انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

مامان پول و انعام خوبی به راننده داد و او با خوشحالی ازمون خداحافظی کرد و رفت.
نفس عمیقی که مامان کشید باعث شد با لحن چندشی بگم:
-ببخشیدا مامان اما من برای زیارت امامزاده نمیام شما خودتون برید، من همین‌جاها منتظر می‌مونم!
مامان با تعجب زل زد بهم:
-آخه واسه‌ی چی؟!
با اخم اشاره کردم به نقطه‌ای و گفتم:
-به خاطر اون.
مامان سریع به نقطه‌ای که اشاره کرده بودم زل زد، خانمی جلوی ورودی حرم ایستاده بود و از همون پارچه‌ای که خانم‌های اون اطراف به سر داشتن به هرکس نداشت می‌داد تا سرش بکنه که البته اینبار به رنگ سفید بودن و توش نقش‌هایی هم به کار رفته بود!
-خب فرهنگ این‌جا این‌جوریه عزیزم، باید گاهی چادر سرت بکنی.
-حرفتون درست، ولی من از چادرهایی که چند دست گشته و معلوم نیست چه آدم‌هایی سرشون کردن استفاده نمی‌کنم، شما برو من دفعه بعد خودم با خودم چادر میارم تا بتونم بیام داخل و زیارت کنم!
مامان پوفی کشید:
-خب باشه من دارم می‌رم، پس همین اطراف باشی‌ها جایی نرو یهو گم می‌شی!
به سکویی اشاره کردم:
-اون‌جا منتظرتون می‌مونم، عجله هم نکنید راحت باشید.
مامان که رفت خودم رو به آبمیوه فروشی که در اون نزدیکی قرار داشت رسوندم و یه آب هویج بستنی خنک خریدم، روی سکو نشستم و همون‌جور که با لذت آبمیوه‌ام رو می‌خوردم به ویلیام زنگ زدم:
-سلام ویلی، چه خبرا؟!
-سلام عزیزم، خوبی؟ آخ که چقدر دلم برات تنگ شده!
-ممنون، خبرها رو برام بگو که خیلی کنجکاوم.
-هنوز هیچی دل آسا، خبری از سریتا که نیست پدرتم هنوز اعتراف نکرده اگر همین‌جور پیش بره و به سکوتش ادامه بده مجبوریم از تو توی دادگاه رونمایی کنیم به عنوان شاهد، چون دیگه اهورا هم از دست‌مون رفته و دست‌مون به جایی بند نیست، البته پدرت هنوز نمی‌دونه که پشت این قضایا تماما تو هستی واسه همین مدام سراغ تو و مامانت رو از من می‌گیره، منم خیال می‌کنه اون شب فرار کردم و پلیس‌ها بهم دسترسی پیدا نکردن تا دستگیرم کنن هنوز نمی‌دونه هم دست توام!
خندید، با خیالی آسوده گفتم:
-پدر با من و مامانم و زندگی‌مون خیلی بد کرد، درسته زحمات زیادی واسه‌ی من کشید اما وقتی داستان تلخ زندگی مامانم رو از اون مرد شنیدم ازش متنفر شدم و فهمیدم که همه‌ی کارهایی رو که واسه‌ی من انجام داده نمی‌تونه گذشته مامان بیچاره‌ام رو جبران کنه، اون تا آخرین نفسش به مامان بدهکاره!
-درکت می‌کنم و حق رو به تو می‌دم، واسه‌ی همین هم وقتی باهام حرف زدی گفتم که کمکت می‌کنم و حامیت می‌شم پس خیالت راحت باشه چون من پشتیبانت هستم!
-هرموقع که نیاز به شاهد بود رو من حساب کن، اون‌قدری مدرک و اسناد دارم که کیان شهیادی رو بکشم بالای چوبه‌ی دار!
-مطمئنی مامانتم نظر تو رو داره و می‌خواد که کیان اعدام بشه؟!
-خب معلومه که آره، خیال کردی مامان تا الان در کنار پدر زندگی سراسر خوشی رو پشت سر می‌گذاشته که حالا نخواد از دستش بده؟ تازه وقتی همه‌ی اون جریانات و اون راز رو واسش تعریف کنم بیش از پیش از پدر یا همون شوهرش کیان شهیادی متنفر می‌شه.
-خب پس با این تفاصیل من بازم به تلاشم ادامه می‌دم که کیان خان دهن باز کنه و خودش اعتراف کنه، در غیر این‌صورت خبرت می‌کنم که بیای نیویورک!
-منتظرم، بازم بی خبرم نذار.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
-باشه، مواظب خودت باش و زودتر جا به جا بشید، چون وقتی خبرت کنم بیای آمریکا باید مامانت جا برای زندگی داشته باشه، تا خیالت راحت باشه!
-قراره آترون که اومد ایران واسمون نزدیک خودشون ویلا بخره، چون من هنوز با این‌جا و محلاتش آشنایی ندارم و نمی‌دونم چی خوبه چی بد!
-کم کم آشنا می‌شی، حتما به کتاب فروشی‌های اطراف برو و در مورد تهران و ایران کتب تهیه کن و مطالعه کن تا زودتر با این کشور اُنس بگیری که زندگی واست سخت نشه!
-حق با توئه، ممنون که به فکرمی.
-خواهش می‌کنم، خب کاری نداری دیگه؟!
-نه فقط منتظر خبرت می‌مونم.
-باشه، خدانگهدارت.
گوشی رو قطع کردم و نگاهی به ساعت روی صفحه انداختم، بیش‌تر از نیم ساعت بود که مامان رفته بود.
از جا بلند شدم و خودم رو به سطل زباله‌ای در همون نزدیکی رسوندم و لیوان آبمیوه رو پرت کردم داخلش، با شنیدن صدای مامان باعث شد برگردم و بهش خیره بشم:
-تو که نیومدی نتونستم بیش‌تر از این منتظرت بذارم، وای از دست تو که این‌همه لجبازی!
نگاهی به چشم‌هاش انداختم، قرمز بودن و مشخص بود تموم این نیم ساعت رو گریه کرده!
پوزخندی زدم، مامان هیچ‌وقت در کنار کیان شهیادی خوشبخت نبود و خوشبخت زندگی نکرد که حالا برای از دست دادن زندگی گذشته‌اش ناراحت باشه!
جلو رفتم:
-مامان بیا توی بازارهای اطراف حرم یکمی گردش کنیم، هم خرید می‌کنیم و هم تفریح.
مامان با شوق استقبال کرد:
-حتما، باعث خوشحالیمه عزیزم این‌جوری می‌تونیم پارچه هم بخریم و واسه خودمون چادر بدوزیم که برای این‌جور مکان‌ها به چه کنم چه کنم دچار نشیم!
دستم رو گرفت و من احساس خوبی داشتم، فکرش رو بکن!
مامان بعد از شاید چند سال با محبت خاص خودش دستم رو توی دست مهربونش گرفته بود، در کنار هم شروع کردیم به قدم زدن، مامان با نگرانی رو بهم گفت:
-دل آسا می‌ترسم یهو یکی اینجا بشناستت، یعنی چون تو نیویورک مدلینگ بودی و روی بعضی از مجلات مد عکست هست ممکنه دوست داران مد بشناسنت و واست ایجاد مزاحمت کنن.
خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم، بهتر بود با گریم کمی توی حالت صورتم تغییر ایجاد کنم، آروم در جواب مامان گفتم:
-نه نگران نباش می‌تونم با گریم به راحتی چهره‌ام رو تغییر کوچیکی بدم تا حتی الامکان کسی من رو نشناسه!
-نمی‌خوای واسه خودت یه بادیگارد بگیری؟ توی نیویورک پدرت هیچ‌وقت نمی‌گذاشت بدون محافظ جایی بری بیشتر مواقع ویلیام همراهت بود!
-نه مامان این‌جا دیگه ایرانه، نمی‌شه از این‌جور کارها بکنی، بدتر می‌شه چون خیال می‌کنن آدم خیلی مهمی هستی که با محافظ و همراه این‌ور اون‌ور می‌ری ممکنه بیشتر شک برانگیز باشه.
-من نگرانتم، دوست ندارم فقط تویی که واسم توی زندگی موندی رو هم از دست بدم!
بغض کرده نگاهم کرد، آهی کشیدم:
-تو قضیه‌ی اهورا تموم نقشه‌ها از سمت پدر بود مامان، باور کن من هیچ نقشی نداشتم فقط مثل یک ربات کارهایی رو که پدر می‌گفت دنبال می‌کردم، اما حتی پدر هم تصور نمی‌کرد آخر این نقشه مهره‌ی سوخته اهورا باشه فکر نمی‌کرد دست به خودکشی بزنه، باور کن دارم راستش رو بهت می‌گم کسی مقصر خودکشی اهورا نبود جز احساساتش، پدر می‌خواست با دور کردن آناهیتا که خودتم فهمیدی اصلا به درد همسری اهورا نمی‌خورد زندگی تنها پسرش رو نجات بده و اون رو به سمت خودش برگردونه اما متاسفانه عشق اهورا یه عشق خالص و بی‌ریا بود واسه همینم نتونست این داغ رو تحمل کنه و دست به اون اقدام وحشتناک زد!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
مامان سرش رو به زیر انداخت:
-من هیچ‌وقت توی هیچ خطایی تو رو مقصر ندیدم دل آسا، تو دختری هستی که خیلی وقت‌ها از این‌که به دنیا آوردمش احساس سرخوشی و رضایت می‌کنم، مخصوصا الان که فهمیدم هم‌دستی باپدرت یک نقشه بوده که اون رو تحویل پلیس بدی چون تا قبل از فهمیدن این موضوع مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که دختر من نباید تو کارهای خلاف باشه نباید دست‌هاش به خون کسی آغشته بشه نباید خط قرمزها رو رد کنه می‌فهمی؟!
-خیالت راحت مامان، من هیچ‌کس رو نه به قتل رسوندم و نه هیچ‌وقت آزاری به کسی رسوندم، خون مهربون تو توی رگ‌های من بوده مطمئن باش نمی‌تونم و نمی‌خوام که به بیراهه کشیده بشم!
-پس مایکل چی؟!
-نه مامان من مایکل رو نکشتم، اونم یک نقشه بود برای نجات مایکل، اگر می‌گذاشتم دست پدر و اهورا بهش برسه کشته می‌شد اما من با فراری دادنش جونش رو نجات دادم فقط اون‌طوری وانمود کردم کشتمش که خیال پدر و اهورا راحت بشه وگرنه من کسی نیستم که بخوام یک انسان رو به قتل برسونم.
مامان نفس عمیقی کشید:
-آخ، باورت نمی‌شه دل آسا انگار یه بار سنگین رو از روی دوشم برداشتن، انقدر نگرانتم که نمی‌تونی تصورش رو بکنی عزیزم.
-می‌دونم، قبلا نمی‌تونستم به خاطر موقعیتی که توش قرار داشتم بهت احساس یک دختر به مادر رو نشون بدم چون خودت می‌دونی احساسات باید توی وجود تموم اعضای خانواده شهیادی کشته می‌شد منم مجبور بودم، ولی الان دیگه آزادم مامان، جبران می‌کنم تموم کمبودهایی که از سمت من احساس کردی!
-همین که این‌جوری کنارمی جبران می‌کنه برام تموم گذشته‌ی تلخم رو.
اون‌شب با مامان دو تا پارچه ساده مشکی خریدیم تا مامان بعدا به یک خیاط مراجعه کنه و چادرها رو بدوزه، به جز پارچه چادری مامان چند تا پارچه دیگه هم خرید برای دوختن کت و شلوار یا کت و دامن واسه خودش.
منم هرچی که نیاز داشتم برای خودم خریدم، ولی خریدهای اساسی رو گذاشتم واسه وقتی که ویلا خریدیم تا الکی بار اضافی همراه خودم این‌طرف اون‌طرف نکشونم!
شام رو به پیشنهاد من به رستوران مجللی همون اطراف رفتیم، مامان نگاهی به جمعیت داهل رستوران انداخت و با خستگی پرسید:
-یعنی طبقه اول کامل پره؟!
نگاهم رو با کنجکاوی اطراف چرخوندم که صدای مردی باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم:
-خانم‌های عزیز بفرمایید از این‌طرف تا من راهنمایی‌تون کنم!
نگاهی به لباس‌هاش انداختم، فرم‌هایی تنش بود که مشخص بود لباس‌های کارشه چون همه‌ی گارسون‌های اون رستوران اون شکلی لباس پوشیده بودن.
-مامان من دوست نداره طبقه دوم غذا بخوره، انگار طبقه اول هم پره پس بهتره بریم یک رستوران دیگه!
گارسون تند و باعجله دست‌هاش رو بلند کرد:
-نه نه این چه حرفیه؟ استدعا می‌کنم بیاید تا من راهنمایی‌تون کنم به یک سالن مجلل‌تر توی همین طبقه، فقط یک مقدار برای سرویس دهی اون سالن به فیش‌تون اضافه می‌شه مهم که نیست؟!
مشخص بود از سر و وضع من و مامان پی برده که پولداریم واسه همین دندون تیز کرده بود تا شاید
انعامی هم دستش رو بگیره، دلم می‌خواست بهش بفهمونم که با احمق جماعت طرف نیست اما وقتی چشم‌های خسته مامان رو دیدم بی‌خیال کلکل شدم و اخم کردم:
-خیر، پولش اصلا مهم نیست!
با چاپلوسی و زبون چربش، ما رو راهنمایی کرد به سمتی که با یک پرده بزرگ دو سالن رو از هم جدا کرده بودن و رو به مامان گفت:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
-ما این سالن رو مخصوص مهمانان ویژه حاضرکردیم که حوصله شلوغی و سروصدا رو ندارن تا با آرامش خیال غذا بخورن، بفرمایید خواهش می‌کنم.
نگاه دقیقی به سالن جلوی روم انداختم، از سالن اصلی کوچیک‌تر بود ولی پر نورتر و با فضایی کاملا آروم و دنج، پشت میز چهار نفره‌ای روبه‌روی هم نشستیم که مامان مِنو رو گرفت سمتم:
-هرچی خودت می‌خوری واسه منم از همون سفارش بده!
چون بی حوصله بود اعتراضی نکردم و مِنو رو از دستش گرفتم، نگاهی به لیست بلند بالای مِنو انداختم و چشمم روی یکیش ثابت موند، دستم رو بالا بردم و گارسون سریعا سر میز حاضر شد:
-چی میل دارید؟!
-دو پرس سبزی پلو با ماهی به همراه دسر و مخلفاتش، فقط به جای نوشابه دو تا دلستر بذارید
طعمش فرقی نمی‌کنه متشکرم.
گارسون تعظیمی کرد و رفت، کمی بعد گارسون دیگه‌ای به میز نزدیک شد و ظرف سالاد فصل به همراه سس روی میز چید و بشقاب‌های تمیزی رو جلوی مامان و بعد از اون من قرار داد، تعظیمی کرد و گفت:
-تا حاضر شدن سفارشات، لطفا پیش غذاتون رو میل کنید.
بعد از رفتنش مامان با بی‌حالی گفت:
-دلیل این‌همه خستگی رو می‌فهمم، چون توی آمریکا همیشه توی اون عمارت بودم و هیچ‌کار مفیدی انجام نمی‌دادم، چون همیشه خدمتکارها بودن و خدمه، بیرونم که می‌رفتم با راننده بوده، واسه همینم بدنم تنبل شده دو قدم راه می‌رم درجا می‌زنه!
با خنده به چشم‌هاش زل زدم:
-این‌جا دیگه آزادی، هر چقدر دلت خواست پیاده‌روی کن، بیرون برو، خرید کن، بگرد!
-باورم نمی‌شه به یکی از آرزوهای محال توی دلم رسیدم.
لبخندی زدم و کمی سالاد توی دهنم گذاشتم، بعد از گذشت حدودا یک ربع که من یک بشقاب سالاد رو تموم کرده بودم بالاخره غذاها روی میز چیده شد!
مامان با اشتها به غذاها زل زد و نفس عمیقی کشید:
-وای وای چه عطر و بویی، من عاشق طعم غذاهای ایرانی هستم واقعا هیچ‌جا مثل ایران نمی‌شه!
چنگال رو برداشتم:
-حالا خوبه توی آمریکا هم همش غذاهای ایرانی می‌پخت سرآشپز مامان!
خندید:
-می‌دونم، اما این فضا طعم غذا رو دلچسب‌تر می‌کنه!
-تو خیلی عاشق وطن و این کشور هستی مامان، تعجب می‌کنم چطوری تونستی اونور آب این‌همه سال رو طاقت بیاری!
-وقتی مجبور باشی خدا کم کم بهت صبر هم می‌ده، وگرنه که من باید همون سال‌های اول دق کرده باشم دخترم!
بقیه‌ی غذا در سکوت خورده شد، واقعا لذید بود و هم من و هم مامان بدون خجالت تا تهش رو خوردیم.
با خنده گفتم:
-وای مامان الان می‌ترکم!
مامان که بدتر از من قبلش سالاد هم زیاد خورده بود دستش رو روی شکمش گذاشت:
-باید خیلی سریع باشگاه رفتن رو شروع کنیم، وگرنه هیکل‌هامون ناجور به هم می‌ریزه انقدر که جلوی شکم‌مون رو نمی‌تونیم بگیریم!
از جا بلند شدیم، با حساب کردن فیش همون گارسونی که لحظه ورودمون جلوی رومون سبز شده
بود باز هم مثل جن ظاهرشد:
-شام باب میل بود خانم‌ها؟!
بی حوصله پولی رو توی جیب لباسش فرو کردم که تعظیم بلند بالایی کرد:
-اوه ممنونم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
با مامان که از رستوران خارج شدیم با حرص گفتم:
-اگر واسه اذیت نشدن شما نبود حالش رو می‌گرفتم مامان!
-ولش کن، چی‌کار داری آخه؟ بالاخره باید یه جوری شکم زن و بچه‌اش رو پر کنه یا نه؟!
کمی جلوتر که رفتیم تاکسی‌هایی ایستاده بودن و منتظر مسافر بودن، با دیدن ما هر کدوم به سمت‌مون هجوم آوردن که با تعجب زل زدم به مامان:
-واه، مگه دزد گرفتن؟
مامان خندید و رو به یکی از اون‌ها گفت:
-آقا بفرمایید لطفا، ما با شما میایم.
بقیه پراکنده شدن، اون مرد در ماشین رو باز کرد و ما سوار شدیم، رو به مامان گفتم:
-چقدر خوب شد که ماشین خریدم وگرنه باید مدام علاف این تاکسی‌ها بشیم.
مامان حرفی نزد، تا رسیدن به هتل سکوت بود و سکوت، چون این راننده بر عکس راننده قبلی اصلا پر چونه و حرّاف نبود و در سکوت به نوای رادیوش گوش می‌داد.
با پیاده شدن‌مون جلوی هتل تاکسی هم رفت، رو به مامان گفتم:
-چرا اضافه‌تر از کرایه‌اش بهش دادی؟!
مامان با کلافگی گفت:
-بس کن دل آسا، تو که خسیس نبودی!
پوفی کشیدم و با هم وارد هتل شدیم که نگهبان صدام زد:
-دل آسا خانوم؟
با تعجب برگشتم و زل زدم بهش، از پشت پیشخوان بیرون اومد و ریموتی رو گرفت سمتم:
-یک ساعت پیش از گالری ماشین‌تون رو آوردن، دستور دادم بهترین جای پارکینگ پارکش کنن خیالتون راحت، اینم سوییچ.
لبخند محوی زدم و سوییچ رو گرفتم:
-لطف کردید.
باید یاد می‌گرفتم که از دیگران تشکر کنم، باید یاد می‌گرفتم که مثل یک انسان زندگی کنم نه یک موجود خودخواه و از خود راضی!
مامان زودتر از من وارد آسانسور شده بود، وقتی کنارش ایستادم دکمه رو لمس کرد و پرسید:
-چی می‌گفت؟!
سوییچ رو گرفتم سمتش:
-این رو داد!
مامان سوییچ رو بین دستش فشرد و سکوت کرد، داخل سوییت که شدیم سریع به اتاقم رفتم و لباس‌هام رو بیرون آوردم، توی ماشین انداختم و روشنش کردم بعد از اون حوله‌ام رو برداشتم و داخل حموم شدم.
دوش کوتاهی که گرفتم باعث شد سرحال بشم، وارد سالن که شدم مامان نگاهی به سر تا پام انداخت:
-بیا بشین، قهوه آوردم بخوریم!
جلوش نشستم که با اخم نگاهم کرد:
-سرما نخوری با این حوله خیس و موهای خیس‌تر!
-هوای سوییت که گرمه.
فنجون رو برداشتم که مامان پرسید:
-تکلیف ویلی چی می‌شه دل آسا؟ اون همه‌ی زندگیش و کارش پدرت بود، یعنی ماها بودیم، حالا لابد خیلی تنها می‌شه!
-نگران نباش مامان، ویلی مرد قدرتمند و بی باکیه، می‌تونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه منم هواش رو دارم پس حرص الکی نزن.
-چرا نمی‌خواد بیاد ایران؟!
-آخه خودت داری می‌گی همه زندگیش اون‌جاست، چطوری انتظار داری مملکت خودش رو رها کنه و بیاد این‌جا؟!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
-خب ما هم اومدیم.
-ما مادرزاد متعلق به این کشور بودیم مامان، اما ویلی یک آمریکاییه!
-پس چرا هارپر می‌خواد بیاد؟!
-اونم عاشقه، هر جا دلش بگه باید همون‌جا زندگی کنه ویلی که عاشق نیست.
-چرا هست، ویلیام عاشق توئه!
با بهت نگاهش کردم:
-چرا مضخرف می‌گی؟!
مامان با ناراحتی گفت:
-این چه طرز حرف زدن با مادرته؟!
کمی توی جام تکون خوردم که جواب داد:
-من از چشم‌هاش همیشه خوندم که نسبت بهت احساس داره، پس انکارش نکن!
-من انکار هم نکنم نمی‌خوام جدی بگیرمش، می‌فهمی؟!
-اما آخه چرا؟ مثل هارپر که واسه خاطر آترون از خانواده و نژاد و مملکتش دل کند و می‌خواد بیاد این‌جا زندگی کنه شما دوتا چرا از هم جدا بمونید؟ اون مرد محکم و با اراده‌ایه دخترم، می‌دونم که خیلی هم خواستارته.
از جا بلند شدم و عصبی فریاد زدم:
-بسه مامان بس کن، من هی می‌خوام گذشته رو رها کنم و توی زمان حال زندگی کنم اون‌وقت شما شدید تداعی کننده‌ی تموم گذشته پیش روی من!
به سمت اتاقم رفتم که دنبالم اومد:
-من نمی‌خوام تو رو ناراحت کنم، فقط می‌خوام دلیل نخواستن ویلیام رو از جانب تو بدونم، همین!
لباس‌های راحتیم رو تنم کردم و سشوار رو به برق زدم، صدای سشوار که توی اتاق پیچید مامان با اخم ترکم کرد، واقعا این بحث‌ها عذابم می‌داد کاش مامان این رو درک می‌کرد!
بعد از سشوارکشی مجدد به سالن برگشتم، جلوش نشستم و فنجون رو که حالا محتویاتش دیگه داغ نبود میون دست‌هام گرفتم:
-مامان دنیای من و ویلیام خیلی با هم متفاوته، من هیچ احساسی بهش ندارم می‌دونم که درک می‌کنی!
لبخند آرومی زد:
-لذت می‌برم که حالا شدیم یک مادر و دختر واقعی، با احساسات روزمره که بین تموم مادر و دخترها پیش میاد، اما من روشن فکرم دخترم اصلا هم به کاری مجبورت نمی‌کنم پس خیال نکن با این تفاوت‌هایی که جدیدا پیش اومده می‌خوام دست و پات رو ببندم و آزادیت رو بگیرم، فقط چون ویلیام هم برام عزیز بود خواستم واسش تلاشی کرده باشم، همین.
دستم رو روی دستش گذاشتم و مامان با تموم وجودش به روم لبخند پاشید!
×××
با کمک اینترنت و نقشه‌ی کل استان تهران، تونسته بودم به مکان‌هایی که می‌دونستم بهشون نیاز پیدا می‌کنم دسترسی پیدا کنم و آدرس‌هاشون رو توی یک دفترچه یادداشت نوشتم تا هر موقع بیرون رفتم از طریق تابلوها و راهنمایی‌های مردم کم کم حفظ بشم که عبور و مرور برام سخت نباشه!
تموم طول روز گذشته رو یا مشغول یادداشت آدرس‌ها بودم و یا توی اینترنت سرگرم، مامان هم که توی روزنامه‌ها دنبال ویلاهای مناسب یا آپارتمان‌هایی که بزرگ و اکازیون باشه می‌گشت، هر چقدر بهش می‌گفتم که آترون قول پیدا کردن ویلا نزدیک خودشون رو بهم داده آخرش کار خودش رو می‌کرد و بیکار نمی‌موند.
بالاخره روز برگشت آترون و هارپر رسید و به اصرار هارپر موندم هتل و نرفتم فرودگاه، چون بهم اطمینان داد که به محض نشست هواپیما قراره پدر آترون بره دنبالشون، گفت که هر موقع رسیدن ویلا زنگ می‌زنه تا من و مامان هم بریم اون‌جا تا با آترون دنبال ویلای مناسب بگردیم که نزدیک به خودشون باشه، مامان خیلی خوشحال بود از این تغییراتی که توی زندگیش رخ داده بود اما گاهی هم که می‌دیدم یه جایی نشسته و توی افکارش غرق شده، راستش ناراحت می‌شدم چون می‌فهمیدم که ترس از پدر آزارش میده.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ویلی هم گاهی باهام تماس می‌گرفت و اخبار نیویورک رو باهام در میون می‌گذاشت، بهم گفت که چند تن از شرکای پدر بدون فوت وقت اعدام شدن اما بعضی از اونا هم محکوم به حبس ابد هستن چون جرمشون فقط پخش مواد مخدر بوده ولی تکلیف پدر هنوز مشخص نشده بود!
بعد از این‌که هارپر باهام تماس گرفت و خبر داد که رسیدن ویلا ازش خواستم آدرس رو برام بفرسته، اما به عمد یک ساعتی رو طولش دادم تا راحت بتونن جا به جا بشن و معذب نباشن.
بعد از اون به همراه مامان سوار ماشین جدیدم شدیم که از دو شب پیش که آورده بودنش همین‌جوری بی حرکت گوشه پارکینگ هتل ثابت مونده بود!
مامان کیفش رو روی صندلی عقب گذاشت و پرسید:
-با این ماشین راحتی دل آسا؟!
سری تکون دادم:
-چاره‌ای نیست مامان، باید عادت کنم، البته اتوماتیکه و آخرین سیستم مشخصه ماشین راحتیه
ولی خب نه راحت‌تر از ماشین‌هام توی آمریکا!
بالاخره استارت زدم و ماشین نرم روشن شد، لبخند محوی روی لبم نشست و حرکت کردم، بعد از گذشت حدودا چهل دقیقه که اعصابم شدیدا خورد شده بود از این‌همه شلوغی و آلودگی هوا رسیدیم جلوی ویلای آترون.
نگاهی به اطراف ویلاشون انداختم، همه‌ی ویلاهای اون اطراف شیک و محله‌اش هم دنج و آروم بود.
مامان پیاده شد و غرید:
-وای هنوزم تهران مثل سابق شلوغ و آلوده‌اس، هنوزم صد رحمت به شیراز لااقل آلودگیش خیلی کم‌تره!
من‌که سر از حرف‌های مامان در نمی‌آوردم بی تفاوت ریموت رو فشردم و درهای ماشین قفل شد.
مامان نگاهم کرد و من به سمت ویلایی که پلاکش توی برگه یادداشت کرده بودم رفتم و زنگ رو فشردم.
صدای سرحال هارپر که توی آیفون پیچید به یادم آورد که چقدر دلتنگش بودم!
-سلام عزیزدلم، بیاید داخل.
با باز شدن در، مامان خندید:
-کی باورش می‌شد هارپر مقیم ایران بشه؟!
با هم داخل شدیم، باغ دلنشین و زیبای ویلا توی عصر خیلی جلوه‌ی قشنگی داشت، دوتا آلاچیق در دو طرف سنگ‌فرش و وسط چمن‌های مرتب ویلا ساخته شده بود که یکیش دارای صندلی و میز چوبی بود ولی یکیش خالی به شکل دایره!
سنگ‌های سنگ‌فرش از تمیزی برق می‌زد و ماشین آترون همونی که باهاش رفته بودیم "اهواز" جلوی ورودی سالن، پایین پله‌ها پارک شده بود!
باغبانی که مشغول آب دادن به درختان باغ نسبتا بزرگ ویلا بود با دیدن من و مامان دستش رو روی سینه گذاشت و داد زد:
-بفرمایید، خیلی خوش اومدید.
مامان با گشاده‌رویی جواب داد:
-خیلی ممنون مشتی، خیر ببینی!
با تعجب به لحن مامان خیره نگاهش کردم که لب‌هاش رو جمع کرد و جلوتر از من رفت، شونه‌هام رو بالا انداختم و پشت سرش از پله‌ها بالا رفتم!
بالاخره در سالن باز شد و هارپر که توی اون تاپ و شلوارک آبی رنگش و موهایی که بالای سرش به حالت دم اسبی جمع کرده بود و خیلی ناز شده بود بیرون دوید و خودش رو توی آغوشم انداخت.
چقدر خانوم شده بود و البته کمی چاق‌تر!
با لذت دست‌هام رو دورش حلقه کردم که صدای ذوق کرده‌اش توی گوشم پیچید:
-عزیزدلم، دوست مهربونم!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
-رسیدن بخیر رفیق.
ازم کمی فاصله گرفت و گونه‌ام رو بوسید:
-قربونت برم، خیلی خوش اومدید.
تازه به یاد مامان افتاد که با لبخند گرمی بهمون زل زده بود، بوی شامپوی موهای هارپر بهم فهموند که تازه از حموم بیرون اومده و ممکنه این‌جا سرما بخوره!
رو به مامان و هارپر که مشغول خوش و بش و احوالپرسی بودن کردم و گفتم:
-مامان، هارپر بریم داخل این‌جا که جای احوالپرسی نیست.
هارپر دستپاچه بازوی مامان رو گرفت:
-آره آره بفرمایید داخل درساجون، شرمنده من انقدر از دیدنتون خوشحال شدم که دست و پام رو گم کردم!
با ورود به سالن نگاهم به مبل‌ها و کاناپه‌ها و وسایل تزئیناتی اطراف خونه افتاد، میزها و صندلی‌های مختلفی دور سالن چیده شده بود که یکم شلوغش کرده بود اونم واسه دونفر آدم، با راهنمایی هارپر به سمت سالن پذیرایی رفتیم و روی مبل‌هایی که در گوشه سالن قرار داشت نشستیم، هارپر لبخند گرمی بهمون زد:
-الان آترون میاد، این چند وقته که نبودیم حسابی کارهای شرکتش روی هم رفته و الان که رسیده تلفنش یک لحظه هم بدون تماس نمونده دیگه صدای کارکنان در اومده، الانم رفته دوش بگیره
خستگی از تنش بیرون بره نزدیکه بیاد.
بی حوصله گفتم:
-انقدر خودت رو خسته نکن عزیزم، ما که غریبه نیستیم بیا بشین.
هارپر با صمیمت به مامان نگاه کرد:
-چشم، درسا جون خیلی خوش اومدی این‌جا رو مثل خونه خودتون بدونید!
مامان:
-باشه دخترم، من به تو عادت کردم و خجالت نمی‌کشم!
خندیدیم، خدمتکاری که نسبتا مسن بود ولی سرحال و قبراق با سینی حاوی فنجون‌های طلایی
زیبایی بهمون نزدیک شد و اول به مامان تعارف کرد و بعد از اون به من.
شیرکاکائوی دلچسبی بود که ازش بخار بلند می‌شد، هارپر کنار من نشست و فنجونش رو روی میز جلوش گذاشت.
-به به ببین کی این‌جاست، مدلینگ عزیز و دوست داشتنی نیویورک!
با شنیدن صدای آترون از جا بلند شدیم، لبخند گرمی زدم و در آغوشش فرو رفتم:
-خوشحالم از دیدنت آترون!
-من بیشتر.
مامان تنها به دست دادن اکتفا کرد و هارپر هم که با لبخند گونه‌ی نمناک همسرش رو بوسید!
آترون مقابل من نشست و بعد از کمی احوالپرسی، مامان گفت:
-آترون راستش توی این دو روز من بیکار نبودم و توی روزنامه‌ها دنبال یک ویلای مناسب یا آپارتمانی که واجد شرایط ما باشه گشتم اما متاسفانه مورد مناسبی پیدا نکردم، البته چون دل آسا گفت که هارپرجون اصرار داره ما نزدیک ویلای شما باشیم واسه همین پیدا کردنش توی این محوطه کار رو سخت‌تر هم کرده!
ادامه‌ی صحبت مامان رو گرفتم و با اخم ملایمی گفتم:
-آترون خودت می‌دونی که من باید هرچه زودتر برگردم نیویورک و کارهای عقب افتاده‌ام رو انجام بدم، پس لطف کن و برامون هرچه زودتر ویلا رو پیدا کن چون باید جا به جا بشیم و مامان هم سامان باشه که خیالم راحت بشه، ویلیامم مدام باهام در تماسه و می‌گه که توی دادگاهِ پدر به حضورم نیازه!
آترون سرش رو به معنای تائید حرف‌هامون تکون داد:
-من متوجه‌ی نگرانی‌های شما هستم، طبق قولی که دادم از دوشب پیش با دوستم که توی املاک هست در میون گذاشتم و بهم قول داده که هر چه سریع‌تر واستون یه ویلای مناسب در همین حوالی پیدا کنه، می‌دونم که حرفش حرفه و خیلی زود خبرم می‌کنه اما از طرف تو یه قولی بهش دادم دل آسا.
-چه قولی؟!
 
خندید:
-باید پنج میلیون بهش بدی تا مورد تو رو توی اولویت بذاره و البته دو سه میلیون هم بیشتر از قیمت اصلی ویلایی که پیدا می‌کنه بپردازی تا فروشنده رو تحریک به فروش کنه!
با خیال راحت گفتم:
-هیچ مشکلی نیست، بعد از دادگاه پدر تموم ارث و املاکش می‌رسه به مامان، با یک وکالتنامه تام از طرف مامان به من، می‌تونم تموم املاک پدر رو توی آمریکا بفروشم و پولش رو تبدیل به پول ایران کنم و بذارمش تو حساب مامان، اصلا نگران این چیزها نباش چون ویلیام داره در غیاب من مشتری برای
ملک‌هامون پیدا می‌کنه فقط تو باید یک چک به مبلغ ویلایی که می‌خری برای ما بدی برای دو ماه دیگه، مطمئنم که تا اون موقع تمام سرمایه پدر رو تبدیل به پول کردم و توی حساب مامان هست!
آترون:
-پس عالیه، دیگه مشکلی نمی‌مونه منم به دوستم سفارش می‌کنم بدون نگرانی برای دریافت وجه، فقط دنبال مورد مناسب باشه براتون!
-آره هر چقدر زودتر بهتر، چون من باید برگردم نیویورک!
-خیالت راحت.
هارپر فنجون خالیش رو بین دست‌هاش فشرد و گفت:
-تا پیدا شدن ویلای مناسب، چرا نمیاید با ما زندگی کنید؟ آخه این ویلا به قدری بزرگ هست که برای یک عالم آدم جا داشته باشه شماها که دو نفر بیشتر نیستید، این‌جوری خیال توام راحت می‌شه دل آسا چون جای درساجون امنه و می‌تونی بهتر به کارهات برسی منم از تنهایی در میام.
مامان اخم کرد:
-نه عزیزم ما که نمی‌تونیم وبال گردن شماها بشیم، باید خودمون ویلا داشته باشیم، شماها هم زن و شوهر تازه‌اید باید راحت باشید اول زندگی‌تونه نباید ما سربارتون بشیم که!
هارپر سریع جواب داد:
-آخه چه مزاحمتی؟ درساجون از فردا قراره آترون بره شرکت و دنبال کار خودش، مرد که نمی‌تونه مدام کنار زنش بشینه که اون تنها نباشه، باید بره دنبال کار وزندگیش، خدا می‌دونه از وقتی برگشتیم چند دفعه تلفن آترون زنگ خورده همش هم از طرف گ شرکتش بوده، مسئولیت داره نمی‌تونه بیکار بگرده این‌جوری منم از فردا باید صبح تا شب که آترون شرکته تنها بمونم خب چه بهتر که شما این‌جا باشید و منم از تنهایی بیرون بیام، تازه نمی‌گم که دائمی، می‌گم موقت تا موقعی که ویلای مناسب پیدا بشه!
مامان با تردید به من نگاه کرد:
-چی بگم والله.
آترون خندید:
-این‌که دیگه فکر کردن نداره، بهتون بگم‌ها روی حرف این هارپر خانم ما کسی نمی‌تونه حرفی بزنه چون ناراحت می‌شه و اون‌وقت من عاملین ناراحتیش رو دار می‌زنم!
خندیدیم و هارپر با عشق به آترون خیره شد، هارپر رو به من پرسید:
-دل آسا، نظر تو چیه؟!
-من حرفی ندارم چون به قول تو وقتی مامان این‌جا باشه خیالم خیلی راحت‌تره، البته می‌دونم مزاحمتون هم می‌شیم اما انشاالله که زود ویلا پیدا می‌شه و دیگه مستقل می‌شیم.
هارپر ناراحت گفت:
-دیگه نبینم این حرف‌ها رو بزنی‌ها، این‌همه اتاق، این‌همه جا مزاحمت چیه؟!
بالاخره پس از اصرارهای زیاد هارپر و آترون قرار شد فردا وسایلمون رو از هتل منتقل کنیم به ویلای آترون اینا تا وقتی که آترون برامون ویلای شخصی پیدا کنه.
اون شب هارپر مدام از سفرشون و ماه عسلشون برامون تعریف کرد، مامان خیلی خوشحال بود که
هارپر، بهترین دوست من خوشحال و خوشبخته و منم دقیقا همین حس رو داشتم چون هم آترون هم هارپر لایق بهترین‌ها بودن!
شب خسته به هتل برگشتیم، مامان در حالی‌که به سمت اتاقش می‌رفت پرسید:
 
-از وقتی فرار کردیم بهم قول دادی که تعریف کنی چه اتفاقاتی افتاده که من ازشون بی خبرم و باعث شده تو بر علیه پدرت شورش کنی، اما هنوز که هنوزه بدون هیچ توضیحی من رو دنبال خودت می‌کشونی و بیشتر کنجکاوم می‌کنی!
-امشب که خیلی خسته‌ام، اما چشم به همین زودی ها از همه چیز با خبرت می‌کنم فقط شما هم باید به من قول بدید هر سوالی که ازتون پرسیدم حقیقت رو بگید!
مامان با سردرگمی بهم زل زد:
-منظورت چیه دل آسا؟!
-بعدا می‌فهمید مامان!
×××
یک هفته تمام آترون منتظر پیدا شدن ویلا بود و گاهی با هم به املاک‌های مختلف سر می‌زدیم اما فعلا مورد مناسبی که برای ما قابل قبول باشه پیدا نشده بود!
از یه طرف پیدا نشدن ویلا کلافه‌ام کرده بود و از طرف دیگه اصرارهای ویلی برای برگشتن به نیویورک چون بهم خبر داد که دادگاه پدر هرچه زودتر قراره تشکیل بشه و حضور من واقعا لازمه وگرنه پدر با کمترین مجازات‌ها تبرئه می‌شه چون هیچ‌کس اون‌جوری که باید، ازش مدرکی نداره جز من.
با شنیدن این حرف‌ها بیش از پیش تلاش کردم و با کمک آدرس و نقشه مرتب به املاک‌ها سر می‌زدم که البته چند تا ویلا هم بهم نشون دادن اما اصلا اونی نبود که من دلم می‌خواست!
به اصرار و خواهش‌های هارپر سه روزی می‌شد که وسایل‌هامون رو به ویلای آترون منتقل کرده بودیم و توی دوتا از اتاق‌های ویلاشون مستقر شده بودیم.
اون روز خسته از گشتن دنبال ویلا به شرکت آترون رفتم، با کمک نقشه و حرف‌های آترون تونسته بودم بیش‌تر جاهای مهم تهران رو که لازم بود بلد باشم راهشون رو، یاد بگیرم که البته شرکت آترون هم یکی از اون موارد مهم بود.
منشی که چند دفعه من رو با آترون دیده بود با داخل شدنم به سالن انتظار، سریع از جا بلند شد و با ذوق نگاهم کرد:
-وای عزیزم چقدر خوشحالم از دیدنت.
نگاهی به مجله‌ی جلوی روش انداختم و تا ته قضیه رو خوندم!
انگاری این منشی تونسته عکس روی جلد مجله‌ی مد که من بودم به عنوان مدلینگ رو با خودم تطبیق بده و در آخر شناسایی‌ام کرده!
وقتی دید جوابی بهش نمی‌دم ادامه داد:
-عزیزم من هر دفعه می‌دیدمت فکر می‌کردم قبلا جایی دیدمت ولی اصلا به فکرم نمی‌رسید که کجا یا کی و چطوری!
بی حوصله دستم رو بلند کردم:
-ببینید خانم فیّاضی من وقت ندارم اینجا بایستم و به ابراز محبت‌های شما لبخند بزنم پس اگر امکانش هست به مهندس خبر بدید که من اینجام و قصد دیدنش رو دارم.
منشی وارفته تلفن رو برداشت و به آترون خبر اومدنم رو داد، سپس بی تفاوت دستش رو به سمت
اتاق گرفت:
-منتظرتونن!
با ورودم به اتاق، آترون با اشتیاق به سمتم اومد و در آغوشم کشید.
-به به، ببین کی اینجاست!
ازش فاصله گرفتم و روی مبلی نزدیک به میزش نشستم:
-ببین آترون من بی نهایت کلافه هستم پس بیا بی حرف بشین و به من گوش بده.
جلوم نشست:
-می‌دونم چی کلافه ات کرده عزیزم، مقصر منم که عرضه ندارم یدونه از خواسته‌های تو رو برآورده کنم ولی خدا شاهده خودت که دیدی من دارم تمام سعی‌ام رو می‌کنم!
-می‌دونم ولی اومدم این‌جا که بهت بگم برای من یک بلیط بگیری واسه آمریکا برای یک هفته دیگه، می‌خوام یدونه ویلا هر جا که بشه بخرم و خودم رو راحت کنم چون اگر بخواهیم نزدیک شما ویلا بخریم قرار نیست حالا حالاها پیدا بشه و منم عجله دارم!
با اخم نگاهم کرد:
-باشه بلیط‌ت رو من اوکی می‌کنم اما در مورد ویلا و دوری از ما باید بگم اصلا نمی‌تونم قبول کنم تا زمانی که یک مورد مناسب پیدا بشه شما تو ویلای من می‌مونید، توام برو نیویورک و به کارهات برس خیالت از بابت مامانت هم راحت باشه با هارپر حسابی بهشون خوش می‌گذره!
-آخه چرا باید حتما نزدیک به شما ویلا بخریم؟ مگه ماشین نساختن واسه حل شدن همین راه‌های طولانی که شماها این‌همه گیر دادید ما حتما نزدیک خودتون باشیم؟ خب هر موقع خواستید با ماشین میاید ویلای ما یا ما میایم اون‌جا!
-نه نه نه، بهت گفته باشم این درخواست هارپر هست که روش خیلی هم تاکید کرده که باید ویلاتون
حتما نزدیک به ما باشه پس چونه نزن و همون کاری رو بکن که من می‌گم، تو برو راحت به کارهات برس منم قول می‌دم در نبودت هم دنبال ویلای مناسب باشم براتون و هم دنبال یک شرکت عالی و دنج، خوبه؟!
پوفی کشیدم:
-فکر کنم تا پیدا شدن این دو مورد من پیر شده باشم!
خندید:
-بلیط رو واست اوکی می‌کنم، این‌همه عجول نباش دل آسا.
-خودت که داری می‌بینی ویلی مدام زنگ می‌زنه، اگر من نباشم پدر تبرئه می‌شه اونا به شهادت من و مدارکم نیاز دارن، من این‌همه تلاش نکردم که در آخر مات بشم توی این بازی، متوجه هستی چی می‌گم؟!
-آره متوجه هستم، یک هفته دیگه می‌ری و به آرزوت می‌رسی!
از جا بلند شدم:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا