Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
بادی سرد از سمت کوه وزید و خاک خشکِ بیابان را بلند کرد. آتش تقریباً خاموش شده بود؛ فقط چند زغال نیمسوخته آرام و بیصدا جرقه میزدند.
رضا با صدای خشخش باد، پلکهای سنگینش را باز کرد. گلویش خشک بود. چیزی میان سرگیجه و سردرد در سرش میکوبید. چند لحظه طول کشید تا نگاهش واضح شود. دور خودش را نگاه کرد.
- علی؟
صدایش در بیابان پخش شد؛ ولی جوابی دریافت نکرد. بهسختی از روی زمین بلند شد. سرش گیج رفت. دستش را به سنگ تکیه داد و دوباره گفت:
- علی؟ داداش... کجایی؟
پاسخی نگرفت. فقط سکوت و صدای وزش باد. نگاهی به اطراف انداخت. بیل روی زمین نبود. استکانها هنوز همانجا بودند، سرد و خالی؛ اما علی، هیچ نشانی از او نبود.
به سمت گودال رفت. نفسش تند شده بود. چشمهایش دنبال ردی، اثری، حتی جای پایی میدویدند.
گودال خالی بود. صاف و تمیز. انگار کسی آمده و خاک را دوباره با دقت پر کرده باشد. رد بیل، رد کندن و حتی رد دست هم دیده نمیشد.
قلبش فرو ریخت. زانو زد. انگشتانش را در خاک فرو برد. چند مشت خاک بیرون کشید؛ اما جز خاک سرد و بیرمق چیزی نیافت.
زیر لب زمزمه کرد:
- نه، نه، نرفته که! رفته بیل بیاره؛ رفته دنبال کمک... .
اما صداهای درونش، بیرحمتر از باد، زمزمه میکردند:
«پیداش کرد؛ بردش؛ تو رو اینجا تنها گذاشت.»
اشک در چشمهایش حلقه زد. بلند شد، چند قدم به عقب رفت. فریاد زد:
- علی، بخدا اگه شوخی باشه. علی!
صدای فریادش پیچید و باز، فقط بیابان بود که با سکوت نگاهش میکرد.
چند ساعت بعد، آفتاب بالا آمده بود و رضا همانجا نشسته بود. به خاکی که گویی راز بزرگی را در دلش دفن کرده، چشم دوخته بود. نه امیدی مانده بود، نه اعتمادی. تنها چیزی که مانده بود؛ جای خالی او بود.
آفتاب، حالا داغتر از همیشه میتابید. رضا، روی تختهسنگی خشک و بیحرکت نشسته بود. گردنش خم شده بود و چشمهایش نیمهباز، خیره به جایی که دیگر چیزی نداشت مانده بود.
زبانش خشک و دهانش تلخ بود. از بس اسم علی را صدا کرده بود، دیگر حتی صدا هم از گلویش در نمیآمد. حالا دیگر سکوت را پذیرفته بود. سکوت و تهیبودنِ گودالی که رویاهایش را در خودش بلعیده بود.
از دور، صدایی شنید. مثل زمزمهای دور در باد. گوش تیز کرد. صدای موتور ماشین بود. ماشینی در دل جادهی خاکی پیش میرفت.
ابتدا فکر کرد خیال است. سراب؛ اما لحظاتی بعد، غبار بلند شد. چشمانش را تنگ کرد. یک وانت قدیمی بود که آهسته نزدیک میشد.
از جا بلند شد. لرزان چندقدم برداشت. دستش را بلند کرد، با آخرین رمق تکان داد. وانت نزدیکتر شد، تا اینکه جلوی او ایستاد.
مردی حدوداً پنجاهساله، آفتابسوخته و آشفته، پشت فرمان بود. شیشه را پایین کشید و با لهجهی شیرازیاش گفت:
- اینجا چیکار میکنی؟ حالت خوبه؟
چیزی نگفت. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد. مرد پیاده شد، به طرفش رفت، دستش را روی شانهی رضا گذاشت.
- تشنهای، نه؟ بیا یهکم آب بخور.
بطری پلاستیکی را بهدستش داد. رضا چند جرعه با ولع نوشید، آب از گوشهی لبش سرازیر شد. لبهای ترکخوردهاش کمی جان گرفتند.
- میتونی راه بری؟
رضا سری تکان داد. مرد اشاره کرد.
- سوار شو، برسونمت شهر. این دور و برا که چیزی نیست؛ جز خاک و مار افعی که دنبال طعمهاس.
رضا آرام سوار شد. در را بست. وانت به راه افتاد. جادهی خاکی پشت سرشان میلرزید و محو میشد.
مرد نگاه کوتاهی به او انداخت.
- از کجا اومدی؟
رضا چند لحظه سکوت کرد. نگاهش به جاده بود. بعد آهسته گفت:
- از تهران اومدم؛ گول گنج داشتن اینجا رو خوردم. داشت؛ ولی نه برای من.
پوزخندی زد و گفت:
- گنج اگه قرار بود مال همه باشه، دیگه گنج نبود پسر. یه لعنته که قشنگ بستهش به طمع آدمها.
سرش را بهشیشه تکیه داد. جاده میرفت و در دلش، خشم شعلهور میشد.
سرش را به شیشه تکیه داده بود. جاده مثل نواری بیپایان میرفت و ذهنش را با خودش میبرد. در دل رضا، چیزی مثل خشم، مثل حسرت، مثل آتش آرامی زیر خاکستر، زنده میشد.
ماشین با تکانی نرم ایستاد. صدای لنت و مرد همراهش، رضا را از افکارش خارج کرد. نگاهش را از شیشه گرفت. به شهر رسیده بود. همان شهر لعنتی، با همان خیابانهای خاکخورده، همان مغازههای کمنور، همان دکهی تلفن کنار میدان، ساکت و وفادار سر جای خودش ایستاده بود. تشکر کرد و شمارهی تلفن مرد را برای جبران گرفت و به طرف دکه رفت. مردِ دکهدار خسته شده بود؛ اما به آدمها هنوز با همان نگاه کنجکاو و مشکوک زل میزد. سکهای انداخت. شماره را با انگشتانی که کمی میلرزیدند، گرفت. بوق خورد. یک بار، دو بار، صدای زنی در گوشی پیچید:
- الو؟
رضا نفسش را بیرون داد. صدا را شناخته بود. همان صدای همیشه، با آن خشِ خفیف ته گلویش.
- رقیه... منم؛ رضا.
مکثی افتاد. سکوتی که هزار چیز را در خود جا داده بود. بعد، صدای رقیه آرام و گرفته آمد:
- کجا بودی رضا؟
و رضا، برای اولین بار بعدِ مدتها، نمیدانست چه بگوید. فقط نگاهش را به آسمانِ ابری بالای شهر دوخت و گفت:
- دارم بر میگردم.
سکوت پشت خط سنگینتر شد. فقط صدای ضعیف باد از سوراخهای گوشی میگذشت.
رقیه با همان صدای گرفته، انگار که ته دلش لرزیده باشد، پرسید:
- چی شده رضا؟ چی شد که برگشتی؟
رضا لحظهای پلک بست. گلویش خشک بود. حرف توی دلش مثل سنگی بود که سالها جا خوش کرده بود و حالا باید میافتاد.
- علی، گنجها رو برد. بیمروت... شبونه!
صدای رقیه در گوشی فرو مرد، بعد با ناباوری گفت:
- چی؟ چی میگی تو؟ علی؟ کدوم گنج؟
رضا به دکه تکیه داد. چشمانش را به میدان خالی دوخت. انگار داشت با خودش حرف میزد، نه با رقیه.
- همونایی که براش جون کندم و تا شیراز کوبیدم اومدم؛ همونا که فکر میکردم سهممونه از این زندگی. سهم من، تو، مهلا .
رضا نفسش را آهسته بیرون داد. صدایش خشن و خشدار شد، انگار که زخمی قدیمی دوباره سر باز کرده باشد.
- نمیذارم اینجوری تموم شه، رقیه. به قرآن قسم، تا حقمون رو از گلوی اون حرومخور نکشم، آروم نمیگیرم. این بار، نه سکوت میکنم، نه کوتاه میام.
صدای رقیه از پشت گوشی لرزید؛ نفسهایش تند شده بود. انگار دلش پیش خاطرهای دور گیر کرده بود. ناگهان بغضش ترکید. صدای گریه سوزناکش سکوت را شکست و در گوشی پیچید.
- نکن رضا، تورو خدا نکن. این راهش نیست؛ بهت گفتم بیخیال این گنج وامونده شو.
رضا لب گزید. پلکهایش را محکم روی هم فشرد. بغض، تا گلویش بالا آمده بود اما قورتش داد.
- من دیگه اون رضا نیستم، رقیه. اون رضا با دستای خودش گورش و کند، وقتی به علی اعتماد کرد. حالا نوبت منه.
باد، نفسنفسزنان از لابهلای شاخههای خشکیدهی چنار میگذشت و سرمای شب، اثر خودش را به پوست استخوان میکشید.
پاکت سیگار را آرام در جیب بارانیاش فرو برد؛ همان بارانیای که بوی زمستانهای دور را میداد.
چشمهایش هنوز در میدان خالی مانده بود.
میدانی که روزی صدای خندههای علی از گوشهاش بالا میرفت.
آرام از جا برخاست، بیشتاب، بیاشتیاق. انگار هر قدمی که برمیداشت، تکهای از جانش کنده میشد.
شب، مانند پتویی سنگین دورش را گرفته بود. سایهها به هم پیچیده بودند و رضا میانشان، محو و خسته راه میرفت.
به ایستگاه رسید. سکو خلوت بود و چراغها بیرمق، مثل چشمهای پدری که آخرین امیدش را بدرقه میکند روشن بودند.
روی نیمکت نشست. کف دستانش را به هم مالید؛ نه از سر سرما؛ بلکه از بیقراری.
قطار، قرارش نیمهشب بود. همان قطاری که سالها پیش، رضا را با رویاهای کوچک و دلِ بزرگ، به جنوب کشیده بود. و حالا داشت برمیگشت.
اما نه برای زندگی، نه برای آشتی. برای حسابی ناتمام.
ساعت ایستگاه، دقیقهها را با دقت میسنجید.
در دلش نه لبخند مانده بود، نه اشتیاق دیدار. فقط کینه، که آرام و بیصدا در تاریکی جوانه زده بود.
قطار از دور پیدایش شد. آرام قدم به درون واگن گذاشت.
از شیشهی بخارگرفته، نور کمقوت ایستگاه را تماشا کرد و زیر لب، بیآنکه خودش بفهمد، گفت:
- نفسهای آخرتو بکش؛ دارم میام.
لیوان پلاستیکی چای را بهدستش داد و همانطور که بر روی نیمکت مینشست با حسرت گفت:
- بخور که گرم شی، یخ کردیم. کاش من یه ماشین داشتم. هی به بابا میگم یه روز در هفته ماشینت رو بده، میگه نه.
الناز نباتها را درون لیوانهای چای هم زد و با چشم خطوط کتاب انگلشناسی را دنبال کرد.
- غر نزن، باید بریم سر امتحان.
امیر با تشر گفت:
- یعنی چی غر نزن؟ یکی مثل بابای تو، برای دختر هجدهسالهاش بیامو کادو میگیره، یکی مثل بابای من، دندهی ماشینم نمیده دست بچهاش. درس بخونم که چی بشه؟ تهش بعد هفتسال تازه بشم عمومی و دوسال طرح برم؟ با این میشه زندگی ساخت؟ گور بابای درس.
الناز با چشمهای ریزشده نگاهش کرد.
- میخوای انصراف بدی؟
بیخیال شانه بالا انداخت.
- شایدی.
الناز کلافه سری تکان داد و همانطور کتابهایش را جمع کرد.
- باشه، هرکاری میخوای بکنی بکن، ولی بعدش دور منو خط بکش.
امیر خبیثانه خندید و دستهی گل نرگسی را از زیر صندلی بیرون کشید.
- پس بویایی خانوم خیلی ضعیف شده، که بوی همچین دسته گلی رو احساس نکرده. گل برای گل، خدمت شما خانوم.
صدای جیغ از سر ذوق دختر بلند شد و خودش را محکم در بغل مرد انداخت.
- تو نمیدونی من گولت میزنم؟ انصراف چی، این همه نجنگیدم که جایی که تو قبول میشی قبول شم. وسطش برم؟ تا ته دانشگاه که هیچی، تا ته دنیا هم بیخ ریشتم.
الناز گل را از دستش قاپید و نفس عمیقی میان شاخههای تازهی نرگس کشید.
نفسش را محکم بیرون داد و با ذوق گفت:
- نمیدونی چقدر عاشقشم، دوست دارم صبح وقتی پردهی اتاقم رو کنار میزنم باغچه نرگس خودنمایی کنه.
امیر سینه ستبر کرد و بادی در غبغب انداخت.
- پس من اینجا چیام، مگه من نباید خودنمایی کنم؟
برات یه باغچه درست میکنم که وقتی پنجرهی اتاقمون و باز کردی بوی نرگس بیاد تو.
دختر لبخند ریزی زد.
- اول باید بیای جلو، بابامو راضی کنی. میای؟
لبخندش محو شد. سیب گلویش تکان خورد و دستهایش را در هم قفل کرد.
- به بابام گفتم، کموبیش راضیه. مادرم راضی نمیشه. هرچی هم میپرسم چرا، حرفی نمیزنه.
الناز در تایید حرف او، سری تکان داد.
- بازم بهانههای همیشگی، باشه.
از جایش بلند شد. کیف، کتاب و دستهی گلش را به دست گرفت.
- من رفتم گلم رو بذارم تو ماشین، بعد برم سر جلسه. دوست داشتی بیا.
چشمهایش را به منظور تایید، بر روی هم قرار داد.
- میام. یه زنگ میزنم، میام.
بعد از آنکه از دور شدن الناز مطمئن شد، شمارهی پدرش را گرفت.
- سلام آقا، خوبی؟ هستی بیام پیشت؟
ساعاتی بعد، در لب گود زورخانه، با پاهای آویزان منتظر پدر نشسته بود.
اشعاری که با دستخط چشمگیر پدرش نوشته شده بود، در دیوار گود خودنمایی میکرد.
«اول به زورخانه چو رفتی زمین ببوس
آری زمین به نام جهان آفرین ببوس
از پهلوان و مرشد و از پیش کسوتان
سر نه به آستان و پس آستین ببوس»
پس از گذشت دقایقی، پدرش با دو استکان کمرباریک چای و نعلبکی در کنارش نشست و دستش را بر شانهی او قرار داد.
- رشید من خوبه؟
لبخند کمجانی به سویش زد.
- نه آقا، خوب نیست.