انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب دبران | مهوا کاربر انجمن آوای رمان

محمد درب شیشه‌ای را گشود و وارد خیابان شد. اولین چیزی که به چشمش خورد، دست باندپیچی شده‌ی سوفیا و صورت رنگ پریده‌اش بود. سریع فاصله‌ی خودش را با او کم کرده و با نگرانی پرسید:
- چی شده؟
سوفیا زمزمه کرد:
- هیچی.
سپس صندوق را به سمت محمد گرفت و گفت:
- میشه این رو بگیری؟
محمد سریع دستش را جلو آورد تا او را بگیرد. صندوق بزرگ نبود اما با وضعیت دست سوفیا، حمل کردنش با یک دست سخت به نظر می‌رسید. چشم‌هایش ناگهان بر روی شال فیروزه‌ای او نشست که نزدیک بود از روی سرش بیوفتد. دست‌هایش بی‌اراده از میانه‌ی راه به سمت سر سوفیا هدایت شد و ابتدا شال او را مرتب کرد.
سوفیا پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. بعد از این‌که محمد شال را درست کرد، صندوق را از او گرفت و گفت:
- بریم داخل.
و سپس زودتر از او به سمت درب ورودی گام برداشت‌. سوفیا سرش را به کمی کج و حین این‌که کار او را در ذهنش تجزیه و تحلیل می‌کرد، به دنبالش راه افتاد.
درب شیشه‌ای رستوران توسط محمد باز و ابتدا سوفیا پا بر روی سرامیک‌های سفید و براق آن‌جا گذاشت. بوی غذا زیر مشامش پیچید و تابلوهایی که مزین به خطاطی بودند به چشمش خورد. همین ثانیه‌ی اول فضای این رستوران به دلش نشست! میزهایی که با یک پارچه‌ی سفید پوشیده شده بودند، اطراف فضای دایره شکل رستوران را در برگرفته و حوض آبی رنگ کوچیکی وسط آن، دلبری می‌کرد. کسی در سالن نبود و او از این فرصت استفاده کرده و به سمت حوض پرواز کرد. ماهی‌های ریز و درشت قرمز رنگ درون آب می‌رقصیدند و به او لبخند می‌زدند.
بر روی زانو خم شد و با انگشت اشاره‌اش، سطح آب را لمس کرد. ماهی‌ها ترسیده و هرکدام به گوشه‌ای پناه بردند. لبخند بر روی لبش عمق گرفته بود و چشم‌هایش، می‌درخشیدند.
محمد با انگشتش شقیقه‌اش را خاراند و کنار سوفیا ایستاد. نگاهش را به چال گونه‌ی او دوخت و گفت:
- بریم بشینیم.
سوفیا صاف ایستاد و لبخند روی لبش را جمع کرد.
- باشه.
سپس به دنبال محمد به راه افتاد که به سمت یک در چوبی با شیشه‌های رنگی می‌رفت.
- کجا میریم؟
محمد درب را گشود و حال هر دو پا در راهرویی گذاشته بودند که آن‌ها را به سالن دیگر این رستوران متصل می‌کرد.
- سالن بعدی.
سوفیا لب‌هایش را غنچه و سرش را به نشانه‌ی تایید بالا و پایین کرد. ظاهرا این‌جا بزرگتر از چیزی بود که تصور می‌کرد!
سالن جدید برخلاف سالن قبلی، مدرن‌تر بوده و یک لوستر زیبا، وسط سقف آن خودنمایی می‌کرد. با نشستن محمد بر روی اولین صندلی طلایی رنگ، او دست از برانداز کردن رستوران برداشت و روبه‌روی او نشست.
محمد صندوق را بر روی میز دایره شکلی که شیشه‌ای بود، گذاشت و گفت:
- خب بازش کنیم؟
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد و به آرامی دستش را جلو آورد. تردید سراسر وجودش را دربرگرفته و اندکی هم می‌ترسید. محمد که تعلل او را دید، آرنجش را بر روی میز گذاشت و دستش را به زیر چانه زد.
 
- می‌خوای من بازش کنم؟
سوفیا سرش را به طرفین تکان داد و سپس، با دست سالمش قفل آن‌را گشود. بوی چوب سوخته به مشامش رسید و دفترچه‌ای با جلد قهوه‌ای، میان صندوق به او چشمک می‌زد. گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و دفترچه را برداشت و‌ بر روی میز گذاشت. بدون این‌که تمایلی داشته باشد آن را بگشاید، مجدد به سراغ صندوق رفت.
- دیگه چی هست؟
نگاهش را بالا کشید و به محمدی که همچنان به او خیره شده بود پاسخ داد:
- یه گردنبند، یه دستمال سر قدیمی، یه گیره مو، یه شیشه گل خشک شده و یه عکس که مشخصه سوخته شده و فقط قسمتی که متعلق به مامان بزرگم بوده باقی مونده!
محمد دست‌هایش را در سینه جمع و به پشتی صندلی تکیه داد.
- همین؟
سوفیا بدون توجه به سوال او، دستش را جلو برده و گردنبند را از داخل صندوق بیرون آورد. گردنبندی طلایی که آویزی ستاره شکل به اندازه تقریبا پنج سانتی داشت. میان این ستاره یک نگین سرخ رنگ جا خوش کرده بود که از تمیزی برق می‌زد.
محمد با دیدن حکاکی پشت گردنبند، خودش را به جلو کشید و گفت:
- پشتش چی نوشته؟
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و سریع، به پشت گردنبند نگاه کرد و حکاکی ناشیانه‌ای پشت آن را، خواند.
- دبران، سیزده!
- یعنی چی؟
شانه‌هایش را بالا پراند و گفت:
- نمی‌دونم، فکر کنم توی دفترچه نوشته باشه!
با باز شدن درب و آمدن یک مرد که لباس گارسون‌ها را به تن کرده بود، محمد از جای برخاست و رو به سوفیا گفت:
- زمان باز شدن رستوران نزدیکه، می‌تونم برم و بعدا اگه لازم دونستی با هم صحبت کنیم؟
سوفیا سریع از جای برخاست، لبخندی به نشانه‌ی قدردانی بر روی لب نشاند و گفت:
- ببخشید مزاحمت شدم. ممنونم که کمکم کردی!
محمد با چشم و ابرو به مردی که کنارش ایستاده بود، فهماند که الان می‌آید و سپس به سمت سوفیا چرخید:
- کاری نکردم.
می‌خواست به دست باندپیچی شده‌اش اشاره کند و علت آن را بپرسد، اما کارهای درون آشپزخانه به او اجازه بیشتر ماندن را نمی‌داد برای همین، سریع خداحافظی کرده و از آن‌جا بیرون رفت.
سوفیا دفترچه را بدون این‌که حتی صفحه‌ی اولش را هم باز کند، درون‌ کیفش گذاشت و بعد از بستن درب صندوق از رستوران بیرون آمد.
کسی تا به اکنون به او زنگ نزده و جویای حالش نشده بود. راضی از این وضعیت تصمیم گرفت که مسیر رستوران تا خانه را پیاده برود. نیم ساعتی را می‌بایست راه برود و حتی مجبور بود از خیابان رد شود، اما می‌ارزید چون که دقایق کمتری را بابت تعویض خانه غصه می‌خورد!
 
بی‌خبر از این‌که کسی از دور او را زیر نظر گرفته به راه افتاد و در دنیای تفکرات خود پرسه زد. غم عجیبی بر دلش سنگینی می‌کرد که حتی نمی‌دانست منشا آن از کجاست!
ناراحتی در چشم‌هایش موج می‌زد و زبانش برای بیان آن مثل همیشه ناتوان بود. از کودکی آموخته بود که احساساتش را در دل سرکوب کرده تا کسی با شنیدن آن‌ها ناراحت نشود.
فاصله‌ی رستوران تا خانه، زودتر از چیزی که فکر می‌کرد گذشت. با دیدن خیابان و درخت‌ها، صدای بچه‌هایی که در مدرسه بودند و حتی پیرزن همسایه که مثل همیشه جلوی درب خانه‌شان نشسته بود و به گذر ماشین‌ها نگاه می‌کرد، بغض در گلویش جا گرفت. ثابت ایستاد و نگاهش را به آسمان بدون ابر دوخت تا مانع ریختن اشک‌هایش شود. نوک بینی‌اش سرد شده و مطمئن بود که گونه‌هایش هم به رنگ سرخ درآمده. برای این‌که از سرماخوردگی احتمالی که ممکن بود گریبان‌گیرش شود در امان بماند، به آرامی سرش را پایین آورد و بعد از پیدا کردن کلید خانه در کیفش، درب را گشود و اجازه داد هوای گرم به گونه‌هایش بخورد و از سرخی آن‌ها بکاهد.
کفش‌هایش را به آرامی از پا درآورد و بدون این‌که آن‌ها را درون جاکفشی بگذارد، از راهرو گذر کرد و به سمت هال رفت. صدای حرف زدن پدر و مادرش به گوشش خورد و برای همین، کمی مکث کرده و نفس عمیقی کشید. حین این‌که در دل دعا می‌کرد که کسی بابت تاخیر او چیزی نپرسد، به سمت پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا ختم می‌شد رفت.
- سلام!
بر روی اولین پله ایستاده بود که صدای سبحان به گوشش رسید. به آرامی سرش را چرخاند و به پشت سرش نگاه کرد.
- سلام.
سپس بدون این‌که از او بپرسد که پدر و مادر در کدام قسمت خانه هستند، راهی اتاقش شد. کیفش را بر روی تخت و جعبه را بر روی میز گذاشت. شالش را از روی سر برداشته و بدون این‌که لباس‌هایش را عوض کند، بر روی تخت خوابید.
با پشت دستش موهای نشسته بر صورتش را کنار زد و با احتیاط، دفترچه را از داخل کیف بیرون آورده و صفحه اول آن را گشود. گوشه‌ی این صفحه، بوی نارنگی می‌داد و کمی زرد شده بود، گویا کسی به تازگی این دفتر را خوانده و حواسش به کثیف شدن آن نبود.
- اول فروردین هزار و سیصد پنجاه و شش. امروز قرار بود که مثل هرسال عید، ضیافت برپا کنیم و کل اهالی روستا هم توی این جشن سهیم باشن، اما یه اتفاق خیلی عجیب رخ داد که باعث شد من این دفترچه رو بردارم و شروع به به نوشتن خاطراتم بکنم. قبل از امروز، گلی رو بابت انجام دادن این کار مسخره می‌کردم و حالا به نظرم سرگرم کننده‌ترین کاریِ که تو عمرم دیدم! حالا می‌خوام توی برگه اول این دفتر یه چیز مسخره بنویسم. من تا زمانی که پیر بشم این دفتر رو نگه می‌دارم و بعد از مرگم وصیت می‌کنم که خاطرات چپر چلاقم، برسه به دست اولین نوه‌ام، اونم نه هر نوه‌ای! جنسیت اون بچه باید حتما دختر باشه.
 
سوفیا صفحه را ورق زد و سپس، مجدد نوشته‌ها را زیر لب خواند:
- این‌که می‌خوام جنسیت اون بچه دختر باشه، دلیل مشخصی نداره. شاید چون خودم حس خوبی از دختر بودنم ندارم، می‌خوام اون بچه کمی احساس باارزش بودن بهش دست بده!
با ضربه‌ای که به در خورد، سوفیا سریع دفترچه را زیر بالشتش مخفی کرد، ساعدش را بر روی پیشانی‌اش گذاشت و سپس اجازه‌ی ورود به کسی را داد که پشت در بود.
درب باز و مادرش وارد اتاق شد.
- خوبی؟
سوفیا بر روی تخت نشست و گفت:
- آره.
- چی‌شد؟ حرفی نزدن؟
به خوبی می‌دانست که منظور مادرش، عمه‌هایش است برای همین سریع پاسخ داد:
- نه، فقط جعبه رو برداشتم و اومدم. نذاشتم حرفی بزنن و سوالی ازم بپرسن.
مادرش درب اتاق را با پایش بست و گامی به جلو برداشت. نگاهش را به دست سوفیا دوخت و زمزمه کرد:
- دستت رو شستشو دادی؟
سر سوفیا به نشانه‌ی تایید بالا و پایین شد و مادرش هم دیگر سوالی برای پرسیدن نداشت، از اتاق بیرون رفت.
همین‌که درب بسته شد، سوفیا دستش را به زیر بالشتش هدایت کرد و دفترچه را مجدد بیرون آورد. صفحه‌ای که مشغول خواندن بود را دوباره گشود.
- امروز وقتی داشتیم با گلی توی روستا قدم می‌زدیم، چشم‌مون خورد به یه ماشین خیلی خفن که تا به امروز، شبیه اون رو جایی ندیده بودیم. رنگ مشکیش این‌قدر زیر نور آفتاب برق می‌زد که انگار یه عالمه صابون برای شستنش استفاده کرده بودن! گلی می‌خواست بره سمتش و یه دستی به بدنه‌اش بکشه، اما من نذاشتم چون‌که می‌دونستم اگه یکی از اهالی روستا ما رو ببینه، میره به حاج بابا میگه و اون‌وقت دیگه حق ندارم حتی پام رو توی حیاط بذارم چه برسه به این‌که توی روستا قدم بزنم. اما گلی به حرف من گوش نکرد و نزدیک اون ماشین شد. همین‌که دستش رو روی بدنه‌ی تمیز اون گذاشت، صدای یه مرد از پشت‌سرمون به گوش رسید. من سریع یه قدم به عقب برداشتم تا بتونم پشت درختی که نزدیک ماشین بود مخفی شم، اما سنگ زیر پام بهم این اجازه رو نداد و قبل از این‌که بیوفتم، یه دستی من رو گرفت. این‌قدر ترسیده بودم که نمی‌دونستم باید چه غلطی بکنم!
سوفیا دفتر را از جلوی چشم‌هایش پایین آورد و به دیوار روبه‌رویش خیره شد.
- نکنه قصه عاشق شدنش رو نوشته؟
کنجکاو برای خواندن ادامه داستان، شانه‌هایش را بی‌اعتنا بالا انداخت و صفحه را ورق زد.
- با این‌که من نزدیک ماشین نشده بودم اما چون گلی نزدیک اون ایستاده، امکان این‌که من رو هم توبیخ می‌کردن زیاد بود. آب دهنم رو قورت دادم و حین این‌که چشم‌هام رو باز می‌کردم، توی دل از خدا می‌خواستم که یکی از داداش‌هام نباشه! خدمت نوه عزیزم عرض کنم که داداشم نبود، یه پسر خوش قد و قامت و رعنا بود که چشم‌های مشکیش، دقیقا مثل اون ماشین زیر نور آفتاب برق می‌زد. قیافه‌اش خیلی آشنا بود و بوی روغنی که می‌داد، اصلا با جذابیتش هم‌خونی نداشت. همین‌که بهم گفت رعنا خانوم این‌جا چه‌کار می‌کنین؟ قلبم از شنیدن صداش، دیگه نزد!
 
آخرین ویرایش:
کلافه از خواندن داستان عشقیِ مادربزرگش، دفتر را بست و از روی تخت برخاست. آن‌طور که به نظر می‌رسید، چیز مهمی در این دفترچه وجود نداشت و برای همین می‌توانست بعدا هم آن‌را بخواند.
نگاهی به اطراف اتاقش انداخت و با دیدن جعبه‌هایی که می‌بایست وسایلش را درون آن‌ها قرار دهد، تصمیم گرفت که وقتش را هدر ندهد و هرچه زودتر، کاری که می‌بایست انجام دهد را به اتمام برساند.
حین این‌که او مشغول جمع کردن وسایلش بود، بهمن بر روی مبلی خاکستری رنگ نشسته و پاهایش را بر روی هم انداخت. دست‌هایش را در هم گره زد و با صدایی که نگرانی و استرس در آن موج می‌زد، گفت:
- کاری که خواستید رو کردم، حالا... .
مردی که روبه‌رویش ایستاده بود، میان کلامش پرید:
- درسته، حالا تو دینت رو ادا کردی.
سپس گردنبندی همسان همانی که نصیب سوفیا شده بود را، جلوی چشم‌هایش گرفت و ادامه داد:
- ولی من فقط با یه گردبند کارم راه نمیوفته!
بهمن پا از روی پا برداشت، کمی به جلو خم شد و گفت:
- اما قرار ما این نبود. من فقط می‌بایست سهم خودم رو بهت بدم و گردنبندی که متعلق به رعنا بود رو هم، به دست نوه‌اش برسونم.
مرد پوزخندی بر روی لب‌هایش نشاند. عقب گرد کرد و گردنبند را درون جیب شلوار پارچه‌ایش گذاشت.
- درسته، ولی تا وقتی که هر چهار تا گردنبند به دستم نرسیده پای همه‌تون‌ گیره.
بهمن سریع از جای برخاست.
- اگه قرار بود که من آدم بفروشم و همچنان پام وسط این ماجرا گیر باشه، هیچ‌وقت این کار رو انجام نمی‌دادم.
اخم بر روی صورت خشن مرد جا گرفت. با آرامش به سمت بهمن گام برداشت و فاصله‌ی پنج قدمی خودش را با او پر کرد. حال دقیقا روبه‌روی او ایستاده و بوی تند سیگارش زیر بینی‌اش می‌پیچید.
- فکر کردی کاری که شما کردید با فروختن یه آدم، فراموش میشه؟
دستش را به یقه‌ی پیراهن مشکی بهمن رساند و آن‌را میان انگشت‌های کشیده‌اش فشرد.
- اون عکس رو روی اون دیوار می‌بینی؟ اون آدم چشمش رو، زندگیش رو، زنش رو، بچه‌ای که تازه داشت نفس کشیدن توی این زندگی رو تجربه می‌کرد رو از دست داد. این در مقابل اون دردی که شما قراره بکشید خیلی کمه!
سپس یقه‌ی بهمن را رها کرد و حین این‌که به سمت راه پله‌ای که سمت راستش قرار داشت می‌رفت، حرفش را به اتمام رساند:
- حالا هم برو و دعا کن که هرچه زودتر این چهارتا گردنبند برسه به دستم و گرنه اون کاری رو انجام میدم که حقتونه!
 
بهمن دست‌هایش را مشت کرد و با عصبانیت رفتنش را نظاره‌گر شد. در این مردابی که خودشان ساخته بودند گیر کرده و راه نجاتی هم نداشت. اگر رعنا زنده بود، گناه او را هم گردن می‌گرفت و اجازه نمی‌داد اذیت شود. با این‌که سوفیا شباهت زیادی به رعنا داشت، اما بوی او را نمی‌داد و همین باعث شده که بهمن قید گردن گرفتن گناه او را بزند.
صدای بسته شدن درب به گوشش رسید، پلک‌هایش را محکم بر روی هم فشرد و با قدم‌های بلند از آن خانه‌ی ویلایی که شکوهش چشم هر بیننده را می‌گرفت، بیرون زد. هوای سرد به تنش خورد و برای همین دست‌هایش را درون جیب‌های کتش مخفی کرد. نگاهش را به آسمان دوخت و زمزمه کرد:
- شاید چون دلم رو شکستی، می‌خوام تقاص کارت رو نوه‌ات پس بده.
سرش را پایین انداخت و به سمت ماشینش که یک پراید سیاه آفتاب‌خورده بود گام برداشت‌. اعماق دلش از این‌که خانواده‌ی رعنا قرار بود عذاب بکشند، خوشحال بود و این‌را نمی‌توانست انکار کند!
***
آخرین جعبه را با چسب محکم بست و سپس ایستاد. دست‌هایش را به کمر زد و به اتاق خالی‌اش نگاه کرد. زودتر از چیزی که فکرش را می‌کرد خانه فروش رفته، طلب طلبکارها پرداخت و وقت رفتن رسیده بود. آب دهانش را فرو فرستاد، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت طبقه‌ی پایین گام برداشت. راه رفتن در این خانه که هیچ فرشی زیر پایش نبود، حس عجیبی داشت. با پشت دستش، دماغش را لمس کرد و رو به مادرش که گوشه‌ای ایستاده و به کارگرهایی نگاه می‌کرد که جعبه‌ها را دانه به دانه حمل می‌کردند، گفت:
- تموم شد؟
فرشته گوشه‌ی چادرش را در دستش جمع کرد و گفت:
- آره.
بعد از اتمام حرفش به بهانه نظارت بر روی کارگرها، سوفیا را تنها گذاشت و رفت. حال او مانده بود و خانه‌ای که دقایقی دیگر، برای آن‌ها نبود!
با این‌که خیلی سریع کارهای اثاث‌کشی‌شان را انجام داده بودند اما عمه‌هایش سریع از این ماجرا باخبر شده و به پدرش زنگ زده بودند. تمام حرف‌هایشان در این خلاصه میشد « بلایی که به سرتان آمده، حق‌تان است! ».
حسین از این رفتار خواهرهایش، شب‌ها خواب به چشم‌هایش نیامده و همسرش هم پا‌به پای او، این عذاب را تحمل می‌کرد. بارها به این فکر می‌کردند که کجای راه را اشتباه رفته‌اند اما جوابی برای این سوال، پیدا نمی‌کردند!
طولی نکشید که خانه خالی و زمان رفتن فرا رسید. سوفیا می‌دانست اگر یک‌بار دیگر پایش را درون اتاقش بگذارد، دل کندن از این‌جا برایش سخت خواهد شد برای همین بدون این‌که به پشت سرش بنگرد از آن‌جا بیرون آمد و زیر آسمانی که پوشیده از ابر بود ایستاد.
 
سعی کرد خودش را قوی نشان دهد برای همین، دست‌هایش را درون جیب پالتویش مخفی کرد و بدون این‌که حتی به همسایه‌هایی که در خیابان ایستاده و آن‌ها را نگاه می‌کردند توجه‌ای کند، سوار ماشین شد. پلک‌هایش را بست و سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه داد. نمی‌خواست دیگر حتی نگاهی به آسمانی که بالای سر خانه‌شان هم قرار داشت بی‌اندازد. دست‌هایش را در هم گره زد و بر روی پایش گذاشت. قبل از این‌که دم عمیقی بگیرد، موبایلش که درون جیب پالتویش بود زنگ خورد. به آرامی پلک گشود و آن‌را از درون جیبش بیرون آورد. محمد به او زنگ زده بود. صدایش را صاف کرد و سپس، آیکون سبز رنگ را فشرد.
- سلام.
صدای محمد درون گوشش پیچید.
- سلام خوبی؟
نمی‌دانست کی و چطور جمع خطاب کردن همدیگر را کنار گذاشته بودند، اما هرچه که بود راضی به نظر می‌رسید.
- ممنون تو خوبی؟
- آره، چه خبر؟
سوفیا به خوبی می‌دانست که مقصود محمد، دفترچه است برای همین زبانی بر روی لبش کشید، نگاهش را از سبحان که مشغول صحبت با مادرش بود گرفت و گفت:
- فقط تونستم یک صفحه از اون دفترچه رو بخونم.
- مشکلی پیش اومده؟
قبل از این‌که سوفیا پاسخ دهد، محمد گفت:
- البته قصد فضولی ندارم ... .
سوفیا میان حرفش پرید:
- نه چه حرفیه، خودم دوست دارم این ماجرا رو با یکی غیر از اعضای خانواده در میون بذارم.
سکوت محمد طولانی شد و برای همین، سوفیا مجدد حرفی که زده بود را در ذهن مرور کرد. تای ابرویش را بالا پراند و قبل از این‌که حرفش را اصلاح کند، مادرش در ماشین نشست‌. دوست نداشت بقیه از هم‌صحبتی او با محمد با خبر شوند برای همین گفت:
- میشه بعدا صحبت کنیم؟ هر وقت که گفتی و فرصت داشتی.
- باشه مشکلی نیست، فردا عصر خوبه؟
سوفیا سرش را مجدد به شیشه‌ی ماشین تکیه داد و زمزمه کرد:
- آره.
- پس فعلا.
بعد از اتمام تماس، منتظر بود که مادرش از او سوالی راجب مخاطبی که با او مشغول صحبت بود بپرسد، اما گویا غم ترک کردن خانه آن‌قدر برای او سنگین بود که متوجه‌ی حرف‌های سوفیا نشده بود.
موبایل را درون جیبش گذاشت و پلک‌هایش را بست. از این‌که محمد بود و می‌توانست کمی از حرف‌هایش را به او بزند، خدا را شاکر بود. دوست صمیمی دیگر برایش باقی نمانده و از طرفی چون آدم درونگرایی بود، ارتباط برقرار کردن با آدم‌های جدید برایش سخت بود. این‌که توانسته با محمد راحت باشد و او هم مانعی بین خودشان ایجاد نمی‌کرد را هدیه‌ای از طرف خدا می‌دانست.
 
حین این‌که خانواده حسین مشغول جابه‌جایی و رفتن از آن خانه بودند، مردی که در سایه پرسه می‌زد و نظاره‌گر این ماجرا بود، به سمتش ماشینش گام برداشت و درون آن نشست. با انگشت اشاره‌اش بر روی فرمان ضرب گرفت و به صورت سوفیا صاحب کنونی گردنبند چشم دوخت. در حین سادگی زیبا بود!
زبانی بر روی لب‌هایش کشید و موبایلش را از روی داشبورد برداشت‌. وارد برنامه پیام رسانش شد و بعد از پیدا کردن مخاطب مدنظرش، شروع به تایپ کردن کرد:
- همه چیز خیلی آهسته داره پیش میره، بهتره با دور تند پیش بریم!
بعد از ارسال پیام، موبایل را بر روی صندلی کنارش انداخت و ماشین را روشن کرد. صدای شجریان فضای ماشین را در بر گرفت و او حین این که به نوای دلچسب او گوش می‌سپرد، حرکت کرد. از کنار ماشینی که متعلق به حسین بود رد شد و با دیدن نیم‌رخ سوفیا، به این فکر کرد که بوی عطر او چه می‌تواند باشد. سوال مسخره‌ای بود اما برای اویی که از نوجوانی او را زیر نظر گرفته و شاهد رشدش بود، نزدیک شدن به سوفیا و دیدنش از فاصله‌ای نزدیک‌تر رویایی بود که می‌خواست هرچه زودتر شاهد تحقق آن باشد.
پوزخندی بر روی لب‌هایش نقش بست. به زودی حتی می‌توانست موهای او را در دست‌هایش بگیرد چه برسد به این‌که بوی عطر او را به مشام بکشد!
***
یک روز بعد زمان دیدار سوفیا با محمد فرا رسیده و او دنبال دلیلی برای خارج شدن از خانه می‌گشت. گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و در اتاقی که هنوز تعدادی جعبه‌ی باز نشده به او چشمک می‌زد، گام برداشت. سه بار طول اتاق را پیمود و در نهایت با رسیدن ایده‌ای به ذهنش، بر روی موکت خاکستری قدم برداشت و به درب رسید. قبل از این‌که آن‌را بگشاید دم عمیقی گرفت و سپس، آن را باز کرد. این اتاق روبه‌روی آشپزخانه کوچک‌شان قرار داشت و برای رسیدن به آن‌جا، می‌بایست از جلوی تلویزیون که در هال قرار داشت رد شود. از نقشه‌ی این خانه خوشش نمی‌آمد و اگر دستش به معمار می‌رسید، شاید کمی فحش بارش می‌کرد!
آشپزخانه جدید تنها یک جزیره وسط آن داشت و او برای این‌که از اضطرابش بکاهد، به سمت آن رفت و دست‌هایش را بر روی آن گذاشت.
- مامان؟
فرشته ظرف‌هایی که در دست داشت را درون کابینت گذاشت و بعد از این‌که درب آن را بست، به سمت سوفیا چرخید.
- بله؟
- می‌خوام برم مغازه‌ای که مامان بزرگ به اسمم زده رو ببینم.
فرشته چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و دست‌هایش را به کمر زد.
- این همه کار داریم!
سوفیا سعی کرد ابروهایش را در هم نکشد و صدایش را بالا نبرد.
- نه چیز زیادی نمونده چون که خیلی از وسیله‌ها رو نیاوردیم!
سپس از جزیره فاصله گرفت و به سمت تنها جعبه‌ای که در آشپزخانه قرار داشت رفت. با انگشت اشاره درب آن را به سمت بالا هدایت کرد و گفت:
- اینم خالی شده! می‌مونه لباس‌هایی که هنوز توی کمد نذاشتم که اونم وقتی برگشتم انجام میدم.
 
فرصت حرف زدن به مادرش نداد، عقب گرد کرد و به سمت اتاقش راه افتاد. سبحان در خانه نبود و برای همین می‌توانست به راحتی در اتاق مشترک‌شان لباسش را عوض کند. اولین جعبه‌ای که متعلق به لباس‌هایش بود را گشود و مانتوی پاییزی چهارخانه‌اش را برداشت‌. حین این‌که آن را تن می‌زد نگاهش را به درون جعبه دوخت و به دنبال شالی مناسب گشت. با دیدن پارچه‌ی مشکی رنگش، آن را از بین بقیه لباس‌ها بیرون کشید و بر روی موهایش انداخت. بعد از تعویض شلوارش، تنها به زدن یک کرم آفتاب اکتفا کرد و کیفش که دفترچه‌ی مادر بزرگش در آن قرار داشت را از روی تخت برداشت‌.
نگاهش به باند پیچیده شده دور دستش افتاد، نیاز به تعویض داشت. اگر می‌خواست الان آن را عوض کند، دیر به قرارش به محمد می‌رسید برای همین، قیدش را زد.
از اتاق بیرون آمد و حین این‌که با گام‌های بلند به سمت درب خروجی خانه می‌رفت، از مادرش خداحافظی کرد. برای این‌که غرغرهای مادرش را نشوند، کفش‌هایش را سرپا انداخت و درب را گشود. کسی از همسایه‌ها در راه پله‌ها نبود. با خاطری آسوده به دیوار تکیه داد و کفش‌هایش را پوشید. از محل زندگی جدیدشان راضی نبود و با دیدن هر گوشه‌اش، به یاد خانه‌ی قدیمی‌شان می‌افتاد. برای همین ترجیح می‌داد که زیاد به تمیزی سرامیک‌های کف، براقی آسانسور و نزدیکی این خانه به مغازه‌ای که رعنا برایش خریده بود، توجه‌ای نکند تا مبادا غم از دست دادن خانه‌ی قبلی‌شان را فراموش کند. دکمه‌ی آسانسور را زد و حین این‌که منتظر بود، با نوک پایش بر روی زمین ضربه می‌زد. سوار آسانسور شدنش و رسیدنش از طبقه‌ی سوم به طبقه‌ی هم‌کف، تنها چندثانیه طول کشید.
بند کیفش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد و بدون این‌که به اطراف توجه کند، از ساختمان بیرون آمد. ساعت چهار بود و هوای نسبتا سرد، به صورتش می‌خورد. ماشین‌های زیادی در خیابان درحال رفت و آمد بودند و سوفیا از این که نمی‌بایست برای رسیدن به مقصدش از خیابان رد شود، راضی به نظر می‌رسید. دست‌هایش را در جیب مانتویش مخفی کرد و راه افتاد.
حین این که سوفیا به سمت مغازه می‌رفت، حسین پایش را در گاوداری گذاشت که تنها دو گاو داشت! دلیل مصیبتی که سرش آمده بود را نمی‌دانست اما از یک چیز مطمئن بود، به گذشته‌ی مادرش ربط داشت! گذشته‌ای که او تنها یک نام از آن می‌دانست اما همین مقدار هم، خوف به جانش انداخته بود.
بهمن! کسی که در گذشته مادرش دیوانه‌وار عاشقش بود و مثل همه‌ی داستان‌ها، به هم‌دیگر نرسیدند. می‌دانست که ماجرا به همین نرسیدن ختم نشده و رعنا، از گفتن بقیه داستان برای او سرباز زده. بعد از ماجرای گاوداری‌اش که دقیقا بعد از تقسیم ارث رخ داده، حسین حس خوبی به این موضوع نداشت و در نهایت تصمیم گرفته بود که به دنبال بهمن بگردد. بهمنی که تنها یک اسم از او می‌دانست و حتی مشخص نبود زنده است یا مُرده!
با لرزش گوشی درون جیب کتش، دست از فکر کردن برداشت و‌ بر روی صندلی که در اتاق مدیریت قرار داشت، نشست. خواهرش مریم درحال زنگ زدن به او بود. چینی میان ابروهایش نشاند و تماس را جواب داد.
- سلام.
صدای ترسیده مریم در گوشش پیچید:
- این‌جا چه خبره حسین؟
- چی‌شده؟
- چرا سر همه‌ی گاوهای تو، توی خونه قدیمی مامان ریخته شده؟ چه‌کار کردی حسین؟
 
قلب حسین از تپش ایستاد. این ماجرا انگار تمامی نداشت!
- درست صحبت کن بفهمم چی شده.
صدای باد از پشت گوشی مانع شنیدن حرف‌های مریم میشد و او تنها چیزی که فهمید این بود که یکی آمده و سر چندین گاو را درون حیاط خانه‌ی اجدادی مادرش، رها کرده و رفته. بعد از اتمام تماس، دستی به لبه‌ی کتش کشید و به آرامی ایستاد. عرقی سرد کمرش را پوشانده و احساس خطر می‌کرد. دم عمیقی گرفت و در نهایت بدون این‌که به فرشته بابت رفتنش به آن روستا خبر بدهد، از گاوداری بیرون آمد. فاصله‌ی شهر با آن‌جا، یک ساعت بود و می‌بایست قبل از این‌که هوا تاریک شود، حرکت کند. همین‌که سوار ماشین شد، سوفیا به مغازه‌اش رسید. دست‌هایش را در هم گره زد و به درب بسته‌ی آن چشم دوخت. از این‌که رعنا به فکرش بوده، خوشحال بود. مکانی هم که مغازه در آن‌جا قرار داشت، مناسب به نظر می‌رسید. تقریبا مرکز شهر بوده و یک آموزشگاه عکاسی در سمت چپش و یک کتاب‌فروشی نسبتا بزرگ در سمت راستش قرار داشت.
درب کیف مشکی رنگش را گشود و کلیدی که از وکیل مادربزرگش گرفته بود را برداشت. فاصله‌ی سه قدمی خودش را با درب پر کرد و قفل سرد آن‌را در دست گرفت. زیر لب خدا را یاد کرده و سپس، قفل را گشود. بعد از باز کردنش، گامی به عقب برداشت که ناگهان دستی بر روی دو بازویش نشست.
- این‌جا آسفالت پیاده رو جدا شده، نزدیک بود بخوری زمین!
سوفیا با شنیدن صدای محمد، سرش را بالا آورد و در چشم‌های او زل زد. لبخندی بر روی لب‌هایش نشاند و بدون این‌که توجه‌ای به فاصله‌ی نزدیکش با محمد بکند، گفت:
- سلام، خوبی؟
از این پسر حس خوب می‌گرفت و دلیلش را نمی‌دانست. شاید چون چشم‌هایش بیش از اندازه شفاف بودند و می‌توانست پی به راز آن‌ها ببرد، دلیل راحتی‌اش با او بود.
محمد پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. به آرامی دست‌هایش را از روی بازوی سوفیا برداشت و زمزمه کرد:
- سلام، ممنون تو خوبی؟
سوفیا بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و حال روبه‌روی محمد قرار داشت.
- ممنون منم خوبم.
سپس انگشت اشاره‌اش را به سمت قفل باز شده گرفت و با لبخند دندان‌نمایی که چال گونه‌اش را به رخ محمد می‌کشید، گفت:
- در رو تو باز کن.
محمد تای ابرویش را بالا داد و دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد.
- من؟
- آره، بازش کن.
سپس از جلوی در کنار رفت تا محمد کرکره را بالا بکشد. صبرش تمام شده و دلش می‌خواست هرچه زودتر، درون مغازه را ببیند. تعلل محمد را دید دستش را جلو برد، گوشه‌ی آستین کاپشنش را گرفت و او را به سمت جلو هدایت کرد.
- بازش کن دیگه!
محمد نگاه گیجش را از روی سوفیا برداشت و در نهایت، تسلیم خواسته‌ی او شد و کرکره را بالا داد. درب تمام شیشه‌ای خودش را به رخ آن‌ها کشید و صندلی‌ها و میزهایی که در آن‌جا چیده شده بود، اولین چیزی بود که به چشم سوفیا آمد.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا