انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

تکمیل شده مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه | فاطمه السادات هاشمی نسب نویسنده انجمن آوای رمان

استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
شه‌بانو با این‌حرف مهیار تازه متوجه‌ی موضوع شد و قهقهه‌ای زد. همان‌طور که لیوان سفالی‌ آبش را روی میز می‌گذاشت با تمسخر به نیل‌رام نگاهی انداخت و گفت:
- بس کن مهیار، او همچون آدمی نیست صرفا هدفش تنها یک چیز است! تخریب و بی‌ادبی تا بی‌نهایت.
مهیار بی‌خیال شانه‌اش را بالا انداخت و دستش را جلوی سینه‌اش گرفت. سریع یک کاسه روی دستش ظاهر شد که مقداری مایع درونش قرار داشت، انگار شربت بود زیرا به خوبی بوی شیرین گلاب و شکر به مشامم رسید. آن را یک نفس سر کشید و سپس خیره به شه‌بانو گفت:
- می‌دانی که شه‌بانو، هرگز در این‌چنین مسائل اشتباه نمی‌کنم.
شه‌بانو سریع گونه‌اش سرخ شد و خندید، برایم جالب بود که با کنایه‌ی شه‌بانو نیل‌رام واکنشی نشان نداد! پناه هم مثل من منتظر به نیل‌رام خیره مانده است، چرا واکنشی نشان نداد؟ نکند مهیار درست می‌گفت؟ محال است! و بله نیل‌رام بر خلاف انتظار همه هیچ واکنشی نشان نداد و تنها منتظر به ریوند خیره مانده بود تا پاسخش را بدهد. ریوند بیچاره معذب آب دهانش را قورت داد و در جای خود تکانی خورد. عادت نداشت نیل‌رام را این‌چنین ببیند. به نظرش آمد اگر به سر و کله‌اش می‌کوبید راحت بود! سرفه ای کرد و سرش را بالا گرفت، به چشم‌های لرزان و عسلی رنگ نیل‌رام خیره شد که عمیق به او و تمام اجزای صورتش چشم دوخته بودند. آهسته لب زد:
- حالم خوب است... خداراشکر.
ریوند دوباره آب دهانش را قورت داد که نیل‌رام اوهومی زیر لب گفت و به سمت مطبخ قدم برداشت. همه سر هایشان را به دنبال او چرخاندند. مشخص بود که چقدر شوکه گشته‌اند. ولی نیل‌رام بدون توجه به آن‌ها به سمت قسمت کوزه‌های ذخیره قدم برداشت. کوزه‌های کوچک و بزرگ در کناری درون مطبغ نقش کابینت‌های امروزی را ایفا می‌کردند. درِ حصیری یکی از آن خمره‌های کوچک را برداشت و رویش خم شد. یکم درونش گشت و کمی بعد یک کیسه‌ی پارچه‌ای بیرون کشید و در کوزه را دوباره گذاشت. عمارت آن‌قدر ساکت بود که صدای کارهایش واضح به گوش می‌رسید. به سمت یک کاسه که روی میز مطبغ بود رفت و آن را برداشت و سوی کوزه‌ی آب‌شیرین رفت اما متاسفانه آبی درون کوزه نبود. با حرص سینی استیلی که در آن بود را سرجایش گذاشت که صدای بلندی تولید کرد. انتظاری هم نباید داشت، زیرا اینجا عمارت یک جادوگر عنصر آب بود پس چه نیازی به ذخیره‌ی آب شیرین داشت؟ خب انگار نیل‌رام می‌خواست چیزی درست کند. به سمت میز بازگشت و کیسه را باز کرد، به نظر گیاهی خشک شده درونش بود، مقداری از آن را توی کاسه ریخت و در کیسه را با آن نخی که داشت بست. سرجایش گذاشت و سپس همان‌طور که با خون‌سردی تمام کارهایش را کرد، کاسه را برداشت و به سمت جمع بازگشت. همه نگاهشان را سریع از نیل‌رام گرفتند، اما خدا می‌دانست که چقدر کنجکاوی قلقلک‌شان می‌داد. نیل‌رام از پشت سر ریوند گذشت و درست کنار مبل مهیار ایستاد، میان ریوند و آن پسرک چشم سبز قرار گرفت و کاسه را سمت مهیار دراز کرد. جدی گفت:
- آب توش کن.
مهیار با دهانی باز مانده سرش را بالا گرفت و به نیل‌رام جدی خیره شد. از حالت چهره‌اش خواند که قطعا با او شوخی نداشت! دستش را جلو برد و کاسه را گرفت. دست دیگرش را روی کاسه حرکت داد و بعد آب درون کاسه بالا آمد. خواست آن را به نیل‌رام بدهد که دخترک خود زودتر کاسه را از دست مهیار بیرون کشید. بدون هیچ تشکری مبل‌ها را دور زد و سمت پناه قدم برداشت. پناه در آن سمت میز چوبی رو به روی مهیار قرار داشت. کنار پناه ایستاد و جدی به چشم‌های خاکستری دوست‌اش، شاید باید گفت دوست سابق‌اش؟ نمی‌دانم اما به هر حال خیره شد. با یک لحن دستوری گفت:
- این رو دم کن، زود باش.
همه حیران به کارهای نیل‌رام خیره بودند اما برایم جالب بود که نیل‌رام ذره‌ای به آن‌ها توجه نمی‌کرد. پناه گیج کاسه را از دستش گرفت و لب زد:
- ولی من هنوز بلد نیستم!
نیل‌رام سریع اخم کرد، خواست حرفی بزند که شه‌بانو بلافاصله دست پناه را گرفت و با نگاهی اطمینان‌بخش به پناه گفت:
- ساده است، فقط اراده کن و بعد دستت گرم می‌شود.
پناه نفس عمیقی کشید و با تردید کاسه را درون دست راستش قرار داد. چشم‌هایش را بست و با کمی تمرکز، به آتش فکر کرد. سخت بود اما انگار توانست، زیرا دستش داغ شد و مدتی بعد از کاسه بخار بیرون آمد. پناه چشم باز کرد و وقتی بخار را دید، جیغ خفیفی کشید. ذوق‌زده، خیره به آبی که از رویش بخار بلند می‌شد گفت:
- وای باورم نمی‌شه!
شه‌بانو، ریوند و مهیار به تریب به او تبریک گفتند اما نیل‌رام ذره‌ای برایش مهم نبود. فقط دوباره جدی گفت:
- باید بجوشه.
پناه سرش را بالا آورد و به نیل‌رام نگاه کرد. دختر رو مخ! چرا جوری حرف می‌زد انگار پناه ارث بابایش را خورده بود اما برخلاف میل قلبی‌اش باشه‌ای گفت و بیشتر روی کاسه تمرکز کرد. احضار کردن آتش دیگر به سختی اول نبود و بعد از دوازده ثانیه آب به دمای جوش رسید و قلپ‌قلپ کرد. پناه خوشحال به روی جادویش لبخند زد، نیل‌رام راضی سرش را تکان داد و با یک دستگیره که از قبل آن را از مطبخ برداشته بود کاسه را از روی دست پناه برداشت و باز هم بدون هیچ تشکری سمت مطبخ رفت. همه با رفتن نیل‌رام نفس‌شان را آسوده بیرون دادند. پناه روی مبل وا رفت و نگران گفت:
- چش شده؟!
شه‌بانو خنده‌ی ریزی کرد و خودش را سمت پناه جلوتر کشید، با تمسخر گفت:
- فکر می‌کنم یک چیزی به سرش خورده است.
مهیار متقابلا سرش را به نشانه‌ی تایید حرف وی بالا و پایین کرد و خونسرد گفت:
- انگار دیدن یک کَمَک غول پیکر به او کمکم کرده است تا اینجا را باور کند!
ریوند موافق با حرف مهیار بله ای زمزمه کرد و جدی به آن سه نگاه کرد. ادامه داد:
- زیاد به کارهایش حساسیت نداشته باشید. بگذارید با اینجا کنار بیاید عمیقا نگران بودم هرگز نتواند کنار بیاید و اینجا دق کند.
پناه عمیقا از ته قلبش خوش‌حال بود، بالاخره نیل‌رام هم داشت با پارسه کنار می‌آمد. اما... به یاد آن حرفی افتاد که بیرون، دورن حیاط به او زد. گفته بود اگر اینجا واقعی باشد سعی می‌کند زودتر از اینجا برود. بخاطر همین الان داشت این‌چنین رفتار می‌کرد.
نیل‌رام که بازگشت همه ساکت شدند. این را از روی صدای قدم‌های برهنه‌اش نفهمیدند. بلکه از احساس نزدیک شدن هاله‌ای از سردی فهمیدند. نیل‌رام از شه‌بانو گذشت و درست کنار مبل ریوند متوقف شد، برخلاف انتظار همه آن لیوانی که درون دستش بود را سمت ریوند گرفت و خونسرد گفت:
- بگیر بخور.
در لحنش نه دستوری بود و نه اجباری، اما ریوند بدون ذره‌ای تردید دستش را دراز کرد و لیوان را از نیل‌رام گرفت. به مایع درون آن خیره شد، درون لیوان سفالی مایعی سیاه رنگ وجود داشت، همه به آن‌دو خیره بودند و به شدت کنجکاو بودند بدانند چه چیز درون آن لیوان است. بالاخره شه‌بانو به حرف آمد و کاملا جدی خطاب به نیل‌رام پرسید:
- اون چیه؟
نیل‌ر‌‌ام از این سوال پوزخند زد، از لحن شه‌بانو هیچ خوشش نیامده بود. با تمسخر به شه‌بانو خیره شد و دست بر پهلو زد.
- سمّه.
مهیار که داشت جرعه‌ای دیگر از شربت پر شده‌ی درون کاسه‌اش را می‌نوشید، با پاسخ نیل‌رام آب درون گلویش افتاد و سرفه زده شد. پناه خنده‌ی ریزی کرد اما شه‌بانو واکنش بیشتری نشان داد، بلند شد و دستش را سمت لیوان دراز کرد، با خشم به ریوند گفت:
- ریوند آن را نخور، این دختر دیوانه است! فکر می‌کند کارهایش جالب است اما احمق‌ترین انسانی است که در عمرم دیده‌ام.
شه‌بانو لیوان را از دست ریوند بیرون کشید و بلند شد. می‌خواست آن را در حیاط روی زمین بریزد که نیل‌رام مانع‌اش شد. با خشم خطاب به صورت گرد و تپلی شه‌بانو گفت:
- می‌ترسی برادرت رو بکشم؟ شما جادوگرا همین‌قدر شجاعت دارین؟
شه‌بانو توجهی نکرد و دست نیل‌رام را پس زد ولی ناگهان ریوند خم شد و لیوان را از دست شه‌بانو بیرون کشید. حرکت او همه‌ را بهت‌زده کرد، می‌خواست چه کند؟ نیل‌رام و شه‌بانو هر دو به او نگاه کردند که ریوند سریع قبل از آنکه شه‌بانو دوباره لیوان را بگیرد آن را یک نفس سر کشید! همه با چشم‌های گشاد شده و دهانی باز مانده ساکت ماندند، حتی نیل‌رام هم انتظار نداشت آن را پس از حرفی که زده بود بنوشد! وقتی ریوند لیوان را پایین آورد با تعجب طعم آن مایع سیاه رنگ را مزه‌مزه کرد، با چشم‌هایی روشن که واضح بود از طعم مایع خوشش آمده است به نیل‌رام خیره شد. مهربان پرسید:
- این چه بود؟ طعم بسیار خوبی داشت.
نیل‌رام شانه‌اش را خونسرد بالا انداخت و دست‌هایش را از روی پهلو برداشت. گاردش را پایین آورده بود. با لحنی آرام گفت:
- چایی نباته.
ریوند با آن پاسخ خندید و ابرویش را متعجب بالا انداخت، چایی نبات را که قبلا خورده بود، اما این چای طعم دیگری داشت، طعمی متفاوت. پس دوباره نگاهش را به عسل چشم‌های لرزان نیل‌رام داد، از استرس می‌لرزیدند؟ شاید هم از تردید، نمی‌دانم. پرسید:
- اما طعمش فرق دارد.
نیل‌رام گیج به موهای بهم ریخته‌ی ریوند چشم دوخت و سرش را کج کرد، زمزمه گویان گفت:
- یعنی چی که فرق داره؟ مامان بزرگ همیشه همین‌طوری درست می‌کرد. اول چایی و بعد نبات...
انگار داشت با خودش حرف میزد.
- نکنه اشتباه ترتیبش رو یادمه؟ مگه اول نباید چایی دم می‌کشید؟
ریوند به لیوان چشم دوخت و همان‌طور که به صدای زمزمه‌وار نیل‌رام گوش می‌داد لبخند کم‌رنگی زد، این طعم فرق داشت اما نه چون ترکیباتش خاص بودند. بلکه زیرا شخصی که آن را به دستش داده بود... کسی که آن را برایش درست کرده بود خاص به نظر می‌آمد.


فصل بیست و شش
با یک لبخند عمیق بر روی لب‌هایم، نشسته روی یک حوض سفالی که درونش را با کاشی‌های شکسته‌ی آبی رنگ زینت داده بودند، به نیل‌رام، ریوند و پناه نگاه می‌کنم. پناه حسابی درگیر یادگیری تمرین‌هایش است. آن‌قدری سخت تلاش می‌کند که شاید هدفش این است عضوی از نگهبانان پارسه شود و به گروه جادوگران عنصر آتش بپیوندد وگرنه که آن‌قدر تلاشش را درک نمی‌کنم زیرا از صبح تا الان که ظهر است، همان‌طور که خورشید مصمم در آسمان می‌تابد او نیز مصمم دارد به تکه چوبی بخت برگشته آتش پرتاب می‌کند.
در آن‌طرف حوض سفالی که حیاط خانه‌ی رامین است، نیل‌رام و ریوند مشغول تمرین عنصر آب هستند. امروز برای آموزش عنصر آتش به عمارت رامین آمده‌‌اند تا پناه بهتر بتواند آتش را کنترل کند، رامین ساعت‌ها پیش نکات لازم را برای تمرین امروز پناه گفته بود و خود برای انجام کاری به شوش رفت. سراسیمه بود انگار کاری فوری پیش آمده است.
اینجا هنوز هم شهر یزت است و هوای امروز تا حدودی گرم‌تر از دیروز شده است. نیل‌رام همان‌طور که مشغول نگاه کردن به کاسه‌ی سفالی رنگی که درونش پر از آب است، بود گفت:
- باور کن چشمام دیگه داره می‌سوزه!
ریوند خسته از طولانی ایستادن دستی درون موهایش کشید، این پا و آن پا شد و دوباره تکیه‌اش را به دیوار خشت و گلی عمارت داد. خسته چشم‌هایش را درحدقه چرخاند و خیره به موهای آشفته‌ی نیل‌رام گفت:
- باید بتوانی حداقل امروز یک قطره جا‌به‌جا کنی وگرنه تلاشت بی‌فایده خواهد بود.
نیل‌رام دیگر از بس به آن کاسه و آب آینه‌وارش خیره شده بود سردردی شدید به سراغ روح و جسمش آمده بود. خمیازه‌ای از سر خستگی شدید کشید و با دست‌هایش چشم‌های سوزناکش را مالش داد. سفیدی چشم‌هایش دیگر به قرمزی می‌زد. زل زدن به یک آب ساکن و انعکاس‌های درونش واقعا اعصاب خردکن بود. همان‌طور که چشم‌های دردناکش را می‌مالید لب زد:
- چرا نمی‌تونم؟ واقعا چرا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
از روی صندلی‌ چوبی پا کوتاه که ریوند برایش آورده بود تا جلوی کاسه‌ی آب بنشیند برخاست، بخاطر کوتاه بودن پایه‌های صندلی حتی زانوهایش هم درد گرفته بودند. درد گردن و شانه‌هایش به کنار، کمر درد امانش را بریده بود. انگار ساعت‌ها مشغول لباس شستن بوده است! با حرص لگدی به صندلی زیر کاسه زد و فریاد کشید:
- بهت گفتم که مسخره ست!
لگدش آن‌قدر محکم بود که هم صندلی‌ افتاد و هم کاسه‌ی آب کاملا برعکس شد و روی چمن‌ها ریخت. ریوند پفی کشید، چرا این دخترک نمی‌توانست درست رفتار کند؟ تکیه‌اش را از دیوار گرفت و به سمت نیل‌رام قدم برداشت. درست روبه‌روی دخترک خشمگین ایستاد و خیره در نگاه عسلی چشم‌هایش گفت:
- باید صبر داشته باشی مهربانوی زیبا.
نیل‌رام با کلام ریوند به خود لرزید. او هم از دیشب تا کنون تغییر کرده بود. مگر نه؟ اما نیل‌رام سریع به خود آمد الان وقت فکر کردن به این مسائل نبود. سرش را به چپ و راست تکان داد و دست‌هایش را در هوا موزون تکاند:
- دیگه نمی‌خوام. به جون خودم دیگه نمی‌تونم. اصلا در موردش حرف هم نزن ریوند.
رو از ریوند گرفت و سریع به سمت در ورودی ساختمان عمارت رامین قدم برداشت، آن‌قدری سریع رفت که انگار دیو دنبالش کرده بود. ریوند با همان لبخندی که روی لب‌هایش ماسیده بود به نیل‌رام خیره ماند که همچنان فریاد می‌زد. با رفتن نیل‌رام و بسته شدن محکم در فلزی عمارت پلک‌های ریوند لرزیدند. به خدا که او نیز خسته بود، تمام مدت کنار این دو نفر بود اما شاکی نمی‌شد، این‌چنین فریاد نمی‌کشید...
پناه که تمام مدت زیر چشمی حواسش به آن‌دو بود، با رفتن نیل‌رام و دیدن قیافه‌ی آویزان ریوند دست از تمرین کردن برداشت. بیخیال آن تکه چوب سوخته شد که دیگر چیزی ازش نمانده بود و به سمت ریوند آمد. روبه‌روی پسرک ناامید ایستاد و به چشم‌های بی‌رمقش نگاه کرد. آهسته دست‌های دردناکش را مالش داد و گفت:
- بهش وقت بده ریوند. بنظرم خیلی داری بهش فشار میاری. همین دیشب تازه با جادو کنار اومده و امروز داری وادارش می‌کنی یه قطره آب رو جابه‌جا کنه... خب نظر خودت چیه؟
ریوند با حرص دستی بر روی صورت سرخ شده‌اش کشید، کلافه به پناه که عرق از پیشانی‌اش می‌چکید نگاه کرد و با صدایی که سعی داشت بلند نباشد گفت:
- شب گذشته نشنیدی مهیار چه گفت؟ یادگیری عنصر آب سخت است، او باید سریع یاد بگیرد.
پناه سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد، آهی کشید و با لحنی حق به جانب در پاسخ گفت:
- شنیدم اما باید بهش وقت بدی نیل‌رامی که من می‌شناسم اگر لج کنه دیگه نمی‌شه کاریش کرد! زیاد به پروپاش نپیچ ریوند.
ریوند که هیچ از این حرف پناه خوشش نیامد تکیه‌اش را از دیوار گرفت و همان‌طور که با اخم به سمت در خروجی عمارت رامین قدم برمی‌داشت زمزمه کرد:
- باید سریع یاد بگیرید. از آن هراس دارم که دیر شود...
سریع از کنار پناه گذشت و از عمارت خارح شد و در فلزی را پشت سرش آهسته بست. با رفتن ریوند پناه در حیاط شمالی عمارت رامین تنها ماند. نفس عمیقی کشید و اطراف را دید، چقدر یکهو حیاط به آن شلوغی سوت و کور شده بود. حیاط بود و گل‌های آفتاب‌گردان و پروانه‌هایی که روی آن‌ها پرواز می‌کردند.
حوضی که آب کمی درونش بود و چمن‌هایی که زیر پاهایشان له و لورده شده‌اند. البته سوختگی هم شاملش می‌شد زیرا خطا‌های بی‌شمار پناه در کنترل جادویش چمن‌های بیچاره را جزغاله کرده بود. پناه از خستگی نای بحث کردن هم نداشت وگرنه قطعا بیشتر با ریوند و نیل‌رام صحبت می‌کرد. به جرات می‌توان گفت اگر عمارت چوبی بود تا کنون کلش با خاکستر یکی شده بود. از بس که خطاهایش به در و دیوار خورده بود. اثارش از سیاهی لکه‌ای دیوار ها کاملا هویدا است. بیچاره رامین که باید دیوار هایش را بشوید، البته اگر شسته شوند.
پناه بالاخره دست از تمرین برداشت و به سمت عمارت قدم برداشت. فقط می‌خواست بخوابد زیرا دیروز کاملا در عمارت مهیار اقامت داشتند و تمرین‌های سنگینی همچون مقاومت در باد سخت و کنترل اعصاب و تمرین تمرکز روی قطرات آبی که از کاسه‌ی یخ‌زده جدا می‌شدند را داشتند. بنابراین انتظار داشت امروز را استراحت کنند اما ریوند حسابی برایشان برنامه ریخته بود. انگار نه انگار که خودش هم آسیب دیده است.
در عمارت را گشود و لبش را از حرص گزید. بدتر از همه انتظارش از رامین بود. انتظار داشت رامین با آن اخلاق خوبش به آن دو آسان بگیرد اما زهی خیال باطل پناه بانو، زیرا رامین از مهیار هم سختگیرتر بود، آن‌قدری که از صبح خروس‌خوان بیدار شده و همه را بسیج کرده بود تا تمرین‌ها را شروع کنند.
همان‌طور که درون راهروی ورودی عمارت قدم برمی‌داشت به یاد جیغ و فریاد های اول صبحی نیل‌رام افتاد و خندید. چقدر از دست رامین حرصی شده بود اما آنکه خود را کنترل کرد و فحشی به او نداد، خب شاید نتیجه‌ی تمرین‌های سخت و طاقت فرسای مهیار بود. به نظرش آن مقاومت اعصاب در باد واقعا کارساز بوده است.
پس از گذشت از راهروی پنج متری درون عمارت به مطبخ در سمت راست و یک اتاقک بدون در و دیوار حائل در روبه‌روی مطبخ سمت چپ راهرو رسید. رامین گفته بود علاقه‌ای به شلوغی در محیط بسته ندارد برای همان عمارتش چیزی به نام سالن نداشت و صرفا مجبور بودند در زمان اقامت‌شان در آن اتاقک کوچک رو‌به‌روی مطبخ دور هم جمع شوند. خارج از آن فضای به شدت کم، کلا مبلی چیزی هم در کار نبود. رامین یک فرش زبیای ترنج را در مرکز آن اتاق پهن کرده بود و دور تا دورش را با قالیچه‌های کهنه پوشانده بود. چند پشتی قدیمی‌تر با رنگ فیروزه و قرمز هم به دیوار های کاهگلی تکیه داده بود تا صرفا برای تکیه دادن به دیوار راحت باشد و کمر و گردنش درد نگیرند. اتفاقا پناه این اتاق را خیلی دوست داشت، زیرا حال و هوای خانه‌ی قدیمی مادربزرگش را می‌داد. البته که به رامین چیزی نگفته بود مبادا که خوشش نیاید و گمان کند او را با یک زن سالمند یکی کرده است.
پناه کشان‌کشان از اتاق و مطبخ گذشت و دوباره وارد راهروی روبه‌رویش شد. در این راهرو چهار اتاق قرار داشت و شاید برایتان جالب باشد که بدانید اتاق‌ها واقعا معمولی نیستند. پناه همان‌طور که از جلوی اتاق اول می‌گذشت نگاهی اجمالی به درون آن انداخت. حقیقت این است که دیشب وقتی به اینجا آمدند آن‌قدر خسته بود که تنها درون اتاقی که رامین به آن اشاره کرده بود وارد شد و روی فرش گرم و نرم اتاق به خواب رفت.
صبج هم که رامین پدرشان را در آورده بود و اکنون تازه در ظهر وقت می‌کرد عمارت را ببیند. در اتاق باز بود و نیازی به فضولی پنهانی و عذاب وجدان نبود، چیز جالبی که شامل جذابیت اتاق‌ها می‌شود پنجره‌های سنتی رنگ‌رنگی هستند که کل دیوار رو به روی اتاق را در بر گرفته‌اند. پناه به اتاق دیگر سر زد، همه همین‌طور هستند. شانه‌ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
- خب انگار رامین واقعا از پنجره های رنگی خیلی خوشش میاد.
وارد اتاق آخر راهرو که برای خودش بود شد و در را آهسته بست. به اتاق خالی نگاه کرد، نیل‌رام ترجیج داده بود در یک اتاق جدا بخوابد و خب شاید نیاز به حریم خصوصی داشت. صرفا نمیشد بد برداشت کرد مگر نه؟ پناه ذره‌ای برایش مهم نبود زیرا می‌دانست که نیل‌رام داشت از او دوری می‌کرد، این را به وضوح از رفتارهای امروز نیل‌رام و دیشبش احساس کرده بود. انگار پس از آن حرفی که در حیاط عمارت مهیار به او زد رفتارش تغییر کرده بود.
درون اتاق خالی از وسیله که تنها فرش قرمز درونش به چشم می‌خورد نشست و میان اتاق دراز کشید. انصافا فرش‌های رامین بسیار نرم و خوش خواب بودند. بالشتی قرمز رنگ از گوشه‌ی دیوار برداشت و زیر سرش گذاشت. خسته با چشم‌هایی که سوسو می‌زدند به سقف خیره شد، طرخ زیبای آسمان آبی و ابری، بالای سرش به چشم می‌خورد. رامین واقعا حس و حال خوبی را درون این عمارت پیاده کرده بود. سرش را چرخاند، شیشه‌های رنگی اتاق بخاطر نور مستقیم آفتاب حیاط عمارت، انعکاس زیبایی را روی فرش قرمز انداخته بودند. یک مربع آبی و بعد زرد، دیگری سبز و دیگری سفید... همچون دومینو می‌مانستند.
سکوت آرامش‌بخش عمارت و صدای کم و ملایم چهچه بلبل‌ها باعث شد چشم‌های پناه کم‌کم بلرزند، پلک‌هایش سقوط کردند و در کسری از ثانیه به خواب عمیقی فرو رفت. صدای خروپفش که بلند شد از اتاق کناری، نیل‌رام همان‌طور که به دیوار تکیه داد بود کلافه زمزمه کرد:
- باز داره خروپف می‌کنه! حتی جدا کردن اتاق هم مانع عذاب گوشام نمی‌شه.
خب انگار مشخص شد برای چه اتاقشان را جدا کرده بود. انگار خروپف‌های پناه بیشتر از آنچه پناه به آن اهمیت می‌داد باعث بدخوابی نیل‌رام شده بودند. خسته کنار دیوار اتاق دراز کشید و خیره به پنجره‌ای که نور آفتاب از آن عبور می‌کرد، سعی کرد افکارش را کنترل کند. خسته بود اما چرا هنوز هم حوصله‌ی فکر کردن به چرت و پرت های زندگی را داشت؟ واقعا چرا؟
خمیازه کشید و حواسش به یک کبوتر در پشت پنجره جلب شد. یک کبوتر که داشت دانه‌های گندم روی چمن‌ها را جمع می‌کرد. انگار بچه داشت زیرا جلوی سینه‌ی سفیدش زرد شده بود. کبوتر یکهو بال زد و رفت، پشت سرش یک جغد زیبا روی دیوار کوتاه عمارت رامین نشست. نیل‌رام آن جغدی که باعث ترس کبوتر شده بود را به خوبی می‌شناخت. بی‌کران بود که از پرواز صبح‌گاهی بازمی‌گشت. البته که الان ظهر بود!
خیره به چشم‌های بی‌نهایت بی‌کران لب زد:
- بیا تو بی‌کران.
بی‌کران غرغری کرد و بال زد و به آسمان پیوست. پلک‌های نیل‌رام سنگین شده بودند و سرش حسابی درد می‌کرد. جادو واقعی نبود اگر بود... اکنون باید می‌توانست پس از تمرین چند ساعته حداقل یک قطره آب را جابه‌جا کند. چرا نمی‌توانست؟ کلافه خمیازه کشید که بی‌کران از در اتاق وارد شد. آهسته و پاورچین همچون یک شکارچی پیدایش شد و در را پشت سرش با جادو بست. هوهو کنان جلو آمد و با آن پاهای کوتاه و چنگال‌های زیرش درون آغوش نیل‌رام جای گرفت. لبخندی پهن روی لب‌های دخترک نشست، دستش را تکان داد و روی پرهای زیبا و تمیز بی‌کران کشید. نرم و مخملی همچون پنبه می‌مانست. همان‌طور که چشم‌هایش را بست بی‌رمق لب زد:
- بوی خوبی می‌دی...
و خواب مهمان چشم‌های سوزناکش شد و دستش از روی بی‌کران سر خورد و افتاد. آشوزشت باهوش به خوبی می‌دانست نیل‌رام درگیر چیست، می‌دانست که افکارش در محور کدام موضوع می‌چرخند ولی کاری از دستش برنمی‌آمد، بنابراین کنار نیل‌رام خوابید و سرش را درون پرهایش فرو کرد. یک چرت ظهرگاهی برای جغد‌ها شیرین‌تر از هر گوشت لذیذ و تازه‌ای بود.
فصل بیست و هفت
حدودا نزدیک به غروب خورشید است، آسمان نیلی رنگ و نارنجی شده و پرندگان دسته‌دسته به لانه‌هایشان می‌روند. آسمان روشن چند ساعت پیش، اکنون تیره شده و صدای جیرجیرک‌های نر که برای ماده هایشان آواز می‌خوانند به گوش می‌رسد. امشب هوا خیلی سرد است و می‌توان گفت چیز عجیبی نیست زیرا روز های پایانی سال و ماه آخر زمستان است.
ریوند دو ساعت پیش از مکانی نامعلوم بازگشت و در اتاق مهمان کمی استراحت کرد. اکنون پشت در اتاق نیل‌رام ایستاده است، در فکرش می‌گذرد که ممکن است نیل‌رام پس از بیدار کردنش توسط ریوند چه واکنشی نشان بدهد. آیا مثل صبحی که با رامین معقولانه رفتار کرد با ریوند هم همان رفتار را خواهد داشت؟ یا رامین برایش فرق می‌کرد؟
ریوند ناخواسته از فکر این موضوع اخمی رو صورتش نشست. یعنی چه که با او فرق داشت؟ با حرص مشتش را بالا آورد و به در کوبید. بنظرم اخلاق مزخرف نیل‌رام هم کم‌کم داشت روی ریوند پاک و معصوم تاثیر می‌گذاشت. وگرنه این پسر آرام و متین هیچگاه محکم به در نمی‌کوبید. صدای نسبتا بلندی در راهرو پیچید و پنج ثانیه گذشت، اما کسی از درون اتاق پاسخی نداد. ریوند دوباره به در فلزی کوبید، دوباره شش ثانیه گذشت و پاسخی نیامد. کلافه دستی درون موهایش فرو کرد، وارد شدن به اتاق یک مهربانو اصلا مناسب نبود چه بسا که مجرد هم باشد. اما چطور باید او را بیدار می‌کرد؟ این پا و آن پا شد. دستش را درون جیب شلوار کتان مشکی‌اش فرو کرد و با دست دیگرش کمی با دکمه‌های پیراهن ساتنی که پوشیده بود و رنگ زیبای آب یخی را داشت، کلنجار رفت. آخرش که چه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دل به دریا زد و در را آهسته گشود، چشم‌هایش را مضطرب فشرد و پس از آنکه وارد اتاق شد در را پشت سرش بست. نفس عمیق دیگری کشید، هنوز هیچی نشده ضربان قلبش بالا رفته بود و عرق شرم از شقیقه‌هایش می‌چکید. اما همه‌چیز را به خدایش سپرد و چشم‌هایش را کم‌کم باز کرد. امیدوار بود با صحنه‌ای بد رو‌به‌رو نشود اما خوشبختانه، خداراشکر که نیل‌رام در وضعیتی مناسب به سر می‌برد.
موهای برهنه‌اش که به رنگ سیاهی شب بودند اطراف فرش پخش شده و صورتش را پوشانده بودند. دهانش را تا انتها باز کرده بود، انگار که ممکن بود نفس کم بیاورد. ریوند نگاهش را از دهان دخترک گرفت و با لبخند محوی به صورتش، به چشم‌ها و ابرو‌های پر از آرامشش نگاه کرد. چقدر آرامش درون چهره‌اش وجود داشت که قبلا آن را ندیده بود. کاش همیشه همین‌طور آرام و دلنشین ‌می‌بود.
نیل‌رام تکانی خورد که ریوند یک لحظه دست و پایش را گم کرد. همان‌طور که صاف ایستاد بود رویش را سمت دیوار کرد. به گمان آنکه نیل‌رام بیدار شده بود داشت فکر می‌کرد چه پاسخی از حضورش در اتاق بدهد اما نه، نیل‌رام فقط بخاطر یک پشه تکان خورده بود و دوباره در خواب هفت پادشاه به سر‌ می‌برد.
ریوند کلافه دوبار پفی کشید، واقعا چرا خوابش آن‌قدر سنگین بود؟ ریوند دور تا دور اتاق را نگاه کرد، چیزی نبود که بتواند به واسطه‌ی آن نیل‌رام را تکان بدهد تا از خواب بیدار شود. لبش را گزید و دوباره نیل‌رام را بررسی کرد، این آرامش قرار بود تا کی برقرار باشد؟
با یک نفس عمیق و اضطرابی که از ضربان تند قلبش مشخص بود جلوتر رفت. نزدیک کمر نیل‌رام روی زانو هایش نشست و دست لرزانش را جلو برد. دستش به وضوح می‌لرزید، بیخیال پسر این‌ ادا اطوار ها ندارد که، فقط یک صدا زدن ساده است. تو جلوی دیوهای سپید ایستاده‌ای، او که تنها یک دختر است تازه به جادو هم مسلط نیست. ترس ندارد!
اما این افکار آرامش نکرد، دست خیس از عرقش را روی شانه‌ی نیل‌رام نهاد. پارچه‌ی ساتن صورتی کم‌رنگی که در بدن نیل‌رام خودنمایی می‌کرد زیر دستش لغزید و او را بیشتر مستاصل کرد. آهسته او را تکان داد و صدای مضطربش در اتاق طنین انداخت.
- نیل‌رام بانو. لطفا... ب... بیدار شو.
لرزش درون صدایش که در اتاق واضح طنین انداخت ساکت شد و خیره به نیل‌رام منتظر ماند تا بیدار شود. اما نه، نیل‌رام ذره‌ای تکان نخورد. انگار خواب این دختر سنگین‌تر از این حرف‌ها بود. به نظرم ضرب‌الثمل "همه را آب می‌برد او را خواب" مصداق بارز اوست. ریوند تا حدودی عصبی شده بود زیرا از فشار استرس و شرم داشت آب می‌شد. این‌بار محکم‌تر فشارش داد، شانه‌اش را می‌گویم.
- نیل‌رام بانو برخیز، باید برای تمرین آماده شوی.
نیل‌رام با صدای بلند و محکم ریوند و آن تکان‌هایی که همچون زلزله می‌مانستند چشم باز کرد و سریع در جایش نشست. با شوک به قیافه‌ی سرخ شده‌ی ریوند نگاه کرد و سر تا پایش را دید، با بهت پرسید:
- تو اینجا چی کار می‌کنی؟
اطراف را از نظر گذراند و بلندتر گفت:
- اونم توی اتاق من!
ریوند که شدیدا هول کرده بود، سریع از روی زمین برخاست و سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و دست‌های عرق کرده‌اش را درون جیب شلوارش فرو برد. نگاهش را به دیوار اتاق دوخت و سریع گفت:
- صدایت زدم بیدار نشدی. مجبور شدم وارد اتاقت شوم. غذا... غذا آماده است بیا چیزی بخور، بعد از آن باید تمرین کنی.
نفس کم آورد و پس از گفتن حرف‌هایش بلند نفس کشید، نیل‌رام که با چشم‌های ورقلمبیده او را نگاه می‌کرد از روی زمین برخاست، جلوی ریوند ایستاد و دست به سینه زد. حق به جانب با نگاهی موشکافانه به ریوندی که سعی داشت شکاف های دیوار را پیدا کند پرسید:
- می‌تونستی در بزنی. چرا باید بیای تو؟
ریوند ابرویش را از سر تعجب و فهمیدن منظور نیل‌رام بالا انداخت، مستقیم به مردمک‌های عسلی نیل‌رام خیره شد، حیران گفت:
- در مورد من چه فکر می‌کنید مهربانو؟ گمان می‌کنید در نزده‌ام و سر خود وارد شده‌ام؟
نیل‌رام متسمخر پوزخند زد و شانه‌اش را به نشان همین‌طور است بالا انداخت، سرش را کمی کج کرد و همان‌طور که به عرق‌های روی پیشانی ریوند نگاه می‌کرد پاسخ داد:
- همین‌طور فکر می‌کنم! از خدات بود بیای تو و من رو ببینی. لابد تو که اومدی دیدی وضعم بد نیست ناراحت شدی! اوخی.
ریوند کلافه دستی درون موهایش کشید، بیچاره آمد ثواب کند کباب شد. خشمگین موهایش را بهم ریخت و با حرص به سمت در قدم برداشت. همان‌طور که از کنار نیل‌رام می‌گذشت لبخندی عصبی زد و گفت:
- فکر هایت فاسدند، چطور رامین که بیدارت کرد قصد بدی نداشت، اکنون من قصد بدی دارم؟
نیل‌رام با این حرف ریوند تعجب کرد. اصلا چه ربطی به رامین داشت؟ خشمگین چرخید و با فریاد گفت:
- تو اومدی توی اتاقم اون‌وقت طلبکارم هستی؟
ریوند در جایش ایستاد، بلافاصله فریادی زد که تمام عمارت به خود لرزید:
- تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد!
نیل‌رام بهت‌زده با دهانی باز و چشم‌هایی ساکن به پشت سر ریوند خیره ماند. شانه‌های پهن و عضله‌های قوی‌اش را از نظر گذراند که ریوند به سرعت نور در را گشود و از اتاق بیرون رفت. با صدای بسیار بلند بسته شدن در، نیل‌رام همچنان حیران به جای خالی ریوند خیره ماند، او وارد اتاقش شده بود تا بیداش کند. خودش به خوبی می‌دانست که خوابش سنگین است، او فقط خواست سر به سرش بگذارد ولی چرا آن‌قدر سرخ شده بود و عرق می‌ریخت؟
آن حرف... در گوش‌هایش اکو شد. تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد! نیل‌رام دستش را روی قلبش نهاد، چرا آن‌قدر تند می‌زد؟ چه مرگش شده بود؟ لبش را گزید و لبخند محوی زد. می‌دانست موضوع چیست؛ می‌دانست! گونه‌هایش قرمز شده بودند و این را از روی داغی آن‌ها احساس می‌کرد. دستی بر گونه‌هایش زد محکم و متوالی و زمزمه کرد:
- آروم باش... آروم باش نیل‌رام.
سعی کرد حواس خودش را پرت کند. این پسر اگر در ایران کنونی زندگی می‌کرد روزی صد بار از عرق شرم آب می‌شد و در عرض یک هفته چیزی ازش نمی‌ماند از بس که در روابط با زن‌ها مشکل داشت. از این فکر خندید و به سمت یک آینه‌ی بلند و پهن که به دیوار کنار پنجره تکیه داده شده بود، رفت. جلوی آن ایستاد و خودش را بررسی کرد. موهایش شدیدا بهم ریخته بودند. خوب شد ریوند شلختگی‌اش را به رویش نیاورد! موهایش را که سروسامان داد لباسش را تکاند تا چروک‌هایش بیرون روند. لباسش را امروز صبح تغییر داده بود. شاید آن لباس‌های مدرن باعث شده بودند نتواند جادو کند. لباسش از ساتن صورتی رنگ روشن بود که از سینه تا کمر گلدوزی شده است، کمر به پایین با یک دامن کلوش دوخته شده است و میان کمر و دامن یک کمربند چرمی قرار دارد. انصافا این لباس را خیلی دوست داشت و از پوشیدن آن لذت می‌برد. البته که به هیچ‌وجه به روی خود نیاورده بود و حتی اعتراض کرده بود که چرا ریوند آن‌قدر کج سلیقه است.
در آینه به خودش یک لبخند محو زد، صورتش روشن شده بود و شاید بخاطر استراحت بعد از ظهرش بود. اما خوب می‌دانست که بخاطر چیز دیگریست؛ حرف ریوند. مطمئنم که حرف ریوند باعث شد آن‌قدر انرژی بگیرد. تو نیز بیا، کسی جلویت را نمی‌گیرد. این حرف خیلی چیز ها را لو می‌داد، خیلی چیز ها.
با سر و سامان دادن خودش از اتاق بیرون آمد و به سمت مطبخ قدم برداشت. با رسیدن به آشپزخانه و اتاقک رو به رویش رامین و ریوند را دید که روی زمین دور سفره نشسته بودند. ریوند با دیدن نیل‌رام چایی که می‌خورد در گلویش افتاد و سرفه کرد. رامین گیج به ریوند نگاه کرد، از شدت سرفه رو به سیاهی می‌رفت که رامین به دادش رسید. چند مشت محکم پشت گردنش کوبید تا حالش بهتر شد. نیل‌رام سعی کرد به روی خود نیاورد، انگار نه انگار که چیزی شده بود. اما عجیب است، چرا گارد دفاعی نیل‌رام پایین آمده بود؟ چرا مثل همیشه، مثل روز های اولش در پارسه بد دهانی نمی‌کرد؟ چرا ساز مخالف نمی‌زد؟
در آرامش کنار سفره نشست، درست رو‌به‌روی ریوند که در آن‌طرف سفره‌ی مربع نشسته بود. نگاهی به او انداخت، سر ریوند تا جایی که می‌شد پایین بود و داشت با پنیر گوسفند و نانی که رامین پخته بود کلنجار می‌رفت. نیل‌رام با این رفتار او اخم کرد، این چه رفتاری بود؟ پس از آن‌حرف چرا این‌چنین رفتار می‌کرد؟ خشمگین لبش را گزید و با حرص گفت:
- نمی‌تونی مثل آدم چایی بخوری اون‌وقت می‌خوای به من جادو یاد بدی؟
ریوند سرش را بالا آورد و به چشم‌های درخشان نیل‌رام خیره شد. خشمگین لب زد:
- غذایت را بخور مهربانو کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.
نیل‌رام صورتش را کج و کوله کرد و ادایش را در آورد که ریوند با بهت نگاهش کرد، چرا عنصرش قاطی شده بود؟ نکند سرش به سنگ خورده است؟ صدای باز شدن در اتاق دیگری از راهرو آمد و بعد پناه رویت شد. سلامی به همه کرد و کنار نیل‌رام رو‌به‌روی رامین نشست. رامین خوش‌رو چای را جلویش نهاد. نگاه نیل‌رام ناخواسته روی فنجان چای قفل شد، یک فنجان کمر باریک و نعلبکی که بخار زیادی از درون آن بیرون می‌آمد. پناه نفس عمیقی کشید و با ذوق گفت:
- گل محمدی توشه!
رامین سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد و با لبخند گفت:
- به تازگی از غرب شوش به دستم رسیده است. با شادی میل فرمایید.
پناه که بسیار از عطر گل محمدی خوشش می‌آمد، شاداب لیوان را برداشت و بالا آورد، زیر دماغش نگه داشت و چشم‌هایش را بست، نفس عمیقی کشید و لب زد:
- بهترین عطر دنیاست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیل‌رام سرش را پایین انداخت و در سکوت مشغول خوردن چای و پنیر و نانش شد. ریوند هم هر از گاهی به نیل‌رام نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت، در این بین فقط رامین و پناه با یکدیگر حرف می‌زدند و گاهی پناه ریز می‌خندید. پوزخند شکل بسته روی لب‌های نیل‌ر‌‌ام کاملا نشان می‌داد که به خوبی می دانست در افکار پناه چه می‌گذرد!
ده دقیقه بعد ریوند همان‌طور که لیوان‌های چای و بشقاب‌ها را با آب درون کاسه‌ی بزرگی در مطبخ می‌شست با صدای بلندی گفت:
- نیل‌رام بانو باید برای تمرین دوباره به حیاط برویم، لطفا آماده شو.
نیل‌رام که کنار دیوار اتاقک رو‌به‌روی مطبخ نشسته بود و به حرف‌های پناه و رامین در مورد جادوی آتش گوش می‌داد، کلافه چشم در حدقه چرخاند و با صدای بلند گفت:
- قرار نیست تمرین کنم. دست از سرم بردار ریوند.
ریوند با شنیدن این حرف، آخرین لیوان را آب کشید و اخم کرد. از روی صندلی بلند شد و دستهایش را با لباسش خشک کرد. به سمت نیل‌رام آمد و جلویش دست به سینه ایستاد. از بالا به دخترک زبان نفهم نگاه کرد و گفت:
- باید تمرین کنید، این‌چیزی نیست که تو بتوانی برایش تصمیم بگیری.
نیل‌رام اصلا از این‌حرف خوشش نیامد، پس سریع از روی زمین برخاست و با خشم جلوی ریوند قد علم کرد، فاصله‌ی زیادی نداشتند آن‌قدری به همدیگر نزدیک بودند که اگ کمی تکان می‌خوردند نوک دماغ هایشان هم دیگر را لمس می‌کرد. نیل‌رام با خشم گله‌مند گفت:
- فکر نکن چیزی بهت نمی‌گم یعنی باهات کنار اومدم!
ریوند لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشاند، نگاه نیل‌رام ناخواسته روی لب‌های پهن ریوند قفل شد. لب‌هایش که حرکت کردند صدایش در نزدیک ترین حالت ممکن به گوش رسید:
- مجبور هستی که به حرف‌هایم گوش دهی مهربانو.
نیل‌رام با حرص نگاه را از لب‌های ریوند گرفت و بالا تر آورد، ابرو های پهن و هفتی شکل ریوند که باعث جدیت دلنشینی درون چهره‌اش شده بود را کاووش کرد و با حرص گفت:
- کی گفته؟ هر وقت که بخوام می‌تونم بهت گوش ندم. ببینم کی می‌تونه بهم چیزی بگه!
ریوند نفس عمیقی کشید و سعی کرد پوست گندمی نیل‌رام با ترکیب موهای مشکی بهم ریخته‌اش حواس او را پرت نکند. ضربان قلبش بالا رفته بود و آن‌قدر محکم به سینه‌اش می‌زد که لحظه‌ای ترسید نکند بخاطر نزدیکی زیاد نیل‌رام صدای قلبش را بشنود. پس یک قدم عقب‌تر آمد و با تحکم خیره به نیل‌رام عصبانی گفت:
- همچون کودکان رفتار می‌کنی، دیو ها در پارسه فعال شده‌اند پس مجبور هستی که تمرین کنی تا به عنصرت کنترل داشته باشی. این یک اجبار است، اگر نیایی فردا خبری از غذا و آب نیست.
نیل‌رام بهت زده به ریوند خیره ماند، داشت چه می‌گفت؟ جدی بود؟ رامین از این حرف ریوند تکانی به خود داد و از روی زمین برخاست، کنار ریوند ایستاد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد:
- واقعا لازم است آن‌قدر سخت بگیری؟
ریوند خشمگین روی از همه گرفت و به سمت در عمارت رفت، همان‌طور که از راهرو می‌گذشت بلند گفت:
- تا یک دقیقه‌ی دیگر اگر بیرون نبودی به تو قول می‌دهم سر حرفم بمانم.
صدای بسته شدن در که به گوش رسید رامین کلافه دست بر صورتش کشید و به نیل‌رام چشم دوخت. سعی کرد مهربان باشد، جوری که نیل‌رام تحریک نشود.
- لطفا با ریوند دعوا نکن مهربانوی زیبا، او اگر روی لج بیفتد دیگر کسی حریفش نمی‌شود.
پناه دهانش را باز کرد، دستش را جلو آورد تا مانع رامین شود اما دیگر دیر شده بود. زیرا او ناخواسته حالت حماقت نیل‌رام را فعال کرده بود. نیل‌رام عصبانی از حرف رامین، صورتش را درهم کشید و فریاد زد:
- فکر می‌کنه کیه که این‌جوری با من رفتار می‌کنه؟ به جون خودم تا فردا هم اونجا وایسه پام رو از این در بیرون نمی‌ذارم. ببینم تا کی می‌خواد بهم گشنگی بده، مرتیکه احمق پررو!.
رامین بیچاره حیران شاهد حرف‌های رکیک نیل‌رام بود و نمی‌توانست چیزی بگوید. نیل‌رام عصبانی از راهرو گذشت و وارد اتاقش شد و آن‌قدر در را محکم کوبید که کل عمارت مجدد به لرزه در آمد، آن‌قدری که از صدای مهیبش پرندگان به هوا پریدند و سر و صدا کردند. پناه سری از روی تاسف تکان داد و به دیوار تکیه زد، خونسرد گفت:
- خودت رو درگیر این دو تا نکن رامین. نیل‌رام و ریوند درست مثل هم‌اند.
رامین با دهانی باز کنار پناه نشست و گیج زمزمه کرد:
- تاکنون مهربانویی این‌چنین بی‌ادب ندیده بودم.
پناه ریز خندید ولی بعد سعی کرد نقشش را به عنوان یک دوست ایفا کند، پس خطاب به رامین که هنوز بهت‌زده بود گفت:
- اون تقصیری نداره، نیل‌رام از بچگی محبت ندیده که بخواد محبت رو جبران کنه.
رامین سرش را به سمت پناه چرخاند، منظورش چه بود؟ با کنجکاوی پرسید:
- محبت ندیده است؟ چطور ممکن است کودکی محبت نبیند؟
پناه آهی کشید و دستی روی انگشتر طلایش که طرح برگ انجیر داشت کشید. آن را پدرش برای تولد هجده سالگی‌اش خریده بود. آهسته زمزمه کرد:
- مادر و پدرش باهم مشکل دارن. ده سالی هست که دوستشم و تا یادمه هیچ‌وقت نبوده که باهم دعوا نداشته باشن.
رامین کاملا به سمت پناه چرخید، دستش را روی پشتی ترمه‌ی پشت سرش گذاشت و پرسید:
- به اجبار ازدواج کرده بودند؟ مادر و پدرش را می‌گویم.
صدایی از بیرون پنجره به گوش رسید، هر دو چرخیدند و به بیرون نگاه کردند، حیاط آرام و ساکن بود. پناه باز سرش را چرخاند و به انگشترش نگاه کرد، اما رامین متوجه‌ چیزی شد. لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از آن چیز براق میان چمن‌ها گرفت. انگار یک تکه فلز میان چمن‌ها بود، شبیه یک برگ چمن حالت گرفته و درخشش کمی داشت. عجیب است که پناه متوجه‌ی آن نشد، شاید فکرش بیش از حد درگیر بود. مجدد به حرف آمد:
- نه عاشق هم بودن اما یکهو پدرش عوض شد. این‌طور که نیل‌رام برای من و آرزو تعریف می‌کرد وقتی اون به دنیا می‌اومده و مادرش حامله بوده، پدرش به مادرش خیانت می‌کنه و با یه زن خیلی جوون‌تر ازدواج می‌کنه. الان نیل‌رام هجده سالشه و می‌شه گفت هجده ساله که درگیر این موضوع هستن.
رامین لبش را از روی شرم گزید و متفکر زانویش را خم کرد و دست دیگرش را روی آن نهاد. نگاهش را به شال قرمز پناه داد و با لحنی گیج پرسید:
- چرا پدرش به مادرش خیانت کرد؟ آیا مادرش خیانت کرده بود؟
پناه ناخواسته پوز‌خند زد. چقدر افکارش ساده بودند. یعنی اگر زن اول خیانت کرده بود برایش منطقی به نظر می‌رسید که مرد هم خیانت کرده باشد... آه به کجا رسیده‌ایم؟ پناه لبش را با زبان خیس کرد و مغموم زمزمه گویان گفت:
- نه. بهونش این بود که مادر نیل‌رام قدیمیه و مذهبیه خشکه، برای همین یه زن تازه و بروز می‌خواسته. اما به خدا مادر نیل‌رام خیلی ساده و آرومه. بنده خدا هرگز از حرف‌های زشت اون مرد نفرت‌انگیز گله نمی‌کنه.
رامین گیج از اصطلاحات جدیدی که پناه به زبان می‌آورد؛ سرش را کج کرد و پرسید:
- مذهبی خشک دیگر چیست؟ بروز و تازه؟ چرا باید یک مهربانوی با ارزش را با تازه و جدید که القابی برای اشیاء هستند مقایسه کنید؟
پناه سرش با به نشانه‌ی بله موافق هستم تکان داد و غمگین خندید. سرش را بالا گرفت و با بغض به رامین خیره شد. صورت سبز و کشیده‌اش را از نظر گذراند و چشم‌های سیاه و بزرگش را بررسی کرد. لب زد:
- آینده این‌طوریه رامین، مردهای ما این‌طوری شدن. زن‌هامونم عوض شدن. برای همین می‌گم پارسه چقدر قشنگه. پارسه... خارج از جادویی که داره فرهنگ غنی توش موج می‌زنه. توی آینده دین‌های زیادی میاد و یکیش اسلام هست، کامل‌ترین دین اما، افرادی افراطی رفتار می‌کنن و زن‌هاشون رو می‌زنن. به اسم دین کار هایی که خودشون دوست ندارن و به نفعشون نیست رو منع می‌کنن. بهونه پشت بهونه به اسم دین. اما به خدا قسم دین اسلام این‌طوری نیست رامین!
رامین کنجاو و اخم‌آلود با دقت تمام به حرف‌های پناه گوش می‌داد. گاهی سوال‌هایش از حرف‌های پناه آن‌قدر دقیق بودند که پناه واقعا از پاسخ دادن به آن‌ها لذت می‌برد. اینکه هم صحبتی پیدا کرده است، اینکه کسی به حرف‌هایش گوش می‌داد نیز بی‌تاثیر در آن‌همه لذت نبود. ده دقیقه گذشت تا آن‌که پناه داستان زندگی نیل‌رام را برای رامین تعریف کرد و رامین بالاخره دست‌هایش را درهم گره کرد و ناراحت گفت:
- می‌دانی پناه... به نظر من نیل‌رام حق دارد.
پناه لبخند گرمی زد و با لحنی متشکر از درک عمیق رامین زمزمه کرد:
- ممنون که درک می‌کنی...
زمزمه‌هایشان به گوشش نرسید زیرا آن‌تکه چمن فلزی ناپدید گشته بود. تکیه‌اش را از دیوار عمارت گرفت و با اخم و عذاب وجدان به آسمان نگاه کرد. او هیچ‌چیز نمی‌دانست اما... اما باز هم به آن دختر حق نمی‌داد این‌چنین رفتار کند. نه او نمی‌توانست به هر دلیلی این بی‌ادبی ها را تکرار کند و انتظار داشته باشد کسی به او چیزی نگوید. هر بار حماقت کند و... آهی کشید. ناامید زمزمه کرد:
- ریوند داری چه می‌کنی؟ صادق باش، با خودت صادق باش تو پشیمان شده‌ای.
سرش را پایین انداخت و به چمن‌های تازه‌ی زیر پایش خیره شد. اما نمی‌توانست از حرفش بازگردد، مگر می‌شد؟ نه زیرا او ریوند بود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فصل بیست و هشت
آن‌شب دیرتر از همیشه به صبح رسید. ریوند تا شب روی پشت بام عمارت رامین نشسته بود و به آسمان ابری نگاه می‌کرد. نیل‌رام نیز درون اتاقش با زانوانی بغل گرفته به خواب رفته بود و بی‌کران باز هم کنارش بود. خوبی بی‌کران آن بود که هر گاه نیل‌رام به او نیاز داشت ظاهر می‌شد. مثلا می‌دانست که وقتی ریوند سر شب در اتاق را زد تا نیل‌رام را بیدار کند، باید مخفی می‌شد!
صبح حوالی یک ساعت پس از طلوع آفتاب، رامین مشغول دانه ریختن برای کبوترهای شهر بود و داشت میان چمن‌های حیاطش دانه می‌پاشید. پناه همراهش قدم برمی‌داشت و سوال هایی از عنصر آتش، از شهر و از پارسه، کلا هرچیزی که می‌توانست از رامین بیچاره بپرسد را دریغ نمی‌کرد. البته که رامین هم خشنود جوابش را می‌داد. از ظاهر خندان و روشنش مشخص بود که آن‌قدر ها هم از وضعیت ناراضی نبود.
زمان برخلاف دیشب زود گذشت و ظهر فرا رسید، بوی غذای جادویی در عمارت رامین بدجور پیچیده بود، جوری که هرکس وارد عمارت می‌شد، غرغر شکمش را نمی‌توانست کنترل کند. زیرا رامین برای آن ظهر قرمه سبزی با برنج زعفران آماده کرده بود. شکم نیل‌رام هم حسابی صدا می‌داد اما غرور و اقتدارش باعث شد همچنان نذارد گرسنگی پیروز میدان باشد. پس دامن لباسش را جلوی دماغش گرفت و روی زمین به شکم خوابید. سعی کرد آن بوی خوش طعم و لذیذ قرمه سبزی را انکار کند اما مگر می‌شد؟ مگر می‌شد به‌به و چه‌چه های پناه و ریوند را نشنید که در مورد غذا تعریف و تمجید می‌کردند و رامین خوشحال به خود افتخار می‌کرد؟
نیل‌رام خشمگین سرش را چرخاند و در همان حالت خمیده به حیاط نگاه کرد، کبوتر ها بازگشته و داشتند دانه می‌خوردند. نالان لب زد:
- از همه‌تون متنفرم!
دوباره سرش را میان دامنش قایم کرد و تا خود شب، درگیر این بود که قطعا می‌تواند بر گرسنگی غلبه کند و هرگز لازم نیست به ریوند و پناه شاید هم رامین آشپز این عمارت التماس کند تا یک تکه غذا به او بدهند. اما زهی خیال باطل، زیرا دو ساعت مانده به غروب آفتاب، معده و روده‌اش دیگر رحمی به همدیگر نمی‌کردند.
از درد معده‌ی شدید که همچون فرو رفتن سوزنی در مرکز شکمش می‌مانست، از روی زمین برخاست. با سر و صورتی عرق کرده و چشم‌هایی سرخ شده آب دهانش را قورت داد. درد امانش را بریده بود و در یک لحظه، با خود گفت واقعا این درد ارزشش را دارد؟ غرور ارزش این درد را داشت؟ نه نداشت!
پس دست از لجبازی برداشت و به سمت در اتاق راه افتاد، آن را آهسته باز کرد که صدای لولای در توی کل راهرو پیچید. نگران اطراف را بررسی کرد، خوشبختانه کسی در راهرو نبود، نیل‌رام با معده‌ درد شدید از اتاق بیرون آمد و به سختی همان‌طور که دولا شده و دلش را گرفته بود، به سمت مطبخ راه افتاد. در کمال حیرت آنجا هم کسی نبود و عمارت، در سکوت و آرامش به سر می‌برد. شانه‌اش را از سر آسودگی بالا انداخت، بهتر حداقل کسی نمی‌فهمید،او غذا خورده است و این‌چنین می‌توانست، بیشتر لجبازی کند. پس این‌بار با احتیاط وارد مطبخ شد و کمی خمره‌ها و سبد‌ها را زیر و رو کرد. در نهایت ذوق و شوق، یک قابلمه‌ی سفالی پر از برنج و خورشت دید.
احتمالا از غذای ظهرشان اضافه آمده بود که آن را درون یخچال سفالی گذاشته بودند. قابلمه را از توی یخچال که بیشتر شبیه یک گاوصندوق بود، بیرون آورد و در آن را بست. یخچال به کمک جادوی آب سرد شده بود پس هرچقدر هم باز می‌ماند گرم نمی‌شد ولی خب نیل‌رام که این را نمی‌دانست.
یک قاشق سفالی از توی سبد حصیری برداشت و پاورچین‌پاورچین به سمت انتهای راهرو رفت. قبل‌تر دیده بود که رامین برای کاری از پله‌ها بالا می‌رفت، چه کاری را نمی‌دانست اما در هر حال به یک‌جایی می‌رسید که ‌می‌توانست گفت از دید عموم پنهان بود. بهترین جا برای خوردن غذایی که نباید خورده شود!
قابلمه و قاشق به دست از پله‌های خشتی که ارتفاع هر کدام زیاد بود، بالا رفت. حدود چهل پله پشت سرهم آن هم در تاریکی که اگر آفتاب نبود، مطمئنا زمین می‌خورد. با بالا آمدن از آخرین پله، نفس‌نفس زنان در فلزی که افقی روی سقف کار شده بود را باز کرد. با بالا آمدن از آن‌ها فهمید کجاست، بالای سقف عمارت رامین بود. اینجا پشت‌بام به حساب می‌آمد دیگر.
اطراف را دید، منطره‌ی شهر از این بالا واقعا چیز دیگری بود. ذوق و شوقش را نمی‌توانست پنهان کند. به خصوص که آن‌قدر چهره‌ی بهت‌زده و خوشحالش آن را از صد فرسخی فریاد می‌زد. به سمت لبه‌ی سقف قدم برداشت، پشت عمارت رامین یک حیاط کوچک دیگر بود که مرغ‌هایش را آن‌جا در یک قفس نگه می‌داشت. صدای قدقد مرغ و خروسش واضح به گوش می‌رسید. روی لبه‌ی سقف نشست و پاهایش را با ذوق، همچون کودکان آویزان کرد. از ارتفاع نمی‌ترسید. خوشحال از دیدن منظره‌ی غروب و آسمان صورتی که کم‌کم به طیف قرمز نزدیک می‌شد، قابلمه‌ را در آغوشش گرفت، درش را کناری گذاشت و قاشق به دست شروع به خوردن غذا کرد. اولین لقمه را که در دهان خشک شده‌اش نهاد شکمش به قار و قور افتاد.
چشم‌هایش را با لذت بست، این آخرین درجه‌ی خوش طعمی یک غذا بود! بغض گلویش را گرفت، ناخواسته به یاد غذا های مادربزرگش افتاد. غذا های او با بقیه خیلی فرق داشت. بله فرق داشت. بغضش را به سختی فرو داد، بس کن دختر، اکنون به فکر گرسنگی‌ات باش. قاشق را دوباره درون قابلمه فرو کرد و سبزی و برنج را باهم درون دهانش چپاند. دست پخت رامین انصافا به دلش نشسته بود. برای خودش آشپزی به حساب می‌آمد. خوردن قرمه سبزی و برنج خوش طعم ایرانی در هوای نسبتا سرد و تماشای آسمان نزدیک غروب، واقعا دل‌پذیر بود. صدای کلاغ‌های باهوش و خوش خبر که در آسمان غروب پیچید، نیل‌رام قاشقش را برای بار دوازدهم پر کرد و در عمق دهانش فرو کرد. داشت از نهایت طعم غذا و هوای خوب امروز لذت می‌برد که صدایی از پشت سرش به گوش رسید:
- طعمش چطور است؟
شوکه هینی گفت که غذا در گلویش پرید و به سرفه افتاد. ریوند جلوتر آمد و محکم بر پشتش کوبید، دو تا سه بار تکرار کرد تا بالاخره حالش خوب شد. سرخ شده از سرفه‌های پی‌در‌پی سرش را چرخاند و پشت سرش را دید، ریوند با خنثی‌ترین چهره‌ی ممکن بالای سرش ایستاده بود.
به سستی آب دهانش را قورت داد، اکنون چه می‌شد؟ غرورش شکست، اقتدارش جلوی ریوند خرد شد و حالا تا آخرین لحظه‌ای که در پارسه حضور داشت این شکست را به رویش می‌آورد. مطمئن بود ریوند نمی‌گذارد حتی در خواب هم این لحظه و شکست غرورش را فراموش کند.
ریوند خونسرد کمی از نیل‌رام فاصله گرفت. شاید یک قدم و بعد، متقابلا مثل نیل‌رام روی لبه‌ی سقف نشست و پاهایش را آویزان کرد.
نیل‌رام از این کار تعجب کرد، ابرو هایش را بالا داد و با چشم‌های مشکوک به ریوند خیره ماند. در فکر ریوند چه می‌گذشت؟ ریوند لباس یخی‌اش را که همان پیراهن بعد از ظهری دیروز بود را صاف کرد، با تن صدایی آرام گفت:
- نوش جانت. طعم غذاهای رامین واقعا عالی‌ست.
نیل‌رام با این حرف ریوند بیشتر از پیش شوکه شد، داشت عادی رفتار می‌کرد؟ یعنی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد؟ با تردید به قابلمه چشم دوخت، یکهو فکری به سرش زد، نکند تعقیبش می‌کند؟ وگرنه چطور ممکن بود اینجا پیدایش شود؟ با خشم به ریوند نگاه کرد و عصبی گفت:
- تعقیبم می‌کنی؟
ریوند خنثی سرش را به چپ و راست تکان داد، با لحن خسته گفت:
- اکثر مواقع اینجا خلوت می‌کنم. زیرا عمارت رامین منظره‌ی زیبایی به شهر دارد.
نیل‌ر‌ام کمی فکر کرد و آهانی زیر لب گفت، منطقی به نظر می‌آمد. ناخواسته دوباره زبان باز کرد.
- من... معده درد داشتم برای همین...
صبر کن، چرا داشت توضیح می‌داد؟ اصلا چه لزومی داشت برای ریوند بابت غذا خوردن پنهانی‌اش توضیح دهد؟ پس اخم کرد و حرفش را ادامه نداد. اما ریوند با لحن مهربانی که باز هم خستگی از آن می‌بارید گفت:
- اشبتاه از من بود مهربانو، نباید با غذا خوردن شما را تنبیه می‌کردم. من... خب تا به حال پیش نیامده بود کسی با من بحث کند و روی حرف‌هایم نه بیاورد. برای همان قدرت تصمیم‌گیری‌ام را از دست دادم. من... عذر‌می‌خواهم.
برای ریوند خیلی سخت بود که اشتباهش را بپذیرد و معذرت خواهی کند. برای نیل‌رام حتی تعجب‌بر‌انگیزتر بود که چطور ممکن است ریوند با آن‌همه قدرت و غرور بیاید و این‌چنین آرام و خونسرد از او معذرت خواهی کند. ناخواسته آهی کشید، این آه از سر آسودگی بود یا افسوس؟ قاشق را محکم تر گرفت و دوباره آن را با غذا پر کرد. با صدایی که مشخص بود گاردش کمتر شده است؛ جوری که دعوایی در صدایش حس نمی‌شد گفت:
- واقعا طعم خوبی داره.
غذا را درون دهانش گذاشت و به افق خیره شد. ریوند با این حرف سرش را سمت راست چرخاند، با حیرت به نیل‌رام چشم دوخت، به رویش نیاورد؟ معذرت‌خواهی‌اش را به روی او نیاورد؟ گمان می‌کرد پس از معذرت خواهی تا آخرین روزی که اینجا است دستش می‌اندازد و از غرور بزرگ خودش و شکست حرف ریوند افتخار می‌کند. مطمئن بود این را در چشم همه فرو می‌کرد تا حتی یک لحظه هم فراموششان نشود. اما... نیل‌رام اینکار را نکرد. لبخندی ناخواسته روی لب‌های ریوند جای گرفت. نگاه از موهای برافروخته‌ی نیل‌رام که آرام به دستان باد تکان می‌خورد گرفت و به غروب دور دست داد، انعکاس زیبای نارنجی و قرمز غروب که در مردمک های سیاهش افتاده بودند، آهسته با لحنی سرشار از استرس گفت:
- چند شب دیگر عید است. می‌دانی؟ نوروز.
نیل‌رام سریع غذایش را قورت داد و با چشم‌هایی گشاد شده سر چرخاند، به ریوند و آن نگاه غروب‌مانندش خیره شد، بهت‌زده پرسید:
- نوروز؟ عید سال نو منظورته دیگه؟
ریوند به نشانه‌ی بله سرش را تکان داد و در ادامه گفت:
- شه‌بانو هر سال کل دوست‌ها را دور هم جمع می‌کند و یک مراسم بزرگ در عمارت من می‌گیرد. اکنون داشت دنبال پناه می‌گشت و خب... گفتم شاید بخواهی تو هم در میان جمع ما باشی.
شدیدا مردد بود، تک‌تک کلمات را که بیان می‌کرد، هر لحظه حسش می‌گفت ادامه نده، قلبش می‌گفت اکنون به سخره گرفته می‌شوی اما او ادامه داد. زیرا حسی از اعماق وجودش می‌گفت اشکالی ندارد، حسی از درون روح جادو گفت بگو و به او فرصت بده تا انتخاب کند. نیل‌رام با شنیدن حرف‌های ریوند اوهومی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به قابلمه چشم دوخت. قاشق دیگری پر کرد و گفت:
- چرا توی عمارت تو مهمونی می‌گیره؟
ریوند که سرتاسر وجودش از اضطراب و استرس بابت تمسخر و مخالفت شدید نیل‌رام از حضورش در مهمانی در هیاهوی بود، با این سوال نیل‌رام و آرامشی که در صورتش پدیدار بود، بهت‌زده نگاهش را از پرنده‌ی روی درخت جلویشان گرفت و به نیل‌رام داد. لباس صورتی رنگ نیل‌رام درون بدنش واقعا زیبا می‌درخشید. پس گیج لب زد:
- خب... نمی‌دانم. شاید چون حوصله ندارد عمارتش را تمیز کند.
نیل‌رام که انتظار این حرف را از ریوند نداشت، یکهو خندید. جوری که ردیف منظم دندان‌هایش نمایان شدند و این باعث شد دهان ریوند از تعجب باز شود. چقدر زیبا می‌خندید! قلبش ناگهان لرزید، یکهو احساس کرد ضربان قلبش نامعمول تند می‌زند. پس از آن نیز صدای ملایم نیل‌رام در گوشش اکو شد.
- مطنقی ترین دلیل ممکن همینه.
خنده‌ی زیبا و واقعا نایابی بود، پس ریوند هم مطلقا او را همراهی کرد و خندید. نهایت سعیش این بود که نگذارد نیل‌رام بهت و شوک را درون چهره‌اش ببیند و گویی موفق بود. زیرا نیل‌رام به کل حواسش جای دیگری سیر می‌کرد. پس از خنده‌های زیبایش همان‌طور که قاشق دیگری می‌خورد، گفت:
- این غذا طعم غذای مادربزرگم رو می‌ده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ریوند لبخندش را روی صورت خود حفظ کرد و تکانی به خود داد، داشت سر صحبت را با کسی مثل ریوند باز می‌کرد؟ به حق چیز های ندیده! پاهایش را مضطرب تکان داد و مردد پرسید:
- کنار او احساس بهتری داشته‌ای تا نزد مادر و پدرت که همیشه در حال دعوا بوده‌اند، درست است؟
نیل‌رام چند بار پشت سرهم پلک زد و سکوت را ترجیح داد، سرش را کج کرد و کمی با خود فکر کرد، او از کجا خبر از دعوای مادر و پدرش داشت؟ مگر به او گفته بود!؟ مشکوک دهان گشود و با چشم‌های ریز شده پرسید:
- از کجا می‌دونی مادر و پدرم باهم دعوا داشتن؟ تو...
لبش را با حرص گزید و خشمگین تن صدایش را بالاتر برد:
- پناه بهت گفته!
ریوند آهسته سرش را بالا و پایین کرد و با کمی تردید لب زد:
- خب در واقع گوش ایستادم تا فهمیدم. می‌دانم که مادر و پدرت باهمدیگر مشکل دارند و دلیلش چیست. اما پناه در مورد مادربزرگت چیزی نگفت. برحسب آنکه در عمارت شه‌بانو چای نبات را طبق دستور مادربزرگت درست کردی و اکنون باز هم از مادربزرگت گفتی... این را حدس زده‌ام.
نیل‌رام که پاسخ ریوند را منطقی دید، اوهومی گفت. واقعا نیاز بود آن‌قدر ریوند برایش توضیح دهد؟ اما ممنونش بود که به فکرش اهمیت می‌‌داد و نمی‌گذاشت برای خودش تحلیل و خیال‌بافی کند. قاشق دیگری از غذایش خورد و همان‌طور که گوشت بره زیر دندان‌هایش له می‌شد گفت:
- اون مادربزرگ پدریم بود. مامان راضیه هرگز تا لحظه‌ی مرگش حرف دلش رو نزد اما همیشه توی چشم‌هاش می‌دیدم که از عذاب‌وجدان فرسوده شده و آخرشم بخاطر همین دق کرد.
آهی کشید و بغض درون گلویش را قورت داد. با افکاری درهم اشتهایش را از دست داد و با غذا بازی کرد، واقعا ممنون ریوند بود که در سکوت به حر‌ف‌هایش گوش داد و میانش سوال نپرسد. اینکه نگذاشت از گذشته باز گردد یک دنیا ارزش داشت. کمی بعد دوباره صدایش در آن محوطه‌ طنین انداخت انگار داشت با خودش حرف می‌زد.
- مامان راضیه پدرم رو مجبور کرده بود با مادرم ازدواج کنه چون با مادربزرگ مادریم، دوست‌های صمیمی بودن. بابام خیلی حرف مادر و پدرش رو گوش می‌داد پس قبول کرده بود. ولی... ولی علاقه واقعا اهمیت زیادی توی زندگی داره. اخلاق های ریز و درشت همه مهم هستن. اینکه ندونی، شریک زندگیت موقع غذا خوردن ملچ مولوچ می‌کنه یا نه، مهمه، اینکه ندونی؛ همسرت چقدر به عقایدش پایبنده، مهمه. اینکه بدونی، همسرت چقدر بهت احترام می‌ذاره، مهم‌تر از همه‌است.
برایم جالب بود، این حرف‌ها شنیدنش از نیل‌رامی که آن‌قدر خودخواه و از خود متشکر بود... عجیب به نظر می‌رسید. آه دیگری کشید و بخاطر کور شدن اشتهایش قابلمه را از آغوشش جدا کرد، قابلمه را کنار خود روی زمین میان خودش و ریوند گذاشت. اما قاشق را درون دست‌هایش نگه داشت و با آن کلنجار رفت، همان‌طور که با آن بازی می‌کرد به افق دوردست خیره شد. سکوت همچنان پابرجا بود که ادامه داد:
- مامان راضیه تموم این‌مدت خودش رو مقصر جنگ و دعوا های مادر و پدرم می‌دونست. اکثر مواقع خونه‌ی اون بودم. من... می‌دیدم که چطور شبا توی اتاقش گریه می‌کرد و پیش عکس بابابزرگم ناله می‌کرد.
لبخند دردناکی روی لب‌هایش نشست، سرش را پایین انداخت و خیره به قاشق گفت:
- می‌دونی ریوند...
ریوند با صدا زده شدنش توسط نیل‌رام دوباره به خود لرزید، حواسش پرت اصطلاح عکس شده بود، اینکه چیست اما نیل‌رام او را به خودش معطوف کرد. چقدر زیبا ریوند را صدا می‌زد. بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، واضح به گوش رسید.
- مادربزرگ مادرم، مامان ندا، هرگز مامان راضیه رو بخاطر تصمیم و اجبارش سرزنش نکرد. اما دوستیشون از بین رفت. دیگه باهم رفت و آمد نکردن.
ریوند با خطاب قرار گرفته شدن توسط نیل‌رام، پلک زد و غمگین پرسید:
- برایم سوال است که چرا ازدواج را ساده گرفته بودند؟ واقعا به حرف دیگران باهم ازدواج کردند؟ برایم عجیب است زیرا ازدواج در پارسه کار مقدس و با ارزشی است.
نیل‌رام مغموم اوهومی گفت و با پوزخند لب زد:
- خودت داری می‌گی توی پارسه. آینده این‌طوری نیست. مادر و پدرا میرن خواستگاری و بچه هاشون رو مجبور می‌کنن با دختر آقای فلانی که سرشناسه ازدواج کنن. پول، شهرت، اعتبار و کلاس خانوادگی هم باعث این ازدواج می‌شه. شایدم قدرت‌نمایی خانواده که به بچه ثابت کنن حرف‌، حرف اوناست.
ریوند نگاهش را از روی قاشق درون دست نیل‌رام که مدام چپ و راست می‌شد گرفت و به سمت صورت دخترک بالا آورد، سرش را به چپ و راست تکان داد و متاسف گفت:
- پس رفتار هایت به این دلیل است؟ برای همان با همه و هر چیز گارد داری؟ چون اجبار بالای سرت بوده است؟
نیل‌رام ابرویش را بالا انداخت و سرش را سمت ریوند چرخاند، وقتی نگاه درون چشم‌هایش را دید، احساسی که از آن‌ها گرفت آرامَش کرد. پس به چشم‌های درخشان و سیاهش خیره ماند و ناامید گفت:
- از بچگی مسخره شدم، از بچگی بین مادر و پدرم دعواهاشون رو شاهد بودم. توی مدرسه همه همیشه مسخرم می‌کردن، همیشه آروم و نجیب می‌نشستم و اونا مقنعه‌ام رو می‌کشیدن، مانتوم رو پاره می‌کردن و بهم آب می‌پاشیدن. کفشام رو برمی‌داشتن و قایم می‌کردن، انگار براشون جالب بود. کتاب و قلم‌هام رو پرت می‌کردن و آخرش، آخرش مادر و پدرم ذره‌ای براشون مهم نبود. چون درگیر دعوای خودشون بودن.
بغض درون گلویش نشست و این در نگاهش هویدا بود. ریوند همان‌طور که به صورت غم‌زده‌اش نگاه می‌کرد لب زد:
- و همه‌ی این‌ها باعث شده است تا از افراد تازه دوری کنی درست است؟ و شاید ممکن بود آرزو و پناه را هم نداشته باشی.
نیل‌رام به سختی سرش را بالا و پایین کرد و زمزمه گویان گفت:
- اگه اصرار آرزو و پناه برای ارتباط برقرار کردن با من نبود هرگز باهاشون دوست نبودم.
و دیگر نتوانست حرف بزند و بغضش آرام شکست، اشک‌هایش جاری شدند و در سکوت گریست. ریوند با دیدن اشک‌هایش تکانی خورد، بدون هیچ اراده‌ای دستش را جلو برد و اشک‌های سرد نیل‌رام را از روی صورتش زدود. پس از آن دست‌های سرد نیل‌رام را گرفت. دست‌های خودش هم عرق کرده بودند اما برخلاف نیل‌رام گرما از آن‌ها منتشر می‌شد. دست‌هایش را صمیمانه فشرد، خیره در نگاه اشک‌بارش گفت:
- تو را درک نمی‌کنم اما حق را به تو خواهم داد. در مدتی که اینجا هستی به من اعتماد کن مهربانوی زیبا، هرگز کسی تو را مسخره نمی‌کند و هرگز کسی تو را زیر سوال نمی‌برد. هرگز با کسی مقایسه نخواهی شد.
نیل‌رام مستاصل آب دهانش را به سختی قورت داد. حس عجیبی داشت، حسی شبیه... تپش شدید قلب هم به دنبالش آمد! به آن حس چه می‌گفتند؟
دست‌های لرزان نیل‌رام که در میان دست‌های ریوند اسیر شده بود، گرم شدند و عرق کردند. این طیبعی بود؟ آن هم این‌قدر سریع؟ ضربان قلبش را دیگر نگویم، در کسری از ثانیه به شدت بالا رفت. ریوند آرام نزدیک‌تر آمد، خم شد و آن‌قدر به سمت صورت نیل‌رام کشیده شد که دماغ‌هایشان فاصله‌ای باهم نداشتند. خنده‌ی زیبایی روی صورتش نشست و با لحن عجیبی زمزمه کرد:
- به من اعتماد کن مهربانو. جادو را به تو یاد خواهم داد. محبت را هم همین‌طور.
نیل‌رام که حسابی معذب شده بود و دقیق نمی‌دانست چه مرگش شده است، اوهومی زیر لب گفت و خودش را بر خلاف اراده قلبش، عقب کشید. مضطرب در حالی که دست و پایش را گم کرده بود، لب زد:
- با... باشه. من... من...
ریوند که نیل‌رام مضطرب را دید که سعی داشت اطراف را بررسی کند، ملایم خندید. بعد آزادانه با صدای بلندتر خندید و دستی درون موهای خوش فرمش کشید، خیره به آسمان با لحنی مهربان گفت:
- برو و آماده شو تا به عمارت من برویم. شه‌بانو منتظر ماست تا در کار ها به او کمک کنیم.
نیل‌رام سریع باشه‌ای گفت و از روی لبه‌ی سفالی برخاست، قابلمه و قاشق را برداشت و دوان‌دوان بدون نگاه دیگری به ریوند، از پله ها پایین رفت. با رفتن نیل‌رام ریوند دست‌هایش را پشت سرش روی زمین نهاد و سرش را سمت آسمان بالا گرفت. لبخند عمیقی روی لب‌هایش بود اما ترس و نگرانی را از سوی قلب مضطربش احساس می‌کرد. ناچار آهی کشید و لبخند سریع‌تر از آنکه آمد پاک شد. مغموم به آسمان تیره و تاریک نگاه کرد. به ستاره‌هایی که همراه ماه، پشت ابرها پنهان شده بودند. غمگین لب زد:
- این کار درست نیست... ریوند داری با خودت و آن دختر چه می‌کنی؟
دست بر صورتش کشید و چشم‌هایش را بست، زانوهایش را در شکمش جمع کرده و سرش را روی آن‌ها نهاد. در حالت غم‌زده‌ای به سر می‌برد. چه شده است؟ منظورش چیست؟

فصل بیست و نه
ریوند وقتی نیل‌رام حاضر و آماده را در راهروی عمارت رامین دید، به معنای واقعی کلمه خودش را باخت. دخترک زبان‌دراز اکنون همچون مهربانوهای با حیا و شکوهمند می‌مانست. ریوند دستش را از توی جیب شلوارش بیرون آورد و تکیه‌اش را از دیوار راهرو گرفت. با دهانی که سعی داشت زیاد باز نباشد لب زد:
- زیبا شده‌ای، مهربانو.
نیل‌رام گونه‌های سرخ شده‌اش را با دست لمس کرد و سپس سرش را تکان داد. اما ریوند هنوز هم محو نیل‌رام و زیبایی‌اش بود. آن لباس زیبای کویری رنگ بدجور در بدنش خودنمایی می‌کرد. بیشتر از همه توجه ریوند را آن شال و پیشانی بند زیبا جلب کرده بود. با بهت نگاهش را به موهایی داد که اکنون زیر شال پنهان شده‌ بودند، متحیر زمزمه کرد:
- پیشانی بند بسیار برازنده‌ی توست.
نیل‌رام لبخند گرمی زد و دستش را روی مروارید‌های دوخته شده‌ی روی‌ پیشانی بند کشید. خودش هم در جلوی آینه‌ی اتاق آن را تحسین کرده بود. انصافا آن مروارید های سفید و براق که از میان پیشانی تا روی ابرویش می‌رسیدند را خیلی دوست داشت. مروارید‌ بزرگ یاقوتی رنگ روی مرکز پیشانی بند را هم همین‌طور. اما دروغ چرا، وقتی ریوند با جادو این لباس را در اتاقش احضار کرد اصلا آماده‌ی پوشیدن آن نبود. قصد نداشت بپوشد ولی... ولی حسی به او گفت این کار را بکن و او... برخلاف انتظار به حرفش گوش داد.
ریوند دستش را مردد جلو آورد، استرس داشت و این از لرزش دستش کاملا مشخص بود. با خوش‌رویی در نگاه عسلی رنگ نیل‌رام که اکنون سُرمه کشیده بود و بیشتر از همیشه گردی چشم‌هایش به چشم می‌آمد نگاه کرد و گفت:
- افتخار می‌دهید مهربانو؟
نیل‌رام ردیف دندان‌هایش را با یک لبخند شیرین به ریوند نشان داد و دستش را آهسته درون دست گرم ریوند نهاد. با نزدیک شدن به ریوند، گوشواره‌های بزرگ و آویز دار مرواریدی‌اش تکان خوردند و صدای دلنشینی ایجاد کردند. حواس ریوند به گوشواره‌ها جمع شد و آهسته پرسید:
- سنگین نیستند؟ من... تا کنون برای مهربانویی لباس تهیه نکرده‌ام. برای همان...
صدای نیل‌رام با لحنی راضی و خرسند در راهرو پیچید و نگذاشت ریوند حرفش را تمام کند.
- نه، با آویز روی لباسم سته، خلی قشنگه. این لباس و بیشتر از همه دوست دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ریوند با این حرف در قلبش چیزی را احساس کرد که تا کنون تجربه نکرده بود. ضربان قلبش دوباره بالا رفت و لبش را گزید. خشنود سرش را تکان داد و نگاهش را به سینه‌ی نیل‌ر‌ام دوخت. آن گردنبند بزرگ رو لباسی را از بازار هفتگی شوش خریده بود. به گفته‌ی تاجر برای دوران مادها بوده است و با اینکه نیل‌رام ارزش تاریخی این را نمی‌داند اما همین که از آن خوشش آمده و پاره‌اش نکرده است جای شکر دارد.
ریوند نفس عمیقی کشید و نگاهش را به دیوار داد، در حالی که سعی داشت خونسرد باشد گفت:
- بی‌کران را صدا بزن، باید به عمارت من برویم.
نیل‌رام متحیر به ریوند و آن چشم‌های ناآرامش نگاه کرد. مردمک‌هایش شدیدا می‌لرزیدند، او را چه شده بود؟ نکند بیمار شده است؟ نیل‌رام خیره در صورت مستاصل ریوند پرسید:
- اون خودش میاد عمارتت رو بلده. فعلا سرش با شکار یه کبوتر گرمه، تو چت شده؟
ریوند با این حرف نیل‌رام شوکه ابرویش را بالا انداخت، بهت‌زده پرسید:
- تو چطور از این موضوع اطلاع داری؟
نیل‌رام یکهو با چشم‌های گشاد شده سکوت کرد و رویش را از ریوند گرفت. عرق سریع در پیشانی‌اش ظاهر شد اما خوشبختانه پیشانی بند مانع دیدن آن توسط ریوند شد. نیل‌رام مضطرب خنده‌ی مصلحتی‌ای کرد و گفت:
- همین‌طوری حدس زدم. نمی‌خوای بریم؟
ریوند گیج آهانی گفت و چشم‌هایش را بست. دست دیگرش را بر دیوار خشت و گلی نهاد و دست نیل‌رام را در دست دیگرش فشرد. اخم روی صورتش نشست و این احتمالا بخاطر حرف نیل‌رام بود. او از کجا می‌دانست بی‌کران دارد چه می‌کند؟ لبش را گزید و در لحظه‌ای بعد چشم گشود. آن‌ها درست در مرکز سالن عمارت ریوند بودند. همان که نیل‌رام چشم باز کرد بقیه‌ را جلوی خودش و ریوند دید که با بهت به آن‌دو نگاه می‌کردند. البته بیشتر به نیل‌رام توجه داشتند تا ریوند زیرا تاکنون او را آن‌قدر زیبا و دلفریب شاید هم آرام و متین ندیده بودند. شه‌بانو بیخیال تمیز کردن میز ریوند شد و بهت‌زده با صدای بلند گفت:
- نیل‌رام است؟ به حق چیز های ندیده!
ریوند از کنایه‌ی شه‌بانو پوزخند زد و دید که نیل‌رام یک قدم عقب رفت. نه، به او قول داده بود حمایتش کند. پس دست نیل‌رام را رها کرد و متقابلا دستش را پشت کمر نیل‌رام نهاد. دخترک به خود لرزید زیرا اصلا به این‌جور کار ها از شخصی دیگر عادت نداشت. ریوند با ابرو به نیل‌رام اشاره کرد و گفت:
- بله او نیل‌رام است، زیباتر از هر زمان و متین‌تر از هر لحظه‌ای که دیده‌اید.
شه بانو که از پاسخ صریح ریوند هم شوکه شده بود دهانش را بست و سعی کرد خودش را کنترل کند، نکند این دو روان پریش شده بودند؟ نگاهش را به مهیار که روی صندلی رو‌به‌روی میز ریوند نشسته بود و داشت چای می‌نوشید داد، بهت‌زده زمزمه کرد:
- دیوانه شده‌ام یا آن‌ها سرشان به سنگ خورده است؟
مهیار لبخند گرمی به سوی شه‌بانو پاشید و خونسرد گفت:
- خیلی زودتر باید این‌چنین می‌شد.
سرش را سمت نیل‌رام و ریوند چرخاند و با احترام خطاب به نیل‌رام گفت:
- مهربانو نیل‌رام بسیار زیبا شده‌اید.
نیل‌رام تنها سرش را تکان داد و چیزی نگفت اما ریوند دستش را بیشتر به کمر نیل‌رام فشرد و او را وادار کرد تا راه بیفتد. هر دو سمت مبل‌ها رفتند و نشستند، ریوند کنار نیل‌رام جای گرفت و پاهایش را روی هم گرداند، دستش را سمت مهیار دراز کرد و گفت:
- مهیار لطفا کمی آب برایم بریز، اکنون از تشنگی می‌میرم.
نیل‌رام در سکوت شاهد کار هایشان بود و برایش سوال پیش آمد که پناه کجاست؟ نه صدایی از اتاق ها می‌آمد و نه در اطراف سالن خبری از پناه بود. برای همین آهسته سرش را سوی ریوند کج کرد و پرسید:
- پناه کجاست؟
شه‌بانو زودتر از ریوند که داشت آب می‌نوشید پاسخش را داد. همان‌طور که روی میز چوبی ریوند دستمال خیس می‌کشید گفت:
- دارد با رامین تمرین می‌کند. قرار شد تا موقع غذا بازگردند.
نیل‌رام آهانی گفت و مستاصل به شه‌بانو و مهیار نگاه کرد که هر دو خونسرد بودند و داشتند کار خودشان را می‌کردند. استرس زیادی داشت که این‌چنین جلویشان حضور پیدا کند اما خوشبختانه آن‌ها واکنشی بابت مسخره کردنش نداشتند. نفسش را آسوده بیرون داد و گفت:
- ریوند گفت برای نوروز باید کارها رو بکنیم. خونه تکونی و از این حرف‌ها دیگه؟
ریوند همان‌طور که به مبل تکیه داده بود؛ با نگاهی پر از محبت به نیم‌رخ نیل‌رام خیره شد. داشت راه می‌افتاد... واقعا از این حال خوب نیل‌رام خوشحال بود. شه‌بانو صاف ایستاد که کمرش تقی صدا داد. خسته کمرش را مالید و گفت:
- من کار‌ها را با جادو انجام داده‌ام. تنها می‌ماند تدارک غذاهای عید و خرید لوازم سفره‌ی هفت شین. وای ریوند!
نگاه نگرانش را از نیل‌رام گرفت و به ریوند داد، بلندتر فریاد زد:
- لوازم آتش بازی چه شد؟ رامین فراموش نکند که به خدا قسم او را خواهم کشت!
نیل‌رام کنجکاو سرش را چرخاند و به ریوند نگاه کرد، ریوند کاملا خونسرد همان‌طور که به نیل‌رام خیره مانده بود، پاسخ داد:
- خیالت راحت باشد، شب که آمد به او یادآوری خواهم کرد. هنوز تا فروردگان چند ساعت باقی‌مانده است. خواهر عزیزتر از جانم عجله‌ات بهر چیست؟
شه‌بانو اخم‌آلود زبانش را برای ریوند بیرون آورد و واضح بود که چقدر از بیخیالی ریوند حرص می‌خورد. نیل‌رام با شنیدن کلمه‌ای جدید، سریع دهان گشود و به حرف آمد:
- فروردگان چیه؟
ریوند راضی از واکنش‌ها و سوال‌های کنجکاوانه‌ی نیل‌رام در مورد پارسه، خواست با یک لبخند عریض بر صورتش توضیح دهد اما صدای بلند و گوش‌خراش شه‌بانو که تمسخر در آن موج میزد در کل سالن عمارت پیچید.
- ریوند اگر اجازه بدهی ما هم با نیل‌رام صحبت کنیم! به خدا قسم که اطلاعات ما نیز همچون تو می‌ماند.
ریوند نگاه از نیل‌رام و شال زیبایش گرفت و اخم‌آلود به شه‌بانو خیره گشت. شه‌بانو زبانی برایش بیرون آورد و بی‌توجه به ریوند و آن خشم درون نگاهش رو به نیل‌رام کرد. خونسرد گفت:
- فروردگان مراسمی است که ده روز مانده به سال نو برگزار می‌شود. ارواح رفتگانمان این ده روز را از خداوند یگانه‌ اجازه می‌گیرند و به زمین می‌آیند. به پارسه و شهر های خودشان سر می‌زنند. مراسم آتش بازی و جشن هم برقرار است تا آن‌ها مسیر را پیدا کنند و از غذا هایی که برای این روز تدارک دیده‌ایم بی نصیب نمانند. حس و حالی را بگیرند که روزگاری زنده بوده‌اند.
نیل‌رام از پاسخ کامل شه‌بانو آهانی گفت و خونسرد به صورت خسته‌ی شه‌بانو نگاه کرد و گفت:
- همون چهارشنبه سوری ماست پس.
شه‌بانو و مهیار هر دو متعجب و گیج به او خیره شدند که شه‌بانو حیران پرسید:
- چهارشنبه سوزی؟
ریوند سریع‌تر از نیل‌رام به حرف آمد و مردد پاسخ داد:
- گمان کنم قبلا از مرد اصفهانی نامش را شنیده باشم. گفت از روی آتش می‌پرند و آتش بازی‌هایی در آسمان دارند.
نیل‌رام راضی بله‌ای گفت و شه‌بانو تنها سرش را تکان داد. دوباره مشغول تمیز کردن میز ریوند شد و معترض گفت:
- ریوند می‌خواهم میزت را آتش بزنم. آن‌قدر که شلخته و کثیف است.
ریوند با این حرف خندید و به مبل تکیه داد. راحت و آسوده گفت:
- بهتر است حتی یک خش هم روی آن‌ نیندازی شه‌بانو خواهر عزیز تر از جانم.
شه‌بانو برای ریوند صورتش را کج و معوج کرد که مهیار خندان به حرف آمد:
- برای سفره‌ی هفت شین چه کسی داوطلب می‌شود؟
ریوند و شه بانو یکهو هر دو ساکت شدند، عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت که نیل‌رام بی‌هوا گفت:
- من می‌رم.
ریوند با ابرو هایی بالا پریده و چهر‌ه‌ی بهت‌زده به نیل‌رام نگاه کرد و ناامید سرش را به چپ و راست تکان داد. سعی داشت دخترک ساده را از نظرش بازگرداند اما نیل‌رام متوجه‌ی ‌منظورش نشد و یکهو صدای جیغ و فریاد شه‌بانو و مهیار در کل عمارت به گوش رسید. از شادی بسیار خندیدند و نیل‌رام را تشویق کردند. این رفتار عجیبشان نیل‌رام را متوجه‌ی نکته‌ای کرد، یک چیزی اینجا درست نبود!
مهیار با افتخار قهقه‌ای زد و با تحسین خطاب به نیل‌رام گفت:
- بسیار عالی مهربانو، ریوند برخیز باید برای آخر شب بازگردید!
ریوند اخم‌آلود به مهیار نگاه کرد و معترض گفت:
- او نمی‌دانست موضوع چیست، پس حرفش را نمی‌توان پذیرفت.
نیل‌رام از این پاسخ ریوند خیلی تعجب کرد و اصلا خوشش نیامد. مگر قول نداده بود حمایتش کند؟ پس این رفتار چه می‌گفت؟ شه‌بانو خندان و ذوق‌زده سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و بلند گفت:
- این مشکل توست نه ما.
سپس همان‌طور که مشغول جدا کردن چسب‌های سیریش از روی میز کار ریوند بود گفت:
- نیل‌رام برای سفره باید شراب، شمع، شهد، شیرینی، شربت، شمشاد، شقایق و شاخه نبات را بگیرید و تا قبل از بامداد بازگردید.
نیل‌رام که از دست ریوند عصبانی بود، با فهمیدن مقدار لوازم مورد نیاز برای سفره شوکه شد. چه خبر بود! بهت‌زده به شه‌بانو چشم دوخت و با صدای بلند گفت:
- ولی اینا با اونایی که ما می‌خریم خیلی فرق دارن. شهد؟ شهد چیه؟ اصلا شهد گل رو چطور پیدا کنم؟
ریوند ناراضی از ظلمی که در حقشان شده بود دست بر صورتش کشید، کلافه لبش را گزید و خشمگین همان‌طور که به شه‌بانو و آن صورت خندانش خیره بود گفت:
- منظور از شهد، عسل است. شما به آن عسل می‌گویید. شه‌بانو بعدا حسابت را می‌رسم!
نیل‌رام آهانی گفت و برای آنکه کم نیاورد، برای آنکه شرمنده‌ی حرفی که زده بود نشود از روی مبل برخاست، سعی کرد خودش را خوشحال نشان بدهد و رفتار ریوند را فراموش کند. ریوند بیچاره نیز با آنکه خسته بود از جایش برخاست و خشمگین خطاب به مهیار و شه‌بانو گفت:
- بعدا به حساب هر دویتان می‌رسم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شه‌بانو و مهیار ریز ریز خندیدند که ریوند با حرص روی از آن‌ها گرفت. همان‌طور که به سمت در خروجی عمارت می‌رفت آستین لباس نیل‌رام را با سر انگشت‌هایش گرفت و او را به دنبال خود کشید. وقتی اخم روی صورت نیل‌رام را دید، تازه متوجه‌ی برداشت او شد. سعی کرد برایش توضیح دهد پس آرام و زمزمه‌وار گفت:
- نمی‌بینی دارند می‌خندند؟ برای پیدا کردن تمام مواردی که شه‌بانو گفت نیاز به آن‌پیمایی داری تا بتوانی همه را پیدا کنی. در شوش همه‌چیز یافت نمی‌شود. ندیدی هیچ‌کدام داوطلب نشدند؟
و تازه در آن لحظه بود که نیل‌رام فهمید خنده‌های ریز ریز مهیار و شه ‌بانو بهر چه بود. اکنون فهمید چرا ریوند واکنش نشان داد، در واقع داشت از او طرفداری می‌کرد! قلبش لرزید و با آنکه فهمید بدجور کلاه بر سرش رفته است، از حرفش پشیمان نشد و همراه ریوند از در چوبی و زیبای نقره‌ای رنگ عمارت خارج شدند.

فصل سی
در اولین مقصد با آن‌پیمایی در جاده پرتردد و خاکی یزت توقف کردند، دو طرف جاده را دکان هایی بزرگ و کوچک پر کرده بود که محصولات خود از گلیم تا فرش دست بافت یزت، لباس های سنتی و انواع خوراکی هایی که از برداشت تابستانه باقی مانده بود را می فروختند. جاده با فانوس های شمعی روشن شده بود و همچون راهروی نورانی می‌مانست. ریوند خشنود سمت مغازه‌ی مهربان سهراب به راه افتاد که به عنوان بهترین قناد کل پارسه شناخته می‌شد. نیل‌رام همان که ده قدم سمت دکان مهربان سهراب برداشت، دست و پایش سست شد و دست روی دلش گذاشت. ریوند که حالش را دید، مستانه خندید و با گذاشتن دستش پشت کمر نیل‌رام، پارچه‌ی نرم لباسش را لمس کرد. همان‌طور که با کمک دستش او را به جلو هل می‌داد تا از سرعتش کم نشود گفت:
- مهربان سهراب بهترین قناد پارسه است، شیرینی‌هایش بهترین طعم‌ها را دارند.
نیل‌رام که بسیار از بوی شکر لذت می‌برد، سرش را بالا و پایین کرد و مست گفت:
- مشخصه، بوی شکر و گلاب، زعفرون و آرد توی کل منطقه پیچیده.
ریوند از پاسخ نیل‌رام خشنود و راضی به جلو نگاه کرد، مردم در هیاهوی عید و فرا رسیدن مراسم فروردگان به بازار آمده و کل جاده را پر کرده بودند. آن‌قدری که جاده کفاف این جمعیت را نمی‌داد. برای همین نیل‌رام و ریوند یکهو بخاطر هجوم جمعیت بهم دیگر چسبیدند. ریوند همان‌طور که تحت فشار زیادی از جانب مردم بود، پشت سر نیل‌رام حرکت کرد، سرش را پایین تر آورد تا نیل‌رام صدایش را واضح بشنود. بلند کنار گوش دخترک گفت:
- باید مواظب باشی، ممکن است در این هیاهو، اهریمن حمله کند یا سر و کله‌اش پیدا شود. عنصرت را هنوز یاد نگرفته‌ای پس از من دور نشو.
نیل‌رام تند تند سرش را تکان داد و درگیر آن بود که بتواند در این شلوغی نفس بکشد. فریاد زد:
- چه خبره؟ چرا این‌قدر شلوغه هنوز تا عید که چند روز مونده. خودت گفتی دیگه، پس چرا مردم عجله دارن؟
ریوند مستانه خندید و همان‌طور که دست‌هایش را دور نیل‌رام گرفته و مراقبش بود تا کسی به او نخورد و بدنش درد نگیرد به سختی گفت:
- بامداد امشب فروردگان است، تا قبل از بامداد باید همه‌چیز برای مراسم و جشن آماده باشد برای همان این‌قدر بازار شلوغ شده و در هیاهو فرو رفته است.
نیل‌رام سرش را راضی تکان داد که یکهو در آن شلوغی چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد. آن مغازه اگر اشتباه نکند باید دکان مهربان سهراب باشد. از کجا فهمید؟ واضح بود، بله از آن‌همه شیرینی و نباتی که روی میز دکان چیده شده است مشخص بود که آن همان دکانی‌ست که برایش از شوش به یزت آمده بودند. عطرش را دیگر برایتان نگویم که چقدر سرمست کننده بود.
نیل‌رام با ذوق سرش را سمت راست شانه‌اش چرخاند تا با ریوند حرف بزند. از آن‌جایی که ریوند هنوز سرش پایین بود، یک دختر بچه به نیل‌رام برخورد کرد و او را به سینه‌ی ریوند کوباند. گونه‌اش به لب خوش فرم ریوند برخورد کرد و صحنه‌ی زیبایی را ساخت. در لحظه شوکه از حرکت ایستاد و نفسش را حبس کرد؛ گویی که فراموشش شده بود چطور باید نفس بکشد. چشم‌هایش گشاد شدند و دهانش همانطور باز ماند، کلمات درون دهانش خشک شدند، به وضوح ضربان قلبش بالا رفت. ریوند نیز از این اتفاق شوکه شد و نتوانست خودش را عقب بکشد. زمان انگار یکهو متوقف شد، این‌چنین بود که ناگهان در طناب طویل زمان ایستاده بودند و اطراف ساکن شده بود. پرنده‌ها در هوا معلق ماندند، آب از لیوان کودکی در کنار درخت نارون سرازیر شده اما نریخته بود. تنها یک لحظه زمان توقف کرد و دوباره همه‌چیز به حرکت در آمد. در این وضعیت، پسری از پشت به ریوند خورد و او را به سمت نیل‌رام هل داد. با بررخورد بیشتر جسم‌هایشان به همدیگر نیل‌رام بیشتر دست و پایش را گم کرد و نفسش را سمت صورت ریوند بیرون داد. هینی کشید و دید که صورت ریوند کمی درهم رفت. شرمنده لبش را گزید و سرش را به سرعت چرخاند. صورت سرخش را با دست‌های گر گرفته‌اش قاب کرد و به جلو به مردمی که سرشان گرم کار خود بود، چشم دوخت.
ریوند که ضربان قلبش حسابی داشت رسوایش می‌کرد، سریع صاف ایستاد و موهایش را با دست‌هایش درست کرد. البته بهم ریخته نبودند! مضطرب خودش و نیل‌رام را کنار جاده کشید تا از این ازدحام بیرون روند. با ایستادن زیر یک درخت نارون بسیار بزرگ، مستاصل نگاهش را از نیل‌رام گرفت و به زمین داد. این‌پا و آن‌پا کرد و وقتی دید هیچ فکری به ذهنش نمی‌رسد تا وضعیت را درست جلوه دهد، سرفه کرد و گفت:
- ب... بیا برویم. م... مراقب خودت باش.
به سمت شیرینی فروشی پا تند کرد و از کنار نیل‌رام گذشت. نیل‌رام نیز متقابلا دامن لباسش را تکاند و دنبالش راه افتاد اما اینبار فاصله‌اش را با آن پسرک جذاب حفظ کرد.
ریوند جلوی دکان شرینی فروشی مهربان سهراب ایستاد و خودش را با دست، باد زد، هوای امشب خیلی سرد بود، چطور ممکن است او گرمش باشد؟ خب البته طبیعی‌ست، زیرا از گونه‌های گُر گرفته و قرمزگون هر دویشان مشخص است که دلیل چیست. نیل‌رام کنار ریوند ایستاد و مستقیم به شیرینی‌ها نگاه کرد. خیر سرش خواست بگوید شیرینی یزدی یادش نرود بگیرد اما آن اتفاق باعث شد به کل همه چیز از یادش برود. ریوند دستش را درون جیب شلوار مشکی‌اش کرد و مردد گفت:
- خب... باید صبر کنیم تا مهربان سهراب بیاید. احتمالا دارد شیرینی های جدید را در تنور می‌گذارد.
نیل‌رام سرش را تکان داد و به میز جلویش نگاه کرد، شیرینی های یزدی! باورش برای او سخت بود که این شیرینی‌ها از ایران باستان آمده باشند. از قطاب و باقلا گرفته تا کیک یزدی و پشمک روی میز چیده شده بود. شگفت زده دستش را جلو برد و یک قطاب برداشت، سفیدی و آردی بودنش را از نزدیک جلوی چشم‌هایش بررسی کرد و لب زد:
- باورش سخته...
ریوند توجه زیاد او را بر روی قطاب ها دید و لبخند کمرنگی زد. دیدن آنکه داشت با پارسه کنار می‌آمد لذت‌بخش بود. اینکه به جای رد کردن واقعیت داشت قبولش می‌کرد یک پیشرفت بزرگ به حساب می‌آمد. یک لحظه، فقط برای یک لحظه خودش را سرزنش کرد. اگر واقعا نیل‌رام به یک محبت، به یک توجه نیاز داشت باید زودتر این کار را می‌کرد. چرا گذاشت آن‌قدر بگذرد؟ چرا؟ او تنها با چند جمله‌ی محبت‌آمیز و اطمینان بخش رام شده بود. آهی کشید و خودش را سرزنش کرد. خودخواهی کرده بود... زیرا زودتر از اینها ‌نفهمیده بود، حقیقت این که دخترک چقدر تشنه‌ی محبت است.
صدای تق‌و‌توقی از پشت دکان آمد و پرده‌ای کرمی رنگ که میان دیواره‌های دکان دو در سه متری آویزان شده بود کنار رفت. پیرمردی هفتاد ساله از پشت پرده داخل دکان شد و سینی درون دستش که فلزی بود و یک عالمه کیک یزدی درونش چیده شده بود را کنار دیگر شیرینی‌ها نهاد. دور تا دور دکانش پر از میز های بزرگ و کوچک بود که رویشان را شیرینی های رنگارنگ پر کرده بودند. ریوند با دیدن آن پیرمرد لبخند پهنی زد و بلند گفت:
- مهربان سهراب، می‌بینم حسابی درگیر پخت هستید.
پیرمرد با شنیدن صدایی آشنا، سرش را بالا آورد و آن صورت فرتوت و خسته‌اش با دیدن ریوند شاداب و روشن شد. جلو آمد و از آن‌طرف میز دستش را سمت ریوند دراز کرد. هر دو دست دادند که پیرمرد دست ریوند را گرم و صمیمی فشرد، خوشحال گفت:
- ریوند خیلی وقت است این طرف‌ها تو را ندیده‌ام. از وقتی شیرینی خوردن را ترک کرده‌ای دیگر سری به من نزده‌ای!
نگاه براقش از بالا تا پایین ریوند را برانداز کرد و با تحسین گفت:
- برای خودت مهربانی شده‌ای پسرم!
نیل‌رام که شاهد خش و بش کردن آن‌دو بود؛ سریع متوجه‌ تغییر احساسی درون چهره‌ی ریوند گشت. با حرف های پیرمرد نه‌تنها انرژی نگرفت بلکه غمی درون عمق نگاهش پیدا شد. لبخندش کمی محو گشته و صدایش تحلیل رفت. سعی کرد شاد باشد آما اصلا موفق نبود. به ظاهر راضی گفت:
- عمو سهراب شماهم تغییر کرده‌اید. مدت زیادی گذشته است.
سهراب قهقه‌ای زد و دست ریوند را رها کرد، به سمت نان‌های منقا رفت و چهار مربع منظم را درون یک بشقاب سفالی نهاد، شیرینی‌های مربع شکل سوراخ‌سوراخ که طعم محشری داشتند. روی آن‌ها را حصیر گذاشت و سمت ریوند گرفت. با افتخار گفت:
- همچنان تنومند هستم مگر نه؟
ریوند از شوخی سهراب قهقه‌ای زد و با تردید بشقاب را از سهراب گرفت. به بشقاب زل زد و کم‌کم لبخند از روی لب‌هایش محو شد. صدای سهراب را در لا‌به‌لای خاطرات گذشته شنید.
- هنوز هم منقا را دوست داری؟ یادم است در گذشته زیاد همراه مادرت برای خرید این شیرینی لذیذ می‌آمدی. ذوق کودکی‌ات هنوز هم در جلوی چشم‌هایش تازه هستند.
ریوند معذب سرش را آهسته تکان داد و سرفه‌ای کرد. بشقاب را سمت نیل‌رام گرفت و خیره به شال زیبای نیل‌رام و مروارید هایش گفت:
- نان های منقای عمو سهراب واقعا خوش‌طعم و بی‌نظیرند. امتحانش کن.
سهراب نگاهش را به دخترک داد، مشتاق بود بداند این دختر کیست که همراه ریوند است و آ‌ن‌قدر با او صمیمی‌ست که ریوند شیرینی‌اش را به او می‌دهد. نیل‌رام که حواسش به کل از آن اتفاق شرم‌آور پرت شده بود، بشقاب را گرفت و یک نان منقا را تکه کرد. با وارد شدن شیرینی به درون دهانش و حل شدن آن، چهره‌ی نیل‌رام روشن‌تر از قبل شد. ذوق‌زده به سهراب نگاه کرد و گفت:
- این واقعا خیلی خوبه، عالیه! آقا سهراب واقعا دست پختتون خیلی خوبه.
سهراب به محض آنکه نیل‌رام از او تمجید کرد؛ متوجه شد این دختر غریبه است و از اهالی پارسه نیست. پس کلاه نمدی روی سرش را برداشت و مفتخر گفت:
- از شما متشکرم مهربانوی زیبا، شما میهمان پارسه و ما هستید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سپس رویش را سمت دیگری کرد و ظرف جدیدی برداشت. دور تا دور دکانش چرخید و از هر نوع طعم شیرینی برداشت. با پر کردن بشقاب سوی نیل‌رام بازگشت و آن را سمتش گرفت. با ذوق گفت:
- این هدیه من به شماست، امیدوارم در مدتی که در پارسه اقامت دارید از آن نهایت لذت را ببرید.
نیل‌رام تشکر کرد و خشنود بشقابی که پر از شیرینی بود را گرفت. ذوق زده شروع به خوردن یکی از آن‌ها کرد و هر کدام را با تعریف و تمجید پشت سر می‌گذاشت. ریوند که دید نیل‌رام بیخیال خوردن نمی‌شود و مهربان سهراب هم دارد نهایت لذت را از هم صحبتی با دخترکی غریبه می‌برد، سرفه کرد. کمی اخم روی صورتش نشسته بود اما از چه نمی‌دانم. جدی خطاب به مهربان سهراب گفت:
- عمو سهراب، دو سینی بزرگ شیرینی مخلوط و یک سینی شاخه نبات می‌خواهم.
سهراب باشه‌ای گفت و خواست برود که نیل‌رام سریع با دهان پر اضافه کرد:
- یه بشقابم کیک یزدی لطفا!
سهراب به اشتهای زیاد نیل‌رام خندید و سرش را تکان داد. به سرعت یک فرفره سفارشات ریوند و دوستش را آماده کرد. در همان حین هم نیل‌رام همچنان می‌خورد و ذوق می‌کرد. از چهره‌اش کاملا مشخص بود که از آمدنش راضی بود. با اتمام سفارشات، ریوند هر سه سینی سفالی را درون یک سبد بزرگ حصیری که از دکان آن‌طرف شیرینی فروشی گرفته بود نهاد. در سبد را بست و دسته‌اش را گرفت. دو سنگ نقره‌ای رنگ را به مهربان سهراب داد و از او بابت شیرینی‌ها تشکر کرد.
نیل‌رام با وداع ریوند، در آن هیاهوی مردم از سهراب تشکر و تمجید کرد و پشت سر ریوند به راه افتاد. همان‌طور که در آن شلوغی به سختی عبور می‌کرد، مواظب بود تا بشقاب شیرینی‌اش چپه نشود. با گذشت از تنگنای مسیر خاکی و کم شدن ازدحام، دخترک شکمو نفس عمیقی کشید و شاد گفت:
- آخیش خوبه که بشقابم نریخت.
سپس سرش را بالا گرفت و همان‌طور که یک لوز سفید را درون دهانش می‌چپاند خطاب به ریوند پرسید:
- راستی ریوند، چرا با اینکه شلوغ بود کسی جلوی دکان سهراب صبر نمی‌کرد؟ شیرینی اینجا طرفدار نداره؟
ریوند خونسرد با کمی اخم همان‌طور که به جلو خیره بود و هر از گاهی نگاهش را به نور شمع‌های فانوس جلوی هر مغازه می‌داد گفت:
- دکان تعطیل بود برای همان کسی نمی‌ایستاد. عمو سهراب داشت شیرینی ها را آماده می‌کرد ولی وقتی ما را دید به استقبال آمد.
سپس لبش را گزید و ناراضی گفت:
- مشخص بود که خیلی از تعریف و تمجید دیگران خوشت می‌آید!
نیل‌رام گیج سرش را تکان داد و اوهومی گفت، مشخص بود که حواسش جای دیگری پرت است، مثلا خیلی دلش می‌خواست سوال دیگرش را بپرسد. اینکه چرا با حرف منقا و مادرش، اخم هایش توی هم رفت اما سوالش را نپرسید. برای همین هم متوجه‌ی کنایه و منظور خاص ریوند از حرفش نشد. در راه نگاهش به کالسکه‌ای افتاد که سمت دیگر جاده ایستاده بود. اسبی سفید با کالسکه‌ی چوبی و صاحب پیرش ایستاده در انتظار یک مسافر برای در آوردن پول در این هیاهو تنها بودند. از حرکت ایستاد و در سکوت به اسب خیره ماند.
ریوند که دید نیل‌رام متوقف شده است، رد نگاهش را دنبال کرد، وقتی نگاهش را روی اسب دید جدی گفت:
- باید برویم، دیر می‌شود.
نیل‌رام باشه‌ای زمزمه کرد و دست دراز شده‌ی ریوند را گرفت. دستش توسط ریوند فشرده شد و چشم هایش را سریع بست تا حالت تهوع نگیرد. دلش لرزید و وقتی چشم گشود در شهری جدید و ناآشنا بودند. بازار این شهر برخلاف یزت که به شکل یک خط راست بود، همچون صفحه‌ی سوزن‌دوزی می‌مانست. هر دکان در مرکز یک دایره قرار داشت و مردم دایره‌وار دور هر دکان می‌گشتند و خرید می‌کردند. شلوغی‌اش کمتر از یزت بود اما پرشور و پررونق به نظر می‌رسید. ریوند دست نیل‌رام را رها نکرد، شاید برای آنکه نگران بود او گم شود اما در این جمعیت کم مگر می‌شد آدم بزرگ گم شود؟ آن‌هم وقتی در هیاهوی یزت گم نشده بود!
خب به نظرم دنبال یک بهانه بود و بهانه را پیدا کرده بود. نیل‌رام را دنبال خود کشید و سمت منطقه‌ای کم جمعیت‌تر رفت. با رسیدن به گوشه‌ی بازار گردالی مانند، سرعتش را کم کرد و بالاخره دست نیل‌رام را آزاد گذاشت. نیل‌رام حواسش را سمت مردم داد، چه زیبا و با آرامش خرید می‌کنند. فانوس های شمعی در این شهر هم کار مفیدشان را انجام می‌دادند. به لطف آن‌ها شهر روشن شده و همچون نزدیکی‌های غروب می‌مانست. روشنایی‌اش را می‌گویم وگرنه قطعا شب تاریکی خودش را برتر از آن‌ نورها می‌دانست.
ریوند سوی یک دکان کوچک و نقلی قدم برداشت. همان‌طور که سمت آن دکانی که نسبت به دیگر دکان‌ها کم رونق‌تر و تاریک‌تر بود می‌رفت گفت:
- عمویم همیشه عاشق چای شهد بود و به نظرش بهترین شهد پارسه را باید از اینجا گرفت.
دستش را سمت دور دست تاریک دراز کرد و شاد گفت:
- اینجا تالش است، نقطه‌ی شمالی پارسه که دشت های گلش معروف هستند. در روز اینجا همچون سرزمین ابدی بهشت می‌ماند.
نیل‌رام با دقت سرش را تکان داد و سعی کرد دوردست را ببیند اما تا چشم کار می‌کرد فقط تاریکی بود. با رسیدن به دکانی که با چوب ساخته شده بود و یک پوش چرمی رویش انداخته بودند تا باران به آن نزند، از حرکت ایستاد. گردنش را دراز کرد تا پشت میز را ببیند، تاریکی آن‌قدر زیاد بود که چیزی دیده نشد. سرفه‌ای کرد و بلند گفت:
- مهربان، برای خرید شهد مرغوب آمده‌ایم.
نیل‌رام در انتظار، نفس عمیقی کشید، عجب عطر و بویی به مشام می‌رسید. بوی گل رز، بابونه و شاید یاس... نفس عمیق دیگری کشید و لب زد:
- انگار دارم بی‌هوش می‌شم.
ریوند با این حرف نیل‌رام اوهومی گفت و زمزمه کرد:
- بله عطر گل های دشت اطراف است.
مشغول صحبت بودند که مردی ژولیده از پشت میز جلویی دکان پدیدار شد. انگار روی زمین خوابش برده بود. خواب‌آلود با چشم‌هایی پف کرده نگاهش را به ریوند و نیل‌رام داد و پرسید:
- چه نوع شهدی می‌خواهید؟ بابونه‌ی کوهی یا شقایق مازندرانی؟ شهد گل‌ گاو زبان و نیلوفر آبی هم دارم. شهد عناب هم فقط یک شیشه‌ی دیگر باقی‌مانده است.
ریوند با صبر منتظر ماند تا حرف‌هایش را بزند و سپس ابرویش را بالا انداخت. در حالی که آن مرد خمیازه می‌کشید با لبخند گفت:
- شهد باغ خودت را فراموش کردی مهربان، من برای شهد زرشکت آمده‌ام.
مرد خواب‌آلود با شنیدن این حرف، انگار خواب به کل از سرش پرید. چشم‌هایش را مالید و دستی بر موهای بر هوا رفته‌اش کشید. چندبار پلک زد تا بهتر ببیند و سپس گفت:
- صبر کن تا برایت بیاورم ولی باید بگویم که هزینه‌اش زیاد شده است. برایت مهم نیست؟
ریوند سرش را بالا انداخت و مرد چهل ساله خشنود از دکان بیرون آمد و سمت تاریکی دوید، رفت تا عسل را بیاورد و پولی به جیب بزند. به قطع اگر یک عسل زرشک می‌فروخت می‌تواند جل و پلاسش را جمع کند و به خانه‌اش برود. نیل‌رام که از شنیدن نام آن‌همه عسل گوناگون تعجب کرده بود پرسید:
- شهد عناب؟ عسل زرشک؟
ریوند سرش را تکان داد و دست در جیب شلوارش کرد. پیراهن آبی کاربنی‌اش امشب عجبب به بدن عضله‌ای اش نشسته بود و این مدام در افکار نیل‌رام پیچ و تاب می‌خورد. نگاهی به بشقاب درون دستش انداخت که دیگر چیزی درونش باقی نمانده بود، سبد را به دست دیگرش داد و گفت:
- بله، شهد زرشک بهترین شهد در پارسه است، این مرد سالیان سال، کار خانواده‌اش پرورش زرشک و گرفتن شهد از آن است. عمویم در یکی از مبارزاتش با اهریمن به آن‌ها برخورده بود و تا کنون خانوادگی برای خرید شهد به اینجا می‌آییم. زنبور هایش را همچون حیوان خانگی می‌بیند و واقعا به آن‌ها اهمیت می‌دهد.
نیل‌رام آهانی زیرلب گفت و سمت مردم چرخید و تا زمانی که آن مرد بیاید به صحنه‌ی رو به رویش خیره شد. زنی آن‌طرف‌تر مشغول خرید یک لباس سنتی سبز و قرمز رنگ بود که کار دست زیادی رویش داشت. کودکش هم در انتظار اتمام خرید مادر، کنارش ایستاده و خمیازه می‌کشید. لبخند محوی روی لب‌های نیل‌رام نشست، چقدر پارسه حس خوبی داشت... چقدر آرامش‌بخش و روح‌نواز بود.

فصل سی و یک
پس از خرید شهد مرغوب زرشک که رنگ سیاه و جالبی داشت به سمت مازندران آن‌پیمایی کردند که نزدیک‌ترین شهر به آن‌ها محسوب می‌شد. هوایش سرد بود اما دشت‌های وسیع شقایق مازندران هرگز از خاطر نیل‌رام پاک نمی‌شد زیرا تا به حال آن‌قدر گل شقایق قرمز را میان چمن زاری که با نور جادویی آتش روشن شده بود، در جایی ندیده بود. دشت شقایق سراسر با آتش های معلق روشن گشته و می‌درخشید. انگار روز بود و ماه حکم خورشید آن فضای حیرت انگیز را داشت. نیل‌رام با اجازه از یک کشاورز و قیمت دو سکه برنز یک دسته گل بیست‌تایی از شقایق آماده کرد و با وداع از آن مکان سرد اما روح بخش دور شدند.
این‌بار به پاسارگاد سفر کردند، از آن‌جایی که ریوند خسته شده بود، در هنگام آن‌پیمایی مجبور شدند در روستای قای توقف کنند تا ریوند نیرویش را بازیابی کند. با رسیدن به پاسارگاد که به مهد شمع سازی پارسه معروف بود، نیل‌رام شگفت زده شمع‌هایی را دید که در یک بازار کوچک گرد هم آورده شده بودند. شمع‌ها به شکل جادویی درست گشته و مشخص بود که مردم پاسارگاد مقدار کمی از هیاهوی بازار را تشکیل داده بودند. زیرا بازار شلوغ این روستا پر از افرادی با پوشش های متفاوت و متنوع بود که به گفته‌ی ریوند همه برای خرید شمع آمده بودند. در یک دکان اسبی تک شاخ که شاخش نخ شمع بود، به دست یک هنرمند خلق شده بود یا سیمرغی که بال هایش را شکوهمند باز کرده بود و انگار هر آن ممکن بود به هوا پرواز کند. آن‌طرف تر نیلوفر آبی زیبایی را با رنگ های صورتی و آبی ساخته و روشن کرده بودند تا مشتری جذب کند. این روستای کوچک سر جمع ده دکان داشت اما زیبایی لوازمش به نظر نیل‌رام از تمام شهر هایی که امشب رفته بودند بیشتر بود. آخر مگر می‌شد با ماده‌ی شمع پارافین، یک شیردال ساخت که همچون واقعیت می‌مانست؟ البته که نیل‌رام تا کنون شیردال واقعی ندیده بود.
پس از گشت و گذار کوتاهی در هوای بسیار سرد و خشک پاسارگاد، با انتخاب نیل‌رام و رضایت ریوند، دو شمع نیلوفر‌آبی قرمز و سفید، یک شمع لاله‌ی واژگون و یک آشوزشت که شباهت زیادی به بی‌کران داشت را خریدند و دوباره راهی سفر شدند. در آن روستایی که هیاهویش بیشتر از ظرفیت آن بود نیل‌رام با لبخند به همه نگاه کرد و چشم بست، داشت انس می‌گرفت... داشت از سفر در پارسه لذت می‌برد.
با گرفتن دست ریوند دوباره آن‌پیما کردند، چیزی تا نیمه شب باقی‌نمانده بود و هنوز باید برای تهیه‌ی سه چیز دیگر دست می‌جنباندند. شراب، شربت و شمشاد! آنکه اگر دیر می‌رسیدند شه‌بانو آن‌ها را به مجسمه‌ی فلزی تبدیل می‌کرد قطعا بی‌تاثیر در نگرانی‌شان نبود.
پس از رسیدن به قراچه که شهری سوت و کور با هوایی نسبتا سرد بود، ریوند شراب مخصوص شهر را از تاجر ماهری خرید که حسابی هم سکه‌های زیادی از آن‌ها گرفت. در واقع از ریوند فقط و آنجا بود که نیل‌رام کاملا به سادگی ریوند پی‌برد. آخر که بابت یک شراب که چند مغازه آن‌طرف‌تر می‌گفت ده سکه‌ی برنز، یک سکه‌ی نقره پرداخت می‌کرد؟ فقط چون آن شراب به گفته‌ی فروشنده شراب پرتقال بود! اصلا مگر پرتقال هم شراب دارد؟ متاسف دنبال ریوند راه افتاد و همان‌طور که از میان دکان هایی می‌گذشتند که بالای سرشان پر از تور بود تا مانع از خیس شدن مردم شود، کلافه گفت:
- حماقت کردی. تا مچ پا کلاه سرت رفت.
ریوند که متوجه‌ی اصطلاح نیل‌رام نشد سرش را چرخاند و به او نگاه کرد. هوای امشب نه‌تنها نسبتا سرد، بلکه حسابی رطوبتی بود. از ابر های بالای این روستا مشخص بود که آسمان قصد بارش داشت. ریوند گیج پرسید:
- منظورت چیست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیل‌رام با تمسخر صورتش را کج و کوله کرد و همان‌طور که در جاده‌ی سنگی قدم برمی‌داشتند و به سمت شهر بعدی می‌رفتند، نگاهش را به فانوس‌های شیشه‌ای بالای سرشان که به تور ها وصل شده بودند داد و گفت:
- باور کردی که شراب پرتقاله؟ مثلا محققی! اصلا ازت انتظار نداشتم زود‌باور باشی.
ریوند از این حرف نیل‌رام لبخند گرمی زد و دستش را پشت کمر نیل‌رام قرار داد. لمس دست گرم ریوند با کمر عرق کرده‌ی نیل‌رام حس عجیبی را میان‌شان ایجاد کرد. ریوند با ملایم‌ترین لحنی که از او می‌شد انتظار داشت پاسخ داد:
- آن مرد نیازمند بود، درضمن دروغ نگفت زیرا شراب پرتقال یک اصطلاح در این روستا است، به معنای شراب تلخ که طعمش همچون قطره‌های زیر پوست پرتقال می‌ماند. اما در اصل همان شراب انگور است. کسی که نداند گمان می‌کند واقعا شراب پرتقال است. اما آن مرد دروغ نگفت، یادت نرود نیل‌ر‌‌ام بانوی عزیز، اینجا دروغ ممنوع است.
نیل‌رام گیج از حرکت ایستاد و نگاهش را از فانوس ها گرفت و به ریوند داد. چهره‌ی خندان ریوند را از نظر گذراند و بهت‌زده پرسید:
- می‌خوای بگی از عمد اون همه سکه رو دادی رفت؟ فازت چی بود مرد؟ اگر این‌قدر زیادی پول داری خب بده من!
لحن طنز نیل‌رام و صورت خندانش باعث شد ریوند ناراحت نشود. سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد و دستش را سمت دست نیل‌رام دراز کرد. انرژی‌اش بازگشته و برای آن‌پیمایی آماده بود. نیل‌رام دست گرم ریوند را گرفت و صدای نرم و خوش‌آوای پسرک چشم سیاه درگوشش اکو شد:
- باید این شب‌های آخر سال هوای همدیگر را داشته باشیم. گرسنگی بد دردی‌ است که امیدوارم هیچ‌کس آن را نچشد. او نیز قطعا افرادی در عمارت دارد که باید برایشان غذا ببرد. افرادی که...
صدایش لحظه به لحظه تحلیل رفت و در آخر همچون زمزمه به گوش رسید.
- که چشم به راهش هستند...
نیل‌رام از طرز تفکر ریوند مبهوت ماند و واضح فهمید که ریشه در گذشته‌ی او دارد، از تحلیل رفتن صدایش و محو شدن لبخند روی لب‌هایش مشخص بود. پس سکوت کرد و چشم‌هایش را بست. ترجیح داد ساکت بماند زیرا این نوع طرز تفکر برایش جدید و تازه بود، زیرا در کودکی هرگز این‌چنین آموزش ندیده بود که اکنون راحت با آن کنار بیاید. تا به یاد داشت در ایران همه نگران پول و نان شبشان بودند، پولی که روی زمین می‌افتاد برای خودش هزاران صاحب پیدا می‌کرد... مردم لنگ پول بودند، حلال و حرام فرقی نداشت، برای عده‌ای البته. اما اینجا فرق دارد، در واقع... همه‌چیزش فرق دارد.
مقصد بعدی که در مرکز آن ظاهر شدند روستای هریوا در جنوب پارسه بود. حالا فقط روستای باجلان با شربت‌های گل رز معروفش می‌ماند که باید سمت غرب پارسه سفر می‌کردند و پس از آن به شوش باز‌می‌گشتند. هوا در هریوا نسبت به مازندان و تالش خشک‌تر و سردی‌اش نسبت به پاسارگاد کمتر بود. ریوند خسته از آن‌پیمایی زیاد که انرژی زیادی از او گرفته بود، به سمت یک دکان در ضلع جنوبی میدان کوچک روستا قدم برداشت که ناگهان از حرکت ایستاد. نیل‌رام نیز پشت سرش متوقف شد و ماتم ماند. اینجا چه خبر است؟ هر دو شوکه و حیران به صحنه‌ی رو به رویشان خیره ماندند، اجساد! جسد های مردم روستا دور تا دور میدان افتاده و تکه پاره شده بود. ریوند با دیدن این صحنه قلبش لرزید. این صحنه... برایش آشنا بود. آشنا‌تر از هر صحنه‌ی دیگری، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است. نه... نه...
با عرق سردی که روی پیشانی‌اش نشست یک قدم عقب آمد که به سینه‌ی حجیم نیل‌رام برخورد کرد. نیل‌رام با دست‌های لرزان دهانش را گرفت، چرا همه مرده بودند؟ چه شده بود؟ روستا پر از اجساد خونی بود که رویشان مگس‌ها و پشه‌ها پرواز می‌کردند. صدای وزوز مگس‌ها واقعا افکار را آزار می‌داد. روح و روان را می‌رنجاند. بوی اجسادی که تازه کشته شده بودند، بوی خون و هوای پر از گاز تهوع‌آور داشت حال هر دویشان را خراب می‌کرد. تنها دو نفری که خودشان باشند زنده‌اند و همه... همه سلاخی شده‌اند. نیل‌رام نتوانست نگاهش را از جسد دخترکی که جلوی پایش افتاده بود، بگیرد. خیره به آن موهای کنده شده و سری که پوستش کشیده و جدا شده بود، به سختی نفس کشید. دخترک بیچاره انگار فقط هفت سال سن داشت، چشم‌هایش از ترس بیرون زده و همچنان باز بودند. انگار داشت به نیل‌رام نگاه می‌کرد. آن صورت وحشت‌زده‌اش... آن دهان باز مانده و گریانش را نمی‌شد فراموش کرد. انگار هنوز هم داشت جیغ می‌کشید. می‌خواست بگوید فرار کن، اینجا نایست زیرا آن‌ها دارند می‌آیند! کنار سرش یک دست افتاده بود، پایین کمرش یک پا و روی موهای بلند مشکی رنگش، سری برعکس افتاده بود که صورتش را نمی‌شد دید.
نیل‌رام بهت‌زده شاهد اجساد تک تک روستایی‌ها بود که ریوند با چهره‌ی وحشت‌زده‌اش دست سرد دخترک را چنگ زد. دست نیل‌رام را آن‌قدر محکم فشرد که صورت دختر بیچاره از درد به سرخی رفت. ریوند همان‌طور که هراسان اطراف را بررسی می‌کرد مدام زمزمه ‌گویان می‌گفت:
- کار خودشان است! کار خودشان است، دوباره بازگشته‌اند. آن‌ها اینجا بوده‌اند! توی پارسه هستند!
نیل‌رام که نمی‌دانست ریوند از چه حرف می‌زد سعی کرد او را ثابت نگه دارد، او را از تکان های بیش از حدش وا داشت و دست دیگرش را به بازوی راست ریوند گرفت. نگران در چشم‌هایش زل زد، خودش حال خوبی نداشت اما وضعیت ریوند خیلی بدتر از او بود!
مردمک‌های ریوند واضح می‌لرزیدند، به چپ و راست، بالا و پایین؛ آرام و قرار نداشت و این از لرزش لب‌هایش هویدا بود. نیل‌رام نگران سرش را نزدیک‌تر برد، دست دیگرش را از چنگ ریوند بیرون کشید و آن را پشت گردن ریوند نهاد، گردنش را جلو کشید و پیشانی‌اش را به پیشانی پسرک وحشت‌زده چسباند. خیره در نگاه گُرخیده‌ی ریوند لب زد:
- ریوند چی شده؟ آروم باش، آروم باش!
ریوند همان‌طور که نفس‌های عمیقی می‌کشید، انگار که هوا کم آورده است دوباره هراسان لب زد:
- آن‌ها اینجا هستند نیل‌رام! دوباره آمده‌اند تا همه را بکشند! بی‌کران، نه نه پرقرمز!
مستاصل خودش را از نزدیکی نیل‌رام عقب کشید، از دخترک گیج جدا شد و سریع چشم‌هایش را بست. پاهایش می‌لرزیدند و دست‌هایش آرام و قرار نداشتتد. چیزی زیر لب زمزمه کرد و نگران چشم گشود. ترسیده خطاب به نیل‌رام گفت:
- بی‌کران را فرا بخوان. شه‌بانو و رامین را به اینجا بیاور. در هریوا در جنوب شرقی پارسه هستیم.
سپس اطراف را با استرس بسیار بررسی کرد، عرق همچون سیل از صورتش می‌چکید. بدجور بدنش گر‌ گرفته بود و همه از ترس نشات می‌گرفتند. مستاصل زمزمه کرد:
- پرقرمز را به دنبال آرتان و مهران و رامین فرستاده‌ام. امیدوارم زودتر از آنچه دیر شود برسند. نیل‌رام!
نیل‌رام که هاج و واج رفتار های ریوند را نظاره می‌کرد با صدا زده شدنش توسط پسر ترسان، به خود آمد و باشه‌ای گفت. چشم بست و به بی‌کران فرمانی فرستاد. بی‌کران بیا، بهت نیاز داریم. شه‌بانو و مهیار رو هم همراهت بیار، هریوا کنار میدون آب. با فرستادن پیامی به بی‌کران چشم گشود و وضعیت ریوند را باری دیگر بررسی کرد. انگار هر آن ممکن بود ایست قلبی کند!
نیل‌رام نگران به سبدی چشم دوخت که همان لحظه‌ی ظاهر شدن از دست ریوند افتاد. سبدی که خرید هایشان درون آن قرار داشت. آهی کشید و سمت ریوند آمد، دست‌های عرق کرده‌اش را گرفت و خیره در صورت سیاهش لب زد:
- چی شده ریوند؟ چرا این‌قدر بهم ریختی؟
آرام‌تر گویی که با خودش بود زمزمه کرد:
- داری می‌ترسونیم...
دیو های سپید نتوانسته بودند ریوند را این‌گونه بهم بریزند، برای همان نیل‌رام داشت ‌کم‌کم اعتمادش به قدرت ریوند را از دست‌ می‌داد. ریوند چه می‌دانست که به نیل‌رام نمی‌گفت؟ از چه حرف می‌زد؟ چیزی ترسناک‌تر از دیو های سپید پنج متری با دندان های تیز و بزرگشان هم بود؟ ریوند ماتم زده جلوی میدان خونین ایستاده بود. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد و سراسیمه لب زد:
- باید قایم شویم، آن‌ها به زودی می‌رسند. همیشه باز می‌گردند تا شاهکارشان را جشن بگیرند. این را مطمئن هستم!
دست نیل‌رام را محکم گرفت و سمت خانه‌های کوچک چوبی کشید؛ از روی اجساد مردم روستا و مسافرانش گذشتند و در تاریکی پناه گرفتند. این روستا برخلاف شوش و یزت هنوز قدیمی بود، انگار ابزار های مدرن آینده به اینجا‌‌ها نرسیده بودند. نیل‌رام و ریوند میان دو دیوار چوبی و خونین قایم شدند، به لطف تاریکی شب و نبود ماه که ابر ها محاصره‌ا‌ش کرده بودند، چیزی معلوم نبود. اما بوی تعفن و عطر مرگ حال هر دو را داشت خراب‌تر از قبل می‌کرد.
نیل‌رام که به نظرش در این روستای متروک کسی ممکن نبود پیدا شود، سعی کرد ریوند را آرام کند اما هر لحظه ممکن بود خودش غش کند. نگاهش را سمت صورت ریوند بالا آورد. به نظرش او دیوانه شده بود، انگار داشت تشنج می‌کرد. از لرزش بدن و آبی شدن صورتش حدس زد. به پسرک خیره ماند و نگران گفت:
- چی شده؟ بهم بگو! باهام حرف بزن ریوند!
ریوند مستاصل نگاهش را به زمین خونی دوخته و پاسخی نداد. می‌دانست، می‌دانست نمی‌تواند حرفی بزند. نه به نیل‌رام... با روحیاتش اصلا سازگار نبود. پس سکوت اختیار کرد و چیزی نگفت. حتی یک کلمه و وقتی صدایی از آن سوی روستا شنیدند، هر دو نفس‌شان را در سینه حبس کردند.
نیل‌رام با اضطراب بسیار تمام حواسش را سمت گوش‌هایش داد و با دقت به صداها گوش سپرد. صدای پا می‌آمد. صدای پاهای زیاد که به سمت آن‌ها، شاید هم به سمت میدان می‌آمدند. صدا ها نزدیک و نزدیک‌تر شد، صدای جیغ و داد های چندش‌آور، خنده‌های وهم‌انگیز حال بهم زن و تُف و نفس‌های تهوع‌آور که از انسان‌ها بعید بود. نیل‌رام که اکنون واضح فهمید منظور ریوند چیست اینبار به لکنت افتاد! بدجورگیر افتاده بودند. به خصوص که نه او عنصرش را می‌توانست کنترل کند و نه ریوند انرژی‌ای برای مبارزه داشت. نه، آن هم جلوی این همه صدا! اگر انرژی داشت هم مرگشان حتمی بود! ریوند که صدای نفس‌های مضطرب نیل‌رام به نظرش بلند آمد دست چپش را روی دهان نیل‌رام گذاشت، دست راستش را روی شکمش قرار داد و او را از پشت در آغوش کشید. قلب هردویشان همچون گنجشک می‌تپید. از ترس نمی‌دانستند باید چه کنند، ذره‌ای عقلشان کار نمی‌کرد.
صداها بیشتر و بیشتر به گوش رسیدند. انگار دور میدانی که آن‌ها کنارش ظاهر شده بودند، جمع گشتند. میدانی که احتمالا قبلا پر از آب زلال بوده است ولی اکنون دریاچه‌ای از خون درونش موج می‌خورد. ریوند مستاصل سرش را کج کرد و به سختی از کنار دیوار خونی که بخاطر مرگ‌ بی‌رحمانه‌ی کودکی رنگین شده بود، آن سوی را دید. داشتند چه می‌کردند؟ با دیدن آن دیوها فهمید که درست شناخته بود. آن جسم لاغر و بیش از حد قد بلند که شاخ هایی همچون گوزن داشت، خودش بود! فولاد‌ زره؛ کسی که به خون‌خواری معروف بود و جادوی زیادی در اختیار داشت. کسی که...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا