انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دلنوشته نقاهت بی‌سوگ | ریپر کاربر انجمن آوای رمان

اقیــانــــــوس

هنرمند
هنرمند آوا
دیگ به دوش
تاریخ ثبت‌نام
1/18/26
نوشته‌ها
475
  • موضوع نویسنده
  • #1

به نام سکوتی که فریاد می‌زند
اثر: نِقاهتِ بی‌سوگ
به قلم: SONIYA_RPR
ژانر: عاشقانه، تراژدی


ناظر : @ماهک مهاجری
دیباچه:
در امتدادِ واژه‌هایی که هرگز گفته نشدند، عشقی نفس کشید که نه آغاز داشت و نه انجام. در گورستانِ لحظه‌ها، بوسه‌ای دفن شد که طعمِ ابدیت می‌داد.
روایتِ پرسه‌ی یک روحِ عاشق است در کوچه‌های بی‌خاطره، جایی که زمان از تپیدن بازمانده و واژه‌ها، پیش از تولد، مرده‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191_7iu.jpg

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن دلنوشته خود

• بعد از به پایان رسیدن دلنوشته خود، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
در من، مرگی بی‌تاب از تو جا مانده بود؛ نه به هیاهویِ وداع، که به سکوتِ نگاهت.
باد، نامت را در گوشِ شب زمزمه می‌کرد و من، هر بار با شنیدنش، کمی بیشتر فرو می‌ریختم.
تو رفتی، بی‌آن‌که حتی مرگت را به من بسپاری.
نه سنگی، نه سوگی، نه وداعی در خورِ زخمِ من.
تنها صدایِ قدم‌هایت، که در خاطره‌ها پژواک داشت و ردِ انگشتانت، که بر پوستِ خیال، هنوز می‌سوزد.
من ماندم، با هزار واژه‌ی بی‌صدا و تو رفتی، بی‌آن‌که حتی یک جمله‌ات را جا بگذاری.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #4
خاطره‌هایت، مثلِ تبِ شبانه، بی‌اجازه می‌آیند.
نه می‌شود خوابید، نه بیدار ماند.
هر واژه‌ای که می‌نویسم، بویِ تو را دارد؛ اما تو نیستی، حتی در خیالِ واژه‌ها.
تنهایی، شکلِ تو را گرفته و در من خانه کرده.
در هر گوشه‌ی ذهنم، سایه‌ای از تو نشسته، با لبخندی که دیگر نمی‌دانم واقعی بود یا توهمِ دلتنگی.
من، در تکرارِ نبودنت، به هزار شکل مرده‌ام.
و تو، در هر شکلِ مرگم، بی‌خبر زیسته‌ای.
این عشق، نقاهتی‌ست که هرگز به بهبودی نمی‌رسد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #5
دست‌هایت را به یاد نمی‌آورم، اما لمسِ نبودنت، هنوز تازه است.
مثلِ زخمی که هر روز باز می‌شود، بی‌آن‌که خون بریزد، بی‌آن‌که کسی ببیند.
تو رفتی و من هنوز در رفتنت مانده‌ام.
نه زمان، نه واژه، نه هیچ مرهمی، نتوانست ردِ تو را از تنم پاک کند.
هر شب، با صدایِ سکوتَت می‌خوابم و هر صبح، با بویِ نبودنت بیدار می‌شوم.
تو رفته‌ای، اما من هنوز در تو گیر کرده‌ام.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #6
تو را از دست دادم، نه در لحظه‌ای خاص، بلکه در هزار لحظه‌ی بی‌نام که مثل خزه بر خاطرم روییدند.
هر بار که به نبودنت فکر کردم، تکه‌ای از من در تاریکیِ بی‌نامی فرو رفت.
تو را از دست دادم، بی‌آن‌که حتی بدانی در من چه چیزهایی مردند.
نه اشک، نه فریاد، نه حتی سوگواریِ رسمی؛ تنها یک مرگِ بی‌تاب در سکوتِ واژه‌ها.
و من، وارثِ بی‌تابیِ بی‌نامی شدم، که هر شب، با صدایِ نفس‌های تو در خواب، به مرزِ جنونِ عاشقانه نزدیک‌تر می‌شوم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #7
تو را نوشتم، هزار بار، در هزار شکلِ بی‌تو.
در واژه‌هایی که از درد زاده شدند و در جمله‌هایی که از نبودنت تغذیه کردند.
هر خط، زخمی‌ست که به جای خون، خاطره می‌ریزد.
و هر نقطه، مکثی‌ست در مرگِ تدریجیِ من.
تو را نوشتم، نه برای بازگشت، بلکه برای این‌که فراموش نکنم چطور فراموشم کردی.
در من، شاعری مُرده است که با تو نفس می‌کشید.
و حالا، تنها واژه‌هایی مانده‌اند که بویِ گور دارند.
دلنوشته‌ام، سنگ‌نوشته‌ای‌ست بر مزارِ عشقی که هرگز زنده نبود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #8
تو را در آینه‌ها جست‌وجو کردم، در انعکاسِ نوری که هرگز به من نتابید.
در لبخندهایی که به دیگران بخشیدی و در نگاهی که هیچ‌گاه سهمِ من نشد.
تو را در صدایِ باران شنیدم، در قطره‌هایی که مثلِ تو، بی‌هشدار فرو می‌افتادند.
تو را در خواب‌هایِ بی‌پایان دیدم، در کابوس‌هایی که با بوسه‌ی تو آغاز می‌شدند و با مرگِ من تمام.
تو را در همه‌چیز دیدم، جز در خودت.
و این، دردناک‌ترین شکلِ عاشقانه بودن است.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #9
تو را در فصل‌ها گم کردم؛ در پاییزی که بویِ تو را داشت و زمستانی که سرمایش از نبودنت می‌آمد.
بهار، بی‌تو شکوفه نمی‌داد و تابستان، آفتابش را بر زخم‌هایم می‌تاباند.
تو را در تقویم‌ها جست‌وجو کردم، در روزهایی که شهیچ‌گاه نرسیدی و شب‌هایی که با خیالِ آمدنت، پیر شدم.
تو را در زمان گم کردم و زمان، بی‌تو چیزی جز تکرارِ مرگ نبود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
تو را در واژه‌ها دفن کردم، در جمله‌هایی که بویِ سوگ داشتند و استعاره‌هایی که از تو تغذیه می‌کردند.
هر بار که نوشتم، انگشتانم به لرزه افتادند، مثلِ کسی که بر مزارِ عزیزش شعر می‌خواند.
تو را در زبانم خاک کردم، اما زبان، هنوز از تو حرف می‌زند.
تو را در سکوت دفن کردم و سکوت، هنوز صدایِ تو را در خود دارد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
عقب
بالا