از باورهای عمیقی که این پیرمرد داشت، آنچنان بر دلم نشسته بود که خواهان همکلامیاش تا سحرگاه با او شده بودم.
تمام آسمان، رخت سیاه بر تن کرده بود و تاریکی شب، آسمان کویر را به کل پوشانده بود. کمکم در ابتدای شب به کوه شیوشگان در حاشیهی شهر میرسیدیم که در همان هنگامهی شب، شکوه کوه به رخ آدمی کشیده میشد و وحشتی عجیب بر تن آدمی رسوخ میکرد.
تنها درخشش نور ماه بود که فضای کوه را روشن میساخت. از سویی، گویا غبار تاریخ کویر بر روح آدمی حتی در تاریکی هم مینشست و توان جدا شدن از روی شانههای وجود را هم نداشت.
محو تماشای کوه بودم که همگی با بالا رفتن از صخرههای غول پیکرش به سمت غار سوشیانت راهی شدیم.
نفسنفس میزدیم و ضربات تپندهی قلبهایمان، نفسهایمان را از تقلا کردن میبرید و نفس کم میآوردیم. آری، چنان صخرههای کوه بزرگ و طاقتفرسا بود که نفس آدمی را از ریههایش میستاند و تاب و توانی هم برای پیمودن ادامهی راه باقی نمیگذاشت.
در همان بدو ورودمان به داخل، روشنایی خیرهکننده از مشعلها در چشمانم نور گرفتند و بوی خوش اسپند زیر بینیام جان گرفت.
نگاهی به جناب شهراسب کردم که جلودارمان داخل غار شده بود و با پیچیدن بیشتر عطر اسپند در فضای غار، آرامشی افزونتر گریبانم را گرفت.
انگار او با افروختن اسپند و نیایش به درگاه اهورامزدا، سعی میکرد خود را به پیشگاه پروردگار جهانیان نزدیک کند؛ زیرا که چنین کارهایی، افکار اهریمنی را از او دور میساخت و به او برای پیشبینیکردن یک سری از اتفاقات آینده به واسطهی یاری یزدان کمک میکرد.
او خود را در جهتمان برگرداند و به ما با سرش برای نشستن بر روی گلیمی ضخیم و پهن شده بر کف غار اشارهای کرد.
اندکی از تند نفس کشیدنهایم کاسته شده بود که در کنار اصلان و سمت راستش نشستم. فرشاسب نیز در آن سوی اصلان بر روی گلیم نشست و همگی در مقابل این پیرمرد فرهمند که بر روی سنگی مربعی نشسته بود، گوش جان سپردیم.
من روی سخنم را در برابرش گشودم و نگاه پرسشگرم را به او دادم و گفتم:
- جناب شهراَسب. قرار بر این است که با رفتن به دروازهی ستارهای طبس، سیمرغ را ملاقات کنم ولی چون که آنجا، در مدار سی و سه درجهی زمین قرار گرفته، با گشوده شدنش تمام جهان فروخواهد ریخت و تاریکی سرتاسر ایرانشهر و هفت سرزمین را فرا خواهد گرفت. ما دعای ضدطلسمی میخواهیم تا از این کار پیشگیری شود.
او که به خوبی متوجه حرفهایم بود، از کنارش کتابتی را برداشت و شکوهمندانه از لایاش پوستینهای سفیدرنگ و قلمی چوبین به بیرون کشید. سپس، با قرار دادن پوستینه بر روی آن کتابت، قلم را در دستش گرفت و با تمرکز شروع به نوشتن دعای ضد طلسم بر روی آن کرد.
قلبم با نوشتناش به شوق آمده بود که پرسشی دیگر در ذهنم چرخ خورد و پس از سپاسگزاری، پرسیدم:
- جناب شهراَسب. ما پاسخ پرسش دیگری را هم از شما خواستاریم.
او هم پس از اتمام نوشتهاش، آن را کنار زد و با نگاهی تعجبآمیز به من، نگاهش را به بالا داد و سگرمههایی در هم کشید. سپس، دستی به نوک پایین ریش سفیدش کشید و متفکرانه لب زد:
- میشنوم.
من هم اندکی خود را به جلو کشیدم و پرسیدم:
- ما از زیر دالانهای چهلمنار، آبگینهای یافتیم که حاوی مایعی بیرنگ و بوست. از قضا، در کنارش طوماری چوبی هم دیده شد که توضیحاتش را در آن به خوبی نوشته بود... .
فرشاسب هم در ادامهی بحث این آبگینه، شرح طومار چوبی را شمردهشمرده به جناب شهراسب گفت و او نیز با صبوری تمامی آنها را شنید.
پس از پایان سخنانم، پیرمرد با زل زدن به نقطهای از کف غار لختی به فکر فرو رفت و سکوتی پیشه کرد.
اصلان در آن سکوتی که فقط صدای روشن ماندن مشعلها در غار پیچیده بود، سرش را به نزدیک گوش چپم کج کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- از داناییهایی که در این مدت کوتاه آشنایی از او سراغ دارم، میدانم که جوابی درخور به ما خواهد داد.
من هم در حال تکان دادن سرم به نشانهی تأیید بودم که صدای بمدار و مردانهی جناب شهراسب در گوشم پیچید:
- بانو. مگر نمیگویی سیمرغ را ملاقات خواهی کرد؟ پس، این مایع هر آن چه از آن برایم شرح دادید، مربوط به سیمرغ است تا برای شما روش کارش را بیان کند.
حالا هر سه قانع شده بودیم و به نشانهی ادب، پس از قدردانی سری هم با آسودگی حرکت دادیم.
سپس، چند دقیقهای جناب شهراسب در مورد خاطرات گذشتهی گروه سپیدافشان برایمان نطق کرد و در میانهی افکارمان پلی به سوی گذشتهی نهچندان دوری زد. دلخوشی دورهمی در بینمان پدید آمده بود که اصلان فرصت را برای گفتن چیزی غنیمت شمرد:
- جناب شهراسب. از شما میخواهم اکنون خوانش قرارداد ازدواج این دو دلداده و دلباخته را همینجا آغاز کنید تا فصل جدید کتاب زندگیشان را با واژگان پربرکت شما ورق زنند!
او که چنین جملهی فرخندهای را از زبان اصلان شنید، با خوشحالی تکخندهای بلند در فضای غار سر داد و صدای بلندش در غار به خوبی پژواک شد. من که از رفتار ناگهانیاش ابروانم به بالا پرید، نگاهی به او کردم که در پاسخ خطاب به اصلان گفت:
- باشد ای جوان ولی انگار چشمان داماد در اینجا مشتاقتر از هر کس دیگریست تا چنین قرارداد مبارکی به امضا رسد. چرا که اکنون از محجوب بودنش پیداست که تو را برای گفتن چنین سخنی واداشته!
در همان هنگام، ناخواسته برای دیدن واکنشاش نگاهی به فرشاسب انداختم. قلبم داشت تپش میگرفت. نفسهایم هم از هیجان در حال بالا و پایین شدن بود.
دیدم که چگونه در آن لحظه رنگ گندمگون فرشاسب از جملات جناب شهراسب به ناگه پرید. او با جویدن گوشهی لبش از حیا، از قصد گلویی صاف کرد و خندهاش را بر روی لب کش داد.
در همان هنگام بود که نگاهی پنهانی را در جلوی دیدگان اصلان به سویم روانه کرد و گونههایم گل انداختند. من هم نگاهم را از خجالت به زیر کشاندم و انگشتان دستم را در هم قلاب کردم. چشمانم، لرزش انگشتان دستم را میپاییدند که احساس کردم نگاه فرشاسب به انگشتانم کشیده شدند. من نیز برای پنهان کردنشان، سریع دستانم را نشسته به امتداد پهلوهایم بردم تا آنها را از تیررس چشمان فرشاسب پنهان کنم.
بلافاصله جناب شهراسب نگاهی عمیق به من انداخت و اندکی مکث کرد. سپس، رو به فرشاسب زاویهی نگاهش را تغییر داد و با حرکت دادن فکش، زیر چشمی نگاهی به او کرد. همزمان با دست کشیدن بر روی گیسوان حالتدار سفیدرنگش که بلندایش تا شانههایش رسیده بود، گفت:
- از اینکه میخواهی چنین بانویی را که آسمانها به خاطرش سوگند یاد کردهاند تا کارش را در ایرانشهر به سرانجام رساند، عقد کنی؛ اطمینان داری؟ جوان.
او همین که جملاتش را با چنین ادبیاتی که بویی از خط و نشان کشیدنها را به مشام آدمی میرساند، ادا کرد؛ تمام رگهای خونینام درجا یخ بستند.
اصلان هم از حرفش جا خورد و فرشاسب نیز از اینکه چنین کلام تهدید آمیزی را از جانب پیرمرد فرهیخته شنید، رنگ چهرهاش دوباره پرید.
فرشاسب چنان از کلاماش تعجب کرد که ابروان مردانهاش را در هم گره زد و متفکرانه، دستی بر لب کشید و از جایش با سراسیمگی برخاست.
جناب شهراسب با دیدن دستپاچگی فرشاسب، نگاهی به اصلان انداخت و با بیپروایی از او درخواست کرد:
- ای جوانی که نامت را نمیدانم... .
در همان حین، اصلان نامش را به پیرمرد دانا گفت و جناب شهراسب هم خواستهاش را به او علنی کرد:
- میخواستم که چند کلامی با این دو جوانی که هماکنون همچون دو کفتر عاشق پیشِ رویم نشستهاند، اختلاط کنم!
اصلان که از سخنان پردهدارش پی به ماجرا برده بود، با کمال میل هر دودستش را بر روی رانهای من و فرشاسب زد. سپس، همراه با مزاحی که چاشنی حرفش کرد، با صدایی بلندتر گفت:
- پس، جناب شهراَسب هر چه در توان کلامت داری؛ این دو را نصیحت کن که من بعدها به عنوان برادر بزرگتر حوصلهی کلکلهای زن و شوهریشان را نخواهم داشت!
من که از حرفهای نمکیناش خندهام گرفته بود، به سمت فرشاسب گردنی کج کردم و لبخندی بر لبانم نشاندم. او هم که دست کمی از خندههای من نداشت، دستی بر شانهی پهن و عضلانی اصلان زد و گفت:
- نگران نباش، برادر که من خاطر خواهرت را بیش از هر کسی در این دنیا دوست خواهم داشت!
او با چنین حرف محبتآمیزش، چنان کلام اصلان را خلع سلاح کرد که دیگر جای گفتهای دیگر را برای اصلان باقی نگذاشت.
در نتیجه، اصلان همچون پیلی تنومند از بینمان برخاست و با نگاهی اطمینانبخش به من، از کنارمان به بیرون از غار رفت و ما را با آن پیر خردمند برای مدتی تنها گذاشت.
جناب شهراسب لحظهای چنان فضای بینمان را در سکوتی غرق ساخت که وحشتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفت. او داشت زیر نورهای چند مشعلی که در دیوارههای غار میسوختند، به ما عمیق مینگریست و تندتند دستی به تهریش بلندش میکشید. چشمان نافذ و مشکیرنگش را به ما دوخته بود و لب از لب نمیگشود.
من که از نگاه تردیدآمیزش برای گفتن حرفهای تلنبارشدهاش میترسیدم، با پریشانی چینی بر پیشانیام انداختم و ابروانم را درهم. سپس، به سمت چپ؛ رو به فرشاسب نیمنگاهی کردم و پرسیدم:
- پس، چرا جناب شهراسب چیزی نمیگوید؟
فرشاسب هم شانههای پهن مردانهاش را به نشانهی نمیدانم بالا انداخت و همچنان به پیرمرد زل زد.
تا اینکه جناب شهراسب، نگاه تهدیدآمیز را کنار زد و با جدیت لبش را برای گفتن حرفهایش باز کرد:
- شما خودتان در جهانی به نام ذَر این مسیر دشوار و خطرناکی را که از دست هر کسی برنمیآید، انتخاب کردهاید ولی اگر به هر دلیلی از انتخابش پشیمان هستید، همینک میتوانید مسیر زندگیتان را تغییر دهید و برای همیشه همدیگر را ترک بگویید.
در همان موقع، همزمان با حرکتی ناگهانی گردنهایمان را به سمت هم چرخاندیم و با چشمانی گرد شده، رنگ از رخمان پرید.
این پیر خردمند ما را به این غار سوشیانت کشانده بود که چنین حرفهای خطرناک و تهدیدآمیزی را بزند و خون به جگرمان کند؟ دیگر کاسهی صبرم برای شنیدن چنین سخنان رازآلودی لبریز شده بود و میخواستم به او بگویم که خلاصهی کلام را کوتاهتر بگوید و کمتر دلهای ما دو جوان را خراش دهد!
پس از صاف کردن سرهایمان به سمتش، جناب شهراسب خود را اندکی از روی سنگ مربعی به جلو کشید و ادامه داد:
- پس از تجاوز انساننماها به مادر زمین، دیگر خانوادهها و جفتهای روحی در جایجای زمین تشکیل نشد؛ به همین خاطر، برای تشکیل چنین خانوادههای الهی که روحها همچون قفل و کلید با هم جور هستند، مشکل ساز گشت.
دوباره داشت موهای تنم از رعب کلماتش سیخ میشد و مورمور میگشت. دستی به سر تا پای صورتم کشیدم و همزمان، فرشاسب هم از ترسی که در لحنش ریخته شد، با رنگ پریدگی از او پرسید:
- اینهایی که شما برایمان میگویید؛ چه پیوندی با زندگی مشترکمان دارد؟ جناب شهراسب.
او که نور از سر و رویاش با عبادتهایی که همیشه در درگاه اهورامزدا میکرد، میبارید؛ در پاسخ آب دهانی به پایین فرستاد و گفت:
- چون در صورت نزدیک شدن جفتهای روحی به همدیگر، به شدت ارتش تاریکی مانع آنها خواهد شد و آنها را زیر هر گونه رفتارهای شرمآورشان سرکوب خواهند کرد تا مادر زمین به بیداری نرسد!
جناب شهراسب با این حرفهایش ناباورانه بغض کرد و با همان نگاه بغضآلودش، رو به مردمکهای چشمان رنگیام کرد و صدایش را خشدار کرد:
- نکتهی ماجرا در این است؛ شما دو نفر از معدود جفت روحیهایی هستید که زمین رخصت آشنایی با همدیگر را داده و این برای ارتش تاریکی خطرآفرین خواهد بود!
دیگر با کلام نافذش، نفسهای من و فرشاسب در هم گره خورد و ترسیده به همدیگر نگاه چرخاندیم. دیگر نفسها در سینههایمان حبس شد و توانی برای نفس کشیدن پیدا نکردیم.
مردمکهایم از گفتههای رعبآورش لرز گرفته بودند؛ به طوری که نایی برای نگاه چرخاندن به این سو و آن سو در چشمانم نمییافتم. به همبن دلیل، با نگاهم به نقطهای در جهت راست پیر فرزانه زل زدم.
آری. پس، پاسخ پرسشی را که این همه مدت من و فرشاسب با همدیگر در پیاش بودیم؛ با سخنان حکمتآمیز جناب شهراسب یافتیم.
در این پندار بودم؛ بیدلیل نبود که از هر سو اعضای ارتش تاریکی برای نزدیک بودنمان سنگاندازی میکرد و همین فرستاده شدن فرشاسب به ایساتیس و زندانی شدن من گواه این ماجرای خطرناک است!
جناب شهراَسب برای گرفتن تصمیمهایمان، همچنان نگاه منتظرش را به ما دوخته بود تا لب از لب بگشاییم و چیزی بر زبان بیاوریم که فرشاسب شجاعانه سری به سمتم چرخاند و مرا وادار به نگریستن به خودش کرد.
من هم به آرامی با چشمانی بغضآلود به او سری خم کردم تا زلف نگاهمان به همدیگر گره بخورد و او دستی به زیر چانهاش برد. سپس، نگاه زیرچشمی و ّبغضشدهاش را به من جدیتر کرد و با صدایی آرامتر، گفت:
- من هرگز از تصمیم خود منصرف نخواهم شد؛ چرا که در... .
با بریدن حرفش، دست راستش را مشت کرد و بیدرنگ، با حرکتی ناگهانی آن را به سمت قلبش زد و لحن صدایش را گرفتهتر کرد:
- چرا که همیشه در عمقیترین جایگاه قلبم جای داری و بی حضورت تپش نخواهد گرفت و زندگی برایم معنی نخواهد داشت. بانوی من. مگر اینکه تو... .