Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
ساعتی بعد... درِ انبار آرام باز شد. آدرین قدم به قدم جلو آمد و روبروی ماریا ایستاد.
ماریا روی کاههای سرد نشسته بود. زنجیرهای آهنی دور مچهایش، پوستش را خراش داده و رد خون خشکشده روی دستهایش باقی مانده بود؛ اما نگاهش... هنوز استوار بود. مستقیم به چشمهای آدرین خیره شد.
نور غروب از شکافهای دیوار عبور میکرد.
آدرین چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ بعد، تمامِ داستان را از دیدگاهِ ناقص و دردمندانهاش برایِ ماریا روایت کرد؛ در آخر گفت: میدونی جالبترین قسمت ماجرای امشب چی قراره باشه؟
ماریا چیزی نگفت؛ آدرین خم شد، صورتش آنقدر به او نزدیک شد که گرمای نفسهایش را روی گونهاش حس کرد.
- میخوام چارلز رو وادار کنم همون دردی رو بکشه که من سالهاست دارم میکشم.
ماریا با وحشت به او نگاه کرد. آدرین لبخند زد.
- اول قلبشو به آتیش میکشم، بعد جونشو خواهم گرفت.
در همان لحظه، کیلومترها آنطرفتر در قصر سلطنتی، چارلز با صورتی رنگپریده به نامه خیره شده بود.
ماریا اشک گوشهی چشمش را قبل از اینکه روی گونهاش بلغزد، پاک کرد و گفت: تو واقعاً فکر میکنی چارلز برادرت رو کشته؟
آدرین خندید، خندهای که بیشتر از خشم، بوی اندوه میداد.
- فکر میکنم؟
یک قدم جلو آمد.
- من با چشمهای خودم دیدمش.
ماریا به چشمانِ آدرین خیره شد. در چشمانِ ماریا، ترسی نبود، بلکه چیزی شبیه به افسوس موج میزد.
- دیدی؟ یا فقط آخر ماجرا رو دیدی؟ اگر برادرت جونش رو برایِ نجاتِ چارلز داده باشه، خودش رو سپر چارلز کرده باشه چی؟ اگر لوکاس خودش انتخاب کرده باشه که بمیره تا دوستش زنده بمونه... میخوای خونِ کسی رو بریزی که برادرت حاضر بود برایِ زنده موندنش بمیره؟
آدرین ناگهان مشتش را به ستون چوبی کوبید؛ صدایش در انبار پیچید.
- کافیه!
نفسهایش سنگین شده بود.
- چارلز هم همینو گفت... سالها سعی کرد قانعم کنه، نامه فرستاد، آدماشو فرستاد، اما هیچکس اون صحنهای رو که من دیدم، ندید.
این بار سکوت طولانیتر شد، خیلی طولانیتر...
فقط صدای سوختن چوبهای آتش و خشخش کاه زیر پاها شنیده میشد.
قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید... صدای سوت کوتاهی از بیرون انبار آمد.
آدرین سرش را برگرداند.
چند ثانیه بعد دوستانش، ایان و جاسپر وارد انبار شدند.
ایان با لحنی جدی گفت: آدرین.
- چی شده؟
- پادشاه... داره میاد.
- تنهاست؟
- آره.
لبخند سردی روی لبهای آدرین نشست.
- خیلی خوب، شما دوتا از در پشتی برین.
جاسپر لحظهای مردد ماند؛ پرسید: مطمئنی میخوای تنهایی باهاش روبهرو بشی؟
آدرین گفت: این حساب، سالهاست بین من و چارلز مونده... امشب، این قصهیِ ناتموم بینِ من و اون تموم میشه.
ایان دستش را روی شانه او گذاشت.
- موفق باشی.
جاسپر نیز دستش را فشرد.
- مواظب خودت باش.
هر دو از در پشتی خارج شدند.
آدرین چند لحظه بیحرکت ماند. نگاهش روی درِ نیمهباز انبار ثابت مانده بود.
سالها انتظار قرار بود امشب به پایان برسند.
در دوردست، سوارکاری با تمام توان به سمتِ انبار میتاخت.
چهرهی آدرین ناگهان تغییر کرد؛ بیآنکه حرفی بزند، به سمت ماریا رفت.
ماریا بیاختیار خودش را عقب کشید، آدرین مقابلش زانو زد. کلید را از جیبش بیرون آورد و داخل قفل زنجیرها فرو برد. صدای باز شدن قفل در سکوت سنگین انبار طنین انداخت.
ماریا هنوز دستهای زخمیاش را آزاد نکرده بود که آدرین مچش را با خشونت گرفت.
ـ پاشو.
او را از روی کاههای سرد بلند کرد؛ کاهها زیر پاهایشان خشخش میکردند، آدرین بیوقفه او را دنبال خود میکشید.
ـ ولم کن!
ماریا با تمام نیرو مقاومت میکرد، چند بار تعادلش را از دست داد اما آدرین توجهی نکرد.
ـ گفتم ولم کن!
ماریا تلاش کرد دستش را آزاد کند، اما انگشتان آدرین مثل حلقهای فولادی دور مچش قفل شده بودند.
به وسط انبار رسیدند، ماریا نفسنفس میزد.
آدرین طنابی برداشت، پیش از آنکه ماریا بتواند واکنشی نشان دهد، هر دو دست او را از روبهرو کنار هم نگه داشت و طناب را چند دور محکم دور مچهایش پیچید. گره آنقدر سفت بود که ماریا از درد پلکهایش را روی هم فشرد و نفسش را آهسته بیرون داد.
لحظهای بعد، آدرین پشت سر او ایستاد. چند ثانیه، فقط صدای نفسهای بریدهی آن دو شنیده میشد... بعد صدای بیرون کشیده شدن تیغهای از غلاف، سکوت را شکست. آدرین خنجرش را بیرون آورد. آن را بالا آورد و روی گلوی ماریا گذاشت. لبهی سرد تیغه پوست گردنش را لمس کرد.
ماریا نفس لرزانی کشید؛ اما وحشت اجازه نداد صدایی از گلویش بیرون بیاید.
آدرین سرش را کمی به گوش او نزدیک کرد و با لحنی آرام، اما هراسانگیز گفت: چارلز همیشه وقتی پای آدمایی که دوستشون داره وسط باشه، عقلش رو میذاره کنار...
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ ببینیم برای نجات تو، تا کجا حاضر میشه پیش بره، پرنسس...
در همان لحظه صدای سم اسبی به گوش رسید؛ اسب با شیههای بلند از حرکت ایستاد. صدای پایین پریدن مردی از زین آمد، بعد صدای قدمهایی که با شتاب به انبار نزدیک و نزدیکتر میشدند. درِ چوبی انبار آهسته باز شد. چارلز در آستانهی در نمایان شد.
نفسهایش هنوز از تاخت بیوقفهی اسب، سنگین بود. چشمهای آبی اش در تاریکی انبار میگشتند... چند لحظهای طول کشید تا ماریا را پیدا کنند؛ نگاه چارلز از صورت رنگپریدهی او پایین آمد. خنجری که روی گلویش قرار داشت، طناب دور دستهایش و رد زخم روی مچهایش...
ماریا لبهای لرزانش را از هم باز کرد: چارلز...
با دیدن آن صحنه برای لحظهای، دنیا دور سرش چرخید. بیاختیار چند قدم جلو رفت. با صدایی که از ترس میلرزید، زمزمه کرد: نه...
دستش بیاختیار روی قبضهی شمشیر نشست.
آدرین خنجر را اندکی بیشتر روی گلوی ماریا فشرد. تیغه، پوست گردنش را شکافت و خط باریکی از خون روی گردنش جاری شد.
ماریا از سوزش زخم، لحظهای پلکهایش را بست.
آدرین همان لحظه با صدایی محکم گفت: حتی فکرشم نکن.
نوک خنجر را بیشتر به گلوی ماریا فشرد.
- جلوتر نیا.
چارلز همانجا ایستاد. دستهایش را بالا آورد تا نشان دهد قصد کشیدن شمشیرش را ندارد.
- آدرین... خیلی خوب، آروم باش. همونطور که خواستی... تنها اومدم.
آدرین خندید.
- بالاخره... بعد از شش سال.
نگاه آدرین از صورت چارلز جدا نمیشد. سالها انتظار کشیده بود تا این لحظه را ببیند. لحظهای که قاتل برادرش، درمانده و نگران روبهرویش بایستد.
چارلز با احتیاط یک قدم دیگر جلو آمد.
- خواهش میکنم بذار بره؛ هر بلایی میخوای سر من بیار...
آدرین خندهای عصبی سر داد.
- دارم همین کارو میکنم. اگه فقط تو رو بکشم، انتقامم کامل نمیشه. باید همون دردی رو بکشی که من کشیدم... امشب میفهمی چه حسی داره وقتی عزیزترین آدم زندگیت، جلوی چشمات پرپر میشه.
چارلز نگاهش را از آدرین به ماریا دوخت، آرام گفت: به من نگاه کن عشقم... فقط به من نگاه کن.
اشکهای ماریا روی گونههایش میلغزیدند؛ با وجود لرزش بدنش، نگاهش را به چشمهای چارلز دوخت. نگاهی آمیخته به ترس و عشق... بیش از جان خودش... نگران او بود که از روی احساس جانشو به خطر نیندازد. هردو با چشمانی اشک آلود بهم نگاه کردند.
چارلز با صدایی گرفته گفت: ازم متنفری... حق داری. اما فکر میکنی فقط تو عزادار بودی؟ نه... منم بودم. منم شش ساله هر شب با عذاب وجدان میخوابم. اون فقط برادر تو نبود... برادر منم بود.
سکوت سنگینی میانشان افتاد.
- آدرین، لوکاس اون روز جونش رو برای نجات من داد.
آدرین فریاد کشید: خفه شو! اسمش رو نیار!
صدایش در سراسر انبار پیچید.
- حتی امشب هم میخوای همون دروغ قدیمی رو تکرار کنی؟
چارلز بدون اینکه پلک بزند، گفت: نه، این بار... میخوام حقیقت رو بهت ثابت کنم، حتی اگه آخرین کاری باشه که توی زندگیم انجام میدم.
چارلز یک قدم دیگر جلو آمد.
با صدایی آرام، اما محکم ادامه داد: برای دستگیریت نیومدم. اگه میخواستم با سربازام بیام، الان این انبار محاصره شده بود. فقط برای الا و گفتن حقیقت اینجام...
آدرین بیاختیار خندید.
ـ حاضر شدی تاج و تختت رو رها کنی، بدون محافظ بیای، فقط برای نجات یه نفر... کلکت نمی گیره، گوشم از شنیدن دروغ هات پره، امشب میفهمی وقتی لوکاس رو ازم گرفتی، چه حالی داشتم؟
چارلز آه عمیقی کشید.
- من لوکاس رو ازت نگرفتم... اون جون منو نجات داد.
آدرین با عصبانیت خنجر را محکمتر روی گلوی ماریا فشرد. این بار ماریا از سوزش تیغه، آه کوتاهی کشید. رد باریک خون کمی پررنگتر شد.
چارلز بیاختیار یک قدم بلند جلو رفت.
- آدرین، نه!
- همونجا وایسا!
فریاد آدرین در انبار پیچید.
چارلز همانجا ایستاد. هر دو دستش را آرام بالا آورد تا نشان دهد شمشیرش را نمیکشد.
- باشه... فقط بهش آسیب نزن.
ماریا، با وجود تیغهای که روی گلویش بود، آرام گفت: میدونی چرا باور نمیکنم چارلز قاتل برادرته؟
آدرین با تمسخر گفت: هنوزم میخوای منو نصیحت کنی؟
- نه... فقط یه سؤال دارم. اگه واقعاً چارلز لوکاس رو کشته بود، چرا همون روز تو رو هم نکشت؟ تو با تمام وجودت ازش متنفر شدی... بعد پدرش رو کشتی... ولی با این حال، فقط تبعیدت کرد. چرا؟
آدرین برای چند لحظه چیزی نگفت.
ماریا آهسته ادامه داد: چون هنوز تو رو دوست خودش میدونست. چون عذاب وجدان داشت که نتونسته برادرت رو نجات بده.
چارلز با صدایی گرفته گفت: من هر سال برای لوکاس مراسم یادبود گرفتم؛ هر سال... اسمش در تالار یادبود قصر، کنار قهرمانهای کالدونیا حک شده. تمام عمرم خودم رو مدیونش میدونم.
آدرین اولین بار این جمله را میشنید.
چارلز ادامه داد: بعد از تبعیدت، با اینکه بهم گفتن تو همهی نامههایی رو که برات مینوشتم بدون باز کردن می سوزوندی، بازم بیخیالت نشدم، بیش از بیست نامه برات فرستادم. نه برای اینکه خودمو تبرئه کنم... برای اینکه میخواستم کسی که لوکاس ازم خواست مراقبش باشم حقیقتو بفهمه.
آدرین با صدایی که دیگر آن استحکام چند لحظه قبل را نداشت، زمزمه کرد: دروغه...
چارلز آرام گفت: اگه دروغ بود... وقتی پدرم رو کشتی، پیدات کرده بودم؛ میتونستم به جای تبعیدت، جونتو بگیرم... هیچکس هم منو مؤاخذه نمیکرد. اما نتونستم. چون هنوز تو رو بهترین دوست خودم میدونستم. همون آدرینی که همیشه کنارم توی جنگ میجنگید.
سکوت سنگینی انبار را فرا گرفت.
خنجر هنوز روی گلوی ماریا بود... اما دست آدرین دیگر مثل قبل محکم نبود.
چشمهایش، برای نخستین بار پس از شش سال، میان نفرت و تردید سرگردان مانده بودند.
چارلز آهسته گفت: لوکاس... میدونی آخرین حرفش چی بود؟
آدرین اخم کرد.
- سعی نکن با خاطرات برادرم...
چارلز حرفش را برید.
ـ نه... نمیدونی.
چارلز با صدایی آرام ادامه داد: من آخرین نفری بودم که صدای برادرت رو شنید.
نگاه آدرین دوباره از نفرت پر شد.
- گفت مراقب آدرین باش... اون دیگه هیچکس رو نداره. منم بهش قول دادم.
نفسهای آدرین لرزید. خنجر هنوز در دستش بود... اما تیغهی آن دیگر گلوی ماریا را لمس نمیکرد.
آدرین با صدایی گرفته زمزمه کرد: نه، نه، داری دروغ میگی.
چارلز دو قدم دیگر جلو آمد. اکنون تنها چند سانتیمتر با آدرین فاصله داشت.
- باشه، اگر هنوز فکر میکنی من یه قاتلم... همون کاری رو با من بکن که شش سال منتظرش بودی. فقط... الا رو آزاد کن.
ـ حاضری جونت رو براش بدی؟
چارلز بدون لحظهای تردید جواب داد: اگر قرار باشه یکی از ما امشب بمیره... بذار اون من باشم.
ماریا با وحشت سرش را تکان داد.
- نه چارلز... نه...!
چارلز نگاهش را از آدرین برنداشت.
- اون هیچ تقصیری نداره. همهی این ماجرا... تقصیر منه. بیا تمومش کنیم.
انبار دوباره در سکوت فرو رفت. فقط صدای نفسهای لرزان سه نفری که سرنوشتشان در یک لحظه گره خورده بود، به گوش میرسید.
دست آدرین میلرزید از جنگی که برای نخستین بار، نه در میدان نبرد، بلکه در درون خودش آغاز شده بود. برای اولین بار در شش سال گذشته... مطمئن نبود دشمنش واقعاً همان مردی است که تمام این سالها تصور میکرد. نگاهش روی چهرهی چارلز ثابت ماند. مردی که سالها آرزوی کشتنش را داشت... حاضر بود جانش را برای نجات زنی که حتی همسرش هم نبود، بدهد. این تصویر... هیچ شباهتی به قاتلی که شش سال در ذهنش ساخته بود، نداشت. خنجر در مشت آدرین اندکی پایین آمد. ماریا نفس آرامی کشید اما همان لحظه... نگاهش به گردن ماریا افتاد. به رد باریک خون، در یک چشم بر هم زدن، همهچیز دوباره به هم ریخت. خاطرهی قدیمی مثل صاعقه در ذهنش زنده شد. میدان جنگ... لوکاس و شمشیری که از سینهی برادرش بیرون کشیده میشد. چشمهای آدرین دوباره از نفرت شعله کشید. سرش را با خشونت تکان داد.
- نه، نه، یا داری وقت کشی میکنی تا سربازات برسن یا همهی این حرفها فقط برای نجات عشقته...
چارلز آرام جواب داد: اگر میخواستم وقت کشی کنم سربازام تا الان پیدام کرده بودن و اینجا رو محاصره کرده بودند. از قصر تا اینجا راهی نیست.
ماریا آهسته گفت: آدرین... برادرت نمیخواست تو یه قاتل باشی.
- ساکت شو!
- چرا؟ چون میترسی حقیقت همون چیزی نباشه که میخواستی؟
ـ گفتم ساکت شو!
ـ اگر امشب من و چارلز رو بکشی و فردا حقیقت رو بفهمی... با اون عذاب وجدان میخوای چیکار کنی؟
ناگهان... صدای کوبیده شدن سم چند اسب، سکوت دشت را در هم شکست.
لبخند تلخی روی لبهای آدرین نشست. بیآنکه چشم از چارلز بردارد، گفت: میبینی... این فرق بین من و توئه.
چارلز بیدرنگ جواب داد: من به کسی چیزی نگفتم... حتماً رد اسبمو پیدا کردن.
آدرین با نفرت پوزخند زد.
ـ تو... یه دروغگوی ترسویی.
در همان لحظه... درِ انبار با ضربهای محکم باز شد. همزمان چند شوالیه با شمشیرهای کشیده وارد شدند؛ در کمتر از چند ثانیه، آدرین را محاصره کردند.
لرد استفان با نگرانی فریاد زد: اعلیحضرت! برید عقب!
اما چارلز، بدون اینکه نگاهش را از آدرین بردارد، دستش را بالا آورد.
ـ هیچکس... نزدیک نشه.
همه بیحرکت ماندند. در سکوت سنگین انبار، فقط صدای نفسهای بریدهی چارلز... نفسهای عصبی آدرین و لرزش نفسهای ماریا که تیغهی خنجر هنوز روی گلویش بود، شنیده میشد.
ناگهان یکی از شوالیهها از پشت سر آدرین، آرام قدمی به سمتش برداشت؛ صدای خشخش کاهها باعث شد آدرین فقط برای کسری از ثانیه سرش را برگرداند.
همین یک لحظه، همین یک غفلت کوتاه... تمام چیزی بود که چارلز به آن نیاز داشت.
دست چپش با تمام نیرو دور مچ آدرین حلقه شد و تیغهی خنجر را از گلوی ماریا دور کرد. همزمان با دست دیگر، بازوی ماریا را گرفت و با قدرت او را پشت سر خودش کشید.
آدرین هم دست بردار نبود، با تمام توان دستش را عقب کشید. در کشمکش میان آن دو، تیغهی خنجر از کنترل خارج شد و با صدایی خفه در پهلوی چارلز فرو رفت.
چشمهای چارلز برای لحظهای از درد بسته شد. پیراهن سفیدش در چند لحظه به رنگ سرخ درآمد.
چارلز از شدت درد نفسش برید، بدنش از درد لرزید و زانوهایش اندکی خم شدند... اما حتی همان لحظه هم ماریا را پشت خودش نگه داشت؛ گویی حاضر بود تمام ضربههای دنیا را تحمل کند، اما اجازه ندهد کوچکترین آسیبی به او برسد.
ماریا با دیدن خون، رنگ از صورتش پرید.
با وحشت فریاد کشید: چاااارلز...!
خواست خودش را به او برساند، اما چارلز هنوز محکم بازویش را گرفته بود.
با نفسهایی بریده و صدایی که از درد میلرزید، گفت: استفان...
لرد استفان فوراً جلو آمد.
ـ سرورم!
چارلز بدون اینکه نگاهش را از آدرین بردارد، زمزمه کرد: الا رو... ببر بیرون.
ماریا با وحشت سرش را تکان داد. اشک از چشمانش سرازیر شد.
ـ نه... نه، چارلز... من نمیرم... تنهات نمیذارم.
چارلز این بار محکمتر گفت: الا... خواهش میکنم... برو. استفان... ببرش.
استفان چارهای ندید. از پشت، بازوانش را دور کمر ماریا حلقه کرد و او را از زمین بلند کرد.
ماریا بیوقفه تقلا میکرد. مشتهای کوچکش را با تمام توان به شانههای استفان میکوبید. اشک میریخت و فریاد میزد: نه... ولم کن! چارلز...! چارلز...!
صدای گریهاش تا لحظهای که از انبار بیرون برده شد، میان دیوارهای چوبی میپیچید.
چارلز نفس عمیقی کشید. نگاهش هنوز روی آدرین قفل بود.
بعد، بدون اینکه لحظهای پلک بزند، به شوالیهها گفت: همه... بیرون.
یکی از شوالیهها مردد قدمی جلو گذاشت.
ـ اما سرورم...
چارلز با لحنی قاطع، که هیچ جای مخالفتی باقی نمیگذاشت، گفت: گفتم بیرون.
همه با اکراه از انبار خارج شدند. در بسته شد.
حالا... فقط دو دوست قدیمی که سالها پیش، سرنوشت آنها را در دو سوی یک شمشیر قرار داده بود، در انبار مانده بودند.
قطرههای خون از میان انگشتان چارلز روی کاههای زرد میچکید. نفسهایش سنگینتر شده بود.
دستش هنوز روی دستهی خنجر بود.
لحظهای چشمانش را بست؛ نفس دردناکی کشید... بعد، با تحمل دردی جانکاه، تیغه را آهسته از پهلویش بیرون کشید. نالهی خفهای از میان دندانهایش بیرون آمد. چند قطرهی دیگر خون روی زمین ریخت.
آدرین فقط نگاه میکرد. چشمهایش پر از خشم بود.
چارلز نفس لرزانی کشید؛ بعد خنجر خونآلود را بالا آورد و نوک آن را روی سینهی خودش، درست مقابل قلبش گذاشت.
آرام گفت: مگه انتقام نمیخواستی؟ پس... بزن. هم خودتو راحت کن، هم منو از این عذاب...
دست آدرین از خشم و تردید میلرزید. فشار انگشتانش روی دستهی خنجر بیشتر شد. چشم در چشم چارلز دوخته بود. مردی که از مرگ نمیترسید.
چند ثانیه گذشت. ناگهان آدرین دستش را عقب کشید و خنجر را با تمام قدرت روی زمین پرتاب کرد. خنجر با صدایی تیز گوشهای افتاد.
لحظهای بعد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید.
ـ نه... تو با یه خنجر نمیمیری. مثل یه شوالیه میجنگی. مبارزه میکنیم، تا مرگ...
چارلز چند لحظه مکث کرد؛ بعد آهسته شمشیر خودش را از غلاف بیرون کشید.
ـ من برای کشتنت نمیجنگم... اما مبارزه رو قبول میکنم.
لحظهی بعد... صدای سهمگین برخورد دو شمشیر، سکوت انبار را شکست.
نبرد آغاز شد؛ نبردی میان دو شوالیهای که زمانی، شانهبهشانه از یکدیگر دفاع میکردند.
زخم پهلوی چارلز با هر حرکت بیشتر خونریزی میکرد، اما حتی یک قدم عقب ننشست.
آدرین هم با تمام خشم و اندوهش میجنگید؛ انگار هر ضربه، سالها نفرت را فریاد میزد.
چارلز، با وجود زخمی که پهلویش را میسوزاند، هنوز با مهارت از ضربههای آدرین جاخالی میداد. اما خونریزی، هر لحظه سرعت حرکاتش را کمتر میکرد. آدرین فرصت را غنیمت شمرد. با فریادی از دل خشم، شمشیرش را از پایین به سمت چارلز چرخاند. چارلز ضربه را مهار کرد، اما تنها برای یک لحظه تعادلش به خاطر درد پهلو به هم خورد. همین یک لحظه کافی بود. لبهی تیز شمشیر آدرین با صدایی خشن از روی ران پای راست چارلز عبور کرد. پارچهی شلوار چرمیاش یکباره شکافت. شیاری عمیق روی رانش نشست و خون از زخمش جاری شد. چارلز بیاختیار نالهی کوتاهی کرد و یک زانو نزدیک بود روی زمین بنشیند، اما با تکیه بر شمشیرش خودش را نگه داشت. نفسهایش سنگینتر شد. خون هم از پهلویش و هم از ران زخمیاش روی کاههای زرد انبار میریخت. آدرین برای لحظهای مکث کرد.
- هنوزم نمیخوای منو بکشی؟
چارلز با وجود درد، شمشیرش را دوباره بالا آورد. نگاهش محکم و استوار بود.
ـ نه... تو چی؟
این جمله، مثل ضربهای سنگین، روی قلب آدرین فرود آمد؛ اما نبرد هنوز تمام نشده بود. آدرین دوباره حمله کرد...
دقایقی طولانی گذشت. هر دو زخمی و خسته بودند، تا اینکه چارلز با یک چرخش سریع، ضربهای دقیق به شمشیر آدرین وارد کرد. شمشیر از دست آدرین جدا شد و کمی آنطرفتر روی زمین افتاد. آدرین تعادلش را از دست داد و به پشت، روی کاهها سقوط کرد. پیش از آنکه بتواند بلند شود... نوک شمشیر چارلز روی قلبش بود.
هر دو با نفسهای بریده به هم خیره بودند. زمان انگار متوقف شده بود. فقط کافی بود چارلز دستش را چند سانتیمتر جلو ببرد... همهچیز تمام میشد، اما... او برای لحظهای چشمهایش را بست، شمشیر را پایین آورد و با حرکتی آرام، آن را داخل غلاف گذاشت.
سپس به آدرین نگاه کرد. در چشمانش فقط اندوهی عمیق موج میزد؛ با صدایی خسته و گرفته گفت: تو هم مثل لوکاس... فقط بهترین دوستم نبودی... برادرم بودی.
بعد، بیآنکه منتظر پاسخی بماند، برگشت. دستش را روی زخم خونآلود پهلویش گذاشت. قدمهایش سنگین شده بود. با هر قدم، قطرههای بیشتری خون روی زمین میچکید. لنگانلنگان به سمت درِ انبار رفت.
پشت سرش، آدرین هنوز روی کاهها افتاده بود. به سقف چوبی انبار خیره مانده بود. برای نخستین بار در شش سال گذشته... نفرتی که با آن زندگی کرده بود، زیر بار سنگین حقیقت، آرامآرام ترک برداشته و در حال فرو ریختن بود.
درِ چوبی انبار با صدای آرامی باز شد. چارلز از آستانهی در بیرون آمد. چند لحظه همانجا ایستاد؛ نفسهایش کوتاه و بریده بود، بعد با سر به شوالیههایش اشاره کرد که دستگیرش کنند.
دو شوالیه بیدرنگ از کنار او گذشتند و وارد انبار شدند تا آدرین را بازداشت کنند.
چارلز دیگر پشت سرش را نگاه نکرد. تمام توانش صرف ایستادن شده بود.
با گامهایی سنگین و لنگان، چند قدم از انبار دور شد. دستش را محکمتر روی پهلوی خونآلودش فشرد. گرمای خون از میان انگشتانش میگذشت و قطرهقطره روی خاک میچکید.
رنگ از صورتش پریده بود. هر قدم، از قدم قبل سنگینتر و دردناکتر بود. سرانجام کنار دیوار چوبی انبار ایستاد و برای لحظهای تکیه داد. نفس عمیقی کشید، اما سوزش زخم، نفس را نیمهکاره در سینهاش شکست.
در همان لحظه...
ـ چارلز...!
ماریا با صورتی خیس از اشک و چشمانی سرخ، هراسان به سویش دوید، بیاختیار خودش را در آغوش او انداخت. برخورد ناگهانی بدنش باعث شد چارلز از درد، پلکهایش را محکم روی هم بفشارد و نفسش برای لحظهای بند بیاید، اما حتی یک آه هم نکشید، تنها لبخند محوی زد و هر دو دستش را دور ماریا حلقه کرد. چانهاش را روی موهای بلند قهوهای طلایی او گذاشت و چشمهایش را بست. در میان آن همه درد... تنها جایی که آرامش پیدا میکرد، آغوش او بود.
ماریا بیوقفه گریه میکرد. چند ثانیه بعد، کمی از او فاصله گرفت. اشکهایش را با پشت دست پاک کرد، اما اشکهای تازه جای آنها را گرفتند. بعد با مشتهای کوچک و لرزانش چند ضربهی آرام به شانهی چارلز زد.
ـ دیوونه...
ضربهی دیگری زد.
ـ دیوونهی احمق...
صدایش میان گریه میشکست.
ـ دیگه... دیگه این کارو با من نکن.
نفسش لرزید.
ـ داشتم از ترس میمردم.
چارلز لبخند خسته اما شیرینی زد. لبخندی که هنوز همان گرمای همیشگی را داشت. آرام دستش را بالا آورد، موهای پریشان ماریا را از روی صورتش کنار زد و دوباره سر او را روی شانهی خودش گذاشت. لبهایش را با لطافت بر موهای قهوهای طلایی او نشاند؛ بعد، کنار گوشش آرام زمزمه کرد: منو ببخش بانوی من... دیگه تکرار نمیشه.
ماریا هر دو دست لرزانش را کنار صورت چارلز گذاشت. با ناباوری به چشمان آبی تیرهی او خیره شد.
ـ چرا...؟
صدایش میلرزید.
ـ چرا جونتو به خطر انداختی؟ چرا خودتو سپر من کردی؟
چارلز نفس دردناکی کشید، لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
ـ چون... قول داده بودم... دیگه هیچوقت نذارم آسیبی بهت برسه.
اشک دوباره از چشمان ماریا سرازیر شد. سرش را آرام تکان داد. پلکهای خیسش را بست. نفس لرزانی کشید، بعد با احتیاط، دستانش را دور کمر چارلز حلقه کرد. سرش را روی سینهی او گذاشت. ضربان قلبش هنوز تند و نامنظم میزد. لبخندی لرزان میان اشکهایش نشست.
ـ عاشقتم، چارلز...
چارلز بار دیگر موهایش را بوسید. این بار طولانیتر و آرام گفت: منم... بیشتر از هر چیزی توی این دنیا.
ماریا سرش را بلند کرد و نگاهشان در هم گره خورد. برای چند ثانیه، انگار زمان ایستاده بود. هیچچیز شنیده نمیشد، انگار تمام دنیا در دو جفت چشم که بعد از عبور از مرگ، دوباره یکدیگر را پیدا کرده بودند؛ خلاصه شده بود. اما این آرامش، چند لحظه بیشتر دوام نیاورد. ناگهان نفس چارلز لرزید. دستش بیاختیار محکمتر روی زخمش فشرده شد. زانوهایش خم شدند. ماریا وحشتزده او را گرفت.
ـ چارلز!
دیگر توان ایستادن نداشت. تمام وزن بدنش آرام در آغوش ماریا افتاد. با زحمت چشمهایش را باز نگه داشت و لبخند کمرنگی زد.
ـ نترس، من خوبم، چیزی نیس...
اما جملهاش ناتمام ماند. زانوهایش خم شد. اگر ماریا او را نگرفته بود، همانجا روی زمین میافتاد. ماریا با تمام توان او را در آغوش نگه داشت. اشکهایش دوباره جاری شدند.
ـ نه... نه... لطفاً...
استفان با دیدن این صحنه با عجله دوید.
ـ چارلز!
چند شوالیه نیز با نگرانی دورشان جمع شدند.
یکی از آنها با دیدن خونی که از زیر انگشتان چارلز جاری بود، رنگ از چهرهاش پرید.
ـ خونریزی داره شدیدتر میشه!
استفان بیدرنگ شنلش را از دوشش کشید، چند لایه تا کرد و با تمام نیرو روی زخم فشار داد.
چارلز از شدت درد دندانهایش را روی هم فشرد و نفس دردناکی کشید.
ماریا صورت او را میان دستان لرزانش گرفت.
ـ به من نگاه کن، خواهش میکنم، فقط به من نگاه کن، حق نداری چشمات رو ببندی، میشنوی؟ حق نداری.
چشمهای آبی تیرهی چارلز با زحمت باز ماندند و در چشمان سبز جنگلی ماریا خیره شدند؛ لبخند کمرنگی زد.
ـ فکر کنم، چارهای، جز اطاعت... ندارم.
ماریا میان گریه خندید.
ـ آره، نداری.
دست سرد او را میان هر دو دستش گرفت و محکم فشرد.
ـ قول بده... منو تنها نمیذاری.
چارلز انگشتانش را با آخرین توان دور دست او بست.
ـ من، هنوز، باید باهات، رقص نامزدیمون رو... انجام بدم.
اشکهای ماریا روی دست او چکید.
ـ پس حق نداری قولت رو بشکنی.
چارلز با آخرین رمق، انگشت شستش را روی دست ماریا کشید.
ـ هیچوقت، قولم رو، به تو... نمیشکنم.
ماریا بیدرنگ رو به استفان برگشت. این بار صدایش، با وجود گریه، قاطع و حرفهای بود.
ـ خونریزی داخلی داره، باید فوراً برگردونیمش قصر... اینجا نمیتونم درمانش کنم.
استفان سر تکان داد.
ـ سریع! با احتیاط بلندش کنید. همین حالا برمیگردیم قصر...
استفان و دو شوالیه با نهایت دقت، چارلز را بلند کردند. دیگر تقریباً تمام وزن بدنش روی شانههای آنها افتاده بود.
در همان لحظه، صدایی گرفته از پشت سرشان بلند شد.
ـ چارلز...
همه برگشتند.
آدرین، با دستانی در زنجیر و میان دو شوالیه، ایستاده بود. آن برق جنونآمیز از چشمانش رفته بود. نگاهش فقط روی خونهایی مانده بود که قطرهقطره از لباس سفید چارلز بر زمین میریخت.
با صدایی شکسته پرسید: چرا...؟ چرا منو نکشتی؟
چارلز به سختی سرش را بلند کرد. نگاهش روی آدرین نشست. لبهای رنگپریدهاش آرام تکان خوردند.
ـ چون، تو هنوز... برادرمی.
چشمهای آدرین از اشک پر شد. سالها بود گریه نکرده بود. اما این بار... اشکها بیاجازه از گونههایش پایین آمدند.
ـ بعد از این همه نفرت، بعد از کشتن پدرت، بعد از ربودن الا... هنوز منو برادرت میدونی؟
چارلز با آخرین توان زمزمه کرد: لوکاس، جونش رو داد که هر دومون، زنده بمونیم. من، اجازه نمیدم، فداکاریش، بیمعنا بشه.
آدرین برای نخستین بار، نه در برابر یک پادشاه... بلکه به عنوان برادری که سالها حقیقت را گم کرده بود، در برابر چارلز سرش را پایین انداخت.
پلکهای چارلز آرام روی هم افتاد. سرش روی شانهی استفان سنگین شد. استفان با نگرانی فریاد زد: چارلز! چارلز!
اما پاسخی نیامد. ماریا با وحشت دست او را تکان داد.
ـ چارلز...! نه... نه، لطفاً... چشمات رو باز کن.
صدای شکستهی او در دشت پیچید.
شوالیهها بیدرنگ چارلز را به سوی اسبها بردند و با بیشترین سرعت راه قصر را در پیش گرفتند.
اسبها یکییکی از دروازهی اصلی قصر عبور کردند.
نزدیک نیمهشب بود... باران ریزی میبارید و صدای سم اسبها روی سنگفرش خیس حیاط، سکوت سنگین قصر را در هم شکست.
نگهبانانی که کشیک شب میدادند، با دیدن لباس خونی چارلز، وحشتزده و هراسان به طرفشان دویدند.
استفان از اسب پایین پرید و با صدایی که در تمام حیاط پیچید، فریاد زد: سریع! حکیم رو خبر کنید!
لحظهای بعد، با اضطرابی که دیگر نمیتوانست پنهانش کند، دوباره فریاد کشید: عجله کنید! پادشاه به شدت زخمی شده!
همه به تکاپو افتادند، یکی از نگهبانها به طرف اتاق حکیم دوید.
چند نفر دیگر برانکارد چوبی آوردند، اما چارلز با وجود رنگپریدگی شدید، آرام سرش را تکان داد.
ـ لازم نیست.
نفسی با درد کشید.
ـ خودم... راه میرم.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که زانوهایش خالی کرد؛ بدنش به جلو خم شد. اگر ماریا همان لحظه بازویش را محکم نگرفته بود، همانجا روی زمین میافتاد.
با نگرانی گفت: بس کن چارلز... لازم نیست بیشتر از این قوی بودنت رو ثابت کنی.
چارلز با لبهایی رنگپریده لبخند محوی زد، چند لحظه به چشمهای اشکآلودش نگاه کرد و دیگر مخالفتی نکرد.
از یک طرف ماریا و از طرف دیگر استفان، بازوانش را گرفتند و با احتیاط از پلههای سنگی قصر بالا بردند.
چند دقیقه بعد... درِ اتاق سلطنتی با شتاب باز شد. چارلز را آرام روی تختش خواباندند.
پیراهن سفیدش از پهلو تا پایین، تقریباً از خون سرخ شده بود.
ماریا همچنان دستش را محکم گرفته بود؛ انگار اگر رهایش میکرد، او را از دست میداد.
دقایقی بعد، آلیستر سینکلر، حکیم سالخوردهی قصر، نفسزنان وارد اتاق شد.
جعبهی چرمی داروهایش را کنار تخت گذاشت و با نگاهی دقیق زخم پهلو و پای چارلز را بررسی کرد. سالها تجربه، نگاهش را آرام اما مطمئن کرده بود.
زیر لب گفت: خدای بزرگ، زخمتون عمیقه سرورم...
ماریا بیدرنگ گفت: آب جوش، پارچههای تمیز، باند، سوزن، نخ بخیه و شراب طبی لازم داریم.
آلیستر با تعجب به او نگاه کرد.
ـ شما طبابت بلدید بانوی من...؟
ماریا آرام سر تکان داد.
ـ مادرم طبیب ماهری بود... از کودکی بهم آموزش داد؛ اجازه بدید کمکتون کنم.
آلیستر لحظهای مکث کرد؛ بعد با احترام کمی کنار رفت.
ـ بسیار خوب... پس وقت رو از دست ندیم.
ماریا آستینهای لباسش را بالا زد، رد طناب هنوز دور مچهای زخمیاش دیده میشد، اما کوچکترین اهمیتی نمیداد. تمام فکرش فقط چارلز بود.
پارچهای را به شراب طبی آغشته کرد و با نهایت دقت خون اطراف زخم ران او را پاک کرد.
در همان لحظه آلیستر هم مشغول بررسی زخم پهلوی او شد.
همین که پارچه با زخم تماس پیدا کرد، بدن چارلز از درد منقبض شد. پلکهایش را محکم روی هم فشرد و فکش از شدت درد قفل شد.
ماریا فوراً دستش را میان دستان خودش گرفت. انگشت شستش را آرام روی پشت دست او کشید.
ـ ببخشید... میدونم درد داره... اما باید تمیزش کنیم.
چارلز لبخند کمرنگی زد و با صدایی گرفته و بریده گفت: وقتی... تو کنارمی... تحملش آسونتره.
ماریا تمام تلاشش را میکرد اشکهایش نریزند، اما موفق نشد. قطرهای اشک روی دست چارلز افتاد.
حکیم بعد از بررسی دقیق زخم، نفس عمیقی کشید: اعلیحضرت، امشب واقعاً خوششانس بودید. اگر خنجر چند سانتیمتر بالاتر فرو رفته بود... به قلب میرسید؛ دیگه کاری از دست هیچکس برنمیاومد.
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. ماریا احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است. بیاختیار دست چارلز را محکمتر فشرد.
حکیم نخ بخیه را داخل سوزن انداخت.
ـ زخم ران سطحیه... اما پهلو باید بخیه بخوره.
چارلز سرش را تکان داد.
اولین بخیه... سوزن از پوستش عبور کرد. بدن چارلز از درد منقبض شد، اما حتی یک ناله هم نکرد؛ فقط ملافهی سفید را آنقدر محکم چنگ زد که بند انگشتانش سفید شد.
ماریا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. دستش را روی موهای چارلز کشید و آرام زمزمه کرد: الان تموم میشه عشقم، الان تموم میشه...
چارلز با سختی لبخند زد.
ـ تا وقتی... کنارمی... طاقت میارم.
اشک از گونهی ماریا پایین لغزید، خم شد... بوسهای آرام بر پیشانی داغ چارلز نشاند.
ـ تا ابد کنارتم، عشق من...
بخیهها یکییکی تمام شدند. حکیم نفس راحتی کشید و سوزن را کنار گذاشت.
دستهای خونآلودش را با پارچهای پاک کرد و نگاهی طولانی به چارلز انداخت.
ماریا رو به حکیم کرد و گفت: اگر اجازه بدید به اتاقتون بیام، باید براش یه مرهم گیاهی درست کنم.
حکیم لبخند تأییدآمیزی زد.
ـ لازم نیست تا اتاق من بیاید، ویلیام هرچی لازم داشته باشید براتون میاره.
ماریا سرش را تکون داد: باشه... ممنونم.
بعد رو به دستیار جوان حکیم کرد و گفت: عسل طبیعی، موم زنبور، روغن زیتون، گیاه بارهنگ، گل همیشهبهار، بومادران لازم دارم.
ویلیام بیدرنگ تعظیم کرد.
ـ همین الان، بانوی من.
چند دقیقه بعد، همهی گیاهان و مواد لازم روی میز چیده شده بود.
ماریا با دقت گیاهان را آسیاب کرد، موم را روی شعلهی ملایم ذوب کرد و آن را با روغن زیتون، عسل و عصارهی گیاهان آمیخت.
عطر گیاهان دارویی کمکم در اتاق پیچید.
وقتی مرهم آماده شد، کاسهی سفالی را برداشت و کنار تخت نشست، با نوک انگشتانش، مرهم را با نهایت ظرافت روی زخمهای چارلز مالید؛ به محض تماس مرهم با زخم، سوزش شدیدی تمام بدن چارلز را دربر گرفت.
چارلز نفسش را با درد بیرون داد. دندانهایش را روی هم فشرد و ملافه را چنگ زد.
ماریا با نگرانی نگاهش کرد و آرام گفت: میدونم میسوزه... اما این سوزش یعنی دارو داره اثر میکنه.
کمی بعد، زخمها را با پارچه و باندهای تمیز بست؛ وقتی آخرین باند را گره زد، برای لحظاتی دستش را روی سینهی چارلز گذاشت، نفسش منظمتر از قبل شده بود؛ همین یک نشانه کافی بود تا ماریا برای اولین بار از زمان ورودشان به قصر، نفس راحتی بکشد.
نیمهشب، قصر در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
هنوز باران میبارید و باد آرام، پردههای بلند اتاق را تکان میداد و شعلهی شمعها را میلرزاند.
بوی گیاهان دارویی، تمام اتاق را پر کرده بود.
چارلز روی تخت خوابیده بود، پیراهنش را از تنش درآورده بودند، پهلوی بخیهخوردهاش زیر پارچهای تمیز پانسمان شده بود؛ اما لکههای سرخ خون هنوز از میان پارچهها خودنمایی میکردند. موهايش از عرق به پیشانیاش چسبیده بود و سینهی برهنهاش با نفسهایی کوتاه، نامنظم و سنگین بالا و پایین میرفت.
حکیم کنار تخت ایستاد، پشت دستش را روی پیشانی چارلز گذاشت، حرارت بدنش آنقدر زیاد بود که بیاختیار اخم کرد، با نگرانی به ماریا نگاه کرد.
ـ زخمش عمیقه... اما امشب از خود زخم بیشتر باید از تب بترسیم، تبش خیلی بالاست؛ تا سپیدهدم باید کنترل شه، اگر پایین نیاد، زخمش عفونت میکنه و تمام بدنش رو درگیر میکنه.
ماریا آرام سر تکان داد.
ـ من مراقبشم.
حکیم لحظهای به او نگاه کرد، اعتماد عجیبی در چشمان ماریا موج میزد، نفس آرامی کشید و گفت: پس... امشب جان پادشاه رو به دست شما میسپارم.
ساعتی بعد... همه اتاق را ترک کرده بودند؛ تنها صدای هیزمهای شومینه و برخورد قطرههای باران با پنجره و نفسهای نامنظم چارلز شنیده میشد.
ماریا کنار تخت نشست، پشت دستش را روی پیشانی چارلز گذاشت... بدنش مثل آتش میسوخت. زیر لب با نگرانی زمزمه کرد: نه... تبش داره بالاتر میره.
بیدرنگ از جا برخاست، پارچهای تمیز را داخل کاسهی آب سرد فرو برد، آب اضافیاش را گرفت و روی پیشانی چارلز گذاشت، چند دقیقه بعد... پارچه دوباره از حرارت بدن او گرم شده بود، آن را برداشت و دوباره خیس کرد و روی پیشانیاش گذاشت. دوباره... و دوباره... و دوباره... زمان آرام میگذشت.
هر چند دقیقه یکبار، نبض چارلز را میگرفت. گاهی مچ دستش را، گاهی کنار گردنش را... ضربانش تند بود، تب پایین نمیآمد.
ماریا به طرف داروهای روی میز رفت. هاون سنگی را جلو کشید. پوست بید، بومادران، نعناع کوهی و چند گیاه دارویی دیگر را با دقت سایید، کمی آب جوش اضافه کرد و ظرف مسی کوچک را روی شعله گرفت. عطر تلخ گیاهان در اتاق پیچید.
وقتی جوشانده کمی خنک شد، دوباره کنار تخت نشست. دستش را پشت گردن چارلز گذاشت و با احتیاط سرش را کمی بالا آورد، موهای خیس از عرق روی صورتش ریخته بودند، ماریا آنها را کنار زد، بعد با صدایی که از نگرانی میلرزید، آرام گفت: چارلز... عزیزم صدای منو میشنوی؟
لبهای خشک چارلز تکان کوچکی خورد، پلکهایش نیمهباز شدند، نگاهش تار بود، انگار حتی نمیدانست کجاست... ماریا قاشق کوچکی از دارو را به لبهایش نزدیک کرد.
به محض اینکه بوی تلخ جوشانده به مشام چارلز رسید، بینیاش را جمع کرد و با ضعف سرش را به طرف دیگر برگرداند.
ماریا لبخند محوی زد؛ لبخندی که پشت آن، اضطراب پنهان شده بود.
ـ میدونم، خیلی بدبوئه، خودمم از بوش خوشم نمیاد؛ اما حالتو خوب میکنه، خواهش میکنم عشقم، فقط یه قاشق...
چارلز با زحمت لبهایش را باز کرد، دارو را آهسته بلعید، چند قطره از گوشهی لبش پایین چکید، ماریا با گوشهی پارچهی تمیزی آن را پاک کرد و دوباره سرش را با احتیاط روی بالش گذاشت.
ساعتها گذشت، بیرون، باران هنوز آرام روی پنجرههای قصر میبارید.
تب هنوز سرسختانه مقاومت میکرد؛ نیمههای شب، بیقراری چارلز بیشتر شد، سرش را روی بالش تکان میداد، ابروهایش در هم گره خورده بودند، نفسهایش کوتاهتر و تندتر شده بود، زیر لب کلماتی نامفهوم زمزمه میکرد. ناگهان با صدایی گرفته گفت: ...الا...
انگشتان بیجان چارلز، آرام دور دست او حلقه شدند. آن لمس ضعیف... برای ماریا از هر کلامی باارزشتر بود، چشمهایش پر از اشک شد، دست چارلز را بوسید و آهسته به قلبش چسباند.
ساعت از دو گذشته بود، حکیم دوباره وارد اتاق شد، نبض چارلز را گرفت، بعد دستش را روی پیشانی او گذاشت، نگرانی در چهرهاش عمیقتر شد.
ـ هنوز پایین نیومده...
ماریا، بدون اینکه نگاهش را از چارلز بردارد، آرام گفت: پایین میاد، باید بیاد.
حکیم چیزی نگفت، فقط سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
ماریا دقایقی بعد، جوشاندهای جدید آماده کرد؛ با حوصله، قطرهقطره دارو را به لبهای خشک چارلز رساند. وقتی دارو را بلعید، نفس راحتی کشید.
ساعت از سه هم گذشت، خستگی روی شانههای ماریا سنگینی میکرد، چشمهایش از بیخوابی میسوخت، دستهایش از بس پارچههای خیس را عوض کرده بود، سرخ، چروکیده و زخم شده بودند. هر بار که پلکهایش سنگین میشد، با دیدن صورت رنگپریدهی چارلز، دوباره از جا میپرید.
دستش را روی گونهی او کشید و زیر لب، با صدایی بغضآلود زمزمه کرد: تو بهم قول دادی... قول دادی ترکم نکنی... حق نداری بری... میشنوی؟ حق نداری... من هنوز هزار تا رویا با تو دارم.
نزدیک سحر، برای چندمین بار، پشت دستش را روی پیشانی چارلز گذاشت، لحظهای مکث کرد، با ناباوری دوباره لمسش کرد، بعد ناباورانه لبخند زد، نفسهایش کمی منظمتر شده بودند. اشک، این بار از سر خوشحالی از گوشهی چشمش سرازیر شد، موهای خیس از عرق چارلز را آرام کنار زد و پیشانیاش را بوسید.
ـ خدای من، تبش... تبش داره پایین میاد.
نزدیک سحر... حکیم دوباره وارد اتاق شد، نبض چارلز را گرفت، بعد دستش را روی پیشانی او گذاشت، چند لحظه بعد، لبخند آرامی روی صورتش نشست، نفس آسودهای کشید و گفت: خطر گذشت... بدنش داره با زخم مبارزه میکنه، تو نجاتش دادی.
نگاهش روی ماریا ماند.. لباسش هنوز به خون خشکشدهی چارلز آغشته بود. موهایش بههم ریخته بودند. چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بودند. دستان زخمیاش از بس پارچههای خیس را عوض کرده بود، سرخ و چروکیده شده بود. اما هنوز کنار تخت نشسته بود، حتی برای یک لحظه هم از مردی که دوستش داشت، فاصله نگرفته بود.
حکیم با تحسین گفت: اگر امشب شما نبودید... پادشاه این تب رو تاب نمیآورد.
ماریا فقط لبخند خستهای زد، خواست جواب بدهد اما ناگهان همهچیز دور سرش چرخید. ساعتها بود که نه چیزی خورده بود، نه استراحت کرده بود، تمام توانش را برای نجات چارلز گذاشته بود. دستش هنوز در دست چارلز بود، آرام سرش را کنار بازوی او روی تخت گذاشت، پلکهایش سنگین شدند. آخرین زمزمهاش، آرام در اتاق پیچید: فقط خوب شه، فقط همینو میخوام.
چشمهایش بسته شدند. همانجا، کنار تخت، از شدت خستگی و بیخوابی، بیهوش شد و درست در همان لحظه... انگشتان چارلز، با اینکه در خواب عمیقی فرو رفته بود، بیاختیار دور دست ماریا محکمتر حلقه شدند؛ گویی حتی در خواب نیز حضور او را حس میکرد و دلش نمیخواست، حتی برای یک لحظه، رهایش کند.