انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان تلاقی لغزان| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-دختر پروانه خانوم رو من می‌شناسم، همون خیابون بالایی شما زندگی می‌کنن، وای تمنا تو نمی‌دونی این دختر چه چشم‌هایی داره، مثل چشم‌های گربه، کشیده و سبز، خیلی خوشگله!
با تعجب نگاهش کردم:
-واقعا؟!
-آره بابا، من اون موقع‌ها که کلاس والیبال می‌رفتم اون هم می‌اومد همون مرکزی که من بودم، اتفاقا با هم صحبت هم می‌کردیم دختر خونگرمیه، اصلا فیس و افاده ای نیست و خیلی زود باهات صمیمی می‌شه!
-چه جالب، اما من تا به حال ندیدمش.
-خب مشخصه، اونا خیابون بالایی شما خونه دارن تو که اونطرف ها کاری نداری او هم که نمیاد ‌تو خیابون ما، منم که میبینی دیدمش چون با هم کلاس می‌رفتیم قشنگ تو ذهنم مونده.
-اسمش چیه؟!
دلارام اخم کرد و انگشتش رو توی پیشونیش کوبید:
-ای وای... حالا نمی‌دونم چرا اسمش رو یادم نمیاد!
دریا با لودگی گفت:
-از بس خنگی!
به حرف دریا خندیدم که ناگهان دلارام فریاد زد:
-پونه!
لبخند گرمی زدم:
-اسمش که خیلی قشنگه، امیدوارم خودشم همینجوری مثل اسمش باحال باشه.
به دبیرستان رسیده بودیم و هر سه به ترتیب وارد شدیم.
•••
طبق معمولِ دیروز پسرها جلوی مدرسه در انتظار بودند!
پوفی کشیدم و رو به بچه ها گفتم:
-دخترا بدویید بریم، حوصله این شلوغی رو ندارم.
دلارام:
-راستی تمنا پارتی امشب سرجاشه؟!
-بله.
دریا:
-چطوری بریم باشگاه؟
دلارام:
-من ماشین مامان رو می‌گیرم ازش!
گفتم:
-شب هم به رامبد میگم ماشین برداره بریم.
دریا:
-از کی می‌گیری؟ رامبد که ماشین نداره!
-یه ماشین دویست و شش باحال آلبالویی گوشه پارکینگ داره خاک میخوره واسه همین موقع‌ها دیگه!
دلارام:
-یعنی چی؟!
-ببین بارسین و ریکان و بابا هر کدوم ماشین واسه خودشون دارن، مامان هم که خیلی کم سوار ماشین بشه منم که گواهینامه ندارم رامبدم که موتور داره اما بابا یه دویست و شش خریده گذاشته تو پارکینگ که هر وقت لازم شد علاف تاکسی و آژانس نشیم، مامان یه وقتا سوار می‌شه منم یه چند دفعه پشتش نشستم و همین حوالی چرخیدم اما بابا بدون گواهینامه زیاد راضی نیست بشینم، رامبدم هر وقت کارش داره برمی‌داره میره!
-آهان حله.
با رسیدن به خونه رو بهشون گفتم:
-پس راس ساعت سه و نیم قرارمون روبرو خونه شما!
هر دو تائید کردن و بعد از خداحافظی رفتن.
وارد که شدم از سر و صدا و شلوغی و کفش های توی جاکفشی متوجه شدم مهمون داریم.
با ورودم لیدا جیغ کشید و خودش رو توی بغلم پرت کرد:
-وای چقدر دلتنگت بودما!
خندیدم:
-وایسا دختر داری خفه‌ام می‌کنی!
ازم فاصله گرفت و با ناراحتی گفت:
-خفه بشی بهتره، تو می‌دونی من چقدر بهت علاقه دارم چرا نمیای بهمون سر بزنی پس؟!
در کنار هم به سمت هال رفتیم:
-خب گلم تو که می‌دونی مدرسه ها شروع شده و من اصلا وقت سر خاروندن ندارم، در کنارش باشگاه هم باید برم، بیکار نبودم وگرنه حتما بهت سر می‌زدم در عوض تو هر وقت دلتنگ شدی بیا اینجا!
خاله زیبا با دیدنم دست‌هاش رو باز کرد و با محبتی عمیق در آغوشم کشید:
-سلام عزیزم، خوبی؟!
 
آخرین ویرایش:
-سلام خاله جون، چه عجب از اینورا، من خوبم شما چطوری؟ واحدخان خوبن؟
-بله دخترم ما همه خوبیم، واحد هم برای یه کاری رفته شهرستان ما هم بیکار بودیم گفتیم بیایم یه سری به تینا بزنیم.
-خیلی کار خوبی کردید.
مامان وارد شد، بهش سلام دادم که با خوشرویی جوابم رو داد و لیوان شربت آلبالو رو گرفت سمتم.
لاجرعه سر کشیدم و لیوان رو برگردوندم.
رو به خاله گفتم:
-بااجازه‌تون برم لباس عوض کنم!
-برو خاله راحت باش.
لیدا اما ولم نکرد و پشت سرم اومد.
خنده‌ام گرفته بود مثل چسب به من چسبیده بود.
خاله زیبا سومین خاله‌ام هست، واحدخان همسرشه که توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کاره، زیور و لیدا هم دو فرزند خاله هستن که به ترتیب بیست و یک ساله و شانزده ساله هستن.
زیور دختریه که دلش می‌خواد توی هر چیزی و هر کاری سررشته داشته باشه واسه همین توی تمام کلاس‌هایی که تشکیل بشه، مسابقات و هر چیزی که به معلوماتش اضافه کنه، شرکت می‌کنه!
لیدا هم مثل من محصله و درس می‌خونه.
رو به لیدا گفتم:
-زیور کجاست؟!
-کلاس آشپزی، حالا میاد تا یکم دیگه.
مشغول تعویض لباس شدم، من عادت داشتم هر روز فرم مدرسه‌ام رو می‌شستم چون اصلا عادت به کثیفی نداشتم حتی یک ذره!
لباس‌هام رو یکبار می‌پوشیدم و بعد از اون کثیف محسوب می‌شدن و دیگه قابل پوشش نبودن!
لباس کثیف‌ها رو جمع کردم و با فرم مدرسه‌ام تو ماشین لباسشویی انداختم، پس از ریختن مایع درجه رو تنظیم و روشنش کردم!
به همراه لیدا تمام تکالیف و تمرینات و دروس فردامون رو مرور کردیم و بعد از اون به هال رفتیم.
خاله زیبا و مامان مدام حرف می‌زدن و یک لحظه هم سکوت نمی‌کردن.
به آشپزخونه رفتم، مامان مثل همیشه گل کاشته بود.
میگو پلو پخته بود به همراه سالاد ماکارونی.
لبخندی زدم، پس قرار بود خاله اینا واسه ناهار بمونن.
کمی بعد بارسین و بابا از راه رسیدن و به شدت از دیدن خاله اینا خوشحال شدن و در کنار هم توی هال نشستیم.
مامان خسته بود و من با دولیوان شربت از بارسین و بابا پذیرایی کردم.
مامان موضوع خواستگاری شب جمعه رو با خاله زیبا در میون گذاشت و منم که تازه به یاد حرف‌های دلارام افتاده بودم همه رو برای بارسین و مامان تعریف کردم که مامان با گشاده رویی گفت:
-درسته چشم‌هاش سبزه!
بارسین لبخندی زد و با خجالت سر به زیر انداخت.
لیدا به شوخی گفت:
 
آخرین ویرایش:
-پسرخاله دخترا تو این دوره زمونه دیگه خجالت نمی‌کشن و راحت لم میدن رو مبل تا خواستگار بیاد و بره بعد تو چرا هی سرخ و سفید می‌شی؟!
همه خندیدیم که مامان با افتخار گفت:
-پسرم با حجب و حیاست لیداجون!
با رسیدن ریکان و رامبد یکبار دیگه شربت تعارف کردم و فقط مونده بود زیور که بیاد و بعد ناهار بخوریم.
خاله زیبا رو بهم پرسید:
-هنوز باشگاه می‌ری عزیزم؟!
-بله خاله‌جون، همین امروزم ساعت سه و نیم با دوستام قرار گذاشتیم بریم.
-عالیه، منکه هرچقدر به لیدا میگم بره حرف تو گوشش نمیره، این دوتا خواهر نقطه مقابل هم هستن، زیور از بس این کلاس اون کلاس می‌ره نمی‌تونی ببینیش این لیدا هم همش می‌شینه تو خونه پای فیلم و ماهواره و موبایل!
لیدا با بیخیالی گفت:
-من اندامم خوبه، الکی چرا وقت هدر بدم!
گفتم:
-باشگاه که صرفا برای وزن کم کردن نیست، ورزشه و برای سلامتی بدن لازم!
با ورود زیور حرفمون نیمه موند.
شربت واسش آوردم و او با هممون به گرمی احوالپرسی کرد و مامان رو بوسید.
کمی بعد مامان همه رو به خوردن ناهار دعوت کرد.
رامبد که کنارم نشسته بود پرسید:
-چطور بریم پارتی؟!
-ماشین رو بردار بریم.
-به دوستات گفتی به موقع حاضر باشن؟!
-بله گفتم، اما مطمئنم اگر خاله تا شب اینجا بمونه لیدا هم ول کن نیست و می‌خواد باهامون بیاد!
-خب بیاد، چیکار به ما داره؟!
-من فکر کردم تو خوشت نمیاد که اون بیاد باهامون!
-نه بابا، چرا خوشم نیاد؟ بیاد واسه خودش بچرخه چیکار به من داره؟!
سری تکون دادم، دستپخت مامان محشر بود و همه با لذت می‌خوردن.
زیور اما بیشتر سالاد ماکارونی می‌خورد و مدام ازش تعریف می‌کرد.
رامبد کنار گوشم گفت:
-می‌ترسه لب به میگو بزنه مبادا اضافه وزن بگیره همش سالاد می‌خوره!
خندیدم:
-شاید میگو دوست نداره!
-مگه می‌شه؟!
-آره، شاید دوست نداره بعد نمی‌خواد بگه که یهو مامان ناراحت نشه سالاد رو ترجیح می‌ده.
-امیدوارم همینطور که تو می‌گی باشه.
بعد از ناهار خاله زیبا با من میز رو جمع کردیم و ظرف‌ها رو هم زیور توی ماشین ظرفشویی چید تا بشوره.
به اتاقم رفتم و دوش کوتاهی گرفتم.
 
سریع حاضر شدم.
تیپ سفید، آرایش ملایم و ادکلن.
بیرون که اومدم لیدا با دیدنم پرسید:
-می‌ری باشگاه؟!
-آره گلم.
از همه خداحافظی کردم و زیورم که رو کاناپه خواب بود.
جلوی خونه‌ی دخترا که رسیدم به دریا پیام دادم:
-بیاید، من رسیدم.
کمی بعد دلارام پشت فرمون ماشین مامانش از پارکینگ بیرون اومد و من جلو نشستم و بهشون سلام کردم.
دلارام با اینکه گواهینامه نداشت اما بی هیچ ابایی پشت فرمون می‌نشست و همه‌جا هم می‌رفت اما خیلی احتیاط می‌کرد و مواظب بود.
دریا با دیدن ماشین خاله جلو خونه پرسید:
-مهمون دارید؟!
-بله، خاله زیبا اینا اومدن!
دلارام که خیلی با لیدا رفیق بودن با لبخند گفت:
-کاش لیدا رو هم می‌آوردی!
-اون از باشگاه بدش میاد، وگرنه من مشکلی با اومدنش نداشتم.
تا رسیدن به باشگاه به آهنگ قشنگی که دلارام گذاشته بود گوش دادیم.

:::همه چی یهویی شد اومدی رفتی تو قلبم
اومدی واسه زخمام شدی مرهم
نه دیگه تورو به یه دنیا نمی‌دم نمی‌دم نمی‌دم
بیا خاطره سازی کنیم
با احساسات این دلا بازی کنیم
بیا واسه‌ی همیشه دو تا عاشق بشیم
بیا قول بدیم که قلبامونو راضی کنیم

ضربان قلبم با تو می‌ره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده‌ی قلبم
آخه مثل تو نداریم دیگه اصلا
نداریم دیگه اصلا
ضربان قلبم با تو می‌ره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده‌ی قلبم
آخه مثل تو نداریم دیگه اصلا
نداریم دیگه اصلا

خدا تورو واسه قلبم نگه داره عزیزم
بدجور شدم این بار گرفتارت عزیزم
حسابشو کرده این دل با خودش وابستته
منو دیوونه کرده از بس که هی خواستتت
آره عشق اینه تو کنارم یه آرامش محضی
دلم کنارت از هیچی نترسید
پایتم با تو بخواد بشه دیگه هرچی بشه هرچی

ضربان قلبم با تو می‌ره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده‌ی قلبم
آخه مثل تو نداریم دیگه اصلا
نداریم دیگه اصلا
ضربان قلبم با تو می‌ره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده‌ی قلبم
آخه مثل تو نداریم دیگه اصلا
نداریم دیگه اصلا:::
•••
 
مدیریت باشگاه با دیدنمون لبخند گرمی زد و خوش آمد گفت.
دریا گفت:
-با این‌همه پولی که ما می‌ریزیم تو حلق این بشر منم بودم جلو پامون پا می‌شدم!
دلارام:
-فقط که تو پول نمی‌دی، همه اینجا پول میدن، این‌که تحویلمون می‌گیره نشونه ادب و متانتشه، به پول ربطش نده، در ضمن باشگاه وی آی پی یعنی چی؟ یعنی خصوصی و دارای قابلیت‌های خاص، نمی‌خوای پول بیشتر بدی برو باشگاه‌های معمولی تو شهر زیاده!
دریا نیشخندی زد:
-جوری در مقابل حرفم گارد گرفتی هر کی ندونه فکر می‌کنه خانم شریعتی( مدیریت باشگاه) مادرته!
خندیدم، دلارامم نتونست جلو خودش رو بگیره و خندید.
به اتاقک‌های تعویض لباس رفتیم.
قبلش کلیدهای کمدمون رو گرفتیم و لباس‌های وزرشی‌مون رو برداشتیم و تو اتاقک ها تنمون کردیم.
دریا یه لیوان آب ریخت و خورد.
رو بهم پرسید:
-آب؟!
-بده.
یه لیوان بهم داد و بعد دوباره خودش یه لیوان دیگه خورد.
-هنوز ورزش رو شروع نکرده چقدر آب می‌خوری!
-ناهار قورمه سبزی داشتیم، شدید عطش من رو گرفته!
با هم وارد سالن شدیم و ورزش شروع شد.
•••
ساعت که روی پنج عصر ضربه زد به رختکن رفتیم.
پس از تعویض لباس کلیدها رو تحویل دادیم و سوار شدیم.
دریا ولو شد رو صندلی عقب و خوابید.
دلارام نچ نچی کرد:
-تو رو خدا نگاش کن، انگار فیل جا به جا کرده!
خندیدم:
-دریا بدن ضعیفی داره، خیلی زود واکنش نشون میده!
دلارام صدای ضبط رو کم کرد و پرسید:
-واسه جمعه چی می‌خوای تنت کنی؟!
-کت و شلوار مجلسی، انقدر کت و شلوار دارم که هر چقدر تنم کنم باز هست، با کت و شلوار راحت ترم.
-بهت هم میاد، هیکلت رو خیلی قشنگ به نمایش می‌ذاره!
-مرسی عزیزم.
-تمرینات فردا رو انجام دادی؟
-به محض رسیدنم به خونه انجامشون دادم، عادت ندارم بذارم برای لحظه آخر.
با رسیدن به خونه هنوز ماشین خاله همون‌جا بود، دلارام جلو خونه ایستاد که گفتم:
-فکر کنم امشب لیدا هم بخواد بیاد پارتی و ولمون نکنه!
-اشکال نداره، لیدا دختر خیلی خوبیه!
سری تکون دادم و بعد از خداحافظی به داخل اومدم.
خاله و مامان توی هال مشغول حرف زدن و میوه خوردن بودن، رامبد و لیدا شطرنج بازی می‌کردن، زیور هنوز خواب بود و بارسین و بابا هم تو اتاق‌هاشون در حال استراحت بودن.
به اتاقم رفتم، لباس راحتیم رو تنم کردم و به هال برگشتم.
کمی با خاله صحبت کردیم، میوه خوردم و ساعت که روی شش و نیم ضربه زد رامبد بهم اشاره کرد پاشم.
لیدا دنبالم به اتاق اومد و گفت:
 
-رامبد جریان پارتی رو بهم گفت، اگر از نظر تو اشکالی نداره منم بیام؟!
-نه عزیزدلم چه اشکالی داره؟ کمد لباس‌های مجلسی من رو باز کن هرچی دوست داری بردار و تنت کن، فقط بجنب که دیر نشه!
لیدا با خوشحالی بالا پایین پرید:
-چشم.
سریع حاضر شدم، آرایشم رو کمی غلیظ‌تر کردم، موهام رو شلاقی اتو کردم و محکم بالای سرم بستم، کت و شلوارم رو تنم کردم و شال مشکیمم روی سرم انداختم.
لیدا هم حاضر بود.
بیرون اومدیم، ادکلنم بوی محرکی داشت و سریعا تو فضا پخش می‌شد.
مامان و خاله با دیدنمون پرسیدن:
-کجا؟!
لیدا:
-می‌ریم با رامبد و دوستان تمنا مهمونی!
ازشون خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم.
رامبد ماشین رو برده بود تو خیابون، سریع بیرون اومدیم و بعد از سوار شدن جلوی خونه دلارام اینا ایستادیم.
هردوشون عقب سوار شدن، به گرمی با لیدا احوالپرسی کردن و با من و رامبدم دست دادن.
تا رسیدن به مکان پارتی لیدا و دلارام یک‌سره حرف زدن، دریا سرش تو گوشیش بود و منم در سکوت به نوای سنتی موسیقی که از ضبط پخش می‌شد گوش می‌دادم، مطمئنا قبل از ما مامان سوار ماشین بوده چون مامان عاشق موسیقی سنتیه و به سبک الان هیچ علاقه ای نداره!
ماشین رو به سختی بین ماشین‌های دیگه پارک کردیم، رامبد کلافه غرید:
-به آرش گفتم کمتر مهمون دعوت کن باز کار خودش رو کرده!
در کنار هم وارد ویلای بزرگ مقابلمون شدیم.
ماشین های لوکس و گرون قیمت تموم باغ رو پر کرده بودن و پارکینگم تکمیل بود.
دریا با بهت گفت:
-واو، چه خبره بچه ها!
لیدا هیجان‌زده خندید، دلارام به سختی با اون کفش‌های پاشنه بلند خودش رو به من رسوند و همه با هم وارد سالن شدیم.
دختر و پسر توی هم می‌لولیدن از بس شلوغ بود.
صدای بلند موسیقی، فضا رو در هم می‌کوبید!
با راهنمایی خدمه به اتاق پرو رفتیم و شال‌هامون رو کناری گذاشتیم.
دستی به سر و روم کشیدم و با بچه ها به سالن برگشتیم.
رامبد دستم رو گرفت و به سمت پسری رفتیم که جلوی ورودی روی مبل نشسته بود.
با دیدن‌مون از جا بلند شد و به گرمی رامبد رو در آغوش فشرد:
-اوه دوست عزیزم اومده!
با ما هم دست داد و خوش آمد گفت که دختری اومد و بازوی آرش رو توی دستش گرفت:
-عزیزم، معرفی نمی‌کنی؟!
آرش با عشق بهش زل زد:
 
-این آقا رامبده، دوست صمیمی من، ایشون خواهرش و این دو نفرم دوستان خواهرش، ایشونم لیداخانم دخترخاله رامبد!
سپس رو به ما گفت:
-کتایون، نامزدم که به افتخار تولدش این جشن برگزار شده!
همگی باهاش دست دادیم و او به گرمی خوش آمد گفت.
به سمت صندلی‌ها رفتیم و دور میزی نشستیم.
قهوه یونانی، آفوگاتو، شربت پرتقال، شربت آناناس مدام توسط خدمه پخش می‌شد اما شکرخدا خبری از مشروبات الکلی نبود!
لیدا:
-وای معلومه خیلی پولدارن، نگاه چه دست و دلبازی کردن چهار مدل نوشیدنی!
یدونه شربت پرتقال برداشتم و لیدا هم شربت آناناس رو انتخاب کرد اما دلارام و دریا هر دو قهوه رو ترجیح دادن.
رامبد هنوز کنار آرش ایستاده بود و هر دو گرم صحبت بودن.
کمی که گذشت پسری که موهاش حالت عجیبی داشت اما چهره اش زیبا بود و تیپشم مردونه، جلو اومد و از دریا تقاضای رقص کرد که او هم چشمکی به ما زد و دست در دست پسره به پیست رفتن!
دلارام خندید:
-این دریا از بس چشم و گوشش می‌جنبه پسرا سریع به سمتش میان!
لیدا:
-منکه خوشم نمیاد با هیچ غریبه‌ای برقصم!
گفتم:
-منم همینطور.
رامبد برگشت پیش‌مون و نشست کنارم.
شربتی برداشت و گفت:
-آرش میگه به خاطر اون خواننده‌اس که انقدر شلوغ شده، میگه هرچقدر سعی کردم لو نره آخرش به همدیگه خبر دادن و اومدن تا ببیننش، تا نیم ساعت دیگه می‌رسه!
سری تکون دادم، نگاهی به جمع‌مون انداخت و پرسید:
-چرا یکی‌تون کمه؟!
خندیدم:
-یه پسری ازش درخواست کرد رفت برقصه!
-آهان.
رامبد به پیست زل زد و منم گوشیم رو درآوردم و برنامه های مجازیم رو چک کردم.
گروه ها شلوغ شده بود و اعضا مدام چت می‌کردن، انقدر تندتند پی ام میومد که فرصت خوندن پیدا نمی‌کردی!
گوشی رو به جیبم برگردوندم، خدمه میوه آوردن و پذیرایی شدیم.
دریا برگشت و در حالیکه سرخ شده بود در کنار لیدا ولو شد.
رو به رامبد گفتم:
-واقعا نامزد جذابی داره آرش، خوشگله!
-دوساله نامزدن، دختر همسایه‌شون بوده که همدیگه رو دیدن و عاشق شدن، آرش خیلی دوستش داره.
-آرش چند سالشه؟ هم سن تو که نیست؟!
 
-نه بابا، بیست و دو سالشه.
-دختره چی؟!
-کتایون؟ بیست سالشه.
-به هم میان.
رامبد سری تکون داد و با بدجنسی گفت:
-انشاالله نوبت خودم!
خنده ی بلندی سر دادم:
-بله بله انشاالله.
دقایقی بعد گروه ارکستر، ورود اون خواننده معروف رو اعلام کردن و همه به وجد اومدن و از جا بلند شدن.
خواننده با صدای قشنگش می‌خوند و جلو میومد.
بادیگاردهاش اطرافش رو کامل پر کرده بودن و آرش نگهبان‌ها رو مسئول کرده بود تا کسی نتونه جلو بیاد.
ما هیچ کدوم از سرجامون تکون نخوردیم.
سه تا آهنگ محبوبش رو خوند و بعد رفت.
رامبد روی صندلی نشست و گفت:
-خیلی هزینه کرده تا قبول کرده بیاد!
-کتایون خیلی خوش شانسه، نامزدش عاشقشه!
لیدا دستم رو گرفت و گفت:
-پاشو تمنا، این‌جوری که همش نشستیم اینجا که حال نمیده بیا برقصیم.
رامبد نیم نگاهی به لیدا انداخت:
-خودت برو برقص، چی‌کار به تمنا داری؟!
لیدا با اخم مشتی به بازوی رامبد کوبید:
-تو دخالت نکن، بدون تمنا حال نمیده!
رامبد بازوش رو با دست مالید:
-ای دستت بشکنه لیدا که دستم رو شکستی!
خندیدیم، رو به دریا و دلارام گفتم:
-میاید شما هم؟!
هر چهار تامون با هم وارد پیست شدیم.
یکم صبر کردیم تا آهنگ جدید پلی بشه و بعد شروع کردیم به رقصیدن.
دلارام به شوخی مدام خودش رو به من می‌زد و تکون می‌خورد منم هی ازش فاصله می‌گرفتم و حسابی حرص لیدا رو در آورده بود با مسخره بازی‌هاش!
آهنگ به شدت شاد بود و حسابی قر تو کمرمون رو تحریک می‌کرد.
به رامبد علامت دادم تا بیاد تو پیست که اولش کمی مقاومت کرد اما بالاخره اومد.
دلارام و دریا و لیدا هوی بلندی کشیدن و دورش حلقه زدن، لبم رو گزیدم و خندیدم.
داداشم از دستم رفت واقعا!
خودمم به حلقه‌شون اضافه شدم و هر پنج نفری با هم می‌رقصیدیم.
با سه آهنگ متوالی رقصیدیم و من‌که دیگه جون تو تنم نمونده بود اعلام خستگی کردم و همه با من به سرجامون برگشتیم.
نیم ساعت بعد اعلام کردن شام توی باغ سرو می‌شه و همگی به باغ رفتیم.
 
میزها پر از غذا بود.
با هم پشت میزی جا گرفتیم و به غذاهای رو میز خیره شدیم.
سبزی پلو و شوید پلو به همراه ماهی شکم پر و کباب کوبیده منوی غذایی‌شون بود، انواع نوشابه و دلستر هم در کنار غذاها روی میز قرار داشت.
در کسری از ثانیه همه به سمت غذاها حمله کردن و منم ماهی شکم پر به همراه شوید پلو انتخاب کردم و مشغول خوردن شدم.
لیدا با لذت کباب کوبیده می‌خورد و با دهن پر می‌گفت:
-وای خدا چقدر خوشمزه‌اس!
رامبد با انزجار بهش زل زد:
-دختر آروم‌تر کوفت کن، آبروم رو بردی!
همه خندیدیم، لیدا بی‌خیال به خوردنش ادامه داد.
کتایون به میزمون نزدیک شد و رو بهم گفت:
-عزیزم چیزی کم و کسری ندارید؟ غذا زیاده‌ها!
به گرمی ازش تشکر کردم و گفتم:
-همه چیز هست، مرسی گلم.
بعد از رفتنش رو به رامبد گفتم:
-کاش گفته بودی یه هدیه چیزی می‌خریدیم دست خالی نمی‌اومدیم، مثلا تولده‌ها!
دلارام با خجالت گفت:
-آره راست می‌گه تمنا.
رامبد با دستمال اطراف لبش رو تمیز کرد:
-نیازی نیست، خودم یه دستبند طلا گرفتم از طرف هممون می‌دیم بهش!
با چشم‌هایی گرد شده نگاهش کردم:
-تو کی رفتی خرید که من نفهمیدم؟!
زبونش رو درآورد:
-وقت گل نی!
بعد از شام، مجدد به سالن برگشتیم.
کمی رقصیدن و اینبار اعلام کردن که می‌خوان کیک رو ببرن و کادوها رو بخونن، دور میز کادو حلقه زدیم.
آرش پیشونی کتایون رو بوسید و با هم کیک رو بریدن، همه جیغ کشیدن و دست زدن.
بعد از اون کادوها که خیلی هم زیاد بود توسط دختری که کنار کتایون ایستاده بود و گمونم خواهرش بود چون شباهت عجیبی داشتن، خونده شد و آرش از همگی به گرمی تشکر کرد و از رامبد بیشتر از بقیه!
مجدد نشستیم، کیک بین همه پخش شد.
لیدا نگاهی به کیک انداخت و با ناراحتی گفت:
-آخه چطوری این رو جا بدم تو شکمم؟ دارم می‌ترکم!
دریا با حرص نگاهش کرد:
-خب مگه مجبور بودی خودت رو با غذا خفه کنی که حالا عزا بگیری؟!
دلارام مشتی به بازوی لیدا کوبید:
-خداروشکر خانواده مرفه و پولداری هستید و همیشه همه نوع غذایی تو خونه‌تون پیدا می‌شه، اینجوری که تو غذاها رو می‌بلعیدی هرکس نمی‌دونست فکر می‌کرد گدایی، فقیری چیزی هستی که در عرض سال رنگ پلو و ماهی و کباب نمی‌بینه!
 
خلاصه اون شب با شوخی‌ها و خنده‌هامون گذشت.
رامبد لیدا رو به ویلاشون رسوند و دلارام و دریا رو جلو خونه‌شون پیاده کرد و با هم به خونه برگشتیم.
ساعت یک بامداد بود و مسلما همه خوابیده بودن.
رو به رامبد گفتم:
-مرسی واسه امشب، خیلی خوش گذشت.
-من از تو ممنونم که همراهیم کردی.
شب بخیر کوتاهی گفتم و خودم رو با خستگی مفرط به اتاقم رسوندم.
•••
سرانجام شب جمعه رسید.
مامان از روز قبلش تلفنی به خانواده فرهمند خبر داده بود که برای امر خیر می‌خوایم بریم.
قرار بود مامان و بابا و من و بارسین و مادربزرگ بریم.
بارسین حسابی به خودش رسیده بود.
رامبد مدل مو و گریم مردونه قشنگی واسش انجام داده بود و مامان مدام قربون صدقه‌اش می‌رفت، واقعا خوشگل شده بود.
منم کت و شلوار پسته‌ای رنگی به همراه روسری سفید و کفش‌های پاشنه بلند مشکیم پوشیده بودم و آرایش ملایمی به چهره داده بودم به همراه اسپری خوشبویی که تکمیل کننده تیپ اون شبم بود.
بابا یک جعبه شیرینی و یک دسته گل خیلی بزرگ خریداری کرده بود.
مادربزرگ با لبخند پیشونی بارسین رو بوسید و واسش دعای خوشبختی و عاقبت به خیری کرد.
ساعت هشت بود که آماده رفتن بودیم.
مامان کت و شلوار سورمه‌ای با شال مشکی سرش کرده بود و کفش‌های مجلسی براق مشکی.
آرایشش رو هم من به عهده گرفته بودم و حسابی ناز شده بود.
بارسین و بابا هم هردو کت و شلوار طوسی به همراه لباس مردونه سفید و کفش‌های مشکی.
سوار ماشین بارسین شدیم و او سریع به راه افتاد.
فردا شب مراسم عقدکنون برزو بود.
جلوی خونه‌شون توقف کرد.
همگی پیاده شدیم و بابا زودتر جلو رفت و زنگ در رو فشرد.
در بدون هیچ سوالی با تیکی باز شد.
مامان با لبخند عمیقی که نشون از خوشحالی وافرش داشت زودتر از همه داخل شد و بعد از اون مادربزرگ و بابا و من و بعدم بارسین.
جلوی ورودی آقای فرهمند و پروانه خانم انتظارمون رو می‌کشیدن.
به گرمی ازمون استقبال کردن.
پروانه خانم من و مامان و مادربزرگ رو به ترتیب در آغوش گرفت و احوالپرسی کرد.
زن مهربون و خوبی بود.
با آقای فرهمند دست دادیم و وارد هال شدیم.
خونه از تمیزی برق می‌زد، بوی ادکلن آقای فرهمند فضا رو حسابی در برگرفته بود.
روی مبل‌های توی هال نشستیم، من مبل تکی رو انتخاب کردم.
یک خدمه نسبتا جوون که بهش می‌خورد سی و پنج ساله باشه پذیرایی می‌کرد، چایی‌های خوش رنگ و خوش عطر با شیرینی سنتی.
مامان و پروانه خانم گرم صحبت بودن و بارسین با خجالت و سر به زیر در سکوت نظاره‌گر مجلس دامادیش بود.
آقای فرهمند:
-واقعا خوش اومدید جناب آقای صارمی، خیلی از دیدنتون خوشحالم.
بابا:
-سعادتی بود که نصیب ما شد.
مامان رو به پروانه خانم گفت:
-دختر گلتون کجا هستن؟ تشریف نمیارن؟!
بارسین با این حرف سرش رو بلند کرد و به من خیره شد، لبخند آرامش بخشی به روش زدم و پروانه خانم در جواب مامان گفت:
-الان می‌رسه خدمتتون.
بعد از جا بلند شد و به سمت اتاق کنار راه پله‌های منتهی به طبقه بالا رفت و کمی بعد به همراه دخترش به هال و کنار ما برگشتن.
پونه با همه احوالپرسی کرد و دست داد، با بارسین تنها به یک سلام کوتاه بسنده کرد و در کنار مامان نشست.
مامان با کنجکاوی به حرکات و چهره پونه نگاه می‌کرد.
 
عقب
بالا