Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
دقایقی همان گونه در احوالات خوشایند و مستانهی خودمان فرو رفته بودیم. چشمانم از خونی که در حوالی رگهای چشمانم جریان یافته بود، همچون خورشید آتشینی شده بود که داغیاش، در جانم آتش انداخته بود.
این بار من بودم که لب پاییناش را به دندان گرفتم و با باز کردن چشمان سرخشدهام، دیدگان به خون نشستهاش را از گرمای بینمان دیدم.
دقایقی به همان منوال گذشت و وجودمان را از نگرانیهای اخیر زدودیم.
اندکی که خود را آرام یافتیم و تپشهای قلبمان به حالت عادی بازگشت، مرا بیشتر به سمت خود متمایل کرد و بازویش را دور سرم حلقه کرد و بر روی سینهاش گذاشت.
حضورش، آرامشبخشترین وجودی بود که نسیمی ملایم و دلانگیز را در قلبم میوزاند و تمام خستگیهای جانم را از بین میبرد.
با این که اندک آرامشی به جانمان رسوخ کرده بودولی فرشاسب با همین چهرهی کم و بیش پریشاناش، تهماندی از دلآشوبه در ذهنم باقی گذاشته بود که اخمی کردن و پرسیدم:
- در این مدتی که من اینجا بودم، چهها بر سرت آمده که این چنین پریشان گشتهای؟
او در کمال ناباوری سکوت کرد و با نفسی عمیق فرستادن به ریههایش، تنها به جابجا کردن سرم بر روی سینهاش بسنده کرد. چند ثانیهای منتظر پاسخاش مانده بودم که این بار با کشیدن آهی عمیقتر از درون، مرا متوجه خودش کرد.
نگاهم را بر روی سینهاش به چهرهی بغضآلودش کشاندم و با نگرانی پرسیدم:
- چرا نمیخواهی مرا در نگرانیهایت سهیم کرده باشی تا اندکی از دلشورههای ذهنیات کم شود؟ فرشاسب.
او در پاسخ، چشمانش را با بغض محکم بست و سیبک گلویش را تکان داد:
- توان پاسخ دادن به پرسشات را در این چند روز ندارم ولی شاید پاسخی درخور از این نامهی دستنوشته مانند پیدا کنی!
من نیز از تعجب، چینی بر گوشهی چشمانم انداختم و اخمی ریز میان ابروانم نشست. او که کنجکاویام را دید، بلافاصله، دستنوشتهای لولهشده و سفیدرنگ از لای کمربند مشکیرنگش درآورد و مرا وادار به برداشتن تکیهام از روی سینهاش کرد.
آن دستنوشته را که با طنابی کرمرنگ دورش پیچیده شده بود، به سمتم گرفت و گفت:
- این پوستینهایست که عمویم کیسان پیش از راهی شدنش به طبس، به نوشآفرین داده بود و پیش از آمدنم به اینجا، نوشآفرین این را به من داد.
من هم از کنجکاوی ابرویی به بالا کشیدم و نگاهی به دستنوشتهی در دستش انداختم و گفتم:
- این دیگر چه دستنوشته است؟
او هم نفسی عمیق کشید و با دست بردن به پشت گردنش، نگاهش را به آسمان برفی بالا کرد و گفت:
- این را گویا مادرم پیش از مرگش، به عمویم داده بود تا به تو تحویل دهد!
من که از وجود چنین دستنوشتهای تعجب کرده بودم، چشمانم گردتر شدند و با نگاهی موشکافانه به آن، پوستینه را از دستش ستاندم که پوفی حسرت برانگیز کشید و گفت:
- گویا مادرم چنین غافلگیری را برای من هم تدارک دیده بود که از نوشآفرین گرفتم و خواندم.
سرم را که به چهرهاش بالا بردم، چشمانم را هم در پیاش ریزتر کردم و اخم بین ابروانم ناخودآگاه از تعجب غلیظتر شد و گفتم:
- پس، خبرهایی از مادرت دریافت کردی که اینگونه پریشان به نظر میآیی؟
او نیز نگاهش را از آسمان به چشمانم لغزاند و با چشمانی بغضکرده سرش را به نشانهی تأیید ریز تکان داد و پرسیدم:
- پس، خودِ جناب کیسان را چرا همراه با پدرت ندیدیم؟
او هم دستانش را از پشت بر روی زمین پوشیده از برف تکیه زد و رو به من، سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
- نمیدانم. از پدرم که پرسیدم، چیزی نگفت. تنها پاسخاش به من این بود که پس از جدا شدنمان از او دیگر او را هم ندیدم.
سخنش چنان برایم غافلگیرکننده بود که بغضی بر گلویم چیره گشت و سگرمههایی پرچین بر پیشانیام انداخته شد. انگار تمام اتفاقات اطرافام دورِ تند به خود گرفته بودند و داشتند ما را در بازی ناشناختهای میانداختند.
سپس، با پرسشی که در ذهنم چرخ خورده بود، سری به بالا گرفتم و پرسیدم:
- خب، جناب اشوزدنگه و هرمز چه شدند؟
او این بار دست راستش را از روی زمین برداشت و با کشیدن انگشت اشارهاش بر روی لبش، در پاسخ به تردید افتاد و نگاهش را از من گرفت. او سکوت کرد و نگاهش را به دانههای برف حواله کرد.
من نیز در آن سرمایی که هنوز گرمایی شیرینِ حضورش در جانم رخنه کرده بود، همانند او دستانم را بر روی زمین تکیه دادم و نگاهم را به دانههای برف در حال ریزش دوختم. سپس، از سکوتی که لحظهای به خود گرفت، با بغض پرسیدم:
- میخواهم بدانی هر سخنی که بینمان رد و بدل میشود، با تمام وجود آن را پذیرا میشوم و هیچگاه به عنوان یک پتک بر رابطهی بینمان دخالت نخواهم داد. پس، برای پیشبرد اهدافمان بهتر است تمام آن چیزهایی را رخ داده، بر من بگویی. فرشاسب. جفتمان اینک بیش از دیگران برای درد و دل کردن به همدیگر نیازمندیم.
او که این را شنید، همان دست راستش را با نگرانی بر روی ریش نهچندان بلندش کشید و نگاهش را به من نافذانه کرد و گفت:
- از اینکه موبد؛ جناب اشوزدنگه به جای بردن شاهنشاه به مخفیگاه دیگر، او را به تو تحویل داده بود... .
او با بغض، حرفش را قطع کرد و لبهای مردانه و پرش به لرزه افتادند و دیگر چشمانش را بست. با بستن چشمانش، با ناباوری اندک اشکی از گوشهی چشماش به گونهاش غلتید و سرش محکم به پایین افتاد.
او که دیگر چیزی نگفت، من متوجه ته ماجرا گشتم و با ناباوری، آهی کشیدم و بغضآلود سری به نشانهی تاسف حرکت دادم. سپس، آرام دست راستم را از روی زمین برداشتم و به زیرِ چانهاش بردم.
با بالا آوردن چانهاش در مقابل چشمانم، ابروانم را با آشفتگی در هم پیچیدم و در حالیکه نفسهایم به تب و تاب افتاده بودند، گفتم:
- پس، چون به پدرت خیانت ورزید، او را... .
او که متوجه کلامام شد، چشمانش را محکمتر بست و سکوت کرد. آری، مشاور کیارخ به جناب اشوزدنگه ام رحم نکرده بود و او را در یکی از مهمترین پیچ تاریخی ایرانشهر، کشته بود!
با اطمینان یافتن از گمانی که برده بودم، آهی عمیق از نهادم برخاست و با نگرانی، ابروان پرپشتام در هم گره خورد. من با نگاه کردن به او، تنها سکوت چارهسازم شد و زبان به کام گرفتم.
او که سکوتم را در برابر واکنش بیرحمانهی پدرش دید، با خیالی آسودهتر هر دو انگشت شست و اشارهی دست راستش را در میان گوشهی چشمانش فشرد و دمی عمیقتر به بیرون فرستاد.
هزاران آه و افسوسی که از این اتفاق میکشیدیم، هم در این میان کارساز نبود. دیگر چیزی نپرسیدم اما فرشاسب بود که با خودکنترلیهایش، دوباره کف دستانش را بر روی زمین تکیه زد و با نگریستن به آسمانی مهآلود که از شدت ریزش دانههای برف پدید آمده بود، گفت:
- ولی جناب اشوزدنگه در بحبوحهی نبردمان محل این کوه را به من و هرمز گفت؛ توانستیم از آنجا بگریزیم.
سپس سری به سمتم چرخاند و گفت:
- اینک هم هرمز در حال رسیدن به اینجاست و گنجینههای ایرانشهر را از کوه دِراک به اینجا میآورد.
من هم از تعجب، ابرویی خم کردم و از ذوق زدگی رو به او لبخندی کاشتم و گفتم:
- پس، چه خوب گشته که به او برای آوردن آنها به اینجا سفارش کردهای تا با فراغ خاطری به ادامهی مسیرمان بیندیشیم. فرشاسب.
او هم چند باری پلک زد و نگاهی کوتاه به دستنوشتهی در دستم انداخت. من نیز رد نگاهش را پی گرفتم و سری به پایین انداختم؛ با افتادن چشمام به پوستینهای که هنوز در دستم با طنابی محکم به دورش پیچیده شده بود، ابرویی کشیدم و گفتم:
- وقت است تا دیگر این امانتی من هم خوانش شود!
در همان هنگام، صدای نزدیک شدن تند سم اسبی از دور به گوشمان رسید و سری به بالا گرفتیم.
او کسی نبود جز هرمزی که با انباشتن گنجینههای گرانبهای ایرانشهر بر روی اسب به ما نزدیک میشد. دقیقهای نگذشت که با کشیدن افسار اسبش، در فاصلهی یک متری از ما توقف کرد.
او همزمان با پیاده شدن از رکاب اسبش، دستی بر موهای خوش حالتش کشید و با در دست گرفتن بند افسار اسب، به سمتمان آمد.
با دست آزاد دیگرش، گره پوشش مشکی صورتش را از پشت گشود و همان دستش را به نشانهی احترام، بر روی سینهاش گذاشت و نفس زنان رو به من گفت:
- بانو.
سپس، نگاهش را به سمت فرشاسب چرخاند و لب زد:
- فرمانده. هر چه که گفتید، اطاعت شد و اینک، تمامی این گنجینهها بی هیچ نگرانی در کنار شماست.
من هم به نشانهی التیام دادن به زخمهای این چند روزهاش، سریع از جای برخاستم و رو به قدمی رفتم. ناخودآگاه با دیدن چشمان همرنگش با بانوفریماه، بغضی بر گلویم نشست. انگار که در حال خفه شدن بودم. چشمانم را که محکم بر روی هم فشردم، رو به او بغضم را فروخوردم و با زدن پلکی آرام، گفتم:
- از اینکه بانو فریماه جانش را در این راه به گرو گذاشت، شرمنده گشتم ولی خونخواه او هستیم و تا پای جان، در این راه ثابت قدم خواهیم ماند.
او آستین پیراهن مشکیاش را که از بازو تا خورده بود، به پایین داد و بغضآلود به من نگاهی دوخت و صدایش لرز گرفت:
- همین طور است. بانو. میدانم که همهیمان به نوعی از این ارتش تاریکی زخم خوردهایم و آن روز، دیری نخواهد پایید.
سپس، با سری لغزاندن به فرشاسب، به نشانهی ادب سری تکان داد و گفت:
- از اینکه به عهدتان با مادرم وفادار ماندهاید و مرا از بند اسارت رهانیدید، سپاسگزارم.
من هم با خوشرویی، لبخندی بر گوشهی لبم نشست و با حواله کردن حس اطمینان به او، چشمانم را باز و بسته کردم و گفتم:
- این چه حرفیست. جناب هرمز. از اینکه اینک به سلامتی در مقابلمان هستید، امیدی دیگر در دلمان جوانه زده و... .
سپس، با اشارهی سری به آن سوی پشتاش، گفتم:
- و حالا شاهنشاه با هزاران آرزوی نهادینه شده در سینهاش، منتظر ماست تا با همیاری یکدیگر، قدم در این مسیر نهیم.
در همان هنگام، او نیز سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و لحظهای نگرانی را در چهرهی گندمگوناش دیدم که رو به ما گفت:
- در کمال غافلگیری، انگار از برادرانتان خبر رسیده که کتابتهای مهم و باستانی ایرانشهر از کتابخانهی چهلمنار به یغما برده شد و دیگر کتابتها هم در حجمی از شعلههای آتش، گداخته شدند!
من هم با ناراحتی، دستانم را در پهلوهایم مشت کردم و از عصبانیت، دندانهایم را بر روی هم فشردم. ناخودآگاه سری به چپ چرخاندم و فرشاسب را با سیمایی برآشفته دیدم که با چشمانی ملتهب رو به من نیمنگاهی کرد و گفت:
- میدانم که روزی در تاریخ این سرزمین نوشته خواهد شد که تمام کتابتها در واقعهی آتشسوزی از بین رفت. غافل از اینکه... .
او از قصد حرفش را برید و حرصآمیز، دندان قروچهای کرد و چانهاش از شدت عصبانیت، لرز گرفت:
- غافل از اینکه نمیدانند اینها با چنین آتشسوزی، نقشهی آب زیر کاهانهای را ترتیب دادند تا کسی کوچکترین شکی به آنها بَرَد!
آری. او راست میگفت. اینها همیشه چنان طرحهای اهریمنانهای در سر میپرورانند که هیچ کس در مخیلهاش نمیگنجد.
از تاسف، ابروانم را به هم نزدیکتر کردم و مشتهای دستانم را در پهلوهایم محکمتر کردم. سپس، در آن سرما سری به آسمان بردم و نگاهی به دانههای ریز برف کردم که با ریزش آرامشان، برفی سنگین را برایمان به ارمغان آورده بودند.
مهای انبوه در فضای آسمان همزمان با بارش برف پدید آمده بود و چشمهای آدمی به زحمت برای دیدن همدیگر کار میکردند. با این حال، پس از اندکی صحبت خود را به داخل غار رساندیم و پادشاه را بیدار شده از بالیناش یافتیم.
فضای نه چندان کوچک داخل غار، آن چنان بزرگ به نظر میرسید که هر چهار نفرمان توانستیم در آن جای گیریم. مشعلهای روی دیوار غار، فضای آنجا را برایمان روشن ساخته بودند و به خوبی با فروغ دیدههایمان، همدیگر را میدیدیم.
پادشاه آریوسلم، نیمه نشسته بر تاج چوبی تختاش تکیه داده بود و با نفسهای آهستهای که میکشید، به تماشای ما نشسته بود. همان ردای سفیدش با حاشیههای طلایی و ابریشمین بر روی پیراهنش، بر روحانی بودن چهرهاش میافزود.
فرشاسب، در میان من و هرمز بر روی تخته سنگی جای گرفته بود و در مقابل پادشاه، به گفتههایش گوش فرا میدادیم:
- باید هر چه سریعتر با گرد هم آمدن هستهی اصلی گروه سپیدافشانمان، رشتهی کارها را به دست بگیریم.
در همان هنگام بود که فرشاسب، از تعجب اخمی بر پیشانی پهناش انداخت و لب زد:
- اما سرورم؛ پیش از هر چیزی شما باید با نشستن بر مسند قدرت، جرقهی این کار را شعلهور سازید.
من و هرمز نیز به نشانهی تأیید حرفهای فرشاسب، سری تکان داده و نگاهی به پادشاه انداختیم.
او هم، همزمان با تکان دادن سرش به نشانهی نفی نچنمی به راه انداخت و رو به ما گفت:
- از قضا، برای سرآغاز چنین امور مهمی باید از همین جا باشد تا بهانهتراشی برای تحرکات دشمن نداشته باشیم.
هرمز و فرشاسب هم به نشانهی تایید سری تکان دادند و پادشاه نیز اندکی سکوت کرد و سپس، متفکرانه نگاهش را به سمتمان بالا آورد و گفت:
- و مهمتر از همه، باید مدتی همین هستهی اصلی گروه تمام قید و بندهای زندگی روزمرهی خود را ترک کنند تا... .
او از قصد کلام با ارزشاش را برید تا دیگران با متوجه شدن از کلامِ وی، پیِ حرفهایش را بگیرند که در این میان، هرمز مشت دستش را بر سینهاش کوبید و قاطعانه گفت:
- اطاعت میشود. سرورم. ما همه چیز را رها خواهیم کرد. پس، جای هیچ نگرانی در این میان نخواهد بود.
سپس، پادشاه هم دستی بر ریش بلندش کشید و با نگاهی دوختن به سمتم، گفت:
- امیدوارم هر چه سریعتر برادرانت را مخفیانه در همین غار ملاقات کنم!
او که این را گفت، من و فرشاسب سرهایمان را از تعجب به یکدیگر چرخاندیم و ابروانمان را در هم گره زدیم.
نور لرزان مشعلها بر روی دیوارههای غار، نگاه جدی پادشاه را برایمان خودنمایی میکرد. تا جایی که سری صاف کرده و نگاهم را به سوی پادشاه چرخاندم و با اخمی بر پیشانی، پرسیدم:
- گردهمایی برادرانم در چنین هنگامهی پرآشوبی، چگونه ممکن است؟ سرورم. حتم دارم که با رفتنمان به پایتخت، درصد شناسایی کردنتان بیشتر خواهد شد!
او لبخندی بر کنج لبش نشاند و با حس اطمینانی که به کلامش داشت، ابرویی به بالا کشید و دمی بیرون داد و گفت:
- چارهی کار، تنها با واسطهگری جناب بهرام؛ نگهبان خزانهی چهلمنار است!
در همان هنگام، فرشاسب چهرهی گِردَش را از حیرانی به جلو کشید و با انداختن گرهی بر ابروان پرش، گفت:
- سرورم. چگونه ممکن است او را ملاقات کنی؟
هرمز هم که دست کمی از تعجبمان نداشت، مبهوتوار چشمهای کهرباییفاماش را به پادشاه دوخته بود و بُق کرده؛ با سکوت داشت او را مینگریست.
پادشاه که اندکی سکوت کرد، سیبک گلویش را تکان داد و با فرو بستن چشمانش مشکی رنگش، آنها را از هم گشود و قاطعانه لحنش را استوارتر کرد و گفت:
- ما خودمان برای رفتن به پایتخت، آستینی به بالا خواهیم زد!
ما که هنوز با منگی داشتیم شنیدههای پرابهاماش را در سر تحلیل میکردیم، حرفش را با جدیت ادامه داد:
- با دالان زیر زمینی دیگری که از زیر این کوه به خزانهی قصر راه دارد!
با گفتهی اعجاب انگیزش، نفسهایمان در سینه حبس گشت و نگاه بهتزده مان را به چهرهی آرام و استوارش دوختیم.
او چنان با تحکم جملهاش را هجی کرد که هیچ شبههای از لای واژگانش به بیرون درز نکرد.
لبانم که از حیرت لحظهای خشک ماند، با تکان دادنش آب دهانی از ترس به پایین فرو دادم و در دل به هوشمندی جناب پادشاه آفرینی گفتم.
انگار بیهوده نبود که جناب اشوزدنگه با نوند؛ اسب پادشاه ما را به چنین غاری رهنمون کرد و خود نیز در این میان، جانفدای این سرزمین گشت! دوباره به یاد جاننثاریهایش افتادم و آهی حسرتبار در دل برایش کشیدم.
هرمز هم ، همزمان با فرشاسب مشت گرهکردهاش را بر روی سینهاش کوفت و گفت:
- پس، ما همراه با شما راهی آنجا خواهیم شد. عالیجناب.
پادشاه را که اکنون بدون عصای همیشگیاش میدیدیم، از روی تختخواباش عزمی برای برخاستن کرد و با ارادهای پولادین در برابر ما سه تن ایستاد. سپس، دمی عمیق به ریههایش فرستاد و با چشم چرخاندن به چشمان یکایکمان، لحنش را جدیتر کرد و گفت:
- من در همین غار به شما جوانمردان ایرانزمین میگویم که نه تنها برای نجات ایرانشهر و هفتسرزمین، بلکه برای زنده کردن آموزههای اهورایی سرزمینمان برمیخیزیم تا یک بار دیگر، جهان عاری از ستمورزی و فساد در زمین برپا شود و صلح و دوستی در جایجای این کرهی خاکی طنینانداز گردد.
سپس، با نگاهی کوتاه انداختن به من اخمی ریز بر میان ابروان پر و سفیدش انداخت و گفت:
- بدانید که اگر در سرزمینی به نام آیینهای اهورایی، بذر نارضایتی در دل مردمانش کاشته شده؛ حکومتی اهریمنی در آن رخنه کرده که میخواهد افراد آگاهاش را به هر بهایی از بین برد تا تخم ناآگاهی در خاک آن سرزمین بروید.
او با سُر دادن زاویهی سرش به سوی فرشاسب، کلام گوهربارش را تکميل کرد:
- و با بافتن رشتهکلافهای دروغهایش و تحویل دادنشان به مردماش، کژرفتاریهایش را توجیه میکند.
در همان هنگام بود که با نگاهی که بیشتر شبیه گوشهی چشمی بود، به هرمز گفت:
- به همین خاطر است که در هر دورهای از تاریخ این زمین، فرستادههای الهی و اهورایی از جانب اهورامزدا بر مردم فرستاده میشود تا کجفهمیهای دورههای پیشین فرستادههای اهورایی اصلاح شود.
شاهنشاه پساز شرح گفتههایی که برایمان لازم بود، از ما روی برگرداند و دست راست استخوانیاش را برای حرکت کردن در پشت سرش در هوا تکان داد.
ما نیز در پیاش، با کنجکاوی حرکات او را میپاییدیم که لحظهای چند قدمی به سمت گوشهی راست غار رفت و او ردای سفیدش را با دستانش جمع کرد و بر روی زمین چمباتمهوار نشست.
از تعجب، ابرویی گره کردم و او هم سنگی بزرگ و سیاهرنگ را از روی زمین برداشت. سپس، آن را کنار گذاشت و دریچهای بزرگ و مستطیلی شکل که با سنگی مرمرین و سفید ساخته شده بود، را گشود و ما هر سه مبهوتوار به همدیگر نگاه کردیم.
از حیرانی سکوتی عجیب در فضا شکل گرفت و نفس در سینههایمان به گره افتاد.
همین که پادشاه آریوسلم در همان حالت چمباتمهوار سرش را به سمتمان برگرداند، هنوز بر رفتار عجیبی که از ایشان سر زده بود، با چشمانی گرد شده خیره مانده بودیم.
در همان موقع، پادشاه که از نگاههای حیرتزدهمان متوجه گشته بود؛ لبخندی کوتاه بر لب زد و گفت:
- اینجا همان جاییست که ما را به راحتی به سوی خزانهی چهلمنار خواهد برد!
هر سه خشکزده چشمانمان را به چهرهی سپید و نورانی پادشاه دوختیم و سکوت کردیم. چند ثانیهای هنوز از حرفهایش در بهت مانده بودیم که هرمز با لرزی که در صدایش انداخت، پرسید:
- عالیجناب. پس، از اینجا دالانی به داخل چهلمنار تعبیه شده که اینگونه میگویید؟
او نیز به نشانهی تأیید، سری تکان داد و با جدیت از جایش برخاست.
ما هم تک به تک خود را برای داخل شدن در داخل دالان زیر زمینی آماده کردیم و هر یک با برداشتن مشعلی از روی دیوار غار، با جفت پاهایمان به کف دالان فرود آمدیم.
دالان چنان تاریک و نمور بود که بوی خاک خیس خورده به مشام آدمی میرسید. با اینکه تن آدمی به سختی در پهنای دالان برای راه رفتن جای میگرفت ولی سقف بلندی را داشت. آنچنان آدمی را خوف برمیداشت که گویا انسان را به یک بند مرگآوری فرستاده بودند تا با خفگی در آنجا، جانش به خود تسلیم کند! باریک بودن دالان به حدی بود که خود را به زحمت در آن جای داده بودیم.
به همین خاطر، پس از بستن دریچهی سنگی از پشت سر تک به تک به دنبال هم حرکت کردیم. به خاطر تنگ و باریک بودن دالان به آهستگی قدم برمیداشتیم. به طوری که جلودارمان، خودِ پادشاه؛ بود و با یکهتازی حرکت میکرد. سپس، هرمز پشت سرِ پادشاه، خود را جای داد.
با پافشاری فرشاسب، من هم پشت هرمز برای حرکت کردن قرار گرفتم و خودش در پیام برای پیگیری اوضاع جای گرفت.
ما بیوقفه زیر نور مشعلهایمان، قدم به قدم به جلو گام برداشتیم و با عزمی راسختر که مدیون رهنمونهای پادشاه بودیم، چند ساعتی رهسپار چهلمنار گشتیم.
هر چند بوی خاک نمزدهی دالان آدمی را آزار میداد ولی با گفتگوهایی که هر از گاهی با همدیگر داشتیم، توانستیم چنین دالان تنگ و خوفناکی را پشت سر بگذاریم.
در نهایت، پس از چند ساعتی با میانبری که از راه دالان زیر غار زده بودیم، به آنجا رسیدیم.
پادشاه قسمت دامن ردایاش را با دس راستش جمع کرد و دریچهی سنگی سفید دیگری را در حد نیمهای از بالای سرش گشود و سرش را اندکی به فضای بیرون از دریچه جلو برد.
ایشان پس از اطمینان یافتن از اوضاع، با دستش اشارهای به ما کرد تا هر چه سریعتر در پیاش از دالان خارج شویم.
چند ثانیهای گذشت تا اینکه همگی خود را در تالاری بزرگ با پردههایی حریری دیدیم.
پردههایی که پنجرههای سرتاسری مِسین را پوشانده بود و با هوایی که از بیرون رد و بدل میشد، به رقص درمیآمد.
از آن جایی که در ساعات پایانی شب در آنجا حضور یافته بودیم، مشعلهای روی دیوارهای تالار روشن بود و فضای دلنوازی را در آنجا به رخ میکشید.
تالاری زیبا که تمام قسمتهای دیوارهای سنگیاش، زیر نور مشعلهای لرزان با یاقوتهای سرخرنگ و نقشریزی حکاکی شده بود. گویا آدمی چهرهی خود را در تکههای ریز و صاف آن یاقوتها میدید و انعکاس تصویر خود، در تکهی یاقوتی دیگر جلوه مییافت.
با دیدن روشنایی خیره کنندهی آنجا، دیگر نیازی به مشعلهای در دستانمان ندیدیم؛ به همین دلیل، نور مشعلهایمان را با تکان دادن تند در هوای شبانگاهی خاموش کردیم.
هوای فضایش چنان خنک بود که نسیمی ملایم از لای پردههایش به داخل راه مییافت و آدمی احساس میکرد که در میانهی مینوی برین ایستاده و نفس میکشد!
فضای داخلی تالار خزانه، چنان دلفریب بود که میخواستی ساعتها کارَت را کنار بگذاری و به تماشایش بنشینی! مردمکهای میشیرنگم محو درخشندگی یاقوتها گشته بود و بیهیچ حرکتی، بر روی کف آن تالار اتاقکمانند ایستاده بودم که ناگهان صدای باز شدن درِ تالار در فضا طنین انداخت.
در هنگامهی باز شدنِ در، مردی فربه*اندام در برابرمان ظاهر شد.
مردی با قامتی کوتاه و سری تاس که فربه بودنش را بیشتر جلوه میداد. همین که در را از پشت سرش بست، رد نگاهش به ما افتاد.
او با دیدنمان، بیاختیار هراسان قدمی به عقب برداشت و رنگ رخسار سپیدش ناگهان پرید ولی همین که با گوشهی چشمش نگاهش به شاهنشاه افتاد، پوفی کلافهوار از گلویش بیرون داد و نفسی از آسودگی هم در آن میان سر داد.
با شناختن شاهنشاه، لحظهای برقِ درخشانی از همان فاصلهی دو متری که از ما ایستاده بود و نظارهمان میکرد، در چشمانش هویدا شد.
او از فرط خوشحالی، به یکباره آن فاصلهی دو متریمان را پر کرد و با سرعت خود را به آغوش پادشاه انداخت.
میشد به راحتی کوه وفاداری را از ته چشمان جناب بهرام خواند؛ چرا که استوارترین رشتهی دوستی بین او و شاهنشاه در این مدت پیدا شده بود که هیچ وسوسهی خیانتکاری پایهی دوستیشان را به لرزه درنیاورده بود تا او را در جرگهی خیانتکاران جای دهد!
با بیرون کشیده شدن جناب بهرام از آغوش پادشاه، با احترام در مقابلش ایستاد و با مردمکهای لرزانی که از شوق زیر نور مشعلها دیده میشد، خطاب به پادشاه گفت:
- از اینکه نهال آرزویم به حقیقت پیوند خورد و شما را پیش از مرگم در این تالار دیدم، هزاران بار یزدان را شکر میگویم. عالیجناب.
جناب بهرام با سُر دادن نگاه بغضآمیزش به ما که در سمت چپ پادشاه ایستاده بودیم، اخمی از تعجب بر پیشانیاش نشاند و پرسید:
- شما کیستید؟ چگونه پادشاه را یافتید؟
پادشاه از آن جایی که فرصت اندکی در پیشِ رو داشتیم، ماجرای نجات یافتنش را کم و بیش به او شرح داد و سپس، گفت:
- کاری برایت داشتم تا پیش از سپیدهدم، آن را باید به سرانجام برسانی!
او نیز با کمال میل، قدمی به عقب برداشت و با استواری، دستش را مشت کرد و جسورانه بر سینهاش کوفت. سپس، مکثی کرد و با گره انداختن به ابروانش، گفت:
- سرورم. هر چه امر بفرمایید، تا پای جان، پای کارهای ایرانزمین خواهم بود و اطاعت خواهم کرد.
جناب بهرام را با آن چهرهی سپید و آراماش چنان استوار دیدم که ذوقاش برای خدمتگزاری، تحسینبرانگیزترین صحنهی این روزهایم حساب میشد.
پادشاه که جناب بهرام را این گونه دید، لبخندی از سر اطمینان به گوشهی لبش زد و سری تکان داد. سپس، به او کارش را شرح داد و بنا شد تا جناب بهرام، تا سپیدهدم علاوه بر برادرانم و برزین، نوشآفرین و آمیتیس را پنهانی به اینجا بیاورد و دیدگانمان را به دیدهی آنها روشن سازد.
از آن جایی که برادر بزرگترم؛ توماج در آذربایگان سکونت داشت، حضورش در کنارمان غیر ممکن گشته بود. بنابراین، برای دیدار با او نیز پادشاه چارهای دیگر به وقتاش اندیشیده بود و ما را از آن آگاه هم کرده بود.
تا پیش از آمدنشان، پادشاه تمام زر و سیمهای ایرانشهر را که در صندوقچهای بزرگ قرار داده بود، با کمک فرشاسب و هرمز به مخفیگاه تالار بردند تا از گزند این ناجوانمردان زمانه ایمن باشد!
نیمهی شب فرا رسیده بود و هالهی سفید مهتاب از زیر پردهی حریری تالار به زیبایی نمایان بود. از طرفی، بوی عطر بهارنارنج در فضای تالار به خوبی پیچیده بود و از بیتابیام برای دیدار با عزیزانم داشت میکاست.
پرواز پردهی تالار در جلوی پنجره، آنچنان مرا سرخوش کرده بود که نمیتوانستم از خستگی چشم روی ام گذارم و در آن تاریکی به خواب روم. به امین خاطر، من و فرشاسب در جلوی پنجره از زیر آن پرده، ستارگان شب را مینگریستم و هرمز هم بر روی تخت چوبی که در گوشهی چپ قرار داده شده بود، نشسته بود.
شاهنشاه آریوسلم هم در گوشهی راست تالار بر روی سکوی نیایشگاهاش ایستاده بود و با سکوتش، برای ایرانشهر و مردمانش از اهورامزدا یاری میخواست.