انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان تلاقی لغزان| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

قرار بود اون روز مدرسه نرم چون کارها زیاد بودن و مامان نیاز به کمک داشت، بابا و ریکان و رامبد هم که مدام به دستور مامان به این‌ور و اون‌ور فرستاده می‌شدن.
به آشپزخونه رفتم و یه صبحونه کامل با یک فنجون کاپوچینو خوردم و بعد سرحال و قبراق بیرون اومدم.
بارسین رفته بود پونه رو ببره آرایشگاه.
به دریا و دلارام گفته بودم امروز مدرسه نمی‌رم و منتظرم نمونن.
سه تا کارگر مرد و دو کارگر زن اومدن، مامان بهشون دستور داد تمام خونه رو بریزن بیرون و همه جا رو تمیز کاری و گردگیری کنن.
من‌که نمی‌دونستم چی‌کار کنم روی یه مبل یک‌نفره وسط هال نشستم که طولی نکشید اومدن بلندم کردن و مبل رو بردن!
پوفی کشیدم که مامان گفت:
-تمنا بجنب، تموم وسایل اتاقت رو باید بیاریم بیرون، برو جمع و جور کن تا کارگرها بتونن راحت بیارن بیرون.
خلاصه چهار ساعت تمام بی وقفه کارگرها مشغول بودن و منم با شربت و کیک ازشون پذیرایی می‌کردم تا از دست دستورات مامان، بیچاره‌ها از پا در نیان.
ساعت که روی سه عصر ضربه زد خونه از تمیزی برق می‌زد.
بابا برای کارگرها غذا گرفت با یک پرس غذای اضافه بعدم با دادن پول و یک انعام حسابی روانه‌شون کرد برن.
رامبد و ریکان که سریع دوش گرفتن و رفتن آرایشگاهِ رامبد تا برای شب حاضر بشن.
بابا هم پس از دوش رفت تا دو ساعتی رو استراحت کنه چون به شدت خسته بود و سرش درد می‌کرد.
من و مامان هم دوش گرفتیم و منتظر اومدن لادن جون شدیم.
باز اول مامان رو حاضر کرد و بعد من.
کت و شلوار مشکی سفیدم رو که خیلی شیک بود تنم کردم، شال سفید و کفش‌های مجلسی مشکیم، ادکلنم رو هم زدم و بالاخره از اتاقم خارج شدم.
ساعت هفت شب بود که جلوی محضر بودیم، تموم بزرگان فامیل اومده بودن به اضافه اقوام پونه و خانواده آقای فرهمند.
با دعوت مامان و پروانه خانم همه وارد محضر مجلل و بزرگ روبه‌رومون شدن.
به همراه ریکان و رامبد به سالن عقد رفتیم و روی صندلی‌ها نشستیم.
بی صبرانه منتظر بودم تا پونه رو ببینم.
خوشحال بودم که انتخاب برادرم خوشگله و جای هیچ تمسخر و کمبودی رو نمی‌ذاره، همه روی صندلی‌ها جا گرفتن.
مامان به خدمه‌ی محضر تندتند سفارش می‌کرد به خوبی از مهمانان پذیرایی کنن، بابا و آقای فرهمند مواظب بودن که چیزی کم نباشه.
پروانه خانم هم مشغول خوش آمد گویی به مهمانان بود.
نیم ساعت بعد اعلام کردن عروس و داماد تشریف آوردن و ما به جلوی ورودی رفتیم.
 
بارسین توی اون کت و شلوار طوسی رنگش با لباس سفید زیرش محشر شده بود، گریم صورتش فوق العاده بود و موهاش حالت قشنگی داشت.
پونه اما هنوز زیر شنل بود و چیزی از آرایش و تزئین موهاش مشخص نبود.
لباس پونه صورتی رنگ بود با ترکیبی از رنگ سفید، چون عقد بود لباسش رو رنگی انتخاب کرده بود تا برای عروسیش از لباس سفید استفاده کنه.
با کِل‌هایی که مامان و پروانه خانم می‌کشیدن و تشویق حضار، روی صندلی‌ها نشستن.
سبد گل رو توی دستم گرفتم و رامبد مشت مشت روی سرشون برگ گل‌های طبیعی ریخت و عطر گل توی فضا پیچید، مامان هم ظرف نقل رو برداشت و روی سرشون ریخت.
عاقد جلو اومد و روی صندلی نشست، پونه بهم اشاره کرد براش آب ببرم، سریع لیوان آب خنکی ریختم و با نی براش بردم.
کمی بعد دلارام و دریا هم رسیدن و خیالم راحت شد و در کنار هم ایستادیم، بارسین با لبخند بهم زل زده بود.
عاقد همه رو به سکوت دعوت کرد و خطبه رو در کمال آرامش خوند.
پرستو با غرور ذاتیش، پوشیده در لباس شب قرمز مشکی و آرایش غلیظ صورتش بالای سر عروس قند می‌سابید، دفعه سوم وقت دادن زیرلفظی بود، مامان جلو رفت و تک پوش کلفت و گرون قیمتی که چشم همه رو خیره کرده بود از جعبه بیرون آورد و پس از نشون دادنش با کمک پروانه خانم به دست پونه کرد و پونه پس از بوسیدن گونه‌ی مامان "بله" بلندی داد و صدای جیغ و سوت توی فضا پیچید و همه تشویق کردن.
دلارام و دریا از بس سوت کشیده بودن گوش‌های من کر شده بود، بارسین شنل رو با احتیاط از رو سر عروسش برداشت، چشم همه خیره شده بود تا عروس ارشد خانواده صارمی رو ببینن، بعد از اون پچ‌پچ‌ها شروع شد.
دریا با شگفتی گفت:
-واو، چه عروس نازی!
دلارام خندید:
-آره من قبلا زیاد دیدمش، پونه واقعا دختر خوشگلیه!
بعد از اینکه عروس و داماد عسل خوردن، بارسین سرویس طلایی رو به پونه هدیه داد و بعد از اون حلقه‌ها هم رد و بدل شد، منم جلو رفتم و کادوم رو که البته مامان زحمت خریدش رو کشیده بود و یه دستبند ظریف طلا بود به دست عروس خانم کردم و گونه‌اش رو بوسیدم، رامبد و ریکان هم کادوشون رو که یه انگشتر طلای ظریف بود به پونه دادن و بهشون تبریک گفتن.
بعد از اون خانواده فرهمند ساعت شیکی رو به داماد هدیه کردن و پرستو هم انگشتر طلای سفید مردونه‌ای رو به بارسین داد و آروم گونه‌اش رو بوسید، مادربزرگ و آقاجون هم کادویی دادن که ارزشش خیلی بیشتر از تموم طلاها و هدایای اون شب بود، دو تا بلیط هواپیما برای زیارت آقا امام رضا و سفر به مشهد مقدس!
 
بقیه فامیل هم هر کدوم یه چیزی هدیه دادن، بعد از اون با کیک که توسط پونه و بارسین بریده شد پذیرایی شدن، خدمه شربت آوردن و بین مهمانان پخش کردن.
مراسم رو به اتمام بود، فیلمبردار به پونه و بارسین دستور داد برن آتلیه برای تکمیل عکس و فیلم‌های عقد، اونا در میون بدرقه همه رفتن و اقوام و خانواده پونه هم خداحافظی کردن و رفتن.
بابا همه‌ی فامیل رو به خونه دعوت کرد تا برای ادامه مجلس و خوردن شام بیان، منم سوار موتور رامبد شدم و بالاخره از اون محضر دور شدیم.
پوفی کشیدم:
-چقدر استرس داشتم امروز، خداروشکر که به خوبی گذشت.
-از نگاه پونه می‌شه فهمید دختر خیلی خوبیه، امیدوارم در کنار هم یک زندگی شاد و آروم رو داشته باشن.
-آره دختر خونگرمیه، خوشبخت بشن.
بابا واسه اون شب یک کارگر زن آورده بود تا کمک مامان و من باشه، مهمان‌ها گروه گروه می‌اومدن، دلارام و ددیا هم بهمون توی پذیرایی کمک می‌کردن، مامان نمی‌ذاشت هیچ چیز کم باشه، پس از پذیرایی آهنگ شادی گذاشتم و خودم به عنوان خواهر شوهرِ اون شب اولین نفر شروع کردم به رقصیدن و کم‌کم دخترا بهم ملحق شدن، لیدا و دریا که یک لحظه هم پیست رو خالی نمی‌کردن، مامان رو بردم وسط و باهاش یک دور رقصیدم، بعد از اون نوبت بابا و ریکان و رامبد بود که با هر سه نفرشون رقصیدم و بابا یک بسته تراول روی سرم ریخت!
با اومدن عروس و داماد همه به بیرون خونه رفتیم و بابا به افتخارشون گوسفندی رو با یک قصاب آورده بود تا جلوی پاشون قربانیش کنه، همه صلوات فرستادن و مامان زنگ زد و خانواده فرهمند رو هم دعوت کرد تا توی مهمونی‌مون حضور داشته باشن و با این کار پونه رو بیش از پیش خوشحال کرد.
بابا به قصاب دستور داد تا اومدن خانواده فرهمند، دست نگه داره و گوسفند رو نکشه، خاله زیبا واسه گوسفنده آب آورد و بهش دادن و خانواده فرهمند که رسیدن، گوسفند جلوی پای پونه و بارسین قربانی شد.
همه مجدد صلوات فرستادن و رامبد و دوست‌هاش که به دعوتش اومده بودن مراسم آتیش بازی قشنگی به راه انداختن و انواع فشفشه و ترقه‌های باحال رو داشتن.
ریکان ماشینش رو آورد و با گذاشتن آهنگ شادی، خودش و دوستان رامبد و رامبد شروع کردن رقصیدن.
یکی از دوست‌های رامبد جلو اومد و بارسین رو برد، دورش حلقه زده بودن و با هم می‌رقصیدن.
نیم ساعتی این مراسم طول کشید، بعد از اون بابا ضمن تشکر از دوستان رامبد اعلام کرد عروس و داماد خسته‌ان و بهتره بقیه‌ی مراسم درون خونه انجام بشه.
 
همه مجدد به داخل برگشتن و نشستن، خاله‌ها مدام به مامان کمک می‌کردن، پونه و بارسین توی جایگاه نشستن و آهنگ دوباره گذاشته شد و پرستو رفت وسط تا برقصه، بعد از اون دست پونه رو هم گرفت و بلند کرد و پروانه خانم هم بهشون ملحق شد.
یک آهنگ سه تایی رقصیدن، مامان دو تا لیوان شربت سکنجبین آماده کرده بود با نی برای عروس و داماد.
سینی رو به دستم داد:
-برو بده بخورن، تلف شدن از خستگی!
سینی رو به سمت عروس و داماد بردم که سریع برداشتن و تا تهش رو خوردن.
بارسین:
-آخیش دست مامان دردنکنه، از تشنگی رو به شهادت بودم!
من و پونه خندیدیم، پونه لبخند زد:
-تو چرا نمیای با من برقصی؟ نکنه خیال می‌کنی من اندازه تو توی رقص ماهر نیستم تمنا خانم؟!
لبخند گرمی به روش زدم و به پیست اشاره کردم:
-اختیار دارید، بفرمایید!
سینی رو به دست خدمتکار سپردم و خودم به همراه پونه رفتیم وسط.
شروع کردیم به رقصیدن، وسطای رقص به دلارام و دریا و لیدا اشاره کردم تا بیان، دور عروس حلقه زدیم و خاله زیبا مامان رو هم آورد و خودشم اومد رقصید، خاله جیران و خاله یاسمین هم به ترتیب اول و دومین خاله‌ام بودن که اونام اومدن و پیست رو پر کردن، همه با دو آهنگ همراه عروس رقصیدیم و خیلی حال داد واقعا بعد از اون پونه نشست و منم چون خسته شده بودم پیست رو ترک کردم.
تا موقع شام همه کلی رقصیدن و حسابی قر تو کمرهاشون رو خالی کردن، شام در آرامش سرو شد مامان غذای پونه و بارسین رو به اتاق برده بود تا راحت باشن، بابا مدام دور میز می‌چرخید و به همه تعارف می‌کرد، منم در کمال آرامش با دریا و دلارام و لیدا نشسته بودیم تو آشپزخونه و دور هم شوخی می‌کردیم و غذامون رو می‌خوردیم.
دلارام پرسید:
-حالا پونه و بارسین تا یک‌ماه دیگه که برن سر خونه زندگی‌شون، قراره کجا زندگی کنن؟!
کمی نوشابه خوردم:
-فعلا جای مشخصی ندارن هر جا دلشون بخواد، مامان گفت چند روز این‌جا باشن چند روز هم برن خونه فرهمند، اگرم نمی‌خوان کامل این‌جا بمونن تا انشاالله واسشون عروسی بگیریم و برن خونه خودشون.
دریا:
-خونه داره بارسین؟
-یه آپارتمان خیلی شیک تو یک مجتمع عالی.
 
لیدا چشم و ابرویی اومد و خندید:
-جیب ددی پر پوله دیگه!
سرم رو تکون دادم:
-نصفش پول خودشه، بارسین یک معمار خیلی موفقه، کارهاش حرف نداره!
خلاصه شام خورده شد، بعد از شام یک‌ساعت دیگه هم مراسم ادامه داشت و بعد از اون همه خداحافظی کردن و رفتن، بابا پول خدمتکار رو داد و با یک آژانس، او رو هم روانه کرد.
توی هال نشسته بودم، پاهام از شدت درد کلافه‌ام کرده بودن، کفش‌هام رو بیرون آوردم و به ریکان گفتم:
-تو رو خدا یه فنجون قهوه واسم بیار.
رامبد کنارم روی مبل لم داد:
-بکن دوتا!
بارسین توی لباس راحتی به کنارمون اومد، مشخص بود دوش گرفته تا از اون همه گریم راحت بشه:
-بکن سه تا!
با اومدن مامان و بابا و پونه، ریکان با حرص گفت:
-یه باره بگید واسه همه بریزم دیگه!
همه خندیدیم و او وارد آشپزخونه شد، پونه لباسش رو با لباس راحتی عوض کرده بود، دوش گرفته بود و خبری از اون‌همه میکاپ و شنیون موهاش نبود.
موهاش رو به درخواست مامان آرایشگر شرابی تیره رنگ زده بود تا زیاد مشخص نباشه چون می‌خواستن واسه عروسیش یه لایت خیلی قشنگ براش در بیارن.
ریکان سینی حاوی قهوه‌ها رو روی میز گذاشت و در کنار مامان نشست، بابا رو به بارسین گفت:
-بهتره قهوه رو بخورید و برید استراحت کنید، پونه خیلی خسته شده.
پونه با لبخند مهربونی حرف بابا رو تائید کرد، اونا فنجون‌هاشون رو برداشتن و مشغول خوردن شدن، مامان پرسید:
-عزیزم تاریخ بلیط‌هاتون واسه پس فرداس؟!
پونه:
-بله مادرجون.
بارسین فنجون خالی رو روی میز گذاشت:
-من می‌خواستم بریم پاریس، دوست داشتم پونه اون‌جا رو ببینه اما...!
مامان سریع حرف بارسین رو قطع کرد:
-هیچ‌کس پابوس آقا و زیارت حرم امام رضا رو ول نمی‌کنه پاریس رو بچسبه!
بابا:
-پسرم رسمه برای متبرک شدن زندگی عروس و داماد به حضور ائمه توی زندگی‌شون، یا برید پابوس امام رضا یا برید کربلا، اولین سفر حتما باید زیارتی باشه، حالا چون آقاجون و مادربزرگت زحمت گرفتن بلیط‌ها رو کشیدن من اقدامی نکردم وگرنه قرار بود راهی زیارت کربلاتون کنم.
 
پونه دستش رو روی دست بارسین گذاشت:
-ممنون که دوست داری من رو ببری شهر رویایی و رمانتیک پاریس اما حق با پدرجون هست، بهتره اولین سفر مشترک‌مون زیارت باشه، برای سیاحت همیشه وقت هست، توام زحمت بکش کادوی عروسی‌مون و ماه عسل بلیط بگیر واسه پاریس تا منم این شهر قشنگ رو ببینم.
بارسین با عشق لبخندی به روش زد و سرش رو به تائید تکون داد، مامان و بابا با رضایت لبخند زدن.
کمی بعد پونه و بارسین شب بخیر گفتن و به اتاق مشترک‌شون رفتن، منم چون صبح مدرسه داشتم با حالی زار از جا بلند شدم و پس از شب بخیر به اتاقم رفتم، با بدبختی موهام رو باز کردم و هزار بار به لادن خانم بد و بیراه گفتم، آرایشم رو هم پاک کردم و پس از یه دوش کوتاه، سریع به تختم پناه بردم.
•••
دو روز بعد از مراسم عقد کنون، پونه و بارسین در میون بدرقه‌های دو خانواده راهی زیارت مشهدالرضا شدن، مامان اوایل با جای خالی بارسین خیلی سخت کنار می‌اومد و احساس دلتنگی آزارش می‌داد، اما وقتی فکر می‌کرد بارسین خوشبخته و به دنبال سرنوشتش رفته خودش رو دلداری می‌داد، منم طبق معمول با دریا و دلارام به مدرسه می‌رفتیم و بر می‌گشتیم.
اون شب تولد یسنا بود و خاله یاسمین همه‌امون رو دعوت کرده بود، با اقوام مادریم بیشتر راحت بودم خاله‌هام اصلا اهل افاده و قر و فرهای بیخودی نبودن و صمیمیت بین‌شون موج می‌زد.
مامان از طرف کل خانواده یک تابلو فرش با منظره خیلی زیبا گرفته بود با یک گردنبند نقره که آویزش به انگلیسی نوشته شده بود یسنا، ریکان و رامبد گفتن از اون‌ور شب میان چون در مغازه بودن و نمی‌خواستن بیخودی تعطیل کنن.
بابا هم بعد از ناهار رفت تا استراحت کنه و منم واسه حاضر شدن به اتاقم رفتم، شلوارک لی اسپرتم رو با یک تاپ نسبتا پوشیده آبی تنم کردم و موهام رو با اتو حالت دادم، بعد از اون بالای سرم جمع‌شون کردم و آرایش ملایم و ادکلن محبوبم.
مانتوی بلندم رو که تا پایین پام می‌رسید پوشیدم و شال صورتیمم روی سرم مرتب کردم، با ورودم به هال مامان در حال صحبت با بارسین بود، تماس تصویری گرفته بودن و مادر و پسر حسابی دل می‌دادن و قلوه می‌گرفتن، به آشپزخونه رفتم و دو فنجون کاپوچینوی داغ ریختم و به هال برگشتم.
اواسط مهرماه بود و هوای تهران روز به روز رو به سردی می‌رفت هوا ابری بود و من خیلی پاییز و زمستان رو بیش از بهار و تابستان دوست داشتم.
مامان گوشی رو گرفت سمتم و من احوالپرسی کوتاهی با بارسین کردم و بهش زیارت قبول گفتم، بعد از اینکه مامان گوشی رو قطع کرد پرسیدم:
-پونه کجا بود؟ چرا نیومد احوالپرسی کنه؟!
مامان به عقب تکیه داد و فنجونش رو بین دست گرفت:
-یکم ناخوش احواله، بارسین گفت داره استراحت می‌کنه.
 
-چرا؟ چشه؟!
مامان نگاه پر حرصی بهم انداخت:
-به نظرت یه تازه عروس چش می‌تونه باشه؟!
با خجالت نگاه از مامان گرفتم و پوفی کشیدم:
-واه خب من از کجا بدونم؟ فکر کردم سرما خورده بالاخره هوای مشهد از اینجا سردتره!
-نه الحمدالله خوبه یکم کسله و بی حاله، به بارسین سپردم مایعات زیاد بهش بده بخوره مثل شیرموز و آب هویج، گفتم شب هم ببرتش یه جگرکی سه چهار تا سیخ جگر بخوره قوای تنش بر می‌گرده!
با ابرویی بالا رفته گفتم:
-خوبه خدا شانس بده، از این مادرشوهرهای خوب نصیب ما هم بشه در آینده!
مامان خندید:
-خجالت بکش.
یک‌ساعت بعد بابا و مامان حاضر جلوم ایستاده بودن، بابا رفت تا ماشین رو ببره بیرون و من و مامان هم کمی بعد رفتیم و سوار شدیم.
خاله یاسمین به شدت از دیدن‌مون خوشحال شد و من رو محکم در آغوش کشید با خاله‌ها که زودتر از ما رسیده بودن روبوسی کردیم و در کنارشون نشستیم، قسمت مردونه از خانم‌ها جدا شده بود و مردها اون طرف سالن نشسته بودن و صدای حرف و خنده‌هاشون سکوت سالن رو قشنگ می‌شکست.
خاله یاسمین دو فرزند داشت به نام‌های یغما و یسنا که به ترتیب بیست و چهارساله و بیست ساله بودن، هر دو هم هنوز مجرد بودن و در حال تحصیل.
همسر خاله هامان خان بود که پلیس بود و درجه‌ی سرگردی داشت، از این رو همه با هامان خان خیلی رودربایستی داشتن و زیاد در مقابلش شوخی‌های بی‌مزه نمی‌کردن اما بر عکس انتظارشون هامان خان بسیار مرد شریف و مهربونی بود البته توی خانواده و جلوی اقوام، اگر توی محل کارش می‌دیدیش از جدیتش دلت آب می‌شد!
مامان رفت اون‌ور تا با مردها و خصوصا هامان خان احوالپرسی کنه اما من این کار رو به بعد موکول کردم، خب من به اندازه‌ی بزرگترا مبادی آداب نبودم و به این‌جور مسائل خیلی پایبند نبودم، ترجیح می‌دادم راحت باشم تا با این رفتارها خودم رو اذیت نکنم.
خاله زیبا بشقاب پر از میوه که پوست کرده و برش زده بود به سمتم گرفت:
-بیا عزیزم، بخور جون بگیری.
ضمن تشکر از محبتش بشقاب رو گرفتم و مشغول خوردن شدم، لیدا بهم چسبید و پرسید:
-چرا دریا و دلارام رو نیاوردی؟ خب اونا که دوستان من هستن خاله یاسمینم که بدش نمیاد مهموناش بیشتر باشن به ما هم بیشتر خوش می‌گذشت!
شونه‌هام رو بالا انداختم:
-دریا و دلارام امشب به اتفاق برگشت عمه‌اشون از سفر حج، اون‌جا دعوت دارن.
لیدا که قانع شده بود دست جلو آورد و تکه موزی از بشقابم برداشت که اخم کردم و زدم پشت دستش!
 
عقب
بالا