Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانهٔ سلطنتی اشتغال داشت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. وی در سالهای آخر عمر در برنامهٔ گلهای رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی میکرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از آن جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگربار در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر وی بود. رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.
🌺غباری در بیابانی🌺
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
🌺منضومه🌺
چشم فروبسته اگر وا کنی
در تو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تو نیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی
غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی خبر از خویش چرایی چرا؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو
خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی
🌺داغ تنهایی🌺
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهشتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم.
مهدی اخوان ثالث (۱۳۰۷-۱۳۶۹ش)، متخلص بهم. امید، شاعر معاصر، ادیب و موسیقیپژوه ایرانی بود که در سرودن اشعار حماسی با مضامین اجتماعی تبحر خاصی داشت. او در شعر کلاسیک فارسی توانا بود و در ادامه به شعر نو گرایید. از وی اشعاری در هر دو سبک به جای ماندهاست. اخوان ثالث از پیشگامان شعر نیمایی و از تأثیرگذارترین شاعران معاصر ایران به شمار میرود.
پیشینه نام خانوادگی خاندان «اخوان ثالث» به مهاجرت پدر مهدی (علی) با دو برادر خود اشاره دارد. آنها از یزد به شهر مشهد رفتند، در طوس اقامت گزیدند و در آنجا به اخوان ثالث (سه برادر) شهرت یافتند. مهدی اخوان ثالث روز ۱۰ اسفندماه سال ۱۳۰۷ هجری شمسی در توس متولد شد. به گفته خود مهدی، او متولد سال ۱۳۰۶ بود؛ اما شناسنامهاش را یک سال بعد از تولد گرفتند. پدرش دکه عطاری داشت و به طبابت سنتی مشغول بود؛ همچنین به اشعار فردوسی، سعدی و حافظ نیز علاقه نشان میداد؛ مادرش مریم، خانهدار بود.
مهدی اخوان ثالث به موسیقی بیشتر از شاعری علاقه داشت و پنهان از پدر به تمرین تار میپرداخت، همچنین با دستگاههای ماهور، همایون و ترک افشاری نیز آشنا بود. وقتی علی اخوان ثالث از تمرینهای موسیقی پسرش آگاه شد، بهعلت اینکه در جامعه آن روز به موسیقی اهمیتی داده نمیشد و موسیقیدانها به فقر و بیعاقبتی در زندگی گرفتار میشدند، او را چنین پند داد:
من خود از موسیقی لذت میبرم...وقتی پنجهای شیرین یا کمانچهای پرسوز و شور میشنوم، هوش از سرم میپرد؛ اما از لحاظ زندگانی راضی نیستم تو گرفتار این نکبت بشوی.
صحبتهای پدر بر مهدی اخوان ثالث تاثیر گذاشت، شور موسیقی بهتدریج جای خود را به اشتیاق به شعر داد و او به شعرسرایی روی آورد. شعرهایی را که میسرود لای کتاب پدر میگذاشت تا ببیند و از هنر فرزند آگاه شود. پدر اخوان ثالث شعرهای مهدی را نزد دوست خود برد که از فضلای مشهد بود؛ او برای تحسین، یک جلد کتاب «مسالک المحسنین» را به او اهدا کرد؛ کتابی با محتوای اندیشههای آزادیخواهانه که جوانان آن دوره از آن استقبال میکردند.
مهدی تحصیلات دبیرستان را در رشته آهنگری هنرستان به پایان رساند و به آهنگری مشغول شد؛ اما بعد از مدتی کوتاه به تهران رفت تا به معلمی در مدارس اطراف تهران مشغول شود. محل خدمت او در کریم آباد ورامین بود. مدرسه آنجا بهعلت اختلاف دو ایل ساکن در روستا وضعیت خوبی نداشت؛ اما اخوان ثالث با راهنمایی پیری مجرب، اختلافات را از بین برد و کار مدرسه را سامان داد.
مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۲۹ هجری شمسی با دختر عموی خود، ایران اخوان ثالث ازدواج کرد. آنها صاحب ۶ فرزند شدند، سه دختر به نامهای لاله، لولی و تنسگل و سه پسر به نامهای توس، زرتشت و مزدک. اخوان دوتا از دخترهایش را از دست داد و از داغ فراغ آنها، آسیبهای روحی و روانی بسیار دید.
اخوان ثالث در سال ۱۳۳۱ به «پویندگان راه صلح» پیوست و با شعری که درباره مبارزات صلحجویانه سرود به جایزه شعر صلح دست یافت. او به اتفاق نیما یوشیج و چند تن از دیگر شاعران به هنگام کودتای ۲۸ مرداد به زندان افتاد. بعضی از آنها توبهنامه نوشتند و آزاد شدند؛ اما اخوان ثالث از این کار خودداری کرد و حدود یک سال از زندگی خود را در زندان قصر و قزل قلعه به سر برد. او بعد از آزادی تا پایان عمر از فعالیتهای سیاسی کناره گرفت. اخوان ثالث برای امرار معاش مشغول نویسندگی در روزنامه و کار در رادیو شد؛ همزمان نیز در موسسات فرهنگی مشغول بود. بعد از مدتی به خوزستان رفت و برنامه ادبی تلویزیون اهواز را راهاندازی کرد.
آی گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند
می برد از بر ما
سبب این بود آری
راه را گر گره افتاده به پای
باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست
آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
گل یخ را پرها ریخت اگر
در تک روزی آری
روشنایی می مرد
شبنمی با همه جان می شد آه
اختران را با هم
پچ پچی بود شب پیش که می دیدم من
ابرها با تشویش
هودجی را در تاریکی ها می بردند
و دعاهایی چون شعله و دود
از نهانگاه زمین بر می شد
شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت
زشتی از بند رها می گردید
دختر عاصی و زیبای گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اینک آن آوازی است
که بیابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهایی دارد با خویش
همره قافله شاد بهار
که به دروازه رسیده است کنون
او نخواهد آمد
و در این بزم که چتری زده یادش بر ما
باده ای نیست که بتواند شستن از یاد
داغ این سرخ ترینن گل فریاد
کودکی را که در این مه سوی صحرا رفته است
تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان
یا که بر گیرد پروانه رنگینی از بیشه غم
با چه نقل سخنی
بفریبیمش آیا
بکشانیمش تا آبادی ؟
پای گهواره خالی چه عبث خواهد بود
پس از این لالایی
خواب او سنگین است
و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید
شعر در پنجه مهتابی
گریه سر داد و غریبانه نشست