انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-قهوه‌تون سرد نشه!
فنجون رو بین انگشت‌هام فشردم و پرسیدم:
-شما با مهراب چه نسبتی دارید؟!
-هیچ، فقط دوتا دوست خیلی خوبیم.
از جا بلند شد و با برداشتن تبلتش باز روبه‌روم نشست:
-خب، شروع کنیم؟!
فنجون خالی رو داخل سینی مقابلم قرار دادم، برعکس بقیه‌ی آدم‌ها که توی اینجور مواقع هول می‌کنن و صحبت‌هاشون یادشون میره من با این پرسش دکتر قوت بیشتری گرفتم و با خونسردی تمام شروع کردم به تعریف زندگی نحس و سرد گذشته‌ام!
دکتر بی حرف نگاهم می‌کرد و گاهی وقت‌ها چیزی رو درون تبلتش یادداشت می‌کرد، به همین منوال دوساعت گذشت و من به طور کاملا فشرده و خلاصه، گذشته‌ام رو برای دکتر ریخته بودم روی دایره.
نگاهش برق عجیبی داشت، چشم‌هایی کاملا مشکی به رنگ شب، برعکس مهراب او چشم رنگی نبود و قدش هم نسبت به مهراب کوتاه‌تر بود!
با اتمام حرف‌هام تکه‌ای از کاکائو رو جدا کرد و به سمتم گرفت:
-بفرمایید!
کاکائو رو گرفتم و توی دهنم گذاشتم، تلخیش عجیب به دلم نشست و با لذت جویدمش!
تبلت رو خاموش کرد و روی مبل کنار خودش گذاشت بعد از اون بی تفاوت زل زد بهم:
-همه‌ی این‌هایی رو که برای من تعریف‌شون کردی، اتفاقاتی بودن که گذشتن و توهمه‌ی اون‌ها رو با موفقیت پشت سر گذاشتی دل آسا، اون‌ها توی گذشته‌ی تو موندن و مهم اینه که تو حالا کجا ایستادی، مهم اینه که تو می‌خوای آینده‌ات رو چطوری بسازی، درسته که گذشته آدمم مهمه و مثل یک دفتر خاطرات هرلحظه تو ذهنت ورق می‌خوره اما مهم اینه که الان دیگه قرار نیست اون اتفاقات مجدد تکرار بشن و اون وقایع دوباره برات پیش بیان!
خودش رو کمی به سمت جلو مایل کرد و زمزمه کرد:
-تو دختر خیلی قوی و با اراده‌ای هستی، کسی که توی اون شرایط بد و سخت تونسته مقاومت کنه و خودش رو نباخته نباید توی این آسونی و این مشکلات کوچیک کم بیاره و جا بزنه، برای تویی که به قول خودت هیچ‌وقت رنگ خوشی رو ندیدی و طعم زندگی واقعی رو نچشیدی زشته که زود از خودت نا امید بشی و سست اراده، تو باید بتونی باز هم مثل گذشته عاقل و بالغ و شجاع با وقایع زندگیت برخورد کنی، هیچ چیز توی این دنیا ارزش غصه خوردن و ناراحت بودن نداره دل آسا، گذشته‌ی تو گذشت و تموم شد آینده هم میاد و میره و میشه خاطراتی گوشه ذهنت، پس چرا تو جدیش بگیری و همه چیز رو به کام خودت و اطرافیانت زهر کنی؟ باید هر روز با خودت تکرار کنی که تو دیگه اون آدم گذشته نیستی، باید بتونی یه آدم جدید از خودت متولد کنی کسی که دلش پر از کینه نباشه، کسی که سرد و بی روح نباشه کسی که پر از محبت و مهربونی باشه کسی که غرور و تکبر تو قلبش جا نداشته باشه، اگر بتونی این کارها رو انجام بدی می‌تونی یه دختر جذاب و خوش اخلاق بشی که همه دوستش دارن، وگرنه تبدیل می‌شی به یک دختر منزوی و حساس و زودرنج که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد باهاش معاشرت داشته باشه و اون موقع باز هم مثل تموم این سال‌ها تنها می‌مونی، فقط خودت می‌مونی و خودت!
کمی سرم رو تکون دادم:
-من هیچ‌وقت نمی‌خوام که حسرت چیزی رو بخورم، مطمئنم که هراتفاقی واسم افتاده چیزی بوده که توی سرنوشتم نوشته شده بوده و کسی مقصر نبوده، تموم اتفاقات باید برای من می‌افتادن تا امروز من به این‌جا رسیده باشم، زندگی برای همه یک جور بازی می‌کنه واسه منم این‌جوری شد که یک عمر تنهایی و درد و غم شامل حالم باشه، درسته گاهی عصبانی می‌شم و اقوام مادریم و اطرافیانم رو مقصر می‌دونم حتی بابا و مامانم ولی خدا می‌دونه که فقط لحظه‌ای این‌جوری فکر می‌کنم و بعد از اون مدام به خودم می‌گم دل آسا هیچ‌کس مقصر نیست خواست خدا بوده که تو این‌جوری بزرگ بشی وگرنه که هیچ پدری نمی‌خواد فرزندش ازش دور باشه و هیچ مادری نمی‌خواد بچه‌اش تو درد و سختی بزرگ بشه!
دکتر انگار که خیالش راحت شده بود، از جا بلند شد و منم روبه‌روش ایستادم، شونه‌هام رو گرفت و زل زد توی چشم‌هام:
-واقعا تو لایق بهترین‌هایی، خوبه که قلبت انقدر بزرگه و همه رو می‌بخشه!
لبخند بی روحی زدم:
-آدم‌ها به مرور زمان به چیزهایی که زیاد اطرافشون باشه عادت می‌کنن، منم به تنهایی عادت کردم و برام شده مثل یه همدم!
به سمت در اتاق می‌رفتیم که گفت:
-برای دوهفته بعد از منشی وقت بگیر، امروز خیلی خوب پیش رفتی و هیچ مشکلی نبود، اگر احساس کردی زودتر به حرف زدن با من احتیاج داری یا به مشورت کردن، کافیه شماره‌ام رو از مهراب بگیری و زنگ بزنی باهات قرار می‌ذارم و بهت کمک می‌کنم.
-ممنونم دکتر، احساس سبکی می‌کنم مطمئنم که این دیدار روحم رو تا حدودی تخلیه کرده از حس‌های مختلف!
-خوشحالم این رو می‌شنوم.
پس از تعارفات معمول، خداحافظی کردم و دکتر خودش به منشی گفت واسم وقت رزرو کنه و بعد از اون از مرکز خارج شدم.
ماشین مهراب از دور بهم چشمک می‌زد و من خوشحال شدم که مجبور نبودم منتظر بمونم تا بیاد دنبالم.
توی ماشین که نشستم سلام کوتاهی دادم و جواب گرفتم، بعد از اون حرکت کرد و پرسید:
-خب؟!
-جلسه‌ی خیلی خوبی بود، ممنونم برای زحمتی که کشیدی.
چهره‌اش از هم باز شد و با رضایت خندید:
 
-چه عالی، خوشحالم که راضی بودی!
-خودمم به این موضوع فکر کرده بودم که بهتره پیش یه روانشناس برم اما خب هنوز کاملا توی ایران جاگیر نشدم و نمی‌دونستم که چطوری باید این کار رو بکنم!
-دوست دارم هر موقع احتیاج به کمک داشتی روی من حساب کنی، سوالی داشتی یا جایی خواستی بری فقط کافیه بهم زنگ بزنی.
نگاهی به چهره آرومش انداختم و سری تکون دادم:
-حتما، مرسی.
بارون تموم شده بود ولی باد سردی می‌وزید که بهت اجازه نمی‌داد حتی گوشه‌ای از شیشه رو هم پایین بکشی!
گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و آهی کشیدم.
روی سایلنت بود و مامان بیش از ده بار تماس گرفته بود.
-چیزی شده؟!
گوشی رو از حالت بی صدا بیرون آوردم و در جواب مهراب گفتم:
-مامان بیش از ده بار زنگ زده، گوشی رو سایلنت بوده و در نتیجه من نفهمیدم!
-اشکال نداره، پدرت به من زنگ زد و راجع بهت پرسید، نگران شده بودن.
-واقعا تعجب می‌کنم چرا هر بار میخوان از من سراغی بگیرن به تو زنگ می‌زنن؟ مگه من خودم وجود ندارم تو این دنیا؟!
خندید:
-نمی‌دونم والله، برای خودمم سوال شده!
تا رسیدن به ویلا دیگه حرفی زده نشد، جلوی در نگه داشت و رو بهم گفت:
-زودتر برو داخل قبل از اینکه هوای سرد نفوذ کنه به بدنت و خدایی نکرده سرما بخوری!
-ممنون از لطفت.
خواستم در ماشین رو باز کنم که دستش روی پام قرار گرفت!
رعشه‌ای خفیف توی سرمای هوا تنم رو از این تماس یهویی در برگرفت!
بی قرار برگشتم و زل زدم به چشم‌هاش.
نمی‌دونم چرا هر بار به چشم‌هاش خیره می‌شم خاطره‌ی اون بوسه، اون لمس توی ذهنم تداعی می‌شه!
-با هونیاک خان و درسا خانم مهربون تر برخورد کن، اونا تنها دلخوشی‌شون توی این جهان تویی نگرانتن دل آسا، آزارشون نده!
پوزخند تلخی زدم:
-کی میون اینهمه تلخی‌های زندگی من رو آروم می‌کنه؟ اونا لااقل همدیگه رو دارن ولی من چی؟ هیچ‌وقت جز خدا کسی یار و همدمم نبوده!
دستش شل شد و از روی پام سر خورد، پیاده شدم و سریع در ماشینش رو بستم تا دیگه حرفی بین‌مون زده نشه چون بغض عجیبی گلوم رو درهم می‌فشرد!
کلیدم رو بیرون آوردم و به سمت در رفتم، با ورودم به سالن موجی از هوای گرم به سمتم هجوم آورد که کمی از لرزش بدنم رو از سردی هوا کم کرد!
خودم رو به شومینه رسوندم و دست‌های سردم رو نزدیک بخار داغش گرفتم، ستایش خانم با مهربونی ذاتیش نزدیکم شد:
-خانم هوا بدجور سرد شده، بیشتر مراقب خودتون باشید.
لبخندی به روش زدم که جواب لبخندم رو با محبت داد:
-الان براتون یه دمنوش گیاهی گرم میارم که این سرما و لرز از تنتون بره بیرون!
با رفتنش به اتاقم رفتم، خبری از مامان و بابا نبود!
شلوار مخمل مشکی رنگم که حسابی گرم بود رو با بافت فیلی رنگم تن کردم، شال بافتم رو هم روی سرم انداختم و به پایین برگشتم، نزدیک شومینه مبلی رو انتخاب کردم و نشستم.
 
دقایقی بعد ستایش خانم برگشت و فنجون دمنوش رو مقابلم قرار داد:
-اگر تلخ نمی‌خورید شکر گذاشتم بریزید داخلش.
-مرسی.
-در ضمن خانم مادرتون گفتن هرموقع تشریف آوردید بهتون بگم که بهش زنگ بزنید کارش واجبه!
سرم رو تکون دادم و او رفت.
دمنوش رو که خوردم واقعا حس کردم اون لرز و سرما از بدنم به طور کلی بیرون رفته و سرحال‌تر شده بودم.
گوشیم رو برداشتم و شماره مامان رو گرفتم.
هنوز بوق اول به دوم نرسیده بود که جواب داد:
-سلام عزیزم، تو که من رو نصف جون کردی چه عجب بالاخره زنگ زدی!
-سلام، تو مطب بودم گوشیم سایلنت بود!
-آره بابات گفت که همراه مهراب رفتی، حالت بهتره الان؟!
-خوبم، کارم داشتید؟
-آره عزیزم، گفتم زنگ بزنی بهت بگم هارپر برای شام دعوتمون کرده ما یک‌ساعتی هست که اومدیم ولی هنوز شام نخوردیم منتظر تو هستیم که بیای!
-باشه تا یک ربع دیگه اونجا هستم.
-عجله نکن، خودت رو خوب گرم کن و بیا.
-باشه مرسی مامان.
گوشی رو روی میز گذاشتم، دستم رو توی موهام فرو بردم، چشم‌های خاکستری رنگ مهراب این روزها بیشتر از گذشته تو ذهنم تداعی می‌شد و این روزها خودش هم بیشتر اطرافم حضور داشت!
به اتاقم برگشتم، پالتوم رو روی بافت تنم کردم و با برداشتن دستکش‌هام از ویلا خارج شدم.
با رسیدن به ویلای آترون، خدمه در رو به روم باز کردن، همگی توی سالن منتظر ورود من بودن.
هارپر اول از همه جلو اومد و با مهربونی در آغوشم گرفت:
-چقدر دلتنگت بودم عزیزم!
-منم همینطور.
بعد از اون مامان و بابا.
جلوتر که رفتم نوبت آترون بود.
-خیلی کم پیدا شدی، قبلاها بیشتر افتخار می‌دادی، چی شده که از ما کناره میگیری دل آسا خانوم؟!
-این روزا درگیرم، ببخش!
و نفر آخر ویلیام.
-بهتری؟!
سعی کردم لبخند بزنم:
-فعلا که خوبم!
همه نشستیم، هارپر تکه‌ای از کیک پرتقالی توی دیس رو برام کشید و به دستم داد، تشکری کردم و در سکوت مشغول خوردن شدم که مامان گفت:
-عزیزم چرا پالتوت رو بیرون نیاوردی؟!
-مرسی، یکم که گرم بشم بیرون میارم!
کمی بعد جمع به روال عادیش برگشت و هر کسی مشغول صحبت با یکی دیگه شد!
ویلی اما به کنارم اومد و نشست.
-می‌تونم حرف بزنم باهات؟!
-آره حتما، بگو؟!
-من راجع به فریتا فکرهام رو کردم!
 
-چه عالی، خب جوابت؟!
-می‌خوامش، دلم می‌خواد پا پیش بذارم و ازش خواستگاری کنم!
چهره‌ام از هم باز شد، شاید این اولین خبر خوبی بود بعد از چند روز که توی تلخی گذشت!
-عالیه، مطمئن باش هیج‌وقت از انتخابت پشیمون نمی‌شی!
-ممنونم، به نظرت کی بهش پیشنهاد بدم؟!
-هرچه زودتر بهتر، البته بستگی به خودت داره.
-من آمادگیش رو دارم، بالاخره سنی ازم گذشته و ناپخته و خام نیستم، می‌دونم چی درسته چی غلط!
-عالیه، پس هر موقع خواستی دعوتش کن ویلات.
-همین نگرانم کرده، من هنوز با فرهنگ ایرانی‌ها کاملا آشنا نشدم، دلواپسم رفتار اشتباهی ازم سر بزنه و سوتفاهم بشه!
-منظورت چیه؟!
-منظورم واضحه، این‌جا که مثل آمریکا نیست یه دختر راحت بره خونه یه پسر تنها و مجرد، در این صورت حتما فریتا هم دعوت من رو قبول نمی‌کنه!
-آره حق با توئه، خب دعوتش کن رستوران، مثلا واسه شام.
-یعنی به نظر تو اون آمادگیش رو داره؟!
-خب بهش بگو تا هر موقع که بخواد می‌تونه فکر کنه بعد جواب بده اینکه چیز مهمی نیست، صبوری کن تا موقعی که بتونه با خودش کنار بیاد و بعد بهت جواب بده!
-باشه همین رو بهش می‌گم، فقط خدا کنه جوابش منفی نباشه.
لبخندی به روش زدم، چهره‌ی نگرانش من رو به این باور می‌رسوند که بالاخره ویلی هم دل باخت و عاشق شد!
اون شب در کنار هم و در صمیمیت، شام خوشمزه ویلای آترون اینا که قورمه سبزی لذیذی بود رو خوردیم و آخر شب هر کس به خونه‌ی خودش برگشت، توی تختم با به یاد آوردن تصمیم ویلی لبخند عمیقی زدم و زمزمه کردم:
-من مطمئنم که شما زوج خیلی خوبی میشید!
×××
چند روز بعد از اون شب، روز جمعه که شرکت تعطیل بود و من توی خونه بودم مامان صدام کرد و ازم خواست چند دقیقه‌ای رو با هم صحبت کنیم.
قبول کردم و هر دو به سالن پذیرایی رفتیم و روی کاناپه‌هایی در نزدیکی پنجره‌های مشرف به باغ ویلا، نشستیم.
مامان به زهرا خانم سفارش دو فنجون قهوه داد و بعد رو بهم گفت:
-چند وقته حس می‌کنم ازم فاصله میگیری، چی شده دل آسا؟!
بی حوصله دستم رو بالا آوردم:
-خواهش می‌کنم مامان شما دیگه از من گلایه نکن، من خودمم گیجم، نمی‌دونم چیکار می‌کنم و چیکار نه، این‌جا انگار هویتم رو گم کردم، اولش همه چیز خوب بود ولی الان حس می‌کنم نمی‌تونم خودم رو پیدا کنم روزهام شده تکراری، اصلا دل و دماغ انجام هیچ کاری رو ندارم، نمی‌دونم شایدم یه سفر رفتم نیویورک امکان داره بتونه حالم رو بهتر کنه!
مامان با غم نگاهش رو به چشم‌هام دوخت:
-من رو بگو دلم خوش بود بعد از اومدن هونیاک، تو حالت روز به روز بهتر می‌شه اما دارم می‌بینم که بدتر شدی نه بهتر!
-بابا زمان زیادی رو با من نبوده، هنوز هم اون گرمایی که باید بین یک پدر و دختر باشه میون ما جایی نداره، بابا اونقدرها هم به من وابسته نیست چون اصلا در کنار من نبوده که باهام خو بگیره، یهویی دست سرنوشت من رو گذاشته سر راهش مطمئنا نباید انتظار داشت به این زودی روابط شکل بگیره!
-ولی اون خیلی تو رو دوست داره، از اینکه می‌بینه تو این حال رو داری و بیشتر مواقع کز می‌کنی توی اتاقت بهم میریزه، سرنوشت به همه‌ی ما بد کرد دخترم اما باید خودمون رو با شرایط وفق بدیم نباید نا امید به زندگی نگاه کنیم.
-دارم سعی خودم رو می‌کنم مامان، امیدوارم که بتونم بهتر از اینی بشم که هستم!
فنجون خالی قهوه رو روی میز گذاشتم، مامان انگار برای گفتن حرفی تردید داشت چون مدام نگاهی به من می‌انداخت و باز به بیرون و باغ زل می‌زد!
لبخند کمرنگی روی لب‌هام نشست، چقدر خوشحال بودم که مامان رو از اون وضع اسفناک‌بار زندگی توی نیویورک نجات داده بودم و آورده بودمش تو زادگاه خودش.
درسته، خوشبختی من توی لبخند مامانم بود، کسی که با جون و دل تمامی این سال‌های زندگی تو اون قاره پشت و پناهم بود و هر چند جرات نداشت و از کیان شهیادی می‌ترسید، اما باز هم دورادور بهم محبت می‌کرد و هوام رو داشت!
دستم رو جلو بردم و روی پاش گذاشتم، نگاهش توی چشم‌هام نشست و انگار اون تردید از دلش رخت بر بست و رفت چون گفت:
-یه چیزی باید بهت بگم دل آسا، اما می‌خوام صبور باشی و عصبی نشی.
-بگو مامان، مطمئن باش شما من رو جوری تربیت کردید که همیشه بتونم با شرایط کنار بیام، حالا چه سخت باشه چه آسون!
-خوشحالم اینو می‌شنوم عزیزم، راستش اصلا نمی‌دونم چطوری و از کجا شروع کنم برات بگم اما می‌دونم که بیش از این نمی‌خوام از تو پنهون بمونه این موضوع!
حالا علاوه بر حس کنجکاوی، حس نگرانی هم بهم فشار آورده بود.
-بگو مامان، بدونم بهتر از اینه که توی بی خبری دست و پا بزنم!
-راستش یه چیزی از گذشته و زمانی که من و هونیاک با هم دیدار کردیم و تو ما رو بهم رسوندی، هست که ما بهت نگفتیم یعنی نه اینکه قصد داشته باشیم ازت پنهون کنیم نه اما این نظر مهراب بود که فعلا تو ندونی چون معتقد بود تازه اتفاقات جدید زندگیت رو تونستی هضم کنی و باز با این خبر ممکنه بهم بریزی!
-این‌جوری که شما دارید حرف می‌زنید من هر لحظه نگران‌تر می‌شم، بهتره برید سر اصل مطلب!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا