انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

مبتدی دلنوشته مرثیه بی‌مزار| ریپر کاربر انجمن آوای رمان

اقیــانــــــوس

هنرمند
هنرمند آوا
دیگ به دوش
تاریخ ثبت‌نام
1/18/26
نوشته‌ها
475
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام سکوتی که فریاد می‌زند
اثر: مرثیه بی‌مزار
به قلم: سونيا ريپر
ژانر: تراژدی
ناظر @ماهک مهاجری

دیباچه:
در دیاری که خاطره‌ها پیش از تولد می‌میرند، واژه‌ای بی‌یاور در دل سکوتی بی‌حد حیات گرفت. نه از ژاد فروغ بود، نه از ژاد تیرگی؛ شاید از ژاد دم لحظه‌ای که چراغ‌ها خاموش می‌شوند و هیچ‌ک.س نمی‌پرسد چرا.
این روایت، نه برای تسلی‌ست، نه برای امید؛ شاید برای آن‌هایی‌ست که در دلشان صدایی هست که هرگز شنیده نمی‌شود.
هر خط، زخمی‌ست که با جوهر نوشته شده؛ و تکه‌ای از روحی‌ست که خودش را فراموش کرده.
و در پایان، شاید هیچ پایانی نباشد؛ فقط سکوتی که از دلِ هزار فریاد عبور کرده و هنوز بی‌صداست.

ژاد: کلمه‌ای پارسی اصیل به معنای جنس
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191_7iu.jpg

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن دلنوشته خود

• بعد از به پایان رسیدن دلنوشته خود، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
خلاصه
او نیامد، اما همه چیز از او آغاز شد. نه نامی داشت، نه گذشته‌ای، فقط ردّی از بودنش در خاطراتی که هرگز اتفاق نیفتاد. تنهایی‌اش شبیه اتاقی بود که در آن هزاران صدا پیچیده‌اند، اما هیچ‌ک.س نیست که گوش بدهد. در هر گفته، تکه‌ای از یک زندگیِ نانوشته را خواهی دید؛ نه به ترتیب، نه با منطق، بلکه با احساسی که مثل بوی خاک باران‌خورده، ناگهان به جانت می‌نشیند. و شاید در پارت آخر، بفهمی که این داستان، از اول هم قرار نبود کسی را نجات دهد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
در سکوتِ شب، صدایی آمد که هیچ‌ک.س نشنید. نه از بیرون، که از درونِ استخوان‌هایش.او به دنیا نیامده بود، اما خسته بود؛ و خستگی‌اش، نامی نداشت.
چشم‌هایش باز بودند، اما هیچ تصویری عبور نمی‌کرد. نه نور، نه تاریکی؛ فقط یک خاکستریِ بی‌هویت. او به خودش نگاه می‌کرد، بی‌آنکه خودش را بشناسد. و آن نگاه، هر شب غریبه‌تر می‌شد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
پنجره‌ای بود که رو به هیچ‌ک.س باز نمی‌شد. باد می‌آمد، اما بوی کسی را نمی‌آورد. او منتظر نبود، فقط نمی‌دانست کجا باید نباشد. و نبودنش، شبیه بودن همه بود. در دلش، صدایی می‌پیچید که نه آغاز داشت، نه پایان. مثل زمزمه‌ای از خاطره‌ای که هرگز اتفاق نیفتاده. او با آن صدا زندگی می‌کرد، چون هیچ صدای دیگری نبود. و آن صدا، هر شب کمی بیشتر خاموش می‌شد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
یک صندلی خالی، همیشه روبه‌روی او بود. نه برای کسی، نه برای خودش؛فقط برای خاطره‌ای که هرگز ننشست. او با سایه‌اش حرف می‌زد، اما سایه‌اش همیشه دیر می‌رسید. و دیر رسیدن، تنها چیزی بود که همیشه به موقع بود. در آن اتاق، هیچ چیز جابه‌جا نمی‌شد، جز اندوه. اندوهی که مثل گرد و غبار، روی همه چیز نشسته بود. او هر روز آن صندلی را نگاه می‌کرد، بی‌آنکه منتظر کسی باشد.
و نگاهش، مثل دعاهایی بود که هرگز به آسمان نرسیدند.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
در تقویمش، هیچ روزی با نام خودش نبود. فصل‌ها می‌آمدند، اما هیچ‌کدام لباس او را نمی‌پوشیدند. او نه زمستان بود، نه تابستان؛ فقط یک دمای فراموش‌شده. و فراموشی، تنها چیزی بود که به یادش مانده بود. هر روز، مثل تکرارِ یک اشتباه بی‌نام بود. او در لحظه‌ها گم می‌شد، بی‌آنکه کسی دنبالش بگردد. زمان از کنارش عبور می‌کرد، مثل رهگذری بی‌تفاوت.
و عبور، دردناک‌تر از ماندن شده بود.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
در خواب‌هایش، هیچ‌ک.س بیدار نمی‌شد. او بیدار بود، اما خواب می‌دید که خواب است. و در آن خواب، کسی گریه نمی‌کرد؛ فقط صدای گریه می‌آمد. صدایی که از خودش نبود، اما در خودش می‌پیچید. او با آن صدا نفس می‌کشید، چون هوا دیگر کافی نبود. هر شب، خوابش را می‌نوشت، بی‌آنکه واژه‌ای داشته باشد. و آن نوشته‌ها، مثل خاکسترِ رویاهای سوخته بودند.
او در خواب، تنها نبود؛ اما هیچ‌ک.س هم نبود.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
او هرگز گریه نکرد، چون اشک‌هایش از قبل خشک شده بودند. نه از درد، که از تکرارِ بی‌دلیلِ بودن.
در آینه، خودش را نمی‌دید؛ فقط ردّی از کسی که شاید بوده باشد. و آن رد، هر شب کم‌رنگ‌تر می‌شد. او با چشمانی بی‌نور، به خاطراتی نگاه می‌کرد که مال خودش نبودند. هر تصویر، مثل تکه‌ای از یک فیلم بی‌صدا بود. او در آن فیلم بازی نمی‌کرد؛ فقط تماشاچیِ بی‌دعوت بود.
و تماشا، خسته‌تر از بازی بود.
 
در خاطرات دیگران، جایی نداشت.
نه چون فراموش شده بود، بلکه چون هرگز نوشته نشده بود. او مثل حاشیه‌ای بود که هیچ متنی به آن نرسید. و حاشیه‌ها، همیشه بی‌صدا می‌میرند. او با نام‌هایی زندگی می‌کرد که هیچ‌کدام صدایش نمی‌کردند. هر سلام، مثل تیر خلاصی بود که به سکوت شلیک می‌شد. او در جمع، تنها بود؛ و در تنهایی، جمعی از صداهای خاموش.
و آن صداها، هرگز به زبان نمی‌آمدند.
 
عقب
بالا