Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
فصل هجدهم
همزمان که نیلرام و ریوند به جلوی در عمارت باشکوه و زیبا رسیدند، پناه از آنطرف جاده نزدیک میشد. نیلرام با دیدن پناه که داشت با دختری کنارش خوشخوشک صحبت میکرد و انگار از زمان و مکان رها بود، از حرکت ایستاد.
ناخواسته یا خواسته، ابروانش درهم گره خوردند و چینی بر میان پیشانیاش افتاد. چشمهایش را ریز کرد، پناه داشت در مورد چه صحبت میکرد که آنقدر با آن دختر راحت بود و قهقه می زد؟ آنقدری فکرش درگیر پناه و آن دخترک جدید شد که یادش رفت بیکران به آن سنگی روی دستش است و تا چندی پیش داشت از سنگینی آن مینالید.
ریوند متوجه فضولی نیلرام و نگاه خیرهاش به پناه بود اما در سکوت به سمت در عمارت رفت. با ریتم، به در عمارت کوبید، دوبار و سهبار؛ و بعد در با جادوی عمارت باز شد. بدون آنکه بچرخد و نیلرام را بررسی کند وارد عمارت شد و مستقیم به پشت میزش رفت. خب کارهای زیادی داشت که باید انجام میداد، مثلا جبران خسارت آن پیرمرد بیچاره که برهاش توسط بیکران کشته شده بود و اکنون علنا بیاستفاده محسوب میشد.
پشت میزش نشست و سرش را تا جایی که راه داشت بر روی صفحههای کتابها و پوستینهای چرمی خم کرد. در آنطرف در، نیلرام دست به سینه منتظر ماند تا پناه نزدیکتر بیاید. هنگامی که پناه و دوست جدیدش رسیدند، نیلرام را اخمآلود با آن چشمهای مشکوکش دیدند.
پناه لحظهای با دیدن یک جغد زیبا روی دست نیلرام تعجب کرد، به خصوص که آن جغد نگاه ترسناکی به پناه داشت. انگار هر لحظه ممکن بود پرواز کند و او را بکشد. اما سعی کرد به روی خود نیاورد و قطعا بعدا از ریوند جریان این جغد را میپرسید.
پناه رو به نیلرام پوزخند زد، به خوبی متوجه شده بود که نیلرام داشت از حسادت منفجر می شد. اما به روی خود نیاورد و دستش را پشت کمر دوست جدیدش نهاد، با خوشرویی خطاب به نیلرام گفت:
- معرفیتون میکنم، دوستم بوران، بوران این نیلرامه، باهم از آینده اومدیم.
نیلرام با خشم لبش را گزید، واقعا داشت از حسادت رنگ چهرهاش به کبودی میرفت، با لبهایی کبود نگاهی اجمالی به بوران انداخت، دختری با پوست سفید و اندامی لاغر که آن موهای بلوندش زیاد روی صورتش جلوه نداشتند. نگاهش را به لباسش داد، لباسی بلند و شیک به رنگ سبز که یک شنل بلند قرمز به خاظر سرما روی آن پوشیده بود.
نیلرام نگاه از آن موهای بلوند و تل طلایی فیروزهای روی موهایش که به زیبایی وصل شده بود، گرفت و به پناه داد. سعی کرد توجهی به جواهرات روی آن تل نکند. با طعنه نگاهش را به چشمهای پناه دوخت و گفت:
- خوبه نگران بودم نتونی دووم بیاری. میبینم دوستم پیدا کردی. هیچی نشده انگار اصلا اتفاقی نیفتاد برات. انگار نه انگار دیروز داشتی گریه میکردی و ما مجبور بودیم آرومت کنیم. حالا آرزو باید اینجا میبود و میدیدت.
پناه بیحوصله مردمکهایش را در حدقهی چشم چرخاند، حوصلهی چرت و پرتگوییهای نیلرام را نداشت، نه الان؛ بعد آنهمه تمرین و تلاش که انرژی زیادی از او گرفته بود. پس دست بوران را گرفت و همانطور که به سمت در عمارت میرفت، گفت:
- بیا بوران، غذاهای عمارت ریوند واقعا خوشمزهان. باید حتما امتحانشون کنی.
بوران نگاه معذبش را به نیلرام داد و سعی کرد چیزی بگوید. چیزی که این جو را بشکند، پس اشارهای به بیکران کرد.
- آشوزوشت زیبایی دارید بانو.
اما پناه بدون توجه به دوست قدیمیاش، از کنارش گذشت و بوران را به داخل عمارت برد و نگذاشت نیلرام جوابی به بوران بدهد. نیلرام از حرص زیاد، دامن لباسش را در مشت گرفت و آنقدر آن را محکم فشرد که به حتم دامن بخت برگشته چروک شد. خب مشخص بود که داشت از عصبانیت منفجر میشد و راه بهتری برای تخلیهی عصبانیتش نداشت. پناه چطور میتوانست اینچنین رفتار کند؟ چرا آنقدر سریع با اینجا ارتباط گرفته بود؟
دستهایش را خشمگین بالا آورد و رفتار پناه را با تکان دادن ناموزون دستهایش، تقلید کرد. سپس عصبانی با اخلاقی به شدت مزخرفتر از همیشه وارد عمارت شد. در را پشت سرش تا جایی که راه داشت محکم کوبید که صدای بدی در عمارت تولید کرد. ریوند بیچاره که عمیقا در کارش غرق شده بود، با صدای برخورد در از جا پرید و سرش را به سرعت بالا آورد، با دیدن نیلرامی که جلوی در ایستاده و خشمگین به بالا رفتن پناه و دختری تازه وارد نگاه میکرد، کلافه به صندلی تکیه داد. پفی کرد و شاکی گفت:
- نیلرام بانو، این در از جنس چوب است، لطفا با آن مدارا کنید. بلانسبت احتمالا آن را با در طویله اشتباه گرفتهاید.
نیلرام که دلش از دست پناه پر بود، سیمهای اعصابش بیشتر اتصالی کرد بنابراین چشم غرهای به ریوند رفت و با خشم به سمت میز ریوند قدم برداشت، برایم جالب بود که بیکران هنوز هم تعادلش را به خوبی روی دست نیلرام نگه داشته بود. صدای بلندش که تقریبا همچون فریاد میمانست، در گوشهای ریوند و در کل عمارت اکو شد.
- خونهات چیزی از طویله کم نداره، خودتم اسب تباهی هستی که داره جلوی آینه به اندامش مینازه.
صدای نیلرام هرچه به میز نزدیکتر میشد، بیشتر همچون میخ در گوشهای ریوند فرو میرفت. نیلرام با صورتی کبود جلوی ریوند ایستاد و خیره در نگاهش منتظر ماند تا یک دعوای درست و حسابی به راه بیاندازد. بلکه اندکی تخلیه شود. اما ریوند باهوشتر از این بود که به دام تلهی نیلرام بیافتد. خب شاید هم از هفت عالم آسوده بود زیرا سرش را کج کرد و گیج پرسید:
- چطور در یک اسطبل آینه وجود دارد؟ مگر اسب ها نیز ظاهر خود را بررسی میکنند؟
سرش را بیشتر کج کرد و کاملا جدی منتظر پاسخ نیلرام ماند. ناخواسته خندهام گرفت، نیلرام شوکه شده بود، واقعا داشت در مورد یک آینه در اسطبل سوال می پرسید؟ دخترک بیچاره دیگر نمیدانست باید چه واکنشی نشان بدهد. پس از حرص زیاد لگد محکمی به میز ریوند کوبید، جیغ زد و فریاد کشید، انگار هر آن ممکن بود از عصبانیت ایست قلبی کند.
ریوند که کاملا متوجه واکنش طبیعی نیلرام نسبت به تغییر وضعیت مکانی و زمانیاش بود، نفس عمیقی کشید و مجدد روی صندلی نشست. خب طبیعی بود زیرا افراد زیادی را دیده بود. البته معدود افرادی اینچنین ماست و قیمه قاطی میکردند اما حداقل از هر صد نفر، سه نفرشان اینچنین در ده روز اول دیوانه میشدند. ریوند سرش را مجدد روی کتاب ها خم کرد و تنها زمزمه گویان با آرامش گفت:
- خب، امیدوار هستم بعد از ده روز آرام بگیرید. در غیر آن صورت واقعا تحمل شما سخت است...
نگاهم را به نیلرام دادم. حیران است. دهانش باز مانده و به ریوند نگاه میکند. خب اولین نفری بود که با انفجار احساساتش در نهایت خونسردی برخورد کرد. واقعا هم جای تعجب دارد. هاج و واج همانطور که چشمهایش قلمبه شده بودند در افکارش به گذشته سفر کرد.
همیشه با انفجار رفتارهای عجیب و غریب افسردگیش یک هفتهی کامل روند زندگیاش بهم میریخت. رفتارش با خانواده آنقدری تغییر میکرد که شدت دعوا ها بیشتر می شد، ناراحتیهای زیادی پیش میآمد و تنها دوستهایش نسبتا میفهمیدند که چرا او باز دیوانه شده است. اما آنها هم همیشه با او درگیر میشدند و گاهی تا مرز قطع روابط دوستی پیش میرفتند.
ولی... ریوند اولین نفر بود.
کسی که اصلا اهمیت نداد؛ بلکه درک کرد... .
فصل نونزدهم
سه ساعت بعد، نیلرام با چشمهایی قرمز و پف کرده که حاصل سه ساعت گریه و شیون و جنون بود، روی مبل جلوی میز ریوند نشسته بود و داشت به ریوند بیخیالی نگاه میکرد که عمیقا در کارش غرق شده بود و کوچکترین توجهی در این مدت به او نداشت.
خسته سرش را به پشتی مبل تکیه داد، سرش از درد سنگین شده بود. با دهانی باز نگاه خیرهاش را به سقف خوش طرح و نقش عمارت داد. جالب نیست گچبری آن هم در این زمان؟ همانطور که نقوش گل و بلبل را تحلیل میکرد گاهی هم پلک می زد تا از سوزش چشمهایش کم کند.
ده دقیقهی دیگر هم گذشت تا بالاخره ریوند سرش را از روی کتابها بالا آورد. عینکش را بر روی میز گذاشت و به نیلرام نگاه انداخت. بیکران خیلی وقت پیش پر زده بود و روی پایهی چوبی پرقرمز نشسته بود. نیلرام در خنثیترین حالت ممکن در چهرهاش، به سقف خیره بود و اگر هر از گاهی پلک نمیزد احتمالا ریوند فکر میکرد او با چشم باز خوابیده است.
سرفهای مصلحتی کرد تا به خود بیاید. اما نیلرام واکنشی نشان نداد. ریوند یک پیام جادویی برا پناه فرستاد تا به پایین بیاید و در حینی که منتظر آمدن او بود، از جایش برخاست. بوران دو ساعت پیش رفته بود، اما نیلرام متوجهی او نشد زیرا همچنان داشت وسط سالن جیغ و داد میکرد. پناه نیز با دیدن وضعیت اسفناک نیلرام سعی کرد مانع این رفتارش شود، نگرانش بود اما ریوند مانع او شد.
به نظر ریوند، باید او با این مشکل رو به رو میشد تا آرام شود. وگرنه همچنان این بدقلقیهایش ادامه خواهد داشت. اکنون پس از سه ساعت، به نظر میرسید نیلرام حتی دیگر نای حرف زدن هم نداشت. چه رسد به دعوا و جیغ و داد.
پناه پرانرژی تپتپ کنان از پلهها پایین آمد. استراحت کوتاهی که داشت باعث شده بود انرژیاش بیشتر از صبح زود باشد. البته، هیچی بیشتر از یک خواب کوتاه دو الی یک ساعته پس از چندین ساعت تلاش و کوشش جادویی خسته کننده، لذت بخش نبود.
ریوند با نزدیک شدن پناه، او را به نشستن کنار نیلرام دعوت کرد. پناه اول مردد یک نگاه به نیلرام و یک نگاه به ریوند انداخت، دستهایش را درهم قفل کرد و لب زد:
- می شه یه جای دیگه بشینم؟
ریوند اما لبخند بر صورتش پاشید و دستش را به کنار نیلرام دراز کرد. با این رفتارش به او اطمینان داد که نگران نباشد و فقط بنشیند. پناه در نهایت دل به دریا زد و در کنار نیلرام جای گرفت. هر دو منتظر به نیلرام خیره شدند، انتظار داشتند او واکنش نشان بدهد، حالا هر نوع واکنشی، شاید از آن مدل بدی که باعث شد کوزهی سفالی سنگین و بزرگ ریوند که کنار سالن برای زینت بود، بشکند و خرد شود و نیلرام به پایش هم نباشد. اما نیلرام خنثی همچنان نگاهش به سقف بود.
ریوند نفس عمیقی کشید و با لبخند به میزش تکیه داد. جلوی میز ایستاده بود و میان آن دو نفر، درست رو به رویشان بود. با کنجکاوی خطاب به پناه پرسید:
- پناه، امروز چه کاری انجام دادهای؟
پناه با ذوق خودش را جلوتر کشید و دامن لباس مخملی قرمز رنگش را مرتب کرد.
- اول جادوی خاک رو امتحان کردم، بعد آب و فلز اما آتش رو بهتر از همه تونستم کنترل کنم. وای ریوند واقعا حس خیلی خوبی داشت.
ریوند از روی رضایت سرش را تکان داد، با انرژی زیادی نگاه مشتاق پناه را پاسخ داد و ذوق زده گفت:
- پس تو کنترل کنندهی عنصر آتش محسوب میشوی. واقعا تبریک میگویم.
پناه سرش را به نشانهی تشکر تکان داد و با حیرت ادامه داد:
- وقتی آتش رو توی دستم گرفتم واقعا حس عجیبی داشت، اصلا داغ نبود بلکه سرد و ملایم به نظر میرسید.
دستش را ذوق زده بالا آورد و با چشمهای گشاد شدهاش از سر هیجان گفت:
- اینطوری بودم که انگار در سریالی دارم بازی میکنم و جلوههای ویژه در لحظه داره اعمال میشه. وای حس خیلی خوبی داشت.
قهقهای زد و سرش را از ذوق عقب برد، با صدای بلندتری گفت:
- اینکه دستم نمیسوخت از همه جالبتر بود. وای کاش آرزو بود و میدید!
ریوند با حوصله به حرفهایش در مورد احساسش به جادو گوش داد، ذوقی که پناه داشت واقعا سبب خوشحالی بود. اینکه با اینجا کنار آمده بود، خب امید بازگشت بیشتری برایش داشت. در حینی که پناه حرف میزد، نگاهش را به نیلرام داد. هنوز هم ساکن بود. پلک میزد و یعنی به هوش بود اما چرا چیزی نمیگفت؟ حتی یک حرف کوچک هم کافی بود. یک واکنش... اما مطلقا هیچچیز در صورتش دیده نمیشد.
بیست دقیقه گذشت تا پناه بالاخره حرفهایش در مورد احساسی که نسبت به جادو داشت، تمام شد. در نهایت به مبل تکیه داد و با کنجکاوی نگاهش را به بیکران دوخت. بله تازه او را به یاد آورد. سرش را کج کرد و ابروانش را بالا انداخت. پرسید:
- اون جغد جدید از کجا اومده؟
ریوند پلک زد و چرخید تا نگاهی به بیکران بیاندازد. جغد آرام و با وقار نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. البته نگاهش به ریوند بیانگر یک دشمنی خاص بود. خب از جغد نیلرام نیز کمتر از این انتظار نمیرود. ریوند شانهاش را بالا انداخت و در کمال خونسردی سرش را به سمت پناه برگرداند. با چهرهای خنثی گفت:
- آشوزوشت نیلرام بانو است که جادو به او هدیه داد. پناه اکنون که عنصر آتش را داری باید برایت حیوان جادو پیدا کنیم. قبل از شروع آموزش بعدی باید بتوانی با حیوان جادو ارتباط بگیری تا هنگام بیرون رفتن امنیت بیشتری در مقابل دشمن ها داشته باشی.
پناه ذوقزده سرش را تکان داد. به شدت موافق داشتن یک حیوان جادویی بود. ریوند خمیازهای کشید و از جایش برخاست و به سمت کتابخانهاش رفت. توماری از قفسهی اول بیرون کشید و بیحال گفت:
حیوانات جادو هر کدام عنصر خودشان را دارند. برای آتش...
تومار را روی میز باز کرد تا بیشتر بررسی کند، پناه سریع برخاست و مشتاق جلو آمد. روی تومار پوست گوزن، شکل دایرهی عناصر و هر حیوان مرتبط با عنصر جادو به تصویر کشیده شده بود. در زیر هر حیوان نیز مکان زیستن آن موجود ذکر شده بود. ریوند روی تومار خم شد و در نهایت دستش را روی یک حیوان نهاد.
پناه دقیق و جدی آن را بررسی کرد. انگشت اشارهی ریوند یک ققنوس آتش مانند را هدف گرفته بود. البته که ققنوس بهترین حیوان برای جادوگر عنصر آتش به حساب میآمد. ریوند آهی کشید و گفت:
- ققنوس بهترین گزینه است اما بنابر دو دلیل بهتر است این حیوان را برندارید.
پناه سرش را بالا گرفت و به ریوند نگاه کرد، ریوند انگشت اشارهاش را بالا آورد و مصمم گفت:
- دلیل اول، ققنوس به شدت قدرتمند است و برای گرفتن یک ققنوس یا ارتباط گرفتن با آن به یک ارادهی به شدت قوی نیاز دارید که گمان نکنم برای یک تازهکار جادو مناسب باشد.
پناه متفکر سرش را تکان داد، دستهایش را جلوی سینه گره کرد و کنجکاو پرسید:
- و دلیل دوم؟
ریوند کاملا خونسرد دستش را بر لبهی میز نهاد و بر یک پایش تکیه داد.
- شما قرار نیست اینجا باشید، پس اسیر کردن یک ققنوس به تلاش و زحمتش نمیارزد.
پناه شانهاش را بالا انداخت، خب درست میگفت. ریوند دستش را روی تومار حرکت داد و حیوان دیگری را نشان داد.
- این به گمانم باید برای شما بهتر باشد.
پناه نقاشی پرنده را بررسی کرد اما نفهمید او چیست و نوشتههای میخی را هم که نمیتوانست بخواند. ریوند بالاخره به حرف آمد:
- هما یکی از بهترین گزینهها برای شماست. او موجودی خونسرد، خونگرم و مهربان است. نگهبانی در آسمان برای کنترل کنندهی عنصر آتش بهترین گزینه است. شما محدودیت فرار به شدت کمی دارید نمیتواند راحت آنرا پیدا کنید و البته که هنوز بلد نیستید و احتمالا قرار نیست یاد بگیرید. پس هما بهترین یار برای پیدا کردن دشمن و هشدار دادن به شما است تا از دست آنها زودتر فرار کنید.
پناه راضی سرش را تکان داد و مشتاق دستهایش را به همدیگر کوبید:
- عالیه کی میریم هما بگیریم؟
ریوند بخاطر ذوق پناه خندید و تومار را بست. همانطور که آرامآرام آن را لوله میکرد پاسخ داد:
- شب بهترین وقت است. هما در روز پرواز میکند و در شب استراحت میکند. البته همیشه هوشیار است.
ریوند نگاهش را به پنجره انداخت، نزدیک غروب بود. شاید دو ساعت تا غروب مانده بود. با یک حساب سر انگشتی گفت:
- یک ساعت دیگر زمان مناسبی است.
پناه راضی سرش را تکان داد که ریوند به سمت بیکران قدم برداشت. جلوی آشوزوشت زیبا ایستاد و خیره به چشمهای بیکرانش گفت:
- لباس مناسب بپوشید، امشب هوا سردتر از همیشه است. چرمهای زیبایی در کمد برایتان آماده شده است.
پناه تشکر کرد و ذوقزده تپتپ کنان از پلهها بالا رفت تا آماده شود. دیدن هما برای اولینبار ذوق زیادی در او به وجود آورده بود. او به خوبی میدانست هما چیست، همان حیوانی که در بعضی از سرستونهای تخت جمشید حکاکی شده بود. عظمت و زیبایی مطلق بعد از خداوند، برای او بود.
با رفتن پناه، ریوند نگاهش را از بیکران گرفت و به نیلرام نزدیک شد. خسته از آن همه کار مدام کنارش روی مبل نشست. ناخواسته خمیازهی دیگری کشید و خیره او را کاووش کرد. چهرهاش خنثی بود. نفس میکشید اما آرام، آنقدری که اگر دقت نمیکرد شاید اصلا متوجه زنده بودنش نمی شد.
ریوند لبش را با زبان خیس کرد و نفس عمیقی کشید. آهسته گفت:
- برای شب آماده شو مهربانو. یک ساعت دیگر؛ وعدهی ما همین جا است.
از روی مبل برخاست و به سمت اتاق خودش در زیر پلکان درست کنار آشپزخانه رفت. در حین دور شدن، ایستاد و نگاه دیگری به نیلرام انداخت. هنوز تکان نخورده بود. لباس صبحی هنوز در بدنش خودنمایی میکرد و حقیقت اینکه ریوند واقعا از آن لباس در آن بدن خوشش میآمد... انکار ناپذیر بود.
فصل بیستم
بر فراز کوهستانهای آمل، هوا سردتر از دیگر جاها بود. خورشید به تازگی چشم بسته و اکنون تاریکی شب، آسمان بزرگ و پهناور سرزمین پارسه را در آغوش گرفته است. ستارگان چشمک زنان از آن دوردستها به پایین نگاه میکنند. به نظرم آنها از همهچیز با خبر هستند. صدای سکوت باد حس آرامشبخشی را القا میکند. صدای هوهوی جغدان معمولی که تنها حیوانی ساده هستند، از لابهلای کوهستان به گوش میرسد.
یک ساعت بعد از آن گفتوگو میان ریوند و دو دختر میهمانش، آنها درست در کنار یک تخته سنگ بسیار بزرگ که وابسته به کوه صخرهای مورد نظر بود، ظاهر شدند. آنها با آنپیمایی عنصر خاک ریوند، سر از یک روستای متروک، بالاتر از شهر فعلی آمل در آوردند. بله، اینجا قبلا روستا به حساب میآمد و فقط پروردگار میداند چقدر منظرهی زیبایی در هنگام طلوع و غروب خورشید داشته است.
ریوند نفس زنان از فشار زیادی که با حمل دو نفر رویش آمده بود، دستش را از روی خاک برداشت و همانجا روی زمین و شنهای بسیار تیزش، نشست. خستگی امروز دیگر تا جایی که میتوانست به او فشار آورده بود، آنقدری که همچنان پشت سرهم خمیازه میکشید و در آرزوی یک خواب کوتاه بود. بخاطر بیخوابی حتی چشمهایش متورم شده و رو به سُرخی میرفتند.
نیلرام با رسیدن به یک زمین سفت زیر پایش، سریع خودش را از آندو دور کرد و با فاصله ایستاد. بعد از آنکه چندی پلک زد تا تهوعی که بخاطر آنپیمایی به او دست داده بود از بین برود، سرش را بالا آورد تا اطراف را ببیند. قطعا از روی کنجکاوی نبود، بلکه از سر بیکاری بود. هنوز بعد از آن جیغ و داد چیزی نگفته بود اما حداقل حالت صورتش تا حدودی پویاتر از قبل شده بود و خب این جای امیدواری داشت.
پناه نیز پس از سرفههای پیدرپی و آرام گرفتن روده و معدهاش، صاف ایستاد و نگاهی از سر اشتیاق به کوهستان انداخت. تا چشم کار میکرد فقط کوه بود و کوه و آسمان پر ستارهی شب، یک لحظه لرزهای بر اندامش افتاد. این عظمت هرگز خواب نبود. ولی اگر گم میشدند، اگر زخمی میشدند؛ امیدوار بود ریوند راه بازگشت را بلد باشد و البته که سالم بماند. وگرنه حتما بعدا با دیدن همچین تصاویری به وحشت میافتاد و کابوس میدید.
دستهایش را بالا آورد و خود را در آغوش گرفت. ریوند راست گفته بود، وقعا امشب هوا خیلی سردتر از چند شب گذشته است و خب اینکه اینجا کوهستان است چیزی را عجیب نشان نمیدهد. همانطور که اطراف را کنکاش میکرد و از منظره طبیعی جلویش لذت میبرد، نگاهش در دوردست، سمت شمال کوهستان متوقف شد.
یک هالهی خیلی ضعیفی از نور در آن سوی دیده می شد. خیلیخیلی کم بود انگار روستایی چیزی آنجا قرار داشت، زیرا آسمان آن سمت همچون لحظهای میمانست که در یک کویر، روشنایی شهرهای بزرگ را از دور میبینی و در مقایسه با سهابیهای کهکشانی پر نور بالای سرت، با خود میگویی قدرت خدا را ببین. سرش را خم کرد و جلو آورد، با چشمهایی ریز شده برای دید بهتر، پرسید:
- ریوند اون نورها مال شمعهای زیاده درسته؟ شهری چیزی اون طرفه؟
ریوند بدون آنکه نگاهی به آنسو بیندازد تنها سرش را تکان داد. سوزش چشمهایش تمرکز را از او گرفته بودند. برای همان آنها را بسته بود تا کمی نیرویش بازگردد و بتواند این ساعات پایانی شب را دوام بیاورد. هرچند که خسته بود زمزمه کرد، صدایش خیلی ملایم بود اما بخاطر سکوت نسبی کوهستان انگار داشت عادی صحبت میکرد و واضح به گوش میرسید.
- آن نور شهر آمل است. جمعیت زیادی ندارد اما کم نیستند.
پناه با پاسخ ریوند ابرویش را بالا انداخت و به ریوند نزدیکتر شد، با آنکه نوری در آنجا نبود اما دیدم که چهرهاش به وضوح روشنتر شد. خوشحال گفت:
- چه جالب، میدونی ریوند ماهم توی ایران آینده، شهر آمل داریم. اتفاقا خیلی هم جای خوب و با صفاییه.
ریوند بدون آنکه هیجانزده شود تنها سرش را تکان داد، این را میدانست زیرا همین آمل در واقع همان آمل بود. هوای سرد، با وزش باد سوز بیشتری به بدن هایشان تحمیل کرد. پناه که از سرما محفوظ بود، زیرا لباسهای چرمی قهوهای سوخته و شنل قرمزش پناه بدن گرمش بود. اما نیلرام بخاطر آنکه هنوز همان لباسهای نازک صبحی را بر تن داشت، لباسهایی از جنس حریر و ساتن، بالاخره تکانی به خود داد و دستهایش را بالا آورد، خود را در آغوش گرفت تا به خیال خودش کمی گرم شود. هرچند که هوا هم طوری نبود که با این کارش گرم شود. قطعا امشب یخ می زد.
چشمهای ریوند هنوز هم بسته بودند اما این دلیل نمیشد تا حرکت دستها و لرزش بدن نیلرام از چشمهای خاموش او، دور بماند. بنابراین بالاخره پس از پنج دقیقه از جایش برخاست. لباسهایش را که خاکی شده بود، با دست تکاند و به سمت نیلرام چرخید. تنها چهار قدم بلند ریوند کافی بود تا به نزدیکی دخترک سرما زده برسد.
ریوند در نهایت خونسردی و کاملا مسکوت، شنل اضافهای که روی لباسهای زخیم چرمی مشکین خودش پوشیده بود را از جلوی سینهاش باز کرد و آن را دور شانههای نحیف نیلرام انداخت. همانطور که مشغول بستن شنل قهوهای رنگ روی شانهی نیلرام بود، با سرزنش زمزمه کرد:
- گفته بودم که هوا سرد است، چرا به حرفهایم گوش نمیدهی نیلرام بانو؟
نگاه لرزان و معذب نیلرام در نگاه سیاه ریوند قفل شد و نتوانست چیزی بگوید. اما لازم نبود واقعا حرف بزند، زیرا ریوند به خوبی در نگاهش حرفهای زیادی برای شنیدن دید. پسرک باستانی با بستن بند شنل، نگاهش را از لباس زیبای فیروزهای حریر با ترکیبی از رنگ قرمز جیغ ساتن نیلرام گرفت، در دلش میدانست که چقدر عاشق این لباس و ترکیب رنگش بود و خب، تنها یکبار در بدن خواهرش آن را دیده بود. اما ناخواسته امروز صبح دلش خواست بداند در بدن نسبتا رو فرم و توپر نیلرام چگونه میشود و البته که وقتی به او گفت اصلا این لباس به او نمیآید، چرت گفته بود.
نگاه خیرهاش، دو دختر را متمرکزتر از قبل کرد. سنگینی نگاه خیرهی پناه و نیلرام، یکهو ریوند را به خود آورد و احساس کرد قلبش بیدلیل تندتر میزند. خیلی نزدیک نیلرام ایستاده بود، شاید بخاطر همین قلبش هشدار میداد!
سرفهای کرد و سریع سه قدم از نیلرام فاصله گرفت. در آن سرما، پیشانیش عرق کرده بود. خجالتزده سرش را پایین انداخت و سریع روی زانویش نشست تا بند کفشش را ببندد، البته که چکمهاش بند داشت اما مطمئن هستم که باز نبود. خودش را سرزنش کرد، لبش را گزید و بندهای بیچاره را محکم فشرد. احساس حماقت میکرد. آخر این چه کار مسخرهای بود؟
پناه که کاملا متوجهی موقعیت شده بود، ریز خندید و خود را به نفهمی زد و کلا پشت به آنها کرد. مثلا داشت از منظره لذت میبرد ولی میدانم که تمام شش دنگ حواسش این طرف بود. به نظرم ریوند اگر در ایران آینده زندگی میکرد قطعا از رفتار همهی مردم خجالت زده میشد. زیرا در آینده دیگر کسی آنقدر به فاصلهی میان دختر و پسر اهمیت نمیدهد. درست میگویم دیگر... نکند میدهند؟
جو به شدت سنگین بود و ریوند همچنان در تلاش بود تا بندهای منظم کفشش را ببندد تا آنکه پناه بالاخره به حرف آمد و لطف بزرگی در حق ریوند کرد.
- ریوند هوا خیلی سرده، بیا زودتر کار رو تموم کنیم و برگردیم.
ریوند نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت. ایستاد و بالاخره انگار هوای آزاد وارد ریههایش شد. البته قبلا هم وارد شده بود، ولی انگار درون یک قفس از شرم حبس مانده بود. زانویش را تکاند و خندهای به شدت مسخره و معذب تحویل نیلرام و پناه داد. دستی درون موهای مشکی خوشفرمش کشید و عرقهایش را زدود. در نهایت نگاهش را به سمت غرب چرخاند و دستش را بالا برد. انگشت اشارهاش یک کوه بزرگ در غرب را نشان داد، پناه لحظهای به خود لرزید. وحشتزده گفت:
- نگو که باید از این کوه بالا بریم!
نیلرام نیز دست ریوند را دنبال کرد و با دیدن آن کوه بزرگ، اینپا و آنپا شد. ریوند اما خندید، نه قرار نبود از آن کوه بالا بروند. به سمت پناه چرخید و ملایم گفت:
- آن کوهی است که هُماهای زیادی در حاشیههای آن زندگی میکنند، نزدیکتر که بشویم، کار شما شروع میشود.
پناه سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و هر دو به دنبال ریوند راه افتادند. از شیب کوهی که رویش بودند پایین رفتند و به حاشیهی کوه کناریاش رسیدند. همانطور که به سختی از سنگلاخهای کوهها عبور میکردند، ریوند نگاه دیگری به نیلرام انداخت و در نهایت پرسید:
- وقتی به مکان مناسب رسیدیم بیکران را صدا بزنید نیلرام بانو، باید این را امشب تمرین کنید تا کنترل بهتری روی او داشته باشید.
نیلرام قدمی از روی یک سنگ بزرگ برداشت و با خستگی، بالاخره پس از ساعتها سکوت جواب داد:
- بیکران خوابیده نمیخوام بیدارش کنم.
ریوند نفسش را حبس کرد و خیره به رفتن نیلرام در جایش ایستاد. نیلرام خونسرد از کنار ریوند گذشت و پشت سر پناه جلو رفت. ریوند نفهمید چرا؟ اما لبخند گرمی روی لبش نشست. بالاخره داشت از آن پیلهی افسردگی بیرون میآمد.
سرش را به چپ و راست تکان داد، به خودت بیا پسر، الان وقت وارد شدن به هپروت و رویا پردازی نیست. مرحبا. مجدد به راه افتاد و خود را به آن دو دختر رساند. همانطور که سعی داشت همپای نیلرام از سنگهای بزرگ و کوچک و به شدت تیز کوه عبور کند گفت:
- خب در واقع آشوزوشت همیشه هوشیار است فقط حالت خوابیدن به خود میگیرد. بنابراین از تو میخواهم وقتی به جای مناسبی رسیدیم، همراه پناه او را احضار کنی.
نیلرام از اصرار و تکرار ریوند اخم کرد. اصلا خوشش نیامدهبود اما ذرهای برای ریوند اهمیتی نداشت.
با رسیدن به یک منطقهی نسبتا صاف در دامنهی سه کوه آنطرفتر، بالاخره ریوند از حرکت ایستاد و صدایش همچون ناقوس آزادی برای آن دو نفر میمانست.
- بسیارخب، پناه همینجا بهترین مکان است.
پناه با عرقهای زیادی که روی صورت سرخ شدهاش نشسته بود، سرش را تکان داد و روی زانو خم شد تا نفسی تازه کند. نیلرام نیز همین وضعیت را داشت، پاهایش میلرزیدند از بس که اشتباهی روی سر تیز سنگها نهاده بود. ریوند باز وضعش بهتر بود. خب هرچه نباشد او جادوگر بود قطعا باید فرقی میان یک جادوگر و یک فرد جادو ندیده باشد.
ریوند خود را به پناه که جلوتر از همه بود رساند و روبهرویش قرار گرفت. با کنترل نفس هایش، به حرف آمد:
- اینجا بنشین و زانوانت را روی زمین بگذار. به گونهای که مچ پاهایت روی همدیگر قرار بگیرند و به زمین نخورند. متوجه شدی؟
پناه سرش را به نشانهی بله تکان داد، همانجا روی خاکها نشست و خسته از کوهنوردی، سعی کرد کاری که ریوند گفته بود را انجام بدهد. کمی سخت بود اما بالاخره توانست. سرش را بالا گرفت و پرسید:
- خب، بعدش چیکار کنم؟
ریوند راضی دو قدم عقبتر رفت و گفت:
- بسیارخب، خوب است. اکنون دستهایت را روی زمین بگذار، باید خاک را لمس کنی. پس از آنکه خاک را به خوبی در کف دستهایت حس کردی، آتش را فرا بخوان. تا جایی که میتوانی سعی کن آتشت قدرت داشته باشد. هرچه قدرت آتش بیشتر باشد، هُمای قویتری به دست میآوری.
نیلرام که کمکم داشت واکنش بیشتری به کار ها نشان میداد، آرام پرسید:
- خب اونوقت چطور میشه؟
ریوند روی زانو خم شد و یک کیسهی کوچک از کمربند شلوارش آزاد کرد. پناه گمان کرده بود ان کیسه خوراکی است اما انگار اشتباه میکرد. ریوند کیسه را باز کرد، مشتش را درونش برد و پودر سفیدی از آن بیرون آورد. همانطور که دور تا دور پناه را یک ذوزنقه میکشید، گفت:
- آنگاه نسبت به قدرتی که پناه دارد، هُمای مناسبی به او جذب میشود.
با پایان رسم ذوزنقه، دست روی زانوانش نهاد و ایستاد؛ بند کیسه را بست و مجدد به کمربندش آویزان کرد. پناه و نیلرام هر دو به او خیره بودند و گیج با چشمهای قلمبه نگاهش میکردند که خندید و خونسرد گفت:
- این پودر ترکیبی از لوبیای قرمز، سفید و ابلغ است که سابیده شدهاند تا به کنترل کنندگان عنصر آتش کمک کنند. بعدا ملزومات اینها را میگویم.
دستهایش را تکاند تا گرد لوبیای سابیده شده بریزد، سپس مجدد روبهروی پناه ایستاد، اینبار یک گچ از جیب شلوارش بیرون آورد و خم شد. روی زمین چیز عجیبی کشید، ابتدا یک مثلث تو پر متساوی الساقین کشید و سپس مشابه همان، چسبیده به ضلع بالایی مثلث، یکی دیگر روی زمین سنگی رسم کرد. وقتی کارش تمام شد انگار دومین مثلث بر روی آن یکی نشسته بود. بالاخره برخاست و همانطور که گچ را مجدد توی جیب شلوارش میگذاشت نگاهش را به پناه داد و عادی گتف:
- شروع کنید بانو. تمرکز از اصلیترین رکن جذب موجود جادویی است. امیدوارم موفق باشید.
پناه سرش را به معنای باشه تکان داد و نگاهش را از آن دو نفر که پشت سرش ایستاده بودند گرفت. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. دستهایش که خاک را لمس کردند، طولی نکشید که آتشهای ریز و نورانی از کف دستهایش، نمایان شدند و از میان انگشتهایش بیرون زدند.
نیلرام با دیدن این کار پناه دهانش باز ماند، باورش نمی شد تنها در عرض یک روز به این سطح رسیده باشد. ریوند اما راضی و خوشحال، دستش را جلو گرفت و لحظهای بعد، حصاری آینهای از جنس آب، دور پناه را همچون حباب در برگرفت. حباب که ثابت شد، صدای امواج دریا را به گوشهای پناه هدیه داد. ریوند دستش را پایین آورد و به سوی نیلرام چرخید. جدی گفت:
-بسیارخب، تا پناه در سکوت آرامشبخش حباب هُمای خودش را پیدا میکند، شما هم بیکران را صدا کن.
نیلرام کلافه پُفی کرد و خیره در نگاه قیر مانند ریوند گفت:
- اصلا حوصلش رو ندارم، یه امشب رو ولم کن.
ریوند ابروهایش را درهم کشید و مصممتر اخم کرد، جدی به چهرهی بیرنگ نیلرام خیره ماند و صدای غضبناکش در گوشهای نیلرام پیچید.
- با شما جدی هستم، اگر احضارش نکنید حتی اگر پناه کارش تمام شده باشد همچنان اینجا میمانیم تا از سرما یخ بزنید.
نیلرام صورتش را درهم کشید و با چشم هایی که قابلیت برش داشتند، به ریوند نگاه کرد. هر دو با خشم و حرص به یکدیگر زل زده بودند. ریوند به خوبی میدانست که نیلرام داشت از سرما قندیل می زد و آن شنل قطعا برای گرم کردنش کافی نبود. بنابراین به وضوح دید که نیلرام بالاخره کوتاه آمد و از حرص پُفی کرد. دمغ نگاه از ریوند گرفت و به سنگهای پشت سر او داد، پرسید:
- خیلیخب، باید چی کار کنم؟
ریوند راضی از پیروزی در مقابل نیلرام آن دخترک سرتق، لبخند زد و دستهایش را در جیب شلوار چرمیاش فرو کرد. با آرامشی عجیب حرصآور پاسخ داد:
- ساده است، همانطور که ظهری آن بره را کشتی، اکنون هم او را کنارت فرابخوان.
نیلرام کلافه دهان گشود تا ریوند را مورد عنایت سخنان نسبتا ناخوشش قرار بدهد، بگوید که او اصلا نمیخواست بره بمیرد اما ریوند، رویش را چرخاند و به دوردست کوهستان، به ماه و ستارههایش خیره شد. ادامه داد:
- هرچقدر بیشتر طول بدهی احتمالا زودتر از سرما بمیری.
با این حرفش ذوق زده به ماه نورانی امشب خیره شد، داشت کمکم از کلکل کردن با این دخترک ایرانی خوشش میآمد. اوایل برایش سخت بود جواب زبان تند و تیزش را بدهد اما اکنون با خواندن آن کتاب؛ چگونه همچون میهمانان شوخی کنیم؛ داشت حرفهای تر از قبل عمل میکرد و فعلا که حسابی از خودش راضی بود.
نیلرام فحش بسیار بدی زیر لب به ریوند داد که بهتر بود نشنیده باشد، سپس روی یک سنگ کوتاه که نسبتا تیز نبود نشست. چشمهایش را با حرص بست و همانطور که داشت از سرما یخ میکرد زمزمه گویان گفت:
- جوری رفتار میکنه انگار من تاحالا ده بار جادو دیده بودم. چه انتظاری داری؟ پسرک خل و چل عقدهای. فکر میکنه چون خودش جادوگره انگار آپولو هوا کرده.
او یک ریز با خود حرف می زد و مشغول ارتباط گرفتن با بیکران بود، ریوند سرفهای کرد تا حواس نیلرام را جمع کند. با صدای نسبتا بلند در آن کوهستان که طنین حباب آب نیز به پیشواز میآمد گفت:
- میشنوم چه دربارهام میگویی.
نیلرام دست از ارتباط گرفتن با بیکران برداشت و سریع چشمهایش را گشود. پوزخند زد و راضی با صدای به شدت بلند گفت:
- بهتر! بلندترم میگم که واضحتر بفهمی اسب خود شیفته!
ریوند از سر ناچاری آه کشید و دست درون موهایش برد، آخرش هم مفهوم این اسب خود شیفته را نفمیده بود. در مورد آینه در اسطبل و این حرفها، در هیچ کجای آن کتاب به آن اشاره نشده بود.
ریوند رو از منظره گرفت، چرخید تا پاسخی درخور به نیلرام بدهد اما حضور بیکران درست کنار دست نیلرام که بر روی صخره نشسته بود، او را به سکوت وادار کرد. چقدر خوب توانسته بود در میان هیاهیوی ذهنش همانطور که به ریوند فحش میداد بیکران را احضار کند!
خب انتظار داشت حداقل دو ساعت علاف او شوند... شانهاش را بیخیال بالا انداخت و دست در جیب شلوارش فرو برد، چرخید و مجدد به دوردست خیره شد. اکنون فقط باید منتظر میشدند تا پناه کارش تمام شود. حقیقتا شاید استعداد خوبی در باطنش داشت. البته اگر همکاری میکرد و این لجبازی مسخره را کنار میگذاشت.
فصل بیست و یک
ریوند کنار بیکران روی سنگ نشست و دستش را بالای سرش برد، هدف براین بود که او را نوازش کند اما خب بیکران آشوزوشت نیلرام بود و این چیز عجیبی نیست که نگذاشت حتی یک سر انگشت ریوند به پر و بالش بخورد. غرغر و اعلام خطر بیکران، ریوند را متوجهی وضعیت ناخوشایند پیشرو کرد، بنابراین تصمیمش عاقلانه بود که دستش را پایین آورد و بیخیال نوازش آن آشوزوشت بیاعصاب شد.
دستهایش را روی پاهایش نهاد و خیره به افق در سکوت آرامشبخش کوهستان گفت:
- بیکران خیلی خوب با شما ارتباط گرفته است. نمیدانم این مقاومتی که در مقابل جادو دارید، از کجا نشات میگیرد.
نیلرام اخمآلود به آسمان خیره بود و ترجیح داد پاسخی به این سوال ندهد. ریوند وقتی دید نیلرام تمایلی به حرف زدن با او ندارد، خود را بیخیال نشان داد و هر دو در سکوت منتظر ماندند تا کار پناه تمام شد.
بیست دقیقه در کندترین سرعت ممکن گذشت. نیلرام خمیازهای کشید و بیکران را نوازش کرد. تا کنون دهبار دست بر سر پردار بیکران کشیده بود و گمان کنم بیکران نیز دیگر میخواست برود و از شر این نوازشهای پیدرپی راحت شود. ریوند خسته چشمهایش را مالش داد و خمیازه کشید که نیلرام کلافه به حرف آمد:
- تا کی باید اینجا بشینیم؟ دارم یخ میزنم میفهمی؟
ریوند نگاهی به چشمهای عسلی و موهای آشفتهاش انداخت؛ دهانش را باز کرد تا پاسخ بدهد ولی نیلرام صبر نکرد، عصبانی از جایش برخاست و با خشم به سمت پناه رفت، لحنش به شدت خشونت آمیز بود.
- چه انتظاری داری دختر؟ اون احمقترین آدمیه که دیدی، انتظار داری بفهمه سرما یعنی چی؟ وقتی خودش توی لباس چرمیش داره از منظرهی پر ستارهی شب لذت میبره؟
ریوند کلافه دست بر صورتش کشید. کی میخواست این رفتار و اخلاق مزخرفش را تمام کند؟ از روی سنگ بلند شد و دستش را به طرف نیلرام دراز کرد. بلند و جدی گفت:
- میخواهی چه کار کنی؟ کاری به پناه نداشته باش اگر تمرکزش را برهم بزنی همهچیز خراب میشود و دوباره باید منتظر بمانیم.
نیلرام با خشم سنگی از روی زمین برداشت و محکم به طرف حباب پرتاب کرد، عصبانی فریاد زد:
- برام مهم نیست فقط میخوام برگردم و زیر پتوم بخوابم.
سنگ با شدت زیادی به حباب خورد اما خوشبختانه حباب ذرهای آسیب ندید. صدای افتادن سنگ با صدای دیگری همراه شد. صدای یک ققنوس که به سرعت نزدیک میشد. نیلرام و ریوند هر دو چرخیدند و پرقرمز را در دوردست مشاهده کردند. خیلی سریع به این سمت میآمد. نور قرمزش آنقدر واضح بود که هر شکارچیای میتوانست با بینایی کم نیز او را شکار کند.
ریوند چشم ریز کرد و چیزی به نیلرام بخاطر رفتار مزخرفش نگفت. پرقرمز که رسید، خسته به نظر میآمد. با آخرین توانش روی صخرهای کوچک درست جلوی ریوند ایستاد و نفسنفس زنان، حرفی به ریوند زد. سخنی که در ذهنشان رد و بدل شد.
نگاه ریوند، تنها در ده ثانیه تغییر کرد. نگاه آسوده و خستهاش، ناگهان به سُرخی آتش کشید. نگاهی سرشار از ترس و نگرانی جای آن آرامش را گرفت. سرش را تندتند تکان داد و مستاصل زمزمه کرد:
- این اصلا خوب نیست!
پرقرمز که مسافت زیادی از شوش تا آمل را پرواز کرده بود، پاهایش شُل شدند و روی سنگ افتاد. ققنوس بیچاره دیگر توانی برایش نمانده بود. ریوند نگران پرقرمز را نوازش کرد و سعی کرد لحنش برخلاف آشوب درونش ملایم باشد.
- تو تلاشت را کردی پسر، اکنون استراحت کن. مشکلی نیست.
پرقرمز نالهای سر داد، میدانست بدون او ریوند به مشکل خواهد خورد اما دیگر نمیتوانست دوام بیاورد. پس در جلوی نگاه بهتزدهی نیلرام، آتش گرفت و به خاکستر تبدیل شد. نیلرام حیرتزده دستش را جلوی دهانش گرفت، اولینبار بود که داشت بالاخره یک واکنش واقعی نشان میداد. متعجب گفت:
- اون... اون مرد؟
ریوند سرش را بالا گرفت، ترس هنوز هم در عمق مردمکهای سیاهش نمایان بود. به سمت نیلرام آمد و دستش را محکم گرفت. آن را فشرد، سردی دستهایشان، لرزی براندام هر دو انداخت. خیره در نگاه عسلی چشمهای نیلرام گفت:
- حرفهایم را خوب گوش کن. باید بیکران را برای کمک بفرستی، اگر تا صبح کمک نرسد حادثهی بزرگی رخ میدهد.
نیلرام گیج از حرفهای نامفهوم و جدی ریوند، با دهانی باز و چشمهای قلمبه به او خیره ماند. ریوند اما سعی کرد تمرکز کند، همیشه اولین کار، تاثیرگذار ترین در نتیجه بود. به طرف بیکران رفت و جلویش نشست، با جدیترین چهره و لحنی که تا کنون از او دیده بودم به چشمهای بزرگ و درخشان جغد خیره شد.
- به یزت برو، اولین برج خشت و گلی را که دیدی خانهی مهیار است. به او بگو رامین را بیاورد. در کوهستان آمل منتظر او هستیم.
ایستاد و نگاه از جغد گرفت، اضطراب در تکتک سلولهایش موج میزد. نگاهش را به نیلرام داد و گفت:
- به او بگو که برود، هرچه سریعتر!
نیلرام اصلا نفهمید موضوع چیست اما آن نگاه و ترسی که درونش بود به حتم بازی یا کلک نبود. پس سرش را تکان داد و بیکران با قدرت در آسمان اوج گرفت. وقتی بیکران در دوردست ناپدید شد، ریوند به طرف پناه قدم برداشت. نیلرام تنها نظارهگر کارهایش بود اما اضطراب را به وضوح میدید. ریوند دستپاچه شده بود؟
پسرک جادوگر تندتند دست در موهایش میکشید و با خود چیزی را زمزمه میکرد. از چپ به راست، از راست به چپ قدم میزد. انگار نمیدانست باید چه کند. نگران بود، اما نگران چه؟
نیلرام دیگر طاقت نیاورد، با چند قدم بلند خود را به ریوند رساند و کاملا جدی کنارش ایستاد. صدایش از سرما میلرزید.
- چی شده؟ پرقرمز چی بهت گفت که اینجوری مثل مرغ سرکنده شدی؟
ریوند نگاهش را از زمین گرفت و به نیلرام داد، خیلی جدی بدون توجه به حرفهای تمسخرآمیز نیلرام گفت:
- یک کَمَک در حوالی اینجا دیده شده است!
نیلرام گیج به ریوند خیره ماند؛ مشخص بود که نفهمیده است آن چیست، زیرا هیچ ترس و وحشتی در نگاهش دیده نمیشود. ریوند عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و باری دیگر از اضطراب زیاد پای راستش را متوالی بر زمین کوبید و گفت:
- او یک موجود اهریمنی است، کَمَک خیلی وقت است که اینجا پیدایش نشده بود. او... او باعث میشود در روز نور خوشید و در شب نور ماه به زمین نرسد و آن وقت تمام محصولاتمان از بین میروند. او سالها قبل همیشه در فصول بارانی پیدایش میشد، اما هرگز در فصل سرد که هیچ برف و بارانی در راه نیست نیامده بود!
نیلرام نفس عمیقی کشید؛ خب اینکه ترس نداشت. داشت؟ خونسرد وزنش را روی پای دیگرش انداخت و گفت:
- خب بکشینش دیگه مثلا جادوگرین. ولی چقدر جالبه که محصولاتتون مهمتر از جون مردم شهرتون.
ریوند بهتزده به نیلرام خیره ماند. چطور میتوانست طعنه بزند؟ نه... نه او چیزی نمیدانست، برای همین متوجه نمیشد. ریوند سرش را به چپ و راست تکان داد، ناامیدی از نیلرام کاملا در نگاهش مشخص بود.
- تو چیزی نمیفهمی، زندگی و بقای این مردم به کشاورزی وابسته است. اگر محصولات طبیعی ما از بین بروند، همه در این سرما که بیست روز آخر سال از همیشه بیشتر شدت میگیرد جان میدهند. در سال جدید، کسی زنده نمیماند!
نیلرام پفی کشید و رفتار مضطرب ریوند را با دقت بیشتری بررسی کرد. این دیگر واکنش بیش از حد بود. شانههای ریوند را محکم گرفت و رخدررخ وی ایستاد، کاملا شمردهشمرده با صدایی آهسته گفت:
- میخوای بهم بگی یه حیوون اهریمنی میتونه فقط توی یه روز کل محصولاتتون رو بخاطر نرسیدن نور خورشید و ماه به زمین خراب کنه و باعث بشه همتون بمیرید؟
ریوند با آن چشمهای لرزانش، آب دهانش را مستاصل قورت داد، سرش را تکان داد و مصمم گفت:
- بله، دقیقا همینطور است!
نیلرام اندکی او را خیره دید و یکهو، قهقه زد. از خندهی زیاد چند قدم عقب رفت و در شکمش جمع شد. باورش نمیشد آنقدر مسخره باشد. ولی ریوند اصلا شوخی نداشت. به سمت حباب پناه رفت و آماده، کنارش ایستاد. منظورم از آماده صرفا حالت دفاعی جسمانی است. وگرنه اکنون که پرقرمز برای استراحت خاکستر شده بود، او دفاع دیگری نداشت. وحشتزده دست در جیباش کرد و کمی وول خورد.
چند لحظه بعد مشتش را بیرون آورد و آن را باز کرد. با دقت محتویات درونش را بررسی کرد. زمزمه گویان گفت:
- بسیارخب، تو تنها باید تا رسیدن آنها دوام بیاوری.
نیلرام گیج جلو رفت، بالاخره دست از خنده برداشته بود، شاید داشت باورش میشد، نمی دانم. کنار ریوند ایستاد و جدی پرسید:
- شوخیت گرفته؟
ریوند توجهی به نیلرام نکرد و خداوند را شکر که همان لحظه حباب دور پناه شکست و سقوط کرد. نیلرام با تعجب به صحنه خیره شد و ریوند خدایش را شکر کرد. حداقل اکنون یک کمک نسبتا ضعیف داشت، کسی که همهچیز را مثل بعضیها به سخره نمیگرفت.
پناه خسته از مرکز دایره برخاست و چرخید. با دیدن ریوند و نیلرام در کنار هم، به سویشان آمد و خوشحال به ریوند گفت:
- اون توی راهه، خیلی خوشگله، مطمئنم اگر ببینیش به وجد میآیی.
ریوند یک نفس عمیق بسیار بلند کشید. هُما! یک هُما در راه است و این یعنی آنها پیروز میشوند، زیرا سایهی هُما بر سر هرکس بیفتد، او رستگار و پربرکت میشود. با آسودگی که تازه در نگاهش راه پیدا کرد سرزنده خطاب به پناه گفت:
- تنها خداوند میداند که چقدر از شنیدن این خبر خوشنود گشتم. یک کَمَک به این سمت میآید، باید با آن مبارزه کنیم. میدانی که آن چیست؟
پناه یکهو ترسید و تمام شور و ذوقی که از پیدا کردن یک هُما داشت از بین رفت. اما سعی کرد به خود مسلط شود. چندینبار پشت سرهم نفس عمیق کشید و در نهایت گفت:
- آره... فکر کنم. یه مرغ بزرگ اهریمنیه که خیلی پهناوره و بالهاش رو باز میکنه تا از رسیدن نور خورشد به زمین جلوگیری کنه. به خصوص روزای بارونی مانع کشاورزها میشه و نمیذاره بارون به زمین برسه. از آب خوشش میاد و... و... نمیدونم دیگه. من...
ریوند سرش را راضی تکان داد و دستاش را روی شانهی پناه نهاد.
- عمیق تنفس کن پناه، آفرین تو خوب آموزشهایت را یاد گرفتهای.
پناه سرش را به نشانهی تشکر تکان داد و ریوند راضی ادامه داد:
- هُما مانع اوست، هُما یعنی سعادت، پس تا زمانی که هُمایت زودتر از کَمَک برسد همهچیز به خوبی تمام میشود. بیکران در راه است تا مهیار و رامین را بیاورد. آنها به زودی میرسند.
نیلرام از سر تمسخر پوزخند زد و دستهایش را در سینهاش گره زد.
- هنوز پنج دقیقه هم از رفتن بیکران نگذشته، به زودی؟ داری جوک میگی.
پناه با حرف ریوند در مورد هُما، نگران به پسرک جادوگر خیره شد. خب...
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدایی ناآشنا از میانهی کوهستان بلند روبهرو به گوش رسید. ریوند شاداب و خوشحال به آن سمت خیره شد. با صدایی امیدوار بلند گفت:
- عالیست زودتر از آنچه انتظار داشتم رسید.
پناه نگران لب گزید و این واکنش عجیبش از نگاه نیلرام دور نماند. در نهایت، وقتی موجود زیبای قهوهای قرمز جلویشان روی تخته سنگ نشست، حقیقت آشکار شد. ریوند با دیدن آن حیوان وا رفت و بهتزده با دهانی باز به آن خیره ماند. ناامید زمزمه کرد:
- چطور ممکن است؟
پناه شرمگین کنار حیوان عزیزش ایستاد و دستهایش را بالا آورد و تکان داد، سعی داشت ریوند را آرام کند.
- اون دورگهست، برای همین این شکلیه! من و اون خیلی بهتر هم رو درک کردیم من... خب... ببین اونم از سرزمینش دور شده گفت اهریمنها باعث شدن دورگه بشه.
ریوند دستش را بالا آورد تا پناه ساکت شود، جدی و اخمالو رویش را برگرداند و چند قدم از پناه و آن جغد دورگهاش دور شد. یعنی ذرهای نمیخواست چیزی بشنود. پناه سکوت کرد و به جغد لبخند زد. سرش را نوازش کرد و زمزمهگویان گفت:
- دختر خوشگل، نترس من بهت اعتماد دارم.
اما پشت سرش صدای فریاد ریوند بود که کوهستان را لرزاند.
- با من شوخی میکنی دیگر؟ میخواهی ببینی تحمل صبرم تا کجا است؟ این جغد یک دورگه است و تو خوشحالی که به جای یک هُمای اصیل، یک جغدهُمای دورگه برای خودت انتخاب کردهای؟ آنهم در این وضعیت نگران کننده که پرقرمز خاکستر شده است و بیکران مشخص نیست بتواند یک برج ساده را پیدا کند؟
نیلرام سرش را موافق تکان داد، خب اینبار حرفش منطقی بود؛ بله.
پناه دست بر لبهی شنلش گرفت و آن را جلوتر کشید. نگران گفت:
- من نمیدونستم این بیرون چه خبره! این جغد دورگهست؛ پس شاید قدرت هُما رو هم داشته باشه.
ریوند خشمگین لگدی به سنگهای جلوی پایش زد و بلند گفت:
- نه ندارد، او از یک حیوان اصیل ضعیفتر است. خصوصیت هیچکدام را به ارث نبرده است. برای همان است که اهریمنان آنها را درست میکنند. تا نسلهای اصلی از بین بروند. واقعا تو را درک نمیکنم پناه این چه کاریست که کردهای!
دندانهایش را از حرص نشان پناه داد و خشمگین فریاد کشان به طرف شمال قدم برداشت تا بلکه آرام بگیرد. با دور شدنش، دو دختر نسبتا تنها ماندند. نیلرام نگاهش را به جغد دورگه داد و با چهرهای حنثی پرسید:
- اسمش چیه؟
پناه که متوجه شده بود نیلرام دوباره داشت به حالت سابق باز میگشت، آهی کشید و سعی کرد بلخند بزند. گفت:
- خب ترکیبی از آشوزوشت و هُما چی میشه ازش در آورد؟ شُتما؟ هُمازوشت؟ اوم...
نیلرام به جغد توجه بیشتری کرد. جزئیات پرهایش مثل بیکران دقیق نبود اما زیباست. رنگ قرمز و قهوهای نامنظم در پرهایش ترکیب شده بود. در حالی که تعادل داشتند، انگار درهم ریخته شده بودند. چشم قرمز و مشکیاش... آن منقار ریز و پرشاخهایی که نژاد شیربوف بودنش را گواه میداد؛ آهسته لب زد:
- آشُوما چطوره؟ آشو از آشوزوشت و ما از هُما، معناشم میشه راستیفرخنده.
پناه بهتزده به نیلرام خیره ماند و حیران با ابرو هایی بالا پریده پرسید:
- چطور اینقدر در مورد معناشون میدونی؟
نیلرام با چشمهای قرمز که بخاطر گریههای ظهری بود، مسخ آن جغد دورگه ماند و تنها شانهاش را بالا انداخت، آهسته لب زد:
- نمیدونم...
جغد پلک زد و نیلرام بالاخره تازه توانست نفس عمیق بکشد و دستش را روی قلبش نهاد. تعجب در چشمهایش هویدا بود. آن جغد... عجیب بود؛ همین. فقط از نظرش عجیب به نظر رسید. شاید هم تاثیر جغد بود؟ نمیدانم.
- پناه بر خداوند یگانهی پارسه، به خدا قسم که اگر آنها هرچه زودتر نرسند همه خواهیم مرد!
فصل بیست و دو
صدای وحشتزدهی ریوند که میدوید و نزدیک میشد، نیلرام و پناه را به خود آورد. به او نگاه کردند، نه دقیقتر بخواهم بگویم به پشت سر او، چیزی که پشت سرش بود... چهار دیو سپید که وحشیانه میخندیدند و با آرامش، انگار که اصلا برای کشتن عجلهای نداشتند، لحظه به لحظه نزدیک میشدند.
ریوند سریع خود را به دو دختر مهمانش رساند، جلویشان همچون قهرمان داستان ایستاد و مثلا سعی کرد از آنها محافظت کند. اما خود نیز خوب میدانست حریف چهار دیو سپید نمیشود. به بزرگی آن دیوی که در یزت به شهبانو حمله کرد نبودند، معلوم بود که تازه به بلوغ رسیدهاند اما باز هم چهار دیو به یک جادوگر محقق اصلا نمیماسید.
ریوند مضطرب دست نیلرام را گرفت و پشت خودش کشید. پناه نیز خود را به نیلرام و ریوند نزدیکتر کرد، نیلرام که دیگر واقعا ترسیده بود، آهسته لبش را به گوش ریوند نزدیک کرد و پرسید:
- چطوری اینوقت شب اینجان؟ مگه شهبانو نگفت اهریمنا توی این حوالی نیستن! نکنه اینا کَمَک بودن؟
ریوند از سوالهای پیدرپی دخترک رومخ لبش را گزید، حرص و عصبانیت که ادغام شود چه احساسی ایجاد میشود؟ با خشم همانطور که نگاهش به آن چهار دیو خندان و مضحک بود گفت:
- مشخص نیست؟ همراه آن کَمَک آمدهاند، باید زیر سر خودشان باشد. به حتم خبری است.
دستش را درون جیب شلوارش کرد و چیزی بیرون آورد، چند دانه. نیلرام گیج با استرس به حرف آمد:
- اینا به چه کارت میان الان؟ زود باش جادویی چیزی از خودت در کن. پس معطل چی هستی؟
ریوند فکش را با حرص فشرد و زمزمه کرد:
- فقط سکوت کن!
روی زمین زانو زد و دانهها را روی زمین ریخت. دانههای روغنی شامل آفتابگردان و خردل با ارزن سفید بودند. پناه با دقت داشت کارهای ریوند را بررسی میکرد، تا حدودی فهمیده بود اینها برای چه هستند. اگر اشتباه نکرده باشد، حرفهای بوران را به خوبی در خاطر داشت.
(تکیه زده بر دیوار اتاقشان گفته بود:
- برای اجرای جادوهای قوی، نباتات هر عنصر باید آنجا در کنار جادوگر، روی زمین یا درون دستش یا هرکجایی که به او نزدیکتر است باشد. آنوقت میتواند بهتر بر جادو کنترل داشته باشد.)
پناه آب دهانش را به سختی قورت داد، درست بود. حتی بوران تاکید کرد که پناه باید همیشه لوبیا را که مرتبطترین حبوب به عنصر آتش بود را همراه خود داشته باشد. اما... اما یادش رفته بود! اصلا انتظار نداشت اینجا درست کنار ریوند به کارش بیاید. البته آنکه انتظار نداشت به این زودی در پارسه اهریمن دیگری ببیند هم بیتاثیر نبود!
ریوند دانهها را روی زمین رها کرد و سریع گچ سفید را مجدد از جیب شلوارش بیرون آورد. روی زمین درست جلوی پای راستش چیزی کشید. دو مثلث روی هم نشسته و دو مثلث دیگر در کنارشان که در کل چهارمثلث روی هم نشسته را نشان میداد. کارش که تمام شد، جلوی پای چپش چیز دیگری کشید. همان مثلثهای چهارگانه با یک مثلث اضافهی طولانی و کشیدهتر در کنارشان.
دوباره ایستاد و گچ را روی زمین انداخت، با استرس مجدد درون جیبهای شلوار و لباس چرمیاش دنبال چیزی گشت. اما دنبال چه چیز بود؟ نیلرام که اصلا از کار هایش سر در نمیآورد، خشمگین گفت:
- داری چیکار میکنی؟ دارن میرسن! یه کاری بکن خیر سرت!
درست میگفت. دیوها چیزی نمانده بود تا از دامنهی کوه بالا بیایند و به آنها برسند. ریوند نفس عمیقی کشید، یک بار، دو بار و بار سوم؛ چیزی که دنبالش بود از جیبش بیرون آمد. یک کلوچهی نصفه و نیمه از سفر قبلی به شمال که درون لباسش جا مانده بود و یادش رفته بود لباس را بشورد. خدایش را شکر کرد. خوشحال کلوچه را درون دهانش نهاد که نیلرام بهتزده به او خیره شد. شوخی میکرد؟ داشت وسط این بدبختی کلوچه میخورد؟
پناه اما چیز دیگری را به یاد آورد. طعمها با جادو مرتبط بودند. بوران گفته بود، این را گفته بود که عناصر جادو هر کدام طعم خاص خود را دارند و برای عنصر آتش، تلخ بود. بنابراین با این اوصاف اگر ریوند فلز بود... یا شاید هم خاک عنصر دوگانه، پس یا باید گس یا شیرینی همراهش باشد. پناه نفس آسودهای کشید، خدا را شکر که ریوند همراهشان آمده بود.
ریوند که تمام بدنش عرق کرده و گر گرفته بود، چرخید و دستش را روی دوشانهی نیلرام نهاد، به چشمهایش خیره شد و نگران لب زد:
- هرگونه که شد فقط خوب ببین. آن موقع باور میکنی اینجا کجاست و چرا باید جادو را یاد بگیری!
دستش را از روی شانههای لرزان نیلرام برداشت، به پناه نگاه انداخت و جدی گفت:
- میدانم نمیتوانی آتش را درست کنترل کنی، اما به تو نیاز دارم، نمیتوانم خوب ببینم، از پسش برمیآیی؟
پناه وحشتزده همانطور که فکش میلرزید سرش را به نشانهی بله تکان داد. باید میتوانست... باید. ریوند راضی تشکری کرد و رویش را به سمت دیوها برگرداند. نیلرام در بهت به سر میبرد، اینجا... چه خبر است!
ریوند روی زمین زانو زد و سرش را پایین انداخت، چشمهایش را بست و افکارش را سر و سامان داد. به سکوت فکر کن... به سکوت کوهستان، به آرامشی که داشت، به نور ماه... به زیبایی ستارگان. در نهایت، کوه شروع به لرزیدن کرد. عنصر خاک؛ ریوند یک جادوگر با عناصر دوگانه بود. اگر در هرجایی جز کوهستان بودند، شاید اصلا شانسی برای زنده ماندن نداشتند. اما او خاک را دارد. عنصر خاک چیزیست که کل کوهستان از آن تشکیل شده است.
کوه لرزید و دو دختر به سختی تعادلشان را پشت ریوند حفظ کردند تا همچون دیو ها به لرزه نیفتند اما واقعا سخت بود. ریوند به شدت تحت فشار قرار داشت، این از صورت کبود شدهاش کاملا مشخص بود، با فشار بیش از حد که تکتک سلولهایش را درگیر کرده بود و انگار داشت یک وزنهی هفتاد کیلویی را بلند میکرد، به حرف آمد:
- پناه به هُمای دورگهات بگو یک حفاظ دورتان بیندازد، هماکنون!
پناه دستهایش را باز کرده بود و تمام سعیش را میکرد تا بخاطر لرزشهای شدید کوه نیفتد، با حرف ریوند سریع به هما نگاه کرد، آشوما که حرف درون نگاه پناه را فهمید، هوهو کنان پلک زد و بعد حصاری از جنس شیشه دور نیلرام، ریوند و پناه قرار گرفت. ریوند راضی نفس دیگری کشید و با خشم فریاد زد. انگار آن فریاد جان دیگری به او داد. ناگهان سنگهای ریز و درشت، تکان بیشتری خوردند و به هوا برخاستند.
دیوها دیگر رسیده بودند، درست در پنج قدمی آنسه نفر بودند. دیو اول، یک دیو درشت هیکل با یالهای سفید بلند بود که نعره کشان به طرف ریوند دوید. آن دندانهای زردش به خوبی در ذهن وحشتزدهی نیلرام و پناه هک شدند. خوشبختانه ریوند سریع واکنش نشان داد، با دستهایش کاملا ماهرانه روی زمین چیزی کشید، اشکالی عجیب درست روی مثلثها و یکهو سنگهایی که در هوا معلق بودند به سمت دیو پرتاب شدند. آنقدر سریع و کوبنده که دیو نعرهکشان میان سنگها سقوط کرد، زیرا زخمهایش حسابی کارساز بودند.
آن سه دیو، تنها یک قدم عقب رفتند، انگار اندکی از ریوند و جادویش ترسیدند. پناه به سختی داشت از درون آن گوی شیشهای محافظ، آتش روشن میکرد تا اگر کمک از سوی شهر آمد آنها را راحت پیدا کنند. اما نیلرام ماتش برده بود، در سکوت با چهرهای حیران فقط تماشا میکرد. درست همانطور که ریوند از او خواسته بود.
ریوند دستش را لحظهای از روی زمین برداشت و عرق پیشانیاش را خشک کرد، چشمهایش دیگر داشتند میسوختند؛ امروز زیاد نخوابیده بود و این اصلا به نفعشان نبود. دیو دیگری که نسبتا کوتاهتر از قبلی بود، محتاط جلوتر آمد، به خوبی متوجه لرزش خفیف سنگها شد. انگار فهمید که دیگر ریوند زیاد انرژی ندارد وگرنه الان حداقل دو نفرشان مرده بودند! پس پوزخند زد. با صدایی زمخت و بسیار ترسناک، با آن چشمهای زرد بیریختش خیره به ریوند به حرف آمد:
- او انرژی ندارد، حمله کنید!
با این حرف، هر سه دیو با نعره و شادی به طرفشان هجوم آوردند. ریوند وحشتزده دستهایش را بیشتر به زمین فشرد و تمام نیرویش را به زمین منتقل کرد، آنقدری که کوه زیر پایشان لرزید، تمام سعیش را کرد تا تعادل آنها را بهم بزند اما ذرهای نترسیدند و منصرف نشدند. دیوی که حرف زد، زودتر به حصار شیشهای رسید. مشتش را محکم به حصار کوبید. همه منتظر بودند با آن شدت ضربه حصار فرو بریزد. این از چهرهی بیرنگ ریوند مشخص بود. اما واقعا شانس آوردند که آشُوما قوی بود و حصار نشکست. دو دیو دیگر نیز رسیدند و با تمام قوا مشتهای بزرگ و قویشان را به حصار میکوبیدند و مشتاقانه منتظر بودند تا حصار بشکند. طعم لذیذ گوشت انسان از الان زیر دندانهایشان پیچیده بود.
ریوند به سرفه افتاد، فایده نداشت، انرژیاش داشت لحظه به لحظه تحلیل میرفت. جادو... نه جادو محدودیت نداشت اما جسم و روح خستهی ریوند محدودیت داشت. ریوند خسته بود و این خیلی بد به نظر میرسید. نیلرام بهتزده کنار ریوند زانو زد، دستش را روی شانهاش نهاد و وحشتزده پرسید:
- چت شده؟ چرا کاری نمیکنی؟
ریوند بیجان روی دو زانویش بر زمین فرود آمد، ناامید نگاهش را چرخاند و به نیلرام ترسیده چشم دوخت. انرژیاش به کل تحلیل رفته بود. لب زد:
- به اندازه کافی حالم خوب نیست. خستم و... بدنم قدرتی نداره. من... دیگر نمیتوانم...
نیلرام بهت زده با دهانی باز مانده به حال زار ریوند خیره ماند، چه میگفت؟ داشت چه چرت و پرتی بلغور میکرد؟ تنها امیدشان در این جهنم او بود و اکنون میگفت نمیتواند؟ غلط میکرد! جیغ کشید و وحشتزده به حرف آمد:
- این بود جادویی که ازش حرف میزدی؟ تو جادوگری یه غلطی بکن! باورم نمیشه قراره توی سرزمین جادو بدون جادو بمیریم!
ریوند ناامید چشمهایش را بست و سرش را پایین انداخت. صدای نعرهی دیوها آنقدر بلند بود که فریاد نیلرام در آن هیاهوی گم میشد. به خوبی عطش بسیار دیوها را میشد دید. میخواستند سریعتر حصار را بشکنند و آنها را تکه و پاره کنند. یکی از دیوها، چند قدم عقب رفت و آنها را بررسی کرد، پناه وحشتزده حرکت مشکوک دیو را به ریوند اطلاع داد و ریوند آه عمیقی کشید، غمگین گفت که آن ها قطعا میتوانند فکر کنند و قرار است با تمام توان بدوند و شیشه را بشکنند.
دیو سمهایش را روی زمین کشید و بعد همچون یک اسب وحشی، همانطور که از دماغ بزرگش بخار بیرون میآمد به سمتشان دوید. هر سه چشمهایشان را از ترس بستند، دیگر کارشان تمام بود. نیلرام جیغ کشید و پشت ریوند قایم شد. ریوند دندانهایش را محکم فشرد و پناه، رویش را به سمت دیگر چرخاند. در انتظار مرگ، صدایی آشنا به گوشهایشان رسید. بیکران! نیلرام با شادی شانههای ریوند را رها کرد و ایستاد، سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد، بیکران در بالای سرشان بال میزد و بعد درست در پشت سر دیوها، مهیار و رامین نمایان شدند. با آنپیمای آمده بودند! اما چطور؟ طولی نکشید که پشت سر پناه، شخص دیگری ظاهر شد، آرتان!
پناه وحشتزده به آرتان خیره ماند، دستهایش میلرزیدند و لبخند آرتان باعث شد استرسش کم شود. آرتان با اقتدار جلو آمد، شاید هم به نظر پناه اینطوری دیده میشد. گوی محافظ را لمس کرد و بعد سپر فرو ریخت. آشوما به خوبی میدانست آنها حامی هستند. درک میکرد این را از احساس آرامشی که در پناه شکل گرفته بود میفهمید. آرتان خونسرد دستهای لرزان پناه را گرفت و زمزمه کرد:
- آرام باش... آتشی که برپا کرده بودی کمک کرد تا شما را پیدا کنیم. بسیارخوب عمل کردی.
پناه آب دهانش را به سختی قورت داد و سرش را بالا و پایین کرد، ضربان قلبش به شدت تند می زد. آیا از استرس بود؟ یا شاید بخاطر انکه آرتان جذاب دستهایش را گرفته بود؟ ریوند با دیدن دوستهایش، رامین و مهیار که خیلی راحت با عناصر آب و آتش آن دیوها را سوزاندند و خفه کردند، آسوده نفس عمیقی کشید. آرتان جلوتر آمد و زیر بغل ریوند را گرفت. او را با قدرت بدنی بسیارش بلند کرد، ریوند که به سختی روی پاهایش ایستاد و به آرتان تکیه داد، مهیار کارش با دیو کوچکتر تمام شد و به طرفش آمد. دستهایش را برهم زد تا کثیفی خون و خاک فرضی را بتکاند و با خستگی گفت:
- پسر باورم نمیشد چهار دیو سپید در اینجا باشند! با چه جراتی اینجا پیدایشان شده است؟
ریوند نالان سرفه کرد، حالش اصلا خوب نبود. همانطور که نیمنگاهی به نیلرام میخکوب شده انداخت که میان دوستهایش ایستاده بود و چیزی نمیگفت، پاسخ داد:
- یه کَمَک... قرار است اینجا باشد.
رامین که به شدت بوی سوختنی میداد، جلوتر آمد و از روی جسد دیو جزغاله شده عبور کرد. خونسرد گفت:
- نگران آن نباش، به سرای جادوگر اطلاع دادیم، بیست جادوگر برای گرفتن آن فرستادند. الان کل شوش و یزت آمادست تا ببینند کَمَک کجا پیدایش میشود.
ریوند راضی سرش را تکان داد که سرفهی دیگری کرد. آرتان نگران لب زد:
- حالت اصلا خوب نیست.
ریوند به سختی روی پاهایش ایستاد و خیره به نیلرام لب زد:
- امروز استراحت کمی داشتهام.
آرتان نگاهی به افراد حاضر انداخت، اگر بخواهد همه را با خود ببرد اصلا نمیتواند دوام بیاورد. نیم نگاهی به مهیار انداخت و وقتی مهیار سرش را به نشانهی باشه تکان داد، سریع گفت:
- اول ریوند را میبرم و بعد باز میگردم. منتظرم بمانید.
سپس ناپدید شد و اصلا صبر نکرد تا بقیه نظر بدهند. میهار به شدت آرام و خونسرد به طرف یک سنگ رفت و روی آن نشست، دستهایش را تکیهگاه بدنش کرد و به آسمان پرستاره خیره شد. رامین نیز روی زمین نشست و پایش را ستون دستش کرد. پناه با دیدن آسودگی آندو نفر، نفسش را بالاخره بیرون داد و همانجا کنار آشوما نشست تا آرامتر شود. نیلرام ولی اصلا نمیدانست، چه شده بود؟ یعنی چه؟ چطور میتوانستند آنقدر راحت برخورد کنند، وقتی جنازهی آن دیو های ترسناک کنارشان افتاده بود و بوی گند خون و سوختگی فضا را پر کرده بود؟ خشمگین جلوی مهیار فریاد زد:
- چهتونه؟ الان چرا اینجا نشستین؟ این بوی مزخرف و جسد های تکه و پاره رو نمیبینین؟
مهیار نیمنگاهی به دخترک خشمگین انداخت و باز هم خونسرد گفت:
- چرا میبینیم کور نیستیم. باید صبر کنیم تا آرتان باز گردد، البته اگر میتوانی خودت برو کسی مانعت نمیشود.
سپس دوباره نگاهش را به آسمان داد و به نیلرام محل نکرد. پناه خسته از جیغهای نیلرام به حرف آمد:
- آروم باش نیلرام، عنصر جادوی اونا آب و آتشه، نمیتونن آنپیمایی کنن. فقط آرتان و ریوند میتونن.
نیلرام پوزخند زد و با حرص آنطرفتر، دورتر از بقیه روی زمین نشست. سنگی به دست گرفت و آن را به دور دست پرتاب کرد و تنها یک کلمه گفت:
- جادوتون بخوره تو سرتون!
فصل بیست و سه
شهبانو شال مخملیاش را روی موهایش درست کرد و همانطور که به آینه چشم دوخته بود تا ابروهایش را منظم کند گفت:
- بخاطر آسیب دیدگی ریوند، امروز و فردا را نزد من میمانید. نکات جادو را من به شما آموزش میدهم و البته که آموزش هایتان نباید تحتتاثیر آسیب ریوند قرار بگیرد.
وقتی مطمئن شد آخرین تار موی ابرویش در ردیف خود قرار گرفته است از آینه دل کند و چرخید، دو دختر نگران پشت سرش روی صندلیهای سنتی چوبی نشسته و به چایهای روی میز روبهرویشان خیره بودند. شهبانو جلوتر رفت و روی صندلی جلوی پناه نشست، به صندلی تکیه داد و خیلی ریلکس چایش را از درون سینی چوبی برداشت. لیوان سفالی خیلی بوی خوبی داشت. همچون خاک باران خورده میمانست.
آن را فوت کرد و خنثی پرسید:
- مشکل چیست؟
نیلرام آب دهانش را قورت داد و اولین نفر به حرف آمد. سرش را بالا گرفت و خیره به شهبانو با لحنی کاملا شاکی پرسید:
- چرا ریوند نتونست حریف اونا بشه؟ مگه جادوگر نیست!
شهبانو هومی زیر لب گفت و دوباره چایش را فوت کرد. کمی فنجان را پایینتر گرفت و زمزمه کرد:
- چیزهایی است که شما نمیدانید و به نظر من، لزومی ندارد بدانید.
سرش را بالا آورد و به نیلرام نگاه کرد، دخترک داشت از حرص لبهایش را گاز میگرفت. اما در هر حال شهبانو پاسخ داد:
- اما باید بدانی که جادوگران سه نوع هستند. یکی آنها که خود دو عنصر جادویی دارند و جنگجو هستند، همان جادوگران محافظ پارسه. نوع دوم جادوگرانی هستند که توانایی کنترل دو عنصر را دارند اما دو عنصر مادرزادی ندارند. پس...
شالش را کنار زد و گوشوارههای براق و آویزانش نمایان شدند، نقره بودند که طرحی از گل رز درونشان کشیده شده بود و برق میزدند. کاملا خونسرد گفت:
- پس از رابط برای عنصر دوم استفاده میکنند و من نیز از نوع دوم هستم. این گوشوارههای نقرهای، به من برای استفاده از جادویی که درونشان محفوظ شده است کمک میکنند و اینچنین من دو عنصر فلز و چوب را در اختیار دارم.
پناه که کاملا متوجهی حرفهای شهبانو شده بود سرش را تکان داد و جرعهای از چای بابونهاش را نوشید. شهبانو از قصد برایشان چای بابونه آورده بود تا کمی آرام شوند. زیرا ترس زیادی را تحمل کرده بودند. آن سردی هوا نیز به خودی خود باعث ضعیف شدن بدنهایشان شده بود.
نیلرام که منتظر شنیدن ادامهی حرف شهبانو بود، پرسید:
- انگار کار طاق جادو هست. درسته؟ اون عنصر چوب رو توی این گوشوارهها گذاشته؟
شهبانو اصلا انتظار نداشت نیلرام همچین حدسی بزند و اصلا هم انتظار نداشت ریوند او را برای دیدار با طاق جادو برده باشد اما در هر حال سرش را به نشانهی بله تکان داد و گفت:
- بله درست است و نوع سوم جادوگران محقق هستند که برای نبرد آموزش ندیدهاند و تنها ترجیحشان تحقیق روی تواناییهای جادو است. اصلا قصد من بیارزش جلوه دادن کارشان نیست، خیلی از کارایی های جادو را ما به لطف آنها میدانیم.
جرعهای دیگر از چای بابونه را نوشید و ادامه داد:
- خب ریوند محقق است اما هنرهای رزمی را آموزش دیده است و میداند چطور باید بجنگد وگرنه امشب هرگز زنده نمیماندید.
پناه و نیلرام هر دو نفسشان را حبس کردند. شهبانو که اصلا متوجهی ترس آنها نبود خونسرد جرعهای دیگر نوشید و پایش را روی پای دیگرش انداخت. راحت و آزاد گفت:
- ریوند قبلا به اجبار مادرمان آموزش دیده است. او جنگجو بود اما...
شهبانو انگار تازه به خودش آمد. یادش رفته بود نباید در مورد گذشته حرف بزند. نباید چیزی را بازگو کند. به ریوند قول داده بود! سریع حرفش را خورد و به بخاری که از روی چای بلند میشد نگاه کرد. نیلرام سریع خودش را جلوتر کشید و کنجکاو خیره به موهای بیرون زدهی شهبانو پرسید:
- اما چی؟
شهبانو سرفهای کرد، دیگر نباید چیزی میگفت. سعی کرد خونسرد باشد اما استرس در لحنش هویدا بود.
- هیچچیز، به هر حال ریوند آسیب دیده است و خوشبختانه جدی نیست اما ضعف بدنی شدید و تحلیل انرژی جادویش باعث شده است طبیب او را امشب در طبابت خانه نگه دارد. بنابراین نکاتی را باید به شما بگویم. البته زیاد لازم به دانستن نیست اما به دلیل شرایط بهم ریخته و عجیب پارسه و پیدا شدن گاه و بیگاه دیوهای سپید، بهتر است چیزهایی را در مدتی که اینجا اقامت دارید بدانید.
پناه سرش را به نشانهی باشه تکان داد و در صلح آمادهی یادگیری بود. اما نیلرام اخمو به شهبانو خیره ماند و در ذهنش در حال چیدن کلمات مصلحانه بود. چرا ادامهی حرفش را خورد؟ چه چیز را پنهان کرده بود؟ شهبانو به خوبی سنگینی نگاه نیلرام را احساس کرد اما به روی خود نیاورد. فنجان چای را روی میز نهاد و به طرف اتاقش در آنطرف عمارت قدم برداشت صدای قدم هایش در سکوت خانه طنین انداز شدند.
عمارتاش زیبا و کوچک بود. یک سالن ورودی متوسط که یک فرش ایرانی قرمز میانش پهن شده بود با یک مطبخ در سمت چپ و یک اتاق کوچک کنارش، صرفا آنچنان زرق و برق خاصی نداشت. البته که کل سالن پر از پارچه و میز های طراحی لباس بود. انگار شهبانو علاقهی خاصی به دوخت و دوز لباس داشت. صرفا با آنکه میدانست مهمان دارد هم سعی نکرده بود آن ریخت و پاش خانه را سر و سامان بدهد.
از روی یک پارچهی آبی مخمل گذشت و دوباره روی صندلیاش نشست که صندلی کمی صدا داد. کاغذی زرد رنگ را جلوی دو دختر نهاد و دوباره فنجان چایش را برداشت. جرعهای دیگر هورت کشید و با آرامش گفت:
- این جدول جادوست. جادو با این ترکیب کار میکند بنابراین باید این را حتما حفظ کنید.
نیلرام پوفی کشید و پوزخند زنان به مبل تکیه داد. دستهایش را در سینه گره زد و پاهایش را روی هم چرخاند. با کنایه گفت:
- ازمون انتظار داری یه جدول مزخرف رو بخاطر جادوی مزخرفترش حفط کنیم؟ که چی بشه؟ اسیر جادوتون بشیم؟ هرچند که هیچیش واقعی نیست به نظرم شماها دیوونهاین.
شهبانو خنثی به نیلرام خیره ماند. انگار دیگر به این چرت و پرت گوییهای وی عادت کرده بود، منتها درک نمیکرد چرا آنقدر برای قبول جادو مقاومت میکرد. هدفش چه بود؟ با این مقاومتها میخواست چه چیز را ثابت کند؟ پناه علیرغم میل نیلرام، راضی از آموزش خم شد و برگه را از روی میز برداشت. کاغذی زرد رنگ که حضورش در پارسه کاملا طبیعی بود. اما برایش سوال پیش آمد، چرا از کاغذهای سفید و با کیفیت آینده استفاده نمیکنند؟ مگر نمیتوانند به اینجا بیاورند؟
سرش را خم کرد و با دقت مشغول بلند خواندن متون جدول جادو شد. صدایش در کل خانه پیچید و آوای خوبی را ایجاد کرد.
(جدول جادو
جادوآموز ایرانی، لطفا تمام ترکیبات جادو را در تمام عناصر حفظ فرمایید تا در هنگام مواجه با خطر دچار مشکل نشوید.
آب | طعم: شور، صفات بشری: متانت، نشانه آسمانی: باران، نباتات: ارزن سفید، حیوان جادو: آشوزوشت، نت موسیقی: دو، اعضای بدن: کلیه.
آتش | طعم: تلخ، صفات بشری: نظم، نشانه آسمانی: زلزله، نباتات: لوبیا، حیوان جادو: ققنوس، نوت موسقی: رِ، اعضای بدن: ریه.
چوب | طعم: ترش، صفات بشری: علم، نشانه آسمانی: گرما، نباتات: گندم، حیوان جادو: سیمرغ، نت موسیقی: می، اعضای بدن: طحال.
فلز | طعم: گس، صفات بشری: سازگاری، نشانه آسمانی: سرما، نباتات: دانه روغنی، حیوان جادو: لاماسو، نت موسیقی: فا، اعضای بدن: جگر.
خاک| طعم: شیرین، صفات بشری: قداست، نشانه آسمانی: باد، نباتات: ارزن سفید، حیوان جادو: آنزو، نت موسیقی: سُل، اعضای بدن: قلب
باور | طعم: ترکیبی، صفات بشری: تنفر، نشانه آسمانی: صاعقه، نباتات: پسته، حیوان جادو: شیردال، نت موسیقی: لا، اعضای بدن: مغز.
توجه: طعم نمادین هر عنصر باید در هنگام اجرای جادو حضور داشته باشد، الزامی.
توجه: نشانههای آسمانی عناصر خطرناکاند، لطفا در صورت مشاهده به سرای جادوگران اطلاع دهید.)
پناه با خواندن آخرین خط آن کاغذ قدیمی مانند، نفس عمیقی کشید و با چشمهای گیج و قلمبهاش به شهبانو که همچنان خونسرد بود، خیره شد. حفظ کردن این برگه حداقل شش ماه زمان میبرد! با بهت گفت:
- هیچی ازش متوجه نشدم!
شهبانو اوهومی گفت و جرعهای دیگر از چایش را هورت کشید. نیلرام که تمام مدت صدای پناه در گوشش همچون ناقوس زنگ میزد و همهچیز را با دقت بررسی کرده بود، عصبانی از روی مبل برخاست و فریاد زد:
- اون چای کوفتیت رو بنداز اونطرف! اینطوری آموزش میدی؟ ریوند اگر بود حداقل مثل تو مسخره بازی در نمیآورد!
شهبانو خندهای کرد، سرش پایین بود و فقط من برق لذت درون چشمهایش را دیدم. داشت از اذیت کردن نیلرام لذت میبرد و اکنون که فهمیده بود چه چیزی روی اعصابش راه میرود... خب شاید اصلا خبر خوبی برای نیلرام نباشد.
دماغش را بالا کشید و سرش را بالا گرفت. با یک لبخند مصلحتی به نیلرام چشم دوخت و لب گشود:
- مگر تو نگفتی جادو واقعی نیست؟ چرا منتظر توضیح من هستی؟
نیلرام لبهایش را از سر حرص گزید و با خشم روی مبل نشست و سریع پاسخ داد:
- به جهنم نگو برام مهم نیست فقط این هورت کشیدنهات بیش از حد رو مخم راه میره!
شهبانو شانهاش را بیخیال بالا انداخت و کاملا حق به جانب گفت:
- میتوانی به اتاق خواب من بروی و بخوابی. کسی تو را مجبور نکرده است اینجا بنشینی و ما را برانداز کنی!
نیلرام خیره به نگاه بُرندهی شهبانو، انگار که از درون آتش گرفت. در آستانهی یک دعوای زنانه بودند که پناه به حرف آمد و مانع این جنگ عظیم شد.
- خب شهبانو بیصبرانه منتظرم تا توضیحاتت رو بشنوم. لازمه چیزی یادداشت کنم؟ یا میتونم این برگه رو پیش خودم نگه دارم؟
شهبانو نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست، با یک مکث زمزمه کرد:
- میتوانی آن را نزد خودت نگه داری.
به ریوند قول داده بود به هر دویشان یاد بدهد، نباید زیر قولش میزد. این دخترک نیلرام واقعا اخلاق گند و غیر قابل تحملی داشت، اگر دست او بود به حتم درسی به آن دخترک میداد که تا عمر داشت فراموشش نشود. اما آنها مهمانان ریوند بودند پس او حقی در اینباره نداشت. چشمهایش را گشود و بدون آنکه به نیلرام نگاهی بیندازد گفت:
- توضیح جدول جادو ساده است، تمام عناصر در پارسه نوع نوشتار، طعم، صفت بشری، نشانه آسمانی، نباتات، حیوان جادویی، نُت موسیقی و اعضای بدن مخصوص خودشان را دارند که در اجرای بهتر و کنترل دقیقتر جادو به شدت به جادوگرشان کمک میکنند. فعلا برای سادگی در آموزش باید عنصر خودت را حفظ کنی. به طور مثال پناه، تو عنصر آتش را داری، بنابراین طعم تلخی را باید با خودت همیشه به همراه داشته باشی.
پناه متفکر دستش را به زیر چانه زد و زمزمه کرد:
- مثلا میوه رو شامل میشه؟ چی میتونم بردارم؟
شهبانو سرش را به نشانه تایید تکان داد و متفکر گفت:
- به طور مثال میتوانی زیتون را همراه خودت داشته باشی. به نظر میآید که کارآمد باشد. البته زیتون خیلی کمیاب است، باید آن را از شهرهای غربی پارسه بیابی.
پناه گیج سرش را خم کرد و نگران پرسید:
- چطوری پیداش کنم؟ چیز دیگهای نیست؟
شهبانو خونسرد جرعهای دیگر از چایش را نوشید و اینبار سعی کرد صدای هورتش بلندتر باشد. به خوبی کلافگی و خشم زیاد نیلرام را احساس کرد و از آن نهایت لذت را برد. پس از آن پاسخ داد:
- قهوه هست اما آن از زیتون کمیابتر است. اما نگران نباش ریوند میتواند آن را برایت پیدا کند. او را دست کم نگیر. بسیارخب، چیزهای مهم دیگر برای تو که تازهکار هستی نباتات و صفات بشری و حیوان جادویی است. حیوان جادویت باید ققنوس باشد اما از آنجایی که تو قرار نیست جادوگر باشی و تنها باید جادو را باور کنی، همان هُماآشوزوشت برایت مناسب است. صفات بشریت شامل نظم است که باید حتما در کارهایت نظم داشته باشی تا جادو با تو ارتباط بیشتری بگیرد. در آخر نیز نباتات عنصرت که لوبیا است باید همیشه همراهت باشد. همیشه پناه!
پناه سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد، انگار به خوبی متوجه حرفهای شهبانو شده بود. نگاه دیگری به جدول جادو انداخت و نفس عمیقی کشید، اکنون با توضیحات شهبانو آن جدول پربار کمتر برایش گیج کننده به نظر میآمد. اما ناگهان کنجکاوی شدیدا قلقلکش داد. نگاهی به نیلرام انداخت و مردد زمزمه کرد:
- نمیخوای بدونی جادوت چیه؟
نیلرام نیمنگاهی به پناه انداخت، خونسرد و خنثی نُچی زیرلب گفت اما برق نگاهش از چشمهای تیزبین شهبانو پنهان نماند. شهبانو از جایش برخاست و پوزخند زد. با تمسخر خیره به نیلرام گفت:
- متاسفانه ریوند به من تاکید کرد که جادویت را کشف کنم، بنابراین راهی جز همراهی با من نداری!
نیلرام ابرویش را از سر تعجب بالا انداخت، واقعا ریوند تاکید کرده بود؟ اما تنها من و شهبانو میدانستیم که ریوند این حرف را نزده بود و شهبانو از عمد میخواست نیلرام را آزار بدهد! شهبانو با هدف خاصی به سمت آشپزخانه قدم برداشت. صدای قدمهایش برای نیلرام همچون ناقوس مرگ میمانست.
هنگامی که بدنش از دیدرس آنها خارج شد، لیوانی سفالی از مطبخ برداشت و آن را به کمک کوزهی سفالی که آب شیرین داخلش بود، پر از آب کرد. با پوزخندی بر لب و ذوقی که ضربان قلبش را بالا برده بود به سالن بازگشت. سعی کرد خونسرد باشد. دختر ها با بازگشت شهبانو حواسشان را به او دادند. با رسیدنش به روبهروی صندلی پناه، کاملا عادی نگاهش را به نیلرام داد و گفت:
- تو مجبوری که بدانی جادویت چیست. در غیر آن صورت در پارسه خواهی مرد. زیرا همیشه ریوند نمیتواند همراهت باشد.
نیلرام کلافه پلک زد و خواست پاسخ شهبانو را آنطور که لایقش است بدهد اما در یک لحظه، شهبانو لیوان آب را به سوی صورت نیلرام پاشید، آنقدر ناگهانی این کار را کرد که نیلرام تنها توانست دستش را بالا بیاورد و جلوی صورتش بگیرد. حتی نتوانست حیغ بکشد زیرا نفس در سینهاش گره شد.
جیغ پناه بلند به گوش رسید و بعد از آن سکوتی سنگین و طولانی در عمارت کوچک و بهم ریختهی شهبانو حاکم شد. پناه بهت زده به هر دویشان نگاه میکرد، این چه کاری بود؟ اما شهبانو کاملا خونسرد همچنان مقتدر ایستاده بود.
دو دقیقه بعد وقتی نیلرام از بهت این کار عجیب و مسخرهی شهبانو بیرون آمد، دستش را پایین انداخت تا هر کلمهای که بر زبانش جاری میشود را روانهی شهبانو آن دخترک بیتربیت کند اما نگاه خندان پناه و برق افتخارآمیز چشمهای شهبانو را که دید، تردید کرد. این چه وضعی بود؟ چرا اینقدر خوشحال بودند؟ از کی تا حالا بیرحمی، مسخره کردن دیگران و آزار دادن بقیه خوب و لذتبخش بود که شهبانو و پناه از انجام آن خوشحال میشدند و به خود افتخار میکردند؟
بغض به گلویش چنگ انداخت، دوباره تمسخر... دوباره... ناخواسته به گذشته سفر کرد، به روزهایی که در مدرسه فرقی نداشت در کدام مقطع بود، همیشه مورد تمسخر دیگران قرار میگرفت. چرا؟ هرگز نفهمید. شاید چون در گذشته نجیب و مهربان بود. همیشه ساکت گوشهای از کلاس مینشست و سرش توی کار خودش بود و حقیقتا یک شخص ساکت و بیزبان هدف خوبی برای آزار و اذیت بچههای شر و شور کلاس است.
اما بعد از کلاس نهم، به خودش قول داده بود، قول داد بود که هرگز نگذارد کسی اذیتش کند. کسی مسخرهاش کند و کسی به خودش اجازه بدهد او را بازی بدهد. از کلاس دهم هرگز دیگر آن نیلرام سابق نشد. سکوتش ماند، اما آرامشش رفت. رفتارش تغییر کرده بود. این را به خودش قول داد تا اگر کسی آزارش داد او نیز همان کار را بکند. با هرکسی مثل خودش و شاید... دعوا های گاه و بیگاهش در مدرسه، باعث دعواهای بیشتری در خانه شده بود. افسردگی کمکم میآمد. هرگز ناگهان پیدایش نمیشد.
شهبانو آماده بود تا نیلرام جیغ و داد کند، فریاد بزند اما سکوت سنگینش و آن نگاهی که ذرهای احساس درون آن نبود، او را وادار کرد تا اولین نفر به حرف بیاید. صدایش در خانه پیچید و سکوت سنگین عمارت را شکست.
- متوجه نشدهای که چه شد؟
پناه منتظر به نیلرام خیره ماند. چرا آنقدر یکهو غمگین شد؟ چرا خوشحال نیست! نیلرام به خود آمد. آهی از اعماق دلش کشید و خیره به میز روبهروی مبل لب زد:
- چی شد؟ توی صورتم آب ریختی. بیاحترامی کردی و میخندی. چی رو نفهمیدم؟
سرش را با تحقیر چرخاند و به پناه نگاه کرد، دهان دوستش باز مانده بود. چرا اصل مطلب را نمیگرفت؟ نیلرام با اندوه بسیار لب زد:
- تو هم مثل اونا شدی؟ دعواهایی که داشتیم قبلا هم بینمون پیش اومده بود اما باورم نمیشه بخاطر جادوشون من رو فروختی و رفتی طرف اونا، عوض اینکه ازم دفاع کنی...
بغض شدیدی به گلویش چنگ انداخت. انگار عنکبوت درون گلویش گیر کرده بود. صدای لرزانش در عمارت طنین اندوهگینی انداخت.
- عوضش با اون به من خندیدی...
پناه حیران با دهانی باز مانده به نیلرام و آن نگاه جدیاش خیره گشت. منظورشان این نبود، قطعا او بد برداشت کرده بود! نیلرام تکانی به خود داد و خواست از جایش برخیزد اما پناه سریع مچ دستش را گرفت. آن را محکم فشرد و با صدایی که تردید و شوک درونش موج میزد گفت:
- واقعا متوجه نشدی؟ شهبانو به سمتت آب ریخت اما مگه خیس شدی؟
نیلرام در سکوت به حرف پناه فکر کرد، توجه بیشتری به پوست صورت و لباسهایش کرد، بله خیس نشده بود! لبش را گیج گزید و پرسید:
- میخوای چی بگی؟
شهبانو حیران از واکنش غیر منتظرهی نیلرام تکانی به خود داد و به حرف آمد. سعی کرد شاد به نظر بیاید ولی گمان نکنم موفق باشد. مهربان گفت:
- جادویت عنصر آب است، مشخص نیست؟ تو بدون آنکه متوجه شوی دستت را بالا آوردی و خواستی از خودت محافظت کنی. پس قطرات آب را کنترل کردی و اکنون همه از بین رفتهاند. البته باید به درون لیوان بازمیگشتند و این عجیب است اما خب مهم این است که جادوی تو آب است. این را حدس زده بودم، از آنجایی که طاق جادو به تو یک آشوزوشت داده بود، طاق هرگز اشتباه نمیکند.
نیلرام نگاهش را از پناه گرفت و به شهبانو داد. انتظار این اتفاق را نداشت، برداشت او متفاوت بود. پس تنها اوهومی زیرلب گفت و از جایش برخاست. دست پناه را پس زد و به سمت اتاق خواب قدم برداشت. صدای قدمهایش در عمارت پیچید و بعد از آن زیر لب با خود زمزمه کرد:
- خب که چی؟
با وارد شدن به اتاق، در را محکم بست و روی تخت دونفرهی شهبانو دراز کشید. توجهی به ریخت و پاش درون اتاق که از پارچهها پر شده بود نکرد. سرش را زیر پتوی بنفش و مخملی قایم کرد و با چشمهای بسته دوباره به گذشته سفر کرد. به دورانی که آزار روانی زیادی متحمل شده بود. فراموش کردن آن دوران... واقعا سخت بود. نهتنها برای نیلرام بلکه برای تمام افرادی که مورد آزار و اذیت قرا گرفتهاند. میتوان گفت هرگز نمیشود آن دوران و احساسات دردناکش را فراموش کرد.
فصل بیست و چهار
مهیار خمیازه کشید و خسته از فعالیت سنگین امروز صبح، دستش را بالا برد تا هر دو دختر حواسشان را جمع او کنند. با صدای زمختش دست دیگرش را درون جیب شلوارش فرو برد و با آن پیراهن یشمی رنگ ساتن گفت:
- باید سه نکتهی مهم را همیشه به یاد داشته باشید. سه کاری که اگر انجامشان دهید چه از عمد و چه از سهو؛ برای همیشه جادو را از دست خواهید داد و در آن صورت بهتر است از مردم فرار کنید. زیرا اگر بفهمند شما جادو ندارید خودشان شما را میکشند.
پناه در حالی که درگیر درست کردن شال و لباس نارنجی رنگش بود تا از سرش پرواز نکند، در میان باد تند امروز که میوزید، با چشم های چپ شده و ریز پرسید:
- و سرای جادوگر مردم رو دستگیر نمیکنه؟
مهیار با آن بدن قوی و توپرش پوزخند زد و با تمسخر بلند پاسخ داد:
- مطمئن باشید اگر شما نیز کسی را بدون جادو دیدید او را میکشید و خیر کسی آنها را مقصر نمیداند.
نیلرام کلافه از باد شدید و پیچیدن دامن مزخرف لباسش میان پاهایش پوفی کرد و در حالی که دامن صورتی را از بین پایش آزاد میکرد تا اندامش مشخص نباشد گفت:
- خب بگو دیگه! این باد بدجور داره روی مخم راه میره! به خصوص صدای این پولک های مزخرف لباس تو پناه!
پناه شانهاش بیخیال بالا انداخت. نمیتوانست که پولکهای زیبای دامن لباسش را بکند، مهیار از حرص نیلرام خندید و با لحنی طنز گفت:
- نیلرام بانو شاید برایت ناخوشایند باشد اگر بگویم امروز تا بامداد باید در این باد بمانید تا تمرکز و کنترل افکار و اعصابتان را یاد بگیرید. در غیر این صورت آموزش جادو به افرادی همچون شما که سر هرچیزی عصبانی میشوید واقعا بیمسئولیتی است و خطر بسیار جدی در پی دارد.
نیلرام خشمگین لبش را گزید و خواست چیزی بگوید که پناه به میان آن دو پرید. با ذوق پرسید:
- خب حالا اون سه تا کار چیه؟
مهیار انگشت اشارهاش را سمت پناه گرفت و راضی گفت:
- خوب شد که یادم آوردی پناه بانو، تنها سه کار را انجام ندهید و بعد آسوده در پارسه اقامت داشته باشید. یک، هرگز دروغ نگویید! دو، هرگز خیانت نکنید و سه، هرگز زنا نکنید.
پناه آهانی به معنای متوجه شدن گفت ولی نیلرام سریع به حرف آمد. با تمسخر به مهیار و آن موهای بهم ریختهاش نگاه کرد و پرسید:
- اگر قتل انجام بدم چی؟ با این اوصاف راحت میتونم تو و ریوند رو بکشم و کسی من رو مقصر ندونه، درسته؟
مهیار با چهرهای کاملا خنثی به صورت از خود متشکر نیلرام خیره شد. ابروهایش را بالا داده بود و حق به جانب مهیار را نگاه میکرد. مهیار پوزخند زد و نیلرام تعجب کرد، پاسخ مهیار لرزی بر اندام نیلرام انداخت.
- ساده است، قتل در پارسه معکوس است؛ اگر شما همنوع خودت را بکشی همان موقع خواهی مرد.
سپس همانطور که به طرف عمارت میرفت و به نیلرام میخندید با تمسخر گفت:
- کسی جرات کشتن ندارد اما اگر شما داری، بفرما. راه باز است و جاده دراز.
نیلرام از پشت سر مهیار زبانش را بیرون آورد که از نگاه تیزبین طلانقش آشوزوشت مهیار دور نماند. طلانقش بالای عمارت روی سقف نشسته بود و جیغ بلندی از این کار زشت نیلرام کشید. مهیار با هشدار طلانقش از حرکت ایستاد و قهقههای سر داد. دستش را بالا آورد که طلانقش سریع بال زد. پایین آمد و خیلی نرم و زیبا روی دست مهیار نشست. مهیار با چشمهایی خندان سمت نیلرام چرخید و با کنایه گفت:
- بهتر است با طلانقش دشمن نشوی مهربانو، وگرنه نمیتوانم تضمین دهم که آسیب نخواهی دید!
پناه که دید اوضاع دیگر دارد بهم میریزد پادرمیانی کرد و نگذاشت نیلرام پاسخی دیگر به مهیار بدهد. کنجاو جلوی نیلرام ایستاد و با احترام پرسید:
- الان باید چی کار کنیم؟
مهیار خندان به پناه که درگیر مقابله با شالش در هیاهوی باد بود توجه کرد و خونسرد گفت:
- کار عجیبی نباید انجام بدهید. فقط تا شب افکارتان را در این باد آرام نگه دارید، همین.
پناه آهانی گفت و به حیاط پر از گل نگاه کرد، ماندن در اینجا تا شب آنقدر هاهم بد نبود. التبه این تنها نظر او بود. ناگهان خورشید جایش را به تاریکی ماه داد. همهجا تاریک شد گویی که نور فرار کرد بود. حیاط عمارت مهیار که تا چند ثانیه پیش یک باغ وسیع آفتابی با چمن های تازه و سرسبز بود، اکنون در تاریکی شب به سر میبرد.
هر سه چرخیدند و به آسمان بالای سرشان نگاه کردند، این طبیعی نبود. اصلا به نظر خبر خوبی نمیآمد! پناه و نیلرام هر دو ترسیدند و چند قدم عقب رفتند، وحشت در نگاه نیلرام بیشتر از بقیه هویدا بود، زیرا صحنهی هجوم دیوها به ذهنش زد. نکند باز آمده بودند؟ آن موجود غولآسا، آن پرندهی بزرگ که طول هر بالش شاید به اندازهی بیست هواپیما بود، در آسمان درست بالای سرشان شناور بود و نعره میکشید. صدایش... همچون رعد میمانست که تکتک سلولهای بدن را میلرزاند.
آن نوک عظیمش که شاید به اندازهی یک کوه بزرگ میمانست، شاید به اندازهی کوه دماوند بود. چشمهایش همچون سیاه چالههای فضایی میمانستند؛ تاریک و بینهایت گویی که با نگاه کردن به آن ممکن بود در چشمهایش تا ابد غرق شوی. پاها و دمش نیز هر کدام به اندازهی دریاچهی ارومیه بزرگ بودند. آن حیوان؛ آن پرنده به حتم یک غول بود. پناه با وحشت همانطور که به آن موجود هیولا مانند خیره بود گفت:
- اون... اون باید کَمَک باشه درسته؟
مهیار خونسرد سرش را بالا و پایین کرد، انگار از قبل خبر داشت، در واقع نوع واکنش خونسردش که اینچنین میگفت. دستی درون موهایش که بخاطر باد آشفته شده بود کشید و در حالی که به سمت در ورودی عمارتش که در قسمت جنوبی حیاط قرار داشت میرفت، بلند فریاد زد:
- از عمارت من بیرون نروید، حفاظی دارد که از شما محافظت میکند. تمرین کنید تا بازگردم.
و صدایش با بسته شدن در چوبی عمارت، دیگر به گوش نرسید. اما سکوت حاکم نشد، بلکه به جای نوای دلنشین باد و حرکت چمنهای تازه و عطر گلهای رز قرمز حیاط، فقط و فقط صدای جیغ و فریاد مردم به گوش میرسید. گریهی بچهها و وحشت حیوانات از عمارتهای کناری در تمام شهر طنین انداخته بود. آنها در یزت بودند و صدای هیاهوی مردم و حیواناتشان در بادگیرهای عمارتهای خشت و گلی میپیچید و صداهای وحشتآور را دو برابر به گوش دیگران میرساند. وحشت تمام وجودشان را در برگرفته بود اما هر دو دختر از ترس میخکوب شده بودند و خواسته یا ناخواسته به حرف مهیار گوش دادند. اما به نظر من اگر جرات حرکت داشتند قطعا میان حیاط زیر پیکر آن موجود عظیمالجثه نمیایستادند.
پناه با چشمهای لرزانش همانطور که به آن موجود، به آسمان سیاه بالای سرشان نگاه میکرد، بلند فریاد زد تا نیلرام به خوبی صدایش را بشنود. در واقع سعی داشت خودش را مشغول کند.
- نیلرام!
نیلرام سرش را چرخاند، با صدای نگران پاسخ داد:
- هان!
پناه بعد از یک هفته که از حضورشان در اینجا میگذشت، بالاخره در این هیاهو دلش را به دریا زد و حرفی که مدتها بر روی قلبش سنگینی میکرد را به زبان آورد.
- راستش رو بگو.
مکث کرد زیرا صدای جیغ مردم بیشتر شده بود، ناچار نفس بیشتری گرفت و بلندتر از قبل فریاد زد:
- میخوای اینجا بمونی؟
نیلرام واضح صدای پناه را شنید، در واقع با آن صدای بلندش محال بود نشنود. اما خیره به کَمَک عظیمالجثه که به رنگ تاریکی شب بود، ترجیح داد سکوت کند و پاسخ پناه را ندهد. اما پناه به همین راحتی بیخیال او نشد آن هم نه وقتی بعد از مدتی حرف دلش را زده بود، حداقل به یک پاسخ نیاز داشت. زیرا این چند روز حسابی رفتار نیلرام فکر او را مشغول کرده بود و حال که بالاخره تنها شده بودند باید پاسخش را میگرفت. اینچنین که نمیشد. پس دوباره در آن باد سهمگین که لحظه به لحظه با رسیدن کَمَک تند و قویتر شده بود، فریاد زد:
- نیلرام، خودت رو گول نزن!
شالش را محکم گرفت تا باد آن را نبرد، دستهایش را جلوی صورت و چشمهایش گرفت و بلند تر فریاد زد:
- تو میخوای اینجا بمونی مگه نه؟
نیلرام نیز وضعیت بهتری نسبت به پناه نداشت، تمام تلاشش را میکرد تا خود را در همانجایی که ایستاده بود نگه دارد. انگار باد هر آن ممکن بود هر دویشان را به آسمان ببرد. صدای پناه دوباره در گوشهایش زنگ زد.
- وگرنه دلیلی نداره اینقدر جادوی آشکار رو انکار کنی!
نیلرام همچنان به سکوتش ادامه داد، اما بعد از چند ثانیه به حرف پناه پوزخند زد و نگاهش را از کَمَک بالای سرشان که نعرههایش بند دل را پاره میکرد گرفت. مردمکهایش سوی پناه ثابت ماندند. در آن باد آشفته که موها و دامنش را شدیدا به بازی گرفته بود با تمسخر پاسخ داد:
- نه اتفاقا! حالا که فهمیدم عنصر آب رو دارم میخوام زودتر کار هام رو تموم کنم و از این جهنم برم. البته اگر واقعی باشه.
پناه ابروهایش را از سر تعجب بالا برد، راست میگفت؟ پس چرا چیزی در این مورد به شهبانو یا مهیار نگفته بود؟ چرا رفتارش آن هدفش را تایید نمیکرد؟ هوا ناگهان به شدت گرم شد و باد پرقدرتتری وزیدن گرفت. نیلرام و پناه هر دو چشمهایشان را بستند و در آن گرمی سوزناک هوا خود را محکم نگه داشتند تا مبادا باد آنها را ببرد. آیا وزش باد شدید و گرمی هوا در حد سوزاندن پوست، آن هم بدون حضور خورشید طبیعی بود؟ واقعا؟
اما تعجب در پارسه معنا نداشت، زیرا وقتی نگاهشان را مجدد به آسمان دادند، کَمَک حرکت کرده و بالهایش تکان میخورد. پاهایش همچون پای اردک به حرکت در آمدند و به سمتی نامعلوم بال زد. دور شدن کمک همان و آرام گرفتن باد و کم شدن شدت گرمای سوزناک نیز همان. با آرام گرفتن شرایط، پناه نفسش را بیرون داد و آسوده گفت:
- خب انگار جادوگرا تونستن اون رو دور کنن. صبر کن ببینم اینا نشانههای آسمانی عنصرا بودن؟
نیلرام خنثی به پناه و ذوق درون نگاهش خیره شد. پناه سریع برگهای از جیب لباس سنتی ایرانیاش بیرون آورد. پولک هایی که به لباسش آویزان بودند مجدد با حرکت نرم باد طنین زیبایی در حیاط نواختند. برگه را باز کرد و با دقت چیزی درونش خواند. با شادی به هوا پرید و فریاد زد:
- خودشه! نشانهی آسمانی عنصر خاک باده پس این باد باید کار جادوگر عنصر خاک یا شایدم جادوگرهای عنصر خاک باشه!
با انرژی وصفناپذیری دوباره سرش را درون برگه فرو کرد و چند لحظهی بعد دوباره با صدای بسیار شادی گفت:
- همینه! گرمای شدیدی هم که الان پابرجا بود مال عنصر چوبه. وای نیلرام بالاخره دارم یه چیزایی یاد میگیرما!
نیلرام بیخیال و خنثی روی از پناه گرفت و دو متر آنطرفتر ایستاد و فقط سعی کرد تا پایان وزش معمولی باد که قبل از حضور کَمَک پابرجا بود دوام بیاورد. البته که به خودش قول داد زودتر جادو را یاد بگیرد و از دست پناه و این جهنم پارسه نام راحت شود. سکوت که میانشان پابرجا شد دیگر هیچکدام سعی نکرد آن را بشکند. زیرا هر کدام درگیر افکار خودشان بودند. پناه درگیر یادگیری جادو و حفظ آن جدول بود و نیلرام؛ داشت تحلیل میکرد کدام روش زودتر او را از پارسه نجات میدهد. به نظرش این تفکری که در پناه به وجود آمده بود، همان از عمد انکار کردن جادو بیش از حد نامعقول بود. آخر کدام دیوانهای این کار را میکرد؟ خب که چه شود؟ واقعا که دلش میخواست در این جهنم بماند؟ به نظرش پناه هم همچون آرزو خل شده بود.
صدای باز شدن در عمارت و پس از آن رویت شدن بدن خستهی مهیار که عرق از سر و رویش میچکید دو دختر را از افکارشان به بیرون پرت کرد. مهیار همانطور که موهایش را با پارچهی مخملی خشک میکرد، دستش را در هوا تکان داد و بلند گفت:
- بیایید داخل، ریوند اینجا است!
پناه با انرژی تکانی خورد و چند قدمی به مهیار نزدیکتر گشت، با ذوق گفت:
- اون کَمَک رو شماها از اینجا دور کردین؟
مهیار مفتخر سرش را بالا و پایین کرد و با خودشیفتگی محض پرسید:
- از آن ترسیدید؟
پناه ذوقزده دستهایش را برهم کوبید و با چشمهای درخشانش پاسخ داد:
- خیلی وحشتناک بود اما هرگر نباید فراموش کرد که اینجا پارسه هست و نگهبانایی مثل شماها داره!
مهیار سرخوش خندید که صدای زمزمهوار نیلرام با لحنی متمسخر به گوش رسید:
- عروس تعریفی آخرش شلخته در میاد!
سپس بدون آنکه برایش مهم باشد آنها شنیدهاند یا خیر، بلندتر پرسید:
- حالش خوب شده که اومده؟
مهیار اخمی بر صورتش نشاند و با سردی پاسخ داد:
- طبیب گفت بهبودی بدنش خیلی خوب بوده است بنابراین لزومی ندید تا بیشتر در طبابت خانه باشد.
سپس نگاه اخمآلودش را به پناهی داد که حسابی از حرص حرف نیلرام سرخ شده بود و داشت لبش را میگزید. از جلوی در کنار رفت و همانطور که انگشتش را درون گوشش فرو میکرد تا آب درونش را بگیرد سعی کرد عادی رفتار کند و گفت:
- بفرمایید داخل مهربانوی زیبا.
پناه که دید مهیار سریع رفتارش همچون سابق شد راضی خندید و با تشکری وارد عمارت گشت. اما نیلرام نیامد، مهیار نگاهش را به دنبال او در حیاط چرخاند، دخترک کنار یک بوتهی گل رز پژمرده ایستاده بود. مهیار با کنایه بلند گفت:
- میخواهی اینجا بمانی؟
نیلرام تکانی به خود داد، وزنش را روی پای راستش انداخت و خونسرد گفت:
- مگه نگفتی تا شب باید توی باد وایستیم؟
مهیار لبش را از خشم تخس بودن آن دختر گزید، چرا آنقدر بیادب بود؟ اما مهیار هم کم نیاورد، با تمسخر دست بر سینه زد و به در چوبی تکیه داد. بلند گفت:
- حقیقت این است که انتظار داشتم در هنگام دیدن کَمَک جیغ و شیون راه بیندازی اما افسوس که در جایت ایستادی و فرار نکردی! به نظر نیازی نیست در باد بایستی اما اگر خودآزاری داری، هر طور مایل هستی رفتار کن. من مانعت نمیشوم. هرگز!
پوزخند زد و حوله را روی دوشش انداخت و در عمارت را محکم بست تا صدایش واضح به گوش آن دخترک برسد. صدای بسته شدن در، باعث شد نیلرام تکانی بخورد. اما نگاهش را از روی بوتهی گل برنداشت. به چه چیز نگاه میکرد، روی بوتهی گل که پژمرده شده بود، یک پروانهی سیاه رنگ نشسته بود و داشت پاهایش را تمیز میکرد. برایم سوال است، چرا قبلا این بوتهی پژمرده را ندیده بودم؟
نیلرام نفس عمیق دیگری کشید و با افکاری درهم از پروانه روی برگرداند و به سمت در عمارت رفت. عجیب بود. انتظار لجبازی را از او داشتم اما بدون ذرهای رمق و حوصله به سوی عمارت رفت. خب... شاید میخواست ریوند را ببیند و اذیتش کند. شاید هم فقط خسته بود. کسی چه میداند؟
اما بگذارید کمی از این هوای دلپذیر و بادش برایتان بگویم. از صدای بلبل و پرستویهای منطقه که همراه باد طنین زیبایی ساختهاند. شاید هم از صدای تکان خوردن شاخ و برگ درختان و آواز همگانی گیاهان، شاید از نوای آرامش بخش سکوت شهر؛ به راستی که روحنوازتر از این هم هست؟ یک چیز میگویم اما لطفا بین خودمان بماند، گاهی میخواهم فقط اینجا باشم و دیگر زمان حرکت نکند... میخواهم برای همیشه اینجا بمانم، تمام عزیزانم را با خود بیاورم و در بهشتی به نام پارسه زندگی کنم. در این زمان، در این مکان، در این لحظه و فقط... همین.
فصل بیست و پنج
با وارد شدن نیلرام به داخل عمارت، بقیه که روی مبلهای چوبی عمارت مهیار نشسته بودند و در یک دورهمی گرم به سر میبردند سرشان را سوی نیلرام چرخاندند. نگاهم به تشکهای زرشکی رنگ و بسیار نرم مبلها بود اما از سکوتی که ناگهان عمارت مهیار را در برگرفت به هیچوجه غافل نشدم. همه منتظر به نیلرام خیره مانده بودند تا واکنش او را ببینند، پناه انتظار داشت نیلرام با یک اخم غلیظ و یک نیش به ریوند برود و در اتاق مهمانی که مهیار به آنها برای تمرین داده بود بماند. البته که کوبیدن محکم در نیز شاملش میشد. شهبانو که پاهایش را روی هم گردانده بود و از یک لیوان سفالی کرمیرنگ آب مینوشید نیز مطمئن بود اکنون نیلرام زبان تیزش را تکان میدهد و حرفی زشت به کل جمع میزند. مهیار خونسرد داشت موهایش را درون یک تشت بزرگ سفالی میشست زیرا از عرق چرب شده بودند و اصلا برایش ذرهای رفتار نیلرام اهمیت نداشت. اما ریوند که درست روبهروی شهبانو نشسته بود و کسی کنارش نبود؛ نگاهش به میز معطوف بود اما تمام شش دنگ حواسش سوی نیلرام میگشت، او به یقین اطمینان داشت که اکنون نیلرام کنایهای به او میزند و خوشخوشک میرود. این را شرط میبست.
نیلرام جلوتر آمد، در را بست و با چهرهای جدی به سمت ریوند قدم برداشت. خب انگار ریوند و شهبانو او را بهتر از پناه شناخته بودند. آنقدری جلو آمد که فقط دو قدم با ریوند فاصله داشت. درست کنار مبل ریوند ایستاد، ضربان قلبش را احساس میکردم، خیلی تند میزد، میخواست چه کند؟ در واقع همه همینطور بودند. منتظر و مضطرب به او نگاه میکردند، چند ثانیه بعد نیلرام با سرفهای مصلحتی که هدفش شکستن سکوت سنگین عمارت بود به حرف آمد:
- حالت خوبه؟
همه بخاطر این سوال نیلرام ابروهایشان به بالا پرید و دهانشان از تعجب باز ماند. البته که مهیار لبخند بر لبش نشاند، حدسش را زده بود! موهایش را از درون تشت آب بیرون آورد و حولهی تمیز را از روی صندلی کنارش برداشت. همانطور که موهایش را خشک میکرد به سمت سالن آمد. خانهاش خیلی طراحی جالبی داشت، زیرا مطبخ جداگانه نداشت و در واقع مطبخ درست کنار سالن بود و تنها دو اتاقخواب داشت. باید بگویم که برخلاف شهبانو عمارتش تمیز و مرتب بود و شاید بیتاثیر به آن جواهرات باارزشش که دور تا دور عمارتش به زیبایی چیده شده بودند، نباشد. همانطور که از کنار نیلرام گذشت و روی مبل سمت چپی ریوند نشست، گفت:
- گفته بودم که حالش خوب است. به من اعتماد نداری یا میخواهی خودت مطمئن شوی که او حالش خوب است؟