انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان تلاقی لغزان| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

.Mahdieh

نویسنده آوا
نویسنده آوا
تاریخ ثبت‌نام
1/26/26
نوشته‌ها
290
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام یگانه خالق هستی•
1774604940356.webp

•••
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام رمان: تلاقی لغزان
نویسنده: مهدیه مومنی
ناظر: @مائـــدهـ
•••
خلاصه:
در زندگی میشود انتخاب کرد، دختر داستان ما هم انتخاب می کند، اما آیا ته این انتخاب، اوج است یا ذلت؟!
•••
سخن نویسنده:
با عرض سلام خدمت خواننده های محترم.
پس از حدود دوسال که رمانی رو برای انتشار، به سایت ها تحویل نداده بودم بالاخره برگشتم تا در کنار هم، یک رمان دیگه رو به آغاز و پایان برسونیم، میدونید که من رمان های زیادی داشتم، امیدوارم که استقبال شما عزیزان از این رمانمم مثل قبلی ها باشه، همونجور با شوق و هیجان بهم انرژی بدید.
ممنون از همگی شما•
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1774605115101.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
می گویند در زندگی، آدمیزاد باید حق انتخاب داشته باشد!
من میگویم نه، کاش گاهی حق انتخاب نداشتند!
شاید بپرسید این نویسنده چه می گوید!
اما من می گویم وقتی قرار است بعضی از انتخاب ها به تباهی برسد، کاش هیچ وقت گرفته نمی شد.
وقتی انتخاب خوب است که تو را به اوج برساند نه اینکه به ذلت بکشاند.
گاهی انتخاب هایمان، ما را در راهی قرار می دهد که هیچ وقت انتظارش را نداشتیم.
آن چیزهایی که در ذهنمان پرسه میزند، نمی شود و می شود آنچه نباید بشود!
درست انتخاب کنیم، زندگی هایمان با انتخاب هایمان جلو می رود و سرنوشتمان با انتخاب هایمان رقم می خورد!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
-تمنا عزیزم بلندشو!
با صدای ملایم و مهربون مامان، چشم باز کردم.
نفس عمیقی کشیدم و رو به مامان لبخند زدم:
-سلام مامان، صبحتون بخیر.
-سلام عزیزم، پاشو باید بری مدرسه، امروز روز اول مهره و درست نیست دیر برسی!
سری تکون دادم و از جا بلند شدم.
مامان از اتاقم بیرون رفت، خودم رو به سرویس رسوندم و پس از انجام کارهای نظافتی به آشپزخونه رفتم.
سلامی بلندبالا دادم ودر کنار بارسین پشت میز نشستم.
نگاهی به چهره ام انداخت و با لبخند پرسید:
-نکنه حال نداری بری مدرسه و مجبورت کردن؟!
و بعد با چشم و ابرو به مامان اشاره کرد که با حرص زبونم رو واسش در آوردم و این از چشم بابا دور نموند:
-یه دخترِ خانوم که هفده سالشه و کم کم داره بزرگ و بزرگ تر میشه این حرکات اصلا شایسته اش نیست!
مشتی به بازوی بارسین کوبیدم و با اخم گفتم:
-همش تقصیر توئه که بابا من رو دعوا میکنه!
همه خندیدن!
مامان برام صبحونه رو جلوم گذاشت و رو به بارسین گفت:
-چرا تمنا رو اذیت می کنی؟ مگه همین یه خواهر رو بیشتر دارید آخه؟!
بارسین با عشق بهم خیره شد:
-ما چاکر این یکی یدونه هم هستیم.
لبخند پر مهری به روش زدم و مشغول خوردن شدم.
بابا به جای خالی رامبد زل زد و رو به مامان پرسید:
-رامبد هنوز خوابه؟!
مامان با کلافگی مشهودی در کنار بارسین نشست:
-بله، میگی چیکار کنم؟ این پسر ذاتا تنبله کاریش هم نمیشه کرد!
بارسین از جا بلند شد و در حال رفتن گفت:
-نرود میخ آهنین در سنگ، من رفتم خداحافظ!
همه جوابش رو دادن، ریکان هم با عجله بقیه صبحونه اش رو تموم کرد که بابا رو بهش گفت:
-برو یکبار دیگه رامبد رو صدا کن، درست نیست دیر بره سر کلاسش.
ریکان با تشویش به بابا زل زد:
-باید برم در مغازه، همینجوریش هم دیر کردم بابا!
مامان با اخم بهش غرید:
-درست نیست رو حرف پدرت، حرف بزنی ها!
ریکان لبش رو گزید و زود از جا بلند شد:
-چشم الان صداش می کنم!
بابا از جا بلند شد و رو بهم پرسید:
-پیاده میری؟ می خوای برسونمت؟!
تند سرم رو تکون دادم:
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
-نه بابا مرسی، با دلارام و دریا پیاده می ریم قراره بیان دنبالم، دوتا خیابون که بیشتر نیست نیازی به ماشین نداره پیاده می شه رفت!
بابا با محبت سرم رو بوسید و بعد از خداحافظی از مامان رفت!
رامبد و ریکان وارد شدن و ریکان از همون جلوی ورودی خداحافظی کرد و بعد از رفتنش رامبد با اخم رو به مامان گفت:
-نمی فهمم چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ من نمی خوام درس بخونم مامان مگه زوره؟!
لبم رو گزیدم!
رامبد برعکس من و بارسین و ریکان هیچ وقت سعی نمی کرد حرمت بزرگ ترش رو حفظ کنه، همیشه با بداخلاقی و تندخویی با مامان صحبت می کرد اما خب در مقابل بابا جرات نداشت صداش رو بالا ببره!
مامان با دلخوری نگاهش کرد:
-پس فردا که خواستیم برات بریم خواستگاری بگیم آقازاده چه مدرکی داره؟!
رامبد برای خودش لقمه گرفت:
-من دیپلمم رو که گرفتم مامان، الانم کاسب کارم، یه شغل پرسود و پر درآمد، با این سن کم بار خودم رو بستم، بیکار که ول نمی چرخم تو خیابون، فقط منظورم اینه که همه درس می خونن تا یه شغل پیدا کنن من واقعا نیازی به تحصیلات عالیه ندارم!
-از اولم بابات باهات اتمام حجت کرد رامبد، گفت به شرطی اجازه می ده کار بکنی که در کنارش تحصیلاتتم عالی باشه، اگر بخوای دبه در بیاری و بزنی زیرش باباتم اون آرایشگاهت رو ازت می گیره و پشتت رو خالی می کنه، اونوقت می خوام ببینم چطوری بار خودت رو بستی بدون کمک های روزافزون بابات!
مامان با حرص از جا بلند شد و کوله ام رو کنارم قرار داد، بی توجه به رامبد که اخم هاش بیشتر درهم شده بود گفت:
-عزیزم مواظب خودت باش، به دریا و دلارامم سلام برسون، برات میان وعده به همراه صبحونه گذاشتم یهو گرسنه ات شد حتما بخور!
-ممنون مامان.
از جا بلند شدم که رامبد پرسید:
-چطور می ری مدرسه؟!
-با پاهام!
رامبد که دید لحنم تمسخر آمیزه زبونش رو بیرون آورد و با تندی گفت:
-هه هه هه، چه بامزه ای تو تمنا، خیال کردم با دستات می خوای بری تا مدرسه تون!
لبخندی زدم و گفتم:
-دوتا خیابونه، خب پیاده میریم دیگه!
-حله، مواظب خودت باش پس!
بدون جواب از آشپزخونه بیرون اومدم که مامان دنبالم اومد و پرسید:
-عزیزم ناهار چی دوست داری درست کنم؟!
لبخندی به روش زدم:
-ماهی دودی به همراه سالاد زیتون!
مامان خندید:
-ای شکمو.
به اتاقم رفتم، سعی کردم در کوتاه ترین زمان ممکن حاضر بشم!
جلوی آینه که ایستادم نگاهم رو به فرم مدرسه ام دوختم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
یه مانتو تنگ که البته یکم از تنم فاصله داشت چون گیر می دادن ناظم ها، به همراه شلوار جین که هردوش به رنگ سورمه ای بود، یدونه مقنعه مشکی و جوراب مشکی تکمیل کننده تیپم بود.
رژلب زرشکیم رو برداشتم و روی لب هام کشیدم و پس از برداشتن کوله ام از اتاق خارج شدم.
چهره دلنشینی داشتم!
اطرافیانم معتقد بودن من هم خوشگلم هم تو دل برو، البته خودمم می دونستم که چهره ام حالت شرقی و قشنگی داره اما گفتن اطرافیان باورم رو تائید می کرد!
موهام خرمایی رنگ بود که تا اواسط کمرم می رسید و از بس لخت بود کنترل کردنشون واقعا سخت بود و مدام از زیر مقنعه مدرسه بیرون می زد و روی صورتم می ریخت!
عطر شامپوم شامه ام رو نوازش می داد.
وارد حیاط شدم و مشغول پوشیدن کفش های اسپرتم شدم که رامبد در کنارم ایستاد:
-من دارم میرم میخوای سرراهم تو رو هم بذارم جلو مدرسه ات؟!
-نه مرسی، گفتم که دلارام و دریا منتظرم هستن!
-باشه.
پس از رفتن رامبد به سمت در رفتم و با باز کردنش دریا و دلارام رو منتظر دیدم.
همدیگه رو با محبتی عمیق در آغوش گرفتیم و با هم خوش و بش کردیم.
دختر لوسی نبودم، ابدا!
تک دختر خانواده اصیلِ (صارمی) که زیبایی و اصالتش باعث میشه همه بهش احترام بذارن حتی با سن کم!
سه برادر داشتم، بارسین و ریکان و رامبد.
بابام (رامیار صارمی) فوق العاده مهربون بود و مردی بسیار سرشناس و مشهور که کارش طراحی دکوراسیون داخلی ساختمان بود و حسابی برای خودش کسب آبرو کرده بود و مشتری ها در صف انتطار بودن تا طراحی منزل یا ویلاشون رو به دست بابا بسپارن.
بارسین بیست و شش ساله پسر ارشد خانواده بود که معماری خونده بود و فارغ التحصیل شده بود و در همین رشته ی خودش هم کار می کرد و یک معمار خوش فکر و بنام بود!
ریکان، دومین پسر خانواده بیست و چهار سال سن داشت و در رشته کامپیوتر فارغ التحصیل شده بود و الان یک شرکت و یه مغازه تعمیرات کامپیوتر داشت که با چهار تا از دوستانش شریک بودن و با هم کار می کردن!
و آخرین پسر خانواده صارمی، رامبد پسری به شدت حساس و گاهی بداخلاق در رشته گرافیک تحصیل می کرد و نوزده سال سن داشت اما هیچ علاقه ای به خوندن درس نداشت و به اجبار بابا بود که تحصیلاتش رو ادامه می داد و البته اونم سرسری!
دو سالی می شد که به درخواست خودش بابا براش یک مغازه شیک توی بهترین نقطه شهر خریده بود و او آرایشگاه مردونه افتتاح کرده بود و زیر نظر چندین استاد و آرایشگر معروف در تهران دوره دیده بود و حالا برای خودش یک آرایشگر درجه یک و معروف شده بود و خیلی به کارش علاقه داشت ، انصافا کارش عالی بود و درآمد خیلی خوبی هم کسب می کرد اما بابا از همون اول شرط خرید مغازه و اجازه کار کردنش رو ادامه تحصیل و فارغ شدن در رشته اش تعیین کرد و گفت که اگر بخواد درس رو ول کنه باید قید کار کردن رو هم بزنه!
مامانمم زنی صبور و کاملا مهربون بود که بابا علاقه ی شدیدی بهش داشت و چون در عین اصیل بودن و داشتن یک زندگی مرفه هیچ موقع مغرور نشده بود و به هیچ کس فخر نمی فروخت، به فقرا کمک می کرد و در یک خیریه هم سهیم بود و کمک های مالی زیادی به جوون ها می کرد!
دریا دستی به بازوم زد و پرسید:
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
-هی دختر، کجایی تو؟ چرا رفتی تو هپروت؟!
نگاهی به چهره شیطون دریا انداختم، دریا و دلارام دو خواهر دوقلو بودن که پنج سالی می شد با هم دوست و رفیق بودیم و البته همکلاسی و همسایه!
-داشتم به دبیرامون فکر می کردم، امیدوارم که گیر چند آدم بدخلق و خشن نیفتیم!
دلارام با خوشحالی گفت:
-نه نه ابدا، دبیرامون رو من می شناسم همشون رو دیدم و باهاشون آشنا شدم، هیچ کدوم بداخلاق و تندخو نیستن البته دبیران ریاضی و زبان انگلیسی و عربی به شدت سخت گیرن اما بقیه شون نه!
مامان دلارام و دریا مدیر مدرسه ما بود برای همین هم دلارام هر سال می رفت و قبل از شروع مدارس با تمامی معلم ها آشنا می شد و البته معلم ها هم با او آشنا می شدن چون دختر مدیر مدرسه بود و مسلما با بقیه فرق داشت!
لبخندی زدم و رو به دلارام گفتم:
-تو نیازی به تلاش و درس خوندن نداری دختر، مادرت می تونه در عرض سیم ثانیه مهر قبولیت رو بزنه تو پرونده ات!
دریا به جای دلارام گفت:
-نه اصلا، همه ی دانش آموزها مثل تو فکر می کنن تمنا، اما سخت در اشتباهن ما تمامی نمراتمون و قبولی و انضباتمون حاصل تلاش خودمونه نه پارتی بازی های مامانم!
دلارام خندید:
-دریا دلگیر نشو، تمنا باهامون شوخی می کنه جدی که نگفت!
دریا سریع لبخند زد و گفت:
-میدونم من تمنا رو خوب می شناسم اما اینم میدونم که دانش آموزای دیگه تفکری خراب در مورد من و تو دارن دلارام، خیال می کنن نمرات ما حاصل پارتی بازی مامان هست برای همین هم من چند دفعه بهت اصرار کردم تا مدرسه مون رو عوض کنیم اما تو قبول نکردی!
دلارام شونه هاش رو با بی خیالی بالا انداخت:
-حرف مردم زیر پاست، برای من قضاوت دیگران اصلا حائز اهمیت نیست دریا، بهتره توام توجه نکنی!

رسیده بودیم جلوی ورودی مدرسه.
اول من داخل شدم و بعد به ترتیب دریا و دلارام.
نگاهی به فضای نسبتا شلوغ حیاط انداختم و رو به دلارام و دریا گفتم:
-استرس دارم الان، شماها چی؟!
خندیدن، وارد کلاسمون شدیم.
نصف بیشتر صندلی های کلاس غصب شده بود و نیمی دیگر هنوز پر نشده بودن، سه صندلی در یک ردیف گرفتیم و مستقر شدیم.
دلارام دستمالی از کیفش بیرون آورد و مشغول تمیز کردن صندلیش شد که خندیدم و رو به دریا پرسیدم:
-این خواهرت هنوز هم عادت بدِ داشتن وسواس رو ترک نکرده؟!
دریا هم خندید و به دلارام زل زد.
کمی بعد اعلام کردن باید به صف صبحگاهی بریم و ما سریعا از جا بلند شدیم و راهی حیاط!
•••
با خستگی از مدرسه بیرون اومدیم.
جلو دبیرستان پر بود از پسرهای جوون که بیکار و علاف در حال مانورهایی برای جلب توجه بودن!
پوفی کشیدم که دریا نگاهم کرد:
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
-نمی فهمم این کار چه معنی داره؟ یعنی پسرهای سرزمین ما تنها مشکلشون یک شماره گرفتن از دخترهاس؟ یعنی هیچ بدبختی دیگه ای ندارن که میان دو ساعت تمام خودشون رو به آب و آتیش می زنن بالا میرن پایین میان تا بتونن یه راه ارتباطی با جنس مونث پیدا کنن؟ واقعا متاسفم!
در کنار هم راه افتادیم که یه پسره ی سمج وبال گردن دلارام شد و مدام دور و اطرافش می پلکید که او هم به هر نحوی بود پروندش و به سمت ما اومد:
-وای خدا، روی مگس رو کم کرده بود از سماجت!
دریا کلافه غرید:
-باید یک راهکار منطقی برای این مشکل پیدا کنن، انقدر تو مدرسه با درس ها و امتحانات و دبیرها گیج و منگ می شیم و عصبی که دیگه حوصله اینجور بچه بازی ها رو نداریم!
دلارام لبش رو کج کرد:
-متاسفم این رو میگم گلم اما ما سه نفر حوصله این بچه بازی ها رو نداریم و یک تعداد محدود دیگه، اما خیلی ها هستن که خوششونم میاد نگاه کن!
به جمع دخترهایی نگاه کردیم که در بین پسرها گم شده بودن، مشغول رد و بدل کردن شماره بودند!
به حرص خوردن دریا خندیدم و گفتم:
-بی خیال، بذار جهان روال خودش رو بگذرونه!
دلارام با ناراحتی پاش رو تکون داد و گفت:
-کفشی که تازه خریدم پام رو می زنه، واقعا دارم اذیت می شم هنوز روز اوله، باید به بابا بگم یه چاره ای برداره!
دریا:
-خب مگه مجبوری تنگ بخری؟ صد بار بهت گفتم یک شماره گشادتر بردار که یهو جوراب خواستی پات کنی اذیت نشی، باز کار خودت رو می کنی!
به جلوی خونه ما رسیده بودیم، رو بهشون گفتم:
-بفرمایید بریم داخل!
هر دو گونه ام رو بوسیدن و پس از تعارفات معمول رفتن، داخل حیاط که شدم بوی خوب ماهی دودی خستگیم رو از سرم پروند!
لب حوض نسبتا بزرگ با اون فواره های خوشگل وسطش نشستم و دست و صورتم رو شستم.
باغچه های اطراف حیاط کاملا مرتب و بدون هیچ علف هرز یا چمن بلندی خودنمایی می کردن و درخت های سر به فلک کشیده باعث شده بود سایه های خنکی ایجاد بشه و دلت بخواد ساعت ها زیر این درخت های تنومند استراحت کنی!
مش رمضان سرایدار خونه ما بود که به کارهای باغچه و حیاط و نگهبانی از خونه رسیدگی می کرد، صبح ساعت شش میومد و آخرشب ساعت دوازده به خونه خودش می رفت!
مامان هیچ وقت اجازه نمی داد بابا خدمه ای برای خونه بگیره همیشه دلش می خواست خودش توی خونه اش کار کنه و مشغول باشه، همیشه دستپخت خودش رو بخوریم و وابسته به غیر نباشیم!

از جا بلند شدم، در حیاط باز شد و رامبد با موتور مدل بالای مدل (گلگسی ان آ 180) وارد شد و پس از ویراژی که قدرت بالای موتورش رو به رخ می کشید به پارکینگ رفت و پس از لحظاتی بیرون اومد.

نگاهم رو به چهره خونسردش دوختم، شور و سرمستی جوونی توی نگاهش عجیب خونمایی می کرد!
برای خرید این موتور چقدر از مامان خواهش کرده بود تا بابا رو راضی کنه اما نمی دونست که مامان خودش هم مخالف سرسخت خرید این موتور برای پسری به سن رامبد هست!
البته رامبد گواهینامه موتور و ماشین رو زیر نظر بهترین آموزشگاه تهران گرفته بود و دست فرمونش خیلی خوب بود اما بالاخره بابا و مامان نگران بودن که او در این سن با توجه به خامی و نداشتن تجربه خدایی نکرده کار دستشون نده و اصلا نمی خواستن براش موتور رو بخرن اما در آخر رامبد به من پناه آورد و انقدر زیر گوشم خوند تا به بابا گفتم براش موتور رو بخره اما تحت کنترل بگیرتش و نذاره دست از پا خطا کنه بابا هم که حرف تک دخترش رو زمین نمی انداخت عصر همون روز واسش موتور رو خرید و تا حالا خداروشکر هیچ اتفاق ناگواری رخ نداده!
رامبد دستش رو بالای پیشونیش حایل نور کرد و رو بهم پرسید:
-به چی زل زدی؟!
-به تو!
-سلامت کو؟!
-مگه تو سلام کردی؟!
-کوچیک ترا اول باید سلام کنن به بزرگ تر از خودشون!
-فقط دوسال ازم بزرگ تری.
-تو بگو یک روز، بالاخره من بزرگ ترم پس الان سلام کن!
پوزخند زدم:
-عقده داری؟!
مامان از هال بیرون اومد و با دیدن ما با تعجب نگاهمون کرد:
-دیوونه شدید تو گرما ایستادید تبادل نظر می کنید؟ بیاید داخل دیگه!
وارد هال شدیم، رامبد روی مبل افتاد و رو به مامان گفت:
-سلام، لطفا یه لیوان شربت خنک بیار مامان!
به آشپزخونه رفتم و به مامان خسته نباشید گفتم بعد از اون دو تا لیوان شربت پرتقال ریختم و بیرون اومدم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
روبروی رامبد روی مبل های خوشگل مدل کابریول نشستم و لیوانم رو توی دستم گرفتم.
رامبد لیوانش رو برداشت و با شک پرسید:
-مطمئن باشم که بعد از خوردنش نمی میرم؟!
با بی خیالی شونه بالا انداختم:
-امتحان کن!
لیوان خالی ام رو توی سینی گذاشتم و با برداشتن کوله ام به اتاقم رفتم.
تا دو ساعت مشغول حل تمرینات و نوشتن بودم و کمی هم مطالعه کردم اما بعد از اون دیگه کاری نداشتم پس با خستگی داخل حموم رفتم و پس از یه دوش، لباس هام رو تنم کردم و به سمت هال رفتم.

بابا اومده بود، جلو رفتم و آروم گونه اش رو بوسیدم:
-سلام بابا.
-سلام دخترم، چقدر خوبه که سرحال می بینمت!
روبروش نشستم، پرسید:
-خب عزیزم تعریف کن؟ روز اول سال تحصیلی جدید چطور گذشت؟!
بابا عادت داشت همیشه یک تایمی رو اختصاص بده به نشستن پای حرف های بچه هاش، حرفایی که تو دلشون تلنبار شده بود و نیاز بود با کسی درد و دل کنن یا با کسی حرف بزنن، عادت داشت در کنار پدر بودن گاهی دوست بچه هاش هم باشه تا احساس کمبودی آزارشون نده و به قول خودش حرف ها توی دلشون تبدیل به غم و مشکلات نشن، بابا واقعا نمونه کامل یک مرد بود!

براش از امروز تعریف کردم، چیزهایی که فکر می کردم حائز اهمیته و بابا بهتره که بدونه.
وقتی به آخرش و تجمع پسرها روبرو دبیرستان رسیدم با دودلی موضوع رو واسش گفتم که برعکس تصور من با همون لبخند مهربونش گفت:
-عزیزم اینجور مسائل تو جامعه ما متاسفانه جا افتاده و زیاده، نه فقط تو بلکه تمامی ما در سنین نوجوانی و جوانی مون دستخوش این اتفاقات شدیم و در آینده نسل بعد از ما هم دچارش می شن، این معضل به دست ما حل شدنی نیست اما ما می تونیم این معضل رو از خودمون دور کنیم و فاصله بگیریم، تو و دوستات با دوری و بی محلی و خانومانه رفتار کردن به راحتی می تونید از اینجور مسائل کناره گیری بکنید، هرکس توی این جهان خاکی مسئول رفتار خودشه پس توام باید خودت دلت بخواد که پا کج نذاری و فراتر از محدودیت هات نری، وگرنه اگر کسی بخواد کسی رو اجبار کنه سنگ رو سنگ بند نمی شه، اگر روزی در این باره به مشکل برخوردی و نیاز به کمک داشتی می تونی حتما روی کمک داداش هات و البته من، حساب کنی اما اگر با کناره گیری های خودت مشکل به راحتی حل شد نیازی نیست در موردش با داداش هات صحبت کنی و بی دلیل حساس و نگرانشون بکنی یا از این به بعد سعی کنن کنترلت کنن و با اسکورت های مداوم اعصابت رو خورد کنن و حس استقلالت رو ازت بگیرن، من یک پدرم و با دید منطقی به قضیه نگاه می کنم اما داداش هات از دید غیرت و احساسات باهاش روبرو میشن پس رفتارشون با من زمین تا آسمون فرق می کنه و مسلما انقدر راحت باهاش کنار نمیان، تو اگر مواظب نوع رفتار، پوشش، گفتار و کردارت باشی هیچ وقت این قبیل مسائل اذیتت نمیکنه، امیدوارم متوجه شده باشی منظورم چیه!
-بله، کاملا متوجه شدم بابا.
مامان وارد شد و رو به بابا پرسید:
-میز رو بچینم؟ پسرا نمیان؟!
در همین موقع بارسین داخل شد و بابا خندید:
-بفرما حلال زاده اس!
مامان خسته نباشیدی به بارسین داد و رفت که واسش شربت بیاره، بارسین در کنارمون نشست و بابا پرسید:
 
-ریکان کجاست؟
-داره میاد، زنگ زد گفت پنچر کرده یکم دیرتر می رسه نگران نشیم!
بارسین و ریکان هر دو آخرین مدل ماشین اسپرت خیلی خوشگلی زیر پاشون بود و بهشون یک ابهت خیلی خاص می داد، اون دو از لحاظ عقلانی واقعا به تکامل رسیده بودن و هیچ وقت با تصمیمات اشتباه یا عمل نا درست باعث سرافکندگی بابا نمی شدن و این یعنی تربیت خانوادگی درست و به جا!
اما رامبد با این دو پسر فرق می کرد، او همیشه سعی داشت کارهایی رو انجام بده که در نظر بقیه بزرگ بیاد و همه به او خیره بشن، در یک کلمه نیاز به خودنمایی داشت و نمونه اش هم موتور گرون قیمتش و ویراژهایی که توی خیابون و محله می داد و خیلی وقت ها همسایه ها رو شاکی به در خونه مون می فرستاد و مامان بدون اینکه بابا بفهمه یک جوری راضی شون می کرد چون می دونست اگر بابا بفهمه مطمئنا موتور رو از رامبد می گیره و او نمی خواست باعث ناراحتی رامبد بشه یا رامبد از بابا بدش بیاد!
هر دفعه یکی از همسایه ها شاکی می شدن و میومدن واسه اعتراض من هم ناراحت می شدم چون این من بودم که وساطت کردم تا بابا واسه ی رامبد این موتور رو بخره وگرنه بابا اصلا قصد نداشت این کار رو بکنه، مامان با ملایمت به رامبد توضیح می داد که همسایه ها رو شاکی کرده و بهتره دست از این حرکاتش برداره اما انگار نه انگار!
پوفی کشیدم که مامان لیوان شربت رو به بارسین داد و رو به بابا گفت:
-دختر پروانه خانوم همسایه کوچه بالایی رو نشون کردم، خیلی خانومه و با حجب و حیا و مودب، به نظرت بهتر نیست واسه شب جمعه ازشون وقت بگیرم بریم خواستگاری؟!
بابا با نگاهی به بارسین که لبش رو می گزید خنده ی بلندی سر داد:
-والله چی بگم، باید بارسین اجازه بده منکه سال ها پیش انتخابم رو کردم خانم!
مامان با بدخلقی گفت:
-اگر به بارسین باشه هیچ وقت نمی خواد نظری بده، هر دفعه می پرسمش می گه اختیار با شما و باباست، آخه پسرم اینکه نشد حرف، دیگه اون زمان گذشت که خانواده ها برای بچه هاشون انتخاب همسر می کردن الان تو باید خودت کسی رو بپسندی و به ما نشون بدی تا ما بقیه مراسمات رو به جا بیاریم، اما تو که هیچ وقت در بند این حرف ها نیستی و داری من رو واقعا می رنجونی، تو پسری هستی که از همه لحاظ کامله، سنتم که مناسبه، پس چرا دست دست می کنی؟!
بارسین به شوخی رو به مامان گفت:
-انگار بدجور از دست من خسته شدی ها مامان!
مامان سرش رو تکون داد:
-ابدا، اما هر پسر و دختری لازمه که سر وقت خودش برن سر خونه زندگی و بخت خودشون، توام یکی مثل بقیه!
با ورود رامبد بحث نیمه کاره موند، کنار بابا نشست و سلامی کوتاه داد.
بابا لبش رو گزید و نگاهش رو به چهره من دوخت، می فهمیدم که از رفتارهای رامبد اصلا رضایت نداره، او دلش می خواست رامبد هم همانند بارسین و ریکان مردونه و با ادب رفتار بکنه اما خب شاید اقتضای سنش بود این قبیل رفتارهای به دور از ادب!
با ورود ریکان مامان رو بهم گفت:
-عزیزم بیا کمک کن میز رو بچینم!
سریع به کمک مامان رفتم، خونه ی ما خیلی دلباز و خوب بود و حس آرامش به آدم منتقل می کرد، بابا از همون لحظه اول دلش می خواست ویلا یا عمارتی رو خریداری بکنه تا بچه هاش یا همسرش در کمبودی نباشن اما با مخالفت سر سخت مامان روبرو شد، چون مامان می خواست یه خونه باصفا و جمع و جور داشته باشه نه یک ویلای دراندشت که بزرگیش دل رو بزنه و صمیمیت رو فراری بده، اون می خواست همه دور هم باشن و البته چون نمی خواست خدمه ای توی خونه باشه نمی تونست از پس تمیزی ویلا بر بیاد پس خونه رو ترجیح می داد.

البته خونه ی ما هم کوچیک نبود، پانصد متر کل متراژ زمین بود که چهارصد مترش زیربنا و صد متر بقیه اش حیاط رو در بر می گرفت، پارکینگ هم زیر ساختمون بود که با یک شیب به زیر زمین متصل می شد و بزرگ بود تا به اندازه چندین ماشین جا داشته باشه.
خونه ما دو میز غذا خوری داشت.
یکی توی قسمت پذیرایی بود و خیلی بزرگ چون مامان اهل رفت و آمدهای فامیلی بود و حضور مهمان توی خونه برای همین میز غذاخوری با صندلی های کلاسیک و شیکی توی پذیرایی بود و یه میز جمع و جور و شیک برای خودمون توی آشپزخونه تا دور هم باشیم و مجبور به نشستن روی اون میز بزرگ نباشیم.
با لذت عطر ماهی رو به مشام کشیدم که مامان زمزمه کرد:
-روم نمی شه تو چشم های بابات نگاه کنم، می دونم چقدر از رفتار رامبد ناراحته و حس می کنم کوتاهی از من بوده که نتونستم تا به حال تربیتش رو کنترل کنم!
-کم کم او هم مثل بارسین و ریکان، متوجه می شه که لازمه ادب و منش خانوادگی رو رعایت کنه، کم کم می فهمه که هیچ کس بدش رو راضی نیست و اگر کسی حرفی می زنه به صلاحشه، اون هنوز نوزده سالشه مامان، مطمئنا نمی شه انتظار داشت مثل بارسین رفتار بکنه، هرچقدر روزگار بگذره انسان تجربه های بیشتری رو کسب می کنه، پس به بابا بگید یکم صبوری پیشه کنه و اینهمه خودش رو آزار نده، بارسین و ریکان و رامبد و من هر چهارتامون بچه های شماییم، پس ذاتمون هم مثل شماست، شما و بابا هم که ماشاالله همیشه دست به خیر و از خانواده های اصیل هستید پس دست پرورده های شما اصلا نمی تونن بد باشن، لطفا انقدر بهش پیله نکنید نذارید احساس سرخوردگی بکنه و حس کنه توی این زندگی یک موجود مزاحمه!
مامان با لذت نگاهم کرد:
 
عقب
بالا