Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نویسنده:ماهک مهاجری
ژانر : تراژدی ، عاشقانه و اجتماعی
قالب اثر : قصیده ، شعر سپید ، غزل
نام اثر : مجموعه اشعار م مثل مادر
خلاصه: مادرم شب ها تا صبح قبل از اینکه پا به این دنیا بگذارم مرا در آغوش می کشید و می بوسید ، مرا فریب داد، او به خاطره ترس تنهایی خودش مرا با حرف های دروغین به این جهان کشاند .صبح تا شب از مهر مادری ، همدلی ، نو دوستی و عشق ورزیدن می گفت .
من تمام حرف هایش را باور کردم، و در تاریخ سیاه این تقویم های پوچ به دنیا آمدم اما تا به الا جز دروغ ، فریب ، خیانت و بی مهری هیچ ندیدم .
سه راه دار جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون .
عشق مادر، نه یک احساس، که یک فعلِ ازلی است؛ ریشهای که قبل از آگاهیِ ما در خاکِ وجودمان کاشته شده و از اولین تپش قلب، طنینانداز میگردد. این عشق، نخستین معبدِ هستیست، جایی که ترسها معنایی ندارند و تنها پناه، مطلق است.
وقتی نوری از جنسِ “دختر” به جهانِ مادری میتابد، این عشق ابعاد جدیدی پیدا میکند. او نه فقط یک فرزند، که تجسمی از لطافتِ نابِ خلقت است؛ ظرافتی که گمان میرود شکننده باشد، اما در باطنش، ستونی محکم برای ساختنِ فردایی عمیقتر نهفته است.
دلم پر شد ز نوری که مرا از آغوش پروا داد
نه سروری نبود ، اما پروانه نشانه اش را می داد
به عالم وعده میدادند: “پسر، نیکوست نکن بی داد
ولی این نور چشمانم، خلاف آنچه میفرمود، داد!
به دنیا آمدی ای ماه، ای تفسیرِ آسمان زیبایی
ز هر نقش و نگاری تو، جهان را حُسن پیمایی
به گوشم نالهای پیچید، از شب تاریک نازنینم بود
کنون فهمیدهام تنها، چراغ خانه ام نهال کوچکم بود!
شنیدم زمزمههایی در پسِ دیوار فامیل و همسایه
که “دختر شد” بی صدا آهی، که میپیچید در سایه
به چشمانم نگاهی کرد، دوستش دارم: “مادرم!”
برخواستم ، گفتم: “که از خاموشی ست، این حرفا دخترم.
ای عابرانِ ، سرزنش نکنید مرا دخترم نور در تاریکی ست
که این آتش شعله ور و نورانی، دل از مادر به یغما برد.
شما گفتید: “ پسر جنگاوری سر سخت و مردِ خانه و دولت”
منم گویم: “که این دختر، مرهم زخم و عطر امید است.”
پسر گر پهلوان آید، عَلم بر دست گیرد شاید در جنگ و دعواها
ولی این شاخه گل، با عطر خود، صد فتنه را خواهد خواباند.
شما از زور و بازو، به دنبال آهنگِ سُم اسب اید
من از نرمیِ گیسو، زِ لبخندی که شکفت در داستان
بباید دید این طفل است، لطافت را چه زیبا ریخت
که در تار و پودِ هستی، هزاران رشته معنا ریخت.
دنیا اگر به معیار شما باشد، تنها تبر خواهد.
بدانید ریشه هر باغی، زِ دستان ظریف اوست.
درونِ این غارِ گرم، این زیستگاهِ لطیف،
من فرمانروایِ یک دنیایِ تا امید و دل سردم.
آنجا که تو، هنوز در شکمم هستی بی تاب قدمت می مانم،
من دروغها را مانندِ عسل به دهانت میریزم.
دنیایِ بیرون، دخترم، از جنسِ فولادِ، سرد است.
از صدایِ کوبیدن پتک بر سرِ رویاهای شیرین.
اما من زمزمه میکنم تا تو نفهمی چه در انتظار تو بیدار است. :
"آنجا رودخانههای آبی هرگز خشک نمیشوند،
آنجا هیچکس به خاطرِ تفاوت، کنار گذاشته نمیشود.
همه در یک ریتمِ ابدی میرقصند کنار هم با سازش
خانوادهی ما، بزرگترین جشنِ را برپا کرده برای زایش.
این فریب، تنها پوتینِ حفاظتیِ ماست؛برای عشق
من هر شب میخوانم برای ماهی که می تابد،با درخشش،
تا وقتی که تو را دارم و در آغوش میگیرم،
از دیدنِ خونِ رنگینکمانِ، نه هرگز نفس نمیگیرم .
او می گفت این خانه، جای دختر نیست.
دختر امید در دل هاست، اما حواسش نیست .
شما دنبالِ نانیاید و جنگ و جدالی از این دنیا
منم دنبالِ عشقی که پس از مرگم، نورانی ست.
اگرچه رسمِ دیرین است که مردان تکیهگاه آیند
ولی کی مادر از مهرِ دختر، دست بر خواهد کشید؟
این ماهی کوچک در آغوشم، چه شورانگیز می رقصد
اشک جاری،از چشمانش رویایش، در رود ها پیچید.