Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
رعنا بیتفاوت به او نگاه کرد. درحال حاضر حرف هیچکس برایش مهم نبود!
تقریبا همهی مهمانها آمده و زمان برگزاری مراسم ساز شده بود. ترس در دل هر چهار نفر آنها رخنه کرده و دعا میکردند که امشب به خیر و خوشی تمام شود.
بهمن که اصولاً آدم کنجکاوی نبود، برای همین دلیل کار بقیه را درک نمیکرد. هرچه که کنار اون درخت خاک شده بود، به آنها ربطی نداشت. برای چه میبایست سر از کاری در میآوردند که پایانش همسان روز برای آنها روشن بود؟ تنها دلیلی که حاضر شده بود با آن سه نفر همراه شود این بود که نمیخواست رعنا فکر کند که او ترسیده!
با بلند شدن صدای ساز، پدر گلی عصای قهوهای رنگ چوبیاش را در دست گرفت و از روی صندلی برخاست. حین اینکه از مهمانها میخواست به سمت محل اجرای ساز بروند، نگاهش را به دخترش گلی دوخت. ظاهرا کار خلافی انجام نداده و چهرهاش آرام بود. بچهاش را به خوبی میشناخت و تمام روز نگران بود که مبادا گلی کار نابهجایی انجام دهد. امشب چند خانواده سرشناس در مراسم حضور داشتند و او مطمئن بود که یکی از آنها، به قصد خاستگاری گلی پا پیش خواهند گذاشت.
رعنا با دیدن پدر گلی که به سمت آنها میآمد، سریع از روی صندلی برخاست و به او سلام کرد. گلی هم به تابعیت از او بلند شد و پدرش، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرده و به سراغ بقیه مهمانها رفت.
کمی بعد باغ خالی شده و تنها صدای ساز و دست زدن به گوش میرسید. علی و بهمن خودشان را به میز رعنا رساندند و تصمیم گرفتند که هرچه سریعتر از باغ خارج شوند.
دخترها گوشهی دامن لباسشان را بالا گرفته و با قدمهایی بلند فاصلهی خودشان را با درب باغ کم کردند. پسرها هم پشت سر آنها به راه افتاده و علی هرازگاهی به عقب نگاه کرده و مواظب بود که کسی رفتن آنها را نبیند.
ارضا کردن کنجکاویشان درحال حاضر مهمتر از ترسی بود که به جانشان افتاده و هر لحظه بیشتر میشد.
همینکه پایشان را از باغ بیرون گذاشتند، علی چراغ کوچکی که در دست داشت را روشن کرد و گفت:
- مواظب باشین کسی زمین نخوره!
سپس بدون این که فرصت پاسخی از جانب آنها باشد، جلوتر از آن سه نفر راه افتاد.
رعنا و بهمن همزمان با هم گام برمیداشتند و او به خوبی میتوانست صدای نفسهای او را بشنود. زبانی بر روی لبش کشید و با کمی شک لب زد:
- ترسیدی؟
بهمن نیمنگاهی به رعنا انداخت و با ظاهر بیتفاوتش گفت:
- دیگه نه.
رعنا تای ابرویش را بالا پراند و مرموزانه خندید.
- پس ترسیدی!
- یعنی تو نترسیدی؟
رعنا شانههایش را بالا انداخت و حین این که سعی میکرد گوشهی دامنش اسیر چوبهای روی زمین نشود، گفت:
- چرا ترسیدم، ولی فرق من با تو اینه که من راحت به این موضوع اعتراف میکنم ولی تو نه!
علی بدون اینکه به سمت آنها بچرخد آرام لب زد:
- هیس، با هم بحث نکنین!
رعنا و بهمن سکوت کرده و به مسیر خود ادامه دادند. حرفهای گفته نشده در سرشان میچرخیدند و فرصت بازگویی آنها را نداشتند.
- رسیدیم.
بعد از اینکه هر چهار نفر دم عمیقی گرفتند. علی به سمت بیل و کلنگی که صبح کنار درخت مخفی کرده بود رفت و ثانیهای بعد حین اینکه بهمن را به سمت خود فرا میخواند، شروع به کندن زمین کردند. گرد و خاک بر روی لباسهای تمیزشان نشسته و عرق از صورت بهمن و علی میچکید.
با برخورد بیل به یک جسم سخت، دست از کندن برداشته و هر چهار نفر روی زمین زانو زدند. علی بدون اینکه آستینهای لباس سفیدش را بالا بزند، خاکها را از روی جسم برداشت.
- اینجاست، بالاخره پیداش کردیم!
رعنا با لبخند بدون اینکه به بقیه فرصت دهد تا جسم را از خاک بیرون بیاورند، خم شد و آنرا بیرون کشید. صندوقچهای سنگین حال کنار او قرار گرفته و از درون آن خبر نداشتند.
گلی کف دو دستش را بههم کوبید و درب صندوقچه را باز کرد.
- این چیه؟
بهمن با بهت دستش را درون صندوق برد و جسمی را که درون آن مخفی شده بود را بیرون کشید.
رعنا سریع برخاست و نزدیک بهمن نشست. یک سر گاو از جنس طلا که جای چشمهایش دو مهره سرخ رنگ داشت، میان دستهای لرزان بهمن بود.
- این طلاست؟
علی با دو انگشتش به سر گاو ضربه زد و زمزمه کرد:
- آره.
رعنا خودش را جلو کشید و درون صندوقچه را نگاه کرد. به جز آن سر دیگر چیزی وجود نداشت!
- عتیقهاس؟
علی سر گاو را از بهمن گرفته و با دقت بیشتری به آن نگاه کرد.
- نه فکر نکنم، انگار این رو سفارشی برای یکی ساختن!
بهمن ترسیده بود، کف دو دستش را بر روی زمین گذاشت و کمی به عقب خزید.
- بیاین این رو بذاریم سرجاش، توی بد دردسری میوفتیم.
رعنا با عصبانیت به سمت او چرخید. انگشت اشارهاش را به سمتش گرفت و با حرص لب زد:
- من این همه بدبختی نکشیدم که بفهمم اینجا چه خبره و بعدش بذارمش سرجاش!
گلی دستش را بر روی بازوی او گذاشت و زمزمه کرد:
- پس میخوای چهکار کنی؟
- یه جایی مخفیش میکنیم که فقط خودمون چهارتا ازش خبر داشته باشیم. اگه زبونتون رو کنترل کنین کسی نمیفهمه و این هم برای خودمون میشه.
بهمن پلکهایش را بر روی هم فشرد و گفت:
- بقیه نمیفهمن، ولی ما که میدونیم دزدی کردیم!
رعنا دندانهایش را بر روی هم سابید. این پسر چه مرگش بود؟
- این همه آدم دزدی میکنن ما هم روش. اگه قراره اونها برن جهنم، ما هم میریم.
بهمن سری از روی تاسف برای آنها تکان داد، دستهایش را بر روی زمین فشرد و برخاست. درکشان نمیکرد اگر پدرهایشان لب تر میکردند، بیشتر از ارزش این سر گاو نصیبشان میشد و حال اینگونه دست به دزدی زده بودند!
گامی به عقب برداشت و قبل از اینکه برود آستینش اسیر دست رعنا شد.
- بس کن بهمن، وقتی این رو بفروشیم میتونی زندگیت رو، زیر و رو کنی.
ابروهایش را درهم کشید. حاضر نبود بهخاطر زندگی راحتی که قرار بود نصیبش شود، قید وجدانش را بزند. دستش را محکم کشید و آستینش را از انگشتهای رعنا جدا کرد. بدون اینکه حرفی بزند عقب گرد کرد و به سمت محل برگزاری جشن راه افتاد.
رعنا با خشم رفتنش را نظاره کرد. بهمن آن فرد رویایی که در ذهنش ساخته بود نبود، بلکه یک آدم ترسو بود که این شخصیتش را پشت وجدانش مخفی کرده بود. دستش را محکم بر روی زمین کوبید و رو به علی گفت:
- این رو بیار بیرون و یه جای دیگه دفنش کن. جایی که فقط خودمون ازش خبر داشته باشیم و به عقل کسی هم نرسه که ممکنه کجا باشه.
علی سرش را به نشانهی تایید تکان داد و سپس گودال را از خاک پر کرد. گلی روی گودال را صاف کرده و همه چیز را به حالت سابق برگرداند. حال هر سه دنبال جایی مناسب برای دفن کردن مجدد آن شی میگشتند و هیچکدام گمان نمیکردند که عاقبت این کارشان، ممکن است تا سالیان درازی دنبالشان به راه بیوفتد و انتقام بگیرد!
***
« فصل چهارم: زمان حال »
سوفیا دست از خواندن ادامهی ماجرا برداشت و دفترچه را محکم بست. ترسیده بود و نمیخواست ادامه دفترچه را بخواند. سرش را به سمت راست چرخاند و با صورت محمد که در نزدیکی او قرار داشت روبهرو شد. آنقدر محو داستان شده بود که نفهمید کی محمد صندلیاش را جابهجا کرده و کنار او نشسته بود.
محمد نگاهش را از دفترچه گرفت و به چشمهای سوفیا دوخت. از این فاصله به راحتی میتوانست حس نهفته در چشمهایش را بخواند. بدون اینکه تلاشی برای بیشتر کردن فاصله بینشان بکند، لب زد:
- ترسیدی؟
سوفیا پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. این فاصله نزدیک دیگر چه کوفتی بود؟ سریع از روی صندلی برخاست و دستهایش را در سینه جمع کرد. کلمات از ذهنش فرار کرده و نمیدانست چه باید بگوید. عاجزانه پلکهایش را بر روی هم فشرد و دم عمیقی گرفت. خودش را به آرامش دعوت کرد و ثانیهای بعد لب زد:
- آره.
محمد به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را بر روی هم انداخت. به بیرون از مغازه خیره شد و گفت:
- پس چرا بقیهاش رو نمیخونی تا بفهمی که واقعا لازمه بترسی یا نه.
سوفیا سریع بر روی پاشنهی پا چرخید. حال دقیقا پشت سر محمدی قرار داشت که بر روی صندلی آرام نشسته بود.
- اگه واقعا لازم باشه بترسم چی؟
محمد دیگر نشستن را جایز ندانست، از روی صندلی برخاست و حین اینکه دست چپش را درون جیب شلوارش میبرد گفت:
- چرا باید بترسی؟
- اگه واقعا اون اتفاقاتی که برای مامان بزرگم رخ میداده به این ماجرا ربط داشته باشه چی؟
زبانی بر روی لبش کشید و با روشن شدن جرقهای در ذهنش، با چشمهایی که از تعجب درشت شده بود گفت:
- اگه کشته شدن گاوهای بابام هم به گذشته رعنا مربوط باشه چی؟
لرزش پاهایش را در بر گرفت و برای ثانیهای قلبش از تپش ایستاد. دیگر نمیتوانست بایستد و برای همین، بر روی زمین نشست.
محمد همچنان به بیرون خیره شده و متوجه نشستن سوفیا بر روی زمین نشده بود. او چیزهای اندکی میدانست اما مطمئن نبود که دانستههایش درست است یا نه؛ برای همین سخنی نگفت و در افکارش پرسه زد تا تکههای پازل را کنار هم قرار دهد.
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد و زمزمه کرد:
- چرا رعنا باید این رو به من بگه؟ خودم کم بدبختی داشتم آخه؟
محمد دست از تفکراتش برداشت و از روی صندلی برخاست. با دیدن سوفیا که بر روی زمین نشسته بود، تعجب کرد و تای ابرویش را بالا پراند. رنگ صورتش پریده و ظاهرش آشفته به نظر میرسید. گویا در این چند روز اتفاقات زیادی را پشت سر گذاشته و او از آنها خبر نداشت. دستهایش را درون جیبش مخفی کرد و گامی به جلو برداشت. ابتدا قصد کرد که کنار سوفیا بر روی زمین بنشیند اما ناگهان از انجام دادن فکرش، دست کشید و تنها گفت:
- گاوها؟
سوفیا چشم از سرامیکهای سفید گرفته و سرش را بالا آورد.
- یکی اومده گاوداری بابام و سر همهی گاوها رو بریده و رفته.
لبهای محمد با شنیدن این حرف به همدیگر دوخته شده و توان سخن گفتن را از او گرفتند. ترس به جانش افتاده بود. سخن پدرش درست از اب در آمده و میبایست دمش را روی کولش بگذارد و فرار کند.
سرمای پاییزی به جان مغازه خالی افتاده و لرز به تنشان نشسته بود. صدای بوقهای متعدد ماشینها، بر افکارشان خدشه میانداخت و تنها طنین نفس کشیدنشان بود که در چهار دیواری آنجا میپیچید.
سوفیا تمام توانش را جمع کرد و به آرامی از روی زمین برخاست. سوالات زیادی در سرش وول میخوردند و تنها کسی هم که پاسخ آنها را میدانست، اسیر خاکها شده بود. از طرفی مطمئن بود که رعنا او را در خطر نمیانداخت و از سوی دیگر واهمه داشت که مبادا مادر بزرگش خوشبین بوده و گمان اتفاقاتی که ممکن بود برای آنها رخ دهد را نمیکرد. دستش را به کمر زده و حین اینکه در کافه قدم برمیداشت، گفت:
- چرا رعنا باید دفترچه رو به من بسپاره؟ اینطور که از وکیلش شنیدم انگار یک هفته قبل از مرگش تاکید کرده بود که صندوقچه رو به من بسپارن.
محمد آب دهانش را فرو فرستاد و نگاهش را به بالا دوخت. سوفیا پشتش به او بوده و متوجه ترس نشسته در چشمهایش نمیشد. متوجه حرف او نشده و برای همین گیج لب زد:
- ها؟
سوفیا که گویا صدایی به غیر از افکارش را نمیشنید، جواب سوال خودش را زمزمه کرد:
- شاید از این کارش پشیمون شده و میخواسته من سر گاو طلایی که پیدا شده رو به صاحب اصلیش برگردونم.
این ایده تنها جوابی بود که منطقی به نظر میرسید مگر آنکه با خواندن ادامه دفترچه خلاف آن ثابت میشد.
ثابت ایستاد و به محمد نگاه کرد. محمدی که همچنان در افکارش پرسه زده و حرفهای پدرش را مرور میکرد. دستی بر پشت گردنش کشید و گامی به عقب برداشت. چگونه میبایست فاصلهی خودش را از سوفیا کمتر کند تا بزدلانه به نظر نرسد؟ قبل از اینکه جوابی برای سوالش پیدا کرده و آنرا اجرا کند، سوفیا دفترچه را از روی میز برداشته و درون کیفش گذاشت.
- برای امروز کافیه. ممنونم که بهم کمک کردی.
دست محمد از پشت گردنش برداشته شده و کنار بدنش ثابت ماند. با شرم لبخندی بر روی لب نشاند و گفت:
- کاری نکردم.
سوفیا دیگر شوق سابق را برای مغازهاش نداشت؛ برای همین بدون اینکه نیم نگاهی به پشت سرش بیاندازد، از آنجا خارج شد. محمد درب را بست و کلید را به سمت سوفیا گرفت. بدون اینکه حرف اضافهای بینشان رد و بدل شود، از هم خداحافظی کرده و هرکدام به سمت مقصد خودشان به راه افتادند.
***
یک هفته از روزی که سوفیا کافهاش را دیده بود میگذشت و هنوز ایدهای برای شروع کردن کارش نداشت. همهی اعضای خانواده به نوعی درگیر کار خودشان بودند ونمیتوانستند به او کمک زیادی کنند. سبحان کنکور داشت و بیشتر وقتش را در کتابخانه سپری میکرد. پدر هم درگیر پیدا کردن کسی بود که سرهای گاو را در خانهی پدری رعنا رها کرده و هیچ اثری از خود به جا نگذاشته بود.
محمد از زندگی سوفیا محو شده بود و خود او هم، تمایلی به دیدار مجدد با او را نداشت. همان روز در کاقه، ترس نشسته در چشمان محمد را دیده و به او حق داده بود که بخواهد پا پس بکشد و دیگر سراغی از او نگیرد. خود سوفیا هم بعد از شنیدن ماجرای خانهی رعنا، ترس بیشتری به جانش افتاده و چندباری میخواست زبان بگشاید و راجب چیزهایی که حدس میزد با بقیه حرف بزند؛ اما هربار به یاد تاکید مادربزرگش میافتاد که کسی از این ماجرا با خبر نشود.
امروز قرار بود به همراه مادر و پدرش ابتدا یک سر به گاوداری بزنند و سپس با هم، به سمت کافهای بروند که به سوفیا ارث رسیده بود. میخواست هرچه زودتر مستقل شدن را تجربه کند ولی دلیل نمیشد که بیگدار به آب بزند.
با باز شدن درب اتاق، بر روی تخت نشست و به قامت سبحان نگاه کرد. هنوز به مشترک بودن اتاقش با او عادت نکرده بود!
- مامان گفت زودتر آماده بشی.
سوفیا سرش را به نشانهی تایید تکان داده و کمی به جلو خزید. میز ارایشیاش دقیقا جلوی تخت قرار داشت و برای همین بدون اینکه به خودش زحمتی بدهد، دستش را دراز کرده و شانهاش را از روی آن برداشت.
سبحان بر روی صندلی نشسته و کتاب تستش را باز کرد.
- یادت نره از کافه برام عکس بگیری.
سرش را به نشانهی تایید تکان داد و سپس دل از تخت کنده و از جا برخاست. کشوی کوچک زیر میزش را گشود و لوازم آرایشش را بیرون آورد. میدانست اگر بخواهد مثل اکثر اوقات خوب به خودش برسد، زمان زیادی صرف آماده شدنش میشد برای همین تنها به زدن یک رژ اکتفا کرد تا صورتش رنگ پریده به نظر نرسد.
بیآنکه وسایل رها شده روی میز را درون کشو جا دهد، پردهای که نزدیک تختش نصب شده بود را کشید و لباسش را از تن در آورد. شرایط جدید زندگی برایش معذب کننده شده و همهی اینها به مادر بزرگی میرسید که مشخص نبود چیزهایی که در دفترش نوشته راست است یا نه.
مانتویی که از قبل گوشهی تخت گذاشته بود را چنگ زد و پوشید. گلهای سفیدی که بر روی پارچهی سرمهای رنگ آن حک شده بود، حس خوبی به او منتقل میکرد. آخرین دکمه را که بست، شلوارش را تن زد و مثل همیشه بدون اینکه موهایش را ببندد شالش را بر روی سرش انداخت و بعد از برداشتن موبایل و کیفش از اتاق بیرون رفت.
مادر و پدرش آماده بر روی مبل نشسته و منتظر او بودند. با دیدن سوفیا هر دو برخاسته و به سمت درب ورودی رفتند. مشخص بود که هیچکدام از آنها حوصلهی صحبت کردن را نداشتند. اگر چه در گذشته پدرشان حمایت زیادی از آنها نمیکرد اما همینکه همیشه خنده بر روی لب داشت، برای سوفیا نعمت بزرگی بود.
دم عمیقی گرفت و درب خانه را بست. همراه با پدر و مادرش سوار آسانسور شد. حسین دکمهی هم کف را فشرد و گفت:
- این پسره که اون روز توی روستا دیدمش، تونسته چهار تا گاو اونم با قیمت عالی برام پیدا کنه.
فرشته به سمت او چرخید و با رضایت گفت:
- خدا خیرش بده.
- آره واقعا، با این قیمت فقط میتونستم دوتا گاو بخرم. ولی الان چهارتا گاو دارم که شیر هم میدن.
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و دستهایش را در سینه جمع کرد.
- این پسره مطمئن هست؟
حسین سرش را به نشانهی تایید تکان داد و قبل از اینکه حرفی بزند، درب آسانسور باز شد. دقایقی بعد هر سه درون ماشین جای گرفته و به سمت گاوداری به راه افتادند. تنها صدایی که به گوش میرسید، طنین آهنگهای قدیمی بود که از ضبط ماشین پخش میشد. همه چیز خیلی سریع جلو رفت و پانزده دقیقه بعد، جلوی در گاوداری ایستاده و یک پسر جوان هم، به ماشین آنها چشم دوخته بود.
سوفیا دستش را به زیر چانه زده و به او نگاه میکرد. حس خوبی از او نمیگرفت و از طرفی چهرهی مردانه و نسبتا خوب او، برایش آشنا بود. این پسر که تقریبا سی سال سن داشت، زیادی آشنا به نظر میرسید!
با ایستادن ماشین، سوفیا لبهی شالش را درست کرده و سپس پیاده شد. زیر چشمی نگاهی به پسر انداخت که دست پدرش را گرم و صمیمی میفشرد. دم عمیقی گرفت و خودش را به خانوادهاش رساند. سلام بر لب جاری ساخت و پسر، چند ثانیهای در چشمهای او زل زد. آفتاب در چشمهای سیاه او میتابید و مژههایش را به رخ سوفیا میکشید. در نهایت لبخندی محو بر روی لبهای کشیدهاش نشاند و گفت:
- سلام.
سپس به همراه حسین، به سمت گاوداری رفت و مشغول صحبت کردن شدند. سوفیا از این فرصت استفاده کرده و خودش را به مادرش رساند.
- برای چی باید یه غریبه دلش به حال ما بسوزه و بهمون کمک کنه؟
فرشته که در برخورد اول جذب متانت و رفتار آن پسر شده بود، گوشهی لبش را گاز گرفت و با تشر گفت:
- با این حرفهات به چی میخوای برسی؟ پشت سر مردم غیبت نکن دختر!
سوفیا ناراحت شد. او چیزهایی را میدانست که بقیه از آن بیخبر بودند و این حق را به خودش میداد که شک به جانش بیوفتد. بیخیال صحبت کردن با مادرش شد، دستهایش را در هم گره زده و شروع به قدم زدن در گاوداری کرد که روزی، پر از گاو بود. آنقدر در افکار خودش گم شده و بدبختیهایش را مرور کرده بود که نفهمید کی به انتهای گاوداری رسید. کلافه پوفی کشید و بر روی پاشنهی پا چرخید. با دیدن سایهی آدمی که روی زمین دید، ترسیده و به آرامی نگاهش را بالا کشید. همان پسری که جلوی درب دیده بود، روبهرویش قرار داشت. مضطرب در چشمهایش زل زد و آب دهانش را فرو فرستاد. در این موقعیت چه کاری میبایست انجام دهد؟ لبخند بزند یا حرفی بگوید؟ دستهایش را مشت کرده و کمی به عقب گام برداشت.
پسر روبهرویش، تای ابروی پهنش را بالا پراند و دستهایش را در سینه جمع کرد. کاپشن چرمی که به تن کرده بود، به نظر سوفیا مناسب این هوا نبود!
- فکر کنم ترسیدید، معذرت میخوام.
سوفیا از حالت تهاجمی خارج شده و حین اینکه گامی به جلو برمیداشت تا از او فاصله بگیرد، گفت:
- خواهش میکنم.
سپس دستهایش را درون جیب مانتویش مخفی کرده و حین اینکه سعی میکرد به گامهایش سرعت ببخشد، از دور به پدر و مادرش نگاه کرد. از خدا ممنون بود که گاوداریشان بزرگتر نبوده و نباید بیشتر از این احساس ترسش را تحمل کند.
- فکر کنم نیاز باشه خودم رو بهتون معرفی کنم.
سوفیا ثابت ایستاد و او خودش را به کنارش رساند. در چشمهای او زل زده و حرفش را ادامه داد:
- عطا هستم. از این به بعد قراره یه جورایی شریک پدرتون باشم و نکته مهمتر اینه که بیشتر همدیگه رو میبینیم.
سوفیا توان سخن گفتن نداشت. از نزدیک شدن به غریبهها آنهم در شرایطی که دفترچه رعنا را خوانده بود میترسید، برای همین زبانش را بر روی لبش کشید و قبل از اینکه فکر کند چه باید بگوید، عطا نگاهش را از او گرفته، دستهایش را درون جیب شلوار پارچهایش مخفی کرده و به راهش ادامه داد.
سوفیا به رفتن او چشم دوخت و در ذهن به تن صدایش دقت کرد، زیبا و گیرا بود! با رسیدن این فکر به ذهنش، کف دستش را محکم به پشت سرش زد و گفت:
- توبه توبه!
عطا دم عمیقی گرفت. برای اینکه اعتماد او را جلب کند به گامهایش سرعت بخشید و برخلاف عادت همیشگیاش، تندتر راه رفت. برای رسیدن به این موقعیت تلاشهای زیادی کرده بود و اگر یک بار خطا میکرد ممکن بود همهچیز خراب شود. دستی به گردنش کشید و با نزدیک شدنش به حسین گفت:
- اندازه گاوداری تقریبا خوبه؛ ولی این تعداد گاوی که الان هست سریع سود خوبی بهمون نمیده.
حسین لبهی کتش را مرتب کرد و گفت:
- از ماجرایی که رخ داده خبر داری.
عطا سرش را به نشانهی تایید تکان داد و به بهانهی اینکه مجدد فضای گاوداری را زیر نظر بگیرد، بر روی پاشنهی پا کمی چرخید و به پشت سرش نگاه کرد. سوفیا تقریبا به آنها نزدیک شده بود. مثل همیشه آرام گام برمیداشت!
- آره خبر دارم، ولی میشه یه کار دیگه هم انجام داد. از اهالی اون روستا چندتایی هستن که گاو دارن و خب چون خونههاشون کوچیکه شرایط نگهداری از اونها براشون سخت شده. میتونیم بهشون پیشنهاد بدیم که گاوهاشون رو اینجا بیارن و ما ازشون نگهداری کنیم.
حسین دستی به ریشش کشید و به حرف عطا فکر کرد.
- بعد سود ما از کجا به دست میاد؟
- مثل یه مسافر که میره مهمونخونه و هزینه اسکانش رو میده، برای گاوها هم همینکار رو انجام بدیم با این تفاوت که هزینه ما از محصولاتی که اون گاو میده، برداشته میشه. گاوها کمکم زاد و ولد میکنن و زیادتر میشن. من خودم چندتاییشون رو دیدم که باردار بودن و حتی افرادی رو دیدم که توان پرداخت هزینههای نگهداری از اونها رو ندارن و حاضرن با قیمت پایینتر گاوهاشون رو بفروشن.
حسین از پیشنهاد او راضی به نظر میرسید. دردسر زیادی داشت اما میارزید. سرش را به سمت بالا و پایین تکان داد و گفت:
- خوبه، خوشم اومد.
عطا لبخند بر روی لب نشاند و با غرور به حسین نگاه کرد. اگر میتوانست یک کف جانانه برای خودش، بابت رسیدن به این موقعیت میزد!
- پس یه مهمونی ترتیب میدم با حضور اهالی روستا و کارکنان گاوداری. توی این مراسم ایدهمون رو مطرح میکنیم و مطمئنم که ازش استقبال خوبی میشه.
حسین گامی به جلو برداشت، دستش را بر روی شانهی عطا گذاشت و با رضایت گفت:
- خوبه، خدا خیرت بده پسر.
سپس از عطا فاصله گرفته و به سمت دفترش رفت. میبایست هزینههایی که ممکن بود برای اجرا کردن این ایده بدهند را دقیق حساب کند تا مبادا دوباره دچار ضرر نشوند.
فرشته که از بوی تعفن گاوها ناراضی بود، دقایقی قبل درون ماشین جای گرفته و سوفیا هم که حال نزدیک درب ورودی رسیده بود، گوشهای ایستاده و به آسمان بدون ابر خیره شد. رنگ آبیِ آسمان را دوست داشت و نگاه کردن به آن، آرامش خاصی را نصیب قلبش میکرد. دم عمیقی گرفت و به روزهایی فکر کرد که رعنا را به حیاط میآورد و با هم، عصرانه خورده و غیبت میکردند.
با رد شدن عطا از کنارش، توجه سوفیا از آسمان به او جلب شد. برای ثانیهای نگاههایشان در هم گره خورده، عطا به آرامی از او خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد.
با رفتن عطا، سوفیا سوار ماشینشان شده و بدون اینکه با مادرش صحبت کند، اینترنتش را روشن کرده و در فضای مجازی شروع به چرخیدن کرد. استوریهای دوستان دبیرستانش را دانه به دانه میدید و آنقدر غرق آنها شده بود که نفهمید کی پدرش سوار ماشین شده و حرکت کرده است. زمانی از افکار خود بیرون آمد که پدرش از او خواست برای مهمانی که به احتمال زیاد آخر هفته آن هم در خانهی عطا برگزار میشود، آمادگی داشته باشد. دم عمیقی گرفت و سرش را به شیشهی ماشین تکیه داد. میان این همه بدبختی، همین را کم داشت!
***
روز موعد برای مهمانی فرا رسیده بود و سوفیا به جای اینکه دغدغه آماده شدن را داشته باشد، مشغول درست کردن کیکی بود که میخواست آن را در منوی کافهاش قرار دهد. برای شروع نمیخواست از یک قناد کمک بگیرد چرا که اصلا مطمئن نبود کافهاش رونق خواهد گرفت یا نه. برای همین میخواست براساس تجربیاتی که از قبل برای پخت شیرینی و کیک کسب کرده بود، کارش را جلو ببرد.
لیوان شیر را به موادش اضافه و با همزن شروع به زدن آن کرد. این سومین کیکی بود که طی این چند روز میپخت و تا به الان، تنها یکی از آنها وارد منوی کافهاش شده بود. اضافه کردن روغن، آرد و ریختن مواد آماده شده درون قالب تنها ده دقیقه زمان برد و حال او حین اینکه میبایست غرغرهای مادرش را به جان بخرد، مشغول شستن ظرفها شد.
- برو آماده شو دختر، اینها رو من میشورم.
سرش را به طرفین تکان داد و نچی زیر لب گفت. قصدش اذیت کردن مادرش نبود، فقط میخواست خودش کار شروع کرده را به اتمام برساند.
- دیر میشه.
شیر آب را بست و بر روی پاشنهی پا چرخید. دست راستش را که خیس بود به کمر زد و گفت:
- ساعت چنده الان؟
- سه.
- ساعت چند میخوایم بریم؟
- شش.
شانههایش را بالا پراند و مجدد شیر آب را باز کرد.
- پس هنوز کلی وقت هست.
فرشته قید کلکل کردن با او را زد. هرچه که میگفت درنهایت او کار خودش را انجام میداد!
حین اینکه سوفیا آخرین دانهی ظرف را میشست، عطا از آشپزخانهاش بیرون آمد. بوی انواع غذا در خانه پیچیده بود و صدای خدمتکارهایی که مشغول تمیز کردن بودند، در گوشش میپیچید. از این شلوغی متنفر بود و برای اینکه صدایشان کمتر به گوشش برسد، اسپیکرش را روشن کرد و اجازه داد طنین آهنگ، در گوشه به گوشهی خانه بپچید. حال احساس آرامش میکرد! دم عمیقی گرفت و بر روی مبل نشست. پاهای کشیدهاش را بر روی هم انداخت و پلکهایش را بست. برای امشب زیادی ذوق داشت و اگر کسی میتوانست زمان را تندتر کند، حاضر بود پول خوبی بابت کارش به او بدهد.
تا رسیدن به سه گردنبندی باقی مانده، راهی نبود. اگر کمی صبر میکرد هم سوفیا نصیبش شده بود و هم گنجی که بالاخره به صاحب اصلیاش میرسید.
اینکه به چه بلایی نصیب بقیه میشد برایش مهم نبود، فقط میخواست آن مصیبتی که خودش طلب میکرد برای سوفیا رخ بدهد. انگشت اشارهاش را در هوا تکان میداد و زیر لب با موسیقی همخوانی میکرد. خدمتکارها که متوجه شلوغی بیش از اندازهشان شده بودند، از صدای خود کاسته و با کمترین نوایی که میتوانستند تولید کنند، به کار خود ادامه دادند.
هوا کمکم درحال تاریک شدن بود و سوفیا از کیکی که عطرش خانه را پر کرده، راضی به نظر میرسید. به پیشنهاد مادرش تصمیم گرفت که همین کیک را برش زده، تزیین کند و با خود به خانهی عطا ببرند.
یک ساعت تا رفتن زمان باقی مانده و سوفیا، مشغول مرتب کردن موهایش بود. چون که افراد زیادی در این مهمانی حضور داشتند و همهی آنها به نوعی پدرش را میشناختند، میبایست امشب عالی به نظر برسد؛ اما این باعث نمیشد که در آرایش کردن زیادهروی کند!
بعد از اینکه رژ لبش را بر روی لبهایش مالید، برخاست و دامن مشکیاش که بلندی آن تا پایین پایش بود را پوشید. شومیز شیری رنگش را هم تن زد و با انداختن یک شال بر روی سرش، کارش تمام شد.
سبحان به بهانه کنکور و ماندن در خانهی دوستش از آمدن به این مهمانی طفره رفته بود و سوفیا برای این کارش عجیب به او حسادت میکرد.
کت مشکیاش را از روی تخت برداشت و از اتاق بیرون رفت. فرشته با شنیدن صدای باز شدن درب از روی مبل برخاست و به سمت او آمد. به خوبی استایل او را بررسی کرده و درنهایت گفت:
- این همه گردنبند داری، یکی رو بنداز.
قبل از اینکه سوفیا مخالفت کند، فرشته ادامه داد:
- زود باش.
سوفیا کلافه پوفی کشید، عقب گرد کرد و به سمت اتاق رفت. کشوی زیر میز را گشود و بدون اینکه نگاه کند، یکی از گردنبندهایش را بیرون کشیده و پوشید.
بعد از اتمام کار، فرشته کیک تزیین شده سوفیا را به دست گرفت و حسین از مرتب بودن موهایش مطمئن شد. حال زمان رفتن به خانهی کسی رسیده بود که شناخت درستی از او نداشتند و تنها میدانستند که خانوادهاش از اهالی روستای رعنا هستند.
عطا آخرین دکمهی پیراهن سرمهای رنگش را بست و بعد از برداشتن ساعت صفحه گردش، از اتاق بیرون رفت. حین این که بند آن را میبست، از پلههایی که سمت راستش قرار داشت پایین آمد.
- کار ما تمومه آقا.
بدون اینکه نگاهی به خدمتکارش بیاندازد گفت:
- خسته نباشید. میتونین توی آشپزخونه استراحت کنین تا مهمونها بیان.
خدمتکار چشمی زیر لب جاری ساخت و با چشم و ابرو به بقیه اشاره کرد که به دنبالش راه بیوفتند.
عطا دم عمیقی گرفت و نگاهش را به تابلوی نقاشی شده روی دیوار دوخت. تابلویی که در ظاهر یک اثر هنری و در باطن، نمادی از سختیهایی بود که در طی این چندسال کشیده.
با بلند شدن صدای آیفون، خدمتکار مردی که جوان بود، از آشپزخانه بیرون آمد. مهمانها دسته دسته رسیده و عطا با خوشرویی و لبخندی که ظاهر شدنش روی صورت او بیسابقه بود، به آنها خوش آمد میگفت. تقریبا همه رسیده بودند که خانوادهی حسین پا در باغ کوچک این خانه گذاشتند. بوی خاک نمخورده اولین چیزی بود که به مشام سوفیا رسید و سرمایی که از این نم به تن او نشست باعث شد که لبههای کتش را به همدیگر نزدیک کند.