انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

شوالیه ادامه داد، صدایش این بار محکم‌تر، اما کمی لرزان: پرنسس آنابل رو هم خبر کنید! بگید... برادرش برگشته!
در امتداد راهروی سنگی، صدای قدم‌های شتاب‌زده طنین انداخت؛ طوری که گویی خودِ دیوارهای قصر هم از هیجان می‌لرزیدند.
درِ تالار غربی با شتاب باز شد. آنابل با ردایی بلند و موهایی که بی‌نظم روی شانه‌هایش ریخته بود ظاهر شد، چشم‌هایش نگران اطراف را جست‌وجو کردند، تا وقتی نگاهش روی او نشست.
وقتی او را دید، ایستاد. نفسش بند آمد. پادشاه، بعد از هفته ها جلویش بود؛ اما زخمی و رنگ‌پریده…
آنابل با چشمانی اشک آلود چند قدم جلو آمد. چارلز دستانش را دراز کرد و خواهرش را در آغوش گرفت.
آنابل همانطور که در آغوش برادرش بود با صدایی لرزان زمزمه کرد: چارلز… این همه مدت کجا بودی؟ چه بلایی سرت اومده؟
چارلز کمی فاصله گرفت، لبخند کمرنگی زد. دستش را به گونه ی آنابل کشید، اشک هایش را پاک کرد و گفت: داستانش… طولانیه، آنابل.
نگاه آنابل، آرام… لغزید و روی ماریا متوقف شد.
- این… کیه؟
ماریا صاف ایستاده بود. نگاهش را پایین نینداخت.
آنابل چند قدم به او نزدیک شد. چشم‌هایش تیزتر شد.
- تو… چهره ات خیلی آشناست، قبلا جایی ندیدمت؟
ماریا آرام گفت: نه. بانوی من
قبل از اینکه چیزی بیشتر گفته شود، صدای قدم‌های آهسته و حساب‌شده‌ای از دور آمد. همه سر برگرداندند.
لیدی ویکتوریا، زن عموی چارلز، با قامتی کشیده، لباسی تیره و چهره‌ای که هیچ‌وقت چیزی را کامل نشان نمی‌داد؛ کنارش، کاترین… دخترش، با لبخندی محو و نگاهی مرموزتر از آنچه نشان می‌داد بدون عجله جلو آمدند.
ویکتوریا نگاهش اول روی چارلز نشست.
- اعلیحضرت…
هر دو تعظیم کوتاهی کردند، اما نه از سر احساس… از سر آداب.
- بازگشت شما… شگفتی بزرگی‌ست.
کاترین کمی جلوتر آمد. نگاهش روی زخم‌های چارلز لغزید… بعد، آرام روی ماریا ثابت ماند.
- ظاهراً… تنها هم برنگشتید.
آنابل هنوز به ماریا نگاه می‌کرد. اما حالا، چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. تردید و شاید… یک جرقه‌ی شناخت.
- صبر کن…
قدم نزدیک‌تری برداشت. چشم‌هایش باریک شد.
- تو خیلی شبیه...
ماریا نفسش را آرام بیرون داد. قلبش تند می‌زد.
چارلز ناگهان قدمی جلو گذاشت، با اینکه هنوز به سختی ایستاده بود.
- آنابل، کافیه.
همه ساکت شدند. نگاهش، این بار، دیگر آن نگاه سرد گذشته نبود… اما هنوز قدرت داشت.
- این زن… جون منو نجات داد.
مکثی کوتاه کرد.
- کنار من می‌مونه.
کاترین ابرویی بالا انداخت.
- در چه جایگاهی، اعلیحضرت؟ معرفیش نمی‌کنید؟
چارلز نگاهش را به آن‌ها دوخت.
- اسمش الاست، در جایگاه همسر آینده‌ام کنارم می‌مونه، سؤال دیگه ای دارید؟
همه در سکوتی سرد، حیرت‌زده و متعجب به ماریا نگاه کردند.
ماریا چشم‌هایش را بست. برای یک لحظه کوتاه، وقتی بازشان کرد اشکی آرام روی گونه‌اش لغزید؛ اشکی که ترکیبی از ترس بود و هیجان...
از شروع سرنوشتی که هرگز فکر نمی‌کرد روزی در انتظارش باشد.
 
آخرین ویرایش:
دو نفر از شوالیه ها جلو آمدند.
یکی از آن‌ها با صدایی محتاطانه گفت: اجازه بدید، اعلیحضرت… شما رو به اتاقتون می‌بریم. باید استراحت کنید.
چارلز خیلی آرام سرش را تکان داد.
شوالیه‌ی دیگر ادامه داد: حکیم قصر رو خبر کنید.
چارلز دستش… هنوز در دست ماریا بود.
شوالیه ها مکث کوتاهی کردند، بعد با احتیاط، چارلز را از ماریا گرفتند.
اما وقتی بینشان فاصله افتاد، ماریا ناخودآگاه قدمی جلو آمد.
در همان لحظه، دست چارلز… دوباره به سمت او کشیده شد.
نمی خواست رهایش کند. ماریا دستش را گرفت.
چارلز خطاب به شوالیه‌ها آهسته اما واضح گفت: اتاقِ کناریِ اتاقِ من رو براش آماده کنید.
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. شوالیه‌ها با تعجب به هم نگاه کردند.
- چند دست لباس مناسب براش بیارید.
چارلز ادامه داد، صدایش حالا کمی محکم‌تر بود.
- حمام را هم برایش گرم و آماده کنید… هر چیزی که نیاز داره… بدون تأخیر فراهم کنید.
شوالیه‌ها سر خم کردند و گفتند: اطاعت می‌شود، اعلیحضرت.
چارلز دستش را آرام بالا آورد و روی گونه‌ی ماریا گذاشت.
برو… یک حمام گرم کن… استراحت کن…
مکثی کرد؛ لبخندی کوچک بر گوشه‌ی لبش نشست، لبخندی که همه برای اولین بار در چهره‌ی پادشاه می‌دیدند.
- دوستت دارم.
این جمله، آرام گفته شد.
ماریا نفسی لرزان کشید. اشک روی مژه‌هایش لرزید و جاری شد، لبخند زد، لبخندی که آمیخته‌ از شادی، ترس و امید بود. اما چیزی نگفت. لازم نبود. سکوتش خود پاسخ بود؛ پاسخی بود که هزاران حرف را در خود داشت.
در حالی که شوالیه‌ها او را آرام دور کردند، نگاهشان هنوز در هم گره خورده بود.
پادشاه و دختری که او را از مرگ نجات داده بود، قدم به قلبِ سرنوشتی گذاشتند که دیگر بازگشتی از آن نبود.
 
تالار اصلی قصر در طلوع صبح با شکوهی وصف ناپذیر می‌درخشید.
ستون‌های مرمرین، چون ستون‌های معبدی باستانی، سر به فلک کشیده بودند و پرده‌های مخملی، با رنگ‌هایی که آبی اقیانوس را به یاد می‌آوردند، بر پنجره‌های بلند آویخته شده بودند.
قدم‌های سنگین شوالیه‌ها و صدایِ نرمِ کفش‌های ماریا، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد.
ماریا چند قدم عقب‌تر، اما نزدیک، همراهشان می‌آمد. نگاهش لحظه‌ای از چارلز جدا نمی‌شد.
هر قدم را با دقت برمی‌داشت. اینجا… همان جایی بود که سال‌ها پیش از آن رانده شده بود. حالا با قلبی رنج کشیده از سال‌ها دوری از عشقش به این قلعه‌ی سرد بازگشته بود.
چند خدمتکار از دور ظاهر شدند. با دیدن چارلز، تعظیم کردند؛ اما وقتی چشم‌شان به ماریا افتاد مکث کردند، شناختن یا شاید شک کردند.
آیا این همان دختر خدمتکاری بود که سال‌ها پیش تبعید شده بود؟
آن‌ها به جلوی درِ اتاق پادشاه رسیدند. درهای سنگین با صدایی آهسته باز شدند.
چارلز قدمی به داخل اتاق برداشت، اما ناگهان ایستاد. همه مکث کردند. او به سختی برگشت. ماریا جلوی در اتاق کناری ایستاده بود. برای لحظه ای نگاهشان به هم گره خورد؛ نگاهی که در آن‌ تمامِ گذشته و آینده‌ای که هنوز نوشته نشده بود، موج می‌زد.
درِ اتاق ها به آرامی پشت سرشان بسته شد.
سه ندیمه داخل اتاق بودند. با لباس‌های ساده، سرهای اندکی پایین و نگاه‌هایی که گاهی دزدکی بالا می‌آمدند.
یکی از آن‌ها جلو آمد و با لحنی مؤدبانه گفت: بانو، حمام آماده‌ست.
- بانو…! این کلمه، هنوز به گوش ماریا غریبه بود.
ماریا نگاهی کوتاه به اطراف انداخت. اتاق، وسیع و باشکوه بود. با پنجره‌ای بلند، رو به باغی سرسبز، چون تابلویی زنده، منظره‌ای آرامش‌بخش را به نمایش می‌گذاشت. پرده‌هایی حریر، تختی که بیش از حد نرم و فاخر به نظر می‌رسید، همه‌چیز، برخلاف زندگی‌ای که از آن آمده بود؛ مرتب و بی‌نقص بود.
ماریا آرام سر تکان داد.
ندیمه‌ها لباس‌هایی تمیز و لطیف روی تخت گذاشتند.
- این‌ها برای شماست.
ماریا به پارچه‌ها نگاه کرد. دستش را روی یکی از آن‌ها کشید.
لحظه‌ای چشمانش را بست. به گندمزار فکر کرد، به بوی خوش ساقه‌های بریده… و بعد، به گرمای دست چارلز روی صورتش.
چشم‌هایش را باز کرد و به دستان خودش نگاه کرد؛ لطافت لباس‌ها با زبری دستانش، که یادگار سال‌ها کارگری کردن بود، تضادی عمیق داشت.
- حمام کجاست؟ صدایش آرام بود.
یکی از ندیمه‌ها ماریا را تا جلوی اتاق حمام همراهی کرد؛ بعد هر سه ندیمه از اتاق اصلی خارج شدند.
بخار، فضای حمام را پر کرده بود. آب، آرام در حوضچه‌ی سنگی می‌لرزید.
ماریا چند لحظه همان‌جا ایستاد و فقط نگاه کرد؛ بعد… آرام لباس‌های ساده‌اش را کنار گذاشت و وارد آب شد؛ گرمای آب، مثل موجی آرام، دور بدن خسته‌اش پیچید.
چشم‌هایش را بست. نفسش لرزید، آب تا شانه‌هایش بالا آمد و خستگیِ این روزها کم کم از تنش بیرون کشیده شد.
ماریا با صابون مخصوصش که با خود آورده بود، شروع به شستن خود کرد. صابونی به رنگ خورشید که ترکیبی از گل‌های معطر بود، صابونی که اولین بار مادرش برایش درست کرده بود؛ از ترکیبِ گل‌هایی که فقط آن‌ دو نفر می‌شناختند. ماریا هنوز هم عاشق بویش بود؛ بویی که هر بار، خاطره‌ای از گذشته، از خانه، از کودکی را در او زنده می‌کرد و بهش احساس امنیت می‌داد.
دقایقی بعد، وقتی از حمام بیرون آمد، نسیمی خنک‌ به پوست گرمش خورد. حوله‌ای نرم دور خود پیچید، موهایش را با حوصله خشک کرد و لباسی به رنگ یاسی پوشید؛ لباسی سبک، با پارچه‌ای ظریف که روی پوستش می‌لغزید.
ماریا به سوی آینه‌ای که گوشه‌ی اتاق بود رفت. لحظه‌ای مکث کرد؛ بعد آرام مقابلش ایستاد. به خودش نگاه کرد… و برای لحظه‌ای، کسی را که می‌دید، نشناخت.
آن دختر خدمتکار دیگر آنجا نبود. لباسی که بر تن داشت، او را به ملکه‌ای شبیه کرده بود؛ اما چشم‌هایش هنوز همان چشم‌ها بودند؛ فقط عمیق‌تر، خسته‌تر و شاید کمی، شجاع‌تر...
دستش را آرام بالا آورد و روی گونه‌اش کشید؛ در آینه، با چشمانی که در آن امید و ترس موج می‌زد، زیر لب، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: من هنوز… ماریام؟ یا… الا؟
 
در همین لحظه… پشت در دو سایه به ماریا نگاه می‌کردند.
ویکتوریا: دیدیش؟
کاترین، با صدایی آروم گفت: دیدم. اون خطرناکه.
ویکتوریا لبخند زد.
- اون فقط یه دختره کارگره
کاترین آرام جواب داد: نه… اون داره قلب چارلزو بدست میاره؛ باید قبل از اینکه بیشتر از این ریشه بدوونه… قطعش کنیم.
ویکتوریا سرش را کمی کج کرد.
- آروم… یا دردناک؟
کاترین نگاهش را به در دوخت.
- دردناک...
داخل اتاق، ماریا هنوز جلوی آینه ایستاده بود. بی‌خبر از اینکه… جنگ واقعی تازه شروع شده بود.
نور صبح حالا کامل وارد اتاق شده بود و روی موهای عسلی‌اش می‌نشست.
نگاه ماریا به سمت پنجره‌ی بلند اتاق لغزید. با گام‌هایی آرام به سمتش رفت. باغ، زیر نور صبح، زیباتر شده بود؛ گل‌های رز، عطرشان در هوا پیچیده بود. راه‌سنگی‌های باریک، بوته‌های هرس‌خورده، درختانی که سال‌ها پیش فقط ساقه‌های نازک و لرزانی بودند، اما حالا روی چمن‌ها سایه انداخته بودند. فواره‌ی کوچک وسط باغ، آب را با نظمی آشنا بالا می‌فرستاد؛ صدایش، هرچند کم، تا اینجا می‌رسید.
نفسش لحظه‌ای بند آمد. در میان این همه زیبایی، ناگهان، خاطره‌ای دور از دوران کودکی‌اش در قصر را بیاد آورد. از روزهای بی‌دغدغه و شادی که در این قصر سپری کرده بود. به یاد آورد که با پیراهنی سفید و موهای باز، در میان گل‌ها می‌دوید و صدای خنده‌هایش، باغ را پر می‌کرد.
دسته‌ای از گل‌ها را جمع کرد و به سمت زنی که روی نیمکت سنگی نشسته بود، دوید.
- مامان! نگاه کن! اینارو برای تو چیدم.
مادرش لبخند زد؛ لبخندی خسته، اما گرم و گل‌ها را ازش گرفت.
- مرسی عسلم
ماریا ریز خندید.
صدای نفس‌زنان سربازی از دور شنیده شد. یکی از محافظ‌ها، جوانی با صورت آفتاب‌سوخته، از گوشه‌ی باغ ظاهر شد و با لحنی که می‌خواست جدی باشد اما نگرانی در آن پیدا بود، گفت: خانم… بهتره کوچولو خیلی دور نره. اگر کسی ببینه…
مادرش لحظه‌ای سرش را پایین انداخت، بعد دستی به موهای دخترش کشید.
- الان برمی‌گردیم تو، قول می‌دم.
خاطره، مثل بخاری روی شیشه، آرام‌آرام محو شد.
ماریا پلک زد. باغ، دوباره به زمان حال برگشته بود. همه‌چیز، منظم‌تر، ساکت‌تر و رسمی‌تر به نظر می‌رسید. نفس عمیقی کشید. هوای آمیخته با عطر باغ در سینه‌اش نشست.
قصر، خانه‌ی او بود. اینجا جایی بود که همیشه به آن تعلق داشت، قبل از آن‌که دنیا تصمیم بگیرد او را از اینجا جدا کند. حالا، با تجربه‌های تلخ و شیرین به باغ نگاه می‌کرد.
این خاطرات، خیلی زود جای خود را به خستگی و خواب آلودگی‌اش دادند. خمیازه‌ای کشدار چشمان ماریا را پر از اشک کرد. احساس خستگی عمیقی، تمام وجودش را فرا گرفت، پرده‌ی سنگین را کشید و اتاق را در تاریکی فرو برد. نور صبحگاهی، جای خود را به تاریکی دلپذیری داد.
به سمت تخت رفت، با احتیاط، انگار می‌ترسید چیزی را خراب کند، گوشه‌ی آن نشست. تخت، گرم و نرم بود و به محض نشستن روی آن، احساس آرامش و راحتی به او دست داد. انگار هنوز مطمئن نبود حق دارد روی چنین تختی دراز بکشد یا نه... دستش را روی ملحفه‌ی تمیز کشید. پارچه خنک بود؛ تضادی دلنشین با گرمای پوستش داشت.
سرش را روی بالش گذاشت. بوی پارچه‌ی تازه‌شسته شده و اندکی عطرِ خیلی ملایم، به مشامش خورد. دستانش را زیر سرش گذاشت و با چشمانی نیمه‌باز، به سقف نگاه کرد.
نفس‌هایش آرام و منظم شدند. صدای باد، صدای پرندگان، حتی صدای نفس‌های خودش، در این سکوتِ مطلق، شنیده می‌شد. دقایقی را در این حالت ماند، گویی زمان متوقف شده بود.
بعد، خستگی، مثل موجی آرام، او را در خود غرق کرد. چشمانش سنگین شد و پلک‌هایش به آرامی بسته شدند.
آخرین تصویری که از ذهنش گذشت، صورت مادرش بود؛ خسته بود، اما لبخند‌ به‌ لب داشت...
پلک‌هایش سنگین‌تر از آن بودند که بتواند دوباره بازشان کند. ماریا، در خوابی عمیق فرو رفت؛ خوابی که شاید اولین خوابِ آرامش‌بخش او در سال‌های اخیر بود؛ او را به دنیای رویاها برد.
وقتی چشم‌هایش را باز کرد، نور عصر، به سختی، از پشت پرده‌ی کشیده شده به داخل اتاق می‌تابید.
 
آخرین ویرایش:
ماریا نمی‌دانست چه مدت گذشته است. فقط صدای نفس خودش را می‌شنید؛ آرام، سنگین، عمیق.
اتاق نیمه تاریک بود، نوری کمرنگ و نارنجی، از لبه‌های پرده‌ها به اتاق می‌تابید و خطوط باریکی از غروب را روی زمین و دیوار می‌کشید. هوا دیگر مثل صبح خنک نبود؛ گرمای ملایم عصر در اتاق نشسته بود.
ماریا چند لحظه خیره به سقف ماند. سرش کمی سنگین بود؛ همان حس همیشگی بعد از خوابی که زیادی عمیق و طولانی باشد.
نمی‌فهمید دقیقا کجاست؟ چرا اینجاست؟ تا این‌که آرام، بوها به کمکش آمدند. بوی پارچه‌ی تازه‌شسته، بوی خوش موهایش، لطافت ملحفه زیر دستانش و دردی خفیف که در عضلاتش حس می‌کرد.
نفس عمیقی کشید. بعد، به‌ آرامی سرش را به طرف پنجره چرخاند. از دور صدای فواره و آواز پرنده‌ای که انگار دیرتر از بقیه، راه خانه را پیدا کرده بود؛ شنیده می‌شد.
همان لحظه، صدای خیلی آرامی از گوشه‌ی اتاق آمد.
ماریا، هنوز بین خواب و بیداری بود، چشم‌هایش را بیشتر باز کرد، نگاهش را در تاریکی چرخاند تا منبع صدا را پیدا کند.
کنار دیوار، روی صندلی، دختری نشسته بود. یکی از ندیمه‌ها بود. نگاهش آرام بود اما کمی مضطرب به نظر می‌رسید.
به‌ محض این‌که دید ماریا تکان خورد، سریع از جا بلند شد.
- بانو…؟ بیدار شدید؟
چند ثانیه طول کشید تا کلمه‌ها را در ذهنش پیدا کند.
- بانو. هنوز روی زبانش غریبه بود.
با صدایی گرفته و خواب‌آلود، زیر لب پرسید: ساعت چنده…؟
ندیمه یک قدم جلو آمد.
- نزدیکای عصره، بانو. خورشید داره غروب می‌کنه.
ماریا تلاش کرد بنشیند؛ موهای به‌هم‌ریخته‌اش روی شانه‌هایش ریخت.
ندیمه با دست‌های درهم‌گره‌کرده ادامه داد: اعلیحضرت... از صبح که خوابتون برد، به هیچ‌کس اجازه ندادند بیدارتون کنند، گفتند… بذارید استراحت کنه. این چند روز خیلی خسته شده.
سکوت کوتاهی بین‌شان نشست.
صداهای ضعیفی از بیرون می‌آمد؛ صدایی که کسی را از دور صدا می‌زد، پرنده‌ای پر زد و... جایی در باغ، درِ چوبی‌ای بسته شد.
ماریا در آن اتاق نیمه تاریک برای اولین بار، حس عجیبی را تجربه کرد. احساس کرد این اتاق به او تعلق دارد؛ نه به اندازه‌ای که باورش کند، اما به اندازه‌ای که نخواهد از آن فرار کند.
دستش را روی صورتش کشید، انگار می‌خواست بقیه‌ی خواب را از پلک‌هایش پاک کند.
چند ثانیه بعد، گفت: چارلز، چیز دیگه ای نگفت؟
ندیمه برای لحظه‌ای نگاهش را پایین انداخت. صدایش کمی آهسته‌تر شد.
- گفتند… وقتی بیدار شدید، بهشون خبر بدیم.
ماریا نگاهش برای لحظه‌ای دوباره به سمت پنجره‌ رفت، بعد به دستان خودش برگشت.
ندیمه ادامه داد: اگر اجازه بدید بانو… برم بهشون خبر بدم که بیدار شدید؟
ماریا نفسی آرام کشید و سرش را اندکی بالا گرفت و گفت: باشه.
صدایش هنوز آرام بود.
- بهش بگو بیدار شدم.
ندیمه تعظیم کوتاهی کرد.
- چشم، بانو.
بعد به‌ سمت در رفت و از اتاق خارج شد. وقتی در پشت سرش بسته شد، ماریا تنها ماند؛ در اتاق نیمه‌تاریک، قلبش، کمی تندتر از قبل می‌زد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت. گرمای پوستش را حس کرد… و زیر آن، ضربانی که آرام نمی‌شد.
لحظاتی بعد از تخت پایین آمد؛ ملحفه هایش را مرتب کرد، بعد به سمت آینه رفت، چند رشته مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. شانه‌اش را برداشت و آرام شروع کرد موهایش را شانه کردن... بعد، با دقت شروع به بافتن کرد. رشته‌ها را یکی‌یکی جدا کرد و در هم تنید… وقتی تمام شد، پایین موهایش را با پاپیونی مشکی بست.
 
دقایقی بعد، ضربه‌ای آرام به در خورد. ماریا، که هنوز زیر نور ملایم عصرگاهی غرق در افکارش بود، سرش را بلند کرد؛ در به آرامی باز شد و چهره‌ای کنجکاو و در عین حال مهربان، در چارچوب ظاهر شد.
- آنابل.
- می‌تونم بیام داخل؟ صدایش، آرام و مؤدبانه بود.
ماریا سرش را تکان داد.
- بله.
آنابل چند قدم جلو آمد. بعد از چند ثانیه سکوت، آرام گفت: حالت بهتره؟ صدایش نرم بود...
- بهترم.
سکوتی دوباره بین‌شان نشست. آنابل کمی نزدیک‌تر آمد. دستش را روی پشتی صندلی چوبی گذاشت، اما ننشست؛ گویی نمی‌خواست حریم خصوصی ماریا را بیش از حد نقض کند.
- برادرم خیلی نگرانت بود. اونو تا حالا اینطوری ندیده بودم.
ماریا گفت: آدم‌ها تغییر می‌کنن.
آنابل لبخند زد. نگاهش به تختِ مرتب‌شده و لباس‌های روی تخت افتاد.
- اتاقت رو دوست داری؟
ماریا مکث کرد. نگاهش کوتاه به اطراف چرخید.
- هنوز… عادت نکردم؛ اما اتاق قشنگیه...
آنابل نگاهش دوباره روی صورت ماریا ثابت شد. چشمانش پر از کنجکاوی بود.
- اسمت الا بود؟
ماریا آرام سر تکان داد.
- اسم قشنگیه.
آنابل چند لحظه سکوت کرد، انگار در حال سنجیدن کلمات بود. بعد با لحنی صمیمی‌تر پرسید: از کجا اومدی، الا؟
ماریا نفس آرامی کشید.
- از یه دهکده‌ی دور.
آنابل سرش را تکان داد، نگاهش به دست‌های ماریا افتاد؛ دست‌هایی که حالا تمیز و نرم به نظر می‌رسیدند، اما هنوز ردِ سال‌ها کارِ سخت بر آن‌ها باقی مانده بود.
- تو مزرعه کار می‌کردی؟
ماریا ناخودآگاه دست‌هایش را آرام در هم جمع کرد.
- بله...
- با چارلز چجوری آشنا شدی؟
ماریا در جواب دادن به این سؤال مردد ماند. قلبش تندتر زد.
- شاید... چارلز بخواد از خودش بشنوی.
آنابل لبخند محوی زد.
- شاید... بعد آهسته به سمت در رفت. دستش روی دستگیره قرار گرفت، اما قبل از باز کردن، لحظه‌ای مکث کرد و به ماریا نگاه کرد.
- می‌بینمت...
در را باز کرد و بدون عجله، از اتاق خارج شد.
ماریا چند لحظه همان‌جا ایستاد. سکوت اتاق، دیگر آرامش‌بخش نبود؛ دستش ناخودآگاه روی بافت موهایش رفت؛ انگشتانش پاپیون مشکی را لمس کردند.
زیر لب، تقریباً بی‌صدا گفت: اینجا… قراره سخت‌تر از چیزی باشه که فکر می‌کردم.
به آینه نگاه کرد. می‌دانست که این قصر، برایش خانه‌ی امنی نخواهد بود؛ بلکه میدان جنگی است که چارلز او را در مرکز آن قرار داده... باید برای نبردی سخت آماده باشد، حتی اگر هنوز نمی‌دانست دشمنانش چه کسانی هستند.
 
ماریا آهسته به سمت پنجره رفت. پرده‌ها هنوز بسته بودند. به آرامی، پرده‌ها را کنار زد، نسیم خنکی وزید و بوی خاک باران‌خورده و گل‌های شب‌بو داخل اتاق پیچید. به باغ نگاه کرد. درختان و گل‌ها، در سایه، رنگ‌هایشان را از دست داده بودند.
چند قدم به عقب برگشت و روی تخت نشست. افکارش چون پرندگان سرگردان، در پیچ و خم ذهنش پرواز می‌کردند. چرا آنابل به اینجا آمد؟ هدف او از این گفتگوی کوتاه چه بود؟ شاید پرسیدن درباره‌ی گذشته‌ی او، صرفاً از روی کنجکاوی بود.
چند لحظه، همان‌جا نشست و به فکر فرو رفت. بعد، آرام بلند شد و به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را چرخاند. در، به آرامی باز شد و ماریا، به بیرون نگاه کرد.
راهرو خالی بود و تنها صدای قدم‌های دوری از طبقه پایین شنیده می‌شد.
با خود اندیشید: شاید چارلز، پایین باشد.
از اتاق بیرون آمد و به سمت پله‌ها رفت. پله‌ها را با دقت پایین رفت، به طبقه پایین رسید. اتاق ناهارخوری خالی بود. تنها چند نفر از خدمتکاران، در گوشه‌ای، با صدایی بسیار کم، در حال صحبت بودند. ماریا با احتیاط نزدیک شد و شنید که آن‌ها درباره‌ی او و چارلز حرف می‌زنند.
شایعاتی که چون زهر، در هوا پراکنده می‌شدند. ناراحتی، چون پتک سنگینی بر سرش فرود آمد. روی پله‌ها نشست و با قلبی فشرده، به حرف‌هایشان گوش سپرد.
چند دقیقه بعد، ضربه‌ای کوتاه به شانه‌اش خورد.
- بانو...
ماریا از جا پرید و با تعجب برگشت. همان دختر ندیمه‌ای که در اتاقش بود تعظیم کوتاهی کرد و ادامه داد: اعلیحضرت در اتاقشون منتظر شما هستند.
ماریا سرش را به آرامی تکان داد.
- باشه. صدایش آرام بود.
آن‌ها به سمت اتاق چارلز حرکت کردند. صدای قدم‌های ماریا آرام بود، اما در راهرو می‌پیچد. جلوی در ایستاد و لحظه‌ای مکث کرد، دستش را روی سینه‌اش گذاشت. ضربان قلبش آرام نمی‌شد.
به در نزدیک‌تر شد و آرام ضربه زد. بعد آرام دستگیره را چرخاند و در را باز کرد.
بوی خوش هیزم و عطر خنک و آشنای چارلز، در اتاق پیچیده بود.
اتاق، روشن بود… اما نه پرنور؛ نور شمع‌ها، سایه‌ها را نرم و کش‌دار روی دیوارها انداخته بود و فضایی رمانتیک و در عین حال مرموز ایجاد کرده بودند.
چارلز کنار پنجره‌ای بزرگ ایستاده بود. دستش روی لبه‌ی سنگی پنجره قرار داشت و به بیرون خیره شده بود.
ماریا وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. چند قدم جلو آمد…
چارلز آرام برگشت. نور شمع، روی صورتش خطوط خستگی و درد را نمایان می‌کرد. چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدند.
ماریا اولین کسی بود که سکوت را شکست، صدایش پر از نگرانی بود.
- تو نباید رو تخت باشی، دوتا از دنده‌هات شکسته چارلز، باید استراحت کنی...
چارلز سرش را کمی تکان داد و لبخند محوی زد.
- من خوبم. می‌خواستم… باهات حرف بزنم.
ماریا چند قدم جلوتر آمد و به او نزدیک شد.
- درباره چی؟
چارلز نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد. چشمانش پر از احساسی بود که نمی‌توانست با کلمات بیان کند.
- درباره ما.
ماریا نگاهش را از او برنداشت. صدایش لرزان بود‌‌.
- ما؟
چارلز کمی جلو آمد. نور شمع، روی صورتش می‌لرزید. آرام گفت: می‌دونی هروقت بهت نگاه می‌کنم، چی می‌بینم؟
ماریا نفس لرزانی کشید.
- چی می‌بینی؟
چارلز چند ثانیه به چشمانش خیره شد؛ بعد گفت: زنی زیبا که عشقشو بهم ثابت کرد و جونمو نجات داد… اما هنوز به من اعتماد نداره. چون مردی که جلوشه… قبلاً بهش آسیب زده.
چارلز برای لحظه‌ای سرش را پایین انداخت، شرمگین از گذشته‌اش بود. چند قدم دیگر جلو آمد. حالا فاصله‌ی آن‌ها فقط یک نفس بود.
ماریا خیلی آرام سر تکان داد و با صدایی که از ته دل می‌آمد گفت: اشتباه می‌کنی.
چارلز متعجب نگاهش کرد.
- چی؟
ماریا نگاهش را برای لحظه‌ای پایین انداخت، بعد دوباره بالا آورد، دستش را به آرامی و با تردید کنار صورت چارلز گذاشت.
- من بهت اعتماد دارم. فقط می‌ترسم که دوباره…
صدایش کمی لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد.
- یه روز بیدار شم و ببینم دوباره همون آدم شدی. من نمی‌تونم دوباره از صفر شروع کنم…
چارلز خیلی آرام گفت: درکت می‌کنم، قول نمی‌دم بی‌نقص باشم… اما قول می‌دم دیگه اون آدم نشم؛ در طول زمان بهت ثابت می‌کنم که عوض شدم. فقط بهم کمی زمان بده...
ماریا نگاهش کرد. انتظار این جواب را نداشت. چشمان چارلز، پر از صداقت و پشیمانی بود.
- باشه
چارلز هیجان‌زده شد و محکم ماریا را در آغوش گرفت. آغوشی که گرم و امن بود و تمامِ ترس‌هایش را در خود حل کرد. چند لحظه بعد، با خوشحالی و صدایی که از ته دل می‌آمد گفت: هفته‌ی بعد یه ضیافت برگزار می‌کنم، به عنوان اولین قدم... می‌خوام اون‌جا نامزدیمونو اعلام کنم، البته اگر تو هم بخوای.‌‌..
ماریا نفسش را آهسته بیرون داد. لبخندی کوتاه اما نگران بر لبانش نشست. خیلی آرام گفت: می‌خوام.
ماریا نگاهش را از او نگرفت. دستش را آرام اما مردد بالا آورد و بر سینه‌ی او، درست بر تپش پرشور قلبش، گذاشت و خیلی آرام گفت: خیلی تند می‌زنه…
چارلز لبخند زد و دستش را روی دست ماریا گذاشت.
- تقصیر توئه.
اشک، از گوشه‌ی چشم ماریا پایین آمد و روی گونه‌اش لغزید… قطره‌ای دیگر، رد آن را دنبال کرد و بر دست چارلز افتاد.
چارلز لبخند زد و دستش را کنار صورت او گذاشت و اشک‌هایش را پاک کرد.
بیرون، شب کامل شده بود و ماه در آسمان می‌درخشید.
آن شب، زیر نور لرزان شمع‌ها، آن دو می‌دانستند عشق‌شان زیباست اما قرار نبود آسان باشد… بلکه بر لبه‌ی زخمی ایستاده بود که هر لحظه ممکن بود دوباره باز شود؛ اما ارزش جنگیدن را داشت.
 
چارلز آرام پشت سر ماریا ایستاد. دستانش را بالا آورد و چشمان او را پوشاند. ماریا بی‌اختیار خندید. دستانش را روی دست‌های چارلز گذاشت و پرسید: چیکار می‌کنی؟
چارلز هم با لبخندی گرم، پاسخ داد: برات سورپرایز دارم.
لحن صدایش پر از هیجان و عشق بود.
آهسته، با قدم‌هایی هماهنگ، ماریا را به جلو هدایت کرد. صدای باز شدن در بالکن آمد و نسیم خنک شب، آرام به پوستش خورد. دستش را به آرامی از روی چشمانش برداشت‌.
در آنجا، زیر آسمان پرستاره، ماریا به تابلوی عاشقانه‌ای خیره شد که چارلز نقاشیش کرده بود.
میزی دو نفره، در مرکز بالکن با رومیزی آبی، به رنگ اقیانوس در شب، خودنمایی می‌کرد. گلبرگ‌های رز، روی میز و زمین حتی روی لبه‌ی سنگی بالکن نیز پراکنده شده بودند. شمع‌ها که زیر نسیم خنک شب، می‌لرزیدند و سایه‌های رقصانی روی دیوارها می‌انداختند، فضا را جادویی تر کرده بودند.
ضیافتی از غذاها و میوه‌های اشرافی، با جام‌ شراب بلورین که روی میز چیده شده بودند، دل هر بیننده‌ای را می‌ربودند.
ماریا نفسش را آهسته بیرون داد. متعجب بود و کمی هیجان‌زده‌تر از آن‌چه که بخواهد پنهانش کند.
چارلز گفت: از دیشب تا الان چیزی نخوردی...
بعد با حرکتی رمانتیک، به سمت میز رفت و صندلی را برایش عقب کشید.
ـ بیا.
ماریا، به سمت میز رفت و بر روی صندلی نشست. چارلز نیز، روبرویش نشست.
ماریا به چشمان چارلز نگاه کرد و با صدایی که از ته دل می‌آمد گفت: من خواب که نیستم، چون همه چیز زیادی قشنگه.
چارلز لبخند زد و دستش را روی دست ماریا گذاشت: خواب نیستی عزیزم، تو لیاقتت بیشتر از این‌هاست.
ماریا به میز نگاه کرد، به گلبرگ‌ها، به شمع‌ها و دوباره به چشمان چارلز... احساس می‌کرد چارلز، خانه‌ی اوست. خانه‌ای که در آن، عشق و امنیت، مهم‌ترین چیزها هستند. اشک در چشمانش حلقه زد.
- خوشحالم، خیلی خوشحالم. گفت و لبخند زد.
چارلز گیلاس شرابش را برداشت و به سمت ماریا دراز کرد: به سلامتیِ ما. به آینده‌ای که از این به بعد، با هم می‌سازیمش.
ماریا هم گیلاسش را برداشت و به او نزدیک کرد. صدای برخورد دو گیلاس، در سکوت شب پیچید.
- به سلامتیِ ما، گفت و نوشید.
آن شب، نه فقط یک شام رمانتیک، بلکه شروعی بود برای داستانی که قرار بود از آن پس، با نام 'ما' نوشته شود.
 
آخرین ویرایش:
شام تقریباً دست‌نخورده مانده بود. ماریا چنگال را برداشت، اما بیشتر از غذا، نگاهش روی چارلز بود. نور شمع روی خط فکش می‌لغزید و سایه‌ای نرم زیر چشم‌هایش می‌انداخت.
چارلز متوجه نگاهش شد.
ـ اگه همین‌طور نگاهم کنی، نمی‌تونم غذا بخورم.
ماریا لبخند زد. خواست جواب بدهد، اما انگشتانش ناخواسته با پایه‌ی جام بازی می‌کردند. چارلز آهسته دستش را جلو آورد. بدون عجله. فقط آن‌قدر که نوک انگشتانش به انگشتان ماریا برسد. ماریا نفسش کمی لرزید.
چارلز خیلی آرام گفت: سردته؟
ماریا نگاهش کرد.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟ چون دستت می‌لرزه.
ماریا چالش‌برانگیز نگاهش کرد.
ـ شاید به خاطر کسی باشه که زیادی نزدیک نشسته.
چارلز لبخند زد. انگشتانش را کمی بیشتر در میان انگشتان او لغزاند.
ـ اگه نزدیک‌تر بشم چی؟
ماریا سعی کرد لحنش محکم بماند.
ـ اون‌وقت… باید مسئولیتش رو بپذیری.
چارلز آهسته از جا بلند شد و قبل از آن‌که ماریا کاملاً بفهمد چه می‌کند، کنار صندلی او ایستاد. فاصله‌شان حالا دیگر به اندازه‌ی یک نفس بود. ماریا سرش را کمی بالا آورد. نور شمع در چشم‌هایش لرزید. چارلز دست دیگرش را به پشتی صندلی زد، طوری که ماریا میان بازوانش قرار گرفت.
ـ مسئولیت؟
ماریا خواست جمله‌ای بگوید، اما چارلز به‌ آرامی، خیلی آرام، صورتش را نزدیک‌تر کرد. بوسه‌ای کوتاه اما کش‌دار که نفس ماریا را برید و تمام وجودش را در بر گرفت. وقتی فاصله گرفت، پیشانی‌شان هنوز نزدیک بود. ماریا چشم‌هایش را باز کرد.
خیلی آرام گفت: این… جزو برنامه‌ی شام رمانتیکت بود؟
چارلز لبخند آرامی زد.
ـ نه، این بخشیه که هیچ‌وقت نمی‌تونم از قبل برنامه‌ریزی کنم.
ماریا خندید.
ـ قراره همیشه این‌طوری غافلگیرم کنی؟
چارلز جواب داد: من عاشق وقت‌هایی‌ام که غافلگیر میشی.
ماریا دستش را بالا آورد و یقه‌ی چارلز را گرفت، فقط برای لحظه ای کوتاه.
ـ حواست باشه چارلز… صدایش نرم شد. منم می‌تونم غافلگیرت کنم.
چارلز به چشم‌هایش نگاه کرد. نه شوخی در آن بود، نه تردید.
ـ امیدوارم.
باد دوباره شمع‌ها را لرزاند.
 
ماریا همان‌طور که به او نگاه می‌کرد، خواست بلند شود، اما لبه‌ی دامنش به پایه‌ی صندلی گیر کرد و تعادلش برای یک لحظه به‌هم خورد.
- اوه
پیش از آن‌که بیفتد، دست چارلز دور بازویش حلقه شد و او را نگه داشت. نفسشان به صورت هم می‌خورد. چند ثانیه به هم نگاه کردند.
چارلز پرسید: خوبی؟
ماریا نفسی لرزان کشید، بعد با گونه‌هایی که کمی گرم شده بود، زیر لب گفت: خوبم.
چارلز لبخند زد.
ماریا برای این‌که نگاهش را بدزدد با حالتی ساختگی و مغرور، چین دامنش را صاف کرد.
چارلز گفت: داری می‌لرزی.
ـ شاید سردمه
چارلز کمی به جلو خم شد. نور شمع روی صورتش لرزید.
ـ عجیبه… وسط تابستون.
ماریا نگاهش کرد. لبخندش را نتوانست پنهان کند.
چارلز خیلی آرام‌تر ادامه داد: می‌خوام امشب شروعی بیاد ماندنی برامون باشه… که حتی اگه روزهای سخت‌تری اومد، یادش بیفتیم.
ماریا متعجب پرسید: روزهای سخت‌تر؟
چارلز سرش را تکان داد.
ـ هر دو می‌دونیم آرامش، این‌جا، زیادی دوام نمیاره. وقتش که برسه… نمی‌خوام شکی برای کسی درباره‌ی جای تو کنار خودم باقی بمونه.
قلب ماریا آرام اما سنگین می‌کوبید. اشاره‌اش آن‌قدر واضح بود که بشود فهمید و آن‌قدر محتاط که نشود از آن ترسید.
ماریا خیلی آرام گفت: این شبیه یه وعده بود.
چارلز چشم از او برنداشت.
ـ بود.
چارلز، با لحنی خطرناک که انگار عمداً برای بی‌دفاع کردن او ساخته شده بود، گفت: ولی اگه بخوام کاملاً صادق باشم…
کمی جلوتر آمد.
ـ نصف دلیل این شام، این بود که دلم می‌خواست امشب عقلم، جسمم و روحمو تقدیمت کنم.
ماریا پلک زد.
ـ چارلز…
ـ هوم؟
ماریا خواست چیزی بگوید، اما نگاهش به شمع‌ها افتاد و بعد بی‌اختیار به او برگشت.
چارلز لبخند زد.
ـ داری سرخ می‌شی.
ماریا فوراً دستش را به گونه‌اش برد.
ـ سرخ نشدم.
چارلز بی‌درنگ گفت:
ـ پس گرمت شد.
ماریا خندید؛ خنده‌ای کوتاه که فضا را گرم‌تر کرد. سپس سرش را کمی پایین انداخت و زیر لب گفت: اگه این کارها رو ادامه بدی، ممکنه عادت کنم.
چارلز آرام‌ گفت: همینو می‌خوام؛ الای من...
میان نورهای لرزان شمع‌ها و عطر شراب، فاصله‌ی بین‌شان هر لحظه کوتاه‌تر می‌شد.
 
عقب
بالا