انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-حسابی افتادی تو خرج!
بلند زدم زیر خنده:
-عیب نداره، از صدقه سری کیان شهیادی تا آخر عمرمم از این ولخرجی‌ها بکنم هنوز هست.
چشمکی بهم زد و رفت، باز برگشتم و روی همون صندلی نشستم، گوشیم رو بیرون آوردم و گفته‌های هارپر رو نوشتم و برای آترون فرستادم.
با اومدن مامان و هارپر باز هم به قصد خرید بقیه لوازم خانگی از ویلا خارج شدیم، برای باغ هم به لطف آترون یه پیرمرد سرحال و خیلی خوش مشرب پیدا کرده بودیم و از امروز توی باغ مشغول
شده بود ولی شب‌ها نمی‌موند و توسط راننده که هنوز استخدام نکرده بودیم باید به خونه پیش زنش بر می‌گشت!
با کلافگی گفتم:
-وای هنوز خیلی کار مونده، استخدام خدمه، آوردن یه سگ برای نگهداری از ویلا، استخدام راننده!
مامان سریع گفت:
-راننده می‌خوایم چیکار عزیزم؟ تو که خودت می‌ری بیرون نیازی به راننده نداری منم که اگر خواستم خودم می‌رم، نیازی نیست که الکی یه نفر رو علاف کنیم شب تا صبح، صبح تا شب توی باغ!
هارپر با اطمینان سر تکون داد:
-آره راستش منم با درساجون موافقم، راننده یه امر ضروری نیست چون تو که خوشت نمیاد راننده دنبالت راه بیفته از این‌ور به اون‌ور، درساجون هم که اغلب مواقع توی خونه‌اس و بیرون نمی‌ره وقتی هم بخواد بره که یه ماشین بخر براش راحت بره و بیاد!
با اینکه قانع شده بودم ولی گفتم:
-پس مش قربون چی؟ کی اون رو شب‌ها ببره و باز صبح برگردونه ویلا؟!
مامان اخم کرد:
-خب معلومه، آژانس.
-سخت نیست مدام بخواد این‌همه راه رو آژانس بگیره بره بیاد؟!
-نه دخترم، تو خودت همه چیز رو سخت می‌گیری خیال می‌کنی که حالا چه خبره، مش قربون مرده خودش بلده چیکار باید بکنه، تو فقط هزینه آژانسش رو براش هر ماه بریز به حسابش و بهش
بگو که خودش زنگ بزنه راحت بره و بیاد.
-ای کاش می‌شد کلا می‌اومدن ویلا با خانمش!
-نه ممکنه راحت نباشن، در ضمن توی ویلا که کلبه چیزی نیست واسه زندگی‌شون، سخت‌شون می‌شه!
حرفی نزدم، هارپر نگاهم کرد:
-به آترون گفتی؟!
-آره، حالا باید بهش بگم خدمه و سگ رو هم جور کنه من‌که این‌جا کسی رو نمی‌شناسم وگرنه خودم ترتیب همه چیز رو می‌دادم!
-عیب نداره، ما که غریبه نیستیم ما کمک‌تون نکنیم کی بکنه؟!
لبخند گرمی به روش زدم و با هم از ماشین پیاده شدیم.
تا شب بقیه لوازمم خریداری شد، بین خرید کردن به یک لوله کش هم زنگ زدم و گفتم که بره ویلا و تموم لوله‌ها رو عوض کنه، این‌جوری خیالم راحت‌تر بود!
آخر شب باز هم مثل دیشب به یک رستوران برای صرف شام رفتیم با این تفاوت که این‌بار آترون هم
همراهی‌مون کرد.
دور یک میز نشستیم، نگاه خیره خیلی‌ها رو روی خودم احساس می‌کردم و این آزارم می‌داد، آترون که متوجه‌ام بود ناراحت گفت:
-می‌خوای بریم یه رستوران دیگه؟!
مامان با خشم نگاهم کرد:
 
-هر جا بریم همین آش و همین کاسه‌اس پسرم، همون موقع که من خودم رو تیکه پاره کردم گفتم نرو توی این حرفه، چون آزادیت سلب می‌شه که گوش نداد شده بود غلام حلقه به گوش کیان شهیادی!
لب‌هام رو جمع کردم که هارپر با ناراحتی زل زد به مامان:
-ببخشید درساجون تقصیر منم بود، مایکل دوست نزدیکم بود و وقتی ازم خواست از دل آسا بخوام وارد حرفه‌اش بشه نتونستم روش رو زمین بزنم و سعی کردم هر جوری که شده برای خوشحالی مایکل دل آسا رو راضی کنم، متاسفم!
مامان با مهربونی دستش رو روی بازوی ظریف هارپر گذاشت:
-اشکال نداره عزیزم، تو خودت رو ناراحت نکن.
سپس نگاهی به جمعیت داخل رستوران انداخت و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-چی شده؟ روی این میز تلویزیون یا ماهواره گذاشتن که همه سر ها چرخیده این‌ور؟!
با تعجب به مامان که با حرص رو به جمع صحبت می‌کرد نگاه می‌کردم که هارپر زد زیر خنده، مامان با چشم غره‌ای حرفش رو به اتمام رسوند که خیلی زود همه حساب کار دست‌شون اومد و برگشتن به حالت عادی‌شون، آترون آروم دست‌هاش رو به هم کوبید و با خنده گفت:
-ایول درساخانم، خوب زدی تو برجک‌شون!
مامان نگاهی به من انداخت و با یک چشمک بدجنس خندید!
×××
بقیه کارها رو به انجام بود، طی دو روز بعدی به کمک آترون و طراح‌ها و کارگرها و هارپر تموم لوازم رو سرجای خودشون گذاشتیم و ویلا رو تزئین کردیم، وسایل نو حسابی به ویلا رنگ داده بود و احساس خیلی خوبی به آدم منتقل می‌کرد.
مامان از هرچیزی که خریده بودیم کاملا راضی بود و حالا ویلا شکل یک ویلای مبله و خیلی قشنگ به خودش گرفته بود.
دو مستخدمی که آترون آورده بسیار مهربون و فرز بودن، یکی‌شون حدودا پنجاه ساله و یکی‌شونم حدودا سی ساله بود که با مامان سریعا باب آشنایی باز کردن و صمیمی شدن، وقتی دیدم مامان ازشون راضی هست خوشحال شدم و به آترون گفتم که تائیدشون می‌کنم و می‌تونن همین‌جا کار کنن!
سگ بزرگ ولی تربیت کرده‌ای هم خریدیم و به همراه یک جای خواب گوشه باغ نزدیک به در اون هم توی این ویلا موندگار شد.
با مش قربون هم صحبت کردم و گفت هیچ مشکلی با این‌که با آژانس بره و برگرده نداره، همه‌ی این‌ها باورنکردنی بودن برام، این‌که بتونم این‌جا و توی این کشور زندگی کنم توی رویاهامم حتی غیرقابل باور بودن ولی امروز این غیرممکن، ممکن شده بود و خوشحال بودم که هارپر هم کنارمه!
با نقل مکان به ویلا احساس مستقل بودن می‌کردم، راضی بودم از این وضعیت و البته ویلای آترون هم اصلا بهم سخت نمی‌گذشت اما خب هرچی نباشه آدم خونه خودش راحت‌تره.
جا به جا شدن‌مون هنوز تا چند روز بعد هم ادامه داشت چون من و مامان باید اتاق‌هامون رو می‌چیدیم و باز برای خرید سرویس خواب برای اتاق‌ها به بازار رفتیم، تا یک هفته بعد از جا به جا شدن‌مون هنوز هم گاهی یک وسیله کم بود و محبور بودیم برای خریدش اقدام کنیم.
بعد از اون دیگه کاملا جا افتادیم، مامان اوقاتش رو با خدمه می‌گذروند و گاهی هم با مش قربون به تعریف خاطرات‌شون می‌پرداختن و کلا سرش گرم بود اما راضی نبودم، مامان هنوز سنی نداشت و
حیف بود که به این زودی خونه نشین بشه.
اون روز که توی تراس نشسته بودم و مشغول خوردن قهوه‌ی خوشمزه‌ی ستایش خانم (مستخدم) بودم هارپر وارد ویلا شد.
از وقتی به این ویلا نقل مکان کرده بودیم به محض رفتن آترون پیش ما می‌اومد و تا موقع برگشت آترون هم همین‌جا می‌موند، گاهی وقت‌ها به همراه آترون به دیدن اقوام شوهرش می‌رفتن و گاهی هم خانواده شوهرش رو دعوت می‌کرد ویلاشون، در کل مادر آترون مدام ازم تشکر می‌کرد برای داشتن این عروس خوب و خانوم و مدام تکرار می‌کرد که این عروس رو من گذاشتم توی دامنش!
خنده‌ی کوتاهی کردم و برای هارپر که نگاهم می‌کرد دستی تکون دادم، ستایش خانم رو صدا زدم که سریع به تراس اومد:
-بله خانم؟!
-لطفا یه فنجون قهوه آماده کن و برای هارپر بیار.
-چشم خانم همین الان میارم.
هارپر که اومد گونه‌ام رو بوسید و من لبخندی زدم، چقدر حس خوبی بود که یه دوست خیلی خوب همیشه همراهم بوده و هنوزم هست.
-چطوری عزیزم؟
-قربونت برم من خوبم، تو چی؟
-منم خوبم، خوب شد اومدی می‌خواستم باهات راجع به یه موضوعی صحبت کنم!
کنجکاو نگاهم کرد:
-چه موضوعی؟!
با اومدن ستایش خانم لحظاتی سکوت کردم، هارپر با تشکر فراوون قهوه رو گرفت و با محبت با ستایش خانم احوالپرسی کرد، کلا خیلی زود با همه گرم می‌گرفت و خوی خیلی صمیمی داشت.
بعد از رفتن ستایش خانم نگاهش کردم:
-چقدر تو روز به روز خوشگل‌تر می‌شی، من برای آترون نگرانم چطوری می‌خواد جلوی خودش رو بگیره!
خنده‌ی بلندی سر داد و کمی بعد گفت:
-ازم تعریف نکن لوس می‌شم!
خنده‌ی ریزی کردم که گفت:
-خب؟ حالا بگو؟!
-پس فردا تولد مامان هست یعنی به تاریخ ایران می‌شه بیستم شهریورماه!
 
هارپر با ذوق دست‌هاش رو به هم کوبید:
-وای این عالیه، می‌خوای براش تولد بگیری؟!
-آره اما کاملا به کمکت احتیاج دارم، آترون درگیر کارهای شرکتمه و حسابی سرش شلوغه نمی‌تونم باز بندازمش توی این کارهای زنانه، پس باید خودمون از پسش بر بیایم!
-این‌که چیزی نیست، ما از پس خیلی چیزهای سخت‌تر هم بر میایم، خب حالا بگو نقشه‌ات چیه؟!
خندیدم:
-هارپر قرار نیست بریم دزدی یا بخوایم کار شاقی انجام بدیم که انتظار داری نقشه کشیده باشم، قراره یه جشن تولد بگیریم همین!
با حرص دستش رو روی میز کوبید:
-بی ذوق، آخه یه بار شد من خوشحال بشم و تو نزنی تو ذوقم؟!
-باشه ببخشید حالا قهر نکن.
-پس بگو نقشه‌ات چیه؟!
-اولین کاری که می‌کنیم اینه که باید واسه مامان یه ماشین بخریم، می‌خوام به عنوان کادوی تولدش هدیه بدم بهش.
-وای چه فکر خوبی، همین امشب می‌ریم و می‌خریم!
-فقط می‌مونه تزئین سالن و خرید لوازم و سفارش کیک و این‌جور چیزها که البته چون مامان همیشه تو خونه‌اس یکم سخته که بخوایم پنهونی این کارها رو انجام بدیم!
-پس چیکار کنیم؟ کجا بفرستیم که شک هم نکنه؟!
با تردید نگاهی بهش انداختم، دلم می‌خواست حالا که ویلا اینقدر شیک و قشنگ شده بود جشن رو همین‌جا برگزار کنیم ولی واقعا با وجود مامان غیرممکن بود چون برای تزئین سالن نیاز داشتیم به این‌که مامان حضور نداشته باشه!
هارپر با ذوق دست‌هاش رو به هم کوبید:
-فهمیدم، فهمیدم!
با خوشحالی بهش زل زدم:
-خب؟
-می‌تونیم از اکیپ دوست‌های آترون کمک بخوایم، می‌شناسی‌شون که خودت؟!
با لبخند گرمی گفتم:
-معلومه که می‌شناسم الان بهشون زنگ می‌زنم.
هارپر از کنارم بلند شد و رفت، مشغول تماس گرفتن با دخترا شدم و از همشون خواستم فردا عصر برای تزئین سالن بیان و شبم تو جشن شرکت کنن که با کمال میل قبول کردن و خیالم رو راحت!
خیلی خوب بود حضورشون این‌جوری خودم مامان رو می‌بردم بیرون و سرش رو گرم می‌کردم، اونا هم می‌تونستن در نبودم قشنگ به کارها رسیدگی کنن، با وجود دو خدمه هم خیالم راحت‌تر بود.
هارپر که برگشت نگاهی به چهره خوشگلش انداختم:
-حل شد، همشون گفتن فردا عصر میان فقط باید لوازم رو بخریم و حاضر کنیم.
-منم به کامیشا زنگ زدم ازش خواستم فردا عصر بیاد، اون سلیقه‌ی خیلی قشنگی داره می‌تونه کمک‌مون کنه!
-خیلی کار خوبی کردی، فقط باید خانواده آترون رو دعوت کنیم با اکیپ دوست‌های آترون، اگرم
کسی دیگه هست دعوتش کن.
-بیا موبایل من رو بگیر زنگ بزن همشون رو دعوت کن.
-دخترا رو که دعوت کردم فقط مونده خانواده آترون!
گوشی رو ازش گرفتم و با کامناز خانم تماس گرفتم، ازشون برای فرداشب دعوت کردم و قول دادن که حتما بیان.
هارپر در حالی‌که از جا بلند می‌شد رو بهم گفت:
-برای خرید ماشین باید بریم پیش دوست آترون!
سری تکون دادم و گفته‌اش رو تائید کردم.
×××
 
به اتفاق آترون برای خرید ماشین به نمایشگاه رفتیم، مثل اون‌دفعه دوست آترون به گرمی و با صمیمیت زیاد به استقبالمون اومد و به دفترش راهنمایی‌مون کرد.
به مامان گفته بودیم برای دیدن شرکتم می‌ریم و او هم تمایلی برای اومدن نشون نداده بود این‌جوری
بهتر بود، چون اگر می‌خواست بیاد دروغمون فاش می‌شد چون برای خرید ماشین به نمایشگاه اومده بودیم!
دوست آترون مشغول صحبت با آترون بود و من و هارپر هم خیره به ماشین‌های موجود در نمایشگاه، بالاخره آترون من رو مخاطب قرار داد و پرسید:
-چه مدل ماشینی مد نظرته؟ دنده اتوماتیک می‌خوای یا معمولی؟!
-نه دنده اتوماتیک باشه خیلی بهتره.
دوست آترون یه لیست به سمتم گرفت:
-این تمامی ماشین هایی هست که الان موجود دارم، به همراه قیمتشون، همه هم دنده اتوماتیک هستن حالا اگر پسندتون هست انتخاب کنید که تا فردا صبح واستون بفرستم ویلا!
سری تکون دادم و به همراه هارپر مشغول خوندن اسامی شدیم، عکس هر ماشین هم جلوی اسمش زده شده بود و این انتخاب رو راحت‌تر می‌کرد!
هارپر دستش رو روی نوشته گذاشت و با ذوق گفت:
-این.
خودمم خوشم اومده بود، ماشین خوشگل و جمع و جوری بود برای مامان هم کاملا مناسب!
رو به آترون گفتم:
-این رو می‌خوام.
آترون با دیدن ماشین رو به دوستش خندید:
-(جک جی پنج) رو انتخاب کردن!
-عالیه، واقعا انتخاب خیلی خوبیه اتفاقا این ماشین بیشتر به خانم‌ها می‌خوره چون من تا الان درصد بیشتری که از این ماشین فروختم رو فروشنده زن داشته خیلی هم خوشگل و پیشرفته‌اس فقط بگید که رنگ مشکی می‌خواید یا سفید یا نقره‌ای؟!
کمی فکر کردم و بعد گفتم:
-نقره‌ای!
بعد از انجام کارهای قرارداد و واریز پول، دوست آترون قول داد که ماشین تا فردا عصر توی باغ ویلا باشه البته قرار بود صبح بیارن اما چون مامان متوجه می‌شد ازش خواستم حدود ساعت پنج یا شش عصر بیارن.
بعد از خرید ماشین برای خرید لوازم تزئین سالن رفتیم، آترون خیلی با حوصله همه چیز رو خریداری می‌کرد و من و هارپر هم نظر می‌دادیم.
بعد از اون برای مامان یه کت و دامن خوشگل خریدم که برای مراسم فرداشب لباس مناسب داشته باشه چون سایزش رو هم می‌دونستم کفش هم که توی کمدش داشت و هارپر گفت که خودش آرایش مامان رو به عهده می‌گیره و دیگه نیازی به آوردن آرایشگر به خونه نیست!
هارپر و آترون با هم برای مامان به عنوان هدیه یک انگشتر ظریف و خوشگل طلا خریداری کردن و من ازشون حسابی تشکر کردم.
آخر شب هم به اتفاق برای خوردن شام به رستوران رفتیم و خداروشکر چون خلوت بود مجبور نبودم زیر نگاه‌های سنگین بقیه شام بخورم به راحتی غذامون رو خوردیم و رستوران رو ترک کردیم!
×××
به همراه مامان به چند تا از باشگاه‌های اسب سواری سر زدیم!
دلم می‌خواست یه اسب داشته باشم که هروقت خواستم بتونم برای سوارکاری برم، به لطف کیان شهیادی اسب سواری رو خیلی خوب بلد بودم با انجام حرکات نمایشی قشنگ، ولی خب دلم نمی‌خواست با انجام این حرکات بیش از پیش جلب توجه کنم و خودم رو نمایان چون هنوز هم از مسئله بودنم توی مجالت مد رنج می‌برم و نگاه مردم آزارم می‌ده چون احساس استقلال و آزادی مطلق ندارم، اما خب کاری هست که شده و چاره‌ای ندارم!
هیچ کدوم از باشگاه‌ها رو نمی‌پسندیدم، احساس می‌کردم اون‌طور که باید پیشرفته نشدن هنوز، سه تا باشگاه دیده بودم و این چهارمین باشگاهی بود که می‌رفتیم!
-مامان عینک دودیش رو روی چشم‌هاش جا به جا کرد و بهم زل زد:
-دل آسا دست دست نکن، تو می‌خوای سوارکاری کنی چه فرقی می‌کنه کدوم باشگاه؟!
در کنار هم به سمت محوطه باز باشگاه به راه افتادیم، در جوابش گفتم:
-جایی که می‌خوام اسبم رو برام نگه دارن باید یک جای به درد بخور باشه مامان، جایی که اصالت داشته باشه و بتونن به خوبی از پس نگه‌داری اسب بر بیان نمی‌شه که همین‌جوری اسب رو ول کرد به امون خدا!
با مامان پیش رئیس باشگاه رفتیم، با دیدن تجهیزات و مکان باشگاه و صحبت‌های رئیس اونجا با خوشحالی به مامان گفتم که با همین باشگاه موافقم و رئیسش ما رو برای دیدن اسب‌ها برد.
از دیدن اون‌همه اسب خوشگل یک‌جا با شوق دست‌هام رو به هم کوبیدم و به سمت اسب قهوه‌ای خوشگلی که یال‌های روشنش اطرافش ریخته بودن رفتم، خیلی ناز بود و حسابی توجه‌ام رو به خودش جلب کرده بود!
مامان مشغول صحبت با رئیس باشگاه بود و من مشغول ناز کردن یال‌های این اسب زیبا.
اصالت از سر و روش می‌بارید!
کمی بعد رئیس به سمتم اومد و با لبخند گرمی پرسید:
-این رو پسندیدید؟!
-بله، قیمتش هم هرچی که باشه می‌پردازم هیچ مشکلی نیست.
-خب البته این واسه باشگاه ما نیست، متعلق به خانمی هست که برای سوارکاری میاد این‌جا، ما فقط وظیفه‌ی نگه‌داری از اسبش رو به عهده داریم و البته اینم اضافه کنم که یکی از کسانی هست که تعداد نسبتا زیادی از این اسب‌ها به ایشون تعلق دارن ولی فعلا این رو فقط برای فروش گذاشتن که اگر مایل هستید بفرمایید بریم داخل دفتر تا من تماس بگیرم و هماهنگی‌های لازم رو با ایشون بکنم بعد اگر مشکلی نبود می‌ریم واسه تنظیم قرارداد و پرداخت پول!
سری تکون دادم:
 
-باشه مشکلی نیست.
هر سه به سمت دفتر بزرگ باشگاه به راه افتادیم، مامان با لبخند رضایتی که روی لب‌هاش بود به اسب‌های در حال تاخت نگاه می‌کرد و من راضی از انتخابم با خوشحالی به دنبال آقای سخاوت (رئیس باشگاه) به سمت دفترش می‌رفتم.
روی مبل‌های راحتی و حصیری دفترش جلوی باد خنک کولر نشسته بودیم، حدودا یک ربعی می‌شد که آقای سخاوت مشغول صحبت با خانم فروشنده بود و از بین صحبت‌هاش می‌شد فهمید که اون خانم بر سر قیمت چونه می‌زنه و آقای سخاوت هم قیمت پیشنهادیش رو رد می‌کرد و مدام تکرار می‌کرد:
-این قیمت خیلی زیاده معامله باید منصفانه صورت بگیره!
مامان آروم بهم گفت:
-چه مرد خوبیه که طرفداری خریدار رو می‌کنه، ولی در عوض مشخصه اون خانم آدم درستی نیست که می‌خواد اسب رو با قیمت چند برابر بیشتر بفروشه!
با بی تفاوتی شونه بالا انداختم:
-مال خودشه، اختیارش رو داره!
در همین موقع آقای سخاوت گوشی رو با کلافگی رو دستگاه گذاشت و کمی شقیقه‌هاش رو ماساژ داد، بعد رو به ما با لبخند محوی گفت:
-معذرت می‌خوام که معطل شدید، این خانم خردمند فروشنده‌ی اسب یکمی زیادی روی اسب‌هاش حساسه یعنی خیال می‌کنه اگر با قیمت اصلی خودشون اونا رو بفروشه در واقع ضرر کرده ولی خب اسب قیمتش روی خودشه نباید بیش از اون انتظار داشت که مردم واسش پول پرداخت کنن.
با بی حوصله‌گی گفتم:
-آقای سخاوت من‌که گفتم مشکلی با پولش ندارم، الان اگر اون خانم لج کنن و نخوان اسب رو به من بفروشن چی؟ خب من مشکلی با پول بیشتر دادن ندارم!
آقای سخاوت با اخمی که حالا روی چهره‌اش افتاده بود نگاهم کرد:
-این چه حرفیه؟ پس اگر هر کس بخواد برای خودش قیمتی بده و هرکس بخواد ساز خودش رو بزنه که خانم سنگ رو سنگ بند نمیشه، شما ماشاالله پولداری و این پول‌ها واستون مثل پول خرد می‌مونه ولی بقیه مردم شاید نتونن همچین قیمت گزافی رو برای یک اسب بپردازن، اگر هرکس بخواد قیمت خودش رو بده که دیگه پس حضور من این‌جا بیخود و به درد نخوره، لطفا اجازه بدید که من کار خودم رو بکنم این اولین اسبی نیست که می‌فروشم و آخریش هم نیست شما هم بیخودی جوش نزنید اگر قسمتتون باشه این اسب مال شما می‌شه!
با حرص می‌خواستم جوابش رو بدم که پیرمردی با سینی حاوی سه لیوان شربت بیدمشک داخل دفتر شد، مامان با جدیت رو بهم گفت:
-حق با آقای سخاوته، بهتره بذاریم خودش کارش رو بکنه!
لیوان شربت رو برداشتم و کوتاه تشکری کردم، پیرمرد بعد از تعارف شربت به آقای سخاوت و مامان از دفتر بیرون رفت که صدای زنگ تلفن بلند شد، شربت رو مزه مزه کردم که آقای سخاوت کمی بعد گوشی رو قطع کرد و با لبخند عمیقی گفت:
-دیدید گفتم اگر این اسب قسمت شما باشه مشکلی پیش نمیاد و مال شما می‌شه؟ الان خانم خردمند زنگ زد و گفت که با همین قیمتی که من گفتم قرارداد بسته و پول پرداخت بشه.
مامان با خوشحالی لیوان خالی شربتش رو روی میز گذاشت:
-خب الحمدالله، نه سیخ سوخت نه کباب!
آقای سخاوت خندید و دقایقی بعد قرارداد نوشته شده و پول رو هم من پرداخت کردم به حساب اون
خانم!
مامان انعام خیلی خوب و چشمگیری هم به آقای سخاوت داد و من گفتم:
-می‌خوام به اسبم خیلی خوب رسیدگی بشه، من روی داشته‌هام حساسم و نمی‌خوام مشکلی پیش بیاد، هر ماه هم هزینه‌هاش رو به حساب باشگاه واریز می‌کنم و در ضمن اسب من دیگه از این به بعد فقط خودم باهاش سوارکاری می‌کنم کسی به غیر از خودم ازش استفاده نکنه.
 
آقای سخاوت تعظیمی کرد:
-چشم حتما.
با مامان یک‌بار دیگه به اسب سر زدیم، یال‌های خوشگلش رو نوازش کردم:
-عزیزدلم تو دیگه متعلق به منی، خوشحالم که مال من شدی!
شیهه بلندی که کشید لبخندم رو عمیق‌تر کرد، بالاخره ازش دل کندم و با خداحافظی مجدد از آقای سخاوت از باشگاه بیرون اومدیم، مامان داخل ماشین نشست و پوفی کشید:
-وای وای خیلی گرمه!
ماشین رو روشن کردم و کولرش رو زدم، دریچه رو براش تنظیم کردم که مامان با نگاهی به ساعتش
گفت:
-وای ساعت سه عصره هنوز ناهار هم نخوردیم نزدیک به چهار ساعته که از این باشگاه به اون باشگاه رفتیم و بعدشم که این‌جا معطل شدیم، زودتر بریم ویلا!
زود گفتم:
-نه نه امروز به خدمه گفتم ناهار درست نکنن، می‌خوایم ناهار رو بریم بیرون!
ماشین رو به حرکت در آوردم و با سرعت به سمت یه رستوران شیک روندم، مامان با دلخوری نگاهم کرد:
-خب چرا زودتر نگفتی که هارپر هم با خودمون بیاریم؟ اون این‌جا تنهاست آترونم که درگیر شرکت
خودش و شرکت توئه نمی‌تونه ناهار رو بره پیشش!
لب‌هام رو جمع کردم:
-خب یهویی دلم خواست باهات ناهار رو بیرون بخورم اگر ناراحتی باشه می‌رم ویلا!
دلخور نگاهش کردم که خندید:
-باشه بابا حالا قیافه نگیر واسه من!
خندیدم و گونه‌اش رو بوسیدم، تا رسیدن به رستوران دیگه حرفی نزدیم، با هم داخل رفتیم و گوشه نسبتا خلوت‌تر سالنش نشستیم، مامان رو بهم گفت:
-هر چی خودت می‌خوری واسه منم سفارش بده می‌رم دست‌هام رو بشورم!
بعد از رفتن مامان گارسون رو صدا زدم، برای هردومون میگو با مخلفاتش و سالاد فصل و نوشابه سفارش دادم و پس از رفتن گارسون بی هدف به اطراف رستوران دلباز و فضای خنکش چشم دوختم.
مامان برگشت و روبه‌روم نشست:
-سفارش دادی؟!
-بله، میگو!
-عالیه.
کمی که گذشت متوجه شدم که مامان واسه زدن حرفی مردد هست و شک داره، لب‌هام رو جمع کردم و گفتم:
-مامان اگر حرفی هست که می‌خوای بگی خب بگو، چرا انقدر مزه مزه‌اش می‌کنی؟!
مامان خنده‌ی کوتاهی کرد و با تردید که هنوز هم توی چشم‌هاش موج می‌زد پرسید:
-بعد از اون روزی که گفتی تو پارک نیویورک هونیاک ساجدی رو دیدی، دیگه ازش خبری نداری؟!
با ناراحتی گفتم:
-نه دیگه هیچ‌وقت پیداش نشد، یه شماره بهم داد و ازم خواست اگر روزی به کمکش نیاز داشتم باهاش تماس بگیرم ولی من بعد از اون به طور کلی فراموشش کردم و چون کاری هم باهاش نداشتم هیچ‌وقت باهاش تماسی نگرفتم اونم سراغم نیومد.
-حالا چرا ناراحتی؟!
-یه حس بدی دارم، با خودم می‌گم اگر واقعا اون پدر اصلی منه چرا پس توی این مدت سعی نکرد که از من خبری بگیره چرا کامل من رو ول کرد و تنهام گذاشت، چرا فقط من رو رها کرد وسط یه باتلاق و رفت و نجاتم نداد!
-منم واسه همین این سوال رو ازت پرسیدم، شاید او هم منتظر بوده خودت ازش کمک بخوای شاید انتظار داشته تو حرفاش رو باور کنی و اون رو در قالب پدر اصلی خودت بدونی، لابد بهت زنگ نزده سراغت نیومده تا بهتر بتونی تصمیم خودت رو بگیری!
 
-نمی‌دونم، شاید حق با شما باشه اما خب منم انقدر درگیر کیان شهیادی و نقشه‌هام بودم که او رو به طور کلی از یاد بردم، بعدشم که مرگ ناگهانی اهورا زندگیم رو مختل کرد!
-همیشه اهورا رو مثل پسر خودم دوستش داشتم، اون پاک بود اصلا دلش نمی‌خواست قاطی کارهای پدرش بشه حتی چند بار بهم مخفیانه گفت که اگر با آناهیتا ازدواج کنه برای همیشه فرار می‌کنه و از زیر سلطه پدرش بیرون می‌ره اما نمی‌دونست که سرنوشت بی رحم تر از این حرف‌هاست که هر چی می‌خوای رو پیش روت بذاره!
-حالا چی شد یهویی شما یاد هونیاک ساجدی افتادید؟ این‌همه سال گذشته دیگه باید کاملا توی
ذهنتون کمرنگ شده باشه!
لبخند تلخی زد:
-عشق فراموش شدنی نیست، درسته کمرنگ شده بود اما حرف‌های تو باعث شد آتیش زیر خاکستر باز هم جرقه بزنه و وجودم رو بسوزونه!
با اومدن گارسون جوابم سکوت شد و سکوت، غرق شدم توی جمله مامان که آیا واقعا عشق فراموش
شدنی نیست؟!
پس چرا من فکر می‌کنم هیچ عشقی واقعا عشق نیست!
چنگالم رو به دست گرفتم، بوی خوش میگو اشتهام رو تحریک کرد و بی‌خیال فکر کردن به گذشته شدم و مشغول خوردن غذام.
بعد از صرف ناهار فوق العاده خوشمزه این رستوران دنج، پول رو با انعام خیلی خوبی حساب کردم و مامان رو بهم گفت:
-بریم یه پارکی، فضای سبزی، جایی دلم نمی‌خواد الان برم ویلا!
خوشحال قبول کردم، سوار شدیم و به سمت پارکی همون حوالی روندم، با رسیدن به اون‌جا صدای آواز پرنده‌ها لبخند رو روی لب‌های مامان نشوند، کمی جلوتر از من روی نیمکتی نشست و من پنهانی با هارپر تماس گرفتم، وقتی گفت همه چیز خیلی خوب پیش می‌ره و تا حدودا یک‌ساعت دیگه کارشون تمومه با خوشحالی ازش تشکر کردم که گفت مامان رو دو ساعت دیگه ببرم ویلا که بتونه قبل از اومدن مهمونا حاضرش کنه، قبول کردم و گوشی رو قطع کردم.
پیش مامان رفتم و بالای سرش ایستادم:
-فکر کردم اومدی پارک که قدم بزنی تا غذا هضم بشه!
از جا بلند شد و سرش رو تکون داد:
-آره، منتظر بودم تو بیای.
در کنار هم شروع کردیم به قدم زدن، مامان با بغض عجیبی که یهویی تو گلوش نشسته بود گفت:
-نمی‌دونی چقدر آرزو داشت بزرگ شدنت رو ببینه دل آسا، چقدر دوستت داشت و از بودنت خوشحال و راضی بود، نمی‌دونم چطوری تحمل کرده این‌همه سال بدون تو زندگی کنه و دم نزنه، شاید هم ازدواج کرده و تشکیل یه زندگی جدید رو داده!
لبخند تلخش میون اون بغض کمی عجیب بود، انگار مامان بدجوری به یاد گذشته‌هاش افتاده بود، نیم ساعت تمام به دور پارک چرخیدیم، حرفی نزدم تا بتونه کمی با خودش خلوت کنه، بعد از اون
خسته روی چمن‌های خنک پارک نشستیم و مامان آروم دراز کشید و سرش رو گذاشت روی پام:
-اون موقع که باهات ملاقات کرد، حرفی از من نزد؟!
-اصلا!
ناراحت گفت:
-لابد ازم متنفره حق هم داره، من خودم و تو رو ازش گرفتم ولی خدا شاهده که هیچ چاره دیگه‌ای نداشتم، اگر این کار رو نمی‌کردم اعدام می‌شد، اون‌وقت چطوری باید با نبودنش و غصه مرگش زندگی می‌کردم؟ چطوری می‌تونستم خودخواه باشم و خودم رو فدای مرد زندگیم نکنم، چطوری می‌تونستم راحت بشینم توی خونه تا سرش رو بفرستن بالای چوبه دار؟ بعد از اون مگه می‌تونستم تو چشم‌های مادرش نگاه کنم وقتی التماسم می‌کرد جون پسرش رو نجات بدم!
اشک‌های گرمش رو گونه‌هاش سُر می‌خورد و پایین می‌ریخت، با ناراحتی زل زده بودم به صورت قشنگش و او باز هم ادامه داد:
 
-خیلی سخت بود برام، اما چاره‌ای نداشتم دل آسا، باید تو و خودم رو فدای زنده بودن پدرت می‌کردم، باید جلوی مرگش رو می‌گرفتم، تو نمی‌دونی، نمی‌دونی چقدر سخته زندگی با مردی که هیچ علاقه‌ای بهش نداری، زندگی با مردی که می‌خواسته سر شوهرت رو بکنه بالا دار و کسی که تازه بعداها می‌فهمی چه آدم خطرناکیه و جرات نمی‌کنی یک کلمه حرف بزنی که اگر بزنی اون‌وقت دیگه جنازه‌اتم کسی پیدا نمی‌کنه، من تو بد مخمصه‌ای گیر کرده بودم، با انتخابم همه رو از خودم رنجوندم و خانواده‌ام طردم کردن، اونا انتظار نداشتن به خاطر نجات جون هونیاک زندگی خودم رو خراب کنم ولی من نمی‌تونستم ساده از کنار این موضوع بگذرم، این‌جوری چطور می‌تونستم بی عذاب وجدان زندگی کنم و تو رو بزرگ؟!
دستمال کاغذی از جیبم بیرون آوردم و گرفتم سمتش:
-هیچ‌کس نمی‌دونست توی دلم چه غوغاییه، تنها مرحمم و تنها همدمم شده بودی تو که هنوز نوزاد بودی و هیچ درکی از اطرافت نداشتی، تویی که ساعت‌ها می‌نشستم و باهات درد و دل می‌کردم شاید خالی بشم، هیچ‌کس نخواست درک کنه که من با اون انتخاب نابود شدم، احساساتم مرد و گوشه گیر و منزوی راهی دیار غربت شدم و می‌دونستم که حالا حالاها بازگشتی نداره، هیچ‌کس دیگه حتی سراغی هم از من نگرفت، نه خانواده خودم و نه خانواده هونیاک چون دلش رو نداشتن که بخوان با زن کیان شهیادی ارتباط برقرار کنن چون می‌دونستن این مرد چقدر خطرناکه، با تموم این‌ها به خودم می‌گفتم که انتخابم درست بوده، نمی‌تونستم اجازه بدم جونِ عشقم برای راحتی خودم گرفته بشه وقتی راهی پیش روم بود چرا باید پسش می‌زدم و یک خانواده رو داغدار می‌کردم؟می‌دونستم که اگرچه کیان شهیادی مرد خطرناکیه اما علاقه‌اش به خودم باعث می‌شد هیچ‌وقت دلش نیاد حتی یدونه تار مو ازم کم بشه چون عاشقم شده بود و برای همین هم با دیدنم این شرط رو برای نجات جون هونیاک گذاشته بود تا من رو به دست بیاره واسه همینم می‌دونستم که جای خودم و تو لااقل پیشش امنه و دوست داشتن مانع می‌شه که آزارمون بده، هرچند که خودم کوچیکترین علاقه‌ای بهش نداشتم اما همین که او خواستارم بود کفایت می‌کرد برای راحت زندگی کردنم در کنارش اون هم توی کشوری که فرسنگ‌ها از کشور مادریم فاصله داشت!
مکثی کرد و از جا بلند شد، نگاهی به چهره ناراحتم انداخت و ادامه داد:
-انتظار ندارم که هونیاک من رو ببخشه، اما انتظار داشتم که درکم کنه و بدونه هیچ راهی جز این راه برام نمونده بود، یا باید مرگ تنها عشقم رو انتخاب می‌کردم یا جدایی ازش رو، خب تو بودی چیکار می‌کردی؟ نبودن عشقت توی این دنیا برات راحت‌تر بود یا این‌که اون توی این دنیا نفس بکشه و بدونی هست، داره زندگی می‌کنه و فقط تو ازش دوری؟ خب منم راهی جز این نداشتم، رای صادر شده بود دل آسا، درسته به ناحق و به دروغ هونیاک رو متهم به قتل کرده بودن ولی چه می‌شد کرد؟ اتفاقی بود که افتاده بود و کسی حرف‌های ما رو باور نمی‌کرد، اگر بهش حبس ابد هم داده بودن راضی به قبول درخواست بی شرمانه کیان شهیادی نمی‌شدم می‌گفتم همین که زنده‌اس کافیه می‌رم و مدام بهش سر می‌زنم، التماس قاضی و سرباز و هرکی که هست می‌کنم که اجازه ملاقات بدن و می‌بینمش اما حتی حبس ابد هم نبریدن چون تشخیص داده بودن که قتل عمد بوده و بلافاصله حکم اعدامش اومد، منم نتونستم ساکت بشینم و مرگ عشقم رو تماشا کنم!
مامان صورتش رو با دستمالی که بهش داده بودم تمیز کرد، از جا بلند شدم و از دکه توی پارک بطری آب معدنی به همراه دو لیوان یک‌بار مصرف خریدم و پیش مامان برگشتم.
لیوان آبی ریختم و به دستش دادم که لاجرعه سرکشید، کمی هم ریختم و خودم خوردم، در جواب
حرف‌هاش لبخندی به روش زدم:
-تو کار درست رو انجام دادی مامان، تو از خودت برای زنده بودن یک انسان گذشتی و اجازه ندادی بی‌رحمانه شوهرت رو قصاص کنن، تو شدی خون بهای هونیاک ساجدی مردی که شوهرت بود و ازش فرزند داشتی، نمی‌تونستی راضی بشی به مردن کسی که می‌تونستی از مرگ نجاتش بدی، فکر نمی‌کنم کسی باشه که خودخواه باشه و زندگی و راحتی خودش رو ترجیح بده به زنده بودن یک نفر دیگه!
-خوشحالم که لااقل تو من رو درک می‌کنی و حق رو به من میدی، می‌دونم که لابد پدرت از من متنفر شده و فکر می‌کنه که پشت پا به عشق‌مون زدم و بهش خیانت کردم اما اگر بشینه و منطقی روش فکر کنه می‌بینه که من هیچ انتخاب دیگه‌ای نداشتم، اگر راهی برای نجات پدرت بود محال بود سراغش نرم اما تنها راه نجاتش رضایت کیان شهیادی بود که اونم وابسته به این بود که شرطش رو من قبول بکنم یا نه، اگر راهی بود من اول اون رو امتحان می‌کردم و نمی‌گذاشتم زندگی و خوشبختی‌مون خراب بشه اجازه نمی‌دادم تو رو از پدر اصلیت دور کنن و جدا، ولی به خدای احد و واحد قسم که هیچ راهی نبود!
 
-دیگه بهش فکر نکن، از اون روزهای نحس سال‌ها گذشته حالا دیگه زندگی می‌تونه بر وفق مرادت باشه مامان، دیگه هیچ‌کس نیست که آزارت بده و کیان شهیادی حالا زیر خروارها خاک خوابیده
بهتره دیگه بهشون فکر نکنی، بذار بقیه‌ی روزهای عمرت بدون غم سپری بشه!
-ممنونم ازت دخترم، خوشحالم که خدا تو رو بهم هدیه داد وگرنه همون روزهای اول دق می‌کردم و میمُردم!
از جا بلند شدم و دستش رو گرفتم تا بلند بشه، در کنار هم به سمت دستشویی پارک رفتیم تا مامان دست و صورتش رو آب بزنه، در همون حال گفتم:
-خدانکنه، متاسفم که منم باعث آزارت بودم این چند سال باور کن برای ریشه کن کردن این باند مجبور بودم خودمم یکی بشم مثل خودشون، خودت که می‌دیدی کیان شهیادی چقدر زرنگه و محاله از کسی رو دست بخوره پس باید احتیاط می‌کردم، اما الان دیگه راحت شدیم و می‌تونیم با خیال راحت زندگی کنیم!
وارد سرویس شدیم، مامان صورتش رو آب زد:
-می‌فهمم، توام مثل من چاره‌ای نداشتی!
کمی بعد برگشتیم و سوار ماشین شدیم، یک‌ساعت و نیم از زمانی که با هارپر تماس گرفته بودم می‌گذشت و دیگه باید راهی ویلا می‌شدیم، مامان شیشه سمت خودش رو پایین داد و نفس عمیقی کشید:
-کاش می‌شد گاهی وقت‌ها آدم فراموشی بگیره و حافظه‌اش پاک بشه، این‌جوری خیلی خوب می‌شد!
×××
با رسیدن‌مون به ویلا، چراغ‌های باغ روشن بود اما ساختمون توی تاریکی فرو رفته بود.
لبخندی زدم و با ریموت در بزرگ ویلا رو باز کردم، ماشین رو داخل بردم که مامان با تعجب نگاهی به
ساختمان کرد:
-چرا مش قربون لامپ‌ها و چراغ‌های ساختمون رو روشن نکرده؟!
از ماشین پیاده شدیم، مش قربون به سمت‌مون اومد و حین تعظیم کردن بلند گفت:
-سلام خانم، خسته نباشید.
جوابش رو دادیم و مامان با اشاره به ساختمون گفت:
-مش قربون چرا چراغ‌ها خاموشه؟
مش قربون با نگاهی به من خندید:
-ببخشید خانم الان می‌رم روشن می‌کنم!
سپس با عجله ازمون دور شد، مامان با ابروهای بالا رفته، رفتنش رو تماشا کرد:
-واه، این مرد جن زده شده امشب!
با هم به سمت ویلا رفتیم، کلید رو توی قفل در ورودی سالن چرخوندم و با ورودمون صدای ترکیدن چند بادکنک و آهنگ تولدت مبارک تو فضا پیچید و بلافاصله نور به سالن تابید!
با خوشحالی به چهره‌ی غرق در حیرت و ذوق زده مامان خیره شدم که هارپر و آترون و ستایش خانم و زهرا خانم جلو اومدن و به ترتیب به مامان تبریک گفتن، هارپر خودش رو توی بغل مامان انداخت و چشمکی به من زد.
آترون جلو اومد و رو بهم گفت:
-سالن پسندت هست که؟!
نگاهی به تزئینات انداختم، واقعا زحمت کشیده بودن!
-آره عالی شده، خیلی ممنون.
 
مامان برگشت و بهم زل زد:
-تو خبر داشتی؟!
لبخندی زدم و بغلش کردم:
-تولدتون مبارک مامان.
محکم در آغوشم کشید و من غرق شدم توی یه لذت خاص!
هارپر به اتفاق مامان به اتاقش رفتن تا لباسش رو تنش کنه و هارپر حاضرش کنه، رو به آترون گفتم:
-پس اکیپ کجان؟!
-رفتن خونه‌هاشون آماده بشن و به اتفاق همسراشون تشریف بیارن، کامیشا رو هم که خودم
رسوندم خونه می‌خواست دوش بگیره و با مامان اینا بیان، کم کم سر و کله‌اشون پیدا می‌شه!
-کیک، شام اینا رو سفارش دادید؟ چیزی کم و کسر نباشه آترون!
-نگران هیچی نباش، تا نیم ساعت دیگه کیک می‌رسه شامم ساعت یازده میارن، به دستور خودت از بیرون سفارش دادیم تا زهرا خانم و ستایش خانم الکی تو زحمت نیفتن ولی چیدن میوه‌ها و آماده کردن شیرینی و سالاد و این‌جور مخلّفات دیگه به عهده خودشون بود و البته شربت هم به همراه شیرینی سرو می‌شه!
-عالیه، پس اگر کاری نمونده تا قبل از اومدن مهمون‌ها من برم حاضر بشم!
-برو برو.
به اتاقم رفتم، دوش کوتاهی گرفتم و موهام رو سشوار کشیدم، دم اسبی بستم و آرایش ملایمی کردم، کت مشکیم رو با یه شلوار خوشگل زرشکی پوشیدم که به هم می‌اومدن و رنگ‌هاشون تضاد جالبی داشت.
بعد از زدن ادکلن همیشگیم، کفش مجلسی مشکیم که پاشنه متوسطی داشت هم پام کردم و بالاخره از اتاق خارج شدم.
مامان و هارپر هنوز توی اتاق بودن که صدای زنگ آیفون خبر از اومدن اولین گروه از مهمون‌ها رو داد!
آترون به سمتم اومد و من رو به اتاق مامان داد زدم:
-یکم سریع‌تر، مهمون‌ها رسیدن!
پدر و مادر آترون به اتفاق کامیشا اومده بودن، خوش آمد دادیم و در کنار هم توی سالن نشستیم.
مادر آترون زحمت کشیده بود و انگشتر نقره‌ی خیلی قشنگی رو که تک نگین بود واسه مامان خریده بود و کامیشا هم تیشرت خوشگل و جذبی رو کادو گرفته بود که البته خودش عکسش رو توی گوشیش نشونم داد وگرنه که تو کاغذ کادو پیچیده بود و چیزی معلوم نبود!
کمی بعد مامان و هارپر حاضر و آماده بیرون اومدن، همه از جا بلند شدیم و مامان با کامناز خانم روبوسی کردن.
کمی بعد اکیپ آترون هم رسیدن و جمع‌مون تکمیل شد، ستایش خانم و زهرا خانم مدام پذیرایی می‌کردن و اجازه نمی‌دادن هیچ چیزی کم و کسر باشه.
با صدای زنگ آیفون آترون رفت و کیک رو تحویل گرفت، هارپر کنار کامناز خانم نشسته بود و با هم
گرم صحبت بودن!
مامان با ذوقی که یک لحظه هم قطع نمی‌شد مشغول خنده و صحبت بود، مشخص بود از امشب خیلی راضی و خوشحاله و این من رو راضی می‌کرد.
موقع بریدن کیک، کادوها رو من خوندم و مامان از همگی تشکر کرد که موقع دادن کادوی خودم رسید.
آترون با خنده رو بهم گفت:
-چشم‌های درسا خانم رو ببندید و غافلگیرش کنید!
هارپر با دستمال چشم‌های مامان رو بست، همه با هم تا کنار ماشین همراهیش کردیم، آترون روکش روی ماشین رو کشید و مش قربون سینی اسپند رو دور سر مامان چرخوند:
-مبارکتون باشه خانم، مبارکتون باشه!
میون گفتن تولدت مبارک‌های همه مامان چشم‌هاش رو باز کرد و با دیدن ماشین توی بهت فرو رفته بود!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا