انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان تلاقی لغزان| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

دختر قد بلندی بود با هیکل نرمال، نه خیلی چاق نه خیلی لاغر.
چشم‌هاش کشیده و سبز همون‌جوری بودن که دلارام تعریفش رو کرده بود.
موهای خرمایی رنگش از شال سفیدش کمی بیرون زده بود، مانتوی بهاری سفیدی به همراه جین سفید پوشیده بود و صندل‌های شیک مشکی.
در یک کلمه زیبا بود و جذاب.
به دلم نشست.
بارسین زیر چشمی مدام به پونه خیره می‌شد اما زود نگاهش رو می‌دزدید.
مامان که بالاخره دست از کنکاش پونه کشیده بود و به نتیجه رسیده بود به میز پیش روش ضربه زد:
-ماشاالله بزنم به تخته پونه جان مثل ماه می‌مونن!
پروانه خانم ضمن تشکر به من اشاره کرد و گفت:
-تمنا جان هم ماشاالله همه چیز تمومه، خدا بهتون ببخشه!
بابا رو به آقای فرهمند گفت:
-اگر از نظر شما ایرادی نداره این دوتا جوون برن توی حیاط کمی با هم صحبت کنن، کمی همدیگه رو برانداز کنن ببینن با معیارهای تو ذهنشون مطابقت دارن، بعد از اون اگر انشاالله جواب اوکی بود می‌ریم سراغ صحبت‌های نهایی!
آقای فرهمند لبخند عمیقی زد:
-بله بفرمایید بارسین خان، دخترم پاشو.
خدمتکار دوتا صندلی برد روی حیاط و پونه و بارسین رفتن.
موبایلم رو بیرون آوردن و وارد گروهمون با دلارام و دریا شدم.
در جواب دلارام که پرسیده بود مراسم به کجا رسید نوشتم:
-الان رفتن صحبت کنن با هم، حق با تو دلارام دختر قشنگیه.
دلارام زود نوشت:
-آره خیالت راحت، من می‌شناسمش دختر خونگرم و مهربونیه.
-حالا امیدوارم به دل بارسین هم بشینه.
-انشاالله می‌شینه، ماشاالله داداشتم مرد همه چیز تمومیه به چشم برادری!
شکلک‌های خنده گذاشت که نوشتم:
-ای شیطون.
-حتما جواب رو بهم بگو، می‌خوام بدونم بالاخره عروسی افتادیم یا نه!
-حتما.
گوشی رو کنار گذاشتم که مامان پرسید:
-پروانه خانم اون دخترتون خونه نیستن؟!
پروانه خانم:
-نه تینا جان، پرستو رفته خونه عموش با دخترعموهاش درس می‌خونن، بیشتر مواقع اون‌جاست چون دخترش هم سن و هم رشته‌ی پرستوئه با هم تو یه دبیرستانن برای همین با هم درس می‌خونن.
مامان:
-بسیارخب عالیه.
آقای فرهمند پرسید:
-آقای صارمی بارسین جان چه‌کاره هستن؟!
بابا:
 
-پسرم معماره، مهندسی معماری خونده و با خودم شریکه، یک جورایی همکاریم با هم، الحمدالله درآمد عالی هم داره و یک آینده‌ی روشن.
-قطعا همینطوره ماشاالله.
پروانه خانم پرسید:
-آقازاده خونه و ماشین دارن؟!
مامان با افتخار گفت:
-بله، پسرم ماشین که داره خونه هم که پدرش قول داده بهشون هر وقت هر کدومشون داماد شدن براشون یک آپارتمان توی یک مجتمع شیک و عالی بخره و بزنه به نامشون.
پروانه خانم لبخندی زد، ده دقیقه بعد بارسین و پونه در کنار هم وارد شدن.
رو لب‌های پونه لبخندی بود که هر چقدر سعی در پوشوندنش داشت بی‌فایده بود، انگار جلسه‌شون راضی کننده پیش رفته!
توی دلم خندیدم.
بابا رو به پونه پرسید:
-چی شد دخترم؟ بالاخره شما عروس ما هستید یا نه؟!
پونه با خجالت سر به زیر انداخت و بارسین گفت:
-ما موافقیم بابا!
صدای کف زدن و کل کشیدن‌های مامان توی هال پیچید.
پروانه خانم با خوشحالی گفت:
-انشاالله که عاقبت به خیر بشید عزیزانم!
بعد از اون میوه تعارف کردن و مشغول خوردن شدیم.
پونه کنارم نشست و گفت:
-هنوز فرصت نشده درست و حسابی با تو آشنا بشم، تو خیلی نازی، چند سالته؟!
-ممنونم، هفده سالمه.
-تعریفت رو زیاد شنیدم، بیشتر همسایه‌های ما تو رو واسه پسرهاشون در نظر گرفتن منتظرن یکمی سنت بره بالاتر می‌ترسن الان پا پیش بذارن با مخالفت خانواده‌ات روبرو بشن!
با گیجی نگاهش کردم:
-اونا من رو از کجا می‌شناسن؟!
-نمی‌دونم انگار چند دفعه تو خیابون و همین حوالی یا تو مجالس روضه دیدنت، وصف خوشگلیت پیچیده گلم!
سری تکون دادم:
-مرسی، چشمات قشنگ می‌بینه!
بابا رو به جمع گفت:
-خب حالا بریم سراغ صحبت‌های اصلی.
مامان:
-عقدشون رو هر چه زودتر توی یک محضر برگزار می‌کنیم، عروسی‌شون هم یک‌ماه بعد توی یک تالار مجلل، موافقید؟!
پروانه خانم:
-ما آمادگی کامل داریم، هر جور شما موافقید عمل کنید!
مامان رو به بارسین پرسید:
-پسرم عقدتون برای سه شنبه همین هفته بذاریم خوبه؟!
بارسین نیم نگاهی به پونه انداخت و با لبخند گفت:
 
-بله مامان، عالیه.
بابا گفت:
-من خودم محضر رو اوکی می‌کنم، می‌مونه صحبت مهریه و این‌جور چیزها که رسمه انجام بشه اما به نظرم بهتره پسر و دختر خودشون در این موارد تصمیم بگیرن!
بارسین به خودش جرات داد و گفت:
-مهریه‌شون دویست تا سکه و سه دانگ خونه!
همه دست زدن، پونه با رضایت خندید.
مامان:
-شما تالار جایی آشنا ندارید؟!
پونه:
-پدر دوست من آشنا داره، تالارشم خیلی شیک و مجلل هست من چند دفعه عروسی دعوت شدم دیدم، باهاشون هماهنگ می‌کنم بریم بارسین خان ببینن اگر پسندیدن رزرو می‌کنیم.
مامان با خوشرویی سر تکون داد:
-بله عالیه.
بقیه‌ی صحبت‌ها هم زده شد.
بالاخره همه با رضایت بار دیگه تشویق کردن و پونه و بارسین به هم زل زدن.
مامان رو به بارسین گفت:
-پسرم شنبه اول وقت بیا دنبال پونه جون برید خرید حلقه و بقیه‌ی خریدهای لازم، آزمایشگاه هم برید که انشاالله برای سه شنبه آمادگی کامل داشته باشید!
بارسین:
-بله حتما.
پروانه خانم:
-برای عقد چه لباسی تنش کنه؟!
مامان:
-لباس مجلسی حالا به سلیقه خودش هرچی می‌پسنده، اگرم می‌خواد راحت‌تر باشه کت و شلوار.
پروانه خانم:
-آرایشگاه چی؟!
مامان:
-خیالتون راحت، من خودم آشنا دارم و کارشم حرف نداره رزرو می‌کنم.
خدمتکار به پروانه خانم اعلام کرد شام حاضره، همه به دعوت آقای فرهمند و تعارفات معمول به سر میز رفتیم.
سالاد لبنانی، جوجه کباب و قیمه بادمجان.
به همراه پلوی ساده و پلوی زعفرانی، حسابی زحمت کشیده بودن.
مامان و بابا ازشون تشکر کردن، پونه در کنار بارسین نشست و هر دو در آرامش مشغول خوردن غذا شدن.
پارچ‌های دوغ و نوشابه هم تکمیل کننده میز بودن.
کمی سالاد خوردم و بعد از اون بابا برام پلوی زعفرانی کشید تا به همراه جوجه کباب بخورم.
بعد از شام که بیشتر در سکوت خورده شد مجدد توی هال نشستیم.
پونه باز هم کنار بارسین نشست.
 
بابا کمی با مامان پچ‌پچ کرد و بعد رو به آقای فرهمند گفت:
-اگر از نظر شما اشکالی نداره فردا رو با هم بگذرونیم، برای آشنایی بیشتر و اینکه دورِ هم باشیم خوبه، البته باز هم حق انتخاب با شماست و هیچ اجباری نیست!
پروانه خانم با گشاده رویی به جای آقای فرهمند جواب داد:
-باعث افتخاره!
آقای فرهمند:
-چشم صارمی جان، شما امر بفرما!
قرار بر این شد که صبح زود به سمت دشت حرکت کنیم و به اصطلاح بریم پیک نیک!
موقع خداحافظی پونه و بارسین کمی با فاصله از ما می‌اومدن و پچ‌پچ می‌کردن.
از خونه‌شون بیرون اومدیم و پس از خداحافظی سوار ماشین بارسین شدیم، پروانه خانم چیزی در گوش پونه زمزمه کرد و هر دو با رضایت لبخند زدن.
مامان دستی تکون داد و بارسین با تک بوقی حرکت کرد.
مامان بالاخره یادش اومد منم حضور دارم و پرسید:
-دخترم نظرت چیه؟!
با خستگی به صندلی تکیه دادم:
-همه چیز عالی بود مامان، مبارکه!
رو به بارسین گفتم:
-داداش مبارکه.
بارسین:
-مرسی آبجی کوچیکه!
با رسیدن به خونه زود شب بخیر گفتم و از فرط خستگی به اتاقم پناه بردم.
•••
صبح ساعت شش بود که مامان بیدارم کرد.
ریکان و رامبد مشغول چیدن وسایل داخل صندوق ماشین بودن.
سلامی دادم و برای خوردن قهوه به آشپزخونه رفتم.
مامان مدام در حال جنب و جوش بود و من نظاره‌گر تقلاهای بی‌حدش بودم.
پس از خوردن قهوه به اتاقم برگشتم.
تیپ راحتی زدم، یه شومیز مشکی با شلوار پارچه ای سفید و شالی به همون رنگ.
کفش راحتیمم پام کردم و با آرایش و ادکلن تیپم رو تکمیل کردم.
گوشیم رو برداشتم و رفتم تو واتساپ، برای دلارام و دریا پیام صوتی گذاشتم چون حوصله نداشتم تایپ کنم.
-بچه‌ها دیشب مراسم خوب پیش رفت و هم بارسین هم پونه اوکی رو دادن، امروز قراره برای شناخت بیشتر و آشنایی خانواده‌ها بریم دشت، از فردا هم بیفتن دنبال کارای عقد و سه شنبه بریم محضر واسه عقدکنون، کارهاتون رو بکنید که سه شنبه رسما دعوتید!
شکلک‌های خنده گذاشتم و گوشیم رو به جیبم برگردوندم چون این موقع صبح هیچ کدومشون بیدار نبودن.
رامبد با دیدنم به سمتم اومد:
-کمبود خواب نداری؟ من‌که دارم واسه یه لحظه بیشتر خوابیدن غش می‌کنم!
 
خندیدم:
-نه، مگه می‌شه بخوایم بریم تفریح و من خوابم بیاد؟!
بابا رو به رامبد پرسید:
-سیخ‌های کباب رو برداشتی؟
-بله بابا.
کمی بعد بابا ماشینش رو بیرون برد و بارسین نشست بغل دستش، ریکان و مامان هم عقب نشستن و منم ترجیح دادم با رامبد بیام چون موتور سواری واقعا حال می‌داد.
رامبد با افتخار موتورش رو بیرون برد و جلوی ماشین بابا ایستاد.
سوار شدم که بابا گفت:
-با احتیاط رانندگی کن پسرم، بیاید روبرو خونه آقای فرهمند.
پشت سر ماشین بابا به راه افتادیم.
رامبد پرسید:
-شنیدم یه دختر دیگه‌ام دارن که هم سن منه!
-دیشب که نبود، رفته بود خونه عموش، باید دید امروز میاد یا نه.
-خوشگله؟!
-کی؟ پونه؟
-بله!
-آره خیلی، حالا میای می‌بینیش!
رامبد سری تکون داد، مقابل خونه‌ی آقای فرهمند که ایستادیم بابا و مامان و بارسین از ماشین پیاده شدن، آقای فرهمند آخرین وسیله رو درون صندوق جا داد و درش رو بست.
به گرمی با بابا و مامان احوالپرسی کرد، کمی بعد پروانه خانم و پونه و یه دختر دیگه که باید همون پرستو بوده باشه از خونه بیرون اومدن.
بعد از احوالپرسی سوار ماشین شدن و بابا اول حرکت کرد و پشت سرش آقای فرهمند به راه افتاد.
پونه تیپ زرد زده بود، روسری با رنگ شادی هم سرش کرده بود و آرایش ملایمی به چهره داشت.
دو ساعتی راه رفتیم تا بالاخره به دشت رسیدیم.
رامبد کلافه گفت:
-چقدر راه زیاده، تموم بنزین موتورم ته کشید.
خندیدم و به کنار مامان رفتم.
بابا و ریکان و رامبد لوازم ماشین خودمون رو خالی کردن اما بارسین به کمک خانواده فرهمند رفت.
رامبد که پسر بی‌باک و بی‌پروایی بود رو به مامان پوزخند زد:
-هنوز هیچی نشده داداش ما شد غلام حلقه به گوش اونا، به همین زودی ازمون گرفتنش!
مامان دستی به صورت خودش زد:
-وای رامبد ساکت، بابات می‌فهمه ناراحت می‌شه!
اما من که با حرف رامبد موافق بودم خندیدم و رو به مامان گفتم:
-واه، خب حرف حق جواب نداره دیگه مامان!
مامان با چشم غره نگاهم کرد:
-نبینم از الان بخوای خواهر شوهر بازی در بیاری‌ها!
 
لبخندی به روش زدم، حصیرها و روفرشی‌ها پهن شدن، خانواده‌های زیادی اون اطراف نشسته بودن و صدای جوی آب در نزدیکی‌مون باعث نشاط روح من می‌شد!
من همیشه عاشق آب و دریا بودم، هر جا آب در جریان باشه واقعا حس زندگی هم توش رواج داره.
مامان و پونه با کمک همدیگه کوکو نخود فرنگی و میرزا قاسمی برای صبحونه درست کردن، آقای فرهمند بطری‌های دوغ رو از صندوق بیرون آورد و دستی به روشون کشید:
-الحمدالله هنوز خنکن، گذاشتیم از صبح تو فریزر تا برای الان گرم نشده باشن.
بارسین و ریکان سفره قشنگی رو پهن کردن.
به سمت ماشین بابا رفتم و نون‌های تازه رو از لای سفره یک‌بار مصرف بیرون کشیدم و به سر سفره بردم و دادم به مامان.
پرستو ظرف‌ها رو آورد و لیوان‌ها رو پخش کرد.
در کنار رامبد و ریکان نشستم.
رامبد واسم توی یه لیوان دوغ ریخت و پرسید:
-چی می‌خوری؟!
-میرزا قاسمی.
همه مشغول خوردن شدیم، بابا و آقای فرهمند صحبت می‌کردن و بقیه بیشتر شنونده بودن.
بارسین و پونه روبروی هم نشسته بودن و پرستو هم مقابل ما نشسته بود.
از چشم‌هاش مشخص بود برعکس پونه دختر مغروریه!
البته زیباییش دست کمی از پونه نداشت اما حالت چشم‌های پونه قشنگ‌تر بود.
بعد از صبحونه، من و پرستو و رامبد شستشوی ظروف رو به عهده گرفتیم.
سر جوی آب رفتیم و تندتند ظرف‌ها رو شستیم.
بعد از اون رامبد و ریکان مشغول بازی بدمینتون شدن و پونه و بارسین هم با اجازه بزرگ ترها رفتن تا کمی اون اطراف قدم بزنن.
لبخندی زدم که پرستو پرسید:
-عزیزم توی چه رشته‌ای تحصیل می‌کنی؟!
-انسانی!
-آهان، من تجربی، دلم می‌خواست دندان پزشک بشم!
حس کردم توی این جمله‌اش یه نوع خودنمایی خوابیده، واسه همین بی‌خیال گفتم:
-من از ادبیات خیلی خوشم میاد، همیشه حفظیاتم عالی بوده، ناراضی هم نیستم چون اصلا حوصله ریاضیات و علوم و اینجور مباحث رو ندارم، روح من لطیفه و بیشتر با شعر و شاعری سازگاره تا شیمی و فیزیک!
لبش رو گزید:
-منم می‌تونستم برم انسانی چون رتبه و معدل خوبی داشتم اما خب کیه که از دکتر شدن بدش بیاد؟!
-من‌که اصلا خوشم نمیاد، امیدوارم تو موفق باشی تو این رشته!
-مرسی.
گوشیم رو در آوردم و به واتساپ رفتم.
دلارام در جواب پیامم نوشته بود:
-خوشحالم عزیزم براتون، امیدوارم داداشت خوشبخت بشه، پونه لایق خانواده شما هست، دختر نجیبیه!
 
دریا هم با لودگی نوشته بود:
-به به مبارکا باشه، وای خدااا من چـــــی بپوشم؟!
شکلک‌های خنده فرستادم و نوشتم:
-هرچقدر پونه دختر مهربونیه خواهرش به شدت نَچسبه، نمی‌دونید چه فخری می‌فروشه که!
دریا:
-اَه اَه حالم بد شد، چی می‌گه مگه؟ حالش رو بگیری‌ها، سکوت نکنی در برابر حرف‌هاش!
نوشتم:
-می‌خواد دکتر بشه داره واسه من قُپی میاد، هی میگه رشته من تجربیه پزشکیه!
دریا:
-بگو دامپزشکم یه دکتره، به پا از اون دکترا نباشی!
شکلک‌های خنده گذاشتم که دلارام آنلاین شد و نوشت:
-به حرفش گوش نده تمنا، اونا خانواده عروستونن و احترامشون واجبه، این دریا دیوونه‌اس.
لبخندی زدم، این دوتا واقعا از هیج لحاظ شبیه به هم نبودن نمی‌فهمم چطوری دوقلو شدن، دلارام کاملا سنگین و مودب، در مقابلش دریا راحت و رک!
-خب بچه‌ها من دیگه نت رو خاموش می‌کنم، فعلا.
با اومدن بارسین و پونه میوه و شیرینی آوردیم و ریکان و رامبدم اومدن در کنار هم خوردیم.
رامبد رو بهم پرسید:
-چی آبجی ما رو کلافه کرده؟!
لبم رو گزیدم:
-رفتارهای خودخواهانه‌ی این دختره!
رامبد که متوجه شده بود منظورم پرستوئه دستش رو روی دستم گذاشت:
-تاکسی خالی همیشه زیاد بوق می‌زنه، این پرستو هم مثل یک طبل تو خالی می‌مونه مثل یک حباب، از تو بعیده در مقابل یک همچین آدمی کلافه بشی و جا خالی بدی!
-نه هر چی گفت من سریع جوابش رو دادم اما کلا بار منفی داره و ناخودآگاه رو مغزت اثر می‌ذاره!
خندید و پرسید:
-موافقی حکم بازی کنیم؟!
لبخند زدم:
-می‌دونی که پایه‌ام!
رامبد رو به پرستو گفت:
-پرستو خانم ما می‌خوایم حکم بازی کنیم، یار می‌خوایم هستید؟!
پرستو نگاهی به من انداخت و بعد سری تکون داد:
-باشه!
ریکان و پرستو، من و رامبد.
مقابل هم نشستیم و بازی شروع شد.
دو دست اول رو ما بردیم، بعد از اون یک دست ریکان و پرستو برنده شدن، باز ما یک دست بردیم و باز یک دست اونا، اما سه دست آخر با برد ما به پایان رسید و برنده‌ی بازی شدیم.
 
من و رامبد با خوشحالی بالا پریدیم و دست‌هامون رو بهم زدیم، پرستو با حرص ورق‌ها رو پرت کرد:
-واقعا بازی مضخرفیه!
رامبد هم نه گذاشت و نه برداشت سریع گفت:
-عه، اون موقع که برنده می‌شدید خوب بشکن می‌زدی و خوشت می‌اومد الان چون باختی بازی شد مضخرف؟!
پرستو لبش رو گزید و به کنار بقیه برگشت.
به سمت جوی آب رفتم، کمی از شلوارم رو زدم بالا و نشستم کنار جوی، با فرو بردن پاهام توی آب حس خنکای آب واقعا حالم رو عوض کرد.
خوشحال بودم که بارسین داره سر و سامون می‌گیره، می‌دونم که اگر یک درصد پونه شبیه به پرستو بود همون اول مخالفت خودم رو با این ازدواج اعلام می‌کردم اما می‌دونم که پونه دقیق نقطه مقابل پرستوئه و رفتارهاش اصلا شبیه به او نیست.
پاهام رو بیرون کشیدم، پونه و بارسین مشغول صحبت بودن، رامبد و ریکان و آقای فرهمند و بابا هم مشغول آماده کردن آتیش واسه درست کردن جوجه کباب.
مامان و پروانه خانم هم مشغول سیخ گرفتن گوجه ها و جوجه ها.
پرستو هم که یه گوشه با موبایلش درگیر بود.
از جا بلند شدم و به کمک مامان و پروانه خانم رفتم.
مامان بهم لبخند گرمی زد و رو به پروانه خانم گفت:
-باور کنید تمنا تا به حال یک دفعه نشده به من یا پدرش بی احترامی بکنه، بارسین و ریکان هم همین‌جور، اما این پسرم رامبد اصلا با این سه تا فرق می‌کنه، پسریه که کاملا بی پرواس، وقتی می‌خواد حرفی بزنه چشم‌هاش رو می‌بنده انگار نه انگار جلوش بزرگ‌تر ایستاده، اگر به اقتضای سنش بود که تمنا از او کوچیک‌تره، همش جایی که میریم یا حالا مهمونی برگزار می‌شه نگرانم یکی یه حرفی بهش بزنه او هم جوابش رو بده اونوقت دلخوری پیش بیاد، اون بچه‌هام اگر کسی یه چیزی هم بگه دندون رو جیگر می‌ذارن تحمل می‌کنن اما رامبد محاله حرف‌شون رو بی جواب بذاره، باباش که خیلی از دستش دلخوره اگر وساطت‌های تمنا نبود تا به حال چند دفعه دعواشون شده بود، خداروشکر که رامیار تمنا رو دوست داره و به حرفش گوش می‌کنه!
پروانه خانم که انگار مامان حرف دلش رو می‌زد سر درد و دلش باز شد:
-ای خواهر تو هر خانواده‌ای یدونه نخاله باید پیدا بشه که اعصاب واسه پدر و مادر نذاره، منم از دست این پرستو چندبار نزدیک بوده دق مرگ بشم بخدا، یه ذره اخلاقش به پونه‌ام نرفته، اصلا حرف باباش رو گوش نمی‌کنه، هر کاری خودش دلش بخواد انجام میده، کارهایی که باباش ازشون متنفره، لباس‌هایی تنش می‌کنه که پدرش چندبار خواسته آتیش بزنه اما پونه جلوش رو گرفته، پونه معتقده الان توی این سن و سال هنوز حالیش نیست و کم کم عقلش سر جاش میاد اما هنوز که هنوزه ما ندیدیم این دختر یکم شبیه به پونه بشه، خودتون دارید می‌بینید، پونه انقدر با احترام با همه برخورد می‌کنه که هیچ‌کس ازش دلخور نیست اما این پرستو تموم فامیل رو با خودش دشمن کرده، چی بگم والله، تف سربالاس تینا جان، یه چیزی بگی بر می‌گرده سمت خودت!
مامان:
-امیدوارم خدا عقل به همه جوونا بده، بفهمن که ما بدخواه‌شون نیستیم و اگر یه چیزی می‌گیم به نفعشونه.
بابا اومد سیخ‌های آماده جوجه رو گرفت و برد که پروانه‌خانم با اخم رو به پرستو گفت:
-پاشو بیا سیخ‌های گوجه رو ببر بده به بابات!
پرستو کمی مکث کرد و بعد با طمانینه از جا بلند شد، رامبد با موتورش کلنجار می‌رفت و گه‌گاهی با موبایلش با کسی حرف می زد.
 
یک‌ساعتی طول کشید تا جوجه‌ها و گوجه‌ها حاضر شدن، مامان برنج پخت و پونه و بارسین سفره انداختن و وسایل رو آوردن.
ناهار در میون شوخی‌های بابا و آقای فرهمند خورده شد، خیلی خوشمزه شده بود و توی طبیعت واقعا بیشتر مزه می‌کرد.
بعد از صرف ناهار، به همراه پونه تموم ظروف رو شستیم، رامبد قلیون گذاشت و من و پونه و بارسین و ریکان دورش نشستیم، دوتا قلیون بود، هر کدوم به نوبت می‌کشیدیم.
پونه دختر آرومی بود، توی نگاه بارسین برق رضایت از انتخاب این همسر موج می‌زد.
بعد از خوردن چایی بساط رو جمع کردیم و از جا بلند شدیم.
هر دو خانواده همون‌جا از هم خداحافظی کردیم، مامان یک‌بار دیگه قرارهای فردا رو با پونه هماهنگ کرد و بعد از اون سوار شدیم و حرکت کردیم.
رامبد با پوزخند رو بهم پرسید:
-باز مامان داشت پیش پروانه خانم از من بدگویی می‌کرد؟!
کلافه لبم رو گزیدم، واقعا حق با رامبد بود، اگر حتی رامبد پسر بدی هم بود مامان نباید هر جا می‌نشست ازش بد می‌گفت، این‌جوری واسه آینده‌اش به مشکل بر می‌خورد!
تازه رامبد نه اهل خلاف بود و نه دنبال رفیق بازی، فقط کمی اخلاق‌هاش خاص بود که خب خدا هر آدمی رو یه جور آفریده!
رامبد که دید جوابی نمی‌دم اخم کرد:
-این کارهای مامان باعث می‌شه من بدتر بشم، از این‌که هر جا می‌شینه بارسین و ریکان رو تو سرم می‌زنه و سروری اونا و برتری‌شون رو به رخم می‌کشه حالم به هم می‌خوره تمنا، بهتره این رو کاملا به مامان و بابا بفهمونی!
دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم:
-اونا بدخواه تو نیستن، ببین بارسین الان که داره ازدواج می‌کنه باز هم به بابا احترام می‌ذاره و برای نظراتش ارزش و اهمیت قائله، تو فقط یکم باید روی این رفتارت کار بکنی، احترام به بزرگتر در هر شرایطی لازمه، وگرنه تو دیگه هیچ مشکلی نداری که کسی بخواد از تو برتر باشه، اما نگران نباش اگر تو قول بدی یکمی بیشتر مواظب رفتارت باشی منم قول می‌دم به مامان و بابا بفهمونم که نباید از تو هر جایی بدگویی بکنن، باشه؟!
رامبد به معنای مثبت سری تکون داد.
با رسیدن به خونه ساعت روی هشت شب ضربه زد، بارسین نشست پای تلویزیون، مامان مشغول جا به جایی وسایل شد و بابا هم کمکش می‌کرد، ریکان و رامبد رفتن در مغازه‌هاشون و منم برای گرفتن یک دوش آب گرم به حموم رفتم.
موهام رو با سشوار خشک کردم، تیشرت و شلوارک صورتی تنم کردم و ادکلنمم به خودم زدم.
به هال رفتم، مامان با خستگی نگاهم کرد:
-می‌شه تا من یه دوش می‌گیرم قهوه درست کنی؟!
-چشم مامان، شما برو.
به آشپزخونه رفتم، قهوه گذاشتم و برای شام هم تدارک یه غذای رژیمی دیدم چون مامان خسته بود و حوصله پخت شام رو مطمئنا نداشت.
کارهام رو تکمیل کردم و با ریختن چهارتا فنجون قهوه به هال برگشتم.
مامان روی مبل لم داده بود و به بارسین خیره شده بود.
با دیدنم لبخند گرمی زد:
-ممنون عزیزم، من اگر تو رو نداشتم چیکار می‌کردم؟!
-حالا که من رو دارید!
خندید:
 
-چی پختی واسه شام؟!
-کوفته مرغ با کدو سبز!
-عالیه عزیزم، مرسی.
کمی مکث کردم و بعد رو به مامان گفتم:
-می‌تونم باهاتون صحبت کنم؟!
مامان صاف نشست:
-آره عزیزدلم، حتما.
-راجع به رامبده!
-چیزی شده؟ رامبد حالش خوبه؟
-بله مامان اون خوبه لطفا بیخودی نگران نشید، من صحبتم در مورد رامبده و آینده‌اش.
-خب بگو؟
-ببین مامان من یک دختر هفده ساله هستم و شما یک زن چهل و هفت ساله، این یعنی چی؟ یعنی بین من و شما سی سال تفاوت سنی وجود داره پس اونی که تجربه داره و بیشتر می‌فهمه من نیستم و شمایید!
مامان سری تکون داد:
-خب؟
-اما من هم در اقتضای سن خودم شعور دارم، می‌فهمم و درک می‌کنم، شاید مسائلی رو بفهمم که خیلی از تجربه‌دارهایی مثل شما با سن بالا نفهمن یا متوجه نشن که اونوقت دچار اشتباه می‌شن و کسی رو از خودشون دلخور می‌کنن!
مامان که کمی گیج شده بود گفت:
-متوجه نمی‌شم، لطفا برو سر اصل مطلب، می‌دونی که من همیشه رو نظرات و صحبت‌های تو یه جور دیگه حساب باز کردم می‌دونم تو بیشتر از داداش‌هات متوجه خیلی موضوعات می‌شی چون دخترها معمولا بیش از پسرها تو اینجور مسائل سر رشته دارن.
-اصل مطلب رامبده مامان، شما با این کارهاتون رسما دارید اون رو بیشتر توی کارهای زشتی که انجام می‌ده مصمم می‌کنید، شما با تو سری زدن‌هاتون، با مقایسه‌هاتون، با قضاوت‌هاتون و حرف‌هایی که در مورد اخلاق بد رامبد جلو هر کس و ناکسی می‌زنید دارید اون رو از خودتون هر روز دور و دورتر می‌کنید، این اصلا درست نیست که شما پسر خودتون رو جلو همه مردم بد جلوه بدید، تازه مگه رامبد چشه؟ فقط یکمی تنبله و یکمم خودسر، کدوم پسری رو دیدید تو این سن هم تحصیل کنه هم کار؟ این نشون می‌ده رامبد اونقدرها هم که شما خیال می‌کنید تنبل نیست، اگر خودسری می‌کنه اما باز هم در کنارش حرمت بابا رو نگه می‌داره و به خواسته‌هاش احترام می‌ذاره، شما نباید با تعریف‌های بدتون، ازش تو ذهن مردم یک آدم بی مصرف بسازید، اگر بخواید اون از اخلاق‌های بدش دست برداره باید با محبت و مهربونی و با خوش‌رویی به سمت خودتون جذبش کنید، اگر به هرکسی بگید پسرتون بده ناخودآگاه تو ذهن بقیه ازش یک غول می‌سازید که آینده‌اش تباهه، به نظرتون وقتی یه مادر از بچه‌اش بد بگه دیگه مردم به اون پسر اعتماد می‌کنن؟ حاضر می‌شن مثل بارسین دخترشون رو بسپارن دستش؟ نه، پس مسلما روز به روز رامبد با دیدن این جریانات سرخورده‌تر می‌شه و مسلما تو و بابا رو عامل بدبختی‌هاش می‌دونه پس برای این‌که کارهاتون رو تلافی کنه به سمت خلاف کشیده می‌شه تا به نظر خودش اینجوری تلافی کارهاتون و حرف‌هاتون رو در بیاره، خدایی نکرده معتاد می‌شه دزد می‌شه همش به خاطر یک اشتباه کوچیک که هیچ ارزش خاصی هم نداشته اما تونسته لطمه‌ای به این بزرگی به یک خانواده وارد بکنه، پس شما باید سعی کنید که رامبد رو شرمنده اخلاق بدش بکنید تا بتونید اون رو مثل بارسین و ریکان تحویل جامعه بدید!
مامان تموم مدت صحبت کردنم ناراحت به فنجونش زل زده بود، بارسین هم همون ابتدای صحبتمون اومده بود و کنارمون نشسته بود، بابا هم وسطای بحثمون سر رسیده بود.
 
عقب
بالا