شبی از شبهای افسانهها...
تنها من و او،
زیر سایهبانِ مهتابی که گویی
"رازِ هزاران دلداده را در سکوتِ خود حفظ کرده."
ستارهها هم
بیصدا،
اما پرتماشا
بر صحنهی این دیدارِ ناگهانی نور میپاشند
و او
آن مسافرِ بیگذرنامهی قلبم
در آستانهی وجودم ایستاده است...
انگار،
همهی عمر در این ورودی منتظر بوده.
ما هر دو میدانیم:
این انتظار،
یک فریب است
شاید هم شوخیای از طرف
باد که موهایش را به بازی گرفته،
یا ماه که عمداً پشت ابر پنهان شده...
شب می گذرد
و فردا، ستارهها برایمان قصههایی خواهند گفت
که فقط ما میفهمیم