انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب دبران | مهوا کاربر انجمن آوای رمان

محمد نفهمید که چطور خودش را به اورژانس و بالای سر پدرش رساند. پدری که می‌گفتند زیر این پارچه سفید خوابیده و نتوانستند نجاتش دهند. دست‌هایش را در هم گره زد. زبانش بند آمده بود و توان ایستادن نداشت. ترجیح داد روی زمین سرد اورژانس بنشیند و به تختی بنگرد که پدرش را در آغوش گرفته بود. قلبش تیر می‌کشید و چشم‌هایش لبریز از اشک شده بودند.
پرستار با دیدن او به سمتش آمد و سعی کرد به او کمک کند تا دوباره بایستد؛ اما تلاشش فایده‌ای نداشت.
- کجا این اتفاق براش افتاده؟
پرستار نگاهی به اطراف اورژانس انداخت و بعد از پیدا کردن شخص مدنظرش، با انگشت اشاره آن را به محمد نشان داد و گفت:
- این خانوم با اورژانس تماس گرفتن.
محمد رد انگشت پرستار را گرفت و به یک دختر رسید. دختری که سر و وضع مرتبش اصلا به فضای اورژانس نمی‌آمد!
کف دست‌هایش را بر روی زمین گذاشت و به آرامی برخاست. نگاه از تخت گرفت و به سمت دختر با گام‌هایی سست قدم برداشت‌. هرچه که به او نزدیک‌تر میشد، بوی ادکلنش بیشتر زیر بینی‌اش می‌پیچید.
دختر با دیدن محمد حدس زد که از خانواده آن پیرمرد است برای همین از روی صندلی برخاست و با دو گام بلند، فاصله‌ی خودش را با محمد پر کرد. زبانی بر روی لب‌های رژ خورده‌اش کشید و گفت:
- سلام، تسلیت میگم.
قلب محمد با شنیدن این کلمه تیر کشید. پلک‌هایش را محکم بست و اجازه داد اشک‌هایش سرازیر شوند. هیچ وقت گمان نمی‌کرد روزی این واژه را بشوند، پدرش نباشد و او هنوز در این دنیا نفس بکشد. ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند، برای همین بدون توجه به سخن دختر نگاهش را در چشم‌های عسلی او دوخت و گفت:
- کجا پیداش کردین؟
دختر دست‌هایش را درون جیب پالتوی یاسی رنگش مخفی فرو برد و با آرامش لب زد:
- داشتم از سرکار برمی‌گشتم دیدم یه آقا یهویی تو خیابون روی زمین افتادن. اون خیابون نزدیک مرکز شهر نیست و خیلی خلوته...
محمد دم عمیقی گرفت و میان حرف او پرید:
- کدوم خیابون؟
- خیابون صدرا.
تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با همان قدم‌های سست، مجدد به کنار تخت پدرش بازگشت. می‌ترسید پارچه سفید را کنار بزند و با حقیقت روبه‌رو شود. چند بار دستش را به قصد برداشتنش جلو برد، اما پارچه را لمس نکرد. قبل از این‌که برای بار پنجم دستش را به پارچه نزدیک کند، پرستار بی‌رحمانه پارچه را کنار کشید و گفت:
- پدرتون هستن؟ هویت‌شون رو تایید می‌کنین؟
محمد با دیدن چشمان بسته پدرش، بر روی زمین افتاد. دستش را مشت کرد و محکم بر روی کف اورژانس کوبید. صدای فریاد بابا گفتنش، دل هر بیننده و شنونده را می‌لرزاند به جز یک نفر؛ آن هم کسی که در آخرین لحظات بهروز کنارش ایستاده و جان دادنش را تماشا می‌کرد. زیر لب نچ نچی‌ حواله‌ی بخت سیاه بهروز کرد و گفت:
- سزای کسی که زیاد فضولی می‌کنه، همینه.
پرستار که گویا از تایید هویت جنازه مطمئن شده بود، به پرسنل اشاره کرد که جنازه را به سردخانه ببرند و وسایلی که از بهروز جا مانده بود هم، روی زمین کنار محمد گذاشت.
دختری که بهروز را پیدا کرده بود هنوز ایستاده و عزاداری محمد را تماشا می‌کرد. ترجیح داد انسان دوستانه رفتار کند و برای همین، به سمت محمد آمد و بر روی زمین زانو زد.
- کسی رو ندارین بهش زنگ بزنم بیاد دنبال‌تون؟
محمد سرش را محکم بر روی زمین کوبید و فریاد اسم پدرش، این بار با طنینی بلندتر در اورژانس پیچید. زندگی آرامش با پیدا شدن سر و کله خسروی‌ها، به پایان رسیده بود!
***
« دو روز بعد »
عطا حین این‌که نگاهی به لیست ایده‌های سوفیا می‌انداخت، بر روی صندلی نشست. چینی میان ابروهایش انداخت و با دقت نوشته‌های کاغذ را زیر نظر گرفت.
سوفیا هم به تبعیت از او، صندلی برداشت و قبل از این‌که روی آن بنشیند، صدای شکسته شدن شیشه مغازه در گوشش پیچید. صدا آن‌قدر بلند بود که قبل از آن‌که بتواند به طرف منبع آن برگردد، دستش توسط عطا کشیده شده و به سمت جلو پرتاب شد. پایش به صندلی گیر کرد و قبل از این‌که بر روی زمین بیوفتد، عطا محکم او را در آغوش کشید.
 
ترسیده بود و قلبش تند تند می‌زد. به آرامی نگاهش را به درب مغازه دوخت و قامت محمد را دید. محمدی که لباس سیاه به تن کرده و میان خرده شیشه‌ها ایستاده بود. خودش را از عطا جدا کرد و گامی به جلو برداشت. ابروهایش را در هم کشید و با صدایی نسبتا بلند گفت:
- چه مرگته؟ چرا افسار پاره کردی؟
محمد با شنیدن این حرف پایش را درون مغازه گذاشت، فاصله‌ی خودش را با سوفیا کم کرد و دستش را بالا آورد تا سیلی به صورت او بزند اما عطا سریع خودش را جلو کشید و محکم محمد را به عقب هل داد.
- تا جنازه‌ات رو نذاشتم رو دست ننه بابات، گمشو برو رد کارت.
محمد که کمی به عقب رانده شده بود، دوباره جلو آمد. انگشت اشاره‌اش را به سمت سوفیا گرفت و گفت:
- این دختره نفهم و طایفه عن‌تر از خودش، یه تنه ریدن به زندگی من و حالا تو برام خط و نشون‌ می‌کشی؟
سوفیا از پشت عطا بیرون آمد. الان وقت ترسیدن نبود و می‌بایست حساب محمد را کف دستش بذارد.
- دردت چیه الان؟
محمد محکم پایش را بر روی زمین فشرد و یک گام دیگر نیز به جلو برداشت. عطا که این موقعیت را فرصتی برای خود دید، سریع خودش را جلوی سوفیا کشید تا از حمله‌ی احتمالی محمد به او جلوگیری کند. صدای مردمان حاضر در پیاده رو که شاهد این ماجرا بودند، کم کم بالا گرفت، کسی حاضر نبود که در بحث پیش آمده دخالت کنند و تنها تماشاگران این موقعیت بودند!
- دردم؟ دردم پدریِ که همین دیروز، با دست‌های خودم خاک ریختم روش. دردم بدبختیِ که با پیدا شدن تو و طایفه‌ات تو زندگی‌مون شروع شده.
سوفیا مجدد از پشت عطا بیرون آمد. اگر می‌توانست یک پس گردنی به این مرد می‌زد تا این‌قدر جلوی دیدش را نگیرد. قبل از این‌که حرفی بزند، محمد نگاهی به عطا انداخت و با پوزخند گفت:
- خوبه، مثل رعنا خوب بلدی بقیه رو بکشی تو دام خودت و بدبختشون کنی. فکر کنم پسربازی تو خون زن‌های این طایفه‌اس!
سوفیا با شنیدن این حرف، بدون این‌که به رفتارش فکر کند سریع دستش را بالا آورد و محکم سیلی در گوش محمد زد. آن‌قدر محکم که کف دستش سوخت و دلش خنک شد. بدون این‌که نگاهی به عطا بی‌اندازد، او را مخاطب حرفش قرار داد:
- زنگ بزن پلیس.
سپس پوزخندی بر روی لبش نشاند و در چشم‌های محمد زل زد:
- با کدوم مدرک می‌تونی ثابت کنی که پدرت به خاطر طایفه ما مرده؟اوکی...خدا رحمتش کنه ولی دلیل نمیشه که چون عمرش به سر رسیده بود و از بخت بد هم با زمان تقسیم ارث همراه شده، بگی ما مقصر مرگ پدرتیم.
سوفیا محمد را زیر نظر گرفت‌. با حرف‌هایی که امروز زده شد، دیگر حتی یک ذره هم دلش برایش نمی‌سوخت. پدرش مرده؟ خدا رحمتش کند ولی دلیل نمی‌شود که هر پدر مرده‌ای در شهر بچرخد و شیشه‌های مغازه بقیه را بشکند!
عطا که شاهد بحث میان آن دو بود، بعد از اتمام تماس با پلیس موبایلش را درون جیب شلوارش گذاشت. ترجیح داد سکوت کند تا ببیند ماجرا به کجا کشیده می‌شود.
محمد که این جواب را از سوفیا شنید، دستش را بالا آورد و محکم به صورت خودش کوبید. طولی نکشید که اشک‌هایش صورتش را خیس کردند و صدای بغض آلودش، در مغازه پیچید:
- خدا لعنتم کنه. اون زمان که باید به حرف بابام گوش می‌کردم و از تو و طایفه‌ات دور می‌موندم، نموندم. اون زمان که می‌گفت بابا این خانواده بوی مرگ میده نزدیکشون‌ نشو، پافشاری کردم که برای خوندن‌ وصیت‌نامه بیاد خونه‌تون. من فقط می‌خواستم اگه یه روز یه اتفاقی افتاد، یکی دو نفر فامیل داشته باشم که حداقل بیان زیر جنازه‌ام رو بلند کنن، نمی‌دونستم اونی که میره بابامِ و اونی که باید زیر تابوت رو بگیره منم!
ضربان قلب سوفیا آرام‌تر شد. حس کرد کمی با محمد تند حرف زده. به هرحال او عزادار بود و می‌بایست کمی آرام‌تر با او رفتار کند. نگاهش را به بیرون مغازه دوخت. آدم‌های زیادی جمع شده بودند که تنها چهره آشنایِ میان‌شان، هما بود.
- می‌دونی چرا رعنا می‌خواست زمان خوندن وصیت‌نامه ما هم باشیم؟
سوفیا نگاهش را به محمد دوخت و دست به سینه منتظر ماند که پاسخ او را بشنود. در همین حین صدای آژیر ماشین پلیس در خیابان پیچید و محمد فهمید دیگر زمان زیادی برای صحبت کردن ندارد.
- چون می‌خواست ما هم توی این چرخه بلا سهیم شیم و تنها کسایی که صدمه می‌بینن، بچه‌های خودش نباشن. همه‌ی این‌ها به خاطر اینه که رعنا چشم دیدن هووش رو نداشت!
 
آخرین ویرایش:
سوفیا پلک محکمی زد. شک در دلش جای گرفت، اگر محمد راست می‌گفت و مادر بزرگ مهربانش، آن کسی نبود که می‌شناخت چه میشد؟
محمد که سکوت او را دید، دم عمیقی گرفت و دست‌هایش را مشت کرد.
- من تا نفهمم چی شده که بابام مُرده، دست از سر تو و اون خانواده‌ات برنمی‌دارم. رازی که تو داری خودت رو به در و دیوار می‌زنی تا نفهمی رو، من پیداش می‌کنم!
عطا تای ابرویش را بالا داد. بازی داشت جالب میشد! حال علاوه بر خانواده خسروی‌ها، پای نیمچه خسروی هم به میدان باز شده بود.
سوفیا ابروهایش را در هم کشید و قبل از این‌که سخنی بگوید، دو مامور پلیس وارد مغازه شدند. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به عطایی که پشت سرش ایستاده بود، چشم‌ دوخت. ذهنش درگیر بود و توان حرف زدن با پلیس‌ها را نداشت، برای همین با اشاره به عطا فهماند که با او به انتهای مغازه بیاید. بعد از این‌که کمی از محمد دورتر شدند، عطا برای بهتر شنیدن صدای سوفیا خم شد. حال صورتش مماس صورت او قرار داشت.
- من شکایتی از این پسر ندارم. یه جوری پلیس‌ها رو رد کن برن.
- ولی خودت خواستی که بیان اینجا، حالا بگم برن؟
سوفیا در چشم‌های عطا زل زد. لابد با خودش فکر می‌کرد او دچار تناقض شدید شخصیت است!
- الان نمی‌دونم کار درست چیه، برای همین ردشون کن برن.
عطا کمر صاف کرد. دو ابرویش را بالا پراند و بعد از گفتن چشمی زیر لب، به سمت مامورهای پلیس گام برداشت. سوفیا نیز بر روی صندلی، پشت به هیاهوی بیرون از مغازه نشست و با دست‌هایش، صورتش را پوشاند. اگر زودتر خواندن دفترچه را به اتمام رسانده بود، الان این همه تردید نداشت! جواب پدرش را چه می‌داد؟ اگر پی به دفترچه می‌بردند و ماجرایی که محمد از آن سخن می‌گفت نیز حقیقت داشت، می‌بایست چه خاکی به سر بریزد؟ با دو دستش گوش‌هایش را پوشاند و فارغ از جمعیت بیرون، در دنیای افکار خودش غرق شد.
عطا بعد از متفرق کردن جمعیت و رد کردن مامورهای پلیس، بدون این‌که حرفی به محمد بزند به سمت سوفیا رفت. محمد هم که دلسوزی سوفیا به مزاجش خوش نیامده بود، با ابروهایی درهم کشیده از مغازه بیرون زد.
هما که هنوز جلوی درب مغازه ایستاده بود، مثل همیشه دست‌هایش را درون جیب پالتویش فرو برد و با گذاشتن پا بر روی خرده شیشه‌ها، وارد مغازه شد. ترجیح داد زیاد نزدیک سوفیا نشود و برای همین از همان فاصله گفت:
- کاری ازم برمیاد؟
عطا بدون این‌که به هما نگاه کند، حین این‌که صندلی‌اش را جلوی صندلی سوفیا می‌گذاشت و بر روی آن می‌نشست، گفت:
- اگه توی آموزشگاه جارو دارین ممنون میشم برام بیارین.
هما تای ابرویش بالا رفت. این مرد چه نسبتی با این دختر داشت که اینقدر دقیق، حواسش به اطرافش بود؟ به نشانه‌ی تایید سرش را تکان داد و به سمت آموزشگاه رفت. آیفون را با انگشت اشاره‌اش لمس کرد و از منشی خواست تا جارو را پایین بیاورد. طولی نکشید که او مجدد با جارو به مغازه سوفیا بازگشت. فاصله‌ی اندک سوفیا و آن پسر نشان می‌داد که با هم صمیمی هستند. می‌توانست حدس بزند که سوفیا ترسیده برای همین، تنها جارو را گوشه‌ی مغازه گذاشت و بدون هیچ حرفی به آموزشگاه بازگشت. دختر جدید این خیابان، هنوز جا نیوفتاده شر به پا کرده بود!
- خوبی؟
سوفیا دست‌هایش را از روی گوش‌هایش برداشت‌. نگاهی به اطراف مغازه انداخت و بعد از این‌که مطمئن شد محمد از آنجا رفته گفت:
- نه.
عطا کمی خودش را به جلو خم کرد. این دختر زیادی بی‌پناه به نظر می‌رسید و حال دلش داشت برای او می‌سوخت.
- به بابات زنگ بزنم؟
سوفیا سرش را به نشانه نه، به طرفین تکان داد. نمی‌دانست کی و چطور این مفرد خطاب کردن بین او و عطا شروع شد!
- چیکار کنم برات؟
سوفیا هنوز هم می‌ترسید، اون از زمان شکستن شیشه اتاقش توسط عمه‌های عزیزش و این هم از شاهکار محمد! پلک‌هایش را کوتاه بر روی هم فشرد و با تردید لب زد:
- میشه...شیشه‌ها رو‌ جمع کنی؟
عطا از روی صندلی برخاست و به سمت جارویی رفت که صاحب آموزشگاه عکاسی برای آن‌ها آورده بود. می‌دانست سوفیا نیاز به زمان دارد تا به خودش بیاید، برای همین حین این‌که با یک دست جارو را گرفته با دست دیگرش موبایلش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد و در مخاطبین گوشی‌اش به دنبال شخصی گشت که بتواند شیشه این مغازه را درست کند.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا