Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
تو را در چشمهایم گم کردم، در اشکهایی که بیتو معنا نداشتند.
در نگاههایی که به هیچک.س نرسید، چون همهشان، به تو ختم میشدند.
تو را در دیدنم گم کردم و حالا، هر چیزی که میبینم، شبحی از توست، در لباسِ دیگری.
تو را در بیناییام دفن کردم، اما هنوز، هر تصویر، بویِ تو را دارد.
تو را در خودم گم کردم و خودم، بیتو چیزی جز سایه نیست.
تو را در صداها گم کردم؛ در آوایِ پرندهای که شبیه زمزمهات بود و در خشخشِ برگهایی که مثلِ قدمهایت میلرزیدند.
تو را در موسیقیِ بیکلامی شنیدم، که هر نتش، زخمی از تو را باز میکرد.
تو را در سکوتِ شبانهی خانه حس کردم، وقتی هیچک.س نبود، جز خاطرهی تو که نفس میکشید.
تو را در پژواکِ نبودنت شنیدم و هر بار، گوشهایم بیشتر به تو معتاد شدند.
تو رفتی، اما صداها هنوز از تو حرف میزنند.
تو را در لمسها گم کردم؛ در گرمایِ فنجانی که روزی با دستهای تو پر شده بود و در سرمایِ لباسی که بیتو بیمعنا بود.
تو را در لمسِ باد حس کردم، وقتی از کنارم گذشت، بیآنکه چیزی بگوید.
تو را در پوستِ خاطرهها لمس کردم، در چینهایی که از گریههای بیصدا افتاده بودند.
تو را در لرزشِ انگشتانم دیدم، وقتی واژهای از تو را مینوشتم و تنم میلرزید.
تو رفتی، اما لمسِ تو هنوز در من زنده است.
تو را در بوها گم کردم؛ در عطری که روزی از شانههایت برخاست و در بویِ خاکِ بارانخوردهای که شبیه بغضت بود.
تو را در بویِ کتابهای کهنه حس کردم، که هر صفحهاش، خاطرهای از تو را پنهان کرده بود.
تو را در بویِ شبهای بیخواب دیدم، وقتی هوا، سنگین از نبودنت بود.
تو را در بویِ سوختگیِ واژهها فهمیدم، وقتی شعرهایم، از داغِ تو خاکستر شدند.
تو رفتی، اما بویِ تو هنوز در نفسهایم مانده.
تو را در خاطرهها گم کردم؛ در عکسهایی که دیگر شبیه تو نبودند و در لحظههایی که با تو بودند اما بیتو ماندهاند.
تو را در قابهای شکستهی ذهنم دیدم، که هر بار لمسشان میکردم، خونِ خاطره از انگشتانم میچکید.
تو را در گذشتهای دفن کردم که هنوز زنده است، در دیروزی که هر روز تکرار میشود و در فردایی که هیچگاه از راه نرسید.
تو را در خاطرهها گم کردم، و خاطرهها، مرا.
تو را در واژهی "اگر" گم کردم؛ اگر میماندی، اگر میفهمیدی، اگر میخواستی.
این "اگر"ها، مثلِ خوره، تنِ شعرم را خوردند و از من، شاعری ساختند که فقط با فرضها زندگی میکند.
تو را در احتمالها دفن کردم، در شایدهایی که هرگز به یقین نرسیدند.
تو را در آرزوهایی دیدم که مثلِ شمع، در بادِ بیتفاوتیات خاموش شدند.
تو را در واژهی "کاش" گم کردم و "کاش"، نامِ دیگرِ تو شد در زبانِ من.
تو را در خوابها گم کردم؛ در رؤیایی که با صدایِ تو آغاز شد و با بیداریِ من به پایان رسید.
تو را در شبهایی دیدم که ماه، شبیه چشمهایت بود، اما سردتر.
تو را در کابوسهایی حس کردم، که با لبخندت شروع میشدند و با گریهام تمام.
تو را در خوابی دفن کردم که هرگز تعبیر نشد و هر بار که چشم بستم، تو را بیشتر از پیش از دست دادم.
تو را در اشیاء گم کردم؛ در لیوانی که روزی لبهایت را لمس کرده بود و حالا، هر جرعهاش طعمِ نبودنت را دارد.
در کتابی که گوشهاش را تا زده بودی و من، هنوز همان صفحه را نخواندهام.
تو را در ساعتی دیدم که از لحظهی رفتنت ایستاد و در پردههایی که دیگر نور را نمیپذیرند.
تو را در اشیاء دفن کردم، اما اشیاء، هنوز از تو حرف میزنند.
تو رفتی، اما ردِ تو در بیجانترین چیزها مانده است.
تو را در خودم گم کردم؛ در قلبی که دیگر نمیتپد، جز برای خاطرهای که هر روز بیشتر میپوسد.
در ذهنی که از تو پر شده و هیچ اندیشهای جز تو را نمیپذیرد.
تو را در روحم دفن کردم، اما روح، هنوز با تو نفس میکشد.
تو را در تنم گم کردم و تن، هر شب با دردِ نبودنت میلرزد.
تو رفتی، اما من هنوز در تو گیر کردهام.
تو را در واژهی "دوستت دارم" گم کردم؛ در جملهای که هزار بار گفته شد، اما هیچگاه شنیده نشد.
تو را در حرفهایی دفن کردم، که هرگز جرئتِ گفتنشان را نداشتم.
در اعترافاتی که مثلِ زخم، در گلویم ماندند و هرگز خونریزی نکردند.
تو را در سکوتِ عاشقانهای دیدم، که از فریاد، دردناکتر بود.
تو رفتی و من هنوز در نگفتنهایم میسوزم.