انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
لحظه‌ای دلی به دریا افکندم و دست راستم را چمباتمه‌وار به سویش دراز کردم و با تندی گفتم:
- بی‌حرکت ایستادن در این صحرای زلزله‌زده، فقط آب در هاون کوبیدن خواهد بود. پس، اندکی خود را حرکت بده تا دستم را بتوانی بگیری. فرشاسب.
او هم که چاره‌ای جز این ندید، به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و ابتدا دستانش را بر روی بند حرکت داد. سپس، همین که قدری به سمتم نزدیک‌تر شد، دست راستش را سریع به سمتم گرفت.
من نیز دستش را محکم گرفتم و با نیرویی که به عضلات دستم وارد می‌کردم، دستش را به جهت خودم کشیدم. همین که چند سانتی به لبه‌ی گسل نزدیک می‌شد، دوباره زمین‌لرزه شروع شد و شن‌های روی زمین کویر به داخل گودال گسل ریخته شد. در یک لحظه، این بار من بودم که در حرکت لرزشی زمین، به سوی فرشاسب انداخته شدم.
قلبم انگار از وحشت از سینه‌ام دریده شد و با برافروختگی و رعب، هر دو دستم را همانند او بر روی طناب تکیه دادم و بند را گرفتم.
او هم با تمام توان، بیخ گوشم فریاد برآورد:
- آنااااااشید‌.
اینک هر دو با دستانی قلاب کرده بر روی طناب نفس‌هایمان در هم گره خورد و در بالای گودال گسلی عمیق و زیر آفتاب گرم کویر لوت آویخته ماندیم.
او ابروانش را غلیظ در هم گره کرده بود و با چشمانی وحشت زده، به من رو کرد و با صدایی بلندتر گفت:
- اگر به حرفم گوش می‌دادی، اینک در طبس بودی. امان از تویی که همیشه کله‌ی پربادی داری و بیشتر مرا در منجلاب فرو می‌بری!
او که این را گفت، مزاح‌کنان با بازوی چپم به سختی سقلمه‌ی ریزی به تنه‌اش زدم و گفتم:
- پس، عجب زنی ستاندی که با چنین کله‌ای تو را در کله‌پوکی همراه خود می‌کند!
او داشت مرا با چشمانی گرد شده؛ با چهره‌ای ملتهب نگاه می‌کرد. من هم لبخندم را بر لبم کش‌دار کردم و گفتم:
- جناب فرمانده. دیگر کار از کار گذشته و با من همسفر گودال‌های کویر گشته‌ای!
سپس، با اخمی ظریف، نگاه مستانه‌ای به او کردم و با صدایی خش‌دار گفتم:
- بهتر است ناز چنین دختر فداکاری را بخری تا... .
او که این حرف را شنید، با دلسوزی اخمی ریز بر پیشانی‌اش نشاند و با دو انگشت فاصله‌ای که نسبت به من آویخته شده بود، چشمانش را به آرامی بست و اندکی خود را به جلو حرکت داد. سپس، با یک بوسه‌ی ناگهانی و آرام بر روی پیشانی‌ام، مرا غافلگیر کرد.
من هم با چشمانی حیرت‌زده، مردمک چشمانم گردتر شد و آب دهانم در همان گلو از حرکت ایستاد.
او در این وضعیت خطرناکی، فرصت را غنیمت شمرده بود و با چنین کارش، مهرش را در زیر سقف آسمان سوزان کویر بر روی پیشانی‌ام کاشت تا ذره‌ای فداکاری‌هایم را بتواند جبران کند.
مردمک میشی رنگ چشمانم سرمست از مهر جوشیده‌شده‌اش درخشیدند و ذرات شادی در رگ‌‌هایم دوید. دریچه‌های قلبم از گرمای بوسه‌اش، آغاز به کار کرد و خونی گرم در تمام رگ‌هایم جریان یافت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
چند ثانیه‌ای با نگاه‌هایی سرمست به همدیگر در حال نگریستن بودیم که لحظه‌ای، لرزش‌های زمین به طور فجیعی تشدید شد. حتی دیگر توان حرکت هم نداشتیم. هر دو هم‌چنان تپش قلب‌هایمان همراه با لرزه‌های زمین از حرکت نمی‌ایستاد و این هولناک‌ترین اتفاقی بود که در کویر می‌افتاد.
هر دو تنها صدای لرزه‌ها و ریزش شن‌های ریز کویر را در گسل‌ها می‌شنیدیم که یکدفعه، هر دو سر طناب از روی زمین کنده شد و دستانمان هم در پی‌اش، ناخوداگاه از روی طناب برداشته شد.
ناگهان فرشاسب با نزدیک شدن به من، مرا محکم در آغوش کشید و به سمت قعر گودال انداخته شدیم. همین که در آغوش‌اش فرو رفتم، با فریاد جیغ کشید:
- آناااااشید.
دیگر کار از کار نفس‌هایمان هم گذشته بود؛ نفس‌های همدیگرمان بر روی پوست گردن‌هایمان فوت می‌شد و صدای تپش‌های قلب‌های همدیگر را می‌شنیدیم. کوبش قلب‌هایمان، دیگر فرصتی برای شنیدن هیچ صدایی در میان شن‌ها و گسل‌های کویر نمی‌داد.
ما با ناباوری در آغوش همدیگر، میان سنگ‌های درشت زیر زمین و شن‌های در حال ریزش معلق مانده بودیم و جابجا می‌شدیم. گهگاهی پاهایمان را به صخره‌ها تکیه می‌دادیم تا آسیب کمتری به دیگر جاهای تن‌مان برسد.
در همان لحظات بود که در فضای نیمه‌روشن صخره‌های زیر زمین، صخره‌ای بزرگتر در دسترس‌مان دیده شد و من هم‌زمان با بیرون درآوردن دستم از پشت کمر فرشاسب، فریاد کشیدم:
- فرشاسب. هم‌زمان با من جای تیز این صخره را بگیر تا نجات یابیم.
او که جمله‌ام را شنید، سریع دستش را به جای نوک‌تیز و مقاوم صخره بند کرد و با همدیگر به خود فشاری آوردیم و با پرت کردن پاهایمان به بالای صخره، بر روی آن استوار ایستادیم.
با تندی دست همدیگر را گرفتیم و از روی صخره‌های شنی که در دسترس پاهایمان بود، به سرعت عبور می‌کردیم. تپش‌های قلبمان به شدت نامنظم شده بود و نفس‌هایمان عجیب به سلاخی کشیده شده بود. دیگر نه خستگی بر سرمان خطور می‌کرد و نه خبری از آفتاب کویر در آن زیر زمین وحشت آفرین بود.
انگار دیگر با لحظات نفس‌گیر ترس و وحشت، روحمان عجین گشته بود و پاهایمان را دست در دست هم بر روی صخره‌ها می‌گذاشتیم.
چند ساعتی بی‌وقفه نفس در نفس از روی صخره‌ها تلاش می‌کردیم تا خود را به بالای زمین برسانیم. کم‌کم دیگر تاب و توانی برایمان باقی نمانده بود که لحظه‌ای بادی خنک در فضا بر روی صورتمان خورد و به همدیگر نگاه دوختیم.
خوشحالی در زیر پوست چهره‌های وحشت‌زده‌مان پدیدار شد و اندکی از رنگ پریدگی صورت‌هایمان رخت بربست. لبخندی نه‌چندان کوتاه بر لبانمان جاری شد و سری به بالا گرفتیم تا برای بیرون رفتن از زیر زمین تقلا کنیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
در نهایت، توانستیم از پس مشکلات صخره‌های زیر زمین کویر خود را به بالای زمین پرتاب کنیم و ناباورانه، حجم زیادی از هوای خنک بر ریه‌هایمان وارد شود.
هر دو استوارانه دست در دست هم بر روی زمین پاهایمان را کوبیدیم و فضای کویر را در تاریکیِ فرو رفته دیدیم. آری. شب شده بود.
در کمال حیرت، دیگر از شدت زمین‌لرزه‌های زمین کویر کاسته شده بود و خود را بر روی شن‌های کویر تاریک دیدیم.
گویا ما این همه مدت با صخره‌های زیر زمین کویر در حال دست و پنجه نرم کرده بودیم و در آن سو هم خورشید رخت خود را بسته بود و جای خود را به ماه و ستارگان کویر بخشیده بود.
دیگر نفس‌ها و تپش‌های قلبمان کندتر گشته بودند و آرامش به روحمان شکوهمندانه برگشته بود. داشتیم به همدیگر نگاه می‌کردیم که ناخودآگاه لبخندی شیرین بر لبانمان نقش بست و مردمک‌های چشمانمان از شادی زیر نور ماه درخشیدند.
در همان هنگام بود که لحظه‌ای فرشاسب دستم را محکم‌تر گرفت و با کشیدن ناگهانی‌اش، خود را با من بر روی شن‌های کویر پرتاب کرد.
اینک سرهای هر دویمان مماس با همدیگر بود و تن‌های جفتمان از هم دورتر و مقابل هم قرار گرفته بود. پاهایمان را هم پرانتزی و با فاصله از همدیگر صاف کرده بودیم. با آسودگی بر روی شن‌های پرسکوت کویر دراز کشیده بودیم و زلف چشمانمان را در چشمان مرواریدهای سفید آسمان کویر گره زده بودیم.
از چگونگی پیروز شدن بر زمین‌لرزه‌های کویر در میانه‌ی آشوب‌های کویر سردرگم مانده بودیم که ارتش تاریکی با تمام بی‌وجدانی برایمان تدارک دیده بود!
نمی‌خواستم به بی‌رحمی‌های ارتش تاریکی بیندیشم و چنین افکاری را آلوده به سکوت زیبای شبانه‌ی کویر کنم.
هر دویمان پس از آشوب‌های چندساعتی‌مان در دلِ شن‌های کویر که نصیبمان شده بود، نفس‌هاي آرامی می‌کشیدیم و تپش‌هاي قلبمان به حالت عادی بازگشته بود.
ستارگان مروارید‌گونه‌ی کویر چنان نزدیک به نظر می‌آمد که برای چیدن‌اش می‌خواستی بی هیچ تقلایی خوشحالی کنی و غرق در خوشی شوی! آری. بلندای سقف کویر در حضورت چنان نزدیک به چشمان آدمی می‌آید که می‌خواهی تمام جانت را برای آرام گرفتن در دل‌اش تقدیم کنی و از دلشوره‌های ذهنی‌ات برای لحظه‌ای هم جدا شوی! آه. شکوه شبانه‌ی ستارگانش چنان به دل آدمی می‌نشیند که می‌خواهی تمام عمرت را با سرمای استخوان‌سوزش سپری کنی و دم بر نیاوری!
چند دقیقه‌ای برای ته‌نشین کردن افکار پرآشوبمان فرصت دادیم و لب از لب باز نکردیم تا اینکه فرشاسب طلسم سکوت را شکست و با صدایی گرفته‌تر گفت:
- می‌دانستم که هرگز مرا ترک نمی‌گویی ولی تاب آزارهایت را با همین دیدگانم نداشتم. آناشید.
او در همین جمله‌ی پس از سکوتش، هزاران واژگان پرمهر و پنهان‌اش را تلنبار کرده بود و داشت از دلتنگی‌هایش برایم سخن می‌گفت! از مهربانی‌های دلداده‌ای چون خودش که همیشه برایم ضعف می‌کرد... از باز شدن دروازه‌ی قلبش برای جریان یافتن خون پرتلاطم‌ام حرف می‌زد!
آری، با کلمات مهرانگیزش قند در دلم آب می‌شد و وجودم را با آتشی که به جانم می انداخت، خاکستر می‌کرد اما دوباره همانند ققنوسی می‌شدم که از خاکسترش متولد می‌شد و خود را به دلبری چون فرشاسب پیشکش می‌کرد؛ تا دوباره حرف‌های عاشقانه‌ای برایم تقدیم کند و زیبایی کلماتش را زیر زبانم مزه‌مزه کنم!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
قلبم از گفته‌اش به تپش گرفت و در خنکی شب کویر، اندکی گرمای تنم به صورتم دوید.
من هم در پاسخ به مهربانی‌اش آرام زمزمه کردم:
- وقتی که همسر می‌شوی، دل‌‌ات را باید به قلب دلبرت بند زنی تا ماجرای عاشقی‌ات آغاز شود و آهنگ زیبای هم‌پیمانی تا واپسین لحظات نفس‌هایت نواخته... . پس، دیگر حرف از فصل جدایی در کنارم نزن که تاب غمگساری‌ها را در وجودم ندارم.
او که با جان و دل به حرف‌هایم گوش سپرده بود، ناخودآگاه لحظه‌ای بغض همانند ماری افعی بر گلویم چنگ انداخت و رهایم نکرد. مردمک چشمانم هم در زیر نور مهتاب کویر روشنایی را از ستارگان سفید وام گرفتند و همان بغض، با نور چشمانم آمیخته شد. همین بغض، بهانه‌ای شد برای ادامه دادن باقی حرف‌هایم که ناتمام مانده بودند:
- فرشاسب. به حد کفایت، داغ سه عزیز بر دلم نشسته و اینک تاب داغ دیگری را بر دل ندارم. چرا که هنوز اندوه سنگین عزایشان بر شانه‌هایم عجیب سنگینی می‌کند و بی‌قراری برای دیدار دوباره‌‌یشان امانم را بریده است!
او که همان طور دراز کشیده؛ خیره به ستارگان شب بود، سری برای تایید تکان داد و در صدایش خش انداخت:
- آری. می‌دانم که چه می‌گویی؟ من فقط مادرم را از دست داده‌ام و به این روز افتاده‌ام ولی تو سه عزیز را از کف داده‌ای و در مدتی کوتاه از حسرت دیدارشان آزار دیده‌ای. پس، نمی‌خواهم با جدایی از تو، لحظات اسف‌بار و اندوهناکی را در روح لطیفت‌ات ببینم!
مدتی کوتاه با گفتگوهای آرام شبانه‌مان بر روی شن‌ها و زیر سقف گنبد تاریک کویر سرگرم کردیم. سپس، با خستگی عجیبی که در ذره‌ذرات جانمان رسوخ کرده بود و رهایمان نمی‌کرد، چشمانمان را بر روی هم بستیم.
در خنکای شب کویری و بر روی شن‌های پرسکوت آن چنان به خواب رفتیم که گویا هزاران سال چنین آرامشی نصیب چشمان خسته‌حالمان نگشته بود!
چنان آرامش پس از آشوب فجیع روز قبل به سراغمان آمده بود که با گرمای نور آفتاب بالاسرمان، پلک‌های چشمانمان از هم گشوده شد و باریکه‌ای از نور زیبای خورشید، در همان طلوع‌اش چشمانمان را نوازش داد.
چنان غرق در خواب لذت‌بخشی شده بودیم که توان برخاستن از روی شن‌های سوزان کویر نداشتیم. تا اینکه پس از کش و قوس دادن به کمرهایمان، به سختی خود را از روی زمین کندیم و دستان مشت کرده‌مان را بر چشم‌هایمان مالیدیم.
اینک که خورشید کویر آغوش گرم‌اش را با مهربانی به سوی‌مان گشوده بود، با قدم‌هایی آرام خود را به محل دروازه‌ی ستاره‌ای طبس رساندیم و ایزد را سپاس گفتیم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
نیمروزی گرم بود و هزاران سودا در صحرای زیبا و باشکوهی همچون طبس! خورشید، بساط نور و گرمای خود را در میانه‌ی آسمان طبس پهن کرده بود و با سرخوشی پرتوهای طلایی‌رنگش را بر روی شن‌های قهوه‌ای کویر پخش می‌کرد.
در میانه‌ی دو تپه‌ی بلند شنی ایستاده بودیم و غرق در تماشای چشم‌انداز بی‌نظیر هم‌آغوشی شن‌ها در نور آفتاب بودیم که فرشاسب، سری به سوی راستش چرخاند و به من با جدیت گفت:
- اطمینان داری که بین دو تپه‌ی پرشکوه شنی، جایگاه دروازه‌ی ستاره‌ای‌ست؟
من هم که به روبرو خیره مانده بودم و بی‌قراری در جانم ریشه کرده بود، با تکان دادن سرم حرفش را تأیید کردم. سپس، با بیرون آهی از آسودگی که اندکی هم دلشوره و کنجکاوی چاشنی‌اش گشته بود، در پاسخ گفتم:
- در پشت پوستینه‌ای که جناب شهراسب دعای ضدطلسم را نگاشته، نشانی اینجا را هم ترسیم کرده و خیالمان را از این بابت به فراغ‌بالی کشانده. فرشاسب.
او هم با لبخندی، خوشحال شد و گفت:
- پس، دل در دلم نمانده. بشتاب و هر چه لازم‌ است، انجام بده و دعای ضد طلسم را بخوان.
نگاهم را به اطراف دو تپه‌ی شنی چرخاندم و در نهایت، در کنار تپه‌ی راستمان بوته‌ای کوتاه و علفی به رنگ قهوه‌ای دیدم که به خاطر گرما ماهیت خشکی داشت. به سمتش که قدم برداشتم، کمر خم کردم و با نیروی دستم آن را از ریشه کندم.
سپس، کمری راست کرده و از سمت همان تپه‌ی راست خم شدم. هم‌زمان با کشیدن آن علف خشکیده شده بر روی شن‌ها به سمت تپه‌ی دیگری رفتم. کشان‌کشان با کشیدن خط راستی تا به آنجا، چشمانم را با تمرکز بستم و به نام اهورامزدای بزرگ، زیر لب دعای ضدطلسم را خواندم.
همین که به تپه‌ی سمت چپی‌مان رسیدم، نوایی آسمانی و دل‌انگیز از پشت سرم شنیده شد و فرشاسب با هیجانی که از لحنش پیدا شد، فریاد کشید:
- آناشید. آناشید. باز شد. دروازه‌ی ستاره‌ای باز شد.
همین که این خبر از زبان فرشاسب در دو گوش‌هایم پیچید، با خوشحالی قلبم به تپش افتاد و با ضرب، کمر راست کردم و به سمت عقب سر برگرداندم.
دروازه‌ای بزرگ و رازآلود به شکلی گرد که دورش را رنگ‌های هفت رنگین‌کمان احاطه کرده بودند. هر چند خورشید با تمام قدرت پرتوهای زردرنگش را به فضای کویر می‌تاباند ولی به خوبی می‌شد شمایل دروازه‌ی ستاره‌ای را با چشمان خود دید.
سینه‌ام از شوق دیدن دروازه بالا و پایین شد و ذوق رفتن به داخلش، داشت مرا به وجد می‌آورد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
بی آن که درنگی کرده باشیم، دستانمان در دست همدیگر قفل کردیم و روبروی دروازه‌ی گرد ستاره‌ای ایستادیم. به همدیگر با ابروانی خم‌کرده و چهره‌ای جدی شده خیره ماندیم. سپس، با نجوا کردن نام یزدان بر زیر لب، قدمی به سوی‌اش برداشتیم.
با هر گامی که بر روی شن‌ها برمی‌داشتیم، شکلِ گردِ دروازه تبدیلِ حالت می‌داد و زیر پرتوهای درخشان خورشید، به شکل ستاره‌ای تابان از هفت‌ رنگ رنگین‌کمان می‌شد.
هم‌زمان که سه قدمی به جلو رفتیم، جفتمان چشمانمان را با تمرکز بر روی هم بستیم و با نیروی درونی‌مان خود را به داخل دروازه وارد کردیم‌.
در همان لحظه‌ی ورودمان، احساس کردیم روحمان با فشاری بس زیاد از تنمان برداشته می‌‌شود و تارهای گیسوانمان در فضایی آزاد به پرواز درمی‌آید.
نفس‌هایمان در سینه گره خورد و خود را در سبکی محض ملاقات کردیم. به طوری که همیشه دست در دست هم بودیم، لااقل پوست همدیگر را احساس می‌کردیم ولی با ورودمان، گویا دست‌هایمان از حجم دنیای خاکی خالی گشته بود.
آری. انگار تن جفتمان در پشت دروازه و آن دنیای خاکی باقی مانده بود و با روحمان به دنیای دیگری داشتیم سفر می‌کردیم.
این هیجان‌انگیزترین مکان دنیاهایی بود که تا به اینک می‌شناختم؛ چرا که دنیای خواب هم این گونه تجربه‌های زیبایی را به ارمغان نداشت.
همین که افکارم را به پستوهای ذهنم سپردم، همراه با فرشاسب به دنیای جدیدی قدم گذاشتم و در دو سویمان دالانی از درختان به هم پیوسته و بسیار بلند دیدم که شاخه‌های سرسبز و بلندشان در بالاترین نقطه‌ی آسمان به همدیگر رسیده بودند و دالانی نه‌چندان تاریک و سرسبز تشکیل داده بودند.
هوای آنجا زیادی خنک بود و صدای گنجشک‌ها در میان شاخ و برگ‌های درختان آوازهایی دسته‌جمعی سر داده بودند. به طوری که نوای خوششان، سکوت وهم‌انگیز و دلفریب آنجا را می‌شکست.
من و فرشاسب سری به سمت پایین که چرخاندیم، راهی خاکی اما عاری از هر گونه سنگی مواجه شدیم. با سر بلند کردن ناگهان رد نگاهم به سوی درختان کشیده شد که هر از گاهی آهوان زیبا و شاخ‌داری از لای آن درختان سر بر می‌آوردند و رخ‌نمایی می‌کردند.
آهوان قهوه‌ای رنگ که پوستشان چنان درخشان به نظر می‌رسید که می‌خواستی چشم از دیدنشان بر نداری و محو تماشایشان شوی. هنوز دقایقی را هم چنان در میان آن درختان دو سویه قدم برمی‌داشتیم که دیگر فضای خنک آنجا از دیدگانمان محو شد و به فضای وسیعی از روشنایی و رنگ‌های گوناگون وارد شدیم. گویا همان جایی که مدت‌ها برای تلاقی کردن با آن هزاران دردسر را به جان خریده بودیم!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
در همان نگاه اول، دریاچه‌ای زیبا و باشکوه با چشم‌اندازی آبی رنگ در مقابلمان پدیدار شد. دریاچه‌ای که آب صاف و زلالش، قلب هر آدمی را از ناپاکی می‌زدود و همچون سنگ تراشی زبردست تراش می‌داد.
قلبم از چشم‌نوازی دریاچه لحظه‌ای ایستاد و نفس در سینه‌ام حبس گشت. زبانم از سخن گفتن درباره‌اش بند آمد و آهی حسرت‌برانگیز از عمقی‌ترین نهادم برخاست.
اما فرشاسب توانست لااقل با جمله‌ای، از زیباترین صحنه‌ی مقابلش که قد علم کرده بود، سخن بگوید و با بیرون دادن نفسی گرم لب از لب بگشاید:
- این دیگر چه دریاچه‌ی دلنوازی‌ست که مهر چنین طبیعتی را عجیب به دل می‌نشاند؟ آناشید.
من که تاب هر سخنی از لبانم پر کشیده شده بود، سکوت کردم و با دقتی ریزبینانه اطراف دریاچه را نگاه کردم.
پشت دریاچه، کوهی بزرگ با قله‌ای تیز استواری‌اش را به رخ دریاچه می‌کشید و سایه‌ی شکوهمندش بر روی آب دریاچه افتاده بود. انگار طرحی زیبا از آن زده بودند تا آدمی را مسحور کند و روحش را به یکباره از هر گونه مشکلات دنیایی تهی سازد!
هر دو به آن کوه بلند و پرابهت زل زده بودیم که ناگهان صدای بلند پر زدن بال‌هایی در گوشمان طنین انداخت.
چند ثانیه‌ای هنوز صدای بلندش را در فضا می‌شنیدیم که پرنده‌ای زیبا و چشم‌نواز اما قدرتمند خود را بر فراز آن قله‌ی کوه پنجه‌هایش را نشاند.
ما که در لبه ی دریاچه و چند قدمی آن کوه از حرکت ایستاده بودیم، با فرود آمدن آن مرنده‌ی بسیار بزرگ و پرابهت هینی بلند کشیدیم و ناخودآگاه قدمی به عقب پرتاب شدیم.
دلم با خیره ماندن به او، داشت به یغما می‌رفت؛ چرا که اندکی که به پنجه‌هایش چشم چرخاندم، زیادی شبیه پنجه‌های قدرتمند شیر بود. تمام تن پرنده به زیبایی با رنگ زردِ طلایی نقش گشته بود و همچون گوی آتشینی می‌ماند که از خیره شدن به آن، بیشتر با چشمانت بازی می‌کردی و مردمک‌هایت را به این سو و آن سو می‌چرخاندی! بال‌های کشیده و گشاده‌اش چنان از هم بر روی آن کوه گشوده بود و به ما نگاه می‌کرد که گویا با آدمی می‌خواهیم نشست و برخاست داشته باشیم!
انتهای دُم بزرگ و طاووس مانندش هم بر پایین دامنه‌ی کوه کشیده شده بود که از زیبایی مسحور کننده‌اش، روحم داشت به سلاخی کشیده می‌شد.
جلوه‌نمایی این پرنده آن چنان انسان را محو تماشای خود می‌کرد که می‌خواستی ساعت‌ها دست به زیر چانه‌ات ببری و تمام تن زیبا و عظمتش را با جانت بیامیزی.
تن‌اش همچون عقاب تنومند بود و سرش هم همانند عقابان، چهره‌ای کشیده و جدی‌گونه را به رخ آدمی می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
مردمک‌ چشمانمان هنوز داشت رنگ زیبای طلایی تن‌اش را که همچون خورشیدی تابان جلوه‌ می‌کرد، رصد می‌کردیم که لحظه‌ای با بال زدن قدرتمندش بر روی آن قله، متوجه سایه‌ی زیبایش شدیم که بر روی امواج صاف و آبگینه‌ای دریاچه افکنده شده بود.
در احوالات خود سیر می‌کردیم که آوای مینویی و گوش‌نوازی در فضا پیچیده شد و غرق در خیال انگیزی نوای آسمانی شدیم.
چند ثانیه‌ای گوش جان به آن طنین آرام و دلکش سپرده بودیم که پرنده با صدای بم و رسای خود منقار تیز و عقاب‌مانندش را گشود و کلماتی را از خود خارج کرد:
- درود اهورامزدای بزرگ بر شمایی که اینک با همدمی و مهری سرشار، خود را از هفت‌ وادی جهان به چنین دروازه‌ی مینویی رساندید.
ابتدا نگاهی نافذ به من کرد و نام‌ام را به خوبی صدا زد:
- بانو آناشید و... .
و سپس، گردن کشیده‌اش را اندکی به سمت چپ چرخاند و گفت:
- و شما جناب فرشاسب که با همراهی کردن همسر زیبارو و دلبندت خودتان را پس از اندی انتظار، به حضور منِ سیمرغ رسانده‌اید.
پس، چنین پرنده‌ی پرابهت و باشکوهی که در برابرمان قدعلم کرده، کسی نیست جز سیمرغ افسانه‌ای که آوازه‌اش در تمام جهان و دوران‌های تاریخ همیشه می‌پیچد!
دهانم از حیرت باز مانده بود که با دوباره پر گشودنش، به ما آغوش گرم‌اش را باز کرد و بال‌هایش را به حرکت درآورد و سپس، گفت:
- شما توانستید با گذر از پل‌های درونتان، منِ سیمرغ را ملاقات کنید. گویا که همسرتان، آینه‌ی وجودی خودتان است که به اینجا راه یافتید و تاریکی تا به اینجا برای تلاقی نکردنتان با همدیگر شکستی خورد که برایش گران آمد!
او چنان حکیمانه سخن می‌گفت که ناخودآگاه، در برکه‌ی کلماتش گم شدم و برای پیدایش‌اش هاج و واج ماندم!
فرشاسب که همانند من از جمله‌هایش سردرگم مانده بود، اخمی کرد و قدمی به جلو حرکت کرد و گفت:
- درود یزدان بر شما ای سیمرغ بزرگ. جملات‌ات چنان برایمان پیچیده بود که برای شرح و بازگشایی‌اش نیاز به توضیح‌ات می‌بینیم!
سیمرغ رو به ما چهره‌اش را جدی‌تر کرد و گفت:
- کسانی که می‌توانند از خواسته‌های دنیایی گذر کنند و اتفاقات تلخ گذشته را با نظر به اینکه تمامی‌اش در گنجایش حکمت‌های الهی بوده، رها سازد و برای قوی‌سازی درونش به اهورامزدا متصل شود، می‌تواند از هفت‌ وادی عشق گذر کند و مرا ملاقات کند.
شما اینک از حوادث تلخ گذشته به سمتم پل زده‌اید که به ملاقاتم آمده‌اید! بهتر بگویم؛ شما به ملاقات خودتان آمده‌اید!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
او داشت از چه حرف می‌زد؟ سگرمه‌هایم را درهم کشیدم و با دست بردن به شقیقه‌ام، آن را خاراندم و پرسیدم:
- جناب سیمرغ. منظورت چیست؟
او هم در پاسخ منقارش را تکان داد و با صدای بم‌دارش گفت:
- چون شما دو نفر جفت روحی همدیگر هستید، توانستید به همدیگر نزدیک شوید و به ملاقات‌ام بیایید. بدانید که همسر آدمی، آینه‌ی رویاها و آرزوهای خود است. هر چه که در مورد خود بیندیشید، فرد مقابل سر راهتان قرار می‌گیرد و نصیبتان می‌شود.
سپس، با نیرویی زیاد به گردنش کش و قوسی داد و گفت:
- چون پیش از این شما در بعد سوم بوده‌اید و دام‌های ارتش تاریکی را که برای نرسیدنتان به هم دور زدید، سطح نیرویتان افزون شده و به بعد پنجم یعنی نزد من آمدید. با این حال، قرار است کارهای بعدیتان را بر روی زمین به سرانجام برسانید.
اینک که جزییات گفته‌هایش را به خوبی برایمان بیان کرد، من و فرشاسب به نشانه‌ی فهمیدن سرهایمان را ریزریز تکان دادیم و با بهت‌زدگی به همدیگر خیره ماندیم.
چند ثانیه‌ای گذشت و من کاری را که به خاطرش نزد سیمرغ آمده بودیم، به یاد آوردم؛ سریع، سری به پایین حرکت دادم و کیسه‌ی خردلی‌رنگ هوم را از داخل کمربند طلایی رنگم به بیرون درآوردم.
همین که در دستم جای گرفت، به سمت سیمرغ سرم را بالا گرفتم و گفتم:
- پدرم؛ آتاارسلان این بذر هوم اصیل را از اجدادش به ارث برده و می‌خواهیم این بذر همان‌گونه اصیل پرورش یابد تا خوراک پادشاه اصیل ایران‌زمین شود و نجات یابد! جناب سیمرغ.
او که انتظار چنین درخواستی را از من داشت، سری تکان داد و غرشی بلند سَر داد. سپس، در پاسخ با ابروان پرپشت‌اش به دریاچه‌ی پیش رویی‌اش اشاره کرد و گفت:
- بذرهایت را سریع در داخل دریاچه بیفکن تا لحظه‌ای در آنجا با آب دریاچه و نور مینویی این فضا رشد کند.
من هم با سراسیمگی نخ دور کیسه را گشودم و بذرها را از درون کیسه به کف دست راستم ریختم. سپس، اندکی به جلو گام برداشتم و آنها را از داخل کف دستم با قدرت و زمزمه کردن دعایی اهورایی بر داخل آب پرت کردم.
در همان هنگام، با کمال تعجب دودی از روی آب برخاست و بوی خوش‌ هوم از آنجا در فضا پیچید. آن‌چنان بوی‌اش مست‌کننده بود که آدمی را درجا مدهوش می‌کرد.
هنوز پندارمان داشت رایحه‌ی مستانه‌اش را تفسیر می‌کرد که با به پرواز درآمدن سیمرغ زیبا و طلایی‌فام به سمت دریاچه غافلگیر شدیم.
سیمرغ با بال‌های آتشین‌اش در یک حرکتی سینه‌ای سپر کرد و خود را با پرواز بر روی آب مینایی دریاچه کشاند. سپس، در کسری از ثانیه گیاه زیبای هوم از دل دریاچه بیرون آمد و سیمرغ آن را با قدرت دمیدن‌اش از داخل آب به بیرون آورد. همین که گیاه هوم در دیدگان همگی ظاهر گشت، سیمرغ آن را با منقار بزرگ و عقابی‌اش ستاند و به سوی ما پر کشید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
شمایل گیاه هوم همچون نقش گیاهی بود که بر روی دیوار دالان زیر چهل‌منار نگارگری شده بود؛ بوته‌ای با برگ‌های ریز و طوسی رنگ مایل به سبز بود که شاخه‌های ظریفش سفت به نظر می‌رسید.
با اطمینان از شکل گیاه، سری تکان می‌دادم که سیمرغ در میانمان؛ در لبه‌ی دریاچه با قدرت فرود آمد. ما هم بی‌درنگ قدمی به عقب برداشتیم و او هم هر جفت بال‌های کشیده و طلایی‌اش را بست.
با حرکت دادن سرش، منقارش را در جهتمان گرفت و فرشاسب دستش را به سوی منقار سیمرغ بالا برد. او پس از برداشتن گیاه هوم از منقارش، با خوشحالی رو به سیمرغ کردم و گفتم:
- جناب سیمرغ. اینک که گیاه هوم را با قدرت بی‌پایان یزدان به ما بخشیدی، چگونگی کاربرد مایع داخل آبگینه و پرنده‌ی روی قالی چیست؟
او نیز پس از توضیحاتی، توانست به تمامی پرسش‌های‌ام پاسخ دهد و ما را از ابهام دربیاورد.
آن نوای خوش آهنگین هنوز از فراز آسمان آنجا شنیده می‌شد و ما دلی برای جان کندن از زیبایی‌های حضور سیمرغ پیدا نکرده بودیم ولی کارهایمان با سیمرغ تمام گشته بود و وقت ترک کردنمان هم فرا رسیده بود!
لحظه‌ای غمی سنگین از دوری‌اش بر جانم نشست و توان وداع از روی لبانم برداشته شد. من و فرشاسب؛ چهره‌‌هایمان غمناک شده بود و هر دویمان با ایستادن در دو سوی بال‌های بزرگ و دلفریب سیمرغ گرهی به ابروانمان می‌افزودیم. هم‌چنین، در حال دست کشیدن بر روی پرهایش به نشانه‌ی ترک کردنش بودیم که لحظه‌ای سر عقاب‌مانندش را به سمتم که پایین‌‌اش هنوز بر پرهایش دست می‌زدم، خم کرد و با مهربانی گفت:
- بانو آناشید. اینک که خود را برای رفتن آماده می‌کنید، باید پری از پرهایم را بکنید و به امانت ببرید!
او در واپسین لحظات دیدارمان، جمله‌ی رمزآلودی را به صدای بم‌دار و رسای‌اش آغشته کرد که جفت ابروانم از حیرت به بالا پرید. خون در رگ‌هایم قندیل بست و اخمی بر پیشانی‌ام نشاندم. همین که سرم را برای دیدنش به بالا بردم، مسیر نگاهم به فرشاسب بهت‌زده افتاد. سرم از حرکت ایستاد و با نگاهی نافذ به فرشاسب، خطاب به سیمرغ گفتم:
- جناب سیمرغ. این دیگر چه بایدی‌ست که از آن سخن می‌گویید؟
او نیز در پاسخ صدایش را آهسته‌تر کرد و گفت:
- چون برای پایان دادن به منجلاب تاریکی ایران‌زمین، دو راه بیشتر در پیشِ روی‌ات نداری!
همین که این جمله‌ی پرابهام‌اش در گوش‌هایم به چرخش درآمد، نگاهم را از فرشاسب گرفتم و با ابروانی گره کرده، گردنم را به بالا بردم.
سرانگشتان جفت دستانم از ترس این دوراهی، لحظه‌ای در امتداد پهلوهایم به لرزش درآمدند. توانی برای پایان دادن به لرزش‌های سرانگشتانم در خود نیافتم؛ چرا که همیشه از دوراهی‌های زندگی بیزار بودم و راهی برای گریختن از آن می‌جستم. هنوز لرزش سرانگشتانم با تمام قدرت ادامه داشت که نگاهم در مردمک‌های طلایی گوی‌مانند و جذاب سیمرغ قفل شد و او چشمان کشیده‌اش را با ظرافت تکان داد و ادامه داد:
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا