- تاریخ ثبتنام
- 8/29/24
- نوشتهها
- 1,434
- موضوع نویسنده
- #91
محمد نفهمید که چطور خودش را به اورژانس و بالای سر پدرش رساند. پدری که میگفتند زیر این پارچه سفید خوابیده و نتوانستند نجاتش دهند. دستهایش را در هم گره زد. زبانش بند آمده بود و توان ایستادن نداشت. ترجیح داد روی زمین سرد اورژانس بنشیند و به تختی بنگرد که پدرش را در آغوش گرفته بود. قلبش تیر میکشید و چشمهایش لبریز از اشک شده بودند.
پرستار با دیدن او به سمتش آمد و سعی کرد به او کمک کند تا دوباره بایستد؛ اما تلاشش فایدهای نداشت.
- کجا این اتفاق براش افتاده؟
پرستار نگاهی به اطراف اورژانس انداخت و بعد از پیدا کردن شخص مدنظرش، با انگشت اشاره آن را به محمد نشان داد و گفت:
- این خانوم با اورژانس تماس گرفتن.
محمد رد انگشت پرستار را گرفت و به یک دختر رسید. دختری که سر و وضع مرتبش اصلا به فضای اورژانس نمیآمد!
کف دستهایش را بر روی زمین گذاشت و به آرامی برخاست. نگاه از تخت گرفت و به سمت دختر با گامهایی سست قدم برداشت. هرچه که به او نزدیکتر میشد، بوی ادکلنش بیشتر زیر بینیاش میپیچید.
دختر با دیدن محمد حدس زد که از خانواده آن پیرمرد است برای همین از روی صندلی برخاست و با دو گام بلند، فاصلهی خودش را با محمد پر کرد. زبانی بر روی لبهای رژ خوردهاش کشید و گفت:
- سلام، تسلیت میگم.
قلب محمد با شنیدن این کلمه تیر کشید. پلکهایش را محکم بست و اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند. هیچ وقت گمان نمیکرد روزی این واژه را بشوند، پدرش نباشد و او هنوز در این دنیا نفس بکشد. ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند، برای همین بدون توجه به سخن دختر نگاهش را در چشمهای عسلی او دوخت و گفت:
- کجا پیداش کردین؟
دختر دستهایش را درون جیب پالتوی یاسی رنگش مخفی فرو برد و با آرامش لب زد:
- داشتم از سرکار برمیگشتم دیدم یه آقا یهویی تو خیابون روی زمین افتادن. اون خیابون نزدیک مرکز شهر نیست و خیلی خلوته...
محمد دم عمیقی گرفت و میان حرف او پرید:
- کدوم خیابون؟
- خیابون صدرا.
تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با همان قدمهای سست، مجدد به کنار تخت پدرش بازگشت. میترسید پارچه سفید را کنار بزند و با حقیقت روبهرو شود. چند بار دستش را به قصد برداشتنش جلو برد، اما پارچه را لمس نکرد. قبل از اینکه برای بار پنجم دستش را به پارچه نزدیک کند، پرستار بیرحمانه پارچه را کنار کشید و گفت:
- پدرتون هستن؟ هویتشون رو تایید میکنین؟
محمد با دیدن چشمان بسته پدرش، بر روی زمین افتاد. دستش را مشت کرد و محکم بر روی کف اورژانس کوبید. صدای فریاد بابا گفتنش، دل هر بیننده و شنونده را میلرزاند به جز یک نفر؛ آن هم کسی که در آخرین لحظات بهروز کنارش ایستاده و جان دادنش را تماشا میکرد. زیر لب نچ نچی حوالهی بخت سیاه بهروز کرد و گفت:
- سزای کسی که زیاد فضولی میکنه، همینه.
پرستار که گویا از تایید هویت جنازه مطمئن شده بود، به پرسنل اشاره کرد که جنازه را به سردخانه ببرند و وسایلی که از بهروز جا مانده بود هم، روی زمین کنار محمد گذاشت.
دختری که بهروز را پیدا کرده بود هنوز ایستاده و عزاداری محمد را تماشا میکرد. ترجیح داد انسان دوستانه رفتار کند و برای همین، به سمت محمد آمد و بر روی زمین زانو زد.
- کسی رو ندارین بهش زنگ بزنم بیاد دنبالتون؟
محمد سرش را محکم بر روی زمین کوبید و فریاد اسم پدرش، این بار با طنینی بلندتر در اورژانس پیچید. زندگی آرامش با پیدا شدن سر و کله خسرویها، به پایان رسیده بود!
***
« دو روز بعد »
عطا حین اینکه نگاهی به لیست ایدههای سوفیا میانداخت، بر روی صندلی نشست. چینی میان ابروهایش انداخت و با دقت نوشتههای کاغذ را زیر نظر گرفت.
سوفیا هم به تبعیت از او، صندلی برداشت و قبل از اینکه روی آن بنشیند، صدای شکسته شدن شیشه مغازه در گوشش پیچید. صدا آنقدر بلند بود که قبل از آنکه بتواند به طرف منبع آن برگردد، دستش توسط عطا کشیده شده و به سمت جلو پرتاب شد. پایش به صندلی گیر کرد و قبل از اینکه بر روی زمین بیوفتد، عطا محکم او را در آغوش کشید.
پرستار با دیدن او به سمتش آمد و سعی کرد به او کمک کند تا دوباره بایستد؛ اما تلاشش فایدهای نداشت.
- کجا این اتفاق براش افتاده؟
پرستار نگاهی به اطراف اورژانس انداخت و بعد از پیدا کردن شخص مدنظرش، با انگشت اشاره آن را به محمد نشان داد و گفت:
- این خانوم با اورژانس تماس گرفتن.
محمد رد انگشت پرستار را گرفت و به یک دختر رسید. دختری که سر و وضع مرتبش اصلا به فضای اورژانس نمیآمد!
کف دستهایش را بر روی زمین گذاشت و به آرامی برخاست. نگاه از تخت گرفت و به سمت دختر با گامهایی سست قدم برداشت. هرچه که به او نزدیکتر میشد، بوی ادکلنش بیشتر زیر بینیاش میپیچید.
دختر با دیدن محمد حدس زد که از خانواده آن پیرمرد است برای همین از روی صندلی برخاست و با دو گام بلند، فاصلهی خودش را با محمد پر کرد. زبانی بر روی لبهای رژ خوردهاش کشید و گفت:
- سلام، تسلیت میگم.
قلب محمد با شنیدن این کلمه تیر کشید. پلکهایش را محکم بست و اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند. هیچ وقت گمان نمیکرد روزی این واژه را بشوند، پدرش نباشد و او هنوز در این دنیا نفس بکشد. ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند، برای همین بدون توجه به سخن دختر نگاهش را در چشمهای عسلی او دوخت و گفت:
- کجا پیداش کردین؟
دختر دستهایش را درون جیب پالتوی یاسی رنگش مخفی فرو برد و با آرامش لب زد:
- داشتم از سرکار برمیگشتم دیدم یه آقا یهویی تو خیابون روی زمین افتادن. اون خیابون نزدیک مرکز شهر نیست و خیلی خلوته...
محمد دم عمیقی گرفت و میان حرف او پرید:
- کدوم خیابون؟
- خیابون صدرا.
تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و با همان قدمهای سست، مجدد به کنار تخت پدرش بازگشت. میترسید پارچه سفید را کنار بزند و با حقیقت روبهرو شود. چند بار دستش را به قصد برداشتنش جلو برد، اما پارچه را لمس نکرد. قبل از اینکه برای بار پنجم دستش را به پارچه نزدیک کند، پرستار بیرحمانه پارچه را کنار کشید و گفت:
- پدرتون هستن؟ هویتشون رو تایید میکنین؟
محمد با دیدن چشمان بسته پدرش، بر روی زمین افتاد. دستش را مشت کرد و محکم بر روی کف اورژانس کوبید. صدای فریاد بابا گفتنش، دل هر بیننده و شنونده را میلرزاند به جز یک نفر؛ آن هم کسی که در آخرین لحظات بهروز کنارش ایستاده و جان دادنش را تماشا میکرد. زیر لب نچ نچی حوالهی بخت سیاه بهروز کرد و گفت:
- سزای کسی که زیاد فضولی میکنه، همینه.
پرستار که گویا از تایید هویت جنازه مطمئن شده بود، به پرسنل اشاره کرد که جنازه را به سردخانه ببرند و وسایلی که از بهروز جا مانده بود هم، روی زمین کنار محمد گذاشت.
دختری که بهروز را پیدا کرده بود هنوز ایستاده و عزاداری محمد را تماشا میکرد. ترجیح داد انسان دوستانه رفتار کند و برای همین، به سمت محمد آمد و بر روی زمین زانو زد.
- کسی رو ندارین بهش زنگ بزنم بیاد دنبالتون؟
محمد سرش را محکم بر روی زمین کوبید و فریاد اسم پدرش، این بار با طنینی بلندتر در اورژانس پیچید. زندگی آرامش با پیدا شدن سر و کله خسرویها، به پایان رسیده بود!
***
« دو روز بعد »
عطا حین اینکه نگاهی به لیست ایدههای سوفیا میانداخت، بر روی صندلی نشست. چینی میان ابروهایش انداخت و با دقت نوشتههای کاغذ را زیر نظر گرفت.
سوفیا هم به تبعیت از او، صندلی برداشت و قبل از اینکه روی آن بنشیند، صدای شکسته شدن شیشه مغازه در گوشش پیچید. صدا آنقدر بلند بود که قبل از آنکه بتواند به طرف منبع آن برگردد، دستش توسط عطا کشیده شده و به سمت جلو پرتاب شد. پایش به صندلی گیر کرد و قبل از اینکه بر روی زمین بیوفتد، عطا محکم او را در آغوش کشید.