انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

سرباز به در اتاقک کوبید و داخل شد:
-وقت‌تون تمومه، یک ساعت و نیم گذشته و ملاقات دیگه بسه!
بازوی پدر رو بین دست‌هاش گرفت و غرید:
-راه بیفت.
با نفرت نگاهش رو توی چشم‌هام دوخت:
-هنوز سریتا زنده‌اس، اون مطمئنا می‌دونه و می‌فهمه تموم این‌ها زیر سر تو بوده، برای انتقام خیلی زود میام سمتت، خیالم راحته که نمی‌ذاره نه تو و نه اون درسای لعنتی آب خوش از گلوتون پایین بره، می‌دونم میاد سراغت و حق من رو ازت می‌گیره پس تا دیر نشده بزن به چاک و اون
مدارکم آتیش بزن که به نفع خودت و مادرته!
با دور کردنش دیگه صداش رو نشنیدم، حالا احساس می‌کردم که سبک شدم، سبک و راحت!
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون، خودم رو به اتاق رئیس رسوندم که ویلی رو در انتظار دیدم، با دیدنم سریع از جا بلند شد:
-خوبی؟!
سرم رو به معنای مثبت تکون دادم، بازوم رو گرفت و روی صندلی نشوندم و دستور داد نوشیدنی خنک و شیرینی واسم بیارن.
در سکوت نشسته بودیم، نوشیدنی رو که آوردن بی معطلی همه رو لاجرعه سر کشیدم و رو به ویلی گفتم:
-می‌تونی بری مدارک رو بیاری.
ویلی با شوق لبخند گرمی به روم زد و از جا بلند شد، کمی بعد از رفتنش رئیس داخل شد که بی حال‌تر از اونی بودم که بخوام جلوی پاش باایستم پس تکونی به خودم ندادم.
-خسته نباشید مادمازل.
-متشکرم.
-خب، جلسه چطور پیش رفت؟!
-من همون‌طور که بهتون قول داده بودم اون مدارک رو بهتون می‌دم، فقط از شما هم طبق صحبت‌هایی که کردیم همون قول رو طلب می‌کنم که بدون فوت وقت و تا قبل از رفتنم به ایران کیان شهیادی رو اعدام کنید، من می‌خوام مطمئن بشم هم خودش و هم اون کله گنده‌های همدستش به سزای اعمال‌شون رسیدن و اینکه خطری من و مامانم رو تهدید نمی‌کنه!
-بله درک می‌کنم نگرانی‌تون رو، اگر اون مدارکی که شما ازش حرف می‌زنید طبق قوانین و قانون اینجا باشه و دلیل محکمه پسندی توشون وجود داشته باشه که برای اعدام بشه استفاده کرد دلیلی نداره که ما خلل یا وقفه‌ای در اجرای حکم ایجاد کنیم پس خیال‌تون راحت باشه.
با ورود ویلی نگاه هردومون به سمتش کشیده شد، ویلی مدارک رو به سمتم گرفت و خودش روبه‌روم نشست:
-همه‌ی چیزهایی که صبح نشونم داده بودی رو آوردم، بازم خودت چک کن!
نگاهم رو به اوراق، سندها، شناسنامه‌ها و تموم اون چیزهایی که این سال‌ها جمع آوری کرده بودم رو پیش روم حرکت دادم تا از کامل بودنش مطمئن بشم، کمی بعد همه رو به سمت رئیس که منتظر نگاهم می‌کرد گرفتم:
-تموم اون چیزهایی که لازمه برای اعدام کیان شهیادی و تمام همدستانش!
رئیس با متانت سر خم کرد و مدارک رو گرفت، به دقت مشغول بررسی شد و ویلی زمزمه کرد:
-مطمئن باش کارها به خوبی پیش می‌ره عزیزم.
نیم ساعت طول کشید تا بالاخره رئیس راضی و بشاش به حرف اومد:
-فراتر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کردم، شما معرکه‌اید خانم، می‌تونم با اطمینان بگم اگر قصد بازگشت به دیار مادری‌تون رو نداشتید ازتون تقاضای همکاری می‌کردم توی نفوذی بودن چون به خوبی توی این نقش واردید و ماهر!
نفس راحتی که ویلیام کشید باعث شد لبخند رو لبم بشینه، همون‌جور که حدس زده بودم همه چیز عالی پیش می‌رفت.
 
-متشکرم، خب حالا برای اجرای حکم اعدام کافی هستن؟!
-مطمئن باشید، همین امروز این مدارک رو ضمیمه‌ی پرونده می‌کنم و برای مرحله آخر ارسال می‌کنم، بهتون قول می‌دم تا حدودا یک هفته دیگه شما کاملا از هر خطری در امان بمونید و این پرونده هم با به هلاکت رسیدن مجرمینش برای همیشه بسته بشه و بتونید یک نفس راحت بکشید!
-امیدوارم که همین‌طور باشه.
از جا بلند شدیم، رئیس با اطمینان نگاهی بهم انداخت و گفت:
-حتما همین‌طوره.
×××
دو روز گذشت...!
در این دو روز تموم وقتم رو درون ویلای ویلیام گذروندم و انگار دیگه تمایلی واسه بیرون رفتن نداشتم!
کارم شده بود نشستن یه گوشه، قهوه خوردن و فکر کردن به تموم گذشته و هونیاک و کیان شهیادی و مامان و در آخرم خودم!
خیالم راحت بود که اگر من توی ویلا خودم رو حبس کردم لااقل ویلیام هست که دنبال کارها رو بگیره و پیگیر باشه، ویلیام هست که حواسش به همه چیز باشه، مامان چند دفعه بهم زنگ زده بود، تنها یک‌بار جواب داده بودم تا دلش راحت باشه که چیزیم نیست و خوبم البته به ظاهر خوب بودم و مطمئنا او که مادر بود و من از بطن وجودش بودم درک کرده بود که باطنم اصلا خوب نیست.
روحم خراش برداشته بود، بیشتر از تموم این سال‌هایی که با خودم مدام تکرار می‌کردم چرا و چطور پدر به خودش اجازه داده که هویت اصلی من رو ازم پنهون کنه، اجازه نده حتی مامان هم حرفی در این‌باره بهم بزنه!
نمی‌خواستم حتی با مامان هم صحبت کنم، می‌دونستم که دلخور می‌شه ولی باید می‌فهمید که
منم آدمم و منم دل دارم، حقم بوده که راجع به خودم حقیقت رو بدونم نه یک مشت اراجیفی که مثل یک قصه توی گوشم مدام زمزمه شده!
با ورود ویلی درون سالن نقلی ویلا، سرم رو از روی لپ تابم بلند کردم و نگاه پرسشگرم رو بهش دوختم، روی مبل افتاد و پوفی کشید:
-وای امان از این هوای گرم، امان از این‌همه کاری که روی سرم ریخته و این روزا امونم رو بریده!
شرمنده و ناراحت گفتم:
-شرمنده‌اتم ویلیام، بخدا می‌دونم واسه من حسابی افتادی تو زحمت ولی خودت که حال و روزم رو می‌بینی، طول می‌کشه تا بتونم با خودم و احساسم کنار بیام، الان حس آدمی رو دارم که از پدر و مادرش رو دست خورده، گول خورده و ضربه!
-اصلا فکرشم نکن، من افتخار می‌کنم واسه تو بتونم کاری انجام بدم دل آسا، انگار یادت رفته تو هنوزم رئیس و مادمازل خودمی!
چشمکی بهم زد که با لبخند از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، واسش شربت خنکی آماده
کردم تا اثر داغی هوا رو از بین ببره، جلوی پیشخوان ایستاد و لیوانِ جام مانند رو از دستم گرفت:
-ممنونم بانوی شرقی.
-برام بگو امروز چه خبر؟!
-خبرای خوب، خوشحالم که لااقل این پیگیری‌هام بی فایده نیست و دارم به همون نتایجی می‌رسم که همیشه منتظرش بودی!
-ممنونم ازت.
-همون‌طور که رئیس گفت خیلی زودتر از اون چه که فکرش رو بکنی اعدام کیان و دارو دسته‌اش رو به چشم می‌بینی، چون به اندازه کافی دلیل و مدرک رو کردی قاضی بدون لحظه‌ای وقفه دستور داده پرونده سریعا روال قانونیش رو طی کنه و چون حق گرفتن وکیل هم ندارن و به قول معروف چیزی که عیانه چه حاجت به بیانه؟ دیگه دلیلی واسه صبر نمی‌مونه!
لبخند زدم که ادامه داد:
-از همه مهم‌تر اینکه شهادت تو کار رو واقعا راحت‌تر کرده، چون تو دختر قانونی کیان شهیادی هستی و جزء فامیل درجه یک حساب می‌شی و از اون‌جایی که خیلی به متهم نزدیک بودی و نمی‌تونی هم دروغ بگی حرف‌هات خیلی راحت مورد قبول واقع می‌شه و البته توام که کلی سند رو کردی برای همینم دیگه حرفی نمی‌مونه.
 
-با همه‌ی این تفاسیر می‌تونم روی چه روزی برای اعدام مطمئن باشم و حساب باز کنم؟!
-همون روزی که رئیس پلیس گفت، حدودا یک هفته که البته الان دو روزش گذشته می‌مونه پنج روز دیگه!
نا امید زمزمه کردم:
-از سریتا چی؟ خبری نشده؟!
-لعنتی انگار آب شده رفته تو زمین، حتی از طریق پلیس ایران هم اقدام کردم و عکسش رو به کلانتری‌ها فرستادم اما هیچی به هیچی!
-آخه کجا رو داره که بره؟ اصلا مگه می‌تونه از دست پلیس فرار کنه؟!
-واقعیتش اینه که اصلا اسم و مشخصات سریتا هیچ‌جایی ثبت نشده دل آسا، راستش نمی‌خواستم
بگم بهت که هول نکنی و واهمه توی دلت نیوفته ولی مرموز بودن این آدم به من ثابت شده، می‌شه گفت یک آدمه با هزار شخصیت و هویت‌های مختلف، راحت می‌تونی اسمش رو برای خودت بذاری مرد هزار چهره!
آب گلوم رو به سختی قورت دادم، چقدر دست کم گرفته بودمش و چقدر بزرگ بود.
-یعنی هیچ‌وقت گیر نمی‌افته؟!
-مطمئنا می‌دونه پلیس‌ها دنبالشن و چون هویتش جایی ثبت نشده می‌تونه با یک تغییر چهره ساده از شر عکس‌هایی که من پخش کردمم راحت بشه و در امان بمونه واسه همین فعلا امیدی به دستگیریش نداریم!
-اما آخه او هم به اندازه پدر و اطرافیانش خطرناک هست، اونم یکی از همین آدم‌هاست!
-تو خودت این آدم‌ها رو تحویل دادی مادمازل، اگر تو لو نداده بودی‌شون عمرا پلیس حالا حالاها می‌تونست ازشون مدرکی به دست بیاره چون کارشون رو بی عیب انجام می‌دن، ردی از خودشون به جا نمی‌ذارن، پلیس رو گیج می‌کنن و دور خودشون می‌گردونن که در آخر به خودشون بگن کجا بودیم هیچ‌جا چی‌کار کردیم هیچ‌کار!
-من تا زمانی که سریتا هم دستگیر نشده احساس راحتی مطلق ندارم ویلی، نگران خودم نیستم نگرانم که این‌همه زحمت کشیدیم و یک باند رو متواری کردیم باز یکی دیگه بشینه رو تخت سلطنتی و بتازونه!
-می‌فهمم، من نگرانیت رو درک می‌کنم و با رئیس پلیس هم در این باره کاملا صحبت‌های لازمه صورت گرفته، اما فعلا دست‌مون به جایی بند نیست باید صبر کنیم.
سرم رو بین دست‌هام گرفتم:
-بسیار خب، صبر می‌کنیم.
در حالی‌که به سمت حموم می‌رفت گفت:
-بیا برو گوشیت خودش رو کشت نیم ساعته از بس زنگ زده.
بی‌خیال زمزمه کردم:
-ولش کن، بازم لابد مامانه و می‌خواد ابراز نگرانی و دلواپسی کنه.
-نه، نوشته آتی!
با عجله خودم رو از آشپزخونه پرت کردم بیرون که ویلی با افسوس سری تکون داد و داخل حموم شد، قبل از اینکه قطع بشه سریعا تماس رو متصل کردم و در حالی‌که نفس نفس می‌زدم گفتم:
-سلام آترون، خوبی؟
-سلام دل آسا، دیگه کم‌کم داشتم نا امید می‌شدم و می‌خواستم قطعش کنم که یهو صدات توی گوشم پیچید!
-متاسفم آترون، فکر کردم مامانه و بازم زنگ زده ابراز نگرانی کنه.
آترون که از لحن صداش مشخص بود از این حرفم خوشش نیومده غرید:
-واقعا که دل آسا، تو تماس‌های مامانت رو می‌بینی و بی جواب می‌ذاریشون؟ بیچاره درسا خانوم که هی با خودش می‌گه لابد دخترم، پاره تنم دستش بنده و نمی‌تونه جواب بده وگرنه حتما گوشی مامانش رو جواب می‌داد.
-می‌دونم، نگرانی‌هاش رو درک می‌کنم اما واقعا در موقعیتی نیستم که بتونم بشینم حرف‌های خاله زنکی تحویل هم بدیم!
-چی شد بالاخره؟ چی‌کار کردی؟ تا کی قراره توی اون شهر بمونی؟
-فعلا در حد یک دیدار بود با پدر، مدارک رو تحویل رئیس دادم و منتظر رای دادگاهیم، اگر پرونده‌ها و مدارک من نبود عمرا می‌تونستن کیان شهیادی رو متهم کنن و در آخرم تبرئه می‌شد ولی خداروشکر سر بزنگاه مدارک رو به دست‌شون رسوندم و بهم اطمینان دادن که اعدام حکم آخرشه!
-این‌همه کینه جویی خوب نیست واسه یک دختر.
-اگر توام زنگ زدی که نصیحتم کنی پس بهتره قطع کنم!
-باشه گوش بده من واسه چیز دیگه‌ای تماس گرفتم!
-بگو؟
-یه ویلا براتون پیدا کردم، درست سه تا ویلا بعد از ما.
با خوشحالی بالا پایین پریدم:
-وای این خیلی خبر خوبیه، خیلی ممنون که بالاخره پیدا کردی داشتم با خودم فکر می‌کردم لابد باز که برگشتم ایران باید بگردم دنبال ویلا!
-نه راستش یه دختر و پسر جوون توی این خونه زندگی می‌کردن که از خونه مادر دختر دور بوده اونا
هم برای همین تصمیم گرفتن این ویلا رو بفروشن و با پولش جایی نزدیک به خانواده دختره بخرن، منم از فرصت سوء استفاده کردم و سریعا قرارداد رو نوشتم البته با دومیلیون پول بیشتر از قیمت اصلیش!
-اشکال نداره، همین امروز می‌رم و پول رو تماما به حسابت واریز می‌کنم فقط حتما شماره حسابت رو برام پیامک کن در ضمن به اضافه‌ی پولی که برای شرکت پرداختی!
-حالا چه عجله‌ایه دل آسا؟ بذار فعلا من پرداخت می‌کنم تو بعدا حساب می‌کنی.
-نه نه ممنون این‌طوری راحت‌ترم.
 
-باشه من قیمت کل رو به اضافه شماره حسابم برات ارسال می‌کنم فقط دیگه برای دکوراسیون و لوازم ویلا خودت که اومدی با مامانت برید و هر چیزی که دوست داشتید بخرید این دیگه کار من نیست و سلیقه خانم‌ها رو طلب می‌کنه.
-باشه خیلی ممنون، خیلی لطف کردی.
-نه بابا وظیفه‌ام بود، خب کاری نداری؟
-نه فقط سند شرکت و ویلا رو بزن تماما به اسم مامان.
-باشه حله، فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
با خوشحالی گوشی رو قطع کردم، ویلی نگاهی بهم انداخت:
-چی انقدر خوشحالت کرده؟!
-واه، تو کی از حموم بیرون اومدی؟!
در حالی‌که موهاش رو مرتب می‌کرد پوزخندی زد:
-شما خانما تلفن که دستتون می‌گیرید دیگه زمین گذاشتنش با خداست، واسه همینه که من دو دقیقه دوش گرفتم و تو دقیقا بیست دقیقه‌اس داری صحبت می‌کنی!
خندیدم و در جواب سوال قبلش گفتم:
-آترون بود، خبر داد واسمون ویلا پیدا کرده، آخه مگه گیرمون می‌اومد؟ هارپر هم گیر داده بود که باید نزدیک به ما باشید، حالا بهم خبر داد فقط سه تا ویلا با هم فاصله داریم و قراردادشم نوشته.
-خودت که ایران نیستی، چطوری سند رو منتقل کنه به نام تو؟!
-گفتم بزنه به اسم مامان هم شرکت هم ویلا.
-مگه قراره شرکتم تاسیس کنی؟!
-نمی‌تونم بیکار بشینم که، این سرمایه هنگفت هم بی‌خودی بمونه خاک بخوره حروم می‌شه اگر خودمم نتونستم فعالیت دائم داشته باشم می‌تونم یکی رو بذارم که اداره کنه پولش رو بگیره منم خودم گاهی یه سری بهشون می‌زنم!
-کاش می‌تونستم از نیویورک دل بکنم، اون‌وقت خودم می‌اومدم و برات اداره‌اش می‌کردم.
با شعف گفتم:
-خب بیا، تو که این‌جا کسی رو نداری، اون‌جا لااقل ما هستیم، یه ویلای نقلی مثل این‌جا می‌خری و زندگیت رو می‌کنی!
-نمی‌دونم، انگار وصلم کردن به این‌جا!
-اولش سخته بخدا، کم‌کم عادت می‌کنی.
لبخندی به روم زد و زمزمه کرد:
-در موردش فکر می‌کنم.
×××
با ورود ویلیام از جا بلند شدم، رئیس نیم نگاهی به چهره نگرانم انداخت و رو به ویلی گفت:
-بیا، خوب موقعی رسیدی، باید براش توضیح بدی تا بهتر متوجه اطرافش بشه!
بعد از گفتن این جمله سری به افسوس تکون داد و مشغول خوندن پرونده‌ای شد.
رو به ویلیام با اخم پرسیدم:
-چی شده؟ نکنه پشیمون شدن و نمی‌خوان اون آدم رذل رو بکشن؟!
-آروم باش دل آسا، بشین تا من برات توضیح بدم.
-می‌خوام همین‌جوری باایستم، تو حرفت رو بزن!
-باشه ولی قبل از اون لازمه که تو ساکت باشی و خونسردیت رو حفظ کنی تا من بتونم بهت بفهمونم چی به چیه!
لیوانی آب ریخت و به دستم داد، احتیاج زیادی بهش داشتم چون حس می‌کردم از درون مثل کوه آتش فشان در حال فوران کردنم!
بعد از خوردن آب، روی صندلیم نشستم، لبخندی به روم زد و روبه‌روم نشست:
-حکم کیان شهیادی دیروز اومده، همون‌جور که تو خواسته بودی و البته قانون حکم می‌کرده اعدام حکم آخرشه ولی...!
 
با حرص منتظر ادامه حرفش شدم، مکثی کرد و بعد گفت:
-اعدام این‌جا با ایران متفاوته، یعنی اون چیزی که توی ذهن توئه نیست که با طناب دارش بزنن یا صندلی رو از زیر پاش بیرون بکشن نه این‌جا قوانین خاص خودش رو داره!
-جون به سرم کردی ویلی، یک‌بار که می‌گی می‌فهمم پس ادامه بده.
-بسیارخب عصبی نشو، این‌جا از طریق تزریق سم به بدن فرد، اعدام رو انجام می‌دن!
توی صندلی فرو رفتم، احساس کردم گلوم به طرز وحشتناکی خشک شده انگار سال‌هاست که آبی بهش نرسیده!
ویلیام و رئیس با نگرانی زل زده بودن به من که توی خودم فرو رفته بودم، چقدر به نظرم ترسناک بود این روش، تزریق سم!
ویلیام سریع یک لیوان دیگه آب ریخت و کمکم کرد تا کمی به خودم مسلط بشم، رئیس به اشک‌های حلقه زده توی چشمم زل زد و با عطوفت گفت:
-این روش از نظر ما کم دردتره تا تیرباران، اتاق گاز و هزاران روش دیگه، مطمئن باش من بدون تحقیق حرفی رو نمی‌زنم، باور کن این روش خیلی وقته که جا افتاده و نمی‌شه تغییرش داد، منم خودم برای بالایی‌هام یک سرباز به حساب میام و حق تغییر دادن این نوع چیزها رو ندارم وگرنه هر کاری رو که شما می‌گفتید انجام می‌دادم!
نگاه ترسناکم رو به ویلی دوختم که لبخند آرومی بهم زد:
-فردا باید حکم اجرا بشه، اگر تاخیری توش بیفته قاضی فکر می‌کنه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اس، حتی ممکنه به درستی مدارکتم شک کنن و اون‌وقت کیان شهیادی رو تبرئه کنن، پس فکرهای ناجور نکن و با خودت بگو همون‌جوری اعدامش می‌کنن که توی ذهن خودته، فکر کن همون طناب دار رو به گردنش می‌اندازن و صندلی رو از زیر پاش می‌کشن، تا کمتر اذیت بشی.
از جا بلند شدم، کشان کشان خودم رو به در اتاق رئیس رسوندم که صدای رئیس به گوشم رسید:
-شما لازم نیست نگران هیچ چیز باشید، ما خودمون کارمون رو بلدیم، فردا توی این لحظه دیگه هیچ کابوسی شما رو اذیت نمی‌کنه، اصلا هم نیازی به حضور شما نیست، کار رو از الان تموم شده بدونید و خونسردی خودتون رو حفظ کنید!
بدون این‌که حرفی بزنم از اتاق خارج شدم، با بدنی که احساس می‌کردم تموم انرژیش تحلیل رفته.
خودم رو به ماشین رسوندم و راهی ویلای ویلیام شدم، دلم یه جورایی براش می‌سوخت، من نمی‌دونستم روش اعدام آمریکایی‌ها با ایران متفاوته، درسته که حتی اگر می‌دونستم هم نمی‌تونستم از مرگ کیان شهیادی بگذرم و چشمم رو روی اون‌همه کثافت کاری ببندم ولی خب یه جورایی شوکه شدم!
با رسیدن به ویلا ویلیام زودتر از من رسیده بود، لبخند تلخی زدم و زمزمه کردم:
-چقدر نگرانم بوده که با این سرعت خودش رو رسونده ویلا!
پیاده شدم، ویلیام از توی تراس متوجه اومدنم شد و دوان دوان به سمتم دوید.
اشک‌هام برای اولین بار جلوش فرو می‌ریختن و احساس می‌کردم دوتا دست قوی گلوم رو فشار می‌ده!
جلوی پله‌ها به هم رسیدیم، نگاهی به چشم‌های خیسم کرد و با ناراحتی زمزمه کرد:
-مادمازل من!
توی آغوشش احساس کردم تکیه گاه خوبی پیدا کردم برای خالی کردن خودم، بعد از این‌همه سال زجر کشیدن و غصه‌ها رو توی دلم ریختم و دم نزدم حالا وقتش بود که های های گریه کنم!
دقایقی بعد آروم از خودش جدام کرد، نگاهی به چشم‌هام انداخت و با اطمینان گفت:
-می‌خوای به کل دیدار امروز رو به فراموشی بسپاریم؟ تو فکر کن اصلا امروزی وجود نداشته، بذار قانون روال عادی خودش رو طی کنه و خودشون کار رو تموم کنن!
دستم رو گرفت و با کمکش تا اتاقم رفتم، گونه‌ام رو بوسید:
-تا یه دوش کوتاه بگیری و سرحال بشی منم یه عصرانه عالی آماده می‌کنم و میز رو نزدیک استخر می‌چینم تا بیای.
حوله رو برداشتم و با پاهایی که لرز داشتن داخل حموم شدم.
×××
 
روی صندلی نشستم، ویلیام بشقاب کیکی که خودش حاضر کرده بود پیش روم گذاشت و لبخند زد:
-کیک ویلیام پز!
خندیدم، خوشحال نگاهم کرد:
-قربون خنده‌هات برم من!
این مرد زیاد از حد مهربون بود.
تکه‌ای از کیک پرتقالی خوشمزه‌اش رو داخل دهنم گذاشتم که فنجون بزرگی رو پیش روم قرار داد و گفت:
-اینم آفوگاتو!
-وای من عاشق این نوشیدنی قهوه دار هستم، خودت درستش کردی؟!
-نه از بیرون سفارش دادم عزیزم، نوش جونت.
لبخند گرمی زدم و با لذت مشغول خوردن شدم، کمی بعد آروم گفتم:
-یه خواهشی ازت دارم ویلیام!
-جانم؟ تو امر کن مادمازل.
-می‌خوام که بلیط برگشتم رو واسم هر چه زودتر بگیری، هوای این‌جا دیگه برام یه جوری شده، انگار توش نمی‌تونم راحت نفس بکشم، انگار دارم خفه می‌شم، از طرفی مامان هم دیگه خیلی بی‌تابی می‌کنه، می‌ترسم نرم و نگرانیش بزنه بالا بلند بشه بیاد نیویورک!
-نمی‌خواستم به این زودی بری اما حالا که خودت اصرار داری چاره‌ای ندارم، همین امشب اینترنتی ترتیب بلیطت رو می‌دم و تاریخ و ساعتش رو بهت اعلام می‌کنم.
-ازت ممنونم، فقط به حرف‌هایی که راجع به ایران و اومدنت زدم خوب فکر کن، اون‌جا هم مثل این‌جا پیشرفته‌اس، خصوصا برای شما مردها، فکر نکن اگر بیای اون‌جا دست و پات بسته می‌شه، بعدشم تو هرموقع دلت بخواد دوباره می‌تونی برگردی و این‌جا زندگی کنی، قرار نیست کسی توی ایران حبست کنه!
-خودمم دلم همراه شماهاست، بعد از رفتن‌تون درگیر کارها بودم که تنها شدنم رو حس نمی‌کردم اما با اعدام کیان شهیادی و دار و دسته‌اش منم رسما بیکار می‌شم، شاید خیلی زود بیام ایران اما الان لازم دارم که کمی با خودم خلوت کنم و کنار بیام، اما بهت قول می‌دم که به حرف‌هات فکر کنم!
-خیلی خوشحال می‌شم اگر بیای، اون‌جا می‌تونیم با هم به اوج برسیم، می‌تونیم شرکت رو روز به روز گسترش بدیم و معروف بشیم، هی پول رو پول بذاریم و سرمایه دار تر بشیم، می‌تونیم با هم شریک بشیم.
-افتخار بزرگیه کار کردن و زندگی در کنار تو مادمازل!
-ممنونم ویلی.
×××
نفس عمیقی کشیدم و پام رو از آخرین پله‌ی هواپیما روی زمین گذاشتم، من برگشته بودم به سرزمین مادری و به اون‌جایی که همیشه بهش تعلق داشتم، برگشته بودم تا با سرافرازی در میان مردمی زندگی کنم که هم‌زبان و همخون و هموطنم بودن، برگشته بودم تا بفهمم که من این‌همه سال تنها بودم و تنهایی کشیدم چون یک سایه شوم روی زندگیم بود که اجازه نمی‌داد بتونم درک کنم مردم این سرزمین من رو دوست دارن و خواستار من هستن، کیان شهیادی بود که من و مادرم رو از اصالت و تبارمون جدا کرده بود، او بود که مادرم رو جدا کرده بود از ریشه‌ی خودش و خوشحال بودم که خودم این سایه نحس رو برای همیشه از سر زندگی‌مون برداشتم و از خودمون دورش کردم.
قدم‌هام رو مطمئن و با اعتماد به نفس بر می‌داشتم چون به اون چیزی که دلم می‌خواست رسیده بودم، چهار روز پیش که خبر مرگ کیان شهیادی و تموم دار و دسته‌اش بهم رسیده بود بعد از سال‌ها تونسته بودم یک نفس راحت بکشم و از این‌همه اضطراب و دلهره خلاص بشم.
چقدر خوشحال بودم وقتی این خبر رو به مادرم دادم و صدای گریه‌اش من رو به این باور رسوند که بعد از سال‌ها این اولین گریه از روی خوشحالیه!
فقط تنها چیزی که میون خوشی‌هام عذابم می‌داد فرار کردن سریتا بود، هنوز هم نتونسته بودن ردش رو بزنن و گیرش بندازن که البته بهم قول دادن باز هم پیگیرش می‌شن و هر جور که شده باشه دستگیرش می‌کنن!
خوشحال بودم که یک باند فساد رو منهدم کرده بودم و قاتل احساس و قاتل جون اهورای بی گناه رو به سزای اعمالش رسونده بودم!
چقدر لذت داشت وقتی ویلیام نامه‌ای از طرف کیان شهیادی به دستم رسوند که ادعا داشت قبل از اعدام بهش داده و خواسته که به دستم برسونه و من فقط نگاهم به یک جمله توی اون نامه بود که
با خط خوانایی نوشته شده بود:
(حالا به راز چشم‌هات پی بردم، توی چشم‌های تو خون بود، کینه و نفرت بود، راز چشم‌هات خنجر زدن به من و انتقام گرفتن از من بود!)
×××
چمدونم رو از روی ریل مخصوص برداشتم، با احساس خوبی که داشتم به سمت سالن انتظار فرودگاه رفتم و دقایقی بعد در آغوش مامان فشرده می‌شدم!
هارپر در پوست خودش نمی‌گنجید و منم ذوق داشتم واسه بوسیدن اون گونه‌های براقش.
دلتنگ‌شون شده بودم، خوشحال بودم که این هجران بالاخره با خوبی به اتمام رسیده بود و آسوده شده بودم.
هر سه به سمت ماشین مدل بالای هارپر رفتیم، لبخندی زدم و در دل زمزمه کردم:
-خوشحالم که آترون توی هیچ چیز برای هارپر کم نمی‌ذاره، مطمئنم که این دو نفر لیاقت همدیگه رو دارن.
هارپر چمدونم رو توی صندوق گذاشت، مامان جلو نشست و من عقب.
تا خود تهران و رسیدن به ویلای آترون، براشون از اتفاقات اون‌جا تعریف کردم، مامان گاهی ناراحت می‌شد و آه می‌کشید و گاهی می‌خندید و ذوق می‌کرد، می‌دونستم که از فهمیدن اینکه کیان
شهیادی اعدام شده رنج می‌بره چون دل نازک بود و هیچ‌وقت نمی‌تونست که ببینه یک انسان سختی می‌کشه یا عذاب، اما اون رذل انسان نبود که اگر بود با انسان‌های دیگه مثل یک تیکه گوشت رفتار نمی‌کرد، که زنده زنده تیکه تیکه‌اشون کنن و اعضای بدنشون رو قاچاق!
با رسیدن به ویلای آترون خدمتکارها برای بردن چمدون اومدن، رو به هارپر گفتم:
 
-بگو چمدون رو داخل سالن بذارن نبرن تو اتاقم، می‌خوام باز کنم سوغاتی‌هاتون رو بدم بعد خودم می‌برم.
خندید:
-چشم سرورم.
با هم وارد سالن شدیم، هارپر سریع به اتاق خودشون رفت و مامان هم با لبخندی تنهام گذاشت، خودم رو به اتاقم رسوندم و دوش کوتاهی گرفتم، تاپ و شلوارک سفیدم رو تنم کردم و موهام رو دم اسبی بستم، صندل‌های قرمزمم پام کردم و با زدن یک عطر ملایم از اتاق خارج شدم.
هارپر با دیدنم مجدد بغلم کرد:
-خیلی خوشحالم برگشتی، تو که کنارم نیستی انگار گمشده دارم دل آسا!
با هم روی مبل سه نفره‌ای نشستیم که خدمتکار با یک سینی حاوی سه جام خوشکل شربت آلبالو بهمون نزدیک شد و سینی رو روی میز گذاشت، تعظیمی کرد و رفت!
مامان وارد سالن شد که با دیدن موهاش با تعجب رو به هارپر گفتم:
-وای مامان موهاش رو رنگ کرده؟!
مامان خندید و هارپر با چشمکی که زد سوالم رو جواب داد:
-بله، خودم بردمش هایلایت کردم موهاش رو، ماشاالله انقدر که درساجون خوشگل و جَوونه هیچ‌کس باورش نمی‌شه دختری مثل تو داشته باشه!
-خیلی‌ام بهت میاد مامان، واقعا نازتر شدی.
با خجالت تشکر کرد، شربت‌هامون رو که خوردیم رو به هارپر گفتم:
-تو چرا تغییری تو خودت ایجاد نکردی؟!
-من منتظر شدم تا تو بیای بعدش با هم بریم، می‌خوام هر رنگی تو زدی منم همون رو بزنم!
مامان با خنده گفت:
-شما دوتا باید دوقلو می‌شدید، این هارپر تو تموم روزهایی که نبودی‌ها یک روز نشد که به آترون غر نزنه که دلتنگت شده، اگر تا دو روز دیگه نیومده بودی قطعا بلیط گرفته بود و راهی نیویورک شده بودیم!
خندیدیم، با محبت نگاهم رو به چهره‌ی مهربون هارپر دوختم:
-از بس که این خوشگل خانم به من لطف داره.
تا موقع ناهار از هر دری حرف زدیم، سوغاتی‌هاشون رو بهشون دادم و اونا کلی خوشحال شدن و تشکر کردن.
آترون برای ناهار نیومد و گفت که ناهار رو براش بفرستیم چون سرش شلوغه و جلسه دارن، هارپر
غذا رو براش حاضر کرد و توسط راننده به شرکت فرستاد، بعد از صرف ناهار برای استراحت به اتاق‌هامون رفتیم و من به ویلی زنگ زدم و خبر رسیدنم رو بهش دادم که ابراز خوشحالی و البته دلتنگی کرد و بعد از اون قطع کردیم و من خودم رو به دست خواب سپردم، خوابی عمیق و آرامش بخش!
×××
عصر همون روز به اتفاق مامان و هارپر و آترون برای دیدن ویلا رفتیم.
ویلایی دلباز، نسبتا بزرگ و خیلی نوساز، تنها مشکلش این بود که به یک تغییر دکوراسیون اساسی نیاز داشت و تهیه وسایل، چون فروشنده‌های قبلی تماما ویلا رو خالی کرده بودن و وسایل‌شون رو با خودشون برده بودن.
مامان با ناراحتی نگاهم کرد:
-وای دل آسا این‌جا که هنوز خیلی کار داره!
هارپر با لبخند بازوی مامان رو گرفت:
-غصه نخور درساجون، با کمک همدیگه سریعا می‌کنیم مثل یک ویلای مبله شده، تمیز و شیک!
آترون خندید:
-آره درساخانم هرچی که نباشه شما خانما ماشاالله توی این مورد هم سلیقه دارید هم فرز و تند همه چیز رو حل می‌کنید، با وجود هارپر و دل آسا هم که می‌دونم چیزی طول نمی‌کشه که به قول هارپر این ویلا مبله شده به شما تحویل می‌دن!
 
مامان لبخندی زد که گفتم:
-غصه هیچی رو نخور، قول می‌دم فقط یک هفته طول بکشه مبله کردن اینجا، همه چیز رو برات به نحو احسن در میارم و تحویلت می‌دم فقط باید بچسبیم به خرید و همه چیز رو سریعا بخریم، همه
چیزهایی که واسه یک ویلای شیک لازمه، بعدشم به سلیقه‌ی هارپر که خارجیه با کمک کارگرا اینجا رو بچینیم پس همه با همکاری همدیگه از امشب شروع می‌کنیم!
هارپر با ذوق دست‌هاش رو به همدیگه کوبید و آترون با عشق زل زد بهش، مامان به روم خندید و
من از همون لحظه شروع کردم به کار!
اول به کمک آترون زنگ زدیم و ترتیب اومدن شش تا کارگر رو دادیم که مرد بودن و به اضافه سه کارگر زن برای تمیز کردن و گردگیری و تموم کارهای نظافتی ویلا، چون مامان وسواس داشت و باید خوب همه جا رو ضدعفونی می‌کردند.
نیم ساعت بعد بود که سروکله‌ی کارگرا پیدا شد و مامان هم لباس‌های راحتیش رو تنش کرد و شروع کرد به دستور دادن به کارگرها!
آترون رو بهم گفت:
-من چی‌کار کنم دل آسا؟ می‌خوام اصلا خجالت نکشی و هرچیزی رو که می‌خوای باهام در میون بذاری!
نیم نگاهی به هارپر که جلوی دهنش رو با دست گرفته بود تا خاک داخل حلقش نره انداختم و در جواب آترون گفتم:
-تو فقط بچسب به شرکت و آماده کردن اون‌جا، بعد از اینکه ویلا رو مبله و حاضر کنم و جا به جا بشیم می‌خوام که کار رو توی شرکت هم شروع کنم، اصلا دوست ندارم که سرمایه‌ام بیخودی و بی مصرف بخوابه تو حساب!
-خب پس با این وجود بهتره هرچه سریع‌تر به کارهای اونجا رسیدگی کنم، چون هنوز خیلی کار داره، من فکر نمی‌کردم به همین زودی تصمیم به راه اندازی شرکتت داشته باشی.
-نه اتفاقا برعکس، دلم می‌خواد هرچه زودتر شرکت رو راه اندازی کنم نمی‌خوام یک آدم بیکار باشم باید مثل گذشته سرم گرم کار باشه و درضمن شرکتم باید به اوج برسه پس نیازه که تلاش کنم!
-پس من از الان می‌رم و ترتیب کارهای اون‌جا رو می‌دم!
-آره من خودم حواسم به ویلا هست، به قول تو توی خرید کردن خانما سر رشته‌ی زیادی دارن برای حمل وسایلا هم که کارگر می‌گیرم و در آخر به تو نیازی نمی‌شه اگرم کارت داشتم با گوشیت تماس
می‌گیرم پس تو برو و به شرکت برس.
-باشه، حتما، فقط مواظب هارپر هم باش!
لبخندی به روش زدم و سرم رو تکون دادم که رفت، مامان همچنان به کارگرها دستور می‌داد و خداروشکر اونا هم تند و تیز کارها رو انجام می‌دادن.
به همراه هارپر به مغازه رفتیم و وسایلی که برای گردگیری و تمیزی ویلا لازم بود رو تهیه کردیم، با برگشتن به ویلا وسایل رو در اختیار کارگران گذاشتیم و دقایقی بعد بوی وایتکس و مواد ضدعفونی کننده داخل سالن پیچید!
بازوی هارپر رو گرفتم و به باغ رفتیم، باغ سرسبز و دلباز بود، ولی به یک باغبان احتیاج داشت وگرنه خیلی زود گل‌ها پژمرده می‌شدن و درخت‌ها خراب!
هارپر برگه و خودکاری رو به دست گرفت و رو بهم گفت:
-بیا، اگر با هم لیست وسایلی که برای ویلا لازمه رو بنویسیم موقع خرید خیلی راحت‌تریم!
وقتی دیدم حق با هارپره در کنارش روی پله‌های تراس نشستم و با هم فکری هم تمامی لوازمی رو که نیاز بود نوشتیم، هارپر با خستگی گردنش رو تکون داد:
-وای عزیزم، فکر کنم حق با درساجون باشه، نوشتن این‌همه وسیله هم خسته کننده و زمان‌بر هست وای به حال خریدن‌شون!
خندیدم و برگه‌های توی دستش رو گرفتم:
-خوشگلم ما سه نفریم، می‌تونیم، نگران نباش!
هارپر با لبخند سری تکون داد، از جا بلند شدم و رو بهش گفتم:
 
-بیا بریم یه چیزی بخریم بیاریم بدیم به این بیچاره‌ها، الان چهار ساعته که مامان داره ازشون کار می‌کشه!
هارپر خندید و با هم مجدد ویلا رو ترک کردیم، توی راه هارپر پرسید:
-حال ویلیام خوب بود؟!
-آره خداروشکر خوب بود، البته درگیر کارهای منه و خسته می‌شه اما الحمدالله کسالت چیزی نداره!
-نمیاد ایران؟!
-نمی‌دونم، تا می‌تونستم باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که این‌جا هم می‌تونه راحت زندگی کنه ولی گفت بهم فرصت بده تا بتونم تصمیم نهایی رو بگیرم، البته خودشم گفت که مایل هست به زندگی در این‌جا اما تردید داره، منم برای همین دیگه اصرار نکردم.
-خب زندگی توی ایران بیشتر واسه خانم‌ها سخته چون محدودیت‌هایی مثل رعایت حجاب و این‌جور چیزها رو دارن اما فکر نمی‌کنم برای مردها سختی داشته باشه چون معذوریتی ندارن!
-درسته اما بالاخره نیویورک زادگاهشه، اولش سخته که دل بکنه!
-درست مثل من، منم اوایل واسم سخت بود اما کم‌کم دیدم که می‌تونم تحمل کنم چون وجود آترون در کنارم انقدر پررنگه و اون مهربونه که باعث می‌شه گاهی آمریکا و شهرم رو فراموش کنم، خوشحالم که انتخابم درست بوده!
-منم واست خوشحالم عزیزم.
با رسیدن به سوپرمارکت با هارپر داخل رفتیم، رانی و کیک گرفتیم به همراه چند بسته بیسکوییت.
با برگشتن به ویلا خوراکی‌ها رو تقسیم کردیم و بهشون یک ربع استراحت دادیم تا نفسی تازه کنن، اونا هم با خوشحالی مشغول خوردن خوراکی‌هاشون شدن.
سهم خودمون رو هم برداشتیم و به اتفاق مامان به باغ رفتیم، روی پله‌ها نشستیم و مشغول خوردن رانی و کیک شدیم که هارپر لیست رو گرفت سمت مامان:
-ببین درسا جون من و دل آسا این لیست رو تهیه کردیم، تمام این لوازم برای چیدمان ویلا لازمه شما هم یه چک کن ببین همه چیز نوشتیم یا اگر کم و کاستی داره بگو تا اضافه کنیم.
مامان با لبخند گرمش مشغول نگاه کردن به لیست شد و هارپر رو بهم گفت:
-می‌خوام بعد از جا به جایی شما به آترون بگم یه چند روزی بریم آمریکا، دلم می‌خواد به خانواده‌ام و آتان سر بزنم شنیدم خانمش بارداره!
-به به چقدر عالی، آره برو روحیه‌اتم عوض می‌شه.
-خیلی دلتنگ نیستم اما خب بد نیست یکمی آب و هوا عوض کنیم بیچاره آترون هم همش درگیر کارهاشه و کمتر وقت می‌کنه بره تفریح!
-می‌دونم، شرکت و این‌جور کارها گرفتاری خاص خودش رو داره.
مامان بین مکالمه‌مون اومد و رو به هارپر گفت:
-عزیزم کامله، بازم اگر چیزی به ذهنم رسید می‌گم تا بهش اضافه کنی!
هارپر با سر تائید کرد که گفتم:
-تا یک‌ساعت دیگه کارگرا رو مرخص می‌کنم بعدش می‌ریم خرید.
مامان:
-ولی هنوز که کار تمیزی ویلا تموم نشده، این ویلا بزرگه باید قشنگ بهش برسن!
-می‌دونم مامان، نگران نباش می‌رن اما فردا صبح زود باز میان و به بقیه کارها می‌رسن، اونا هم آدمن ربات که نیستن، خب خسته می‌شن!
مامان از جا بلند شد:
-بسیار خب، پس برم توی این یک‌ساعت یکم دیگه کارها رو جلو کنیم که هرچه زودتر تموم بشه!
با رفتنش هارپر خندید:
-درسا جون خیلی عجله می‌کنه.
-آره مامان دوست داره اگر یه کاری رو شروع کرد سریعا تمومش کنه!
-مامان من این‌جوری نیست، اون با صبر و حوصله کارهاش رو انجام می‌ده، یه وقتی می‌بینی در عرض یک هفته تا ده روز طول می‌کشه تا خونه‌امون رو تمیز کنه!
 
بعد از پایان یک‌ساعتی که گفته بودم مامان کارگرا رو مرخص کرد و واسشون آژانس گرفت تا به راحتی به خونه‌هاشون برگردن و ازشون قول گرفت که فردا صبح زود بیان، برای این‌که خوشحال بشن و به اصطلاح خستگی‌شون در بره پول کار کردن‌شون رو به اضافه یک انعام خیلی چشمگیر بهشون دادم که ذوق کردن و با خوشحالی ازم گرفتن و رفتن، مامان با این کارم لب‌هاش رو جمع کرد:
-چرا پول دادی؟ اگر یهو فردا نیان چی؟ کارمون لنگ می‌مونه‌ها باید پول رو نگه می‌داشتی تا اتمام کار!
-نه مامان مطمئن باش که میان، بعدشم اگر نیومدن مگه کارگر کمه؟!
مامان سری تکون داد و رفت که حاضر بشه، هارپر رو بهم گفت:
-الان می‌خوایم بریم خرید؟!
-آره عزیزم.
دقایقی بعد به سمت مرکز خرید رفتیم و تا آخر شب مشغول خرید لوازم بودیم، همه رو فقط سفارش می‌دادیم و مغازه‌دارها هم قول می‌دادن که تا فردا ظهر همه رو حاضر کنن و تو کارتن بذارن و بفرستن ویلا!
گاهی هارپر انتخاب می‌کرد گاهی من و گاهی مامان!
نصف پول رو پرداخت می‌کردم و نصفش رو بعد از آوردن اجناس و البته برای محکم کاری ازشون فاکتور و رسید هم می‌گرفتیم.
تا آخرشب حدودا می‌شه گفت نصف اون لیست بلند بالا رو خریداری کرده بودیم که البته خیلی هم خسته شده بودیم اما هنوز خیلی چیزها مونده بود و ما دیگه نایی نداشتیم پس موکولش کردیم برای بعد و به اتفاق هم به رستوران شیکی رفتیم برای شام!
هارپر رفت که دست‌هاش رو بشوره و من رو به مامان گفتم:
-به دوتا مستخدم هم نیاز داریم، تو اون ویلای درندشت که نمی‌تونی تنهایی از پس کارها بربیای،
تازه ناهار پختن شام پختن صبحونه این‌ها هم هست، بهتره مستخدم توی ویلا باشه خیال منم راحت‌تره!
-باشه، باهات موافقم.
با اومدن هارپر، من و مامان سفارش مرغ شکم پر دادیم و هارپر هم رولت گوشت رو سفارش داد.
تا آوردن سفارشات‌مون مشغول صحبت شدیم و بعد از اون با خوردن غذاهای لذیذ و خوشمزه به ویلا برگشتیم و با خستگی به اتاق‌هامون رفتیم.
×××
کار کارگرها تا عصر طول کشید، ناهار براشون گرفتیم تا راحت باشن و خودمونم همونجا در کنارشون غذا خوردیم.
عصر بعد از رفتن کارگرها ویلا از تمیزی برق می‌زد، به نحوی که مامان مدام راضی و خوشنود از همه جا تعریف می‌کرد و خیلی خوشحال بود.
روی تنها صندلی موجود در سالن که اون هم تکیه گاهش شکسته بود نشسته بودم و به ذوق کردن‌های مامان نگاه می‌کردم که هارپر مشتی به بازم کوبید:
-هی دختر برای نگاه کردن مامانت خیلی وقت داری فعلا پاشو که باید بریم بقیه‌ی لوازم رو هم خریداری کنیم.
صبح تموم لوازمی که دیروز خریداری کرده بودیم رسیده بود و به درخواست من به انباری بزرگ ته ویلا منتقل شده بودن، چون هنوز سالن‌ها تمیز نبود و نمی‌تونستیم بیاریم توی سالن ولی الان دیگه حتی یک‌جا هم نمونده بود که تمیز نباشه و بوی وایتکس و مواد شوینده هنوز توی سالن وجود داشت!
از جا بلند شدم و در حالی‌که پنجره‌ها رو باز می‌کردم رو به هارپر گفتم:
-منکه حاضرم و کاری ندارم، تو و مامان باید عجله کنید.
-باشه الان می‌رم به درساجون می‌گم، فقط یه زنگ بزن به آترون بگو سه تا طراح دکوراسیون بفرسته فردا که لوازم رو بچینن!
-باشه باید باز دوتا کارگر هم بیاریم، طراح‌ها که نمی‌تونن مبل و میز جا به جا کنن!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا