Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
من با شنیدن سخنی که سراسر بوی یاسهای آمیخته با محبتش را میداد، دهانم خشک شد و از حیرت، چشمانم در چشمان تیلهایاش قفل شد. از روحیهی مبارزهطلبی که از او سراغ داشتم، میدانستم که هیچگاه از تصمیم گرفته شدهاش پشیمان نخواهد شد؛ حتی به قیمت ادامه دار شدن رابطهی شکرآب شدهای که به تازگی با پدرش پیدا کرده بود.
من نیز باید برای تصمیمی که گزینش شده، پا پس نمیکشیدم. به همین خاطر با نگاه کردن به چشمان بغضآلود و نفسگیرش سری به نشانهی اطمینان تکان دادم و گفتم:
- من هم به چنین ماجرایی تا آخرین نفس بها نخواهم داد. پس... .
از حیایی که در درونم راه پیدا کرده بود، گونههایم گل انداختند و همچون سرخی غروب آفتاب، سرخ گشتند. نگاهم ناخودآگاه با لبخندی ریز به پایین کشیده شد و فرشاسب با خوشحالی که در پوست و گوشتش نمیگنجید، محجوبوار نگاهی از من گرفت و به جناب شهراسب داد. سپس، با بیپروایی و لحنی شوقبرانگیز گفت:
- ما تصمیم خود را برای ازدواج با همدیگر در زیر سایهی مهر بیپایان یزدان گرفتیم. جناب شهراسب.
جناب شهراسب هم با شجاعتی که در چهرهی هر دویمان لحظهای دید، نگاهی تحسینبرانگیز به ما کرد و با کاستن از بغض چشمانم، شادی را در مردمکهای چشمش جاری کرد. سپس، با لبخندی به پهنای صورت رو به ما گفت:
- از اینکه جسارت را در روح مبارزهطلبانهی شما جوانان پرشور میبینم، دیگر با آسودگی سر بر بالین مرگ خواهم گذاشت و حکمتهای چنین جهان اسرارآمیزی را که اهورامزدا برای ما انسانها ایجاد کرده، به نسلهایی چون شما که از تبار نور هستید، منتقل خواهم کرد.
از تعجب، گرهی به ابروانم افزودم و پرسیدم:
- چگونه؟ جناب شهراسب.
او گردنش را به سمت کتابت کناریاش کج کرد و آن را برداشت. سپس، با اشارهی ابرویی به آن گفت:
- تمام چیزهایی که از گروه نور سپیدافشان برایم در طول عمرم به ودیعه گذاشته شده، در همین صحیفهی ضخیم نگاشتهام و به شماها میدهم.
با دراز کردنش به سمتمان، فرشاسب از روی گلیم برخاست و به سمتش رفت. صحیفه را از او گرفت و پس از سپاسگزاری، در کنارم نشست.
جناب شهراسب با حرکت دادن سرش به نشانهی اطمینان داشتن به خودش، نگاهش را به ما برگرداند و گفت:
- فرزندانم ولی پیش از خوانش قرارداد ازدواجتان باید بگویم؛ تصمیمی که شما هماکنون برای عمری زندگی کردن با همدیگر گرفتهاید، تضمینی در آن نیست. چون در پی مسیر پر پیچ و خماش، تازه شروع چنین ماجراهایی هست و هیچ آیندهی رسا و آشکاری در ادامهاش نمیبینم. پس، شما در راهی پرابهام قدم گذاشتهاید و بدانید که با یاری ایزد یکتا، خواهید توانست بر تمام ترسهای روحتان پیروز شوید.
سپس، با راه یافتن اصلان به داخل غار، جناب شهراسب آتشی در میانهی غار افروخت تا فضای غار سوشیانت را همانند آتشکدهها مقدس جلوهگری دهد و خوانش قرارداد ازدواجمان را در واپسین لحظات شب سر دهد.
در هنگامهی تاریک شب، آتشی کوچک درون آتشدانی سفالی افروخته شد و در میانهی غار، برای آماده شدن خوانش گواهگیری* در دور آن آتشدان نشستیم.
پیش از آنکه جناب شهراسب پارچهای سبزرنگ پیوستهوار بر روی دستانمان بگذارد، دستنمازی* گرفتیم تا به شکرانهی چنین نعمتی که در لحظات مقدس ارزانیمان میشد، سجدهی شکر بر پیشگاه یزدان به جای آوریم.
سفرهی گواهگیریمان، پارچهای به رنگ سبزی روشن بود و بر روی آن آینهای مربعیشکل و بزرگ قرار داده شد که درهایش از دو طرف گشوده شده بود و شفافیتاش در مقابلمان حاکی از زلال بودن این مهر آغاز شدهیمان بود. اناری سرخرنگ در سمت راست آینه نیز گذاشته بود و در جانب راست آینه هم دو ظرف سفالی عسل قرار داده شد تا پس از اتمام گواهگیری بتوان با فرو بردن انگشتانمان در داخلش، کام همدیگر را شیرین کرد.
اصلان هم دو کله قندی که دورش با پارچهای باریک و سرخ رنگ بسته شده بود، در دو سوی آینه قرار داد. سپس، در دو قدمیمان؛ سمت راست بر دیوار سنگی غار تکیه داد و دست به سینه، با لبخندی پرمهر ما را مینگریست.
جناب شهراسب که در چنین موقعیتهای گواهگیری و اندرزنامهی* ازدواج؛ موبدی زبده و ماهر بود که در مقابل من و فرشاسب ایستاد و کتاب مقدس اوستا را بر روی کف دستش نهاد و پیش از خوانش گواهگیری، کلمات اهورایی را بر زبان پاکش جاری کرد:
- هوماتانیم، هوختانیم، هوراشتانیم، آهورامزدا... .*
«همه با اندیشه و گفتار و کردار نیک بکوشید تا مزدا را خشنود سازید و هریک انجام کارنیک را برای نیایش او برگزینید.»*
موبد؛ جناب شهراسب پس از ستایش اهورامزدا و خواندن بندهایی از اوستا، سرش را بالا گرفت و خطاب به ما، اندرزنامه را برایمان آغاز کرد:
- بانو آناشید و جناب فرشاسب.
شما جوانان زین پس برای چنین زندگی مشترکی که با همدیگر آغاز خواهید کرد، باید اَشا* و وفاداری را سرلوحهی زندیگیتان کنید و در تمام مراحل زندگی با وجود مشکلات، صبر و بردباری را پیشه سازید.
دوباره تاکید میکنم که برای حفظ راستگویی که از ارکان مهم آیین آشوزرتشت است، باید کوشش کنید تا مزدای بزرگ نیز یار شما در تمام جایجای زندگیتان باشد. پس، قلبهایتان را هم برای پیوستن روحهای همدیگر پیوند زنید تا مهر بیپایان یزدان را در شریانهای زندگیتان جریان یابد.
*گواهگیری= مراسم عقد
* دستنماز = همان وضو در آیین زرتشتی
*اندرزنامه= گفتههایی از پند و نصیحتهایی که برای زن و شوهر در آیین زرتشتی خوانده میشود.
* هوماتانیم...= وهومن، اشا و خشترا به ترتیب به معنی نیکاندیشی، راستی و توانایی آرزوشده، در اصل سه فروزه از هفت فروزهی اهورامزدا(امشاسپندان) بوده و بالاترین جایگاهی هستند که انسان میتواند بدان دست یابد جایگاهی که اشوزرتشت بدانجا رسید.
*نقل قول از اوستا= هات53 بند 2
* اَشا= راستی
با نزدیک شدن به خوانش واژگانی که کمکم داشت ریشهی سرنوشتام را محکمتر میکرد، دیدگانم را فرو بستم. با اطمینانی که از عمق وجود بر قلبم راه یافته بود، بوی اهورایی اسپند و یاسهای داخل غار را به مشامام رساندم. هر چند میدانستم آیندهای پرتلاطم و مبهم انتظارم را میکشد ولی با آرامشی شگرف، خود را به معرکهی زندگی مشترکمان راهی میکردم.
بی آن که لرزشی در دستانم پیدا شود، عرقی گرم در کف دستانم نشست و تپشهای قلبم، منظموار و با فاصله در سینهام زده شدند. همین ثانیههای دلدادگیام، حکایتگر زیباییهای زندگی بود؛ زندگی که شروعاش اکنون در چنین غاری با خوانش گواهگیری هم شیرین میشد.
میشد در چهرهی فرشاسب هم همچو من شادی را به وضوح دید و حالی خوش را در پس آن چشمان تیلهایاش یافت. هر چند با نارضایتی پدرش به نزدم آمده بود تا مرا به عنوان همسری دربیاورد.
موبد شهراسب ثانیهای نگذشت تا گواهگیری را خطاب به فرشاسب خوانش کند:
- جناب فرشاسب. آیا برای پیمان زناشویی با بانو آناشید به عنوان همسری موافق هستید؟
فرشاسب هم با سیمایی ذوقزده، گردنش را به سمتم کج کرد و با نگاهی زیرچشمی به من لبخندی بر گوشهی لبش زد و با صدایی بلندتر گفت:
- با یاری ایزد یکتا و رخصت حاضران، آری.
سپس، جناب شهراسب زاویهی سرش را به سمتم جهت داد و خطاب به من پرسید:
- شما بانو آناشید؛ آیا برای پیمان بستن زناشویی با جناب فرشاسب موافق هستید تا او را به عنوان همسری تا آخرین لحظات عمرتان پذیرا باشید؟
من نیز با تکان دادن سری، لبخندی محجوبانه زدم و با نفسهایی آرام که در سینهام بالا و پایین میشد، نگاه به آینه پیشِ رویمان کردم و گفتم:
- من هم به یاری یزدان و رخصت پدر و مادرم... .
در همان هنگام، چنان بغضی به گلویم نشست که فرشاسب با تیزی متوجه چشمان بغضکردهام شد و با نگاه انداختن به آینه، مرا در همان حال دید. لحظهای نگرانی را با چشمانی نگران که در آینه از او دیدم، چشمان بغضآلودم را از یاد بردم؛ چرا که دلواپسی یک آنِ من آرامش قلبش را گرفت و پریشانحالی را به او هدیه داد. آه که در همان هنگام، بیشتر از نبود پدر و مادرم، مردمکهای لرزان فرشاسب در آینه، قلبم را به لرزه درآورد و تمام احساسات ضد و نقیضی را از شادی و نگرانی به یکباره فرو ریخت و دردی طاقتفرسا در جانم ریشه کرد.
با این حال، نفسهای هر دویمان در سینه حبس شدند. سپس، همین که زلف نگاهم به تهریش مشکی و چشمان تیلهاش در آینه افتاد، نگاهم را نسبت به او عمیقتر کردم و با لبهایی لرزان اما خندان پاسخ گواهگیری را با شوق ادامه دادم:
- و با رخصت برادرم اصلان، آری.
با گفتنم، نفسهای حبس شدهمان در سینه از گلو خارج شد و هر دو با شادی که در رگهایم سیمایمان دوید، به همدیگر نگاه چرخاندیم و چشم در چشم، مهری بیپایان را لحظاتی به همدیگر ارزانی کردیم.
ساعتی به نیمهی شب باقی مانده بود و هلال کامل ماه، در گنبد شب آسمان جاخوش کرده بود. فروغ سفیدش به زیبایی در تن تاریک صفحهی شب نشسته بود و به سکوت نفسگیر کوه شیوشگان، آرامشی دوچندان میداد.
موبد؛ جناب شهراسب و اصلان تصمیم گرفته بودند با همدیگر در صخرهی چسبیده به غار بنشینند و اندکی با همکلامی اوقات خود را سپری کنند.
من و فرشاسب با نسبت جدیدی که به تازگی شبانه پیدا کرده بودیم، خود را به نخلستان همان اطراف کوه رساندیم. نخلستانی که زیر نور ماه، بلندایش به خوبی منظرهی شب را زیبا ساخته بود.
فرشاسب فانوسی چوبی در دست گرفته بود که در داخلش، مشعلی کوچک و پرنور قرار داده بود. نور طلاییاش چنان واضح بود که چهرهی ذوقزدهی هر دویمان را در مردمکهای چشمان همدیگر نمایان میکرد؛ انگار که آیینهی وجودیمان را با آن فانوس نظاره میکردیم و همقدم با هم به سمت یکی از نخلهای نخلستان رفتیم.
زیر سایهی تاریک نخلی بلند نشستیم و بر تنهی تنومندش تکیه دادیم. فانوس را در جلو و مقابلمان گذاشتیم تا همراه با نور ماه، روشنی بخش ثانیههای آغازین زندگیمان باشد.
هر دو پاهایمان را بر روی زمين خاکی دراز کرده بودیم و شانه به شانه به روبرو زل میزدیم. فرشاسب در سمت راستم بود و سکوتی نفسگیر بینمان شکل یافته بود. آرامشی وصفناپذیر، حکایتگر لحظههای ناب شبانهمان شده بود تا اینکه با صاف کردن گلویی، سکوت را شکست و برای اولین بار دست ظریف و دخترانهام را در کف دست مردانهاش جای داد و نگاهم به دست کشیده شدهام سُر خورد.
در همان هنگام، شوقی دخترانه در وجودم شکل گرفت و قلبم با تپشهایی شروع به کوبیدن در سینهام کرد. حرکت دستش چنان برایم ناگهانی شد که لحظهای سرخی گونههایم، جانم را گرم کرد و گرمایی عجیب با تنم آمیخته شد.
او متوجه گلگونههایم شد و به آرامی با سرانگشتان زمختش، انگشتان دستم را لمس کرد. سپس، با طول دادن نوازش پوست دستم، به گرمای تنم سرعت بخشید. با این کارش، عطر یاسهایش بیشتر به زیر بینیام میرسید و سرمستانه مهرش را میفهمیدم.
ناخودآگاه پلکهای چشمانم بر روی هم بسته شد و دور انگشت سبابهام، با حلقهی انگشتری لمس شد. لمس شدن انگشتم چنان ناگهانی شد که چشمانم را گشودم و با روشنایی فانوس، همان حلقهانگشتر به دید چشمانم آمد؛ همان انگشتر سرخرنگی که اندکی رگههای مشکی درونش پیدا بود و فرشاسب را با آن در بازار دیدم.
او به لحن صدایش خش انداخت و لب زد:
- نام این حلقه، انارسنگی* است. حلقهای که مفهوم دلدادگانی همچو ما را میرساند که با هزاران زحمت به هم رسیدهاند و میخواهند امشب کام همدیگر را همچو عسل شیرین کنند.
او چنان زیبایی را در جان کلماتش ریخت که با بیپروایی تکیهام را از تنهی نخل گرفتم و نگاهم را در چشمان پرلبخندش گره زدم. او هم با دو دستش صورتم را در همان هنگام سترد و مردمکهای لرزانم را در برابر چشمانش قاب گرفت.
او در چشمانم زل زده بود و نفسهایم با همدیگر به رقابت افتاده بودند. کمکم چشمانم از نگاه مخمورش آرام میگرفت و گرمای تنم بیش از پیش در هوای سرد آن شب، مرا به بازی گرفته بود. گیسوانم هم همراه با شالم از باد ملایم شبانه بینصیب نمانده بود و داشت پرواز کنان در فضا به رقص درمیآمد.
او فاصلهاش را با من کمتر کرد و سرش را به پیشانیام نزدیکتر گرداند. سپس، در کمال ناباوری بوسهای آرام بر روی پیشانیام کاشت.
در همان دم، لرزهای در قلبم ایجاد شد و دنیایم زیر و رو شد. با اولین بوسهاش، توانست اندکی از دلتنگیهای این چند وقت را برایم رفع کند و مرا برای مدتی مدهوش مهربانیهایش هم کند.
او که به حالت اولیهی خود بازگشت، سری به بالا گرفتم و لبخندی شیرین بر کنج لبم نقش بست. او هم چنان با ذوق مرا مینگریست که دستش را بر پشت کمرم آورد و پیشانیاش را موربوار بر پیشانیام تکیه داد.
نفسهایمان آرام گرفته بود. نفسهای آراماش که به حوالی گردنم خورد، لرزش دیوارههای قلبم را بیشتر کرد و در یک آن، مرا در آغوشاش کشید. آن چنان که دیگر خبری از نفسهای آرام در من پیدا نشد. بیامان قلبم ضربات خود را آغاز کرده بود و عرقی سرد بر پشت گردنم لانه کرده بود.
با بغضی که بر گلویم چنگ انداخت، تکاشکی از گوشهی چشمام سرازیر شد. با همتن تک اشک، اشکهای دیگری از چشمانم در پی همدیگر دویدند و روی گونههایم ریختند. هالهای از اشکها، دیدم را تار کردند و نتوانستم او را ببیینم.
فرشاسب هم با دیدن اشکهایم، نچنچی به راه انداخت و از تاسف سری به این سو و آن سو تکان داد. سپس، با لبخند سر انگشتش را با مهربانی بر روی گونههایم کشید و بیمحاباتر از همیشه گفت:
- نمیخواهم دیگر مرواریدهای چشمانت را اینگونه ببینم. دلگیرتر از این صحنه برایم وجود ندارد. آناشید.
او چون محدودیت بارهای قبل را در این میان نداشت، توانست با آسودگی سرانگشتانش پوست صورتم را لمس کند و شوق توانستناش را در پس آن چشمان زیبایش ببینم.
*انارسنگ= همان سنگ گارِنت است. چون بلورهای ریز قرمزرنگ شبیه دانههای انار دارد، نارسنگی میگویند.
طبق افسانه ها، حضرت نوح قطعه ای ریز از این گوهر را مورد استفاده قرار میداده است.
درخشانی این گوهر علت خوبی است که از آن در عرشه ها برای روشن شدن عرشه در طول روز و شب استفاده شود.
دانشمندان زبان عبری، این سنگ را یکی از دوازده سنگ ارزشمند از قلمرو هارون به شمار میآورند.
مسیحیان، این سنگ قرمز را نماد فداکاری حضرت عیسی (ع) میدانند.
در کتاب قرآن کریم آمده است که این سنگ، آسمان چهارم را روشن میسازد.
در تاریخ اسطوره شناسی کشور یونان، از این گوهر به عنوان یک هدیه برای عشق و علاقه ابدی استفاده میشدهاست.
در حال حاضر نیز این سنگ نماد عشق و وفاداری در میان سنگهای معدنی و قیمتی است. به تعادل عاطفی و کاهش احساس ناامیدی کمک میکند.
این گوهر انرژی دهنده میباشد و باعث تقویت و احیای DNA میشود و چاکرای ریشه و قلب انسان را افزایش میدهد.
من هم با مهری که لحظهای بر من روا کرد، دوباره لبخندی بر لبم کاشتم و ابروانم را به شوق آرام کردن بیشترم به هم نزدیک کردم. او هم نفسی عمیق بیرون داد و چشم در چشمام گفت:
- آناشید. از اینکه پس از مدتها دلتنگی در کنار تو هستم، یزدان را سپاس میگویم. آرزومندم که همیشه آرامشی در تکتک لحظههای زندیگیمان جاری باشد.
من نیز با لبخندی سری به نشانهی تأیید تکان دادم و ناخودآگاه خود را سریع به آغوشاش بردم تا گرمای وجودیاش در سرمای شب، مرا گرمتر کند. او نیز با خوشحالی از من استقبال کرد و مرا در آغوش گرم خود پذیرفت.
در همان هنگام لحظهای به یاد پدرش افتادم و در آغوشاش، چینی بر پیشانیام انداختم. سپس، زیر گوشاش نجوا کردم و پرسیدم:
- از اینکه به خاطرم با پدرت... .
همین جمله ی ناقصی که بر لب آوردم، با تندی مرا از آغوش خود به بیرون کشید و در چشمانم با مردمکهای لرزانش خیره شد. من که از رفتار ناگهانیاش ترسیده بودم، بدنم لرز گرفت و با نگرانی نگاهم را به او دادم. او هم سگرمههایش را در هم کشید و با نفسهایی آرامتر به من گفت:
- آناشید. میخواهم از این پس نام پدرم را وارد رابطهی احساسیمان نکنی؛ چرا که این رابطه تنها میان ماست و کسی در چنین موقعیتی قرار ورود را ندارد و نخواهد داشت.
او جملاتش را چنان با تحکم ادا کرد که برایم هیچ شک و شبههای باقی نماند. او دو دستش را بر روی شانههای ظریفم انداخت و با نگاهی آرام ادامه داد:
- من طبق آیینمان، سنت ازدواج را انجام دادهام. پس، تا آخرین ثانیههای عمرم در کنارت خواهم بود و هرگز احترامام را نسبت به پدرم از بین نخواهم برد.
سپس، شانههایم را با دستانش تکان داد و لبخندی جسورانه بر لب زد و گفت:
- اینک هم دلواپسی را رها کن و بدان که احترام، زیباترین بخش زندگی هر کسیست. حتی اگر پدرم در مقابلم قرار گیرد و از اعضای ارتش تاریکی هم باشد!
قابل ستایشترین خلق و خوی فرشاسب برایم در چنین شرایط بحرانی، همین احتراماش بود که در دل به او غبطه میخوردم.به همین خاطر، با نازک کردن پشت چشمی، بر روی تهریش زیرِ چانهاش به آرامی دست کشیدم و با کرشمهای ریز گفتم:
- از اینکه همسرم چنین خوی مهربانانهای در وجودش دارد، ستودنیست.
با برداشتن دستم از روی چانهاش، دستم را لای انگشتان مردانهاش بردم و با لبخندی کشدار گفتم:
- مهر انگشتری که برایم هدیه دادی، تا ابدیت در قلبم جاریست و از اینکه چنین مهربانیهایی را با وجود مشکلاتی که شرحاش را خودت میدانی، به من نثار میکنی؛ سپاسگزارم.
سپس، هر دو دوباره بر تنهی نخل تکیه دادیم و او هم دقایقی از ایساتیس و اندک جنگی که تورانیان علیه ایرانیان در آنجا به راه انداخته بودند، گفت؛ ماجرایش این بود که فرشاسب با فرماندهیاش موفق به شکست دادنشان گشته بود و آنها را برای مدتی وادار به عقبنشینی کرده بودند ولی همین شکست، آنها را داشت برای جنگی سراسری در ایرانشهر مهیا میکرد!
به گفتهی او، در صورت تجهیز کردن بیشتر تورانیان به انواع سلاحهای دیگر در این مدت کم این بار پیروز شدن بر آنها مشکلسازتر خواهد بود؛ چرا که فرشاسب و سربازانش در ایساتیس به سختی توانستند آنها را شکست دهند.
در نتیجه، این پیاماش از سویی نوید خوبی را به ارمغان داشت و از طرفی دیگر، حواس جمعی بیشتری را برای تهاجم سراسریشان به ایرانشهر میطلبید.
گویا بر طبق گمانهایی که فرشاسب از حرکات دشمن داشت، این بود که قصد آنها از این تهاجم اندک به ایساتیس، بیشتر برای محک زدن نظامیگری ایرانزمین بود و بس!
اندکی به نیمهی شب مانده بود. از خستگی، سر بر شانهی پهن و عضلانیاش گذاشتم تا برای آرام گرفتن اندکی بیارامم که فرشاسب با خم شدن بر روی صورتم، لبخندی زد و گفت:
- هوا رو به سردی بیشتر میرود. بهتر است برای خوابیدن به غار رویم.
هر دو پس از رسیدن به غار، اصلان را بدون موبد شهراسب خوابیده در غار دیدیم. گویا جناب شهراسب برای خوابیدن به دکان آهنگریاش رفته بود تا ما برای خوابیدن با فراغ بالی بیارامیم.
سوسوی ستارگان شب همراه با سکوت بامداد کوه در هم آمیخته شده بود. من در امتداد فرشاسب، شالم را از روی سرم برداشته و از خستگی سر بر بالین گذاشته و به خوابی عمیق فرو رفته بودم.
خوابی که از ابتدایش، آشفتگی غریبی را برایم به ارمغان داشت. در هوای نهچندان گرم داخل غار، عرقی سرد بر تمام جانم داشت مینشست:
- من خود را در زمینی بایر و پهناور دیدم که اطرافم را کوههایی با سنگهای رسوبی و نوکهایی تیز احاطه کرده بود. قلبم از گرمای آنجا در سینه میکوبید و نفسهایم هم به تقلا افتاده بودند.
با این حال، بادی گرم و طوفانی از سمت راستم به صورتم کوبیده شده و گیسوانم را با شال بنفشرنگم بیرحمانه به سوی چپم رقصان میکشید. از شدت گرمای آنجا، عرقم همچنان در بیداری گریبانم را گرفته بود و من هنوز در خواب بودم.
پریشان احوالی داشت جانم را میکَند. به این سو و آن سو چشم چرخاندم و خود را در تنهایی غریبانهای دیدم. تنهایی که هیچ پرندهای در آن دشت صاف و بایر پر نمیزد و سراغی از من هم نمیگرفت.
کمکم ترس، ذهنم را تسخیر میکرد و لرزی عجیب در جانم طنین میانداخت. در احوالات ناخوشایندم سیر میکردم که ناگهان پدر و مادرم در برابرم ظاهر شدند.
از پشتشان نیز برادرم؛ اتابک با قدمهایی آرام خود را به آنها رساند و در میانشان به آرامی جای گرفت.
اتابک با همان پیراهن قهوهای رنگش، لبخند نمکیناش را بر لب داشت و با شوق مرا مینگریست.
هر سه را یکبهیک دیدم که چگونه با ذوق مرا مینگریستند و در چنین هوای گرم و سوزانی، حال خوشی داشتند و لبخندزنان در خواب به سراغم آمده بودند.
به پیراهن سفیدرنگ مادرم و لباس خاکستریرنگ پدرم چشم دوخته بودم که با لب زدن پدرم، نگاهم به چهرهی مهربانش داده شد:
- میدانیم که دربارهی ما چهها در سرت میاندیشی ولی ما دیشب در کنار تو و فرشاسب شاهد زیباترین مراسم گواهگیریتان بودیم. دخترم.
در همان هنگام بود که مادرم هم با بستن چشمانش، به آرامی به نشانهی تایید سرش را تکان داد. سپس، همین که دیدگانش را از هم گشود؛ به من نگاهی عمیق کرد و با آن لبخند شیریناش گفت:
- آری. از این که برگی از کتاب زندگیت را این چنین آغاز کردی، شادی در ... .
با بریدن حرفش، دستش را یک دور به اتابک و پدرم چرخاند و ادامه داد:
- شادی در پوستمان نمیگنجد. آناشید. نمیدانی که چقدر بزمی پرشور در میانمان جاری بود که با خوشحالی از درگاه یزدان، رخصتی برای دیدارت یافتیم.
با کلام دلنشینشان، اندکی ترس از وجودم رخت بر بسته بود که نگاهم به چهرهی مهربان اتابک کشیده شد و ابروانم را از نگرانی به هم نزدیک کردم و بی هیچ حرفی به او خیره ماندم ولی او تمام گفتههای دلم را فهمید و دستهایش را از هر دو سو بر روی شانههای پدر و مادرم انداخت و گفت:
- خواهر. پس چرا در خواب چنین اتفاق زیبایی همچون ازدواج، اینگونه ابرو در هم میکشی؟
من که فرصت را برای خالی کردن دردهای تلنبار شدهی این مدت را یافته بودم، قدمی به جلو رفتم و چهرهی گندمگوناش را با دستانم قاب گرفتم. نگاهم را به چشمان مشکی رنگش دوختم و با پریشانی گفتم:
- از اینکه جوانیات به خاطر سرنوشتم بر باد رفت و خنجری بر قلبت فرود آمد، شرمسارم. برادر.
سپس، دستی به موهای حالت دارش کشیدم و گفتم:
- اتابک، خوابهایم در این مدت همانند کابوسی مانده که هیچ درمانی برایش ندارم. چرا اینگونه شد؟
او که نگرانی را در پس چشمان رنگیام دید، لبخندی دیگر زد و با آرامشی شگرف، بغض را در آن چشمانش ریخت و سیبک گلویش تکان خورد:
- همان گونه که تو چنین سرنوشتم دشواری را برای خودت برگزیدی، من نیز دست کمی از تو نداشتم؛ پس، هرگز فراموش نکن که برای تکامل بشری، چنین سرنوشتهایی در پیش روی هر کسی است. چرا که رنگ سرگذشت هر کسی، به رنگی دیگر است تا زنجیرههای تکاملِ آگاهی انسانها محکمتر شود. خواهرکم.
او چنان زیبا و آگاهانه کلمات را در کنار هم چیده بود که بغضی بیش از او در گلویم چیره شد. انگار که دستی بر گلویم مانده بود و آن را محکم میفشرد. آن چنان که بغضم ترکید و با صدایی بلند هق زدم که صدایش در میان کوههای اطراف پژواک شد.
دیگر تحملی برای ایستادن آن گونه در برابرش نداشتم. بلافاصله دستانم را با هقهقهایم بر دور کمرش حلقه انداختم. او را محکم در آغوش کشیدم و هقزدنهایم ادامه یافت. اشکهایی از چشمانم بر صورتم سُر خورد و سینهام از غمناکی فشرده شد. انگار نه انگار که شب، مراسم گواهگیری داشتم و جشنی در زندگیام برپا بود.
در همان هنگام، صدای نهیب زدن پدرم از سمت چپ فرشاسب را شنیدم که بر من توپید:
- ما برای گریاندن به خوابت وارد نشدیم که این گونه اشک میریزی و غمهایت را بر سر برادرت آوار میکنی؟ دختر.
چنان با تحکم این جمله را گفت که با بیرون کشیدن خود از آغوش برادرانهی اتابک، نگاهی به پدر کردم. سپس، با تندی خسیس اشکهایم را از گونههایم با سرانگش گرفتم که پدرم؛ آتاارسلان این بار نگاهش را جدیتر کرد و گفت:
- اگر میخواهی مانع گسستن این زنجیرهای که اتابک از آن سخن گفت، شوی؛ باید... .
این بار مادرم با قدمی جلو آمدن به سمتم دستانم را گرفت و سخن پدرم را به جایاش پی گرفت:
- باید از امروز آن کار به خاک نشسته را به سرانجام رسانی؛ چرا که تو و فرشاسب با سرپیچی از قوانین تاریکی روحهایتان به هم پیوند داده شده. پس، زمانش از امروز فرا رسیده و آنها بیشتر در پی تو خواهند بود.
من که با نگرانی به او زل زده بودم، هنوز داشت ادامه میداد:
- آری، طالع پسر تهتغاریام؛ اتابک به مرگ ناجوانمردانهای ختم شد و اینک نزد ماست و از نعمتهای یزدان به خوبی بهرهمند است. پس، دریچهی قلبت را به سوی رهایی بگشای تا آرام گیری. دخترم. خوب هم میدانیم باشکان و سایمان ازدواج کردند و از این بابت، همگی خوشحال گشتیم.
او دوباره لبخندی مهربان زد و گوشهی لبش را جوید و با بالا بردن تای ابرویی، گفت:
- ولی کار آنها هم رو به دشواری میرود؛ چون که مسیر ایرانشهر پرپیچ و خمتر میشود و آنها باید بیشتر در چنین راهی تو را همراهی کنند.
آری. هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند، مرده اند؛ بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.*
با گفتهاش، دستش را در دستانم فشردم و ابروانم را خم کردم.
ناگهان صدای مهیب و گوشخراشی که از پشت سرم دم به دم بیشتر میشد، بین کوهها پخش شد.
با ضرب گردنم را به سمت عقب چرخاندم و طنین آن صدا بیشتر در گوشم پیچید. ترسی عجیب به جانم فرود آمد و لرزی اندام برانداز، سراسر وجودم را فرا گرفت.
در همان هنگام، آفتاب آن زمین بایر از آسمان ناپدید شد و جایش را ، ابرهایی کبودرنگ مایل به سیاه، سراسر پهنهی آسمان را گرفت. ابرها آرامآرام برای قرار گرفتن در گنبد کبود همدیگر را کنار میزدند تا شکوهشان را به رخ همدیگر بکشند.
حالا ترس بیشتر در جانم رخنمایی میکرد و نبض دستانم را گرفته بود. در پی این ترس، وحشتم از چنین هوای رعبانگیزی افزونتر شد و مادرم در پی سرش را به بالا برد و ابروانش را در هم کرد و با نگرانی گفت:
- این حال و هوایی که در برابر دیدگانت به رخ کشیده میشود، از همان پرپیچ و خمهایی ست که اینک برایت قد علم کرده و میخواهد از حالا برای تغییر دادن سرنوشتات، تو را محک زند! دخترم.
با گفتههای مادرم، قطرات عرق بر روی پیشانیام در بیداری بیشتر شد و پدرم هم با نگرانی، هر دو دستانش را به سمتم؛ جلو کشید و چهرهاش را برایم به طور ترسآلودی جمع کرد:
- دخترم. از همینک شروع میشود. مراقب خودت باش.
و اتابک همین که نگاهی زیرچشمی که به من انداخت؛ یک دنیا پریشانی را با بیزبانی به من ساطع کرد. آنچنان که عرقهای نشسته بر پیشانیام به تمام تنم رسوخ کرد و لرزی دوباره به جانم یکجا نشست.
کابوسی وحشتناک به سراغم آمده بود که سنگینیاش داشت به شانههایم فشار میآورد. احساس کردم دریچههای قلبم بر روی رگهای پرخونم بسته شد و افکاری دهشتناک بر سرم هجوم آورد.
احساس ضعف، بر وجودم چیره شد و با جیغی بلند، هر دو دستم را بر روی گوشهایم گرفتم و از روی لحافام، ناگهان بیدار شدم.
قلبم داشت از سینهام با ضربان قوی به بیرون میجهید که فرشاسب با ترسی از کنارم برخاست و نگرانآلود دستش را بر دور گردنم آویخت. با چشمانی ترسان و ملتهب، به من نگاهی انداخت و ابروانش را در هم گره کرد و گفت:
- چه شد؟ آناشید. گویا در خواب بودی و خواب دیدهای!
داشتم نفس نفس میزدم که سردی ناشی از عرق تنم، مرا سردتر کرد و لرزم بیشتر گشت. با این حال، ضعف و عرق را که در جانم برای از پای درآوردنم دست به یکی کرده بودند، کنار زدم و با نفسهای نامنظم که گریبان سینهام را گرفته بودم، شرح ماجرای خواب را به فرشاسب گفتم. او هم هر بار برای کم کردن ترس و اضطرابم، سری با نگرانی تکان میداد و در چشمانم خیره میشد.
پس از اندکی که حال دگرگونشدهام رو به آرامی پیش رفت، جثهی تنومند اصلان را در دهنهی غار دیدیم که دستش را به لبهی دیوار غار تکیه داده بود و با آشفتگی ما را مینگریست.