انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
صبح فردای آن شب، بکتاش از طریق ارتباطی که با نگهبانان سایر آبادی‌ها داشت، مردم را از گوشه‌ و کنار آبادی‌ها در نزدیک قره‌ناز جمع کرد و توماج و امیر هم به شهرهای اطراف رفتند.
هر کدام از آنها برای اطلاع‌رسانی به مردم، چند روزی تا جشن باستانی چهارشنبه سوری به کار خود ادامه دادند و من هم در حضور تعداد زیادی از مردم کوچه بازار به همان منوال با مردم گرم گفتگو شدم.
می‌دانستم که دیگر برادرانم هم در گوشه‌‌گوشه‌های ایرانشهر به مردم آگاهی می‌رساندند تا تک تک شان تمام حرف‌هایشان را به گوش دیگر مردم ایرانشهر برسانند. به طوری که باید تا جشن باستانی نوروز که تا پس از چند روز بود، مردم از شرایطی که قرار بر پیش آمدن بود، آگاهی می‌یافتند.
این حق تمام مردم ایران زمین بود که باید از جنایت‌های این انسان‌نماها و دست پرورده‌هایشان آگاه شوند و به جای دست دست کردن در چنین اوضاع وخیمی، همدلی و یاری خواستن از ایزد یکتا را به فراموشی نسپارند.
همه‌ی ما باید پیش از آلوده کردن بیشتر مواد کشاورزی و آب و اختلاف‌افکنی‌های قومی و نژادی و دیگر رفتارهای اهریمنی‌شان، به درگاه اهورامزدا نیایش می‌کردیم و با همدلی و کنار گذاشتن تفاوت‌هایمان در سراسر ایرانشهر به اتحاد و یکدلی‌هایمان چنگ می‌زدیم. چرا که کم‌کم سایه‌های تاریک و وهم‌آلود این ارتش تاریکی در تمام جنبه‌های زندگی‌مان قرار بر مسلط شدن بودند و تنها با عزم راسخ مردمان این سرزمین، شکست این‌ خبیثان امکان پذیر می‌شد.
در دومین شب همراه با فرشاسب آن شخصی را که شاهک به ما گفته بود، را از دور در پی‌اش گشتیم تا اینکه او در میان صخره‌های بزرگِ کوهی در یک فرسنگی قره‌ناز از حرکت ایستاد.
هر دویمان صورت‌هایمان را با پارچه‌ای پوشانده بودیم و داشتیم آن سرباز را که چهره‌اش را با پارچه‌ای سه گوش و مشکی‌رنگ پوشانده بود، از فاصله‌ی دو متری می‌دیدیم که به یکی از آن صخره‌های بزرگ در زیر نور نقره‌ای فام ماه تکیه زده و منتظر برای آمدن کسی‌ بود.
من که در سمت چپ فرشاسب بی‌قرارانه ایستاده بودم، او رو به من سر چرخاند و زیر گوشم آرام زمزمه کرد و گفت:
- آناشید. تو همین جا بمان و منتظر باش.
او از من انتظار داشت که در بحبوحه‌ی این بی‌تابی‌هایم بمانم و نظاره‌گرش باشم!
با این حال، به نشانه‌ی تأیید سری تکان دادم و او با قدم‌هایی آهسته‌تر از من دورتر شد و خود را از پشت به آرامی به آن سرباز نزدیک‌تر کرد.
من نیز با مردمک‌هایی لرزان که زیر نور ماه هراسناک‌تر می‌شدند، اندکی خود را به کنار صخره‌ی بزرگ و کناری‌ام کشاندم و از پشت صخره فرشاسب را دید می‌زدم که با آن سرباز چه خواهد کرد؟!
نفس‌هایم نامنظم شده بودند تا اینکه در یک آن، از پشت با دستش دهان آن سرباز را از روی پارچه‌اش گرفت و زیر گوشش چیزهایی گفت.
فرشاسب با حرکتی او را بر روی آن صخره‌ کوباند و با چشمانی تهدیدآمیز، برایش خط و نشان کشید و سپس، دست‌نوشته‌ای را از او ستاند. پس از گرفتن‌اش، خودش دست‌نوشته‌ای دیگر را با تندی به او تحویل داد و چیزهایی برایش گفت و سریع از او جدا شد.
 
آخرین ویرایش:
همین که فرشاسب نزدیکم شد، از بازویش گرفتم و او را به پهلوی خود و پشت صخره کشاندم.
نفس‌های هر دویمان از هیجانی که چند لحظه پیش با آن سرباز کرد، در هم گره خورد و فرشاسب زیر گوشم آرام گفت:
- او را تشویق کردم که اگر با من همکاری کنی، مورد بخشش قرار خواهی گرفت. پس، باید به جای دست نوشته‌ای که خودت آماده کرده‌ای، نوشته‌های دست‌نوشته‌ی مرا بر روی پوستینه بنویسی تا به آنها تحویل دهی.
من نیز با کشیدن سگرمه‌هایی بر پیشانی پهن‌ام، به چشمان مشکی رنگش خیره ماندم و از او با لحنی آهسته پرسیدم:
- مگر چه اطلاعاتی را با آنها در میان گذاشته بود؟
او نیز در پاسخ، سری به سمتم چرخاند و نگاه نگرانش را در مردمک چشمانم لغزاند و گفت:
- دیشب اطلاعاتی از حضورمان در اینجا برایشان نوشته بود و امشب از تاکتیک‌های نظامی‌گری که من در ارتش اینجا طرح ریزی کردم. البته... .
کلامش را به ناگه برید و گلویی صاف کرد و دوباره ادامه داد:
- البته امشب آن چیزهایی در اختیارشان قرار می‌گیرد که من صلاحی در آن‌ها می‌بینم.
من هم با خیالی آسوده‌تر آهی از عمقی‌ترین جای سینه‌ام بیرون دادم و دمی عمیق گرفتم.
او به نشانه‌ی اطمینان دادن به من، چشمانش را باز و بسته کرد و بر پیشانی‌ام بوسه‌ای ریز کاشت و نجواکنان گفت:
- جای نگرانی نیست. پس، دمی آرام گیر تا فردا به کارهای دیگرمان رسیدگی شود.
من هم سری تکان دادم و به آرامی ابرویی در هم کشیدم و گفتم:
- فردا نیمه شب، مغ‌سالار ما را به مهراب‌گاه همان کوه تیله‌داغ فراخوانده که مادرم همیشه به نیایشگاه آنجا می‌رفت و قرار است در آنجا جلسه‌ای محرمانه برای اعضای مهم گروه سپیدافشان پس از مدت‌ها، برگزار شود!
از طرفی، لحظه‌ای نگاهم به سربازی که فرشاسب او را می‌شناخت و نامش، مهرداد بود، افتاد. مهردادی که اکنون باید طبق دستور اکید فرشاسب، نوشته‌های دست‌نوشته‌ی فرشاسب را بر روی پوستینه‌ای سفید که از لای کمربندش بیرون آورد، می‌نوشت. به همین خاطر، دیدم که چگونه دو خرده‌سنگ را سریع به هم اصطکاک داد و بلافاصله نشست و با دست‌خط خویش، بر روی پوستینه‌ی جدید مطالب فرشاسب را نوشت.
او نیز از تعجب ابروان پرپشت‌اش را به بالا پراند و برای تایید، می‌خواست سری تکان دهد که ناگهان صدای پای قدم‌هایی را از چند متری صخره‌ها در فضا پیچید و مهرداد هم با تندی خرده‌سنگ‌ها بر علف‌های روییده شده‌ی زمین مالید تا خاموش شود.
نفس‌ها بیشتر در قفسه‌سینه‌ام خودی نشان دادند و خود را بیشتر در پشت صخره‌ی پنهان شده جابجا کردیم.
نفس در سینه‌هایمان حبس گشته بود تا اینکه فردی ناشناس را با چهره‌ای پوشیده شده به قول شاهک دیدیم که در برابر مهرداد قرار گرفت.
ثانیه‌ای نگذشت که مهرداد دست‌نوشته‌ی جدیدش را با عجله به آن ناشناس داد و آن فرد هم بلافاصله از آنجا دور شد و رفت.
بالاخره آن شب، پس از دست به سر کردن آن شخص ناشناس با ترفند و مدیریت فرشاسب به اتمام رسید و هر شب بساط دست‌نوشته‌ای جدیدتر که حاوی اطلاعات نه‌چندان درستی از جانب‌مان بود، به دست ارتش تاریکی می‌افتاد؛ آن هم توسط مهردادی که بنا به همکاری جدیدتری با ما داشت!
 
آخرین ویرایش:
شب دیگری فرا رسید و قرص کامل ماه در آسمان شب مه‌آلود و سرد قره‌ناز پدیدار شد. هوای زمستانی آن شب، سوز عجیبی داشت. بادی سرد و نه‌چندان تندی پس از نشستن برف‌های دیشب بر روی زمین در هوا پرسه می‌زد و صدای زوزه‌اش در گوش آدمی می‌پیچید.
من و فرشاسب و توماج با پوشیدن پوستینه‌های ضخیم، سوار بر اسب‌هایمان شدیم و نیمه‌شب، یورتمه‌کنان راهی کوه تیله‌داغ گشتیم.
پس از دقایقی حرکت‌کنان زیر نور تابان ماه، به ورودی غار تیله‌داغ رسیدیم و دلم بیش از پیش رو به بی‌قراری کشیده شد؛ چرا که از ورودی همین غار مادر و پدرم مرا به سوی پایتخت راهی کردند و با هزاران امید و آرزو از اینجا رخت بر بستم. اینک هم آمده‌ام تا سری‌ترین جلسه‌ی گروه سپیدافشان را از داخل همین غاری که مادرم نیایش‌هایش را سپری می‌کرد، شاهد باشم.
دلم همچون سیر و سرکه می‌جوشید و چهره‌ام، از سپیدی به زردی می‌زد که فرشاسب با پا گذاشتن بر روی رکاب شبدیز، به من نگاهی انداخت و با کشیدن ابروانش از تعجب، پرسید:
- آناشید. چه شده؟ گویا بیمارحال شده‌ای و دم نمی‌زنی؟
توماج که از اسبش پیاده شده بود، دامن پیراهن طوسی رنگش را با دستانش تکاند و رو به فرشاسب با لحنی آرام‌تر گفت:
- به یاد جدا شدنش از مادر و پدرمان در اینجا افتاده!
سپس، توماج خودش آهی حسرت‌برانگیز کشید و با چشم چرخاندن به سیمای رنگ پریده‌ام، بغض‌اش را فروخورد و ادامه‌ی حرف‌هایش را گفت:
- همین جا بود که با مشغول کردن آن دیوهای انسان‌نما، آناشید را راهی پایتخت کردیم!
من هم گردنم را که به سوی فرشاسب چرخاندم، سرم را هم به نشانه‌ی تأیید تکانی دادم که مسیر نگاهم به در بسته‌ی غار کشیده شد.
ورودی غار با سنگ‌های بزرگی بر خلاف همیشه بسته شده بود و هر سه با اخمی نشاندن بر پیشانی‌هایمان، چند ثانیه‌‌ای از حیرت به همدیگر نگاه دوختیم.
دیری نپایید تا اینکه صدای برداشته شدن سنگ‌هایی از بالا و نزدیکی سقف غار شنیده شد.
با برداشته شدنشان، ناگهان چهره‌ی جاافتاده‌ی مغ‌سالار با آن گیسوان و ابروان سپید و پرپشت‌اش از لای سنگ‌ها دیده شد.
ما را پس از راهنمایی کردن به داخل، راه ورودی غار را دوباره با آن سنگ‌ها بست و در مقابل نگاه‌های دیگران قرار گرفتیم.
فضای داخل غار، با قرار داده شدن مشعل‌های نورانی در نزدیکی همان کنده‌کاری‌های دورِ غار روشن شده بود.
چشمانم را به کف غار دوختم تا آب روان همیشگی کف غار را از لای سنگ‌های بزرگ و طوسی رنگ ببینم که از سرمای یخبندان غار، یخ بسته بود و دل آدمی با دیدنش نیز قندیل می‌بست.
بیش از بیست نفری مرد از سراسر ایرانشهر در دور غار نشسته بودند و با ورود ما، تمامی نگاه‌های بهت‌زده بر چهره‌ام کشیده شد.
از وجود ناگهانی چنین چشمان حیرت‌زده‌ای به یکباره، لرزی ترسان بر وجودم دوید. گویا که هیچ زنی را در میانه‌ی جمع خود ندیده بودند که چهارچشمی مرا دید می‌زدند!
فرشاسب در سمت راستم و توماج هم در سمت چپم ایستاده بودند و داشتند در برابر واکنش تعجب‌برانگیز آن مردانی که اعضای گروه سپیدافشان بودند، دستانشان را بر روی شانه‌های ظریفم می‌گذاشتند و سکوت کرده بودند.
 
آخرین ویرایش:
مغ‌سالار با ورودمان، با بی‌توجهی به نگاه‌های حاضران، با اشاره‌ی دستش ما را برای نشستن راهنمایی کرد و خودش در کنار مردی مسن از سمت راست که کلاهی مخروطی و قهوه‌ای رنگ هم بر سرش نهاده بود، جای گرفت.
گویا هنوز جلسه شروع نشده بود که همگی با نشستن بر روی زمین منتظر ورود ما شده بودند. چند ثانیه‌ای در سکوت سپری شد تا اینکه ،همان مرد کلاه به سر از جایش برخاست و خطاب به من سگرمه‌هایش را درهم کشید و پرسید:
- تو را چه کسی به اینجا دعوت کرده، بانو؟
من نیز با اشاره‌ی سرم به سمت جناب مُغ‌سالار، می‌خواستم پاسخ دهم که خود مُغ‌سالار پیش‌دستی کرد و سرش را به سمت آن مرد چرخاند و گفت:
- جناب بهرام. من بودم که ایشان را دعوت به این جلسه کردم.
سپس، با خوشرویی ادامه داد:
- ایشان، بانو آناشید؛ دختر آذرمینو‌بانو و از کلیدی‌ترین عضو این گروه هستند که مهمترین کار ایرانشهر به ایشان سپرده شده!
جناب مُغ‌سالار به خوبی از گفتن پاسخ به آن مرد برآمده بود که به ناگه، با آن قامت کوتاهش همچون آتشفشانی برخاست و با عصبانیت قدمی به سمتم آمد و گفت:
- از چه مدت، زنان در این گروه جای گرفته‌اند و من نمی‌دانم؟
من که از سخن طوفانی و برّنده‌اش، بُراق* شدم و با نقش بستن اخمی غلیظ میان ابروانم، سری بالا گرفتم. با این که نفس‌هایم از کلام تیز و نا به جایش به تب و تاب افتاده بود، به نشانه‌ی احترام اندکی از پرخاش‌ام کاستم و گفتم:
- با درود خدمت شما جناب بهرام. مگر تنها زن این گروه، من هستم که عضو می‌باشم. ملکه آزرم‌دخت و دیگران هم عضو گروه نور سپیدافشان هستند.
او که با شنیدن چنین پاسخ دندان‌شکنی از جانبم، رنگ از رخ‌اش پرید و با دستپاچگی، مردمک‌های عنابی‌رنگش را به این سو و آن سو چرخاند اما از آن جایی که نمی‌خواست در مقابلم کم بیاورد، اندی چهره‌ی آشفته‌اش را جمع کرد و با کشید ابرویی به بالا گفت:
- شما زنان که عضو غیر رسمی این گروه هستید، پس نباید خود را سریع در کنارِ ما مردان به این جرگه پیوند زنید!
انگار به تازگی حرف‌های بی‌پروایانه و تازه‌ای از زبان یکی از همین اعضا می‌شنیدم و همگی در عمق سکوت فرو رفته بودند و نظاره‌گر صحبت چالش‌برانگیزمان که در فضا حکمفرما شده بود، بودند.
هر سه‌‌‌مان از نهایت گستاخی‌اش لحظه‌ای سکوت کردیم و سگرمه‌هایمان را غلیظ در هم کشیدیم. سپس، فرشاسب و توماج با کشیدن پوفی حرص‌آلود از ناراحتی می‌خواستند دستی به شمشیرشان که در پهلوهایشان جاخوش کرده بود، ببرند که به آرامی با دستانم مانع‌شان شدم و زمزمه کردم:
- دست‌نگه‌دارید‌. خودم حل‌اش می‌کنم. نمی‌خواهم بیش از این بحث به شمشیر زدن بینجامد.
من هم قدمی به سمت جناب بهرام گام برداشتم و او هم با قدی کوتاه‌تر از من به سمتم قدمی برداشت. سپس، با زل زدن در چشمان عنابی رنگش اخمی کردم و شمرده شمرده با تعجب پرسیدم:
- جناب بهرام. مگر از چه مدت چنین تصمیماتی گرفته شده که من خود بی‌خبر هستم؟
او که از پرسش نابه‌هنگام‌ام جا خورده بود، سیمای چروکیده‌اش بیشتر ملتهب شد و با جویدن گوشه‌ای از لبانش، نگاهش را از من دزدید و می‌خواست لبانش را برای گفتن چیزی بجنباند که ناگهان صدای شخصی از انتهایی‌ترین جای غار بلند شد:
- نماینده‌ی پادشاه آریوسلم؛ شاهنشاه ایران‌زمین و هفت‌سرزمین وارد می‌شوند.
با شنیدن‌اش، در این پندار بودم که پادشاه به دلیل آشوبی که در پایتخت بوده، نتوانسته خود را به این جلسه برساند، به همین خاطر، نماینده‌اش را فرستاده است تا نکات مهمی را به ما گوید!





* بُراق شدن= عصبانی و خشمگین شدن
 
آخرین ویرایش:
جناب بهرام هم با چهره‌ای پریشان‌تر در جایش نشست و دیگر مُهر خموشی، بر لبانش زد.
با ورود نماینده‌ی پادشاه، سکوت عجیبی در فضا ایجاد شد و گفتگوی چالش‌برانگیز من و جناب بهرام در یک آن رو به خموشی رفت.
همین که نماینده‌ی پادشاه با قدم‌هایی که در فضای غار می‌پیچید، بر صدر مجلس آمد و بر روی سنگی بزرگتر نشست، نگاه هر سه‌مان به بالا آمد و با دیدنش، دیگر پلک زدن از خاطرمان رفت.
با دیدنش، چشمان من و فرشاسب از نهایت حیرانی گردتر شد و با ناباوری، نفس‌هایمان در میان دنده‌های قفسه‌سینه‌مان به گره افتاد.
توماج هم با دیدن چهره‌ی پریشان جفت‌مان، نگاهی عاقل‌اندر‌سفیهانه به ما انداخت و سپس، سرش را به سمت او صاف کرد.
من هنوز از دیدنش گیج مانده بودم که فرشاسب از تعجب زیر گوشم به لکنت افتاد:
- چند مدتی از او خبر نداشتیم. او اینجا چه می‌کند؟
آری. نمی‌دانستیم از خوشحالی بالی برای پرواز درآوریم یا از تعجب شاخی در سرمان؟!
نماینده‌ی پادشاه همین که با شکوهی که از وجناتش پیدا شده بود، بر روی آن سنگ بزرگ پیشِ روی‌اش نشست و به ما نگاهی دوخت. بی آنکه حرفی بر زبان بیاورد، کف دستانش را بر هم کوبید و سپس، خطاب به من سخنانش را با کشیدن ابرویی به بالا ادا کرد:
- درود اهورامزدا بر تمام حاضرینی که به عنوان اعضای گروه به اینجا آمده‌اند و قرار است برنامه‌هایی برای چنین جنگ تمام عیاری تدارک دیده شود!
او پس از اتمام جمله‌اش، کف دستانش را برای دست زدن بیشتر بر هم کوبید و با خیره ماندن در چشمان میشی رنگم گفت:
- می‌بینم که برای پاسخ دادن به جناب بهرام سخنان زیادی در چنته داری‌... .
سپس، چشمانش را محکم بر روی هم بست و پس از باز کردنش، از جایش برخاست و خطاب به من گفت:
- می‌خواهم پاسخ جناب بهرام را خودم تحویل‌ات دهم... .
من که کنجکاوانه گوش‌هایم را برای شنیدنش تیز کرده بودم، به او نگاهی کردم و منتظر ماندم:
- آری. جناب بهرام راست می‌گوید؛ از وقتی که جناب شاهنشاه مرا به عنوان نماینده‌ی خود در گروه سپیدافشان کرده، زنان جایگاهی در اینجا ندارند و نخواهند داشت!
او چه می‌گفت؟! آیا این‌ها همان سخنانی‌ست که مدت‌ها برایمان می‌گفت؟ من که از کلام ضد و نقیض‌اش حرصم گرفته بود و می‌خواستم سری به کنده‌کاری‌های این غار زنم ولی باید می‌فهمیدم که با چنین سخنان بی‌سر و ته‌اش چه منظوری دارد؟!
فرشاسب و توماج همراه با دیگران هاج و واج سکوت کرده بودند و من هم یک قدمی به جلو گام برداشتم و خطاب به او گفتم:
- پس، به همین خاطر ملکه آزرم‌دخت هم در این گروه وجود دارد و پس از استفاده از بلند پایه بودن مقام‌اش، او را به زمره‌ی ارتش تاریکی پیوند دادید.
سپس، با چشمه‌ی خشمی که از درونم به جوشش آمده بود، آب دهانی به پایین گلویم فرستادم و گفتم:
- آری. اگر زنان به نفعتان باشد؛ حتی در گروه نور سپیدافشان، آنها را در میان مردان جای خواهید دادید وگرنه به عنوان عضو غیر رسمی گروه به فعالیت خواهند پرداخت.
 
آخرین ویرایش:
از آنجایی که از حرف نیش‌دارم بدگونه به وی برخورده بود، سگرمه‌هایش را در هم کشید و گفت:
- تو با چه جسارتی چنین تندخویی با من می‌کنی و پروا نداری؟ همینک هم باید از اینجا بیرون بروی تا ما جلسه‌ی خود را آغاز کنیم!
من که دیگر تاب حرف‌هایش را نداشتم، با تندی دستم را که بر پهلویم بردم؛ فرشاسب و توماج هم در نهایت دست به شمشیرهایشان بردند و همراه با من با قدم‌هایی سریعتر، به سمت نماینده‌ی پادشاه حمله بردیم.
نماینده‌ی پادشاهی که جناب کیسان بود و ما را در این چند دقیقه‌ی کوتاه در اقیانوسی از بهت و سرگردانی فرو برده بود.
انگار ناپدید شدن جناب کیسان در کنار جناب کیارخ، در هاله‌ای از ابهام صورت گرفته بود و اینک ما را هم با ظاهر شدنش در مقابلمان، سرگردان کرده بود!
لبه‌ی شمشیرم بر روی پوست جناب کیسان مانده بود و چشمانم میخ لکه‌های سیاه و زرد روی پوست صورتش! چشم در چشمان مشکی‌رنگش، دست دیگرم را از خشم در پهلویم مشت کردم و خطاب به او با حرص و جوشی که در درونم به خروش آمده بود، گفتم:
- این کارها مگر در مراممان بود؟! من و فرشاسب شما را همیشه امانتدار خوبی می‌شناختیم و شما این‌گونه شالوده‌ی گروه را بر هم می‌زنید!
با هر کلمه‌ای که از زبانم بیرون می‌آمد، از چشمانش قساوت قلبی می‌بارید که نور مشعل‌ها در انتهای مردمک‌های چشم‌اش می‌درخشیدند و لرز می‌گرفتند!
لحظه‌ای به یاد جمله‌ای کلیدی در بند سی و سه‌ی کتیبه‌ی هزارتاخورده‌ی* مادرم افتادم که نوشته شده بود:
- روزی خواهد آمد که بنیان گروه سپیدافشان‌مان به کل تغییر خواهد کرد و زنان از جایگاه خود به پایین خواهند آمد تا جایی که تعهد اعضا تنها به مردان تعلق خواهد گرفت!
اینک به مفهوم چنین بندی از کتیبه در ذهنم دست یافته بودم و چنین مفهومی، در برابرم به نهال واقعیت پیوند زده شده بود!
با اینکه در دل به چنین تهدیدی برای جناب کیسان راضی نبودم ولی با رفتارش مرا به چنین کاری وادار کرد.
او هم که تهدید مرا با شمشیر دید، به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و با نگاهی زیرچشمی به من با جدیت گفت:
- باشد. می‌پذیرم که لااقل به عنوان عضو غیررسمی گروه در اینجا بمانی!
سپس، با دستش اشاره‌ای به جای خالی کرد که در سمت چپ غار مانده بود.
من نیز با تاسف تک ابرویی به بالا بردم و همراه با فرشاسب و توماج در سمت چپ غار نشستیم و کارهای خود را به دیوار کنده‌کاری شده تکیه زدیم.
جناب کیسان تک به تک مطابق رسم همیشگی گروه با همه دست می‌داد و من نظاره‌گر دست دادنش با همگی بودم که نحوه‌ی دست‌دادنش، توجهم را به خودش جلب کرد.
او در حین دست دادن با دیگران، انگشت شست‌اش را بر روی دست دیگری فشار می‌داد* و سپس، انگشتانش را از لای دست دیگری جدا می‌کرد.




*بند ۳۳ کتیبه‌ی هزارتاخورده= میتراییسم یا همان مهرپرستی که ابتدا دینی جهان شمول و بر پایه‌ی راستی، اصول دینی در آن رعایت می‌شد و به زنان ارج و منزلت می‌داد ولی سپس، با خاصیت مرد سالارانه‌ی زمین هماهنگ شد و دیگر زنان را به داخل آن راه ندادند. از طرفی، میتراییسم که دینی الهی بود، تحریف یافت و یک سری نمادهای مخفی و اهریمنی به داخل آن راه یافت که به آن ایلومیناتی و فراماسونری گفته می‌شود تا اندک‌اندک دین واحد و یکتاپرستی را دچار تزلزل کند و زنان را سرکوب... .

*نحوه‌ی دست دادن= نوعی دست دادن مخفی که در فراماسونری و ایلومیناتی معنای خاص خود را دارد و اعضای آنها فقط معنایشان را می‌فهمند و با این نوع دست دادن همدیگر را می‌شناسند. اینک هم فراماسونری و ایلومیناتی که نماد تک چشم در جهان شناخته می‌شود و در همه جا هست، وجود دارد و در فعالیت است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در کمال تعجب، او ابتدا مرا به چالشی عجیب دعوت کرده بود و سپس، با اندکی کوتاه آمدن به آن فیصله داده بود.
آن چنان از دستورش در دوراهی تصمیم مانده بودم که کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم در دست گرفته بودم! با پریشان افکاری نگاهی به جناب کیسان انداختم و دیدم که چطور با بی‌تفاوتی به سمت آن سنگ برگشت و نشیمن‌گاه خود را بر روی آن جایگاه سنگ گذاشت‌.
با این همراه با فرشاسب و توماج بر روی کف غار نشستم ولی در دلم هزاران غوغایی از نگرانی‌ها برپا بود و دلشوره‌ای بی‌پایان، افکارم را غرق خود ساخته بود. ناخودآگاه دستانم در پهلوهایم به لرزه افتادند و پوست دستانم به کبودی گراییدند!
و این اتفاق، از نگاه تیزبین فرشاسب که در سمت راستم نشسته بود، دور نماند و سرش را به سمتم در فضای نه‌چندان روشن غار که هنوز بوی مادرم را می‌داد، کج کرد و به آرامی مسیر چشمان تیله‌ای‌اش را به سوی دستانم فرستاد و پرسید:
- چرا دستانت در حال لرزیدن هستند؟ آناشید. او که دیگر شمشیرش را با تو از رو بست!
در دل به حرف‌های فرشاسب داشتم پوزخند می‌زدم که هنوز جناب کیسان سخنانش را شروع نکرده؛ چیزی به ذهنم خطور کرد. علاوه بر فرشاسب، با اشاره‌ی ابرویی به توماج هم سریع برایش نجوا کردم:
- از آن جایی که نحوه‌ی دست دادن معمولی در این گروه تغییر کرده، نیاز به کمک هر دویتان دارم. بهتر است به حرفم گوش فرا دهید و مرا همراهی کنید.
آنها نیز به آرامی ریز سرشان را به نشانه‌ی تأیید تکان دادند و سکوت اختیار کردند تا اینکه سینه ستبر کردم و سری بالا گرفتم. سپس، با خواندن دعایی از اوستا در زیر لبم، خطاب به جناب کیسان گفتم:
- جناب کیسان. من هرگز به عنوان یک عضو غیر رسمی در این گروه فعالیت نخواهم داشت. پس، بهتر است مجلس مردانه‌تان را با حضور چنین مردان فرهیخته‌ای برگزار کنید و من اینجا را ترک خواهم کرد.
سپس، بی هیچ حرف دیگری از جایم برخاستم و فرشاسب و توماج هم همراه با من از هر دو طرف برخاستند.
جناب کیسان هم با ملتهب شدن چهره‌ی گندمگون‌اش، رو به من همچون شیری غرّان خروشید:
- حالا همراهانت را با خود همراه می‌کنی تا از دستورات سرپیچی کنی و دیگران هم با دیدنت، علیه من بشورانی؟!
او کم‌کم داشت خشم‌اش را قطره‌چکانی به ما می‌نمایاند که به سمت جلو قدمی برداشتم و با آرامش سری خم کردم و گفتم:
- از اینکه وقت گرانبهای شما را در اینجا گرفتیم، عذر می‌خواهیم ولی چون اصول اولیه‌ی دوره‌ی جدیدی از این گروه را نمی‌دانستم؛ به همین خاطر، جایز نمی‌دانم که دیگر اینجا باشم. پس، شما به برنامه‌های خود رسیدگی کنید تا دیگر بینمان کدورتی صورت نگیرد!
همین را که گفتم، آهی از آسودگی به بیرون فرستادم و هر سه‌مان پس از ترک کردن جناب مُغ‌سالار و برداشتن سنگ‌های دروازه‌ی غار از آنجا خارج شدیم.
 
همین که نور نقره‌ای رنگ ماه به مرکز مردمک چشمانم تلاقی خورد، سراسیمه رو به هر دویشان گفتم:
- گنجینه‌های ایرانشهر در خطرند. باید به خانه برگردیم.
توماج با کشیدن ابرویی از تعجب، به سمت پایین کوه داشت می‌رفت که با عجله پرسید:
- تو از کجا می‌دانی؟ خواهر.
من نیز رو به توماج سر چرخاندم و در پاسخ با سردرگمی گفتم:
- احساس کردم مرا با حرف‌هایش به بازی گرفته می‌خواست زمان برای به دست آوردن چیزی از دست رود. از طرفی، با حرف‌های مشوش‌گونه، داشت روی افکارم خش می‌انداخت! و این طبیعی نبود.
فرشاسب هم که همراه با ما به سمت اسب‌ها حرکت می‌کرد، در تأیید حرف‌هایم گفت:
- آناشید. انگار خلق و خوی عمویم از زمین تا آسمان تغییر کرده و سخنان تازه‌ای از زبانش جاری می‌شد. از کلام تیزش قلبم فشرده می‌شد و پس از این همه مدت چگونه پیدایَش شده‌ است؟! نمی‌دانم. از طرفی، انگار حس شهود زنانه‌ات لحظه‌ای به جنبش درآمد که چنین اندیشه‌ای در سرت پروراندی!
من نیز همچون فرشاسب در میانه‌ی این همه پرسش که به یکباره بر ذهنم فرود آمده بود، مردّد مانده بودم.
به همین خاطر، بلافاصله هر سه پا در رکاب اسب‌هایمان نهادیم و سوار بر اسب‌هایمان گشتیم. سوز سرما تا مغز استخوان‌هایمان می‌رسید و ما تا رسیدن به کاشانه دقایقی کوتاه فرصت پیدا کرده بودیم.
آبادی در سکوت مطلق شبانه‌ی خود فرو رفته بود و حتی صدای هیچ حیوان و جنبنده‌ای در آن سرمای زمستانی به گوش نمی‌رسید. ما هم هنوز به کاشانه‌مان نزدیک نشده بودیم که ناگهان صدای کوبیده شدن چند اسبی از اطراف کاشانه‌مان به گوشمان رسید.
با شنیدن کوبش سم اسبانی ناشناس، ترس سراسر وجودم را فرا گرفت و با نگاه به هر دویشان، بند افسار را بر شکم آماندا کوبیدم و با سرعت هر چه بیشتر آنها را هم با خود به سوی در کاشانه‌مان هدایت کردم.
قلبم داشت از جایش درمی‌آمد که در فضای نه چندان روشن نور ماه، شش سوار سیاه‌پوش بر اسب‌هایی دیدم که چهره‌هایشان را دوباره با پارچه‌ای مشکی پوشانده بودند و داشتند از داخل حیاط خانه بیرون می‌آمدند.
به آنها که دقیق نگاهی انداختم، در دست یکی‌شان، گنجینه‌های ایرانشهر را دیدم که سریع با دیدنمان در داخل زین اسبش گذاشت و جلودار پنج سواره‌ی دیگر تاخت.
من هم سریع رو به توماج سر چرخاندم و با تپش قلبی که ناگهانی به سراغم آمده بود، گفتم:
- برادر. تو جای صابون‌ها را در خانه می‌دانی. پس، تا می‌توانی چند صابونی در زین اسبت بگذار و دنبالمان باش.
او که متوجه حرف‌هایم شد، بی‌درنگ سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و با کج کردن افسار اسبش، سریع داخل خانه شد.
من و فرشاسب هم بی هیچ مکثی، در آن سوز سرمای شبانه و زیر تابش نور ماه که پهنه‌ی آسمان شب را روشن می‌ساخت، در پی‌شان مسیرمان را کج کردیم و به راه افتادیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آنها که متوجه دنباله‌روی‌مان شدند، به سرعت تاختند و ما هم در پی آنها با سرعت هر چه بیشتری حرکت کردیم.
کم‌کم که از خودِ آبادی دورتر می‌شدیم، برف‌های پوشیده شده بر روی زمین هم دیده می‌شدند و سم اسبانمان در داخل عمق نیم متری برف‌ها فرو می‌رفت.
چند دقیقه‌ای از محدوده‌ی قره‌ناز در آن سرمای شب دور شده بودیم که از پشت سرمان، توماج هم به ما با تاخت و تازی پیوست.
آنها چنان با سرعت حرکت می‌کردند که نمی‌توانستیم خود را به آنها برسانیم. من و فرشاسب که در امتداد هم حرکت می‌کردیم، توماج به سرعت خود را در جهت چپم رساند و نفس‌زنان رو به من سر چرخاند و گفت:
- بانو. از آن جایی که تعداد صابون‌ها زیاد بودند، آنها را داخل زین‌ام گذاشتم.
من که در میان هر دویشان قرار گرفته بودم، به نشانه‌ی تأیید سری تکان می‌دادم که ناگهان یک سواره بر اسبی از سمت چپمان از دور به جمع‌مان پیوست.
من نیز از تعجب ابروانم را به هم نزدیک کردم و زیر لب با لحنی بلندتر پرسیدم:
- او دیگر کیست که این گونه شمشیر به دست گرفته؟
فرشاسب هم مردمک‌های سیاه رنگش را برای دیدن ریزتر کرد و با بیرون کشیدن شمشیرش از غلاف، گفت:
- او پیراهن سیاه بر تن کرده و صورتش را همانند این سواره‌ها با پارچه‌ای مشکی رنگ پوشانده. در کمال تاسف نمی‌توانم شناسایی‌اش کنم.
در آن هنگام که بادی طوفانی در فضا شروع به وزیدن گرفت و او که دستش را لحظه‌ای به پوشش روی صورتش گذاشته بود، از روی چهره‌اش برداشته شد و توماج با نشاندن اخمی غلیظ بر پیشانی‌اش، فریاد زد:
- او همان نماینده‌ی پادشاه است که خود را به اینجا رسانده!
آری. با کنار رفتن پارچه‌ی روی چهره‌اش، لکه‌های سیاه و زردش زیر نور مهتاب نمایان شد و در کمال ناباوری، جناب کیسان را از دور دیدیم.
از دیدنش، ضربات قلبم در سینه‌ام مجالی برای هماهنگ کردن خود نداشتند که با نفسی گرفتن در فضای سرد طوفانی، شمشیرم را از پهلویم به بیرون درآوردم و چین‌هایی از تعجب بر پیشانی‌ام نشست.
حرکت‌کنان به فاصله‌ی چند متری از دریاچه‌ی چی‌چست* رسیده بودیم که تلالو ماه کامل در امواج خروشان دریاچه پخش گشته بود و درخشندگی ذرات نمک بر سطح امواج آب در شب آشکار شده بودند.
چنان محو زیبایی دریاچه شده بودم که در یک آن سواره‌های پیشِ رویم را به کل فراموش کردم.
تا اینکه او برای منحرف کردن مسیرمان، بیشتر خود را به ما نزدیک کرد و با شمشیر کشیدن بر روی هر سه‌مان، می‌خواست ما را همراه خود کند تا گنجینه‌هایی که در دست سواره‌ی جلودار بود، از دستمان در رود!





* دریاچه‌ی چی‌چست= دریاچه‌ی ارومیه
 
عقب
بالا