Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-واقعا افتادید تو زحمت، واجب شد حتما یه شبم من دعوتتون کنم ویلا.
خندیدم:
-آره دیگه آسیاب به نوبت!
خدمه واقعا زحمت کشیده بودن، دو نوع سالاد که یکیش سالاد ذرت و مرغ بود درست کرده بودن و یکیشم سالاد قارچ و جعفری!
مامان با لذت سالاد میخورد و رو به آترون گفت:
-نمیدونی چقدر دلم برای این مزه و طعم سالادهای ایرانی تنگ شده بود.
چشمهام رو گشاد کردم و رو به مامان گفتم:
-واه مامان دیگه داری بی انصافی میکنیها، خوبه کیان شهیادی با همهی بد بودناش این خوبی رو داشت که واسمون آشپز ایرانی گرفته بود تا طعم غذای ایرانی رو فراموش نکنیم، یه جوری میگید دلتنگ شدم انگار از زمان آمریکا رفتنتون دیگه غذای ایرانی نخوردید!
مامان به روم لبخند زد:
نه عزیزم منظور من این نبود که تو برداشت کردی من فقط از سالاد تعریف کردم چون آشپزهای ایرانی ما فقط غذاهای ایرانی درست میکردن نه سالادهای این شکلی!
شام در فضایی دوستانه و صحبتهای دلنشین ویلی و آترون صرف شد، قیمه و زرشک پلو با مرغ دو نوع غذایی بود که خدمه تدارک دیده بودن و الحق که خیلی لذیذ بود.
بعد از شام توی تراس جمع شدیم، مامان که خسته شده بود ازمون معذرت خواهی کرد و موند داخل تا استراحت کنه، دور هم نشستیم که آترون گفت:
-بگم قهوه بیارن؟!
هارپر جواب داد:
-آره بگو، بعدم بهشون بگو دیگه برن دیر وقته خسته هم شدن خیلی زحمت کشیدن دیگه خودم فنجونا رو جمع میکنم و میذارمشون توی ماشین ظرفشویی!
-باشه.
آترون که رفت ویلی رو به هارپر گفت:
-دختر تو میخوای اینجا همینجوری بیکار بمونی؟ نمیخوای یکمم مفید باشی واسه جامعه!
هارپر که انگار داغ دلش تازه شده بود با این حرف، جواب داد:
-آی گفتی ویلیام، مگه اینکه تو به فکر من باشی، راستش کار من تنظیم صدا و کارهای صوتی آهنگهای دل آسا بود اما توی ایران که دیگه خانما نمیتونن بخونن پس رسما منم از کار بیکار میمونم!
آترون با سینی حاوی چهار فنجون قهوه برگشت و کمی بعد خدمه هم خداحافظی کردن و رفتن، فنجون رو توی دستم گرفتم که ویلی ادامه داد:
-به نظر من برو تو کار طراحی، نقاشی، تابلو بکش کمکم که معروف شدی میتونی یه نمایشگاه بزنی و آثارت رو پخش کنی!
آترون دست هارپر رو توی دستش گرفت:
-آره عزیزم اگر حس میکنی که تنهایی و بیکاری حوصلهات رو سر میبره بهتره خودت رو با یه هنری سرگرم کنی.
ویلی ادامه داد:
-اگر موافق باشی فردا با دل آسا سه تایی بریم توی یه کلاس یا پیش یک استاد حرفهای ثبت نامت کنیم تا خیلی زود و به طور جدی شروع به یادگیری کنی البته اگر علاقه داری.
هارپر که خیلی خوشحال بود با اشتیاق دستهاش رو به هم کوبید:
-معلومه که دلم میخواد، اینجوری کمتر حوصلهام سر میره تو خونه!
بعد از صحبتهای معمول قرار بر این شد که فردا آترون آدرس یک استاد خوب و حرفهای رو گیر بیاره و من و ویلی هارپر رو ببریم پیشش، بعد از گذشت نیم ساعت من اعلام خستگی کردم و ازجا بلند شدم که ویلی هم سریع بلند شد و قصد رفتن کردیم!
مامان رو که روی کاناپه داشت چرت میزد بیدار کردم و پس از خداحافظی، ویلی که رانندهاش رسیده بود رفت و ما هم برگشتیم ویلای خودمون.
××
از جا بلند شدم، دوشی گرفتم و تیپ اسپرت زدم، با رفتن به پایین و ورودم به سالن پذیرایی مامان با گشاده رویی بهم لبخند زد:
-صبح بخیر عزیزم.
گونهاش رو بوسیدم و تشکر کردم، بعد از خوردن یه صبحونه مفصل و مقوی، به پیامکی که از طرف آترون رسیده بود و آدرس مرکزی که اون استاد طراح توش کار میکرد رو فرستاده بود خوندم و رو به مامان گفتم:
-امروز سرم شلوغه امکان داره تا شب نیام نگرانم نشی.
از ویلا که بیرون اومدم ماشین ویلی جلوی پام متوقف شد و با دیدن خودش پشت فرمون با تعجب گفتم:
-پس رانندهات کو؟!
خندید:
-علیک سلام، مرسی صبح شما هم بخیر، منم خوبم از احوالپرسیهای مادمازل!
خندیدم:
-شرمنده، پشت فرمون دیدمت دیگه دستپاچه شدم.
اشارهای به داخل ماشین کرد:
-فعلا سوارشو.
جلو نشستم، تا جلوی ویلای آترون اینا رفت و بعد ماشین رو خاموش کرد، گوشیش رو بیرون آورد و پس از ارسال یه پیامک رو بهم گفت:
-از ویلای خودم تا اینجا رو که کاملا یاد گرفتم، از ویلای خودم تا شرکتم که اصلا راهی نیست و بلدم، بقیه جاها رو هم که تو هستی و راهنماییم میکنی گفتم بیخودی راننده رو دنبال خودم نکشونم!
با صدای در ویلای آترون نگاهم رو از صورت سرحال ویلی گرفتم و به هارپر که داشت به سمتمون میاومد چشم دوختم، سوار شد و ویلی بلافاصله حرکت کرد.
پس از گذشت نیم ساعت بالاخره بعد از کلی پرسش از مردم مرکز رو پیدا کردیم ولی مگه جای پارک پیدا میشد؟!
ویلی که کلافه شده بود رو بهم گفت:
-شما برید داخل، من سعی میکنم یه جا پیدا کنم و پارکش کنم!
سری تکون دادم و به همراه هارپر داخل مرکز شدیم،
آسانسور توی طبقه شش ایستاد یعنی آخرین طبقه از طبقات این ساختمون شیک.
هارپر نگاهش رو به تابلوی کنار در ورودی دوخت و زمزمه کرد:
-استاد همایون طالب زاده!
با هم داخل شدیم، منشی با دیدنمون از جا بلند شد و به گرمی باهامون دست داد، بعد از تعارفات معمول ادامه داد:
-خیلی خوش اومدین، خوشحالم که می بینمتون و میدونم که از آشناهای آترون خان هستید و شما هم باید همسرشون باشید چون خیلی از شما تعریف کردن و البته سفارش که استاد خیلی هواتون رو داشته باشه!
خندید، هارپر تنها به یه لبخند کوتاه اکتفا کرد و منشی دست از پرچونگی برداشت!
-بفرمایید داخل، استاد یه چند دقیقهاس که منتظر ورود شماست.
در همین حین ویلی داخل شد، پوفی کشید:
-چی شد؟ چرا هنوز اینجا ایستادید؟!
نگاهی به هارپر انداختم:
-تو باهاش برو داخل، بالاخره تو بیشتر توی اینجور زمینهها اطلاعات داری، هر رشته و سبکی میپسنده به استاد بگو تا بهش آموزش بده!
پس از رفتن هارپر و ویلی روی مبلهای موجود توی سالن انتظارِ مرکز نشستم، نگاهم رو به کفشهام دوختم که صدای زنگ موبایلم سکوت فضا رو شکست و باعث شد منشی متعرضانه نگاهم کنه!
-ببخشید ولی روی در زده بودیم که قبل از ورود به مرکز، تلفن همراهتون رو خاموش کنید!
تند از جا بلند شدم و قبل از بیرون آوردن موبایل اول از مرکز خارج شدم، با دیدن شماره ناشناس کمی مکث کردم و بعد تماس رو وصل کردم:
-الو؟!
-الو سلام، چرا اینقدر دیر جواب دادی؟!
-ببخشید شما؟!
صدای پوزخندش رو به وضوح شنیدم و اخمهام درهم رفت:
-مهرابم یا همون سریتا.
آهی کشیدم و جواب دادم:
-بله؟ کارم داشتی؟!
-گفته بودی اگر خبری از هونیاک ساجدی شد بهت زنگ بزنم!
حس کردم دستهام به شدت به لرزه افتادن، انگار فهمید شوکه شدم چون گفت:
-میفهمم غیر منتظره بوده واست اما چون قول داده بودم خواستم که بهت اطلاع بدم اما اگر آمادگیش رو نداری بمونه برای بعد!
تند گفتم:
-نه نه، من باید ببینمش!
-بسیار خب، امشب راس ساعت هشت بیا به این آدرس البته فقط خودت تنها، بدون درساخانم!
-اما مامان میخواد هونیاک رو ببینه، میخواد باهاش حرف بزنه این حق طبیعیشه!
-من نمیدونم این چیزها رو خانم، فقط میدونم هونیاک خان گفتن در صورتی که با درساخانم بری اصلا خودش رو به شما نشون نمیده!
واقعا چقدر تنفر داشت نسبت به مامان، به نحوی که اصلا دلش نمیخواست نگاهش به نگاه مامان بیفته!
-باشه تنها میام.
-عالیه، آدرس رو واست پیامک میکنم فقط راس ساعت اونجا باشید که هونیاک خان اصلا از معطل شدن و وقت نشناسی خوشش نمیاد!
گوشی رو قطع کردم، باورم نمیشد بعد از چندسال بالاخره میتونم دوباره ببینمش!
دستی روی شونهام نشست که باعث شد از جا بپرم، با دیدن صورت خندان هارپر پرسشگرانه نگاهش کردم که به جای او ویلی گفت:
-حل شد، از فردا میتونه به صورت جدی آموزش رو شروع کنه، دوساعت در روز باید تمرین کنه با استاد!
گیج شده بودم، انگار ویلی فهمید چون پرسید:
-حالت خوبه دل آسا؟!
هارپر با نگرانی بازوم رو گرفت:
-چرا انقدر رنگت پریده؟ دل آسا؟!
وقتی دیدن جواب نمیدم به ناچار سوار ماشینم کردن و ویلی حرکت کرد.
باورم نمیشد که میتونم پدر واقعیم کسی که حالا مطمئن بودم هم خونِش هستم و بابامه رو بازم ببینم، اما چیزی که اشتیاقم رو کم میکرد این بود که هونیاک ساجدی حاضر نبود مامان رو ببینه و من فکر میکردم که این اصلا عادلانه نیست چرا که مامان چارهای نداشت جز قبول شرط کیان شهیادی!
جلوی یه کافی شاپ نگه داشت، هارپر بهم کمک کرد تا پیاده بشم، روی صندلی نشستم، هارپر کنارم نشست و رو به ویلی گفت:
-دستش سرده، یه چیزی مقوی سفارش بده یکم جون بیاد تو تنش.
ویلی دستپاچه گارسون رو صدا زد و از روی منو بهش سه تا آناناس گلاسه سفارش داشت و با رفتن گارسون رو بهم پرسید:
-کی بهت زنگ زد که اینجوری شدی عزیزم؟!
به سختی دهن باز کردم:
-سریتا.
چند لحظه هارپر و ویلی بهم نگاه کردن و بعد هارپر با غیظ پرسید:
-چیکارت داشت؟ همش زنگ میزنه تو رو بهم میریزه، بگو تو که دیگه به اهدافت رسیدی باند هم متلاشی شد برو دنبال زندگیت بابا!
-باهام قرار ملاقات گذاشت، هونیاک قبول کرده که من رو ببینه!
ویلی که هنوز توی بهت بود با این جملهام گفت:
-خب خوبه که، مگه تو منتظر همین فرصت نبودی؟!
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:
-خب آره ولی من میخواستم با مامان با هم بریم ملاقاتش ولی سریتا گفت که هونیاک به هیچ عنوان راضی نیست که با مامان روبهرو بشه!
اومدن گارسون و قرار دادن جامهایی خوشگل مملو از آناناس گلاسه باعث شد هر سه سکوت کنیم، ویلی جام رو جلوم گذاشت:
-باشه حالا بیا این رو بخور یکم حالت بیاد سرجاش!
هرسه مشغول خوردن شدیم، هارپر پرسید:
-چرا نمیخواد مامانت رو ببینه؟!
ویلی:
-اینکه مشخصه، به خاطر گذشتهها!
هارپر:
ولی به نظر من تو باید بری و به پدر واقعیت بفهمونی که درسا جون هیچ تقصیری نداشته، اون بین یه دوراهی سخت گیر افتاده بوده که تنها یک راه داشته تا بتونه جون عشقش رو نجات بده، نمیدونم هونیاک خان چرا انتظار بیجا داره و نمیتونه هضم کنه که نجات دادن یک نفر از مرگ از عشق واجبتره!
جام خالی رو هل دادم و کمی جلوتر گذاشتم، احساس میکردم خون درون رگهام جریان پیدا کرده و البته با حرف هارپر هم موافق بودم.
من باید میرفتم و از حق مامانم دفاع میکردم، باید میرفتم و به هونیاک ساجدی ثابت میکردم که مامانم بیگناهه!
رو بهشون لبخند زدم:
-ممنونم که کنارم بودید و کمکم کردید، بهترین راه و منطقی ترینش همینی بود که هارپر گفت، من باید برم و از حق مامانم دفاع کنم!
×××
ویلی ما رو رسوند ویلا و خودش رفت شرکت، هارپر هم ازم خداحافظی کرد و به ویلای خودشون رفت منم بیحال وارد ویلا شدم و خودم رو به سالن رسوندم.
کمی روی مبلهای توی سالن نشستم، مامان خونه نبود و بهترین فرصت بود تا استراحت کنم چون سرم به شدت درد میکرد، به ستایش خانم گفتم که برای ناهار صدام نکنه، به اتاقم رفتم و پس از تعویض لباسهام به تختم رفتم و خیلی زود خوابم برد.
×××
از پلهها پایین اومدم، خداروشکر کردم که سردردم خوب شده و خواب عصر سرحالم کرده بود، مامان توی سالن نشسته بود و مشغول خوندن یه کتاب بود.
روبهروش که نشستم با دیدنم کتاب رو بست و داد زد:
-زهراخانم دوتا قهوه لطفا!
بعد از اون خطاب به من گفت:
-چه خبرا؟ هارپر رو ثبت نام کردید؟!
-بله، خوشبختانه خیلی زود کارها انجام گرفت.
-خیلی خوب شد، اون دختر بیکار نمیتونست اینجا بمونه بعد از یه مدت افسردگی میگرفت!
سری تکون دادم که زهراخانم فنجونهای قهوه رو روی میز گذاشت، رو بهش گفتم:
-زهراخانم واسهی من امشب شام درست نکنید دعوت دارم!
زهراخانم با گفتن " چشم " رفت و مامان پرسید:
-خیر باشه، با کی قرار داری؟!
بی تفاوت گفتم:
-با یکی از مشتریهای شرکت.
خدا من رو ببخشه که مجبورم به مامان دروغ بگم، چون مطمئنا اگر بهش میگفتم اصرار میکرد که بیاد و اونوقت هونیاک خودش رو نشون نمیداد!
-بسیار خب، خوش بگذره.
خندهی کوتاهی کردم:
-مامان قرار کاریه، خوش گذشتن نداره که!
سری تکون داد و فنجونش رو بین دستهاش گرفت، بعد از خوردن قهوه به اتاقم برگشتم، سریع حاضر شدم چون دیگه زیاد فرصت نداشتم، حس میکردم پاهام مال خودم نیستن، از الان برای روبهرو شدن با پدر اصلیم استرس گرفته بودم!
سوییچ ماشین رو بین انگشتهام فشردم که در اتاقم زده شد و مامان وارد اتاق.
-یه چیز گرم تنت کن، هوا سرده بیرون!
-هنوز که پاییزه.
-این هوا از هوای زمستون بدتره چون گولت میزنه، یهو ملایمه یهو میشه مثل یخ!
خندهی کوتاهی کردم و جلو رفتم، گونهاش رو بوسیدم:
-منکه تو ماشینم اونجا هم تو رستوران، ولی چشم برای اینکه خیال شما راحت بشه همراه خودم یه سویی شرت بر میدارم.
-باشه، مواظب خودت باش.
بعد از رفتن مامان از اتاق خارج شدم و خودم رو سریعا به ماشین رسوندم، حق با مامان بود باد نسبتا سردی میوزید.
×××
از ماشین بیرون اومدم، قدمهام رو تند کردم تا زودتر خودم رو به داخل برج برسونم!
جلوی ورودی خواستم پول پرداخت کنم که نگهبان پرسید:
-ببخشید شما خانم دل آسا ساجدی هستید؟!
با تعجب گفتم:
-بله، اما شما من رو از کجا میشناسید؟!
لبخند عمیقی زد:
-آقای هونیاک ساجدی پول ورودی رو حساب کردن و توی رستوران گردان منتظر شما هستن!
گیج تشکر کردم، پس هونیاک ساجدی زودتر از من رسیده بود!
توسط آسانسور به رستوران رفتم، با تشریفات و تعارفات بیش از حد خدمه و پرسنل به سمت میز رزرو شده توسط هونیاک هدایت شدم و با دیدن مردی که کاملا رسمی و شیک لباس پوشیده و پشتش به من بود دستهام شروع به لرزیدن کرد، از خدمه تشکر و اونا رو راهی کردم.
جلو رفتم و انگار صدای کفشهام رو شنید چون بلافاصله ایستاد و به سمتم برگشت.
آهی عمیق از گلوم خارج شد، چقدر شبیه من بود یا نه درستتر بگم چقدر من شبیه او بودم!
چقدر مامان طی این سالها با نگاه به صورت من یادآوری شده براش چهره عشقی که به خاطرش از خودش گذشته، اشکهام ناخودآگاه فرو ریخت!
خیلی عجیب بود این اتفاق واسهی من، منی که سالها خودم رو سرد گرفتم و بی تفاوت!
جلو اومد و لحظاتی بعد در آغوشش فرو رفتم!
شدت اشکهام بیشتر شد و تازه میفهمیدم معنای داشتن تکیه گاهی مثل پدر یعنی چی!
-خوش اومدی دل آساجان.
به سختی خودم رو کنترل کردم، من اینجا نبودم که ضعیف نشون بدم و بی دفاع، من اومده بودم تا زندگی از هم پاشیده شدهی پدر و مادرم رو باز هم سروسامون بدم.
-سلام، متاسفم اگر دیر کردم!
به سمت مبلهای راحتی هدایتم کرد و لبخند گرمی بهم زد:
-نه تو به موقع رسیدی، من یکم برای دیدنت عجله داشتم اینه که زودتر رسیدم.
نگاهم رو به چشمهاش دوختم:
-اما چند مدته که من از طرف مهراب موسوی منتظر دیدن شما بودم و ازش خواسته بودم که همدیگه رو ببینیم تا دیروز خبری نشده بود!
تلخ خندید:
-اگر تو فقط چند روزه که در انتظاری و فهمیدی چی به چیه من به اندازه تمام موهای سرت، به اندازه تمام ثانیه ها، دقایق، ساعتهای زندگیت انتظار دیدنت رو کشیدم خواستم که در آغوش بگیرمت، بهت محبت کنم و جونم رو فدای تنها فرزندم بکنم ولی...!
سری تکون داد:
-میبینی که من از تو دلتنگترم!
جواب ندادم، یعنی بغض توی گلوم بهم اجازهی صحبت کردن نمیداد.
وقتی دید حرفی نمیزنم دستش برای گارسون بالا برد و درخواست دو بطری با دولیوان یکبار مصرف آب معدنی داد و رو بهم گفت:
-خوشحالم که نمردم و یکبار دیگه صورت قشنگت رو دیدم دل آسا!
بطری مقابلم قرار گرفت، هونیاک پس از تشکر از گارسون برام آب ریخت و به دستم داد که لاجرعه سر کشیدم، راه نفسم که باز شد دستمالی بیرون کشیدم و اطراف لبهام رو خشک کردم و رو بهش گفتم:
-داستان زندگیتون رو به تازگی از مامان شنیدم، اگر خیال میکنید که مامان به درستی برام تعریفش نکرده مایلم از زبون خودتون بشنوم!
اخمهاش درهم شد:
-نه، مادرت هر چیزی که گفته درست بوده، اون هیچوقت دروغ نمیگه خصوصا به تو!
-مادرم؟ یه جوری ازش یاد میکنید که انگار با شما هیچ صنمی نداشته و هیچوقت اطراف شما نبوده، ببخشید این رو میگم اما بهتره اصلا مامان رو مقصر گذشتهها ندونید که واقعا بی انصافیه!
پوزخندی به روم زد:
-میبینم که خیلی سفت و سخت مدافع مادرتی، خب حقم داری تو پیش او بزرگ شدی مسلما با اون خو گرفتی نه منی که فقط دورادور مواظبت بودم و همیشه حسرت گرفتن دستهات رو داشتم و درسا هر موقع که دلش خواسته تو رو لمس کرده و باهات انس گرفته، من کجا و مادرت کجا!
-اما خودتونم میدونید که زندگی توی یک عمارت سرد و بی روح و بدون هیچ گرمایی، ناخودآگاه آدما رو از هم دور میکنه، اگر من در کنار مامان بودم اما انگار که فرسنگها ازش دور بودم حتی دورتر از خودم به شما، چون زندگی با کیان شهیادی من رو به آدمی تبدیل کرده بود که بویی از محبت و عاطفه نبرده، آدمی که زندگیش و آدمهای اطرافش براش بی اهمیت بودن، من خودم نبودم تو تموم این سالها فقط یک مترسک بودم که کیان شهیادی هرجوری که صلاح دیده اون رو رقصونده و به ساز خودش کوک کرده، من کنار مامان بودم اما اون هیچوقت نمیتونست با من دردودل کنه هیچوقت نمیتونست من رو اونجور که دلش میخواد نوازش کنه و در آغوش بگیره، اون مادر بود و جرات نداشت حتی خصوصی با دخترش حرف بزنه، میبینید؟ انگار مامان هم مثل شما فقط چند ماهه که طعم داشتن یه دختر رو چشیده، طعم واقعی و دلچسب داشتن یه فرزند خونی، از وقتی که اومدیم ایران مامان فقط از جانب من محبت دیده چون من مردهی متحرکی بودم که فقط عروسک خیمه شب بازی کیان شهیادی میشدم و مامان جرات نداشت صداش در بیاد چون اعتراضش مصادف بود با تهدیدی از طرف کیان شهیادی که دهنش رو محکم میبست، شما و مامان رو من تازه پیدا کردم پس دلیلی نداره که بخوام طرفداری از یک نفر بکنم، نمیدونم چرا شما با این قضیه یه جوری برخورد میکنید که انگار نمیدونید ما توی عمارت چه شیطانی زندگی میکردیم و توی مشت چه آدمی اسیر بودیم، درسته برای شما خیلی سخت گذشته اینهمه سال ولی من و مامان هم اونجا خوش نبودیم، نفس راحت نکشیدیم، آزاد نبودیم، خوشبخت نبودیم که اگر بودیم الان من جلوی شما نَنشسته بودم، اینجا نبودم و شما رو پدر خودم نمیدونستم، ما هم زندگی نکردیم تموم این سالها رو، ما همیشه زیر ذره بین خودخواهی و شرارت بار کیان شهیادی بودیم و جرات نداشتیم مثل یه آدم عادی زندگی کنیم!
دوباره اشکهام راه افتاده بودن، لعنت به من که نمیتونستم مثل اینهمه سال خودم رو کنترل کنم و جلوی ریزش غرورم رو بگیرم، اما خوشحال بودم که لااقل نیمی از حرفهایی که بدجوری روی دلم تلنبار شده بود رو بزنم، مامان نباید مجرم این داستان شناخته میشد چون مامان بی گناه بود، اون فقط زیاد از حد عاشق و شیدا بود!
حرفی نمیزد، حتی مستقیم به چشمهام نگاه نمیکرد، انگار تازه داشت چشمش رو به حقایقی که اینهمه سال نتونسته بود بفهمه باز میشد و میفهمید که ما هم حتی بیشتر از او زجر کشیدیم، ما هم این سالها راحت نبودیم، زندگیمون سراسر عشق و خواستن و محبت نبوده بلکه سراسر وحشت و ترس و عذاب بوده!
پس از گذشت شاید یک ربع سکوت، بستهی دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و اینبار خیره شد به چشمهام:
-متاسفم دخترم، سختیهایی که کشیدم و انتظار و درد مثل پرده جلوی چشمهام سایه انداخته و خودخواهم کرده، باعث شده فکر کنم شماها راحت بودید اما حالا که فکر میکنم میبینم انگار بیشتر از من، تو و درسا تحت فشار بودید و عذابهای تحمیلی، خدا من رو ببخشه که چشمهام رو دیر به روی حقیقت باز کردم ولی ای کاش درسا اون موقع این پیشنهاد رو قبول نمیکرد، تا نه تو اذیت بشی نه من و نه خودش!
دستمال رو به صورتم کشیدم و در جواب گفتم: