Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
همه چیز برای محمدی که تا به حال در هیچ مهمانی شرکت نکرده بود، تازگی داشت. اگر کاری که الان کرده یک فیلم بود، چندین بار این قسمت را عقب زده و مجدد آن را دیده بود چون که با هربار فکر کردن به آن، قلبش لبریز از حس خوب میشد. دم عمیقی گرفت و با ورود سبحان، سوفیا مجدد به سمت آشپزخانه رفت و محمد دیسهای سالاد را از سبحان گرفت و در سفره گذاشت.
دقایقی بعد سفره چیده و بوی زرشک پلو با مرغ در فضای خانه پیچید. همه دور سفره جمع شده و در سکوت، مشغول خوردن غذا بودند.
سوفیا زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت تا عکس العملش را بعد از خوردن غذا ببیند. حس میکرد چون که او یک آشپز است، در خوردن غذا سختگیر باشد اما با ولع خوردنش، این را نشان نمیداد.
ناهار خورده شده و هم بهروز و هم محمد، از دستپخت فرشته تعریف کردند. ظرفها جمع و شسته شده و حال همه با استرس به ساعتهایشان نگاه میکردند. عقربهها کمکم به سه نزدیک شده و سوفیا با اضطراب مدام در آشپزخانه راه میرفت.
- هرچی شکستنی بود جمع کردی؟
سبحان لیوان آب را درون سینک گذاشت و گفت:
- آره، چندبار میپرسی؟
سوفیا کلافه نفسش را بیرون فرستاد. فرشته که دید بچههایش در آشپزخانه مانده و بیرون نیامدند، از جای برخاست و به دنبال آنها رفت.
- چرا اینجا موندین؟ زشته!
سبحان اشارهای به قطره آبی که گوشهی لبش بود کرد و گفت:
- ببین داشتم آب میخوردم.
سپس از آنجا بیرون رفت و مجدد کنار محمد نشست. دو ساعتی که بعد از ناهار فرصت داشتند تا توانسته بود از محمد سوال پرسیده و او با حوصله پاسخ داده بود.
فرشته نگاهش را به سوفیا دوخت. سوفیایی که مدام دستهایش را در هم گره میزد، دو گام برمیداشت و مجدد گرهی آنها را میگشود.
- بیا بریم.
- استرس دارم.
فرشته گوشهی چادرش را جمع و در دستش گرفت.
- نداشته باش!
سپس از آشپزخانه بیرون رفت و با نگاهش برای سوفیا خط و نشان کشید.
سوفیا دم عمیقی گرفت، شالش را از روی سرش برداشت و مجدد انداخت. بعد از کلی کلنجار رفتن با خود تصمیم گرفت که به هال برود و بقیهی استرسش را آنجا تحمل کند. همینکه از پلهها بالا رفت و به نزدیکی مبل رسید، صدای آیفون بلند شد. نگاه ترسیده سوفیا به سمت آیفون و نگاه محمد به صورت رنگ پریدهی او کشیده شد.
حسین از جای برخاست. کف دستهایش را به همدیگر مالید و گفت:
- فکر کنم اومدن!
حین اینکه به سمت آیفون میرفت، دستی بر روی شانهی سوفیا گذاشت. سوفیا لبش را به دندان گرفت و به سمت مادرش رفت.
- خدا کنه گرزی، شمشیری، تفنگی چیزی باخودشون نیاورده باشن!
سوفیا بدون این که به سبحان نگاه کند، دستش را به سمت بازوی او برد و آن را نیشگون گرفت.
- دو دقیقه هیچی نگو.
حسین آیفون را گذاشت و به استقبال مهمانها رفت. همه از جای برخاستند. بهروز با خونسردی و محمد با تعجب به خانوادهی حسین چشم دوخته بود. مگر آنهایی که میخواستند وارد شوند، زامبی بودند؟
حین اینکه خواهرهای حسین با خانوادههایشان وارد خانه میشدند، یک نفر کمی دورتر از آنها ایستاده و سیگار میکشید. هنوز به میانهی سیگار نرسیده بود که آنرا بر روی زمین انداخت. پای راستش را بر روی آن گذاشت و دستهایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد. حین اینکه با پنجهی پا، آنرا خاموش میکرد چشمهای خونسردش را به خانهی پسر رعنا دوخت. همهی کسانی که میبایست حضور داشته باشند، وارد خانه شده و تنها وکیل باقی مانده بود. چون که خسرویها چهرهی او را ندیده بودند، از دیده شدن ترسی نداشت. دست راستش را بالا آورد و انگشت شصتش را بر روی لبهایی که در اثر کشیدن سیگار تیره شده بودند، کشید. دم عمیقی گرفت و در ذهن کارهایی که میبایست انجام دهد را مرور کرد. اینکه آنها به ترتیب انجام شوند برایش خیلی مهم بود. موبایلش را از داخل جیب کتش بیرون آورد و حین اینکه گامی به جلو برمیداشت با فردی که اسم آنرا در موبایلش یک ایموجی رز سرخ ذخیره کرده بود، تماس گرفت. صدای بوق در گوشش پیچید و حال فاصلهی او با خانهی خسرویها کمتر شده بود.
- سلام.
تای ابروی راستش را که یک رد زخم قدیمی بر روی آن جا خوش کرده بود را بالا پراند.
- یک هفته دیگه، زمانی که پرندهها آواز میخونن کار رو تموم کن!
بدون اینکه فرصت حرف زدن به او بدهد، تماس را قطع کرد. به دیوار پشت سرش که متعلق به یک خانه با نمای سفالی بود تکیه داد و دست به سینه به در خانهی حسین چشم دوخت. دلش میخواست لحظهای که با صورتهای برافروخته و سرخ از خانه بیرون میزدند، او آنها را میدید. شعلههای آتش در خیالش جان میگرفتند و صدای فریاد کسی در گوشش میپیچید. چینی میان ابروهایش جا خوش کرد و عرق سردی از شقیقهاش سر خورد و پایین آمد. آنقدر دستهایش را محکم فشار داده بود که بندهای انگشتش به سفیدی میزدند، اما هنوز برای شروع دیر بود، میبایست صبر کند تا لذت ببرد.
در خانهی حسین، عمهها بدون آنکه به مهمانهای جدید توجهای کنند بر روی مبلها جای گرفتند و مثل همیشه تنها شوهرهایشان همسان یک انسان بالغ رفتار کردند. پسرهایشان هم مثل همیشه گوشهای نشسته و از دستاوردهای دختربازیشان سخن میگفتند.
سوفیا با ترس به چهرهی تکتک افراد نگاه میکرد. دلش میخواست زندگیاش یک کنترل داشت و این بخش را با سرعت بیشتری میدید. نگاهش بر روی عمه مریمش ثابت ماند که پرههای دماغش را باز کرده و مشغول بو کشیدن بود. دستهایش را در سینه جمع کرد و قبل از اینکه نگاهش را از او بگیرد، مریم سرش را چرخاند و با او چشم در چشم شد. پوزخندی بر روی لبهای رژ خوردهاش نشاند و با حرص گفت:
- بله دیگه! چشمتون خورده به آدمهای جدید و برای ناهار هم دعوتشون میکنین!
ابروهای سوفیا بالا پرید. دلیل بو کشیدنش این بود که بفهمد آیا خانوادهی بهروز ناهار اینجا بودند؟
زهرا پاهایش را بر روی هم انداخت و حرف خواهرش را کامل کرد.
- لیاقتشون همینه خواهر!
سپس انگشت اشارهاش را به سمت مادر سوفیا که بر روی مبل، کنار شوهرش نشسته بود گرفت و ادامه داد:
- این رو میبینی؟ اسم و رسم نداشتن و ما قبول کردیم زن برادرمون بشه. بهش محل سگ ندادیم الان داره با هم سطح خودش میچرخه!
فرشته با ناراحتی به خواهرشوهرهایش نگاه کرد. مثل همیشه تا بحثی پیش میآمد، اسم و رسم نداشتن خانوادهاش را همسان یک سنگ به سرش میکوبیدند. گوشهی چادرش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت. اگر حرفی میزد و جواب آنها را میداد شر میشد، برای همین بغض کرده و نگاهش را به گلهای قالی دوخت.
سوفیا با خشم به عمههایش نگاه کرد. دستهایش را محکم فشرده و در ذهنش، چگونه زدن آنها را به تصویر میکشید. نگاهش را به پدرش دوخت که بیتوجه به وضعیت حال، مشغول حرف زدن با بهروز بود. پوزخندی بر روی لبهایش جا خوش کرد. مثل همیشه در ظاهر یک فرد حامی بود!
- میخوای بریم بالا؟
دستهای سوفیا آزاد و سرش را به سمت راست چرخاند. سبحان و محمد کنار او ایستاده بودند. لپهایش را پر از باد کرد و بدون اینکه مجدد به افراد منفور حاضر در آنجا بنگرد، گفت:
- بریم.
هیچ کس متوجهی رفتن آنها نشد چرا که هرکدام در افکار خودشان غرق بودند. افکاری که ته همهی آنها به اینکه سهم آنها از ارث چه قدر خواهد بود، میرسید.
سوفیا بر روی مبل نشست. سرش را به عقب هدایت و به سقف چشم دوخت.
- کاش وکیل زودتر میاومد، اصلا دلم نمیخواد قیافه نحس این عمهها رو ببینم.
سوفیا بدون این که تکان بخورد، جواب سبحان را داد.
- منم.
محمد بلاتکلیف نزدیک پلهها ایستاده و در دل به خودش ناسزا میگفت. میدانست که دیدار اول اینگونه خواهد بود اما در این حد هم انتظار بیاحترامی را نداشت.
- یه سوال برام پیش اومده آقا محمد.
محمد چشم از پدرش گرفت و به سوفیایی دوخت که همچنان نگاهش را به سقف دوخته بود.
- بفرمایید.
- روز اول که اومدیم سراغتون، شما خیلی ناراضی به نظر میاومدین. من فکر میکردم حتی اگه پدرتون هم راضی بشه، شما به این دیدار رضایت نمیدین.
لبخندی تلخ بر روی لبهایش نقش بست. گامی به جلو برداشت و بر روی مبل کنار سوفیا نشست.
سوفیا از حضور او کمی معذب شده و برای همین، قید شمردن ترکهای سقف را زده و نگاهش را به نیمرخ او دوخت.
- دلایلش زیاده.
سوفیا آرنجش را به بالای پشتی مبل تکیه داد و دستش را به زیر چانهاش هدایت کرد.
- دلیل خودتون رو میخوام بدونم.
محمد کمی به سمت او چرخید. در چشمهای مشکی و کشیده او که مژههای بلندش آنها را قاب گرفته بودند، زل زد و گفت:
- میخواستم طعم خانواده داشتن رو بچشم. بدیهای رعنا رو من فقط شنیدم و وجودش رو بعد از سالها توی زندگی که داشتیم، حس کردم. ولی به نظرم میبایست یک جا این کینه کمتر بشه تا آدم بفهمه زندگی چیه!
سوفیا لبهایش را غنچه و سرش را تکان داد. حس میکرد دلیلی که محمد برای او آورده کافی نبوده و کاسهای زیر نیمکاسه است. انگشت اشارهاش را به رسم عادت در گوشش فرو برد و چرخاند.
- یعنی فقط به خاطر خانواده؟
چشمهای محمد غمگین شد ولی نگاه از سوفیا نگرفت!
- آره. فقط به خاطر داشتن چیزی که خیلیها دارن و من ندارم.
سبحان دستهایش را در هم گره زد و به جلو خم شد.
- آرزوت سوخت. اوضاع رو که دیدی، اینها حتی مادرمون هم آدم حساب نمیکنن چرا؟ چون اصل و نسب دهن پرکن ندارن.
محمد دم عمیقی گرفت. دستهایش را در هم گره زد و نگاهش را به روبهرویش دوخت. حرفی برای زدن نداشت. هرچند اگر لب به سخن باز میکرد هم، آن دو او را به درستی درک نمیکردند.
سوفیا دستی به شال روی سرش کشید و از افتادن آن جلوگیری کرد. دلیل محمد اصلا برای او قانع کننده نبود، برای همین تصمیم گرفت که فعلا سوال دیگری نپرسد تا کمکم خودش پی به نیت اصلی او و پدرش ببرد.
با پیچیدن صدای زنگ آیفون در خانه، سوفیا بیاراده ایستاد. عرقی سرد بر روی کمرش نشست و با ترس سبحان نگاه کرد.
سبحان حین اینکه آب دهانش را صدادار فرو میفرستاد، از جای برخاست و زمزمه کرد:
- امیدوارم تا یک ساعت دیگه همه سالم باشیم.
محمد بدون هیچ استرسی، به آنها نگاه کرد. آشنایی با خانواده آنها نداشت و برای همین، حس میکرد که سبحان بیش از اندازه اغراق میکند. اینکه اموال چگونه تقسیم میشوند برای او و بهروز اهمیت نداشت، دلیل حضور آنها چیز دیگری بود! با خونسردی از جای برخاست و دستهایش را درون جیب شلوارش فرو برد. صدای حسین که در خانه بلند شد و حضور وکیل را اعلام کرد، هر سه به آرامی دل از مکان امنشان کندند و به بقیه پیوستند.
با پایین آمدن سوفیا، نگاه امیر علی پسر عمهاش به سمت او کشیده شد و با حضور محمد کنار او، پوزخندی بر روی لبهایش نقش بست. سوفیا با انزجار از او روی گرفت و بعد از جمع کردن دستهایش در سینه، به درب ورودی خانه چشم دوخت. دلیل پوزخند امیرعلی را به خوبی میدانست. از اینکه به محمد اجازه داده بود که در جمع او و برادرش باشد، حسادت میکرد. زیرچشمی نگاهش را به او دوخت که همچنان خیره به محمد مانده بود. به آرامی سرش را به سمت امیرعلی چرخاند و با او چشم در چشم شد. پوزخندی به قصد تمسخر بر روی لب نشاند و به نشانهی بوی دماغ سوخته آمدن، چین کوچکی به بینیاش داد.
امیر علی که به وضوح متوجهی منظور او شد، ابروهای نازکش را درهم کشید و نگاهش را از او گرفت. امروز زمان مناسبی برای خط و نشان کشیدن نبود، به وقتش تلافی میکرد!
درب خانه باز و قامت وکیل نمایان شد. همان بدو ورود نگاهش را به اطراف چرخاند و با دیدن چهرهای ناآشنا که حدس زد بهروز است، نفسی از سر آسودگی کشید. خواندن این وصیت برایش سخت و دشوار بود. دستی به یقهی کتش کشید و کیفی که در دست راستش نگه داشته بود را، محکمتر گرفت.
سکوت در خانه حاکم بود و همه با غضب به وکیل نگاه میکردند. احوال پرسی سادهای انجام شد و عمهها، سریع از روی مبل برخاستند تا وکیل بر روی آن بنشیند.
حال همه به دور وکیل جمع شده و به او چشم دوخته بودند.
سوفیا با دست راستش، بازوی چپش را گرفت و حین اینکه با گوشهی لبش بازی میکرد، در سرش افکار زیادی بالا و پایین میشد. هیچکس از این که رعنا چه تصمیمی برای اموالش گرفته بود خبر نداشت و برای همین، هر تقسیمی که امروز صورت میگرفت صد در صد نارضایتی در پی داشت.
وکیل با دستمالی که در دستش مچاله شده بود، عرق نشسته بر پیشانیاش را پاک کرد. با خدا عهد بسته بود که اگر امروز از اینجا زنده بیرون رود، به ده فقیر غذا میدهد.
کیفش را بر روی پایش گذاشت و چایی را که فرشته برای او آورده بود را، رد کرد.
- میخوام هرچه سریعتر این وصیت خونده بشه، نیازی به پذیرایی نیست!
فرشته عقب گرد کرد و سینی چای را به آشپزخانه برگرداند. از این خانواده ناراحت بود و برای همین، ترجیح داد خودش را مشغول جمع کردن ظروف شسته شده بکند.
وکیل کیفش را گشود و کاغذی از داخل آن بیرون آورد. با ترس نگاهش را به تک تک افراد دوخت و در نهایت بر روی بهروز ثابت ماند.
- شما آقای بهروز خسروی هستید؟
بهروز بدون اینکه نگاهش را به او بدوزد، گفت:
- بله.
- همسرتون فوت شده درسته؟
دم عمیقی گرفت. سرش را بالا آورد و به صورت پسرش چشم دوخت.
- بله.
وکیل سرش را به نشانهی تایید بالا و پایین کرد و بعد از صاف کردن گلویش، برگه را جلوی چشمهایش گرفت.
- اول از وصیتنامهی آقای خسروی شروع میکنم.
عمهها خودشان را جلو کشیدند و سوفیا با استرس دستهایش را در هم گره زد.
- نمیدونم در جریان بودید یا نه، آقای خسروی جز خونهای که توی اون زندگی میکردند چیزی به نامشون نبود.
پوزخندی بر روی لبهای بهروز نشست که از چشمهای مریم دور نماند. او به خوبی دلیل این را میدانست و برای همین، دست به سینه به دهان وکیل چشم دوخت. اگر میتوانست لب باز میکرد و حقیقت پشت این ماجرا را فاش میساخت، اما هنوز وقتش نبود!
- خونهشون به طور مساوی بین دو پسرشون تقسیم میشه. یعنی آقای حسین و بهروز خسروی!
لیوان آب از دستهای زهرا سر خورد و افتاد. همه شوکه شده بودند، حتی بهروز! فکرش را هم نمیکرد که پدرش اینگونه تنها داراییاش را تقسیم کند.
سوفیا کمی به عقب گام برداشت و حال پشت سر محمد ایستاده بود. سبحان هم کار او را تکرار کرد و حال محمد همسان یک سپر برای آنها شده بود.
محمد نگاهی به چپ و راستش انداخت و با دیدن آنها، به آرامی لب زد:
- اگه اوضاع قرمزه، منم بیام عقب.
سبحان دو دستش را پشت کمر او گذاشت و سوفیا به جای او جواب داد:
- نه هنوز.
وکیل دم کوتاهی گرفت و کاغذ را بر روی میز گذاشت. با دستمال عرق نشسته بر روی پیشانیاش را پاک کرد و به دخترهای رعنا چشم دوخت. صورتهایشان آرامش قبل از طوفان را نشان میداد برای همین، به دستهای لرزانش سرعت بخشید و کاغذ دیگری را از داخل کیفش بیرون آورد.
- خب... یعنی چیز... این وصیتنامه خانوم رعنا رهسپارِ.
آب دهانش را فرو فرستاد و کاغذ را با دو دستش گرفت تا لرزش آنها را مخفی کند.
- خب، گاوداری و یک سوم از باغ انگور متعلق به آقای حسین خسروی و مابقی باغ بین سه دخترشون به طور مساوی تقسیم میشه. ویلای شمال و دو سرویس طلا هم به طور مساوی به دخترها میرسه.
آب دهانش را فرو فرستاد و زبانی بر روی لبهای خشکش کشید. تا به اینجا که سالم مانده بود و این یعنی، خدا هوایش را داشت.
- دقت کنین که طلاها باید فروخته شه و پول اونها بین سه دختر تقسیم شه. خونهای که توی روستای پدری خانوم رهسپار از پدرشون بهشون ارث رسیده، به پسر ایشون حسین آقا میرسه. یک مغازه هم ظاهرا یک ماه قبل از اینکه فوت کنن خریداری کردن که خواستن برای سوفیا باشه.
سوفیا از پشت محمد بیرون آمد. رعنا برای او یک مغازه خریده بود؟ حین اینکه در ذهنش مشغول بررسی کردن حرف وکیل بود، آرام آرام جلو آمد.
مریم که از این وصیت ناراضی بود و نمیدانست برای اینکه عصبانیتش را خالی کند دست به چه کاری بزند با سه گام بلند خودش را به سوفیا رساند و محکم یقهی شومیز او را به دست گرفت.
سوفیا از دنیای خودش بیرون آمد و با ترس به او چشم دوخت. کاغذ از دست وکیل افتاد و همه مات و مبهوت به حماسهی مریم چشم دوختند.
- چه کار میکنی عمه؟
مریم فشار دستش را محکمتر کرد. سوفیا را به سمت خودش کشاند و این کارش باعث شد شال روی سر او، به پایین بیوفتد.
- معلوم نیست پیش کدوم فالگیری رفتی و مادرم رو جادو کردی که حاضر شده برات مغازه بخره.
بعد از اتمام حرفش دندانهایش را بر روی هم فشار داد و با دو دست، یقهی او را گرفت.
راه تنفس سوفیا بسته شده و از طرفی به خاطر ترسی که داشت نمیدانست چه عکس العملی باید نشان دهد. تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که دستهای سردش را بر روی دستهای عمهاش بگذارد.
حسین با دیدن این اوضاع گامی به جلو برداشت و فرشته از آشپزخانه بیرون آمد. فریادی کشید و قبل از اینکه خودش را به دخترش برساند، محمد جلو آمد و با خشونت دستهای مریم را جدا کرد.
اشکهای سوفیا بر روی گونههایش نشستند. انتظار این همه خشونت را نداشت.
مریم سریع دستش را بالا آورد تا سیلی به محمد بزند اما بهروز سریع از جای برخاست و مچ دست او را گرفت.
- هیچکس حق نداره دست روی بچهی من بلند کنه!
فشار دستش را بیشتر کرد. انگار میخواست انتقام مادرش را از مچ مریم بگیرد و آنرا بشکند.
- سوفیا رو ببر بالا محمد!
محمد سریع دستش را دور شانهی سوفیا حلقه کرد و بدون توجه به شالش که بر روی زمین افتاده بود، آن را به طبقهی بالا برد.
فرشته که دیگر نمیتوانست بیشعوری خواهرشوهرهایش را تحمل کند، فاصلهی خودش را مریمی که همچنان مچ دستش در اسارت بهروز بود، کم کرد. دستش را بالا آورد و محکم به صورت مریم زد. تعجب در صورت همه دیده میشد! زهرا و فاطمه خودشان را عقب کشیده بودند و شوهر مریم هم بیتوجه به این اوضاع، مشغول بررسی کردن پیامهایش بود.
- این رو زدم تا بدونی هیچ کس حق نداره با بچههای من اینجوری رفتار کنه!
حسین دستش را بر روی دست بهروز گذاشت و با آرامش ذاتیاش، گفت:
- کافیه.
آتش نشسته در چشمهای بهروز خاموش گشت. مریم را رها کرد و مجدد بر روی مبل نشست. انتظار داشت حداقل بچههای او به جلو بیایند و مانع دعوای آنها بشوند، اما ظاهراً همه از خلق و خوی او به خوبی آگاه بودند و خودشان را درگیر نمیکردند.
وکیل به آرامی خم شد و کاغذ را برداشت. تنها دو جمله دیگر را میبایست بخواند و بعد از آن، کارش با این خانواده تمام میشد. صدایش را صاف کرد و گفت:
- لطفا به من توجه کنین.
نگاههای خشمگین همه بر روی او نشست. کاغذ را با دو دستش گرفت و توجهای به عرق نشسته بر پیشانیاش نکرد.
- وسایل خونه براساس قیمت بین همه بچهها تقسیم میشه، فقط تاکید کردن صندوقچه چوبی که داخل کمد دارن، متعلق به سوفیاست و کسی حق نداره دست به اون بزنه.
زهرا پوزخندی بر روی لب نشاند، دستهایش را در سینه جمع و نگاهش را به فرشته دوخت.
- خوبه والا، مادر خودش رو زیادی قاطی ماجرا نمیکنه تا همه اموال برسه به خانوادهاش!
فرشته دستهای تپلش را مشت کرد. او مثل حسین نبود تا برابر طعنههای بقیه ساکت بنشیند و چیزی نگوید!
- آقای قاصد، کارتون تموم شد؟
وکیل سریع کاغذ را روی میز گذاشت، دستمالی از داخل جیب کتش بیرون آورد و حین این که عرق نشسته بر پیشانیاش را پاک میکرد، گفت:
- بله، بقیه چیزها مثل حسابهای بانکی و چندین زمین و مغازهای که داشتن رو خواستن براساس قیمت بین بچهها تقسیم بشه.
فرشته دم عمیقی گرفت. بدون این که نگاهی به شوهرش بیاندازد، محکم گفت:
- ممنون، مهمونی تموم شد همه از خونهی من برید بیرون. من کسی که به خانوادهام بیاحترامی کنه رو به عنوان مهمون نمیپذیرم!
با شنیدن این حرف خون جلوی چشمهای مریم را گرفت. حسین را کنار زد و خودش را به فرشته رساند. گرهای که زیر روسریاش زده بود را چنگ زد و صورتش را به صورت او نزدیک کرد.
- چه غلطا! خونه داداشمِ هر وقت دلمون خواست میریم. به تویی که دوهزار هم نمیارزی مربوط نیست.
وکیل با ترس به این صحنه نگاه میکرد. اگر دقایقی بیشتر میماند، امکان داشت او را هم چنگ بزنند. سریع از روی مبل برخاست و بعد از جمع کردن وسیلههایش، سریع از خانه بیرون زد.
حین اینکه مردی که روبهروی خانه با لبخند نظارهگر رفتن وکیل بود، حسین با کمی خشونت خواهرش را از همسرش جدا کرد.
- حد خودت رو بدون!
- اون کسی که میری پیشش دعا میگیری رو هم به ما معرفی کن فرشته خانوم!
مریم بعد از اتمام حرفش گامی به عقب برداشت و کنار دو خواهرش ایستاد.
بهروز که با خونسردی به این اوضاع خیره شده بود، دم عمیقی گرفت و نگاهش را به پلهها دوخت. اثری از حضور محمد و آن دختر نمیدید. از طرفی خوشحال بود که پسرش شاهد این ماجراها نبوده و از طرفی دیگر، نمیخواست حتی یک درصد محمد با یکی از اعضای خانوادهی رعنا رابطهی دوستانه برقرار کند. دیدن این که برای ارث بچههای رعنا به جان همدیگر افتاده بودند او را خوشحال میکرد. در اصل برای دیدن همین اینجا آمده و حال، دلش کمی خنک شده بود. نیازی نبود از این خانواده انتقامی بگیرد چون که روابط بینشان به گونهای بود که ناخواسته حال بهروز را خوب میکرد.
در طبقهی بالا، سوفیا بر روی تختش نشست و محمد برای این که صدای صحبتها کمتر به گوششان برسد، درب اتاق را بست. نگاه سرسری به اطراف انداخت و بعد از اینکه یک رومیزی بر روی زمین یافت، سریع خم شد و آن را برداشت. جلوی پای سوفیا بر روی زمین نشست و به آرامی رومیزی را بر روی سر او انداخت.
نگاه نمدار سوفیا بالا کشیده شد. دستهایش را در هم گره زد و پلکهایش را بست.
- فکر کردم اینجوری راحتتر باشی.
گوشهی پلک راستش را باز کرد. محمد انگشت اشارهاش را به سمت سرش گرفت و سوفیا متوجه منظور او شد. پلک دیگرش را هم گشود و آب دماغش را بالا کشید.
- ممنونم.
محمد کف دستهایش را روی زمین گذاشت و خودش را کمی به عقب خم کرد.
- همیشه اینجوری رفتار میکنن؟
- نه همیشه، بیشتر وقتها.
- چرا؟
سوفیا قفل دستهایش را باز کرد و مستقیم در چشمهای محمد زل زد. لبخند محوی بر روی لب نشاند و به قطره اشک سمجی که قصد جاری شدن داشت، اجازهی حرکت داد.
- فکر میکنی چرا؟
محمد شانههایش را بالا انداخت.
- نمیدونم. اگه توی موقعیت دیگهای این سوال رو ازم میپرسیدی میتونستم ذهنم رو جمع و جور کنم و یه جواب بهت بدم، اما الان نه.
سعی کرد نگاهش را از گردن سوفیا بگیرد و تنها به چشمهایش بنگرد. چشمهایی که بهخاطر گریه کردن حال کمی شفافتر به نظر میرسیدند.
- اون خانواده رویایی که انتظارش رو داشتی، نیستن؟
محمد با دیدن چال روی گونهی سوفیا، صاف نشست و انگشت اشارهاش را به سمت آن گرفت.
- عه از اینا داری!
لبخند محو روی لبش را پاک کرد و خنثی به او چشم دوخت. از این تغییر حالتش خوشش میآمد و نمیدانست دقیقا باید چه عکس العملی نشان دهد.
محمد که سکوت او را دید به آرامی دستش را پایین انداخت. حس معذب بودن در وجودش رخنه کرد و برای همین تصمیم گرفت جواب سوال سوفیا را بدهد.
- من یه خانواده رویایی نمیخواستم. من فقط دوست داشتم تنها کسی که باهامون رفت و آمد میکنه، دوستِ بابام نباشه. میخواستم من هم طعم دورهمیهای شلوغی که اکثرا تجربه میکنن رو تجربه کنم. ممکنه الان بگی خب برو دوتا دوست پیدا کن، این حس رو با اونها تجربه کن ولی، نمیشه.
- چرا؟
- چون مدام با خودم فکر میکردم که ممکنه اون حس، واقعا فرق داشته باشه.
غم در دل سوفیا لانه کرد. برای پسری که جلویش نشسته و در چشمهایش خیره شده، دلش سوخته بود. نمیدانست که گذشتهی او چه بوده برای همین، حسرتی که داشت را درک نمیکرد. تای ابرویش را بالا داد و موهایش را پشت گوشش فرستاد. با این کارش رومیزی که روی سرش افتاده بود، بر روی تخت نشست.
نگاه محمد به پیچ و تاب موهایش کشیده شد. تا به حال به هیچ دختری اینقدر نزدیک نشده بود و حال سوفیا، آنقدر نزدیک بود که میتوانست مژههایش را هم دانه به دانه بشمارد. دم عمیقی گرفت و دستی به پشت گردنش کشید. صدای بسته شدن درب اصلی خانه با صدای شکستن شیشهی اتاق سوفیا هماهنگ شد. محمد سریع عکس العمل نشان داد، دست سوفیا را گرفت و آن را به گوشهی دیوار برد. سنگ بزرگی وسط اتاق افتاده و سوفیا آنقدر ترسیده بود که دستهایش را بر روی گوشش گذاشته، پلکهایش را بسته و از ته دل جیغ میکشید.
قبل از اینکه محمد دست سوفیا را رها کند، درب اتاق باز و قامت اهالی خانه نمایان شد. فرشته خواست خودش را به دخترش برساند اما حسین مانع اینکار شد.
- زمین پر خرده شیشه شده، خطرناکه.
فرشته سریع حسین را کنار زد و با عصبانیت گفت:
- بچهام داره میترسه، میفهمی؟
سبحان در چارچوب در ایستاد و مانع ورود مادرش شد.
- بذار براشون کفش میارم از اونجا بیان بیرون، الان نرو داخل باشه؟
پاهای فرشته سست شد و بر روی زمین افتاد. دستش را مشت میکرد و محکم بر روی سینه میکوبید. حین اینکه به پهنای صورت اشک میریخت، گفت:
- عجب غلطی کردم زن تو شدم. یه روز خوش من تو زندگیم ندیدم.
سبحان سریع به سمت طبقهی پایین رفت تا از جاکفشی، دمپاییهایی را که هراز گاهی روی فرش میپوشیدند را بیاورد. در این فرصت، محمد با دستهایش صورت سوفیا را قاب گرفت، کمی خم شد تا قدش به او برسد و بتواند مستقیم در چشمهایش نگاه کند.
- تموم شد، نترس.
سوفیا به سکسکه افتاده و اشکش بند نمیآمد. امروز به اندازهی کافی جلوی پسر عمویی که تازه با او آشنا شده، اشک ریخته بود. از این همه حقارت خجالت میکشید و برای همین، دستهایش را بر روی دست محمد گذاشت و بعد از برداشتن آنها، پلکهایش را بست. نمیخواست با او چشم تو چشم شود و بیشتر از این حس شرمساری وجودش را در بر بگیرد.
بهروز چشم از حسین که مشغول آرام کردن زنش بود گرفت. در چارچوب در ایستاد و نگاهی به پسرش انداخت تا از سالم بودن آن مطمئن شود.
- خوبی بابا؟
محمد بدون اینکه از جایش تکان بخورد، کمی خودش را به عقب متمایل کرد و گفت:
- آره بابا.
سپس نگاهی به وسط اتاق انداخت. مشخص بود که شکستن شیشه کار که بوده. تنها چیزی که برایش قابل درک نبود، رفتار بچههای رعنا بود.
سبحان از راه رسید و دمپاییها را به سمت محمد پرت کرد.
- اینها رو بپوشین بیاین بیرون.
سوفیا به آرامی پلکهایش را باز کرد، بدون هیچ حرفی دمپاییها را پوشید و همینکه پایش را از اتاق بیرون گذاشت، خودش را به مادرش رساند و او را بغل کرد.
فرشته چادر روی سرش را جلو کشید و بر روی سر سوفیا انداخت. فرزندش را محکم بغل کرد و عطر موهای او را به مشام کشید.
حین اینکه اهالی خانه مشغول آرام کردن اوضاع بودند، مردی که بیرون ایستاده بود چشم از شیشهی شکسته گرفت و با لبخندی پیروزمندانه سوار بر پژو پارس سفیدش شد. کارش امروز تمام شده و تنها میبایست تا روز موعود صبر کند.
***
یک هفته از آن روز میگذشت و اوضاع خانهی حسین چندان روبهراه نبود. همسرش با او قهر کرده و بچههایش هم وقتی در خانه بود، از اتاقشان بیرون نمیآمدند مگر اینکه مجبور میشدند.
سوفیا جلوی آیینه اتاق نشسته و مشغول شانه زدن موهایش بود. شیشهی پنجرهی اتاقش عوض شده اما خاطرات آن روز نه!
دم عمیقی گرفت و شانه را بر روی میز گذاشت. بدون اینکه موهایش را ببندد، آرنجش را بر روی میز گذاشته و دستش را به زیر چانهاش هدایت کرد. بعد از آن روز دیگر خبری از محمد و بهروز نداشت. همه چیز مثل یک کابوس برای او شده و دلش میخواست زودتر از خواب بیدار شود. صدای بلند درس خواندن سبحان به گوشش میرسید و افکارش پی خانوادهای میچرخید که دلش میخواست جزئی از آنها نباشد.
به آرامی از جای برخاست و پایین تیشرت سبز رنگش را مرتب کرد. ساعت هفت صبح بوده و حال میبایست برای صرف صبحانه به طبقهی پایین رود. اصلا دوست نداشت با پدرش روبهرو شود، چونکه از او ناراحت بود. در طول بیست و یک سالی که زندگی کرده، بارها حمایت نکردن پدرش را دیده و به دل نگرفته بود. اما اینبار فرق داشت! نمیتوانست مثل همیشه آسان از این موضوع رد شود. دستهایش را درون جیب شلوار خاکستری رنگش فرو برد و حین اینکه با گوشهی لبش بازی میکرد، از اتاقش بیرون رفت.
صدای زنگ موبایل حسین در خانه پیچید و توجهی سوفیا را به خود جلب کرد. سابقه نداشت کسی این ساعت آن هم روز جمعه، به پدرش زنگ بزند. کنجکاوی سراسر وجودش را در بر گرفت، به گامهایش سرعت بخشید تا به بهانهی حضور در آشپزخانه، به مکالمهی پدرش هم گوش دهد.
حسین روزنامهی در دستش را بر روی میز جلویش گذاشت و موبایلش را که نام یوسف، کارگر گاوداریاش بر روی آن نقش بسته بود را به دست گرفت. انگشت اشارهاش را بر روی آیکون سبز رنگ فشرد و تماس را پاسخ داد. یوسف بدون مکث گفت:
- بدبخت شدیم آقای خسروی!
حسین تای ابرویش را بالا پراند. دلشوره وجودش را در بر گرفت چرا که یوسف آدمی نبود که اینگونه مشوش شود.
- چی شده؟
- همهی گاوها سر بریده شدن آقا.
حسین بیاراده از جای برخاست و با صدای نسبتا بلندی پاسخ داد:
- چی؟
یوسف از شدت استرس و ترسی که به جانش افتاده بود، با لرزش حرف میزد.
- امروز وقتی که در گاوداری رو باز کردم دیدم صدای این گاوهای زبون بسته نمیاد. انگار گرد میت پاشیده بودن اونجا. ترس افتاد به جونم گفتم نکنه گاوها رو دزدیده باشن برای همین وقتی رفتم سراغشون، دیدم همهی گاوها سربریده شدن و هیچ خبری هم از سرهاشون نیست!
پاهای حسین سست شد. موبایل از دستش افتاد و محکم بر روی زمین نشست. چون نتوانست تعادلش را حفظ کند، پایش به میز شیشهای خورد و گلدانی که بر روی آن بود را به زمین انداخت. با شنیدن صدای شکستنی، فرشته از آشپزخانه بیرون آمد و سوفیایی که شاهد بهت پدر بود، خودش را به او رساند.