Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نگاهی به سمت چپم انداختم و فرشاسب را با چهرهای آشفته دیدم. میشد سردرگمی را از سخنان دو برادر در اجزای صورتاش دید. حالا او بود که خشم را هم چاشنی رخسارش کرده بود و دستانش را مشت میکرد. با عصبانیت پدرش را خطاب کرد:
- پدر. عمو از چه حرف میزند؟ مادرم چه دخلی به او دارد؟
هر دو برادر در سکوتی عمیق فرو رفته بودند و خشمناک نگاهشان را به هم داده بودند. سکوتی سهمگین بینشان فراگرفته بود.
از آن جایی که تار و پود جان فرشاسب به مادرش گره خورده بود، با بغضی عجیب ابروانش را خم کرد و دست مشت شدهاش را ناگهان محکم بر قلبش کوبید و غرید:
- پدر. چرا توضیح نمیدهی؟
جناب کیارخ نگاهش را با تندی از برادرش گرفت و به سمتم داد. با نگاه تیزی که به من کرد، زیر لب بغضکرده گفت:
- اینک وقتش نیست. در فرصتی دیگر به تو خواهم گفت!
من که متوجه مزاحم بودنم برای شنیدن خاطرات دورشان گشته بودم، با نیمنگاهی کوتاه به جناب کیسان گفتم:
- من شبرو را برای استراحت به آن سمت میبرم تا نفسی تازه کند!
همین گفتهام، فرشاسب را عصبانیتر کرد و سرش را با تندی اندکی به سمتم کج کرد و خروشید:
- مگر آناشید، خواهر زادهی مادرم نیست که اینگونه با او تا میکنید؟ پدر. اینک همگی شنوای حرفهایت هستیم. پس... .
او که این را گفت، جناب کیارخ با تشویش دستش را به سر تا پای صورت کشیدهاش کشید و میخواست چیزی بر زبان بیاورد که دستم را بر روی شانهی پهن فرشاسب زدم و در کنار گوشاش نجوا کردم:
- هر چه که هست، گذشته و اینک بهتر است در آرامترین حالت ممکن تنها در برابرش بایستی تا شنوای حرفهایش باشی.
سپس، خود را به عقب کشاندم و سریع با در دست گرفتن افسار شبرو، آنها را چند قدمی آن طرفتر ترک گفتم.
در حال دور شدن از آنها بودم که صدای بحثشان با همدیگر بالا گرفت و در میان باد طوفانی گم شد.
کمکم طوفان داشت آرام میگرفت که از حرکت ایستادم و دستی بر روی چهرهی خستهی اسبم کشیدم و سری بر پیشانیاش نهادم.
آسمان کویر دیگر خود را غرق در تاریکی کرده بود و من نیز در پیچ و خم افکار مشوشی که درمورد قفلِ رازهایی که یکی پس از دیگری گشوده میشد و زمان داشت در دل رفتارهای آدمی آنها را حل میکرد!
آری. هنوز با گذشتهی مبهمی که بر سرشان آمده بود، در منگی به سر میبردم. لحظهای به یاد سخن مشاور کیارخ افتادم که در زندان به من گفت" دیگر تحمل نیش و کنایههایت را ندارم. تو لجبازتر از مادرت هستی که سالها این گردنبندها را از ما مخفی کرده بود! "
به یاد آن حرف پرابهاماش، لحظهای تپش گرفتم و ابروانم در هم شد. بیقراری در جانم ریشه گرفت و پیشانی از سر اسبم برداشتم و هاج و واج در تاریکی به برهوت مقابل خیره ماندم.
در همان موقع بود که دردی جانسوز از زخم کتفم تیر کشید و آهی از گلویم برخاست. دستم را ناخودآگاه به سختی بر روی شانهی راستم قرار دادم و مات و مبهوتوار چشمانم به روبرو بیحرکت ماند. نفسهایم هم نامنظم شده بودند.
از طرفی، در ذهنم داشتم تمام اتفاقات ریز و درشت را تفسیر میکردم که چرا مشاور با تندی مرا نگریست. و چرا جناب کیسان با مشابه دانستن رابطهی دلدادگیهایش با سانایبانو و من و فرشاسب، آن حرفها را به برادرش گفت؟!
از افکار مالاخولیاییام لحظهای بدنم لرز گرفت و خنکای شب کویر بر لرزم بیشتر دامن زد.
از اینکه پاسخی برای این پرسشها هم نمییافتم، گُر گرفتم و از کلافگی سری به چپ و راست تکان دادم.
بی تابی داشت امانم را میبرید و داشتم با محکم کشیدن ابروهایم به بالا، از شر این افکار خلاص میشدم که ناگهان صدای هراسان جناب کیسان از پشت سر در گوشم پیچید:
- از اینکه ناچاری به تنهایی خود را به آذربایگان برسانی، از تو شرمسارم. بانو.
من نیز از تعجب، اخمی بر پیشانیام نشست و سری به عقب چرخاندم. رو در روی او که قرار گرفتم، گوشهی لبی جویدم و پرسیدم:
- منظورت چیست. جناب کیسان؟
او نیز سراسیمه با دستش، غبار فرضی روی پیراهن خاکستری رنگش را تکاند و خود را به من نزدیک کرد و پنهانی به عقب اندکی رویاش را برگرداند و گفت:
- تو برای رفتن به چهلمنار باید اینگونه به آنها بگویی. من در اسرع وقت خود به فرشاسب توضیح خواهم داد.
من که از حرفهای دوپهلویش سردرگم مانده بودم، چینی بر پیشانی انداختم و مردمکهایم را برایش ریزتر کردم. او که گیجیام را فهمید، دستش را زیر چانهاش برد و خاراند. سپس، نگاه مشکی رنگش را به چشمانم دوخت و گفت:
- از جاسوسانمان که در کاخ وجود دارد، شنیدهام که توطئهای در کمین چهلمنار است. سریعتر باید خود را به پایتخت برسانی و کار را با شاهنشاه یکسره کنی تا نجات یابد.
من هم سری به عقب چرخاندم و پدر و پسر را در حال تکان دادن دستانشان در میانهی صحبت دیدم. پس از اطمینان یافتن از سرگرم بودنشان، سری صاف کردم و با نگرانی به جناب کیسان خیره ماندم.
گفتههایش هنوز نتوانسته بود مرا قانع کند؛ به همین خاطر، شانهای بالا انداختم و پرسشی در ذهنم چرخ خورد:
- این دیگر چه کاریست؟ راه که یکیست؛ پس، همگی راهی پایتخت خواهیم شد.
چهرهاش با این حرفم پریشان شد و سریع، نیمنگاهی به پشت سر انداخت. همین که نگاهش به هر دوی آنها افتاد، زیر لب با صدای گرفتهای گفت:
- ما دوازده روزه به پایتخت خواهیم رسید ولی تو... .
در یک آن، دستش را به لای کمربند خاکستری رنگش برد و کتیبهای را از آنجا به بیرون آورد. سپس، با لحنی زیرتر از معمول صدایش را آهستهتر کرد و خطاب به من نگاهی زیرچشمی به من کرد و گفت:
- این همان کتیبهی سپیدافشان است که در اولین دیدارمان به تو در تاریکی نمایاندم.
از قضا دوباره در تاریکی شب داشت کتیبه را برایم مینمایاند و از تعجب، ابرویی خم کردم و آرام پرسیدم:
- جناب کیسان. پس، چرا این را به من میدهی؟
از آنجایی که می خواست پیش از اتمام گفتگوهای آن دو سریع کلاماش را برایم ختم کند، دستپاچگی را از چهرهی هراسانش فهمیدم و ناخودآگاه شانههایم را از پریشانی در خود جمع کردم. او هم با همان دستپاچگی پاسخ داد:
- از آن جایی که این دومین نسخه از کتیبهی هزارتاخوردهی مادرت هست، باید تحویل فرشاسب دهم ولی به دلایلی که اینک فهمیده، این کار را به تو محول میکنم. بانو.
او که داشت با عجله سخنانش را برایم مطرح میکرد، از گفتههایش درماندم. افسار شبرو را از دستم که رها کردم، خود را بیشتر به او نزدیک کردم. سپس، از تعجب ابرویی به بالا پراندم و پرسیدم:
- پس، منظورتان این است که این کتیبه متعلق به سانایبانوست و در این مدت در نزد شما بوده؟
او هم به نشانهی تایید، سری تکان داد و گفت:
- تو با نشانی پشت این کتیبه، میتوانی پنج روزه خود را به پایتخت برسانی تا عصارهی هوم را به مشام پادشاه استنشاق دهی.
من که حالا بیشتر از او هراسناک شده بودم؛ با نگرانی پی در پی نفس کشیدم و خون در رگهایم به بست.
انگار داشتم حقیقت را میشنیدم. ابرویی به بالا کشیدم و با نگرانی پرسیدم:
- جناب کیسان. این دیگر چه نشانیست که پنج روزه به پایتخت میرسم؟
او که دوباره سرش را به نشانهی اطمینان به عقب برگرداند، پاسخ داد:
- دالانهایی پنهان که هزاران سال در دل زمین کویر تعبیه شدند.
من با شنیدن این جمله، خشکم زد و بیمحابا گفتم:
- من فکر میکردم از این نوع دالانها تنها در چهل منار پیدا میشود نه جای دیگر!
او نیز بیوقفه، حرفش را ادامه داد:
- تفسیرهای این نشانی را در کنار کلمات رمزآمیزش برایت نوشتم تا بهتر بتوانی آنجا را بیابی! چندین سال از لای کتابتها، در پی رمزها بودم و آنها را برایت یافتم!
بر چهرهاش مبهوتوار نگاهی انداختم و آهی بس کشیده از عمقیترین جای سینهام به بیرون فرستادم.
داشتم از تلاشهای بیوقفهاش در مسیر ایرانشهری به عمق شخصیتاش پی میبردم که چطور با برادرش این همه تفاوت دارد؟!
او که با گوشهی چشمش به آنها نگاه دوخته بود؛ من هم فرصت را غنیمت شمردم و پرسیدم:
- نگفتید که این کتیبه چگونه به دست شما رسیده؟ جناب کیسان.
در همان لحظه، با آشفتگی دستی به موهای حالتدارش کشید و زیر لب مایل به من زمزمه کرد و گفت:
- اگر فرصتی باشد، برایت شرح خواهم داد.
سپس، بلافاصله با گوشهی ابرویش به سمت آنها اشاره کرد و گفت:
- همکلامیشان به اتمام رسید. بهتر است تا به شک نیفتادهاند، به نزدشان بشتابیم.
من که متوجه منظورش گشته بودم، با نگرانی آمیخته با پریشانی سری تکان دادم و کتیبه را از او ستاندم. سپس، زیر لب سپاسی نثارش کردم و با همدیگر به سمتشان رفتیم.
من و جناب کیسان پس از بازگویی تصمیمام برای به آذربایگان، با مخالفت فرشاسب مواجه شدم. مشاور کیارخ هم از تعجب ابرویی به هم گره کرد و با نشاندن دستش بر روی گونهی کمریشاش، خطاب به من گفت:
- آنجا که اندکی از دست اهریمنان ایمن گشته؛ چرا باید خود را به آذربایگان برسانی؟
پدر و پسر به نوعی با حرفهایشان برای این پنهانکاریام مانعتراشی میکردند و من در این میان، باید خود را به هر بهانهای از راه دستکندهای* زیرزمینی به پایتخت میرساندم.
فرشاسب را در زیر نور ماه دیدم که چگونه سگرمههایش را غلیظ درهم کشیده بود و مرا زیرچشمی نگاه میکرد؛ غافل از اینکه نمیداند چه خبرهایی در راه است!
رو به مشاور کردم و با سر خم کردنی به نشانهی احترام گفتم:
- جناب مشاور. میدانم که به فکرم در خطرات این مسیر میاندیشید ولی برای توماج و خانوادهاش کاری پیش آمده که گرهگشاییاش، تنها از دست من برمیآید!
او هم به نشانهی فهمیدن از ناچاری، تک ابرویی به بالا کشید و ریز سری تکان داد و نگاهش را به آهستگی به سمت پسرش سُر داد و واکنش او را از چشمانش رصد کرد.
فرشاسب که هنوز آتش خشماش از سیمای گندمگوناش فروکش نکرده بود، نیمنگاهی به من انداخت و با تحکم لب زد:
- پس، من هم با تو راهی میشوم؛ چرا که در این اندر اوایل زندگیمان نمیتوانم تو را رها کنم!
من که خوشی در زیر پوستم دوید، به سختی توانستم لبخند زیبایم را از روی لبهایم جمعتر کنم ولی همین چشمان شوقانگیزم در نگاه جدیگونهاش گره خورد و به نشانهی سپاس، سری تکان دادم.
جناب کیارخ هم سری به سوی آسمان پرستارهی کویر بالا برد و آهی عمیق و حسرتبار به بیرون داد و گفت:
- اینک که اهورامزدا با حکمت بیپایانش توانسته برادرم را پس از سالها به من برگرداند، میتوانم تا پایتخت... .
سپس، سری صاف کرد و نگاهش را به جناب کیسان داد و با جدیت گفت:
- با او چند روزی خلوتگزینی کنم!
دیگر از چهرهاش پوزخندی دیده نمیشد و جناب کیسان هم اندکی از عصبانیتاش کاسته شده بود. فرشاسب هم با نگاهی حرصآمیز، زیرچشمی به عمویش سر چرخاند و به سختی لب باز کرد:
- از اینکه چنین خبری را در چنین شرایط کویری توانستی به ما برسانی، سپاسگزاریم.
او هم بغضاش را فروخورد و به ناچاری برایش سر تکان داد. سپس، دستش را بر روی شانهی پهناش انداخت و چشم در چشماش گفت:
- امیدوارم به سلامتی رهسپار شوید. منتظرتان هستیم. فرمانده.
و در نهایت جناب کیسان، نگاه پراطمینانش را به من لغزاند و به نشانهی اطمینان دادن به من، محکم چشمی باز و بسته کرد و لبخندی عمیق بر لبش زد. او با چنین حرکتش، گویا برایم با بیزبانی عمق رضایتش را نشان میداد که فرشاسب تصمیم بر همراهی کردنم کرده است!