انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمانِ کوتاه ماریا | فاطمه قدرتی کاربر انجمن آوای رمان

چارلز آرام دستش را به گونه‌ی ماریا کشید، بوسه‌ای به پیشانی‌اش زد و گفت: یکم استراحت کن عزیزم...
صدایش آن‌قدر نرم بود که می‌توانست آدم را به خواب ببرد.
ماریا دستش را روی مچ او گذاشت و با صدایی که نگرانى در آن موج می‌زد، پرسید: کجا میری.
چارلز لبخند کم‌رنگی زد، اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.
- یه کاری دارم؛ برای شام می‌بینمت.
ماریا چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد. در آن نگاه نگرانی بود؛ نگرانیِ کسی که تازه معشوقش را از مرگ پس گرفته و می‌ترسد دوباره او را از دست بدهد.
چارلز آخرین بار موهایش را نوازش کرد و قبل از آن‌که ماریا سؤال دیگری بپرسد، از اتاق بیرون رفت.
به محضِ اینکه از اتاق خارج شد دیگر خبری از آن چارلزِ عاشق‌پیشه‌یِ لحظاتی قبل نبود، با قدم‌هایی سنگین به سمتِ بال غربی قصر، جایی که اقامتگاهِ خصوصیِ کاترین بود، حرکت کرد. خدمتکاران با دیدنِ چهره‌یِ وحشتناکِ او، خودشان را به دیوارهایِ راهرو می‌چسباندند تا از مسیرِ طوفانِ خشمِ پادشاه دور بمانند.
درِ اتاقِ کاترین را باز نکرد؛ با یک ضربه‌یِ سهمگینِ در را هول داد، در محکم به دیوار خورد.
کاترین کنار پنجره ایستاده بود. فنجان چای در دستش بود و بخار نازکش در نور عصر بالا می‌رفت، فنجان در دستش لرزید.
- چارلز؟ این چه رفتاریه؟ ترسیدم...
چارلز بدون پاسخ وارد شد. کاترین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت، چارلز در دو قدمیِ او ایستاد.
- بازیِ کثیفت رو تموم کن، کاترین. فکر کردی من نمی‌فهمم؟
کاترین فنجانش را روی میز گذاشت و با ظرافتِ خاصی جلو آمد، نگاهش را به چشمانِ چارلز دوخت.
- واقعاً؟ فکر می‌کنی من اون‌قدر احمقم که بخوام جلویِ چشمات، به عزیزدردونه‌ت آسیب بزنم؟
چارلز آن‌قدر نزدیک شده بود که کاترین می‌توانست خشم را در نفس‌هایش حس کند.
ـ خوب گوش کن، اگه حتی یک تارِ مو از سرِ الا کم بشه، قسم می‌خورم حتی نفس کشیدن رو هم تو این قصر برات به یک رویا تبدیل کنم؛ فکر نکن که مادرت یا جایگاهت، تو رو از خشمِ من حفظ می‌کنه، قسم می‌خورم کاری کنم آرزو کنی هرگز به دنیا نمی‌اومدی.
کاترین پوزخندی زد.
- تو برایِ اون دختر، عقلت رو از دست دادی چارلز... داری با دست‌هایِ خودت، تاج و تخت رو به آتیش می‌کشی.
چارلز سرش را نزدیک‌تر برد، طوری که صدایش فقط در گوشِ او زمزمه شد: اگه لازم باشه، برایِ اون، حتی خودمم به آتیش می‌کشم، این آخرین هشدارِ منه. نزدیکش نشو...
چارلز برگشت و از اتاق خارج شد، خشم هنوز در رگ‌هایش می‌جوشید اما به محض رسیدن به راهرو، قدم‌هایش ناگهان متوقف شد. ماریا را دید که با وجودِ دردِ بازویش، کنارِ در ایستاده بود. رنگ از صورتش پریده بود، وقتی نگاهِ چارلز به او افتاد، تمامِ خشمش مثلِ برف در آفتابِ ظهر آب شد؛ چارلز آرام به طرفش رفت.
ـ الا...
صدایش دوباره همان صدای گرم چند دقیقه قبل شد.
ـ اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم استراحت کن؟
ماریا نگاهش را پایین انداخت. انگشتانش را در هم گره کرد و چند لحظه چیزی نگفت بعد خیلی آرام زمزمه کرد: نتونستم.
خستگی در صدایش بود، اما چیزی عمیق‌تر از خستگی هم وجود داشت؛ ترسی که از صبح رهایش نکرده بود، سرش را بلند کرد و مستقیم به چشم‌های چارلز نگاه کرد.
- واقعاً کار کاترین بود؟
چارلز برای لحظه‌ای سکوت کرد، بعد آهسته گفت: نمی‌دونم، ولی مطمئنم این یه سوءقصد بود.
- بیشتر از اینکه بخوان منو بکشن... می‌خوان به تو آسیب بزنن.
ماریا نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ من نمی‌فهمم... چرا باید این‌قدر از من متنفر باشن؟ من که کاری نکردم.
چارلز آرام به او نزدیک‌تر شد، آن‌قدر نزدیک که می‌توانست لرزش نفس‌هایش را حس کند.
- نه...
سرش را کمی تکان داد.
- مشکل تو نیستی.
نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد.
- مشکل اینه که از چیزی که نمادش شدی می‌ترسن. از قدرتی که عشقت به من می‌ده...
ماریا با تعجب نگاهش کرد.
چارلز ادامه داد: سال‌هاست این سرزمین با ترس اداره می‌شه. با معامله، با منفعت، با آدم‌هایی که فقط زبان زورگویی و ظلم رو می‌فهمن.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
- حالا ناگهان دختری از بیرون این دیوارها اومده، بدون مقام، بدون ثروت، بدون نام خانوادگی بزرگ، تونسته به جایی برسه که هیچ‌کس نتونسته...
صدایش آرام‌تر شد.
- به قلب پادشاه.
ماریا پلک زد، قلبش درد گرفت، نه از ناراحتی... از حجم احساسی که در آن جمله بود.
لبخند تلخی زد و گفت: پس مشکل من نیستم... جایگاهمه؟
چارلز هم لبخند محوی زد، در نگاهش اندوهی قدیمی موج می‌زد.
- مشکل اینه که نمی‌تونن قبول کنن بالاخره یکی منو بخاطر خودم انتخاب کرد... نه برای تاج و تختم. این دقیقاً چیزیه که نمی‌تونن هضمش کنن.
سکوتی میانشان نشست، پشت پنجره، باد شاخه‌های درختان باغ را تکان می‌داد، چند لحظه فقط صدای نفس‌هایشان بود، ماریا آرام گفت: من از خطر نمی‌ترسم چارلز.
اشک در نگاهش می‌درخشید.
- از این می‌ترسم که هر بار بخوای از من محافظت کنی... خودت بیشتر آسیب ببینی.
چارلز لحظه‌ای سکوت کرد. بعد دستش را بالا آورد و خیلی آهسته، گونه‌ی ماریا را لمس کرد.
- الا...
صدایش پایین‌تر از همیشه بود.
- تو نمی‌فهمی.
پلک‌هایش را بست و لبخند محوی زد.
- تو تنها دلیلی هستی که هر صبح از خواب بیدار می‌شم.
نگاهش را از او نگرفت.
- تنها دلیلی که باعث می‌شه هنوز اینجا بمونم و این تاج لعنتی رو روی سرم نگه دارم.
صدایش لرزید، برای اولین بار نه مثل یک پادشاه... بلکه مثل مردی خسته حرف می‌زد.
- قبل از تو... سال‌ها بود که فقط نفس می‌کشیدم؛ زندگی نمی‌کردم.
اشکی کوچک در گوشه‌ی چشمش درخشید.
- تو تنها دلیل انسانیت باقی‌مونده‌ در منی.
ماریا احساس کرد قلبش فشرده می‌شود.
چارلز پیشانی‌اش را آرام به پیشانی او تکیه داد، چشم‌هایش را بست، نفسی عمیق و لرزان کشید، وقتی دوباره حرف زد، صدایش رنگ زخمی قدیمی را داشت.
دست ماریا را محکم میان دستانش گرفت و برای اولین‌بار زخم گذشته اش را برای ماریا باز کرد، آرام گفت: یک بار... یک بار نتونستم از کسی که دوستش داشتم محافظت کنم، سال‌هاست هر شب با اون شکست می‌خوابم.
نفسش لرزید.
- سال‌هاست با این فکر بیدار می‌شم که اگر چند دقیقه زودتر رسیده بودم... اگر بیشتر جنگیده بودم... اگر قوی‌تر بودم...
چشم‌هایش را باز کرد، در نگاهش اندوه سال‌هایی بود که هیچ‌کس ندیده بود.
- اما بار دوم تکرار نمی‌شه.
بعد سرش را خم کرد و بوسه‌ای آرام بر موهای ماریا نشاند، از سر عشقی که بعد از رنج متولد شده بود.
لب‌هایش کنار موهای او زمزمه کردند: تا وقتی نفس می‌کشم...
دستانش را دور دست‌های ماریا محکم‌تر کرد.
- دیگه نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه، نمی‌ذارم تو رو هم از من بگیرن.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
حقیقتی تلخ در گلوی ماریا گیر کرده بود. می‌دانست چارلز با تمام وجود او را می‌خواهد، هر کلمه‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد، مثل خنجری در قلبش فرو می‌رفت. اگر می‌دانست، اگر فقط می‌دانست آن کسی که سال‌ها برایش عزاداری کرده را همین حالا در آغوشش گرفته...
گلوی ماریا از بغض فشرده شد، نگاهش را از چارلز دزدید، نمی‌توانست بیشتر از این به چشم‌هایش نگاه کند، نه وقتی حقیقت درست پشت لب‌هایش ایستاده بود و التماس می‌کرد بیرون بیاید.
بگو... صدایی در درونش زمزمه کرد: بگو من ماریام...
اما ترس، مثل زنجیری دور گردنش پیچیده بود؛ ترسی عمیق‌تر از مرگ... می‌ترسید بگوید من ماریای تو هستم، اما چارلز حرفش را باور نکند یا شاید او را متهم به دروغگویی کند، ماریا آهسته چشم‌هایش را بست؛ در اعماق قلبش زمزمه کرد: یک روز بهت می‌گم... یک روز بهت می‌گم من ماریام، ماریای تو... اما فعلاً جسارتش رو ندارم. منو ببخش عشقم، ببخش که پشت این اسم پناه گرفتم.
چند لحظه بعد از پشتِ سرشان، صدای قدم‌هایی تند در راهرو پیچید، یک نگهبان نفس‌نفس‌زنان نزدیک شد، تعظیم کوتاهی کرد.
- اعلیحضرت… لرد استفان و چند نفر از اعضای شورا درخواست جلسه‌ی فوری دارن. می‌گن موضوع سوءقصد و کشته شدنِ اصطبل‌بان باید فوراً بررسی بشه.
چارلز اخمی کرد و پرسید: الان؟
- بله سرورم.
چارلز به آرامی به سمت ماریا برگشت، دستش را گرفت.
ـ باید برم.
ماریا آرام گفت: می‌تونم باهات بیام.
ـ نه.
بعد رو به نگهبان کرد.
ـ لیدی الا رو تا اتاقش همراهی کن.
نگهبان سر خم کرد.
ـ از این لحظه به بعد جلوی در اتاقش نگهبانی می‌دی؛ هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من وارد اون اتاق نمی‌شه، هیچ‌کس...
مکثی کرد، بعد با تأکید بیشتری گفت: حتی خدمتکارش آنا، فهمیدی؟
ـ بله اعلیحضرت.
ماریا اخم کرد.
ـ چارلز... داری منو تو اتاقم زندانی می‌کنی.
چارلز یک قدم جلو آمد.
ـ نه عزیزم.
دستش را آرام روی گونه‌ی او گذاشت.
ـ دارم ازت محافظت می‌کنم.
ـ اما...
ـ خواهش می‌کنم.
صدایش آرام بود اما پشت آن خواهش، ترسی پنهان وجود داشت.
ـ فقط یه بار حرفمو گوش کن.
چند دقیقه بعد درهای عظیم تالار شورا باز شد.
صدای برخورد چکمه‌های چارلز با سنگ‌های مرمرین سالن در فضا پیچید.
وقتی چارلز واردِ تالارِ شورا شد، وزیرش لرد استفان، فرمانده‌ی گارد سلطنتی، اعضای بلندپایه‌ی شورا، لیدی ویکتوریا و چند نفر از مقاماتِ دربار از پیش آنجا نشسته بودند. همگی به احترامِ او از جا بلند شدند و تعظیمی کوتاه کردند.
استفان با صدایی رسمی شروع کرد: اعلیحضرت، درباره‌ی حادثه‌ی امروز صبح، لازمه سریعاً مسئول این جنایت شناسایی شود. امنیتِ قصر در خطره و شایعات در حال گسترش هستند.
چارلز به آرامی به میز نزدیک شد. دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده بود و چهره‌اش هیچ احساسی را نمایان نمی‌کرد؛ همین بی‌تفاوتی، او را ترسناک‌تر جلوه می‌داد.
چارلز لبخند بسیار کوتاه و تلخی زد با لحنی کنایه‌آمیز زمزمه کرد: آره... امنیتِ قصر.
مکثی کرد و نگاهش را به چشمان ویکتوریا دوخت.
- دقیقاً از وقتی که بعضی‌ها فکر می‌کنن یک زنِ جوان، یه دختر معصوم... از دشمن‌های واقعی این پادشاهی خطرناک‌تره، امنیت قصر به هم خورد.
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. چند نفر نگاهشان را پایین انداختند، استفان اخم کرد.
ویکتوریا که سعی می‌کرد لرزش صدایش را پنهان کند، پرسید: منظورتون چیه، اعلیحضرت؟
چارلز یک قدم دیگر جلو آمد، طوری که سایه‌اش روی میزِ شورای عالی افتاد.
- منظورم اینه... هرکس فکر می‌کنه با ترس پراکنی، توطئه، شایعه، سوءقصد به جانِ نامزدِ من و نقشه‌های دیگه‌ای که در مغزِ کوچیکش داره، می‌تونه اونو از من جدا کنه، باید بدونه که خیلی بد حساب کرده.
سکوتِ تالار عمیق‌تر شد. لرد استفان خواست چیزی بگوید، اما چارلز با یک نگاهِ کوتاه خشم‌آلود، کلمات را در گلوی او خشک کرد.
ـ از این لحظه به بعد، لیدی الا تحتِ حفاظتِ مستقیم من قرار می‌گیره. هر کسی که بخواد حتی به یک تار موی او دست بزنه، انگار مستقیماً به قلب من خنجر زده و بهاشو با جونش خواهد داد.
بعد، لحنش را سردتر کرد، طوری که لرزه بر اندام حاضران بیفتد.
ـ درباره‌ی حادثه‌ی امروز... خودم شخصاً بازجویی‌ها رو مدیریت می‌کنم. از پایین‌ترین رده‌ی کارکنان قصر گرفته تا بالاترین مقامِ نشسته در این تالار، هیچ‌کس مصونیت نداره؛ تک‌تک شماها بازجویی خواهید شد.
ویکتوریا با صدایی لرزان و لحنی که سعی می‌کرد دلسوزانه باشد، گفت: این‌طور که پیش می‌رید، اعلیحضرت، دارید قصر را به خاطر یک نفر به آشوب می‌کشید.
چارلز خیره به او نگاه کرد؛ نگاهی که هیچ رحمی در آن نبود. آن‌قدر طولانی که ویکتوریا مجبور شد نگاهش را بدزدد.
سپس آرام گفت: نه، زن‌عمو ویکتوریا. اتفاقاً دارم قصر رو از آشوبی بیرون می‌کشم که سال‌هاست توش غرق شده، تفاوت اینجاست که حالا تنها من، پادشاهتون تصمیم می‌گیرم چه کسی خواهد ماند و چه کسی خواهد رفت.
برای نخستین بار در آن جلسه، بسیاری از حاضران فهمیدند که موضوع فقط سوءقصد نیست.
جنگی در حال آغاز شدن بود و چارلز قصد نداشت در آن جنگ، کسی را ببخشد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
چند ساعت بعد، اصطبل سلطنتی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
همه‌ی اصطبل‌بان‌ها در یک ردیف ایستاده بودند؛ سرهایشان پایین بود. تنها صدایی که در فضای وسیع اصطبل می‌پیچید، صدای چکمه‌های چرمی چارلز بود که آرام روی سنگفرش قدم برمی‌داشت؛ منظم، شمرده و هراس‌آور...
بی‌آنکه به کسی نگاه کند، مقابل اسب ماریا ایستاد. دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد، انگشتانش آرام روی بندهای چرمی زین حرکت کردند. چند لحظه بعد... بند زیر شکم اسب را آرام کشید. چرم از همان نقطه شکافت اما نه مثل چرمی که بر اثر فرسودگی پاره شود... برشی تمیز، درست شبیه زخمی که اثری از خود بر جای گذاشته باشد.
انگار عمداً با تیغه‌ای خراشیده شده بود تا درست در لحظه‌یِ تاختن، پاره شود. چارلز چند ثانیه به آن خیره ماند بعد، بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید: امروز، قبل از اینکه اسب الا رو بیارید، کدومتون این زین رو بست؟
هیچ پاسخی نیامد. هیچ‌کس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت.
چارلز آهسته سرش را بالا آورد. چشم‌هایش روی تک‌تک مردان چرخید تا روی جیمز، مسئولِ اصطبل، ثابت ماند.
ـ نمی‌شنوم...
جیمز گلویش را صاف کرد. عرق سرد از شقیقه‌اش پایین می‌آمد.
ـ اعلیحضرت... همه‌چیز طبق روال انجام شد. زین‌ها مثل همیشه قبل از بستن بررسی شدند.
چارلز یک قدم جلو رفت. زین را جلوی صورت او گرفت.
ـ روال؟ این پارگی، اثرِ یه خنجره، نه فرسودگیِ چرم جیمز... پس یا داری به من دروغ می‌گی یا اون‌قدر بی‌کفایت شدی که قاتلی داره وسط اصطبلت آزادانه رفت‌وآمد می‌کنه و تو حتی متوجهش نشدی.
جیمز رنگ باخت. همان لحظه، از انتهای صف، صدای لرزان جوانی بلند شد.
ـ اعلیحضرت...
همه برگشتند. پسرک جوان جلو آمد.
ـ من... چیزی دیدم.
چارلز نگاهش را از او برنداشت.
ـ چی دیدی؟
ـ نزدیکای صبح، هنوز هوا تاریک بود، مطمئن نیستم، فاصله زیاد بود اما سایه یه زن رو دیدم که با عجله از اصطبل بیرون رفت و بین درختا ناپدید شد.
چارلز دیگر تقریباً مطمئن شده بود سقوط ماریا یک حادثه نبود. نقشه‌ای بود که برایش برنامه‌ریزی شده بود. زین را روی زمین انداخت و بدون گفتن حتی یک کلمه از اصطبل بیرون رفت.
قدم‌هایش آرام بود، اما نگاهش مثل شکارچی‌ای که ردی را دنبال می‌کند، کوچک‌ترین جزئیات را می‌کاوید.
ناگهان ایستاد. چیزی میان درِ چوبی اصطبل گیر کرده بود. با دو انگشت آن را بیرون کشید. تکه‌ای پارچه مخمل نقره‌ای با گلدوزی‌های ظریف طلایی، پارچه‌ای کمیاب و گرانبها که در سراسر قلمرو فقط خاندان بلک‌وود از آن برای لباس‌های رسمی خود استفاده می‌کردند.
لبخند سردی روی لبان چارلز نشست. نه از شادی... از یقین.
آرام زیر لب گفت: اشتباه بزرگی کردی، کاترین...
آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند جنایاتشان را تمیز انجام دادند؛ اما حقیقت، عاشق کوچک‌ترین ردهاست.
- با همین کاخِ آرزوهاتو به آتیش می‌کشم.
چارلز با آن تکه‌پارچه‌، به قصر برگشت.
نه با عجله، نه با هیجان؛ با همان آرامشِ ترسناکی که فقط از آدمی برمی‌آید که تصمیمش را گرفته و دیگر قرار نیست کسی نظرش را عوض کند.
قبل از اینکه وارد اتاق کارش شود به یکی از نگهبانان جلوی در گفت: برو به لیدی ویکتوریا و دخترش بگو فوراً به اتاقم بیان...
نگهبان تعظیم کرد و شتابان رفت.
چارلز پشت میزش نشست و پارچه را روی میز گذاشت.
دقایقی بعد، در باز شد. ویکتوریا با همان وقار همیشگی وارد شد و کاترین یک قدم پشت سر او ایستاد. کاترین به محض آنکه نگاهش روی پارچه افتاد رنگ از صورتش پرید. این نیز از نگاه تیز چارلز پنهان نماند.
با دست به صندلی‌های روبه‌رو اشاره کرد.
ـ بشینید.
هر دو نشستند. بعد از چند ثانیه سکوت... چارلز پارچه را میان دو انگشتش گرفت.
ـ می‌تونید برام توضیح بدید چطور این تکه پارچه‌ی گرانبها که فقط خاندانِ بلک‌وود توانایی خریدش رو داره به در اصطبل گیر کرده؟
ویکتوریا آرام سرش را بالا آورد.
- چارلز، یک تکه پارچه چیزی رو ثابت نمی‌کنه؛ ممکنه هرکسی آن را آنجا انداخته باشه.
چارلز خندید، خنده‌ای کوتاه و پر از تحقیر...
- بله، درست می‌فرمایید. احتمالاً یک روح شیطانی از غیب ظاهر شده، زین رو بریده، پارچه‌ی لباس شما رو هم کنده آورده لای در اصطبل گذاشته‌.
کاترین با لحنی تند گفت: داری ما رو متهم می‌کنی، بدون مدرک قطعی.
چارلز کمی جلو خم شد.
- مدرک قطعی؟ خیلی خوب.
به در نگاه کرد و با صدای بلند گفت: بیاریدش داخل.
در اتاق باز شد. اصطبل‌بانِ جوانی که صبح سایه‌ی زنی را دیده بود با دو سرباز وارد شد. رنگش مثل گچ سفید بود.
چارلز گفت: این پسر، نزدیک صبح سایه‌ی زنی رو دیده که با عجله از اصطبل خارج شده و طبق بررسی من، برشِ بند زین با خنجر انجام شده.
سپس به نگهبانانش گفت: بیرون منتظر بمونید.
کاترین بلند شد و یک قدم عقب رفت.
- این اتهامِ سنگینیه چارلز، تو داری با حرف یه کارگر مضطرب و یک تکه پارچه بهمون تهمت می‌زنی.
چارلز نیز آرام از پشت میز برخاست.
- وقتی الا از رو اسب افتاد چند مار وسط جاده دیدم که به سمت جنگل خزیدند، بعد مردی رو دیدم که از پشت درخت‌ها فرار کرد و در جنگل ناپدید شد؛ مارها برای محکم کاری بوده، برای اینکه اگر با تاختن، سقوط اتفاق نیفته اسب الا با دیدن مارها رم کنه، که دومیش اتفاق افتاد.
اون مرد هم یکی از اصطبل‌بان‌ها بوده که چند ساعت قبل زخمی پیدا شد. قبل از اینکه بمیره می‌دونید چی گفته که باعث شده شمارو متهم کنم؟ فقط یک حرف زده؛ ک...
کاترین، یا تمام این نقشه کار تو بوده یا مادر عزیزت هم از همون ابتدا کنارت ایستاده...
ویکتوریا آرام از جا برخاست.
- واقعاً اینطور فکر می‌کنی، اون فقط یه دختر روستاییه، چرا این‌قدر برات مهم شده. چرا دلیل این همه حساسیتت، بیشتر از اینکه سیاسی باشه، شخصیه...
چارلز با مشت محکم روی میزش کوبید.
ـ معلومه که شخصیه.
صدایش در سراسر اتاق پیچید.
ـ اسمش عشقه و اگر قرار باشه بین شما و امنیتِ زنم یکی رو انتخاب کنم، حتی یک لحظه هم تردید نمی‌کنم که به کسی جز الا فکر کنم.
واژه‌ی 'زنم' مثل سیلی، محکم به صورت کاترین خورد، فهمید که دیگر نمی‌تواند رقیب ماریا باشد. دشمن عشقی شده بود که مدت‌ها پیش تا اعماق قلب چارلز ریشه دوانده و حالا دیگر هیچ قدرتی توان خشکاندنش را نداشت اما در اعماق نگاهش، هنوز جرقه‌ای از انتقام زنده بود.
چارلز نفس عمیقی کشید و ادامه داد: از همین لحظه، هر دوی شما از تمام مناصب سلطنتی تون برکنار می‌شید و دیگه حق حضور در شورای سلطنت، تصمیم‌گیری و دخالت در امور کشور رو ندارید.
سپس نگاهش را مستقیم به ویکتوریا دوخت.
ـ دخترت رو کنترل کن زن‌عمو، اگر یک بار دیگه کوچک‌ترین آسیبی به الا برسه... قسم می‌خورم کاری کنم که تاریخ، نامتون رو فقط با رسوایی به یاد بیاره.
کاترین با لبخندی عصبی پرسید: این تهدیده؟
چارلز آرام به او نزدیک شد. بازویش را محکم گرفت و به سمت خودش کشید، فاصله میان صورتشان به چند سانتی‌متر رسید.
صدایش آرام بود... اما از خشم می‌سوخت.
ـ نه، مثل اینکه چارلز قدیمی رو فراموش کردی؛ من هیچ‌وقت تهدید نمی‌کنم، تهدید کار آدم‌های مردده... من عمل می‌کنم.
دستش را رها کرد. کاترین چند قدم به عقب تلوتلو خورد.
چارلز بدون اینکه حتی نگاهش کند، گفت: ببرش بیرون.
ویکتوریا بازوی کاترین را گرفت و از اتاق خارج شدند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
درِ اتاق کار چارلز با صدایی سنگین پشت سرشان بسته شد. کاترین بی‌آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با قدم‌هایی تند به طرف اتاق ماریا می‌رفت. صدای پاشنه‌های کفشش روی سنگ‌های مرمر قصر می‌پیچید... ویکتوریا که یک قدم عقب بود فهمید؛ بازویش را از پشت محکم گرفت و او را به طرف اتاقش کشاند. به محض اینکه درِ اتاق بسته شد، کاترين بازویش را با خشونت از دست ویکتوریا بیرون کشید.
ـ ولم کن!
سکوت اتاق با فریاد او شکسته شد. کاترین، در حالی که از شدت خشم و حسادت نفس‌نفس می‌زد، به سمت میز رفت و با حرکتی عصبی گلدانِ کریستالی اش را برداشت و به زمین کوبید. صدای خرد شدنش در سکوت اتاق پیچید و تکه‌هایش روی زمین پخش شدند. بعد آینه‌ی نقره‌کوب روی میز آرایشش را برداشت و به سوی دیوار پرتاب کرد. آینه با صدایی گوش‌خراش شکست و صدها تکه‌ی درخشان کف اتاق پاشید.
خشمش هنوز فروکش نکرده بود.
کتاب‌ها، شمع‌ها، جعبه‌ی جواهرات و عطرهای گران‌قیمت، یکی پس از دیگری به زمین پرتاب شدند. اتاق در عرض چند ثانیه به میدان جنگی از اشیای شکسته تبدیل شد.
اشک‌های کاترین از شدتِ خشم سرازیر شدند. دست‌هایش را میان موهایش فرو برد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید فریاد زد: ازم گرفتش... همه‌چیز رو ازم گرفت!
با تمام وجود جیغ زد: می‌کشمش... قسم می‌خورم که با دست‌های خودم می‌کشمش!
ویکتوریا که تا آن لحظه مانند مجسمه‌ای سنگی تماشا می‌کرد، با چند قدم بلند خودش را به او رساند و هر دو مچ دستش را محکم گرفت.
ـ کاترین! آروم باش!
اما کاترین که در اوجِ جنون بود، خودش را عقب کشید. چشمانش سرخ شده بود.
ـ ولم کن! اون باید بمیره! تا وقتی نفس می‌کشه، چارلز حتی سایه‌ی من رو هم نمی‌بینه!
کاترین با حرکتی هیستریک، دوباره به سمت میز حمله برد تا چیزی را بردارد و بشکند، اما ویکتوریا فرصت نداد. سیلی سنگینی روی صورت کاترین نشست. کاترین تعادلش را از دست داد و روی لبه‌ی تخت افتاد. ناباورانه دستش را روی گونه‌ی سرخش گذاشت. اشک‌هایش آرام روی صورتش می‌لغزید. ویکتوریا بالای سرش ایستاده بود؛ صدایش سرد، آمرانه و چنان محکم بود که لرزه بر اندامِ کاترین انداخت: گفتم... آروم باش.
مکثی کرد، نگاهی به اتاق انداخت و ادامه داد: دیدی چه گندی زدی؛ بهت گفته بودم صبر کن. گفته بودم بدون فکر هیچ حرکتی نکن. اما تو...
سرش را با تأسف تکان داد.
- اجازه دادی حسادتِ کورکورانه‌ات جای عقلت تصمیم بگیره. حالا نتیجه رو ببین... با دستای خودت، اونو بیشتر به چارلز نزدیک کردی.
کاترین سرش را پایین انداخت، اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت. ویکتوریا خم شد و چانه‌ی دخترش را بالا گرفت تا مجبورش کند در چشم‌هایش نگاه کند.
ـ از این لحظه به بعد... حتی آب هم بدون اجازه‌ی من نمی‌خوری؛ فهمیدی؟
کاترین با لب‌هایی لرزان، آهسته سر تکان داد.
چند لحظه بعد، خشونتِ ویکتوریا، جای خود را به آرامشی حساب‌شده و ترسناک داد. دستش را به‌ آرامی روی گونه‌ی دخترش کشید... همان گونه‌ای که خودش سرخ کرده بود؛ بعد با وقاری سرد کنار دخترش روی تخت نشست و او را به آرامی در آغوش گرفت. دستش را میان موهای کاترین کشید، گویی دارد یک حیوان زخمی را آرام می‌کند. بوسه‌ای بر موهای او زد و گفت: گریه نکن... انتقام با عجله گرفته نمی‌شه، عزیزم. برای نابود کردن یک نفر، همیشه شمشیر لازم نیست. گاهی کافیه کاری کنی که همه... مخصوصاً کسی که بیشتر از همه دوستش داره، ازش روی برگردونن.
لبخندی کمرنگ، سرد و بی‌روح، گوشه‌ی لب ویکتوریا نشست.
ـ نگران نباش... این بازی هنوز تموم نشده. شطرنج رو تازه چیدم، راه‌های خیلی ظریف‌تری هم برای مات کردن هست.
کاترین سرش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت، در حالی که لرزش بدنش آرام شده بود اما آتشِ درونش شعله‌ورتر شده بود پرسید: می‌خوای چیکار کنی؟
ویکتوریا نگاهش را به سقف اتاق دوخت و پاسخ داد: کاری خواهم کرد که چارلز، با دستانِ خودش، الا رو نه تنها از قلبش که برای همیشه از این قصر هم بیرون بندازه... طوری که دیگه هیچ راه بازگشتی نداشته باشه.
لبخند سردی روی لب‌های کاترین نشست؛ لبخندی که لحظه‌ به‌ لحظه پررنگ‌تر می‌شد.
در عمق چشمان هر دو، آتشی روشن بود؛ آتشی که از حسادت، غرورِ زخمی و عطشِ بی‌پایانی برای انتقام تغذیه می‌کرد و آماده بود تا هر چه سر راهش بود را خاکستر کند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ماریا لبه‌ی تختش نشسته بود. آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود و انگشتانش در هم گره خورده بودند. نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم در اتاق دوخته شده بود، ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.
ناگهان... صدای مهیب کوبیده شدن دری چوبی، سکوت راهروی قصر را در هم شکست. صدایی آن‌قدر بلند که پنجره‌های اتاق را لرزاند. چند لحظه بعد، صدای شکسته شدن چیزی آمد؛ بعد صدای برخورد جسمی سنگین با دیوار... ماریا از جا پرید، قلبش چنان محکم به سینه‌اش کوبید که برای لحظه‌ای نفسش بند آمد. به طرف در دوید، آن را باز کرد و وارد راهرو شد. نگهبانی که مقابل اتاقش کشیک می‌داد، بلافاصله یک قدم جلو آمد و راهش را بست.
ـ ببخشید بانوی من... اجازه ندارم بذارم از اتاق خارج بشید.
ماریا با نگرانی به چند متر جلوتر، جایی که اتاق چارلز قرار داشت، نگاه کرد.
ـ صدا رو نشنیدی؟ از اتاق چارلز اومد.
نگهبان با وجود نگرانی آشکاری که در چهره‌اش دیده می‌شد، سرش را پایین انداخت.
ـ دستور مستقیم اعلیحضرت بود که بدون اطلاع ایشون اجازه خروج به شما داده نشه.
ماریا اخم کرد.
ـ می‌خوام برم پیشش، برو کنار...
ـ متأسفم، نمی‌تونم.
ماریا یک قدم دیگر جلو رفت.
- ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
ـ اعلیحضرت تأکید کردن تا زمانی که خودشون دستور ندن...
صدای ماریا برای نخستین بار رنگ خشم گرفت.
ـ گفتم از سر راهم برو کنار!
این اولین بار بود که نگهبان، چنین لحنی را از ماریا می‌شنید. او همیشه دختر آرام، صبور و مهربانی بود؛ حتی هنگام ناراحتی هم صدایش را بلند نمی‌کرد؛ اما حالا... ترس، تمام وجودش را گرفته بود. ماریا دیگر صبر نکرد، با هر دو دست آرام اما محکم او را کنار زد و بی‌آنکه به صدای اعتراضش توجه کند به طرف اتاق چارلز دوید. وقتی به اتاق چارلز رسید، در نیمه‌باز بود، آرام‌ بازش کرد. با دیدن منظره‌ی داخل اتاق، خشکش زد. اتاق... به میدان نبرد شباهت داشت. صندلی ها واژگون شده بودند. کاغذها، نامه‌ها مثل برگ‌های پاییزی کف اتاق پخش شده بودند. شمعدانی بر زمین افتاده و موم داغش کف اتاق جاری شده بود. پرده‌ از یک سو پاره شده بود و گلدان چینی محبوب چارلز، به صدها تکه‌ی شکسته تبدیل شده بود. انگار طوفانی از خشم، از میان اتاق گذشته باشد.
چارلز، پشتش به در بود. مقابل پنجره ایستاده و دستانش را روی لبه‌ی سنگی محکم فشار می‌داد.
شانه‌هایش با هر نفس بالا و پایین می‌رفت. نفس‌هایش کوتاه اما سنگین بودند.
ماریا چند لحظه فقط نگاهش کرد. هیچوقت چارلز را این‌گونه خشمگین ندیده بود.
این خشم... خشم مردی بود که فهمیده بود دشمنی که قصد جان عزیزترین آدم زندگی‌اش را داشته، از خون خودش است.
ماریا آرام چند قدم جلو رفت. چارلز هنوز متوجه حضورش نشده بود؛ شاید صدای قدم‌هایش را نشنیده بود یا شاید آن‌قدر در آتش افکارش غرق شده بود که دیگر هیچ صدایی به گوشش نمی‌رسید.
ماریا با صدایی لرزان از نگرانی گفت: چارلز...
هیچ پاسخی نیامد؛ به او نزدیک‌تر شد. آرام دستانش را دور کمر چارلز حلقه کرد و گونه‌اش را میان شانه‌های پهن او تکیه داد. چشم‌هایش را بست. گرمای بدن چارلز را حس می‌کرد؛ اما این گرما، گرمای همیشگی نبود، گرمای خشمی سوزان بود. صدای نفس‌های سنگینش، تمام سکوت اتاق را پر کرده بود. ماریا انگشتانش را آرام روی شکم او حرکت داد؛ نوازشی آرام، انگار می‌خواست شعله‌های خشمش را خاموش کند. زمزمه کرد: چارلز...
گونه‌اش را کمی بیشتر به کمر او فشرد و با صدایی نگران ادامه داد: چی شده، عشقم...؟
چارلز نفس عمیقی کشید، لرزش آن نفس، بیشتر از هر کلمه‌ای حالش را فاش می‌کرد. دست‌هایش را آرام از لبه‌ی پنجره جدا کرد. چند لحظه فقط به دست‌های ماریا نگاه کرد که دور کمرش حلقه شده بودند. بعد، بی‌آنکه برگردد، یکی از دست‌هایش را آرام روی دست‌ او کشید. دست چارلز سرد بود... فشار آرام انگشتانش، پر از خواهش بود؛ خواهش برای اینکه رهایش نکند. چشم‌هایش را بست. احساس کرد آغوشی که از پشت دورش حلقه شده، تنها جایی است که می‌تواند سنگینی تاج و تخت، مسئولیت و ترسش را برای مدتی هرچند کوتاه، فراموش کند. وجود ماریا تنها چیزی بود که می‌توانست آتش درونش را آرام کند. آهسته از پنجره فاصله گرفت و رو به او برگشت. چشم‌هایشان در هم گره خورد. خشم هنوز در نگاه چارلز موج می‌زد، اما حالا زیر لایه‌ای از خستگی و آرامشی که حضور ماریا به او بخشیده بود، رنگ باخته بود.
ماریا دو دستش را بالا آورد و صورت او را میان دستانش گرفت.
ـ نمی‌خوای بهم بگی چی شده که این بلا رو سر اتاقت آوردی؟
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد آهسته سرش را تکان داد.
ـ امشب نه...
صدایش خسته‌تر از همیشه بود.
ـ خیلی خسته‌ام الا... فقط می‌خوام یه حمام گرم بگیرم... بعد برای چند ساعت همه‌چی رو فراموش کنم.
ماریا لبخند کم‌رنگی زد و آرام گفت: باشه.
مکث کوتاهی کرد و نگاهی به اتاق انداخت.
ـ تو برو حمام... من اینجا رو مرتب می‌کنم.
چرخید تا اولین برگه را از روی زمین بردارد. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که گرمای دستی دور مچش نشست.
آرام برگشت، چارلز دستش را گرفته بود. با همان نگاه خسته، اما با لبخندی کم‌رنگ که گوشه‌ی لبش نشسته بود، آرام گفت: تو هم با من میای...!
قدمی جلو آمد یک دستش را پشت کمر او گذاشت و دست دیگرش را زیر زانوهایش برد. پیش از آنکه ماریا فرصت اعتراض پیدا کند، او را به‌ آرامی در آغوش گرفت.
ماریا ناخودآگاه دست‌هایش را دور گردن او حلقه کرد.
ـ چارلز...
متعجب نگاهش کرد و خندید.
ـ مگه... مگه نگفتی خیلی خسته‌ای؟
چارلز همان‌طور که آرام به سمت حمام قدم برمی‌داشت، نگاه کوتاهی به او انداخت. خستگی هنوز در چهره‌اش بود، اما برق شیطنت دوباره به چشم‌های آبی‌اش برگشته بود.
ـ منظورم از این مقام بود عزیزم...
نگاهش را از چشم‌های او برنداشت.
ـ نه از تو.
مکثی کرد؛ لبخندش عمیق‌تر شد و با لحنی سرشار از اطمینان ادامه داد: از تو هیچ‌وقت خسته نمی‌شم، غیرممکنه...
ماریا خندید؛ خنده‌ای آرام که مثل نسیمی خنک در اتاق پیچید. سرش را روی شانه‌ی چارلز گذاشت.
بخارِ گرم، آرام از میان فضای نیمه‌تاریک حمام بیرون خزید و بوی اسطوخودوس و چوب صندل در هوا پیچید. نور چند شمع، روی دیوارهای حمام می‌رقصید و صدای آرام آب، فضایی آرامش‌بخش به وجود آورده بود.
چارلز کنار نیمکت چوبی ایستاد و با احتیاط، ماریا را روی زمین گذاشت؛ انگار گران‌بهاترین چیز دنیا را روی زمین می‌گذارد. چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد: تو عجیب‌ترین اتفاق زندگی منی.
ماریا لبخند زد.
ـ این تعریف بود یا شکایت؟
چارلز خندید.
ـ بزرگ‌ترین نعمتی که خدا بهم داده.
ماریا با شیطنت گفت: پس تعریف بود.
دستش را میان دست‌های چارلز گذاشت. چارلز لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست؛ بوسه‌ای بر پیشانی ماریا نشاند.
بیرون، شب بر قصر سایه انداخته بود، اما پشت درهای بسته‌ی حمام، تنها چیزی که میان آن دو جریان داشت، آرامشی بود که فقط عشق می‌توانست به آن‌ها هدیه دهد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ساعاتی بعد، اتاق در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. پنجره نیمه‌باز بود و نسیم خنک شب، پرده‌های سفید را به نرمی تکان می‌داد.
ماریا در آغوش چارلز آرام گرفته بود؛ گونه‌اش روی سینه‌ی برهنه‌ی او بود و ضربان منظم قلبش را زیر پوست گرمش حس می‌کرد.
انگشتان باریکش بی‌اختیار روی سینه‌ی عضلانی چارلز حرکت می‌کرد؛ گاهی خطی نامرئی می‌کشید، گاهی دور همان جایی می‌چرخید که قلبش می‌تپید، انگار می‌خواست ریتم زندگی مردی را حفظ کند که تمام دنیایش بود.
چارلز فقط نگاهش می‌کرد. چند تار موی طلایی روی گونه‌ی ماریا افتاده بود. با نهایت احتیاط آن‌ها را کنار زد؛ لبخندی آرام روی لبش نشست. با صدایی آهسته که بیشتر شبیه یک اعتراف بود زمزمه کرد: دیوونه‌تم...
ماریا بدون اینکه نگاهش کند، خیلی جدی سرش را کمی به راست و چپ چرخاند؛ انگار واقعاً دنبال منشأ صدایی می‌گشت.
ـ عجیبه...
چارلز، با تعجب و کنجکاوی، نگاهش کرد.
ـ چی عجیبه؟
ماریا با همان حالت کاملاً جدی گفت: فکر کردم یه صدایی شنیدم.
چند لحظه ساکت ماند.
ـ تو چیزی گفتی؟
چارلز خنده‌ی کوتاهی کرد. خنده‌ای که گوشه‌های چشمش را جمع کرد. سرش را پایین آورد و کنارِ گوشِ ماریا، با صدایی که حالا واضح‌تر و پُرشورتر بود، گفت: گفتم دیوونه‌تم، الا...
ماریا لب‌هایش را روی هم فشرد تا خنده‌اش را پنهان کند. دوباره با دقت اطراف اتاق را برانداز کرد؛ حتی پشت سرش را هم نگاه کرد.
با قاطعیتی بامزه ادامه داد: نه... مطمئنا توهم زدم.
چارلز خنده‌ای از تهِ دل سر داد؛ خنده‌ای چنان صمیمی که تمام تلخی آن روز را از یادش برد؛ بعد، با صدایی بلندتر و شیطنت‌آمیزتر گفت: گفتم دیوونت...
جمله‌اش ناتمام ماند. ماریا با خنده‌ای که حالا دیگر نمی‌توانست پنهانش کند، دستش را روی دهانِ چارلز گذاشت.
- هیس...
با چشم‌هایی که در نورِ نقره‌ایِ مهتاب می‌درخشید، ادامه داد: تو دیوونه‌ای...!
چارلز دست او را آرام از روی لب‌هایش برداشت، اما رهایش نکرد؛ انگشتانشان در هم گره خورد. لبخند از روی صورتش محو نمی‌شد.
ـ گفتم که...
ماریا با حرکتی نرم، خودش را بالا کشید تا هم‌سطحِ صورتِ چارلز شود. چند لحظه، فقط غرق در تماشایِ چشم‌های آبیِ او شد؛ بعد بوسه‌ای بر گونه‌اش نشاند، پیشانی‌اش را به پیشانیِ چارلز تکیه داد و با صدایی که از ارتعاشِ عشق می‌لرزید، زمزمه کرد: منم...
چارلز لبخند زد.
- منم چی؟
گونه‌های ماریا از گرمایِ عشقی که در قلبش می‌جوشید، گل انداخت. نگاهش را پایین انداخت؛ لبخندی خجالتی گوشه‌ی لبش نشست.
ـ منم...
نفس آرامی کشید.
ـ دیوونه‌ی توام.
چارلز چیزی نگفت فقط لبخند زد. سکوت، خودش زبان عشق شده بود. در آن اتاق، میان دو قلبی که بعد از سال‌ها رنج دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند، تنها چیزی که جریان داشت... عشق بود.
ماریا در سکوت به چهره‌ی چارلز خیره مانده بود. بعد از چند لحظه، انگشتانش دوباره روی سینه‌ی چارلز لغزید و درست روی قلبش ایستاد.
با صدایی که حالا رنگی از جدیت به خود گرفته بود، پرسید: هنوزم... نمی‌خوای بهم بگی چی شده؟
لبخند روی لب‌های چارلز، آرام‌آرام محو شد. نگاهش از صورت ماریا گذشت و به سقفِ گچ‌بری‌ شده‌ی اتاق دوخته شد؛ نفسی عمیق کشید.
دوباره به چشمانِ ماریا نگاه کرد، دستش را بالا آورد و گونه‌ی او را نوازش کرد.
- نه...
صدایش آرام اما قاطع بود.
- نمی‌خوام تو نگرانِ این بازی‌های کثیف باشی.
لبخند محوی زد.
- تمامِ عمرم کارم همین بوده، جنگیدن با دردسرها... نمی‌خوام تو رو هم واردِ این گرداب کنم.
ماریا آرام سرش را تکان داد.
ـ اما من قراره همسر تو باشم، چارلز... نمی‌تونی همیشه مشکلاتتو ازم پنهون کنی.
چارلز برای لحظه‌ای هیچ پاسخی نداشت، فقط نگاهش کرد.
ـ می‌دونم، فردا همه‌چیزو بهت می‌گم؛ قول می‌دم، اما امشب نه... امشب فقط می‌خوام خوشحالت کنم.
لبخند محوی روی لب‌های ماریا نشست. چارلز دست او را گرفت و بوسه‌ای آرام بر آن نشاند.
ـ به پنج روز دیگه فکر کن، به جشن نامزدیمون، به روزی که جلوی تمام کالدونیا دستت رو می‌گیرم و به همه می‌گم این زن، تمام دنیای منه... به یک ماه دیگه... به مراسم عروسیمون، روزی که دیگه هیچ آدمی، هیچ توطئه‌ای و هیچ قدرتی نتونه بین من و تو فاصله بندازه.
ماریا با لبخندی بازیگوش گفت: اعلیحضرت دارن خیلی ماهرانه حواس منو پرت می‌کنن؟
چارلز خندید.
ـ اعتراف می‌کنم دارم نهایت تلاشمو می‌کنم.
ـ فکر می‌کنن موفق می‌شن؟
چارلز بدونِ لحظه‌ای تردید پاسخ داد: نه، چون تو از من باهوش‌تری... اما دلم می‌خواد، حداقل تا عروسیمون بیشتر از هر چیزی به خودمون فکر کنی.
بعد آرام بینی‌اش را به بینی ماریا زد و گفت: به لباسی که باهاش به سمتم قدم برمی‌داری، به لحظه‌ای که 'ملکه‌ی کالدونیا' می‌شی...
ماریا لبخندی زد و گفت: باشه، فقط یه شرط داره!
- چه شرطی؟
ماریا نگاهش را در چشم‌های او گره زد.
ـ قول بده... از این به بعد، هر اتفاقی که بیفته، دیگه هیچ‌وقت تنهایی باهاشون نجنگی.
چارلز چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد دست او را میان دستانش گرفت، آرام روی قلب خودش گذاشت و گفت: قول می‌دم.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
دو روز بعد...
ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود و نور طلایی خورشید از پنجره‌های بلند قصر به داخل اتاق ماریا می‌تابید. بیرون، باغ سلطنتی در آرامشی دل‌فریب غرق شده بود، اما برای ماریا، زمان از صبح انگار از حرکت ایستاده بود.
چارلز از نخستین ساعات روز، بی‌وقفه در جلسات شورا، فرماندهان ارتش، بازرگانان و نایب السلطنه هایش از شهرهای مختلف حضور داشت و هنوز هم خبری از پایان آن‌ها نبود.
ماریا برای چندمین بار دور اتاق قدم زد، کتابی را که چارلز شب قبل برایش آورده بود، چند فصل خوانده بود، اما حتی یک جمله هم در ذهنش نمانده بود. هر چند دقیقه بی‌اختیار نگاهش به در اتاق می‌رفت؛ هر لحظه منتظر بود چارلز با همان لبخند همیشگی وارد شود و بگوید: بالاخره تموم شد.
اما خبری نبود، با بی‌حوصلگی کتاب را روی تخت پرت کرد. خودش هم لبه‌ی تخت نشست و بعد با کلافگی روی تشک دراز کشید.
لحظاتی بعد، چند ضربه‌ی کوتاه و مؤدبانه به در خورد، در آرام باز شد. آنابل با لبخندی گرم پرسید: الا، می‌تونم بیام تو؟
ماریا لبخند زد، از تخت پایین آمد و قدمی جلو رفت.
ـ حتما.
آنابل وارد اتاق شد، اما تنها نبود. پشت سرش، السا، دختر پنج‌ ساله‌اش، دست مادرش را محکم گرفته بود و با کنجکاوی از پشت پیراهن آنابل به ماریا نگاه می‌کرد. موهای طلایی السا روی شانه‌هایش ریخته بود و چشمان درشت خاکستری‌اش که شبیه چشمان پدرش بود در نور عصر می‌درخشید؛ ماریا با دیدنش لبخند زد.
آنابل گفت: ما می‌خوایم برای چای عصر به باغ بریم. گفتم شاید تو هم دلت بخواد همراهمون بیای، از صبح تنهایی...
ماریا لبخند زد.
ـ خیلی دوست دارم ولی... باشه، بريم.
چند دقیقه بعد، هر سه در باغ سلطنتی قدم می‌زدند. نسیم ملایمی میان شاخه‌های درختان می‌پیچید و عطر رزهای سفید در هوا پخش شده بود. باغ سلطنتی، زیر نور ملایم عصر، شبیه تابلوی نقاشی شده بود. صدای فواره با آواز پرندگان در هم آمیخته بود.
فضای باغ، کمی از کلافگی ماریا کم کرد.
آنابل و ماریا روی صندلی‌های زیر سایه‌ی درخت بلوط نشستند.
روی میز، عصرانه‌ای کامل و باشکوه چیده شده بود؛ نان‌های تازه، مرباها، میوه‌های فصل، کیک‌های ظریف و شیرینی‌های کوچک... همه چیز عالی بود؛ تنها چیزی که جایش خالی بود، قوری چای بود.
آنابل نگاهی به میز انداخت و با لبخند گفت: انگار چای رو فراموش کردن.
بعد رو به ماریا کرد.
ـ خودم می‌رم میارمش، زود برمی‌گردم.
چند قدم که دور شد، برگشت و نگاهی کوتاه به ماریا انداخت، با صدایی آرام گفت: مراقب السا باش.
ماریا با مهربانی سر تکان داد، او نمی‌دانست که این 'مراقبت'، به چه بهایِ سنگینی تمام خواهد شد.
السا، روی صندلی نشسته بود و آرام پاهای کوچکش را تاب می‌داد و با دقت به پروانه‌هایی نگاه می‌کرد که میان گل‌ها پرواز می‌کردند.
از روزی که به دنیا آمده بود، مشکلی مادرزادی در قلب کوچکش داشت؛ به همین خاطر، چارلز و آنابل همیشه مراقب بودند که زیاد ندود یا هیجان‌زده نشود، ماریا با مهربانی نگاهش می‌کرد.
در همین لحظه، پروانه‌ای آبی... با رقصِ ناموزونش از کنارِ میز گذشت، بال‌هایش زیر نور خورشید برق می‌زد. لبخندی کودکانه روی لب‌های السا نشست، از روی صندلی اش پایین پرید و دنبالش دوید.
ماریا فوراً بلند شد.
ـ السا، ندو...
اما پروانه هر بار کمی دورتر می‌نشست و دوباره پرواز می‌کرد، السا دنبالش می‌رفت، صدای خنده‌ی کودکانه‌اش میان درخت‌ها گم شد؛ ماریا قدم‌هایش را تندتر کرد.
ـ عزیزم، وایسا...
اما السا گوش نمی‌داد، میان درختان باغ دوید، چند دقیقه بعد وارد جنگل شد. ماریا سرعتش را بیشتر کرد.
ـ السا...
جوابی نیامد، تنها صدای خش‌خش برگ‌ها بود. ماریا چند قدم دیگر جلو رفت.
ـ السا؟
ناگهان... صدای شکستن شاخه‌ای خشک از پشت سرش بلند شد.
ماریا برگشت اما فرصت واکنش پیدا نکرد، دستی نیرومند دهانش را محکم گرفت، خواست فریاد بزند اما نتوانست... تقلا کرد، آرنجش را به عقب کوبید، اما بی‌فایده بود، میانِ بازوانِ ستبر و بی‌رحمِ مردی محبوس شده بود.
بوی تند پارچه‌ای که روی دهانش فشرده شده بود، در بینی‌اش پیچید، نفسش سنگین شد، تصویر درخت‌ها مقابل چشمانش موج برداشت، آخرین چیزی که دید، صورت پوشیده‌ی مردی بود که آرام گفت: بیهوش شد...
بدنش سست شد و در آغوش آدم‌ربا افتاد. دو مرد نقاب‌دار او را روی اسب انداختند، چند ثانیه بعد، میان درختان ناپدید شدند.
چند متر آن‌طرف‌تر... السا که بالاخره پروانه را گم کرده بود. با اخم اطراف را نگاه می‌کرد، مرد سومی نزدیک شد، روی یک زانو نشست تا هم‌قد السا شود، صدایش آرام و مهربان بود.
ـ سلام...
السا با تردید نگاهش کرد، مرد لبخند زد.
ـ نترس کوچولو... فقط می‌خوایم یه کم قایم‌باشک بازی کنیم.
السا چیزی نگفت، مرد نامه‌ای از جیبش بیرون آورد، آن را به سمت او گرفت.
ـ اینو بده به چارلز... می‌تونی؟
السا نامه را گرفت، نگاهش بین پاکت و صورت مرد جابه‌جا شد، آرام سر تکان داد.
ـ آفرین... دختر باهوشی هستی.
بعد خیلی آرام گونه‌ی او را نوازش کرد.
ـ یادت نره... فقط بدش به چارلز.
بلند شد، سوار اسبش شد، نگاهی آخر به السا انداخت و با سرعت در همان مسیری که دو سوار دیگر رفته بودند، در دل جنگل ناپدید شد.
آنابل با قوری چای برگشت، لبخند روی لبش بود، هنوز چند قدم تا میز فاصله داشت که خشکش زد، صندلی‌ها خالی بودند، قوری از میان انگشتانش رها شد، با صدایی بلند روی سنگفرش شکست.
ـ السا...؟
نگاهش با اضطراب میان باغ چرخید.
ـ الا...؟
صدایش میان درخت‌ها می‌پیچید، چند دقیقه بعد، دختر کوچکش را دید که با قدم‌های کوتاه به سمتش می‌دوید. آنابل با هراس روی زانو افتاد و او را محکم در آغوش گرفت.
ـ خدای من، السا...
همان لحظه متوجه پاکتی در دست دخترش شد، آرام آن را گرفت.
ـ عزیزم... این چیه؟
السا با همان سادگی کودکانه گفت: اون آقاهه داد، گفت بدمش به دایی چارلز... می‌خواست قایم‌باشک بازی کنیم.
قلب آنابل فرو ریخت.
ـ کدوم آقاهه...؟ السا، اون کی بود؟
اما السا فقط شانه‌هایش را بالا انداخت. آنابل پاکت را گرفت، دست‌هایش می‌لرزیدند، چند خط بیشتر نبود... اما همان چند خط، خون را در رگ‌هایش منجمد کرد. زانوهایش سست شد، برای آنکه روی زمین نیفتد، به لبه‌ی میز چنگ زد.
در همان لحظه، صدای قدم‌های تندی از سمت قصر آمد، چارلز بود؛ به محض دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی خواهرش، با شتاب خود را به او رساند.
ـ آنابل... چی شده؟
آنابل نتوانست حرف بزند، فقط با دستی لرزان، نامه را به سمت او گرفت. اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود؛ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: بردنش.
چارلز اخم کرد.
ـ کی رو...؟
آنابل با صدایی لرزان گفت: الا...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
قلب چارلز برای لحظه‌ای از تپیدن ایستاد. نامه را از دست خواهرش گرفت و چشمانش سریع از روی خطوط رد شد. رنگ از چهره‌اش پرید.
روی کاغذ، با جوهری تیره و دست‌خطی آشنا، نوشته شده بود:
'چارلز... شش سال منتظر این روز بودم.
امروز بالاخره نوبت توست که طعمِ واقعی از دست دادن رو بچشی.
همیشه فکر می‌کردی می‌تونی از هر جنگی پیروز بیرون بیای.
حالا وقتشه ببینیم وقتی جنگ، بر سر قلبت باشه، باز هم همون‌قدر شجاعی یا نه...
اگر می‌خوای زنی را که دوستش داری دوباره زنده ببینی، تا پیش از غروب، تنها به انبار کاه قدیمی بیا...
اگر حتی سایه‌ی یک سرباز را پشت سرت ببینم، بهت قول می‌دم این غروب، آخرین غروب زندگی اون باشه؛ تنها چیزی که در انبار خواهی یافت، جسم بی‌جان عشقت خواهد بود.
منتظرتم، دوست قدیمی‌ات... آدرین.'
چارلز چند دقیقه به نامه خیره ماند. کلمات روی کاغذ، مثل زخم‌های کهنه‌ای دوباره باز شدند؛ هر جمله، مثل تیغی بود که آرام در سینه‌اش فرو می‌رفت. آدرین... نامی که سال‌ها هیچ‌کس در این قصر جرئت بر زبان آوردنش را نداشت. نامی که بوی خون، بوی جنگ و بوی خیانت می‌داد.
پلک‌هایش آرام بسته شد. در یک لحظه، گذشته، بی‌رحمانه از دل تاریکی بیرون آمد. صدای برخورد شمشیرها، شیهه‌ی اسب‌ها و فریاد سربازان و تصویر دوستانی که یکی‌یکی بر خاک می‌افتادند و مردی با چشمان خاکستری که پیش از تبعید، روبه‌رویش ایستاده بود و با نفرت گفته بود: یه روز همه‌چیزتو ازت می‌گیرم چارلز، اول قلبتو... بعد جونتو.
چارلز آن روز را هرگز جدی نگرفته بود؛ خاطرات تلخی که سعی کرده بود در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنش دفن کند؛ حالا برگشته بود تا صورت‌حسابِ گذشته را تسویه کند. حالا می‌فهمید منظور آدرین از 'قلب' چه بوده است. او از سال‌ها قبل، هدفش را انتخاب کرده بود.
صدای نفس‌های چارلز در سکوت باغِ، سنگین و منقطع بود.
نگاهش از روی نامه جدا شد و به جنگل دوخته شد؛ همان جایی که الا دقایقی پیش، میان درخت‌ها ناپدید شده بود.
تمامِ وجودش در یک جمله خلاصه شده بود؛ الا و ترس از دست دادنِ او...
نامه را در مشتش مچاله کرد، رگ‌های گردنش از شدتِ خشم و فشارِ عصبی برجسته شد. یک قدم به عقب رفت، به افق خیره شد؛ جایی که خورشید کم‌کم پشتِ کوه‌ها پنهان می‌شد و آسمان را به رنگ‌های سرخ و نارنجی در می‌آورد.
او می‌دانست اگر سربازانش را می‌برد، آدرین بدون لحظه‌ای تردید ماریا را می‌کشت؛ برگشت و به آنابل خیره شد. نگاهش سرد و بی‌روح شده بود؛ نگاهِ یک پادشاه که دیگر چیزی برایِ از دست دادن نداشت؛ حاضر بود تاج، قدرت، پادشاهی و حتی جانش را بدهد، اما اجازه ندهد یک تار مو از سر زنی که دوستش دارد کم شود.
با صدایی آرام، اما محکم گفت: آنابل، السا رو ببر خونه...
آنابل با چشم‌های گریان و صدایی لرزان پرسید: چارلز، می‌خوای چیکار کنی؟
- می‌رم الا رو نجات بدم.
ـ تنهایی؟
ـ آره.
- چطور؟ بعد از شش سال، چطوری از تبعید فرار کرده؟
- فرقی نمی‌کنه چطور فرار کرده، آنابل. برایِ گرفتنِ جان الا باید از رویِ جنازه‌ی من رد شه...
آنابل بازویِ او را گرفت.
ـ چارلز، خواهش می‌کنم... نکشش.
چارلز برای لحظه‌ای به خواهرش نگاه کرد.
ـ اگر الا حتی یک خراش برداشته باشه...
جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد. لازم نبود ادامه بدهد. آنابل پاسخ را در چشم‌های برادرش دیده بود.
چارلز به دوردست‌ها، به سمتِ 'انبارِ کاه' نگاه کرد؛ به جایی که شاید مرگ، در انتظارش بود. دست خواهرش را با ملایمت از رویِ لباسش جدا کرد.
قلبش فشرده شد؛ اما تنها اولویتش نجاتِ ماریا بود. برگشت و با قدم‌هایی بلند از میان باغ گذشت و خشمگین به سمتِ اصطبل دوید.
لحظه‌ای بعد، درِ اصطبل با ضربه‌ای محکم باز شد.
چارلز افسار اسب سیاهش را گرفت، با یک حرکت روی زین پرید.
او این بار برای دفاع از تاج و تخت نمی‌تاخت... بلکه به سوی بزرگ‌ترین نبرد زندگی‌اش می‌رفت؛ که این بار، به جایِ قلمرو، 'عشق' بهایِ آن بود.
نبردی که اگر در آن شکست می‌خورد، دیگر هیچ پیروزی‌ای در این دنیا، معنایی برایش نداشت.
چارلز، از دروازه‌های قصر گذشت و تنها به سوی انبار کاه قدیمی تاخت.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ماریا با ناله‌ی خفیفی پلک‌هایش را تکان داد.
اولین چیزی که حس کرد، بوی تند کاهِ نم‌کشیده و چوب پوسیده بود.
پلک‌هایش را آهسته باز کرد، همه‌چیز تار بود؛ سرش سنگین بود و شقیقه‌هایش تیر می‌کشیدند. درد، از پشت گردنش تا میان چشم‌هایش می‌دوید. چند لحظه طول کشید تا بفهمد کجاست، مچ‌ دست‌هایش درد می‌کرد. چند بار پلک زد تا بتواند اطرافش را ببیند.
داخل انباری بزرگ و متروکه بود. دیوارهای چوبی فرسوده‌ای که زیر فشار سال‌ها پوسیده بودند و سقفی بلند که در تاریکی گم شده بود. توده‌های عظیم کاه که گوشه‌های انبار تلنبار شده بودند؛ با صدای برخورد آرام زنجیر، نگاهش پایین افتاد. زنجیرهایی که مچ‌ دست‌هایش را به یک تیرک چوبی، سخت و بی‌رحم بسته بودند. فلز سرد، پوست لطیف دستش را زخم کرده بود و رگه‌های باریک خون روی مچش دیده می‌شد.
نفسی لرزان کشید؛ لب‌های خشکیده‌اش به سختی تکان خوردند و زمزمه کرد: چارلز...
اما تنها پاسخی که شنید، سکوتِ مرگبار انبار بود که صدای نفس‌های لرزانش را بازتاب می‌داد.
نور کم‌رنگی از شکاف دیوارهای چوبی به صورت نوارهای باریکی به داخل می‌تابید؛ ذرات گردوغبار، میان آن نورها آرام شناور بودند.
ماریا با وحشت اطراف را نگاه کرد، نفسش از ترس در گلویش حبس شد.
- نه...! نه...!
با تمام توانی که در بدنش باقی مانده بود، زنجیرها را کشید، اما فلز سرد تنها با صدای جیرجیری گوش‌خراش پاسخ داد و مچ‌هایش را بیشتر زخم کرد. چند متر آن‌طرف‌تر، آتش کم‌جانی در یک گودال سنگی می‌سوخت و شعله‌های نارنجی‌رنگش به شکل سایه‌هایی کشیده و نامنظم روی دیوارهای چوبی دیده می‌شدند.
چند دقیقه بعد، صدایِ باز شدنِ درِ فلزیِ انبار، سکوت را شکست. باد سردی وزید و شعله‌ی آتش را لرزاند. ماریا سرش را بالا آورد.
مردی در آستانه‌ی در ایستاده بود. نور غروب از پشت سرش می‌تابید و صورتش را در سایه فرو برده بود. چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد با قدم‌هایی آرام جلو آمد؛ چکمه‌هایش رویِ کاه‌ها صدا می‌دادند. مردی قدبلند بود، شانه‌هایی پهن داشت. موهای تیره‌اش کمی روی پیشانی ریخته بود و ته‌ریش چندروزه، چهره‌اش را خشن‌تر نشان می‌داد؛ اما چیزی که بیش از همه نگاه را میخکوب می‌کرد؛ چشم‌هایش بود. چشم‌هایی به رنگ خاکستری، چشم‌هایی که انگار سال‌ها پیش، آخرین ذره‌ی آرامش را از دست داده بودند و حالا فقط نفرت در آن‌ها زنده مانده بود.
ماریا با ترس به او خیره شد؛ او را نمی‌شناخت. هرگز ندیده بود اما در عمقِ نگاهش، غمی را دید که حتی از خشمش هم عمیق‌تر بود.
او چند لحظه فقط نگاهش کرد، نزدیک‌تر آمد... لبخندِ سردی زد و گفت: بالاخره بیدار شدی.
ماریا ناخودآگاه خودش را عقب کشید؛ زنجیر کشیده شد و دوباره به تیرک خورد، با صدایی لرزان پرسید: تو... تو کی هستی؟!
او لبخندِ تلخی زد؛ سپس آرام پاسخ داد: کسی که چارلز مدت‌هاست فراموشش کرده... هیچ‌وقت درباره‌ی من چیزی بهت نگفته؟
ماریا با اخم سر تکان داد.
- طبیعیه... آدما دوست ندارن درباره‌ی خطاهاشون حرف بزنن، تو هیچ چیزی درباره‌ی گذشته‌ی چارلز نمی‌دونی.
- من تو رو نمی‌شناسم؛ از چارلز چی می‌خوای؟
او نگاهش را به شعله‌هایِ آتش دوخت. برای لحظه‌ای، خشم در چشمانش جایِ خود را به اندوهی ویرانگر داد.
- عدالت.
بعد با خنده‌ای کوتاه و تلخ که بیشتر شبیه زخمی کهنه بود ادامه داد: یا شاید انتقام.
ماریا احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده است.
- از چارلز...؟
- آره... از پادشاه عزیزتون، دوست قدیمی من یا شاید بهتره بگم، تنها دشمنم... می‌خوای بدونی من کی‌ام و اون چه جنایتی کرد؟ اسمم آدرین رابرتسونه، دوست دوران جوانی چارلز و برادر مردی که در یک جنگِ خونین، بی‌رحمانه به دست چارلز کشته شد.
عرقِ سردی رویِ پیشانیِ ماریا نشست؛ انبار دور سرش می‌چرخید، حالش خوب نبود.
- من، من نمی‌فهمم... چی داری میگی؟
- اون برادرمو کشت، منم... پدرش رو کشتم. فکر کردم با این کار، آتشِ انتقامی که قلبمو می‌سوزوند کمی آروم میگیره، اما نه... کافی نبود. کافی نیست.
باد از شکاف دیوارها عبور کرد.
- آتشِ این انتقام فقط وقتی خاموش می‌شه که اون، طعمِ از دست دادنِ چیزی رو بچشه که براش، از جونش هم باارزش‌تره...
ماریا به چهره‌اش نگاه کرد. در چشم‌هایش خشم بود، پشتِ آن، اندوهی قدیمی و فرسوده هم دیده می‌شد.
- من سال‌ها منتظر این روز بودم.
ماریا با صدایی وحشت زده گفت: می‌خوای باهاش چیکار کنی؟
آدرین برای چند ثانیه نگاهش کرد؛ بعد برگشت سمتِ در، قبل از خروج ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت: چارلز میاد... مطمئنم میاد.
ماریا زنجیر را میان انگشتانش فشرد. چشم‌هایش پر از اشک شده بود. قلبش تند می‌زد، در ذهنش تنها یک فکر بود.
چارلز... خواهش می‌کنم تنها نیا...
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
شش سال قبل...
آن روزها، چارلز تنها فرمانده‌ای جوان بود که نامش در میدان‌های جنگ، پیش از رسیدن به تخت سلطنت، با شجاعت و پیروزی گره خورده بود.
او در یکی از جنگ‌های مرزی، فرماندهی ارتش را بر عهده داشت.
اما آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست که در میان هزاران سرباز، یک لحظه قرار است سرنوشت سه مرد را برای همیشه تغییر دهد.
باران بی‌امان می‌بارید. زمین دیگر شبیه زمین نبود؛ باتلاقی از گل، خون و خاکستر شده بود. صدای فریاد سربازان و برخورد بی‌رحمانه شمشیرها با یکدیگر، در سراسر دشت می‌پیچید.
در آن نبرد، در کنار چارلز، لوکاس می‌جنگید؛ برادر بهترین دوستش... جوانی جسور، شجاع و خوش‌قلب؛ مردی که وفاداری برایش فقط یک کلمه نبود، اگر لازم می‌شد، بدون لحظه‌ای تردید، جانش را برای چارلز می‌داد.
نبرد به اوج خودش رسیده بود. چارلز شمشیرش را در سینه یکی از مهاجمان فرو برد و درست همان لحظه، مرد دیگری از پشت سر، بی‌صدا به او نزدیک شد. شمشیر دشمن بالا رفت. چارلز ندید... اما لوکاس دید. چشم‌هایش روی تیغه‌ی درخشان شمشیر ثابت ماند. فهمید چه اتفاقی قرار است بیفتد. فقط چند لحظه فرصت داشت. می‌توانست فریاد بزند.
می‌توانست هشدار بدهد. اما زمان اجازه نمی‌داد. پس فقط دوید. تمام قدرتش را در همان چند قدم گذاشت.
خودش را میان چارلز و تیغه شمشیر انداخت. صدای فرو رفتن فولاد در گوشت... زمان را برای چند ثانیه متوقف کرد.
شمشیر دشمن در سینه‌اش فرو رفته بود. چشم‌هایش از درد لرزید؛ اما نگاهش هنوز دنبال چارلز می‌گشت. انگار تنها می‌خواست مطمئن شود فرمانده‌اش زنده مانده است. لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
زانوهایش خم شد. بدنش آرام روی گل و خون افتاد. چارلز با ناباوری او را گرفت.
- نه...
صدایش شکست.
- نه، لوکاس... نه...
با دست‌هایی لرزان، شمشیر را از بدن او بیرون کشید. لوکاس نفس سختی کشید. لب‌هایش تکان خورد. چارلز سرش را نزدیک‌تر برد.
- چی گفتی؟
صدای لوکاس به سختی شنیده شد.
- آدرین...
نفسش قطع شد.
- مراقب... آدرین باش.
آخرین نفسش در میان هوای بارانی گم شد.
آدرین تنها چند ثانیه قبل خودش را به آنجا رسانده بود. اما دیر رسیده بود. اول، برادرش را دید. بی‌حرکت... غرق در خون... بعد نگاهش به چارلز افتاد. زانو زده بود و شمشیر را از سینه لوکاس بیرون می‌کشید.
همین تصویر... فقط همین چند ثانیه... برای نابود کردن سال‌ها رفاقت کافی بود.
آدرین فریاد کشید.
- لوکااااس!
دوید و کنار برادرش زانو زد. صورت رنگ‌پریده‌اش را میان دست‌هایش گرفت. اما دیگر دیر شده بود. از همان لحظه، حقیقت برایش مرد.
دیگر هیچ توضیحی... هیچ قسمی... نمی‌توانست تصویری را که با چشم‌های خودش دیده بود، پاک کند. در ذهن آدرین فقط یک حقیقت باقی ماند. چارلز، برادرش را کشته بود. حقیقتی که مثل زهری در رگ‌هایش جاری شد و تمام وجودش را مسموم کرد. حقیقتی که زیرِ بارِ سوگِ او دفن شد و جایِ خود را به کینه داد.
چند روز بعد... یک نیمه شب، آدرین با شنلی سیاه و صورتی پوشیده، از میان سایه‌ها گذشت. هیچ نگهبانی متوجه حضورش نشد. در اتاق پادشاه باز شد. آدرین انتقام برادرش را با گرفتن جان پدر چارلز گرفت. ساعاتی بعد... جیغ دلخراش یکی از خدمتکاران، سکوت قصر را در هم شکست. چارلز با شتاب خود را به اتاق رساند. پدرش روی زمین افتاده بود. خون، کف اتاق را پوشانده بود. شمشیر آدرین به قلب پدرش فرو رفته بود. اما آدرین دیگر آنجا نبود؛ فرار کرده بود.
سه روز و سه شب، سربازان تمام پایتخت کالدونیا؛ اِدن‌هارت را می‌گردند؛ شوالیه‌ها نیز از سپیده‌دم تا نیمه‌شب، جنگل‌ها، روستاها و تمام مسیرهای کوهستانی را گشتند اما... انگار آدرین در دل زمین فرو رفته بود.
داخل اتاق جنگ قصر، چندین نقشه روی میز پهن بود. شوالیه‌ها یکی‌یکی گزارش می‌دادند.
- هیچ اثری ازش پیدا نکردیم، اعلیحضرت.
- جنگل غربی را هم کاملاً زیرورو کردیم.
- روستاهای شمالی هم چیزی پیدا نکردیم.
چارلز با نگاه خیره به نقشه ایستاده بود. دستش آرام روی مسیرهای کوهستان حرکت می‌کرد.
بعد زیر لب گفت: برای اینکه شما دنبال یه قاتل فراری می‌گردید.
همه به او نگاه کردند. چند لحظه سکوت کرد.
- اما من... دنبال آدرین می‌گردم.
هیچ‌کس معنی حرفش را نفهمید.
چارلز نگاهش را از نقشه برداشت و آرام ادامه داد: اون برادرش رو از دست داده.
سپس با صدایی مطمئن گفت: می‌دونم کجا می‌تونه باشه.
خودش فرماندهی جست‌وجو را به عهده گرفت.
رد چکمه ای میان گل‌های خیس، کنار جاده‌ای متروک پیدا شد.
یکی از نگهبانان با صدایی آرام گفت: ردش به سمت جنگل بلک‌مور می‌ره، اعلیحضرت.
چارلز فقط سر تکان داد. باران دوباره شروع شده بود. مه غلیظی میان درختان کاج پیچیده بود.
نیمه‌شب شده بود. آدرین وارد حیاط کلیسا شد؛ کنار قبر لوکاس ایستاد. چند شاخه 'گل میوسوتیس' در دست داشت. گل‌های کوچک و آبی‌رنگ مورد علاقه‌ی لوکاس...
مادرشان همیشه می‌گفت: این گل‌ها نماد وفاداریه و یادآوری کسانی که نباید هرگز فراموش شوند.
آدرین آرام خم شد، گل‌ها را روی قبر گذاشت. انگشت‌هایش روی خاک سرد مزار کشیده شد، باد میان شاخه‌های درختان پیچید، چشم‌هایش را بست.
- قول داده بودم کسی که تو رو ازم گرفت، تاوان بده... و داد.
چارلز به افرادش گفت: هیچ‌کس دنبالم نیاد.
تنها به دل جنگل رفت؛ تمام مسیر را در سکوت طی کرد. در میان مه، کلیسای قدیمی بلک‌مور ظاهر شد. ساختمانی میان درختان؛ دیوارهای سنگی‌اش ترک خورده و ناقوس خاموشش سال‌ها بود که دیگر صدایی نداشت. آهسته جلو رفت، کنار قبر ایستاد. برای چند ثانیه فقط به گل‌ها نگاه کرد؛ بعد آرام زانو زد. دستش را روی قبر گذاشت.
آرام زمزمه کرد: متأسفم...
صدایش شکست، نفسش لرزید.
- کاش اون روز جای تو من می‌مردم، لوکاس.
صدایی از داخل کلیسا آمد. چارلز آرام بلند شد و به طرف کلیسا رفت. در چوبی اش نیمه‌باز بود. با قدم‌هایی آهسته وارد شد.
داخل کلیسا تاریک بود. نور ماه از سقف شکسته به داخل می‌تابید‌.
آدرین روبه‌روی محراب ایستاده بود. بدون اینکه برگردد گفت: بالاخره پیدام کردی.
آرام برگشت، موهایش خیس از باران، چهره‌اش رنگ‌پریده، چشمانش سرخ و بی‌خواب... شمشیرش از خشم در دستش می‌لرزید.
چارلز چند قدم جلو رفت، آدرین لبخند تلخی زد.
- اومدی انتقام پدرت رو بگیری؟
چارلز نگاهش کرد.
- نه، برای اجرای عدالت اومدم.
آدرین لبخند تمسخر آمیزی زد.
- عدالت؟
آرام خندید.
- تو؟
قدم کوتاهی جلو آمد.
- تو آخرین کسی هستی که حق داره درباره عدالت حرف بزنه.
چارلز نفس عمیقی کشید.
- من برای گرفتن انتقام پدرم اینجا نیستم.
چشم‌های آدرین تنگ شد.
- پس برای چی اینجایی؟
- هیچوقت نخواهی فهمید.
بعد آهسته ادامه داد: اون روز... لوکاس خودش رو سپر من کرد.
آدرین لبخند تلخی زد.
- با چشمای خودم دیدمت.
- قسم می‌خورم راست می‌گم.
آدرین قدمی جلو آمد.
- دیدم که شمشیر رو از تو سینه‌ی برادرم کشیدی بیرون...
- می‌خواستم نجاتش بدم.
- دروغ می‌گی!
- آدرین...
- ساکت شو!
فریاد آدرین در کلیسا پیچید. صدایش باعث شد چند پرنده از سقف شکسته پرواز کنند. نفس‌هایش به شماره افتاده بود.
- روزهاست دارم اون تصویر رو هزاران بار توی ذهنم می‌بینم.
چشم‌هایش پر از اشک شد.
- هر بار چشم‌هام رو می‌بندم، برادرم رو می‌بینم که روی زمین افتاده و تو رو می‌بینم که شمشیر رو از تو سینه‌ی برادرم می‌کشی بیرون...
چارلز چیزی نگفت. سکوتی سنگین بینشان افتاد. دیگر اثری از دو دوست قدیمی باقی نمانده بود.
باران شدیدتر شد. چند ثانیه... فقط به هم نگاه کردند. رودرروی هم ایستاده بودند. دو نفر که زمانی مثل برادر بودند؛ حالا یکی قاتل برادرش را می‌دید و دیگری دوستی را که زیر درد سوگ گم شده بود.
آدرین ناگهان شمشیرش را بالا برد.
- برای لوکاس!
به سمت چارلز حمله کرد. صدای برخورد شمشیرها در فضای خالی کلیسا پیچید.
نبردی سخت و بی‌امان میان آن دو در گرفت؛ هر ضربه، سال‌ها رفاقت را تکه‌تکه می‌کرد.
در نهایت، چارلز بر آدرین غلبه کرد. شمشیر آدرین از دستش افتاد. چند ثانیه بعد، نوک شمشیر چارلز روی گلوی او قرار گرفت. هردو نفس‌نفس می‌زدند. آدرین منتظر بود. منتظر پایان... اما چارلز شمشیر را پایین آورد. آدرین با ناباوری نگاهش کرد. می‌توانست همان‌جا حکم مرگش را اجرا کند، اما نکرد.
چارلز آرام گفت: من برادرت رو نکشتم... تو رو هم نخواهم کشت.
او را به جرم خیانت به تاج‌وتخت و قتل پادشاه، به دورافتاده‌ترین و سردترین نقطه‌ی سرزمین کالدونیا تبعید کرد.
زندان سنگی و محافظت‌شده‌ای بر فراز جزیره‌ای کوچک در شمال کالدونیا؛ جایی که در آن، زمستان هرگز به پایان نمی‌رسید.
اما هیچ دیوار سنگی و هیچ سرمایی نتوانست آتش نفرت آدرین را خاموش کند.
سال‌ها در تبعید زنده ماند و برای انتقامی شدیدتر که قلب چارلز را مثل قلب خودش به آتش بکشد، صبر کرد.
هر روز، تنها با یک فکر از خواب برمی‌خاست.
انتقام.
انتقامی که این بار، قرار بود قلب چارلز را هدف بگیرد.
حالا... فرار کرده بود. برای گرفتن جان با ارزش‌ترین چیزی که چارلز داشت، بازگشته بود.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا