Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-سخت بود برام، توی بعضی جاها حس میکردم دارم کم میارم، دوری از خانواده اصلا برام سخت نبود اما موارد دیگهای بود که آزارم میداد، باورم نمیشد که یک دختر مثل تو تا این حد توی خلاف غرق شده باشه، اون موقع اصلا فکرشم نمیتونستم بکنم که تو برای کیان شهیادی نقشه چیدی واسه همینم همیشه فکر میکردم تو حیف شدی، چون پدرت بارها بهم میگفت که تنها کسی که حق تشکیل خانواده داره اهوراس اونم نه با هرکسی که دلش میخواد با کسی که پدرت میگفت و تنها برای آوردن وارث براش وگرنه که اون شما دو نفر رو متعلق به خودش میدونست و نمیخواست با هیچکس تقسیمتون کنه، هر چقدر سعی میکردم از مهرههای اصلی و رابطهای بزرگی که با پدرت در ارتباط بودن سر در بیارم نمیشد، چون پدرت محافظه کار بود و به راحتی چیزی رو بروز نمیداد، یادته با هم رفتیم و اون بچه رو دزدیدیم؟ اون شب واقعا به شجاعتت آفرین گفتم، خب کمتر دختری میتونه انقدر شجاع باشه واقعا تو و شخصیتت برام جالب بودید، تا زمانی که اون مهمونی بزرگ برگزار شد مدام دنبال یه راهی بودم که کیان شهیادی همهی گروه و باندش رو یکجا جمع کنه و من با خبر کردن پلیسها به این عملیات پایان بدم چون تنها پدرت کافی نبود، برای
متلاشی شدن یک باند همهی اعضای اون باند هم باید دستگیر بشن، متاسفانه مرگ اهورا شوک خیلی بزرگی بود برای عملیات ما، چون او هم درسته بازیچه پدرت شده بود و وسیلهای تو دستش برای انجام کارهاش ولی بالاخره اونم یک مُجرم بود و باید قانونی قصاص میشد اما با خودکشیش کمی از معادلاتمون به هم ریخت ولی باز هم تونستیم عرصه رو توی دست بگیریم و خودمون رو نبازیم، بالاخره اون شب وقتی که اون مهمونی برگزار شد و فهمیدم که تمامی اعضای باند قراره جمع باشن به دایی خبر دادم، نمیدونستم که توام دستت با پلیسهای نیویورک تو یه کاسهاس و توام قراره براشون تله بذاری، یکمی توی جمع وول خوردم تا کسی به نبودنم شکی نبره، بعد از اون موقع حمله که نزدیک شد قبلش بهم خبر داده بودن و من از اونجا زدم بیرون، فکر میکردم تو و ویلیام و مامانت رو هم دستگیر میکنن اما با این چیزهایی که تعریف کردی چشمم به روی خیلی از حقایق باز شد، میتونم بگم خوشحالم که تو بین اون باند و پشت میلههای زندان نیستی، جای تو واقعا بین اونهمه خلافکار نبوده و نیست!
سکوت کرد، نفس عمیقی کشیدم و زیر چشمی نگاهش کردم، با نزدیک شدن به ماشینهامون نگاهم رو به ساعتم دوختم که روی یازده شب ضربه زد، لبهام رو با زبونم خیس کردم:
-اگر بتونی خبری از هونیاک ساجدی برام گیر بیاری خیلی خوب میشه، من یک تشکر بزرگ بهش بدهکارم اون زندگی من رو تغییر داد!
نمیدونم چرا اما انگار یکمی نگران شد، هی میخواست یه حرفی رو بزنه اما باز لب میبست، با اخم زل زدم بهش:
-چیزی شده؟!
سریع گفت:
-نهنه همه چیز خوبه، باشه اگر تونستم حتما اون رو برات پیدا میکنم البته پیدا کردنش با کمک پلیس و دایی صدرالدین کار چندان سختی نیست فقط نمیدونم اونم دلش میخواد تو رو ببینه یا نه!
با ناراحتی گفتم:
-واسه چی نخواد من رو ببینه؟ مگه من چیکارش کردم؟!
-خب تو یه جورایی وصل میشی به مامانت دیگه، ممکنه نخواد زنی رو ببینه که زندگیش رو به هم ریخته!
عصبی غریدم:
-باورم نمیشه که طرز فکر توام در مورد مامانم اینجوری باشه، یعنی چی که زندگیش رو به هم ریخته؟ یعنی باید مرگ رو ترجیح میداد تا عشق حفظ بشه؟ وقتی هونیاک نباشه و وجود خارجی نداشته باشه این عشق به چه دردش میخورد؟!
-باشه باشه، من میدونم این چیزها رو، ولی خب بالاخره هونیاک یه جورایی زندگی و آیندهاش و از همه مهمتر تنها فرزندش که تو باشی رو باخته اونم به رقیب و اونم به اشتباه و به اتهامی که درست
نبوده، پس بهش حق بده اگر دلخور باشه!
-اتفاقا میخوام ببینمش که همین چیزها رو براش روشن کنم، اگر برای او و مامان سخت بوده واسهی من هزار درجه بدتر سخت بوده، دردناکتر بوده، اونی که این وسط بدتر از اون دو نفر ضربه خورده من بودم، پس باید من طلبکار باشم ازشون نه اونا از همدیگه!
-حق داری.
سوییچش رو بیرون آورد، نگاهی به دستهام انداخت:
-اگر دیر وقته و نمیخوای تنها باشی برسونمت!
-نه مرسی، خودم میرم!
-پس شمارهات رو بده، اگر خبری از هونیاک شد بهت خبر میدم.
بی حرف شمارهام رو بهش دادم، هنوزم باورم نمیشد که شخص مقابلم همون مردی باشه که ازش بیزار بودم چون بهترین دوستم رو از خودش رنجونده بود اما حالا میبینم که همه چیز یک جور دیگه بوده!
بعد از ذخیره شماره چشمهاش رو بست و با تردید گفت:
-من باید یک حقیقت دیگهای رو هم به تو بگم دل آسا!
یه چیزی به دلم چنگ زد، نمیدونم چرا ولی نگران شدم یه جورایی انگار که میخواست خبر بدی رو بهم بده!
چشمهاش رو باز کرد، وقتی دید منتظر نگاهش میکنم گفت:
-من مهراب موسوی هستم، اسمم سریتا نیست!
انگار پتک محکمی توی سرم فرود اومد، دستم رو به کاپوت ماشین گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم، سریع بازوم رو گرفت و با نگرانی گفت:
-ببخشید، نباید یهویی بهت اینهمه حرف رو میزدم، بالاخره حقایق شنیدنش تلخه!
-چرا... دروغ گفتی درمورد... اسمت؟!
لکنت گرفته بودم و دهنم خشک شده بود، دستش رو از روی بازوم برداشت:
-مجبور بودم، پلیسها اینطور میخواستن، یک اسم جدید با یک هویت کاملا جدید البته به غیر از کارم که همون موسیقیه، این رو ازم نخواستن که تغییرش بدم شاید چون میدونستن با این راه میتونم به تو که خواننده بودی نزدیکتر بشم و موفقیت بیشتری واسه عملیات نصیبم بشه!
-مهراب، مهراب!
چند بار اسمش رو زمزمه کردم، به نظرم خیلی برام غریبه میاومد این اسم اما اسمی بود که همیشه بهش علاقه داشتم، همیشه با خودم میگفتم اگر یک روز بچهای داشتم اسمش رو مهراب میذارم و حالا...!
سریتا شده بود مهراب.
مهراب موسوی!
نفسهای عمیقی کشیدم و تونستم کمی به خودم مسلط بشم، تکیهام رو از ماشین گرفتم و گیج نگاهش کردم که با دقت علائم و حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود! -پس اون استودیو آهنگ توی ایران؟ اون استودیو به اسم سریتا بود!
-اونجا مال من نیست، من خودم یه استودیو خیلی بزرگتر دارم توی منطقه دیگهای از تهران، بهت که گفتم رفته بود مسافرت و سپرده بود من از استودیو مواظبت کنم، البته اسم رفیقم سریتا هست اینجوری همخوانی داشت با من!
پوزخندی زدم، چقدر همه چیز حساب شده بود و چقدر با نقشه عمل کرده بودن!
به سمت ماشینم رفتم، نیاز داشتم تا چند روزی با خودم خلوت کنم و با این حقایق کنار بیام، رو بهش گفتم:
-اگر هونیاک رو پیدا کردی حتما بهم خبر بده، بهش بگو لازمه که باهاش حرف بزنم، حتی اگر شده واسه یکبار!
سرش رو به علامت مثبت تکون داد، سوار ماشینم شدم و بدون هیچ حرف دیگهای پام رو فشردم روی پدال گاز و ماشین با صدای بلندی از جا کنده شد!
تا رسیدن به ویلا مدام حرفهاش توی مغزم تکرار شد، اونقدری فکر و خیال کرده بودم که سرم به شدت درد گرفته بود، با رسیدن به ویلا مامان انگار خوابیده بود، چون ویلا کامال در سکوت فرو رفته بود!
سریع به اتاقم پناه بردم، بعد از تعویض لباس به آشپزخونه رفتم و با ریختن یک لیوان آب سرد قرص مُسکن قوی برداشتم و خوردم، خودم رو به اتاق و در نهایت تختم رسوندم و با کمک قرص خیلی
سریع به خواب رفتم!
×××
چشمهام رو که باز کردم آفتاب بیرون اومده بود، نگاهم رو به ساعتم دوختم که روی هشت صبح ضربه زد.
با رخوت از جا بلند شدم، دوشی گرفتم و برای خوردن صبحانه پایین رفتم، در همون حال کارهای امروز شرکت رو با کتایون منشی شرکت هماهنگ کردم و وارد سالن پذیرایی شدم!
مامان با دیدنم از جا بلند شد و در آغوشم گرفت، گونههاش رو بوسیدم و عطرش حس خیلی خوبی بهم داد.
مقابل هم نشستیم، ستایش خانم مشغول چیدن لوازم صبحانه روی میز بود و با لبخند گرمی بهم صبح بخیر گفت.
لیوان شیر رو برداشتم و با خوردنش رو به مامان گفتم:
-امروز میخوام با هم بریم اداره ثبت احوال، مدارکی که سالها پیش باهاش فامیلیم رو تغییر دادی بیار تا فامیلیم رو به همون قبلی برگردونم!
مامان با حیرت نگاهم کرد، بی توجه بهش لقمهای نون برداشتم و کره و پنیر رو مالیدم روش و توی دهنم گذاشتم که پرسید:
-جدی میگی؟ میخوای فامیلیت رو به ساجدی برگردونی؟!
-بله.
-این عالیه دخترم، این خیلی خوبه.
-با مدارکی که داری میتونیم این کار رو بکنیم؟ یا نیازه که هونیاک ساجدی هم باشه؟!
-فکر میکنم مدارکم کفایت بکنه، حالا میریم سوال میکنیم اگر نشد باید صبر کنی تا هونیاک پیدا بشه!
بی حرف سری تکون دادم، بعد از خوردن صبحانه برای حاضر شدن به اتاقم رفتم، جین زردم رو به همراه مانتو و شالی به رنگ سفید انتخاب کردم و پوشیدم، کفش اسپرت سفیدمم پوشیدم و طرهای از موهام رو جلوی صورتم ریختم، ادکلن و آرایش ملایم و تمام!
حاضر بودم، کیف دستی سفیدمم برداشتم و موبایلم رو توش جا دادم، وقتی اومدم تو سالن مامان منتظرم بود، با دیدنم از جا بلند شد:
-با ماشین تو بریم؟!
-بله.
وقتی توی ماشین نشستیم ماجرای دیروز و دیشب و سریتا، یا همون مهراب موسوی رو براش تماما تعریف کردم که با کمی اخم گفت:
-چقدر این اسم و فامیل واسم آشناس، مهراب موسوی!
نیم نگاهی بهش انداختم، توی فکر فرو رفته بود ولی پس از گذشت چند لحظه شونههاش رو بالا انداخت:
-بیخیال یادم نمیاد، همینکه اونم برای دستگیری و متلاشی کردن این باند بزرگ تلاش کرده جای تقدیر داره و افتخار!
بی حرف سری تکون دادم، با رسیدن به ادارهی ثبت احوال و تحویل مدارک و توضیحات لازم به رئیس اونجا گفت که باید هونیاک ساجدی هم باشه و امضا کنه ولی با اصرارهای من و مامان بالاخره قبول کرد که به صورت موقت فامیلیم رو به ساجدی برگردونه تا موقعی که هونیاک رو برای امضا ببریم اون وقت دائمی میشه در غیر اینصورت باز فامیلیم رو به شهیادی بر میگردونه!
پس از انجام کارهای اداری شناسنامهام از اداره ثبت احوال بیرون اومدیم، سوییچ رو به مامان دادم:
-لطفا رانندگی کن، باید با ویلیام صحبت کنم!
مامان که پشت فرمون جا گرفت کنارش نشستم و مشغول تماس با ویلیام شدم، کمی بعد صدای گرفتهاش توی گوشم پیچید:
-چه عجب یادی از من کردی بانوی شرقی!
سیر تا پیاز ماجرای دیشب و دیدن سریتا رو واسش تعریف کردم به همراه اسم و فامیلی جدیدش، خیلی تعجب کرده بود و اصلا باورش نمیشد که نتونسته باشه هویت واقعیش رو شناسایی کنه، ولی بعد از اینکه همه چیز رو گفتم خندید:
-خوبه، میشه گفت هر دوتون یه هدف مشترک داشتید و اونم متلاشی کردن یک باند خلاف بوده، خوبه که به اهدافتون رسیدید، حالا چرا با اسب از دستت فرار میکرده؟!
خندیدم:
-لابد فکر کرده من همون دختر خلافکاری هستم که باند پدرش رو به هم ریخته و حالا حتما به خونش تشنهام واسه همین فرار رو بر قرار ترجیح داده بود!
ویلیام خندید، با دلخوری گفتم:
-هنوز تصمیم نگرفتی بیای ایران؟!
-بخدا خیلی دلم میخواد، واسم زندگی توی این شهر سخت شده بدون شماها!
-خب بیا اینجا، من برای اداره شرکتم واقعا به حضورت نیاز دارم ویلیام.
-باشه، بذار یه چند وقت دیگه بگذره زندگیم رو اینجا جمع و جور کنم چشم میام ایران!
-واقعا؟!
انقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت، مامان هم که متوجه حرفهامون بود با دیدن ذوقم، خندید!
-بله واقعا، فقط باید قول بدی اونجا برام یه زن خوشگل و ناز گیر بیاری!
با صدای بلند زدم زیر خنده:
-چقدر تو پررویی آخه، باشه حالا تو بیا به اونجاش هم میرسیم!
پس از کمی دیگه حرف زدن باهاش گوشی رو قطع کردم، مامان کنجکاو پرسید:
-چرا انقدر اصرار داری که بیاد ایران؟!
-بهش عادت کردم مامان، ویلی انگار دست راست منه.
با رسیدن به شرکت مامان هم باهام اومد بالا، کتایون با دیدنمون از جا بلند شد و خوش آمد گفت.
وارد اتاقم شدیم و تا عصر درگیر کارها بودم مامان هم یه گوشه نشسته بود یا کتاب میخوند و یا با موبایلش ور میرفت گاهی هم که نیاز به تایپیست داشتم بهم کمک میکرد.
ناهار رو از رستوران کنار شرکت سفارش دادم و همون جا خوردیم، عصر ساعت شش بود که به ویلا برگشتیم، با ورودمون به سالن زهراخانم سریع جلو اومد:
-سلام خانم، سلام دل آساجان.
من و مامان جوابش رو دادیم که ادامه داد:
-هارپرخانم از صبح چند دفعه تماس گرفتن خانم، خیلی هم اصرار کردن به محض برگشتنتون بهشون زنگ بزنید!
مامان به اتاقش رفت، سری تکون دادم و به بالا رفتم، تعویض لباس کردم و با موبایل به هارپر زنگ زدم:
-جانم عزیزم؟!
-خیلی بی معرفتی، از دیروز کجا غیبت زده که نیستی؟
-کار داشتم هارپر!
-الان که دیگه کاری ندارید، پاشید بیاید ویلای ما!
-خستهام بخدا، از صبح تو شرکت بودم.
-باشه نیا منم باهات قهر میکنم، خداحافظ!
خندیدم:
-باشه باشه قهر نکن حالا، میایم.
-عالیه، پس برای شامم اینجایید بگو ستایش خانم تدارک نبینه.
-چشم، امر دیگهای نیست؟!
خندید:
-نه فدات بشم زود بیاید که خیلی دلتنگتم!
شنلم رو از توی کمد برداشتم و روی بلوزم تنم کردم، شالی هم روی سرم انداختم و پایین رفتم، مامان در حال خوردن شربت بود که با دیدنم به کنارش اشاره کرد:
-بیا شربتت رو بخور!
شربتم رو از سینی برداشتم که با دیدن ظاهرم پرسید:
-جایی میری؟!
-هارپر اصرار کرد شام رو بریم اونجا!
مامان خندید:
-والله همینکه تا الانم تاب آورده و تحمل کرده نیومده شرکتت خودش خیلیه، بسیارخب بذار به ستایش خانم بگم تدارک شام نبینن و حاضر بشم بریم!
بعد از حاضر شدن مامان پیاده به سمت ویلای آترون اینا رفتیم، با زنگ اول در باز شد و من از دور چشمم به هارپر که مشتاق بهمون خیره شده بود افتاد!
با ورودمون به سالن موج هوای خنک کمی از خستگیم رو کاهش داد، هارپر بغلم کرده بود و مدام گونههام رو میبوسید:
-وای هارپر خیس کردی صورتم رو!
-از بس که من دلتنگ تو میشم، خب منم صبح با خودتون میبردید شرکتت دیگه، منکه تو ویلا کاری ندارم!
مامان خندید، آترون از اتاق مشترکشون بیرون اومد و در حالیکه سری به تاسف تکون میداد گفت:
-بخدا من زن نگرفتم که، دل آسا زن گرفته.
مامان و من بلند زدیم زیر خنده، هارپر با شیطنت نیشگونی از بازوم گرفت و غرید:
-نخند!
آترون با خوشرویی با مامان احوالپرسی کرد و به سمتم اومد، دستش رو به سمتم دراز کرد و من به گرمی فشردمش:
-چه خبرها دل آسا خانوم؟!
-خبرای خیلی خوب!
کنجکاو نگاهم کردن، چشمکی زدم:
-حالا بیاید بریم بشینیم بعدا واستون تعریف میکنم!
هردو که خیلی کنجکاو شده بودن به ناچار سکوت کردن، تا موقع شام پیش هم نشستیم و آترون بیشتر صحبت میکرد و منم کمی راجع به شرکت و روز اول کاریم توضیح دادم، موقع شام خدمه میز رو چیدن و دور هم نشستیم.
با دیدن زرشک پلو با مرغ که بوش کل سالن رو برداشته بود با لذت گفتم:
-وای که چقدر هوس کرده بودم.
مامان با دلخوری گفت:
-خب چرا نمیگی برات درست کنن؟ مگه غریبهای؟ به زهراخانم و ستایش خانم بگو هر موقع هرچیزی رو که هوس کردی واست درست کنن، اگرم دستپخت خودم رو دوست داری خب به خودم بگو، درست میکنم برات!
خندیدیم، به مامان که با لبهای آویزونش بهم زل زده بود نگاه کردم، گونهاش رو بوسیدم و گفتم:
-چشم، اینبار حتما میگم!
بعد از صرف شام به روی تراس رفتیم، انقدر خورده بودم که احساس میکردم نزدیک به انفجارم!
هارپر با دیدنم که روی صندلی وارفته بودم خندهی بلندی سرداد و توی گوش آترون حرفی زد و بعد با هم خندیدن!
راست نشستم و چشم غرهای به دوتاییشون رفتم که خندههاشون شدت گرفت، مامان عادت داشت بعد از غذا قهوه بخوره، هارپر خدمتکار رو صدا زد و درخواست قهوه داد، کمی مکث کردم، برای گفتن حرفهای سریتا یا همون مهراب کمی تردید داشتم، نمیدونستم قراره واکنش هارپر چی باشه و واکنش آترون چی!
واسه همین کمی نگرانم کرده بود بازگو کردن این حرفها، اما نمیتونستم هم نگم چون موضوع خیلی مهمی بود که واقعا لازم بود هارپر و آترون هم ازش باخبر باشن!
خدمتکار سینی خوشگلی رو پیش رومون روی میز گذاشت و رفت، مامان سریع فنجونش رو برداشت و نوشید.
بالاخره به حرف اومدم، هرچیزی رو که از زبون مهراب شنیده بودم بازگو کردم، بر خلاف تصورم واکنش هارپر و آترون کاملا عادی بود، انگار هیچوقت این مرد برای هارپر توی زندگیش وجود نداشته، خب با وجود آترون و عشقی که نثارش میکرد نباید هم نیازی به این محبتهای تو خالی داشته باشه، فقط تنها واکنششون بهت و تعجب بود، مثل خودم مثل مامان مثل ویلی!
باور کردن این موضوع شدیدا براشون سخت بود، بعد از اتمام صحبتهام هارپر نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:
-وای که چقدر سخته آدم ها رو بشناسی!
مامان تائید کرد:
-آره عزیزم، این آدمیزاد چه کارها که ازش بر نمیاد واسه انجام دادن!
آترون نگاهم کرد:
-حالا میخوای با هونیاک روبهرو بشی؟!
مامان بهم خیره شد، لبهام رو جمع کردم:
-فکر میکنم این حق طبیعی منه آترون.
-بله میدونم، منم نمیگم حق نداری ببینیش فقط میگم چرا میخوای آتیش زیر خاکستر رو باز هم تازه کنی و خودت رو عذاب بدی؟!
-ولی اینجوری هم نمیشه، اون مرد با اومدنش خیلی چیزها رو به من فهموند خیلی از واقعیتهایی که حتی مامان هم از ترس کیان شهیادی جرات نکرده بود بهم بگه، اگر اون مرد چشمهام رو به روی زندگی حقیقی خودم باز نکرده بود من هنوزم توی اون باتلاق پر از نجاست داشتم دست و پا میزدم آترون!
مامان با ناراحتی سر به زیر انداخت، هارپر دستش رو روی پای آترون گذاشت و با این کارش ازش خواست سکوت اختیار کنه و سپس خودش گفت:
-من حالِت رو میفهمم عزیزم، تو الان تو وضعیت سخت و بدی قرار گرفتی، حق داری بخوای با پدر واقعیت ملاقات داشته باشی، من حتی بهت حق میدم اگر بخوای سر لگدمال شدن احساساتت همه رو به زیر تیغ بازجوییت بکشی و از همه سوال و جواب کنی، تو حق داری خودت رو آروم کنی.
سرم رو بین دستهام گرفتم، آترون بازوم رو فشرد:
-من پشتتم، مثل همیشه!
چشمان به اشک نشستهام رو به مامان دوختم که با یک دنیا غم زل زده بود بهم، سعی کردم بهش لبخند بزنم و زمزمه کردم:
-من تو رو مقصر نمیدونم مامان.
×××
یک هفته گذشت، نه خبری از مهراب شد و نه خبری از هونیاک!
تمام روزم رو توی شرکتم میگذروندم، گاهی مامان و هارپر میاومدن و بهم سر میزدن ولی من نیاز داشتم به اومدن هونیاک ولی نمیدونم چرا خودش رو قایم کرده بود.
ای کاش همون دفعه اول که دیده بودمش تعقیبش کرده بودم تا حالا اینجوری توی بیخبری دست و پا نزنم!
با به صدا در اومدن زنگ موبایلم از روی مبل بلند شدم و با گیجی به سمتش رفتم، با دیدن یه شماره ناشناس سریع تماس رو متصل کردم:
-بفرمایید؟!
با شنیدن صدای بشاش و سرحال ویلیام که همراه با خنده صحبت میکرد به وجد اومدم، با خوشحالی گفتم:
-وااای ویلی تویی؟!
-بله بانوی شرقی منم، ویلیام!
-چرا با شماره ناشناس زنگ زدی؟ این خط رو از کجا آوردی؟!
-باورت نمیشه اما این خط جدیدمه که واسه ایرانه، یعنی من الان تو فرودگاه ایران هستم و توی شهر تهران!
شوکه و بهت زده روی مبل افتادم، صدای ویلی باعث شد کمی به خودم بیام:
-بانوی شرقی آدرس ویلام رو میفرستم واست تا بیای اونجا و ببینمت، زودتر خبر ندادم بهت که حسابی سوپرااایز بشی، منتظرتم!
با خندههای بلندش گوشی رو قطع کرد، گیج به گوشی قطع شده خیره شده بودم، چطور امکان داشت ویلی ایران باشه؟
گفت توی ویلام منتظرتم؟ مگه ویلیام توی ایران ویلا داشت؟!
هنوزم فکر میکردم شوخی بیش نیست که با اومدن پیامک حاوی آدرس، با بهت سه چهار بار آدرس ویلا رو خوندم و همه چیز درست بود انگار!
نزدیکای شرکت بود آدرسش، برام خیلی عجیب بود و باور نکردنی.
یه آن با یادآوری آترون سریع شمارهاش رو گرفتم که با بوق دوم تماس متصل شد!
-جانم؟!
-راستش رو بگو تو خبر داشتی ویلی قراره بیاد ایران؟!
صدای خندههاش توی گوشی پیچید:
-قراره بیاد نه مادمازل، رسیده الان ایرانه.
-خودم میدونم بهم زنگ زد، بگو تو خبر داشتی؟!
-میخواست سوپرایزت کنه، از شش روز پیش بهم زنگ زد و گفت تصمیم داره واسه همیشه بیاد ایران، ازم خواست در نزدیکی شرکتت براش ویلای نقلی و شیکی و البته مبلمان شده بخرم و یه ماشین با راننده و دوتا خدمه هم براش جور کنم که وقتی میاد ایران اذیت نشه، منم بهش قول دادم همه چیز به بهترین نحو واسه اومدنش فراهم باشه چون میدونستم چقدر دلت میخواد بیاد ایران و پیشت باشه و البته خیالم واسه شرکتت هم راحت شد چون میشه معاونت و من اندازه چشمهام به ویلی اعتماد دارم، همه چیز رو واسه ورودش آماده کردم و یدونه مترجمم گذاشتم پیشش تا باهاش زبان فارسی رو بیشتر کار کنه، باید فول باشه وقتی میخواد اینجا زندگی کنه!
-باورنکردنیه، توی این شش روز اینهمه کار انجام دادی؟!
در حالیکه از شرکت بیرون میزدم به جوابش گوش سپردم:
-بله به من میگن آترون، بعدشم پول که باشه همه چیز خود به خود راست و ریست میشه، اصلا خودتم نباید خسته کنی فقط اراده کن دو دقیقه بعد حاضره!
-من دارم میرم پیش ویلی اما یکی طلبت، پنهون کاری کردی!
خندید:
-باور کن قصد داشت خوشحالت کنه، خودش میخواست یهویی خبر اومدنش رو بهت بده، مواظب خودت باش فعلا!
گوشی رو قطع کردم از شدت ذوق تو پوست خودم نمیگنجیدم، باورم نمیشد همه چیز انقدر خوب داشت پیش میرفت، تموم کسانی که دوستشون داشتم و برام مهم بودن کم کم داشتن دوباره بهم ملحق میشدن و فقط یک نفر نبود... هونیاک!
×××
در برقی با دو بوقی که زدم از داخل باز شد، نگاهم به فضای نقلی و کوچولوی باغ مقابلم افتاد و با ذوق سریع ماشین رو پشت سر ماشین مدل بالای موجود توی باغ که رانندهای جدی و با هیکلی نسبتا عضلهای در کنارش ایستاده بود داشت، پارک کردم و پریدم بیرون!
ویلی رو از دور دیدم، لبخندزنان دستهاش رو از هم باز کرده بود و منتظر بود که خودم رو توی آغوشش بندازم و منم دقیقا همین کار رو انجام دادم.
-وای ویلی باورم نمیشه، چقدر خوشحالم که اینجایی!
-منم خوشحالم بانوی شرقی از اینکه دوباره میبینمت و میتونم کنارت باشم، هیچوقت فکر نمیکردم به خاطر تو کشورم رو واسه همیشه ترک کنم!
با هم داخل سالن رفتیم، خندیدم:
-تو هر موقع که اراده کنی میتونی برای رفع دلتنگی بری نیویورک و برگردی، باور کن اینجا حس بهتری بهت منتقل میشه درسته یکم آزادی توش کمتر از آمریکا هست اما محدودیتهاش واسه ما خانمها هست و شما مردها راحتید!
-میبینم که حسابی از ایران خوشت اومده که طرفداریش رو میکنی.
روی مبلهای نو و قشنگ موجود توی سالن نشستیم، ویلیام لبخند گرمی رو بهم زد:
-چی میخوری؟!
-قهوه!
خدمه رو صدا زد و سفارش داد، رو بهش پرسیدم:
-هنوز نتونستی زبان فارسی رو کامل یاد بگیری؟!
-یاد گرفتم فقط هنوز کامل روش تسلط ندارم.
-کم کم عادت میکنی، وای ویلی واقعا باورم نمیشه که روبهروم نشستی اونم تو ویلای خودت تو ایران!
-آره اگر آترون نبود واقعا کارهام به این سرعت انجام نمیگرفت، اون مرد خیلی خوبیه خوشحالم که هارپر اینبار توی انتخابش اشتباه نکرده بود!
-آره هارپر خیلی از زندگیش راضی هست، اصلا انگار نه انگار که خانوادهاش توی آمریکا هستن اینجا عادت کرده به زندگیش، البته توی نیویورک هم مستقل زندگی میکرد و از خانوادهاش جدا بود ولی اینجا دیگه کاملا دوره ازشون.
-منم هیچوقت فکر نمیکردم که بتونه دووم بیاره، خصوصا که هارپر روحیه ظریف و آزادی طلبی هم داره و اینجا مسلما باید روسری یا شال سرش کنه و موهاش رو بپوشونه نمیتونه اونطور که باید، آزادانه لباس بپوشه محدودیت داره!
-وقتی عاشق میشی دیگه مجبوری به موقعیتها عادت کنی و خودت رو با شرایط وفق بدی.
پس از آوردن قهوه جرعهای نوشیدم که ویلی پوزخند زد:
-هنوزم باورم نمیشه که از یه ایرانی رو دست خوردم، منی که اینهمه در موردش تحقیق کردم چطوری تونست بازیمون بده؟!
-سریتا زرنگ بود، جوری با نقشه وارد باند شد که هیچکس حتی کیان شهیادی با اون همه زرنگی نتونست به هویت اصلیش پی ببره!
-من خیلی در موردش پرس و جو کردم، همهی اون چیزهایی که خودش برامون تعریف کرده بود حقیقت داشت ولی الان میفهمم که انگار یک آدم بوده با دوتا شخصیت!
-اون چیزهایی که تو ازش فهمیدی و خودش گفته ساختگی بوده، وقتی پلیس پشتت باشه که به راحتی میتونی یه هویت جدید بسازی و بدون اینکه کسی بویی ببره نقشهات رو اجرا کنی، سریتا یا همون مهراب هم که با پلیس ایران همکاری کرده و نفوذی بوده واسه همین به راحتی تونسته توی باند خودش رو جا کنه!
-ولی تو خیلی وقتها میدیدم که بهش شک میکردی دل آسا، اگر یکم دیگه بیشتر مواظبش بودی حتما سر در میآوردی!
-آره من خیلی بهش شک میکردم، یعنی یه وقتایی که یهویی غیبش میزد به خودم میگفتم کجا میره چیکار میکنه حالا میفهمم که میرفته تا اسرار باند رو فاش کنه، اگر به قول تو هردومون با یک هدف نبودیم که همون اوایل با یک تعقیب و گریز ساده سر از کارش در میآوردم و از بینمون برش میداشتم اما چون هدفم متلاشی کردن باند بود واسم فرقی نمیکرد که کی وارد باند میشه و کی خارج!
-هنوزم نمیتونم به خودم بقبولونم که کیان شهیادی دیگه وجود نداره، هیچوقت ظلمهاش رو از یاد نمیبرم، اون خیلی رذل بود خیلی.
-من بیشتر دلم واسه بچه کوچولوهایی میسوخت که قربانیاش بودن، اون خیلی باید تقاص پس میداد اما حیف که دادگاه زود رای رو بر اعدامش داد!
-منم دلم میخواست قبل از مردن شکنجه بشه، باید میفهمید وقتی با قساوت تمام دستور میداد چاقو فرو کنن توی بدن آدمها و بعد اعضای بدنشون رو قاچاق میکردن چه دردی میکشیدن و اون رذل با اشتیاق به این صحنهها نگاه میکرد، مرگ واسش حیف بود باید زجرکش میشد!
-مطمئنم که خدا اون بالا نشسته و حواسش به همه چیز هست، خودش تقاص آه مظلومهایی که به دست این مرد هلاک شدن رو ازش میگیره.
کمی بعد با هم به باغ برگشتیم، در کنار هم شروع کردیم به قدم زدن، پرسیدم:
-کی کارت رو توی شرکتم شروع میکنی؟ من خیلی به حضورت نیاز دارم واقعا تنها نمیتونم!
-میدونم، آترون همه چیز رو واسم تعریف کرد که نتونسته واست یه معاون قابل اعتماد پیدا کنه و موندی تنها، یه دو سه روزی بهم مهلت بده بتونم جا به جا بشم و خودم رو پیدا کنم چشم بعد از اون من در خدمت مادمازل هستم.
خندیدم:
-باشه، ممنونم.
اون روز تا شب پیش ویلیام موندم و اونقدر از همه چیز حرف زدیم که دیگه حرفی برای زدن باقی نمونده بود.
بهم قول داد که زود جا به جا بشه و بعد از اون بیاد شرکت منم بهش قول دادم که هرکاری که داشت کمکش کنم تا زودتر بتونه با شرایط جدیدش کنار بیاد، شب که خسته به ویلا برگشتم چراغهای خاموشش خبر از خواب ساکنین داشت پس منم به اتاقم رفتم و پس از یک دوش آب گرم که حسابی سرحالم کرد خوابیدم.
×××
دو روز بعد بالاخره ویلیام به شرکت اومد و من پس از معرفیش به اعضای شرکت و معرفی اعضای شرکت به او، به همه اعلام کردم که ویلیام معاون من هست و مواقعی که من حضور ندارم او به عنوان رئیس شرکت حق صدور دستور داره و جایگزین منه، اینجوری خیالم راحت بود که اگر یک روزی توی شرکت نباشم کارها نمیخوابه.
همهی شرکت رو بهش نشون دادم، کارکنان حالا کاملا به او هم مثل من احترام میگذاشتن و دوستش داشتن.
ویلیام خیلی زود تونست کارها رو توی دستش بگیره و مسلط بشه، پشت میزم که نشستم ویلی نگاهی به اتاق انداخت:
-تبریک میگم باز هم آترون گل کاشته، خیلی شرکت دنج و دلبازی هست!
-آره من خیلی به آترون مدیونم.
در همین موقع موبایلش زنگ خورد، خودم رو مشغول اوراق پیش روم کردم که کمی بعد صداش به گوشم رسید:
-چه حلال زاده!
نگاهم رو به چشمهاش دوختم:
-چطورمگه؟!
-آترون بود، دعوتم کرد شام امشب رو برم ویلاشون گفت هارپر خیلی دلش میخواد من رو ببینه!
-به به پس خوش به سعادتت.
ویلی خندید:
-البته گفت که هارپر مامانت و تو رو هم دعوت کرده، ازم خواست بعد از اتمام ساعت کاری شرکت به اتفاق بریم اونجا!
-من و مامان که بیشتر مواقع اونجا هستیم، یه جورایی صاحب خونه محسوب میشیم.
-چرا؟ مگه واستون ویلا نخریده آترون؟!
-چرا خریده گفتم بهت که، فقط چون هیچکس رو نداریم و هارپر هم تنهاست یا او میاد ویلای ما یا ما میریم اونجا، آترون که بیشتر وقتش رو توی شرکتش میگذرونه و در کنارش دلش نمیاد هارپر رو تنها بذاره واسه همین از مامان خواسته که بره پیش هارپر وقتهایی که تنهاست.
-اگر هارپر یه بچه بیاره سرگرم میشه، مطمئنا اینهمه تنهایی روش فشار نمیاره دیگه.
-هنوز زوده، مگه چند وقته که ازدواج کردن؟!
ویلی دیگه حرفی نزد، تا پایان ساعت کاری شرکت هر دو مشغول کار بودیم، خیلی خوشحال بودم که ویلی توی شرکت حضور داره، پس از تعطیلی و رفتن کارمندها رو به ویلی گفتم:
-من باید برم ویلا لباسهام رو عوض کنم و آماده بشم، تو بعد از اینکه کارهات رو کردی بیا اونجا تا با هم بریم.
-باشه من تا یکساعت دیگه اونجام.
-عالیه.
سوار ماشینم شدم و با زدن تک بوقی راه ویلا رو در پیش گرفتم، با رسیدن به ویلا سریع دوشی گرفتم و چون هوا رو به سردی میرفت بافت قهوهای خوشگلی رو انتخاب کردم به همراه جین سفید و کفشهای اسپرت سفیدم.
موهام رو با سشوار خشک کردم و آرایش ملایمی به چهرهام دادم، پس از بستن موهام شال قهوهایم رو هم روی سر انداختم و از اتاق خارج شدم.
وارد آشپزخونه شدم، قهوهای درست کردم و خوردم که صدای زنگ ویلا خبر از اومدن ویلیام میداد، با دیدنش توی اون تیپ اسپرت شیک، لبخند قشنگی روی لبهام نشست، تعظیم کرد و دستش رو به سمتم گرفت:
-مادمازل افتخار میدید؟!
خندهی بلندی سر دادم و دستم رو توی دستش گذاشتم، در کنار هم قدم زنان به سمت ویلای آترون رفتیم، ویلی نگاهی به صورتم کرد:
-حس میکنم از وقتی اومدی ایران سرحالتر شدی دل آسا، انگار آب و هوای اینجا بهت ساخته!
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون:
-میدونی ویلی اینجا بهم کمک کرده خودم باشم، نقش بازی نکنم و مجبور نباشم الکی و غیر واقعی رفتار کنم!
-میفهمم، سخته حتی خیلی سخت که بخوای تظاهر کنی به چیزی که نیستی!
زنگ آیفون رو فشرد و لحظاتی بعد بی سوال در باز شد، لبخندی زدم:
-انگار خیلی وقته انتظار دیدنت رو میکشنها!
خندید، وارد شدیم و بی هیچ حرفی تا ورودی سالن رفتیم، هارپر با شوق خودش رو توی آغوش ویلیام انداخت:
-وای چقدر خوبه که اینجایی، بوی یه هموطن سرحالم کرده!
آترون نگاهی به من انداخت و هر دو ریز خندیدیم، مامان گونهام رو بوسید:
-آخه چرا اینقدر کار میکنی عزیزم، تو که به پول شرکتت نیازی نداری، اذیت نکن خودت رو!
-مامان من خوبم، بیخودی نگرانی.
آترون به گرمی از ویلیام استقبال کرد و ویلی جعبه کادویی رو از توی جیب شلوارش بیرون آورد و گرفت سمت هارپر:
-راستش یه هدیه ناقابل گرفتم برای اینکه دست خالی نیومده باشم خونهتون، دیگه گفتم خانما بیشتر اهل این تشریفات هستن و بهتره یه چیزی بگیرم که مناسب خانم خونه باشه، امیدوارم بپسندی هارپرجان!
آترون با خجالت تشکر کرد و هارپر با شوق کادو رو گرفت و بازش کرد، زنجیر نقره و آویز واِن یکاد توی شب برق زد، نقره بود و خیلی زیبا.
هارپر مجدد ویلی رو در آغوش کشید و تشکر کرد، مامان با تعجب نگاهمون کرد:
-نکنه تا صبح میخواید اینجا خوش و بش کنید؟ بابا بیاید بریم داخل پاهام خواب رفتن انقدر ایستادم!
همه خندیدیم و وارد سالن شدیم، هوای مطبوع و بوی خوش غذا باعث شد لبخند گرمی روی لبهام بشینه، در کنار هم روی مبلهای لاویست خوشگل وسط سالن نشستیم، خدمه قهوه و شیرینی آوردن و پذیرایی کردن، ویلیام با نگاهی اجمالی به سالن رو به آترون گفت:
-اینجا خیلی لوکس و شیک ساخته و چیدمان شده، اگر یه روزی قصد فروش داشتی حتما به من بگو!
خندیدیم، آترون با محبت گفت:
-اصلا قابل تو رو نداره، همش مال خودت فقط قبلش باید از هارپر اجازه بگیری چون اینجا کاملا برای او هست و سندش به نام او.
مامان چشم غرهای به آترون رفت:
-ای زن ذلیل!
مجدد خندیدیم، هارپر و ویلیام با تعجب پرسیدن:
-زن ذلیل یعنی چی؟!
توضیح دادم:
-یعنی مردی که خیلی زنش رو دوست داره و به حرفاش گوش میکنه و همه جوره مخلص و چاکر زنش هست رو میگن زن ذلیل!
هارپر با عشق به آترون خیره شد و من از اینهمه محبت بینشون خوشحال شدم.
مامان به همراه آترون برای سرکشی به غذاها رفتن، انگار آترون باید میچشید تا مطمئن بشه که خوشمزه شدن!
ریزخندیدم که ویلی پرسید:
-چه خبر از سریتا؟!
هارپر که داشت قهوه میخورد با این سوال یهویی ویلیام، قهوه پرید توی گلوش و به سرفه افتاد، سریع دستمال کاغذی به دستش دادم و ویلی زد توی کمرش!
رو به ویلی گفتم:
-خفه نشی با این سوال کردنت.
خندید، کمی بعد که هارپر آروم شد جواب دادم:
-خبری ازش ندارم، یعنی هیچ خبری!
ویلی پوزخندی زد:
-یهویی پیداش میشه باز یهویی غیبش میزنه!
هارپر با لبخند محوی گفت:
-آره این عادتشه، یهویی میاد یهویی میره، درست مثل گردباد!
آهی که کشید من رو باز هم به این باور رسوند که هارپر هنوز هم به طور جدی نتونسته سریتا یا همون مهراب رو ببخشه و ازش هنوز هم کینه به دل داره.
-بفرمایید که شام حاضره.
با صدای آترون گفتگو رو قطع کردیم، هارپر لبخندی به روش زد:
-چشم داریم میایم.
پشت میز که نشستیم دهنم از اینهمه غذاهای خوشمزه و رنگارنگ روی میز آب افتاد، ویلی کنارم نشست و در حالیکه برام سالاد ذرت و مرغ میکشید رو به هارپر گفت: